کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
182
نفر همین الان آنلایناند
103 نفر در «انجمن»
0 عضو
182 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 103
-
آرشیو گالری 73
-
پروفایلها و حساب کاربری 3
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
هالیویزارد
نوع تاپیک: رولنویسی تکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/10
آخرین ورود: سهشنبه 19 آبان 1388 17:55
از: بعد از پل, دست راست دومين كوچه
پستها:
182

استديو شماره ي 11
كرام: شروع كنين بريم رو آنتن!
هرميون: سه دو يك!
كرام: بله بينندگان عزيز در خدمتتون هستيم با ويژه برنامه ي روز نيكو كاري در بيست اسفند ماه امسال، من و همكارم...
آبرفورث: آبرفورث كه البته دوستاي نزديك به من مي گن آبرفورث قهرما...
كرام: بله! خوب ما سعي مي كنيم كه يه صورت زنده براي شما گزارش هايي از سرتاسر ميهن اسلامي پخش كنيم كه شما هم از چند وچون كار ها باخبر بشيم! گويا ارتباطي داريم با همكارم آقاي مرلين در ميدان ونك،
آقاي مرلين صداي من رو داريد؟
مرلين: بله ويكتور جان من مرلين هستم از ميدان ونك، در خدمت شما هستم!
كرام: مرلين جان از حال و هواي اون جا بگو!
آبرفورث: بعله از حال و هواي اونجا بگو!
كرام: من هم همين رو گفتم!
مرلين: بله؟
كرام: هيچي!
مرلين: پس اگه سوالي ندارين من به سراغ اين آقا كوچولو برم!
كرام:برو!
مرلين: خوب پسر گلم، شما براي چي اومدي اين جا؟
پسر بچه: اومدم كه به همنوع هام كمك كنم!
مرلين: خوب اين ها كي اند!
پسر بچه: دكتر! ما انسان هستيم پس همنوع ها مون هم انسان اند!
مرلين: .... خوب ما اينجا يه پيرزن رو داريم كه اومده كمك كنه! ننه بيا جلو ببينم!
پير زن: ننه هفت جد و آبادته! پيرزن هم خودتي...
كرام: خوب بله يه مشكلي توي ارتباطمون با مرلين پيش اومد، قبل از اينكه بريم به ميدان تجريش يه متني هست كه آبرفورث مي خونه!
آبرفورث: هنگام تنگ دستي، در عيش كوش و مستي/ كين كيمياي هستي ، قارون كند گدا را!
كرام: خوب اين چه ربطي داشت؟ اين همه گير دادي من يه شعر بخونم، اين بود؟
آبرفورث: اون شعره كه ديشب خوندم خوبه كه مي گفت: گر دست فتاده اي بگيري مردي! / ....
كرام: ..... بعله همكارم شوخي مي كنن ! مثل اينكه ارتباطمون با ميدان تجريش و آقاي بيگانه برقرار شده! بيگي جان سلام!
بيگانه: من بيگانه هستم از ميرداماد،
كرام: ميرداماد؟ براي چي رفتي اونجا؟ مگه نگفتم برو تجريش!
بيگانه: من رفتم مغازه ها بسته بود!
كرام: تو به مغازه چي كار داري؟ بهت گفتم برو گذارش بگير! الان كجايي؟
بيگانه: تجريش!
كرام: مگه نگفتي كه من ميرداماد ام! اين چرا حرس ميده؟ من مي كشم تورو، آدمت مي كنم! مگه نياي اينجا! يه گزارش ارسال كن همين الان!
بيگانه: بله من الان در ميدان تجريش هستم و سيل مردم رو مي بينم كه به سمت قسمتي كه هدايا رو تحويل مي گيرن حجوم مي آرن، آقاي كرام من وقتي كه اين مردم رو مي بينم به خودم افتخار مي كنم از كوچيك و بزرگ مرد و زن بچه و مسن همه هستن اينجا يه آقايي رو مي بينم كه دست كرده و از توي صندوق داره پول برمي داره، من واقعا شگفت زده مي شم!
كرام: كودن! داره دزدي مي كنه! اي خدا، من چه غلطي كردم!
بيگانه: بعله ، همون طور كه شما گفتين حتي آدم هاي كودن هم اينجا هستن! خوب من از اين آقا يه سوال دارم، شما بيا جلو! شما! آره اون پيراهن بنفشه! آره! بيا عزيزم! آقا پا تون رو از رو سيم بردارين!
پسر بچه: من سلام مي كنم خدمت همه ي بر و بچه هاي محل! يه چيزي مي خواستم بگم كه آقا اين دم عيدي سراغ ترقه نرين من خودم پارسال يه ترقه بقل پاي خودم زدم الان هر دوتا گوشم نا شنوا شده! آقا بگين نرن سراغ ترقه! بد چيزيه آقا!
بيگانه: بعله ممنون!
كرام: آبرفورث اين آبروي منو برد! خفه اش كن!
بيگانه: بله حالا اين جا من آقايي رو مي بينم كه باز دوباره دست كرده توي صندوق، شايد اين دهمين بار باشه كه من ايشون رو مي بينم، واقعا اين سخاوت هيچ جاي دنيا پيدا نمي شه! خوب اينجا خانمي هست كه با بچه اش اومد ه اينجا! سلام خانوم بفرماييد كه شما چند تا بچه دارين!
كرام: اين چرا اينطوري مي كنه، آخه به توچه!
خانوم: من بيست و هفت تا بچه دارم و امسال نذر كردم كه اگه اين آخري هم پسر شد بيام و بيست و هفت هزار تومان بدم براي مستمند ها!
بيگانه: بله ممنون! من يه نوشته اي آماده كرده بودم كه اگه اجازه بدين بخونم!
آبرفورث: بخون بيگانه جان!
كرام: ديوانه اي؟ براي چي گفتي بخونه؟ ما يه غلطي كرديم يه برنامه ي زنده اجرا كرديم ها!
بيگانه: رو به سخنم با توست! با تو اي غريبه!
آبرفورث: ويكتو كجا مي ري؟
كرام: مي رم اين رو خفه كنم بيام!
بيگانه: اي غريبه، اين چندمين بار است كه صدايت مي كنم، گويي به خوابي عميق رفته اي! گويي نمي داني كه كيستي! بگذار معرفي ات كنم! تا ديگر غريبه نباشي! تو زاده ي رستمي، تو از تبار آرشي، تو آن هستي كه به غيرتش دنيا را يه تپيدن واداشتي، بگذار به تو بگويم، تو آن هستي كه بي تكلف به پاي صندوق راي مي آيي رايت مهم نيست ، حضورت را مي ستايم، تو آن هستي كه بي ريا به ياري بم شتافتي، تو آن هستي كه جنگيدي، تو آن هستي كه سكوي پروازت مين هاي جنگي بود، تو آن هستي كه آوند هاي تنفست را به عشق كسي به كسي دادي، تو آن هستي كه براي راحتي ديگران رفتي، بيدار شو، اين سيلي ها را براي هشياري مي زنم، هشيار شو، چرا از خودت نمي پرسي كه چرا من اين قدر متاثر ام؟ چرا همه روي من تاثير ميذارن و من هم بدون فكر اون رو الگو مي گيرم؟ اينكه يه مدل غربي كه حتي نمي تونه درست حرف بزنه تو روز چه غلطي مي كنه ، مگه اهميتي داره؟ مگه مهمه كه مدل لباس اين هفته چيه؟ مگه چند درصد از همسن و سال هاي خارجي ي تو، كه به قول خودت متمدن اند، دنبال مد مي گردن؟ يه كم فكر كن، اجداد تو كسايي بودن كه مي توني بهش افتخار كني، تاريخ تو دنيا رو مبهوت كرده، يه تمدن حداكثر دويست ساله چقدر عمق داره كه اين قدر تو عمق و جودت نفوذ داره؟ چرا لج نمي كني؟ چرا وقتي به زور دارن يه چيز هايي به خوردت مي دن مقاومت نمي كني؟ آره مقاومت مال الان نيست، بگير ببين مشكل هاي سطحي كجاست پتكش كن بكوب توي سرش تا آوار شه روي سر همه، مگه نخوندي كه توي لندن، پايتخت اروپا يك هفته چند كلاس تو اتوبوس برگذار مي شه، چرا همون آدم خوب هايي كه مي گي نمي آن اعتراض كنن، مي دوني چرا؟ چون چرچيل ميگه:" وقتي دولت تو خونه نيست ازش حمايت كنين، ولي وقتي كه توي خونه است امانش ندين!" مگه ده برابر اين ترافيك توي شهر هاي اون ها نيست، چرا فقط ما غر مي زنيم؟مگه بيكاري تو آلمان رو خبر نداري؟ مگه 80 ميليون فقير(زير خط فقر) تو آمريكا نيست؟ چرا اون لباسي كه روش نوشته " د بست فشنبل" فرقي با اوني كه نوشته " بهترين مد" فرقي مي كنه؟ همون آقا خوب ها و آقا مهم هايي كه ازش مي گي، بنظرت ممكنه كاري برات بكنن؟ همون آقا كروات زده هايي كه بجز نفع ملي به چيز ديگه فكر نمي كنن، تازه اين كه خوبه ما به نفع ملي هم فكر نمي كنيم، فقط شخصي، ! كاري ندارم اون آقا ها دنبال چي هستن، به فرض قراره بيان برامون خوشبختي بيارن، آره ديگه چون اون ها خوش بختن(80 ميليون يادت نره)، يه سوال اگه اون ها خوب، چرا عراق اينطوريه؟ مي دوني مي خوام اون غيرت خوابيده ات رو بيدار كنم، اين كه مادر هاتون رو از آغوش پدارنتون ببرن ، فقط ببرن، كاري نكنن، حاضر مي شي؟ اون وقته كه فرياد مي زني، ولي بقه هم مثل حالاي تو كه مي گي: "مگه با چند نفر اين كار رو كردن، توي جمعيت كل مهم نيست، جنگ ديگه" آره جنگه، ولي پدر هامون هم جنگيدن، پدر هامون هم از اين كار ها كردن؟ اين هيچي، به قول تو جنگه، به فرض اون ها خوب، چون ما نبايد دنبال سلاح كشتار جمعي باشيم، فعاليت هسته اي ممنوع، خوب اين قبول، ولي اسرائيل كه رسما اون همه بمب داره چي؟ ..... حالا تو بشين بگو: "خوب مي دوني ما هم نبايد دنبال فعاليت هسته اي باشيم اگه امتياز بديم درست مي شه" امتياز، اين كتاب هاي تاريخ كه تو مدرسه خوندي براي چي بوده؟ تا حالا كدوم وعده شون عملي بوده كه اين باشه؟ اگه هم تاحالا به ما حمله نشده يه دليل داره، اون هم اين كه ما به اسرائيل نزديك هستيم، به عروسك نازي كه داخلش لجنه، اگه ما رو بزنه ما هم عروسكش رو مي شكونيم، و اين هم بدون كه اون تموم شد كه مي گفتن: " به خاطر اين جوون هاست كه حمله نمي كنن" كدوم جوون؟ همون كه براي ولنتاين يه عمر گذشته اش رو مي فروشه؟ همون كه با اون وضعي كه تو خيابون مي آد آدم ياد يه عده ..... مي دوني براي چي دارم بهت سيلي مي زنم؟ براي اينكه ديدم، يه صحنه هايي ازت ديدم كه عجيب بود، يه كار هايي مي كني كه يادم نمي ره كه كي هستي! پاشو مث يه ايراني دفاع كن، از سلاحشون بر عليه خودشون، مي دوني چي مي گم! اين بار رو تو لج كن! اين بار مقاومت كن!
كرام: .... مثل اينكه ارتباطمون قطع شد، ما سعي مي كنيم كه ارتباط رو دوباره وصل كنيم، شما پيام بازرگاني ببينيد ما در خدمت شما هستيم!
پايان
/////// توضيح:
خوب ديگه من جدي جدي رفتني شدم، اين بار ديگه دست خودم نيست كه برگردم، 25 ام اسفند من براي هميشه از سايت مي رم، اين فيلم هم شايد آخرين فيلم من باشه! براي مطالب بالا هم كه گفتم، اگه كسي انتقادي داره بگه من جواب مي دم ولي با پيام شخصي، اين وسط پست نزنه ...
بيگانه: ويكتور؟! ويكتور؟!
كرام: بله بيگي جان ارتباط برقرار شد!
بيگانه: خوب من دوباره هم اين آقاي خيري كه از صبح پا به پاي من و همكار هام ايستاده و همواره پول داخل صندوق مي ريزه رو ديدم! و حالا مي خوام مصاحبه اي باحاش داشته باشم!
كرام: بيگااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانه
كرام: شروع كنين بريم رو آنتن!
هرميون: سه دو يك!
كرام: بله بينندگان عزيز در خدمتتون هستيم با ويژه برنامه ي روز نيكو كاري در بيست اسفند ماه امسال، من و همكارم...
آبرفورث: آبرفورث كه البته دوستاي نزديك به من مي گن آبرفورث قهرما...
كرام: بله! خوب ما سعي مي كنيم كه يه صورت زنده براي شما گزارش هايي از سرتاسر ميهن اسلامي پخش كنيم كه شما هم از چند وچون كار ها باخبر بشيم! گويا ارتباطي داريم با همكارم آقاي مرلين در ميدان ونك،
آقاي مرلين صداي من رو داريد؟
مرلين: بله ويكتور جان من مرلين هستم از ميدان ونك، در خدمت شما هستم!
كرام: مرلين جان از حال و هواي اون جا بگو!
آبرفورث: بعله از حال و هواي اونجا بگو!
كرام: من هم همين رو گفتم!
مرلين: بله؟
كرام: هيچي!
مرلين: پس اگه سوالي ندارين من به سراغ اين آقا كوچولو برم!
كرام:برو!
مرلين: خوب پسر گلم، شما براي چي اومدي اين جا؟
پسر بچه: اومدم كه به همنوع هام كمك كنم!
مرلين: خوب اين ها كي اند!
پسر بچه: دكتر! ما انسان هستيم پس همنوع ها مون هم انسان اند!
مرلين: .... خوب ما اينجا يه پيرزن رو داريم كه اومده كمك كنه! ننه بيا جلو ببينم!
پير زن: ننه هفت جد و آبادته! پيرزن هم خودتي...
كرام: خوب بله يه مشكلي توي ارتباطمون با مرلين پيش اومد، قبل از اينكه بريم به ميدان تجريش يه متني هست كه آبرفورث مي خونه!
آبرفورث: هنگام تنگ دستي، در عيش كوش و مستي/ كين كيمياي هستي ، قارون كند گدا را!
كرام: خوب اين چه ربطي داشت؟ اين همه گير دادي من يه شعر بخونم، اين بود؟
آبرفورث: اون شعره كه ديشب خوندم خوبه كه مي گفت: گر دست فتاده اي بگيري مردي! / ....
كرام: ..... بعله همكارم شوخي مي كنن ! مثل اينكه ارتباطمون با ميدان تجريش و آقاي بيگانه برقرار شده! بيگي جان سلام!
بيگانه: من بيگانه هستم از ميرداماد،
كرام: ميرداماد؟ براي چي رفتي اونجا؟ مگه نگفتم برو تجريش!
بيگانه: من رفتم مغازه ها بسته بود!
كرام: تو به مغازه چي كار داري؟ بهت گفتم برو گذارش بگير! الان كجايي؟
بيگانه: تجريش!
كرام: مگه نگفتي كه من ميرداماد ام! اين چرا حرس ميده؟ من مي كشم تورو، آدمت مي كنم! مگه نياي اينجا! يه گزارش ارسال كن همين الان!
بيگانه: بله من الان در ميدان تجريش هستم و سيل مردم رو مي بينم كه به سمت قسمتي كه هدايا رو تحويل مي گيرن حجوم مي آرن، آقاي كرام من وقتي كه اين مردم رو مي بينم به خودم افتخار مي كنم از كوچيك و بزرگ مرد و زن بچه و مسن همه هستن اينجا يه آقايي رو مي بينم كه دست كرده و از توي صندوق داره پول برمي داره، من واقعا شگفت زده مي شم!
كرام: كودن! داره دزدي مي كنه! اي خدا، من چه غلطي كردم!
بيگانه: بعله ، همون طور كه شما گفتين حتي آدم هاي كودن هم اينجا هستن! خوب من از اين آقا يه سوال دارم، شما بيا جلو! شما! آره اون پيراهن بنفشه! آره! بيا عزيزم! آقا پا تون رو از رو سيم بردارين!
پسر بچه: من سلام مي كنم خدمت همه ي بر و بچه هاي محل! يه چيزي مي خواستم بگم كه آقا اين دم عيدي سراغ ترقه نرين من خودم پارسال يه ترقه بقل پاي خودم زدم الان هر دوتا گوشم نا شنوا شده! آقا بگين نرن سراغ ترقه! بد چيزيه آقا!
بيگانه: بعله ممنون!
كرام: آبرفورث اين آبروي منو برد! خفه اش كن!
بيگانه: بله حالا اين جا من آقايي رو مي بينم كه باز دوباره دست كرده توي صندوق، شايد اين دهمين بار باشه كه من ايشون رو مي بينم، واقعا اين سخاوت هيچ جاي دنيا پيدا نمي شه! خوب اينجا خانمي هست كه با بچه اش اومد ه اينجا! سلام خانوم بفرماييد كه شما چند تا بچه دارين!
كرام: اين چرا اينطوري مي كنه، آخه به توچه!
خانوم: من بيست و هفت تا بچه دارم و امسال نذر كردم كه اگه اين آخري هم پسر شد بيام و بيست و هفت هزار تومان بدم براي مستمند ها!
بيگانه: بله ممنون! من يه نوشته اي آماده كرده بودم كه اگه اجازه بدين بخونم!
آبرفورث: بخون بيگانه جان!
كرام: ديوانه اي؟ براي چي گفتي بخونه؟ ما يه غلطي كرديم يه برنامه ي زنده اجرا كرديم ها!
بيگانه: رو به سخنم با توست! با تو اي غريبه!
آبرفورث: ويكتو كجا مي ري؟
كرام: مي رم اين رو خفه كنم بيام!
بيگانه: اي غريبه، اين چندمين بار است كه صدايت مي كنم، گويي به خوابي عميق رفته اي! گويي نمي داني كه كيستي! بگذار معرفي ات كنم! تا ديگر غريبه نباشي! تو زاده ي رستمي، تو از تبار آرشي، تو آن هستي كه به غيرتش دنيا را يه تپيدن واداشتي، بگذار به تو بگويم، تو آن هستي كه بي تكلف به پاي صندوق راي مي آيي رايت مهم نيست ، حضورت را مي ستايم، تو آن هستي كه بي ريا به ياري بم شتافتي، تو آن هستي كه جنگيدي، تو آن هستي كه سكوي پروازت مين هاي جنگي بود، تو آن هستي كه آوند هاي تنفست را به عشق كسي به كسي دادي، تو آن هستي كه براي راحتي ديگران رفتي، بيدار شو، اين سيلي ها را براي هشياري مي زنم، هشيار شو، چرا از خودت نمي پرسي كه چرا من اين قدر متاثر ام؟ چرا همه روي من تاثير ميذارن و من هم بدون فكر اون رو الگو مي گيرم؟ اينكه يه مدل غربي كه حتي نمي تونه درست حرف بزنه تو روز چه غلطي مي كنه ، مگه اهميتي داره؟ مگه مهمه كه مدل لباس اين هفته چيه؟ مگه چند درصد از همسن و سال هاي خارجي ي تو، كه به قول خودت متمدن اند، دنبال مد مي گردن؟ يه كم فكر كن، اجداد تو كسايي بودن كه مي توني بهش افتخار كني، تاريخ تو دنيا رو مبهوت كرده، يه تمدن حداكثر دويست ساله چقدر عمق داره كه اين قدر تو عمق و جودت نفوذ داره؟ چرا لج نمي كني؟ چرا وقتي به زور دارن يه چيز هايي به خوردت مي دن مقاومت نمي كني؟ آره مقاومت مال الان نيست، بگير ببين مشكل هاي سطحي كجاست پتكش كن بكوب توي سرش تا آوار شه روي سر همه، مگه نخوندي كه توي لندن، پايتخت اروپا يك هفته چند كلاس تو اتوبوس برگذار مي شه، چرا همون آدم خوب هايي كه مي گي نمي آن اعتراض كنن، مي دوني چرا؟ چون چرچيل ميگه:" وقتي دولت تو خونه نيست ازش حمايت كنين، ولي وقتي كه توي خونه است امانش ندين!" مگه ده برابر اين ترافيك توي شهر هاي اون ها نيست، چرا فقط ما غر مي زنيم؟مگه بيكاري تو آلمان رو خبر نداري؟ مگه 80 ميليون فقير(زير خط فقر) تو آمريكا نيست؟ چرا اون لباسي كه روش نوشته " د بست فشنبل" فرقي با اوني كه نوشته " بهترين مد" فرقي مي كنه؟ همون آقا خوب ها و آقا مهم هايي كه ازش مي گي، بنظرت ممكنه كاري برات بكنن؟ همون آقا كروات زده هايي كه بجز نفع ملي به چيز ديگه فكر نمي كنن، تازه اين كه خوبه ما به نفع ملي هم فكر نمي كنيم، فقط شخصي، ! كاري ندارم اون آقا ها دنبال چي هستن، به فرض قراره بيان برامون خوشبختي بيارن، آره ديگه چون اون ها خوش بختن(80 ميليون يادت نره)، يه سوال اگه اون ها خوب، چرا عراق اينطوريه؟ مي دوني مي خوام اون غيرت خوابيده ات رو بيدار كنم، اين كه مادر هاتون رو از آغوش پدارنتون ببرن ، فقط ببرن، كاري نكنن، حاضر مي شي؟ اون وقته كه فرياد مي زني، ولي بقه هم مثل حالاي تو كه مي گي: "مگه با چند نفر اين كار رو كردن، توي جمعيت كل مهم نيست، جنگ ديگه" آره جنگه، ولي پدر هامون هم جنگيدن، پدر هامون هم از اين كار ها كردن؟ اين هيچي، به قول تو جنگه، به فرض اون ها خوب، چون ما نبايد دنبال سلاح كشتار جمعي باشيم، فعاليت هسته اي ممنوع، خوب اين قبول، ولي اسرائيل كه رسما اون همه بمب داره چي؟ ..... حالا تو بشين بگو: "خوب مي دوني ما هم نبايد دنبال فعاليت هسته اي باشيم اگه امتياز بديم درست مي شه" امتياز، اين كتاب هاي تاريخ كه تو مدرسه خوندي براي چي بوده؟ تا حالا كدوم وعده شون عملي بوده كه اين باشه؟ اگه هم تاحالا به ما حمله نشده يه دليل داره، اون هم اين كه ما به اسرائيل نزديك هستيم، به عروسك نازي كه داخلش لجنه، اگه ما رو بزنه ما هم عروسكش رو مي شكونيم، و اين هم بدون كه اون تموم شد كه مي گفتن: " به خاطر اين جوون هاست كه حمله نمي كنن" كدوم جوون؟ همون كه براي ولنتاين يه عمر گذشته اش رو مي فروشه؟ همون كه با اون وضعي كه تو خيابون مي آد آدم ياد يه عده ..... مي دوني براي چي دارم بهت سيلي مي زنم؟ براي اينكه ديدم، يه صحنه هايي ازت ديدم كه عجيب بود، يه كار هايي مي كني كه يادم نمي ره كه كي هستي! پاشو مث يه ايراني دفاع كن، از سلاحشون بر عليه خودشون، مي دوني چي مي گم! اين بار رو تو لج كن! اين بار مقاومت كن!
كرام: .... مثل اينكه ارتباطمون قطع شد، ما سعي مي كنيم كه ارتباط رو دوباره وصل كنيم، شما پيام بازرگاني ببينيد ما در خدمت شما هستيم!
پايان
/////// توضيح:
خوب ديگه من جدي جدي رفتني شدم، اين بار ديگه دست خودم نيست كه برگردم، 25 ام اسفند من براي هميشه از سايت مي رم، اين فيلم هم شايد آخرين فيلم من باشه! براي مطالب بالا هم كه گفتم، اگه كسي انتقادي داره بگه من جواب مي دم ولي با پيام شخصي، اين وسط پست نزنه ...
بيگانه: ويكتور؟! ويكتور؟!
كرام: بله بيگي جان ارتباط برقرار شد!
بيگانه: خوب من دوباره هم اين آقاي خيري كه از صبح پا به پاي من و همكار هام ايستاده و همواره پول داخل صندوق مي ريزه رو ديدم! و حالا مي خوام مصاحبه اي باحاش داشته باشم!
كرام: بيگااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/03/11
آخرین ورود: شنبه 19 بهمن 1392 11:50
از: هاگوارتز..تالار اسلیترین
پستها:
901

و اينک شاهکار ديگري از ويکتور کرام
اولين سريال حرفه اي هالي ويزارد!!!
مرتال کامبت!!!
قسمت اول بخش اول
پيشکشي از سوي:

با شرکت:
حاجي در نقش شانگ تسونگ!!!
ابرفورث در نقش لرد ريدن!!!
هري در نقش ليوکانگ!!!
نميد درنقش کيتانا!!!
همزاد در نقش داداش ليو کانگ!!!
گيلدي در نقش جاني کيج!!!
کينگي در نقش جکس!!!
جيني در نقش سونيا!!!
مرلين در نقش البر گاد!!!
ولدمورت((سعيد))در نقش شائوکوآن!!!
سوسک در نقش اسکارپيون!!!
دالاهوف در نقش ساب زيرو!!!
گراپي در نقش گورو!!!
چو در نقش جيد!!!
فلور در نقش سيندل!!!
کريچر در نقش رين((خيلي نقشش کوتاهه))!!!
کالين در نقش کابال!!!(اصلا به نقشش نميخوره!!!)
دنيس در نقش سايراکس!!!
ماندانگاس در نقش اسموک!!!
کرام در نقش داداش ساب زيرو!!!
بيگانه در نقش؟؟؟!!!
تهيه کننده:midway کمپاني
تدارکات:نمامي گيم نتهاي شهر لندن!!!
آهنگساز:ابرفورث
جلوه هاي ويژه:دارک لرد و سالازار!!!
------------------------------------------
هري داره خواب ميبينه....نبرديه بين داداشش ،همزاد!!! و حاجي دارک لرد
در اين نبرد دارک لرد به راحتي پيروز ميشه
دارک لرد رو به هري:تو بعدي هستي کله زخمي!!!...سپس روشو به همزاد ميکنه و ميگه:جان و روحت مال منه!!!
صداي فرياد همزاد مياد و صفحه سياه ميشه
-----
هري از خواب ميپره...عرق تمامي اندامهاي بدنشو پوشانده بود....بلند ميشه و به نامه اي که ديروز به خانه اش رسيده بود خيره ميشه
در نامه نوشته شده بود:عله!!!...کجايي که همزادتو کشتن!!((تريپ فيلم قيصر خوانده شود))...زود برگرد خونه...دوستدارت پدر بزرگ!!!
-----
صحنه سياه ميشه و دوباره برميگرده....گيلدي با چند نفر مشغول کاراته بازيه و همه اونا رو شکست ميده
ولي آخرين نفر خيلي سمج بوده...آخر سر گيلدي ميگه:پسر!!!...بايد بيفتي اونجا!!!!
يارو خودشو پرت ميکنه همون جا!!!...گيلدي يه نفس به ساحره بغل دستش ميده :bigkiss:
کارگردان:کات
گيلدي:من ديگه بازي نميکنم!!...يه عده آدم کله پوکو اوردي فيلم بازي کنن!!!
کارگردان:گيلدي جون دوست دارم...اميد من توئي...فقط به خاطر توئه که اين فيلم فروش داره!!!...با هاشون راه بيا
گيلدي:هوممک؟مايه رو ببر بالا!!!
کارگردان:باشه!!!
صدايي مياد.....گيلدي اين آقاهه باهات کارداره
يک پيرمرد پرابهت به گيلدي خيره شده بود....گيلدي طرف اون ميره....
پيرمرد:سلام جوون
گيلدي:سلام پيري....(عينک آفتابيشو ميزنه به چشمش)
پيرمرد:ميبينم کنفوکار ماهري هستي....ميخوام تو يه تورنمنت به نام مرتال کامبت شرکت کني!!!
گيلدي:تا ببينم چي ميشه!!!...مايه خوب داره؟
پيرمرد:اره!!...بيا اينو بگير!!حتما بيا!!اوکي؟
پيرمرد يه نامه رو به گيلدي ميده و ميره....وقتي از گيلدي دور شد..شکلش به حاجي دارک لرد تغيير ميکنه!!!!
----
کينگزلي و جيني به دنبال تبه کاري به اسم مودي هستند
جيني:بدو کينگ!!..بايد اونو بگيريم
کينگزلي:نميشه!!...اون خيلي سريعه!!
جيني:کجاش سريعه؟!!....اون که مي لنگه!!!
کينگزلي:پس چرا ما بهش نميرسيم؟!!!
همينطور در حال تعقيب و گريز بودند که...مودي به يک اتاق فرار ميکنه....آنها نيز وارد اتاق ميشن ميبنن اتاق خاليه!!!
و فقط حاجي دارک لرد توش نشسته!!!.....
جيني:يه خلافکار کثيف اينجا نديد؟
حاجي:نه خواهرم!!!
جيني:اگه بفهميم شما اونو فراري دايد..با ما طرفيد!!
حاجي:به زودي با هم طرف خواهيم شد!!!!
----
هري برميگرده مشهد!!!که پايتخت کونفوي جهانه!!!...و يکراست به طرف خونشون ميره!!!
هري:سلام پدر بزرگ!!!
پدربزرگ:سلام عله خودم!!!...تسليت ميگم غم آخرمون باشه!!!
هري:تسليت براي چي؟از دستش راحت شدم!!!!
پدربزرگ:ساکت!!!...ناسلامتي تو داداشش بودي؟..مگه خبر نداشتي ؟اون خودشو براي تورنمنت آماده ميکرد!!!
هري:خب از اين لحاظ هم خوب شده ديگه!!..به جاش من تو تورنمنت شرکت ميکنم!!!
پدربزرگ:اف بر تو!!!
ناگهان يکي وارد ميشه همه دارن اونو سجده ميکنن...پدربزرگ هري هم سجده ميکنه!!!
هري:اين کيه؟
پدربزرگ:لرد ابر!!...ببخشينش اون جوونه!!!...رفته امريکا!!..زياد تلويزيون ميبينه!!!
ابرفورث:پسر!!.. گفتي هدفت از شرکت در تورنمنت چيه؟
هري:چند نفر رو لت و پار کنم!!!..به تو هم هيچ ربطي نداره!!
پدر بزرگ:با لرد ابرفورث، خداي طوفانها اينطور حرف نزن!!!!
ابرفورث:مهم نيست!!!
هري:اين لرد ابرفورثه؟!!..اين دروغه !!!اگه اين لرده چرا گذاشت داداشمو بکشن؟...مگه اون نبايد از اونا حفاظت کنه!!
ابرفورث:بارها گفتم..بازم ميگم...افراد خودشون مسئول سرنوشت خودشونن!!!....همزاد راه خودشو انتاب کرده بود!!
هري:من باورم نميشه تو لرد باشي!!!...بايد بهم نشون بدي!!!
هري به سمت ابرفورث حمله ور ميشه...ولي اون با يه حرکت هري رو سوسک ميکنه!!!!
هري که ميبينه بدجور خيط شده..ميذاره ميره!!!
پدربزرگ رو به ابرفورث:اون آماده نيست!!!
ابرفورث:ميدونم!!..ولي تنها اميد ما اونه!!..وگرنه زمين نابود ميشه!!!
---
کشتي تورنمنت مرتال کامب در بندر پهلو گرفته تا افراد دعوت شده رو به مکان مسابقات ببره
گيلدي که حدود پنج تا چمدون دستش بوده و نميتونسته اونا رو ببره به يه نفر که داشت رد ميشده پيشنهاد ميده:اگه بار منو ببري اين هزاري مال تو ميشه!!!
از قضا اون نفر هري بوده....هزاري رو با لبخندي مليح ميگيره و همه چمدونها رو پرت ميکنه تو آب!!
گيلدي با خودش ميگه:شانس اوردم نخواستم ازش که ماشينمو پارک کنه!!!!
هري:مقصر خودتي!!!...نميدوني از چه کسي بايد درخواست کني!!!
---
بيشتر افراد دعوت شده سوار شدن....در آخرين لحظه مودي نيز سوار شد و به دنبال او نيز جيني وارد کشتي شد تا اورو دستگير کنه
در راه به گيلدي تنه ميزنه!!....گيلدي و هري هم که با هم دوست شده بودند!!به دنبال جيني ميرن تا ببين چه خبره!!!
در طبقه پايين کشتي به اتاقي ميرسن...ولي از مودي خبري نيست!!و باز حاجي رو اونجا ميبينن
جيني:حالا مطمئن شدم که شما با اون همدستيد!!!
حاجي:نه!!..من با اون همدست نيستم ولي اين کشتي مه و قوانين من در اون حکم فرماست!!...تا بعد از مسابقات کسي حق نداره به ديگري اسيبي برسونه!!
جيني:اين کشتي اصلا براي چي هست؟!!
حاجي:براي تورنمنت مرتال کامبت!!!....مسابقه اي بين مرگ و زندگي
با دست اشاره اي ميکنه...دالاهوف و سوسک ميان تو...ميخوان به اونا حمله کنن که صدايي مياد...
بسسسسسسه
ابرفورث به صورت صاعقه اي وارد ميشه!!!
ابرفورث:طبق قوانين مسابقات تو حق نداري تا قبل از شروع مسابفات با "فانيها" در گير بشي
حاجي تا اينو ميبينه با سوسک و دالاهوف اونا رو ترک ميکنه!!!!
هري:منظور از فانيها((mortal))چيه؟
ابرفورث:اين لقبيه که دنياي بيرون((out world))به شما زميني ها داده!
جيني:اين تورنمت مرتال کامبت چيه؟
ابرفورث:اين تورنمنتيه که هر سال برگزار ميشه...هر سال دريچه دنياي بيرون به دنياي شما باز ميشه....تا نبردي به صورت کنفو بين شما در بگيره
طبق قوانين اگه اونا ده بار متوالي در اين تورنمنت پيروز بشن!!...ميتونن زمينو تصاحب کنن!!!...متاسفانه اونا تا امروز نه پيروزي متوالي دارن...و اگه در مسابقات امسال پيروز شوند حق دارن زمينو تصاحب کنند
جيني:خب..من فکر کنم به راحتي در اين تورنمنت پيروز ميشيم
ابرفورث:اشتباه فکر ميکني!!!...اونا از افراد بسيار زبده اي استفاد ميکنن...تازه در آخر نبرد با حاجي بسيار سخته...مثل اينکه با دهها نفر داري به تنهايي مسابقه ميدي...تنها کسي که ممکنه از پس او براد..عله خودمونه!!!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعضی مدیران از من خواستند همه فیلمها رو اکران نکنم
و اعتقاد دارن سطح فیلمها تنزل پیدا کرده
من هم موافقم.....ااز این به بعد اگه دیدید فیلمتون پاک شد ناراحت نشید لطفا
اولين سريال حرفه اي هالي ويزارد!!!
مرتال کامبت!!!
قسمت اول بخش اول
پيشکشي از سوي:

با شرکت:
حاجي در نقش شانگ تسونگ!!!
ابرفورث در نقش لرد ريدن!!!
هري در نقش ليوکانگ!!!
نميد درنقش کيتانا!!!
همزاد در نقش داداش ليو کانگ!!!
گيلدي در نقش جاني کيج!!!
کينگي در نقش جکس!!!
جيني در نقش سونيا!!!
مرلين در نقش البر گاد!!!
ولدمورت((سعيد))در نقش شائوکوآن!!!
سوسک در نقش اسکارپيون!!!
دالاهوف در نقش ساب زيرو!!!
گراپي در نقش گورو!!!
چو در نقش جيد!!!
فلور در نقش سيندل!!!
کريچر در نقش رين((خيلي نقشش کوتاهه))!!!
کالين در نقش کابال!!!(اصلا به نقشش نميخوره!!!)
دنيس در نقش سايراکس!!!
ماندانگاس در نقش اسموک!!!
کرام در نقش داداش ساب زيرو!!!
بيگانه در نقش؟؟؟!!!
تهيه کننده:midway کمپاني
تدارکات:نمامي گيم نتهاي شهر لندن!!!
آهنگساز:ابرفورث
جلوه هاي ويژه:دارک لرد و سالازار!!!
------------------------------------------
هري داره خواب ميبينه....نبرديه بين داداشش ،همزاد!!! و حاجي دارک لرد
در اين نبرد دارک لرد به راحتي پيروز ميشه
دارک لرد رو به هري:تو بعدي هستي کله زخمي!!!...سپس روشو به همزاد ميکنه و ميگه:جان و روحت مال منه!!!
صداي فرياد همزاد مياد و صفحه سياه ميشه
-----
هري از خواب ميپره...عرق تمامي اندامهاي بدنشو پوشانده بود....بلند ميشه و به نامه اي که ديروز به خانه اش رسيده بود خيره ميشه
در نامه نوشته شده بود:عله!!!...کجايي که همزادتو کشتن!!((تريپ فيلم قيصر خوانده شود))...زود برگرد خونه...دوستدارت پدر بزرگ!!!
-----
صحنه سياه ميشه و دوباره برميگرده....گيلدي با چند نفر مشغول کاراته بازيه و همه اونا رو شکست ميده
ولي آخرين نفر خيلي سمج بوده...آخر سر گيلدي ميگه:پسر!!!...بايد بيفتي اونجا!!!!
يارو خودشو پرت ميکنه همون جا!!!...گيلدي يه نفس به ساحره بغل دستش ميده :bigkiss:
کارگردان:کات
گيلدي:من ديگه بازي نميکنم!!...يه عده آدم کله پوکو اوردي فيلم بازي کنن!!!
کارگردان:گيلدي جون دوست دارم...اميد من توئي...فقط به خاطر توئه که اين فيلم فروش داره!!!...با هاشون راه بيا
گيلدي:هوممک؟مايه رو ببر بالا!!!
کارگردان:باشه!!!
صدايي مياد.....گيلدي اين آقاهه باهات کارداره
يک پيرمرد پرابهت به گيلدي خيره شده بود....گيلدي طرف اون ميره....
پيرمرد:سلام جوون
گيلدي:سلام پيري....(عينک آفتابيشو ميزنه به چشمش)
پيرمرد:ميبينم کنفوکار ماهري هستي....ميخوام تو يه تورنمنت به نام مرتال کامبت شرکت کني!!!
گيلدي:تا ببينم چي ميشه!!!...مايه خوب داره؟
پيرمرد:اره!!...بيا اينو بگير!!حتما بيا!!اوکي؟
پيرمرد يه نامه رو به گيلدي ميده و ميره....وقتي از گيلدي دور شد..شکلش به حاجي دارک لرد تغيير ميکنه!!!!
----
کينگزلي و جيني به دنبال تبه کاري به اسم مودي هستند
جيني:بدو کينگ!!..بايد اونو بگيريم
کينگزلي:نميشه!!...اون خيلي سريعه!!
جيني:کجاش سريعه؟!!....اون که مي لنگه!!!
کينگزلي:پس چرا ما بهش نميرسيم؟!!!
همينطور در حال تعقيب و گريز بودند که...مودي به يک اتاق فرار ميکنه....آنها نيز وارد اتاق ميشن ميبنن اتاق خاليه!!!
و فقط حاجي دارک لرد توش نشسته!!!.....
جيني:يه خلافکار کثيف اينجا نديد؟
حاجي:نه خواهرم!!!
جيني:اگه بفهميم شما اونو فراري دايد..با ما طرفيد!!
حاجي:به زودي با هم طرف خواهيم شد!!!!
----
هري برميگرده مشهد!!!که پايتخت کونفوي جهانه!!!...و يکراست به طرف خونشون ميره!!!
هري:سلام پدر بزرگ!!!
پدربزرگ:سلام عله خودم!!!...تسليت ميگم غم آخرمون باشه!!!
هري:تسليت براي چي؟از دستش راحت شدم!!!!
پدربزرگ:ساکت!!!...ناسلامتي تو داداشش بودي؟..مگه خبر نداشتي ؟اون خودشو براي تورنمنت آماده ميکرد!!!
هري:خب از اين لحاظ هم خوب شده ديگه!!..به جاش من تو تورنمنت شرکت ميکنم!!!
پدربزرگ:اف بر تو!!!
ناگهان يکي وارد ميشه همه دارن اونو سجده ميکنن...پدربزرگ هري هم سجده ميکنه!!!
هري:اين کيه؟
پدربزرگ:لرد ابر!!...ببخشينش اون جوونه!!!...رفته امريکا!!..زياد تلويزيون ميبينه!!!
ابرفورث:پسر!!.. گفتي هدفت از شرکت در تورنمنت چيه؟
هري:چند نفر رو لت و پار کنم!!!..به تو هم هيچ ربطي نداره!!
پدر بزرگ:با لرد ابرفورث، خداي طوفانها اينطور حرف نزن!!!!
ابرفورث:مهم نيست!!!
هري:اين لرد ابرفورثه؟!!..اين دروغه !!!اگه اين لرده چرا گذاشت داداشمو بکشن؟...مگه اون نبايد از اونا حفاظت کنه!!
ابرفورث:بارها گفتم..بازم ميگم...افراد خودشون مسئول سرنوشت خودشونن!!!....همزاد راه خودشو انتاب کرده بود!!
هري:من باورم نميشه تو لرد باشي!!!...بايد بهم نشون بدي!!!
هري به سمت ابرفورث حمله ور ميشه...ولي اون با يه حرکت هري رو سوسک ميکنه!!!!
هري که ميبينه بدجور خيط شده..ميذاره ميره!!!
پدربزرگ رو به ابرفورث:اون آماده نيست!!!
ابرفورث:ميدونم!!..ولي تنها اميد ما اونه!!..وگرنه زمين نابود ميشه!!!
---
کشتي تورنمنت مرتال کامب در بندر پهلو گرفته تا افراد دعوت شده رو به مکان مسابقات ببره
گيلدي که حدود پنج تا چمدون دستش بوده و نميتونسته اونا رو ببره به يه نفر که داشت رد ميشده پيشنهاد ميده:اگه بار منو ببري اين هزاري مال تو ميشه!!!
از قضا اون نفر هري بوده....هزاري رو با لبخندي مليح ميگيره و همه چمدونها رو پرت ميکنه تو آب!!
گيلدي با خودش ميگه:شانس اوردم نخواستم ازش که ماشينمو پارک کنه!!!!
هري:مقصر خودتي!!!...نميدوني از چه کسي بايد درخواست کني!!!
---
بيشتر افراد دعوت شده سوار شدن....در آخرين لحظه مودي نيز سوار شد و به دنبال او نيز جيني وارد کشتي شد تا اورو دستگير کنه
در راه به گيلدي تنه ميزنه!!....گيلدي و هري هم که با هم دوست شده بودند!!به دنبال جيني ميرن تا ببين چه خبره!!!
در طبقه پايين کشتي به اتاقي ميرسن...ولي از مودي خبري نيست!!و باز حاجي رو اونجا ميبينن
جيني:حالا مطمئن شدم که شما با اون همدستيد!!!
حاجي:نه!!..من با اون همدست نيستم ولي اين کشتي مه و قوانين من در اون حکم فرماست!!...تا بعد از مسابقات کسي حق نداره به ديگري اسيبي برسونه!!
جيني:اين کشتي اصلا براي چي هست؟!!
حاجي:براي تورنمنت مرتال کامبت!!!....مسابقه اي بين مرگ و زندگي
با دست اشاره اي ميکنه...دالاهوف و سوسک ميان تو...ميخوان به اونا حمله کنن که صدايي مياد...
بسسسسسسه
ابرفورث به صورت صاعقه اي وارد ميشه!!!
ابرفورث:طبق قوانين مسابقات تو حق نداري تا قبل از شروع مسابفات با "فانيها" در گير بشي
حاجي تا اينو ميبينه با سوسک و دالاهوف اونا رو ترک ميکنه!!!!
هري:منظور از فانيها((mortal))چيه؟
ابرفورث:اين لقبيه که دنياي بيرون((out world))به شما زميني ها داده!
جيني:اين تورنمت مرتال کامبت چيه؟
ابرفورث:اين تورنمنتيه که هر سال برگزار ميشه...هر سال دريچه دنياي بيرون به دنياي شما باز ميشه....تا نبردي به صورت کنفو بين شما در بگيره
طبق قوانين اگه اونا ده بار متوالي در اين تورنمنت پيروز بشن!!...ميتونن زمينو تصاحب کنن!!!...متاسفانه اونا تا امروز نه پيروزي متوالي دارن...و اگه در مسابقات امسال پيروز شوند حق دارن زمينو تصاحب کنند
جيني:خب..من فکر کنم به راحتي در اين تورنمنت پيروز ميشيم
ابرفورث:اشتباه فکر ميکني!!!...اونا از افراد بسيار زبده اي استفاد ميکنن...تازه در آخر نبرد با حاجي بسيار سخته...مثل اينکه با دهها نفر داري به تنهايي مسابقه ميدي...تنها کسي که ممکنه از پس او براد..عله خودمونه!!!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعضی مدیران از من خواستند همه فیلمها رو اکران نکنم
و اعتقاد دارن سطح فیلمها تنزل پیدا کرده
من هم موافقم.....ااز این به بعد اگه دیدید فیلمتون پاک شد ناراحت نشید لطفا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کرام اسبق!
قدرت منتقل شد!
قدرت منتقل شد!
جزئیات کاربر

عنوان : مصائب کرام سه ( در چنگ ادمخوار ) قسمت اول
بازیگران : بیگانه ،کرام، غریبه ،حاجی دارک لرد، کرام ،همزاد
نویسنده : همزاد
تدوین : حاجی دارک لرد
روز 6 مارس ساعت 9 شب
بیگانه ، غریبه ، ایلیمینتور، هیپوتالاموس و … ( بقیه ی بچه های بیگانه ) در خانه :
بیگانه در حال اماده کردن وسایل:
مارمولکم دمبش درازه … مارمولکم دم دراززز … مارمولکم دمبش درازه … مارمولک مار مولک…
غریبه : کجا می خوای بری ؟!!!
بیگانه: سفر تفریحی به جنکل !!
غریبه : کجا ؟؟؟!!!!!!!!!!!!
بیگانه : جنگل !
غریبه : الان ؟!!
بگانه : نه
غریبه : پس کی ؟
بیگانه : وقت گل نی
غریبه : می زنم با زنگ در درب و داقونت می کنم ها
بیگانه :
بیگانه : فردا صبح زود
غریبه : باشه …
صبح روز بعد ( 10 مارس )
بیگانه : من دارم می رم … خدا حافظ
غریبه : خدا حافظ …
بیگانه در جنگل :
گل های باغ رو نچین…از روی پرچین نپر… باهم دیگه دوست باشید …
_ اهووووو اغغغغ خ … ب
بیگانه : کی بود !!!؟
_ کسیتیییییییی !!!!!!؟؟
بیگانه : کی اون جاست !!!!!!!!!!!!!!!!!؟
_ تو کاری که بهت ربطی نداره دخالت نکن!!!
بیگانه : قیافمو ببین چه قدر خوشگلم !!!!!!
_ بیا تو این قار … پشت سرت …
دوستان این داستان ادامه دارد …
بازیگران : بیگانه ،کرام، غریبه ،حاجی دارک لرد، کرام ،همزاد
نویسنده : همزاد
تدوین : حاجی دارک لرد
روز 6 مارس ساعت 9 شب
بیگانه ، غریبه ، ایلیمینتور، هیپوتالاموس و … ( بقیه ی بچه های بیگانه ) در خانه :
بیگانه در حال اماده کردن وسایل:
مارمولکم دمبش درازه … مارمولکم دم دراززز … مارمولکم دمبش درازه … مارمولک مار مولک…
غریبه : کجا می خوای بری ؟!!!
بیگانه: سفر تفریحی به جنکل !!
غریبه : کجا ؟؟؟!!!!!!!!!!!!
بیگانه : جنگل !
غریبه : الان ؟!!
بگانه : نه
غریبه : پس کی ؟
بیگانه : وقت گل نی
غریبه : می زنم با زنگ در درب و داقونت می کنم ها
بیگانه :
بیگانه : فردا صبح زود
غریبه : باشه …
صبح روز بعد ( 10 مارس )
بیگانه : من دارم می رم … خدا حافظ
غریبه : خدا حافظ …
بیگانه در جنگل :
گل های باغ رو نچین…از روی پرچین نپر… باهم دیگه دوست باشید …
_ اهووووو اغغغغ خ … ب
بیگانه : کی بود !!!؟
_ کسیتیییییییی !!!!!!؟؟
بیگانه : کی اون جاست !!!!!!!!!!!!!!!!!؟
_ تو کاری که بهت ربطی نداره دخالت نکن!!!
بیگانه : قیافمو ببین چه قدر خوشگلم !!!!!!
_ بیا تو این قار … پشت سرت …
دوستان این داستان ادامه دارد …
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شک نکن!
جزئیات کاربر

Gryffin Dreams تقدیم میکند:

( در سه قسمت ، قسمت دوم : )
The God Father
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازیگران :
هرمیون گرنجر--------------هرمیون
گودریک گریفندور-------------گریفندور
ویکتور کرام--------------ویکتور
آبرفورث-------------- آبر یا پدر بزرگ ( نفش منفی )
حاجی---------------حاجی
به همراه :
فاج ، غضنفر ، وگا ، تانکس ، شکبولت و ...
( بقیه عوامل قبلا ذکر شد. به قسمت اول راجعه شود)
تهیه کننده : کریچر
کارگردان : گودریک گریفندور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در قسمت قبل دیدیم : که چگونه هرماینی از زندان آزاد شد و بخاطر جراحات به سنت مانگو منتقل شد ولی کرام نمیداند چگونه هزینه درمان هرماینی را بپردازد به علاوه در آ ستانه برکناری از پستش در وزارت قرار دارد و همچنین هرماینی به شدت احساس تنهایی میکند... و حالا ادامه داستان...
__________________
/// سه ساعت بعد...پس از مرخصی از بیمارستان- هاگزمید ///
دوربین کرام رو از پشت نشون میده که داره هرماینی رو توی دهکده میگردونه...
هرمیون : چقدر باید روی این صندلی بشینم؟
کرام : راستش دکتر گفت دو سه هفته بعد میتونی بلند شی...
هرمیون : دو سه هفته! ببینم وردی طلسمی...
کرام : هیچی هرمیون...دکتر گفت اصلا ازین کارا نکنین...دوره درمان باید خود به خود تموم بشه...
هرمیون : راستی پولشو چجوری دادی؟
کرام : چی؟...بالاخره به جوری دادم دیگه...
کرام با خودش فکر میکنه...
« ولی من که ندادم...گفتم بعدا میدم...بهتره به هرمیون چیزی نگم نباید بفهمه چقدر کمبود داریم...»
هرمیون : ...ویکتور...هی ویکتور!!!
کرام یهو به خودش میاد...
کرام : هان ! چیه؟ بله؟
هرمیون : داشتم میگفتم که تنهام...یه جری احساس تنهایی میکنم بین اینهمه جادوگر که پدر مادر جادوگر دارن...
کرام : ولی من که هستم...
هرمیون : نه...مساله تو فرق میکنه حس میکنم یه فضای خالی بین زندگیم وجود داره...
کرام : من تو رو اوردم اینجا که از این فکرا نکنی... ببین چقدر دنیا قشنگه...
{ در این قسمت داستان چون بسیار شبیه فیلم هندی شده مردم یک صدا میگن : هووووق!!! }
کرام : میخوای بریم "سه دسته جارو " ؟
هرمیون : بـ...باشه...بریم!
هرمیون روشو بر میگردونه و میگه...
- راستی کس میتونم برم هاگوارتز؟
کرام : 1 ماه و نیم دیگه!
اونا بسمت رستوران میرن و دوربین میپره و هاگوارتز رو نشون میده...
/// همون موقع هاگوارتز- سالن عمومی گریفندور ///
دوربین سالن رو میگذرونه و میره سر یکی از میزهای گرد...در حالی که هیچکس توی سالن نیست... و گودریک گریفندور رو نشون میده... گریفندور آرام با خودش نجوا میکنه...
«...اینم از این...خوب...امروز که کلاس ندارم...اون کارم هم که حل شد... بعدش سه تا دیگه میمونه...با مرلینم که باید حرف بزنم...حوصلم سر رفته... پروفسور م که سر کلاسشه... باید برم هاگزمید...»
گودریک بلند میشه و از سالن بیرون میره...
/// ده دقیقه بعد- هاگزمید ///
دوربین دهکده رو نشون میده ... گودریک داره از دور ، نزدیک میشه...
میره توی یکی از مغازه ها...و در میزنه...
آبر : بیا تو...
گودریک وارد میشه و...
گودریک : اوه...سلام آبرفورث حالت خوبه؟
چهره آبرفورث از سایه ها میاد بیرون...
آبر : ممنون...چه عجب!
گودریک : خیلی وقته پیدات نیس.
آبر : من هیچوقت پیدام نیس!
گودریک : بشینم؟
آبر : آره...اتفاقا کارت داشتم...
گودریک : همینجوری اومدم یه سری بهت بزنم...حوصلم سر رفته بود... چیکار داشتی؟
آبر : یه مساله مهمی رو باید بهت میگفتم...
گودریک : خوب بگو!
صدای موزیک میاد و حرفهاشون شنیده نمیشه...تا 5 دقیقه بعد...
/// پنج دقیقه بعد...///
گودریک با قیافه در هم میگه...:
- خوب حالا میخوای من چکار کنم؟
آبرفورث که سرش دوباره رفته تو سایه میگه...
- دوست دارم کمکم کنی!
گودریک : نه!
آبر : چی؟
گودریک : گفتم که...نه!!!
آبر : یعنی چی که نه؟!
گودریک : من با اصل اینکار مخالفم...این چه کاریه؟! تو که از این کارا نمیکردی...
من فکر میکردم تو...
آبرفورث بلند میشه و با عصبانیت میگه...
- چی رو فکر میکردی...هان؟ هنوز منو نشناختی!!! من اونی که تو میگی نیستم!!! میفهمی؟ یا نه؟!
گودریک هم که عصبانی تره بلند میشه و میگه...
- خیلی وقته که کسی عصبانیت منو ندیده...ولی اگه میخوای خشم گریفندور رو تجربه کنی...امتحانش مجانیه...تو گوشت فرو کن!!! من جلوت وای میستم...
آبر : از دفتر من برو بیرون!!!!
گودریک : وای به حالت!!!
گودریک به سمت در میره...در خود به خود باز میشه... و بعد از روفت گریفندور محکم به هم میخوره...
/// ده دقیقه بعد - هاگزمید ///
هرماینی و کرام از رستوران میان بیرون و دوربین میره روی گودریک که داره از دور میاد...
هرمیون سلام گودریک ( تمام اعضای گروه گریفندور ، اونو گودریک خطاب میکنن )
کرام : سلام جناب گریفندور...
گریفندور که هنوز اوقاتش تلخه رد میشه و میگه...
- سلام چه ها...ا هرمیون تو مرخص شدی چه خوب!
هرمیون : بله... میبینمتون!
کرام : منم همینطور!
کرام و هرمیون میرن...و گودریک همینطور که داشته میرفته...یهو می ایسته و سرشو بر میگردون و به هرمیون نگاه...میکنه...تا اون دور میشه...
ولی گودریک هنوز اونجا وایساده...
_______________________
ادامه دارد...منتظر باشید...

( در سه قسمت ، قسمت دوم : )
The God Father
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازیگران :
هرمیون گرنجر--------------هرمیون
گودریک گریفندور-------------گریفندور
ویکتور کرام--------------ویکتور
آبرفورث-------------- آبر یا پدر بزرگ ( نفش منفی )
حاجی---------------حاجی
به همراه :
فاج ، غضنفر ، وگا ، تانکس ، شکبولت و ...
( بقیه عوامل قبلا ذکر شد. به قسمت اول راجعه شود)
تهیه کننده : کریچر
کارگردان : گودریک گریفندور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در قسمت قبل دیدیم : که چگونه هرماینی از زندان آزاد شد و بخاطر جراحات به سنت مانگو منتقل شد ولی کرام نمیداند چگونه هزینه درمان هرماینی را بپردازد به علاوه در آ ستانه برکناری از پستش در وزارت قرار دارد و همچنین هرماینی به شدت احساس تنهایی میکند... و حالا ادامه داستان...
__________________
/// سه ساعت بعد...پس از مرخصی از بیمارستان- هاگزمید ///
دوربین کرام رو از پشت نشون میده که داره هرماینی رو توی دهکده میگردونه...
هرمیون : چقدر باید روی این صندلی بشینم؟
کرام : راستش دکتر گفت دو سه هفته بعد میتونی بلند شی...
هرمیون : دو سه هفته! ببینم وردی طلسمی...
کرام : هیچی هرمیون...دکتر گفت اصلا ازین کارا نکنین...دوره درمان باید خود به خود تموم بشه...
هرمیون : راستی پولشو چجوری دادی؟
کرام : چی؟...بالاخره به جوری دادم دیگه...
کرام با خودش فکر میکنه...
« ولی من که ندادم...گفتم بعدا میدم...بهتره به هرمیون چیزی نگم نباید بفهمه چقدر کمبود داریم...»
هرمیون : ...ویکتور...هی ویکتور!!!
کرام یهو به خودش میاد...
کرام : هان ! چیه؟ بله؟
هرمیون : داشتم میگفتم که تنهام...یه جری احساس تنهایی میکنم بین اینهمه جادوگر که پدر مادر جادوگر دارن...
کرام : ولی من که هستم...
هرمیون : نه...مساله تو فرق میکنه حس میکنم یه فضای خالی بین زندگیم وجود داره...
کرام : من تو رو اوردم اینجا که از این فکرا نکنی... ببین چقدر دنیا قشنگه...
{ در این قسمت داستان چون بسیار شبیه فیلم هندی شده مردم یک صدا میگن : هووووق!!! }
کرام : میخوای بریم "سه دسته جارو " ؟
هرمیون : بـ...باشه...بریم!
هرمیون روشو بر میگردونه و میگه...
- راستی کس میتونم برم هاگوارتز؟
کرام : 1 ماه و نیم دیگه!
اونا بسمت رستوران میرن و دوربین میپره و هاگوارتز رو نشون میده...
/// همون موقع هاگوارتز- سالن عمومی گریفندور ///
دوربین سالن رو میگذرونه و میره سر یکی از میزهای گرد...در حالی که هیچکس توی سالن نیست... و گودریک گریفندور رو نشون میده... گریفندور آرام با خودش نجوا میکنه...
«...اینم از این...خوب...امروز که کلاس ندارم...اون کارم هم که حل شد... بعدش سه تا دیگه میمونه...با مرلینم که باید حرف بزنم...حوصلم سر رفته... پروفسور م که سر کلاسشه... باید برم هاگزمید...»
گودریک بلند میشه و از سالن بیرون میره...
/// ده دقیقه بعد- هاگزمید ///
دوربین دهکده رو نشون میده ... گودریک داره از دور ، نزدیک میشه...
میره توی یکی از مغازه ها...و در میزنه...
آبر : بیا تو...
گودریک وارد میشه و...
گودریک : اوه...سلام آبرفورث حالت خوبه؟
چهره آبرفورث از سایه ها میاد بیرون...
آبر : ممنون...چه عجب!
گودریک : خیلی وقته پیدات نیس.
آبر : من هیچوقت پیدام نیس!
گودریک : بشینم؟
آبر : آره...اتفاقا کارت داشتم...
گودریک : همینجوری اومدم یه سری بهت بزنم...حوصلم سر رفته بود... چیکار داشتی؟
آبر : یه مساله مهمی رو باید بهت میگفتم...
گودریک : خوب بگو!
صدای موزیک میاد و حرفهاشون شنیده نمیشه...تا 5 دقیقه بعد...
/// پنج دقیقه بعد...///
گودریک با قیافه در هم میگه...:
- خوب حالا میخوای من چکار کنم؟
آبرفورث که سرش دوباره رفته تو سایه میگه...
- دوست دارم کمکم کنی!
گودریک : نه!
آبر : چی؟
گودریک : گفتم که...نه!!!
آبر : یعنی چی که نه؟!
گودریک : من با اصل اینکار مخالفم...این چه کاریه؟! تو که از این کارا نمیکردی...
من فکر میکردم تو...
آبرفورث بلند میشه و با عصبانیت میگه...
- چی رو فکر میکردی...هان؟ هنوز منو نشناختی!!! من اونی که تو میگی نیستم!!! میفهمی؟ یا نه؟!
گودریک هم که عصبانی تره بلند میشه و میگه...
- خیلی وقته که کسی عصبانیت منو ندیده...ولی اگه میخوای خشم گریفندور رو تجربه کنی...امتحانش مجانیه...تو گوشت فرو کن!!! من جلوت وای میستم...
آبر : از دفتر من برو بیرون!!!!
گودریک : وای به حالت!!!
گودریک به سمت در میره...در خود به خود باز میشه... و بعد از روفت گریفندور محکم به هم میخوره...
/// ده دقیقه بعد - هاگزمید ///
هرماینی و کرام از رستوران میان بیرون و دوربین میره روی گودریک که داره از دور میاد...
هرمیون سلام گودریک ( تمام اعضای گروه گریفندور ، اونو گودریک خطاب میکنن )
کرام : سلام جناب گریفندور...
گریفندور که هنوز اوقاتش تلخه رد میشه و میگه...
- سلام چه ها...ا هرمیون تو مرخص شدی چه خوب!
هرمیون : بله... میبینمتون!
کرام : منم همینطور!
کرام و هرمیون میرن...و گودریک همینطور که داشته میرفته...یهو می ایسته و سرشو بر میگردون و به هرمیون نگاه...میکنه...تا اون دور میشه...
ولی گودریک هنوز اونجا وایساده...
_______________________
ادامه دارد...منتظر باشید...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 16:02:01
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 16:24:03
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 16:36:39
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 16:39:31
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 16:44:45
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 17:04:56
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 18:19:49
ویرایش شده توسط ويكتور كرام در 1383/12/19 18:37:19
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 16:24:03
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 16:36:39
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 16:39:31
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 16:44:45
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 17:04:56
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1383/12/19 18:19:49
ویرایش شده توسط ويكتور كرام در 1383/12/19 18:37:19
وه که چه بیرنگ و بینشان که منم...کی ببینم مرا چنان که منم؟!
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

Gryffin Dreams تقدیم میکند:

The God Father
( در سه قسمت...قسمت اول: )
با شرکت:
هرماینی گرنجر-------------هرمیون
گودریک گریفندور------------گریفندور
آبرفوث-------------پدر بزرگ
ویکتور کرام----------------ویکتور
حاجی-----------------حاجی
به همراهی:
فاج ، وگا ، شکبولت ، تانکس ( پرستار ) ، دیوانه ساز
موسیقی : ایگر کارکارف
ضبط : استدیو کارکارف
نور پرداز : دنیس کریوی
صدا : توماس جانسون
میکس : سوروس اسنیپ
هماهنگی : جاسم
پذیرایی : عمو غضنفر
تهیه کننده : کریچر ( برنده اسکار بهترین تهیه کنندگی )
کارگردان : گودریک گریفندور ( برنده اسکار بهترین کارگردانی )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
/// زندان آزکابان ///
دوربین مکان تاریکی رو نشون میده که فقط سایه ها دیده و صداهایی شنیده میشن...
هرمیون : نــــــــه...نزنین من بیگناهم...
نگهبان : حرف نباشه...
و با شلاق میزنه...
هرمیون : آخ...خدا...تو میدونی من بیگناهم...
نگهبان دوم : ولش کن بریم...با دیوانه سازا تنهاش میزاریم...
دوربین حرکت میکنه و میره بالای سر هرمیون...و از بالا نشون میده...
هرمیون : نه...کمک!!! اوه...دیوانه ساز...
دیوانه سازی از یکی از در های جلویی وارد میشه...همه جا سرد میشه...دوربین سروع میکنه به لرزش خفیف...
دیوانه ساز تمام شادی رو میمکه...
هرمیون : پروفسور...من من نباید این نمره رو میاوردم...من بیگناهم منو نبرید!!! نه!!! باید برم...خدافظ...کجایی؟ قایم شدی...هه هه پیدات میکنم...نه!!! بیگناه...
هرمیون بیهوش میشه...و سرش یه طرف میافته.
/// فردا صبح - آزکابان ///
دوربین طلوع خورشید رو روی دریا نشون میده... بعد تصویر میره توی زندان...داخل سلول هرماینی.
هرماینی بی حال خابیده روی زمین...
وگا از سلول مجاور میگه...
- هی گرنجر...گرنجر...گرنجر!!!
هرمیون یهو از خواب میپره و با چشم نیمه بسته میگه...
- چیه...هان تویی؟
وگا : دیشب صدای جیغت میمد... دوباره شکنجه؟!
فاج از سلول راستی در حالی که کتاب میخونه میگه : آره دیگه...کاری بجز شکنجه دادن ندارن!
هرمیون : ایندفعه خیلی بد تر بود...فکر...فکر کنم یکی یه چیری بهشون گفته بود...خیلی جوشی بودن!
فاج : از تو تعجب میکنم آخه کرام مثلا تو وازته ها
هرمیون : اون که کاره ای نیست هیچ کاری نمیتونه بکنه...هی فاج یه کتابی چیزی نداری بخونیم؟
وگا : من دارم..." دنیای سوفی " فلسفیه!
هرمیون : وای بحال وقتی که من فلسفی حرف بزنم...اونوقت هیشکی نمیفهمه چی میگم...بده ببینم چیه؟
صفحه سیاه میشه...
/// همان موقع دفتر وزیر///
دوربین کینگ رو نشون میده که رو به پنجره وایساده...و طلوع رو تماشا میکنه...
تق...تق...تق...
وزیر : بیا تو کرام...
کرام میاد تو و میگه...
- قربان مزاحم شدم که در مورد مساله ای باتون حرف بزنم...
وزیر : خوب بگو!
کرام : راستش در مورد آزکابانه...
وزیر : گرنجر؟
کرام : قربان دیشب شکنجش کردن...شدید... خواهش میکنم قربان..اون باید بره سنت مانگو!
وزیر : نمیشه!
کرام : ولی قربان...
کینگ روشو بر میگردونه به طرف کرام و میگه...
- ببین میدونم سخته ولی اگه آزادش کنیم بقیه هم میخوان که آزاد بشن...
کرام : میتونیم نشون بدیم که اون وضعیتش با همه فرق میکنه...
وزیر : مثلا چجوری؟
کرام : مثلا بگیم که حتما احتیاج به درمان فوری داره...
وزیر : هان؟...
کرام : قربان اصلا اگه آزاد بشه رد مرلین رو بهمون میده...
وزیر : مرلین؟! حالا شد...آزادش کن...
کرام :
ممنونم قربان...
کرام با عجله میره بیرون و ددوربین دوباره وزیر رو نشون میده که از پنجره افق رو دید میزنه...
/// 7و نیم ساعت بعد- آزکابان ///
دوربین داخل زندان رو نشون میده...
نگهبان : خانم گرنجر...
هرمیون : چیه؟
نگهبان : یکی با شما کار داره بیاین...
دوربین هرمیون رو روی ویلچر دنبال میکنه که داره میره...
کرام : سلام هرماینی...
هرماینی : ویکتور تو اینجا چیکار میکنی؟
کرام : پات چی شده؟
هرماینی : شکنجه!!!
کرام : نگهبان ما این زندانی رو میبریم...
نگهبان : قربان؟
کرام : ببین این حالش بده! فهمیدی...درو باز کن!!!
نگهبان : بله قربان!
/// نیم ساعت بعد- سنت مانگو///
دوربین داخل یکی از اتاق های بیمارستان رو نشون میده...
هرمیون : آخ...آخ...
کرام : تحمل کن! الان تموم میشه...
پرستار : داره تموم میشه...اینم از این... تموم شد1
هرمیون : آی!!!
کرام : ببخشید خانم میشه با من بیاین؟
پرستار : بله حتما...
دوربین پرستار و کرام رو تعقیب میکنه که از اتاق خارج میشن...
کرام : ببخشید...این هزینش چقدر میشه؟
پرستار : 100 گالیون.
کرام : : 100 گالیون!
کرام با خودش فکر میکنه...
« ولی من که ندارم بدم...از معاونی هم که دارم می افتم...چیکار کنیم؟ چقدر بد بختیم...هیچ کی هم نیست کمکمون کنه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد... منتظر باشید! همین امروز فردا !

The God Father
( در سه قسمت...قسمت اول: )
با شرکت:
هرماینی گرنجر-------------هرمیون
گودریک گریفندور------------گریفندور
آبرفوث-------------پدر بزرگ
ویکتور کرام----------------ویکتور
حاجی-----------------حاجی
به همراهی:
فاج ، وگا ، شکبولت ، تانکس ( پرستار ) ، دیوانه ساز
موسیقی : ایگر کارکارف
ضبط : استدیو کارکارف
نور پرداز : دنیس کریوی
صدا : توماس جانسون
میکس : سوروس اسنیپ
هماهنگی : جاسم
پذیرایی : عمو غضنفر
تهیه کننده : کریچر ( برنده اسکار بهترین تهیه کنندگی )
کارگردان : گودریک گریفندور ( برنده اسکار بهترین کارگردانی )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
/// زندان آزکابان ///
دوربین مکان تاریکی رو نشون میده که فقط سایه ها دیده و صداهایی شنیده میشن...
هرمیون : نــــــــه...نزنین من بیگناهم...
نگهبان : حرف نباشه...
و با شلاق میزنه...
هرمیون : آخ...خدا...تو میدونی من بیگناهم...
نگهبان دوم : ولش کن بریم...با دیوانه سازا تنهاش میزاریم...
دوربین حرکت میکنه و میره بالای سر هرمیون...و از بالا نشون میده...
هرمیون : نه...کمک!!! اوه...دیوانه ساز...
دیوانه سازی از یکی از در های جلویی وارد میشه...همه جا سرد میشه...دوربین سروع میکنه به لرزش خفیف...
دیوانه ساز تمام شادی رو میمکه...
هرمیون : پروفسور...من من نباید این نمره رو میاوردم...من بیگناهم منو نبرید!!! نه!!! باید برم...خدافظ...کجایی؟ قایم شدی...هه هه پیدات میکنم...نه!!! بیگناه...
هرمیون بیهوش میشه...و سرش یه طرف میافته.
/// فردا صبح - آزکابان ///
دوربین طلوع خورشید رو روی دریا نشون میده... بعد تصویر میره توی زندان...داخل سلول هرماینی.
هرماینی بی حال خابیده روی زمین...
وگا از سلول مجاور میگه...
- هی گرنجر...گرنجر...گرنجر!!!
هرمیون یهو از خواب میپره و با چشم نیمه بسته میگه...
- چیه...هان تویی؟
وگا : دیشب صدای جیغت میمد... دوباره شکنجه؟!
فاج از سلول راستی در حالی که کتاب میخونه میگه : آره دیگه...کاری بجز شکنجه دادن ندارن!
هرمیون : ایندفعه خیلی بد تر بود...فکر...فکر کنم یکی یه چیری بهشون گفته بود...خیلی جوشی بودن!
فاج : از تو تعجب میکنم آخه کرام مثلا تو وازته ها
هرمیون : اون که کاره ای نیست هیچ کاری نمیتونه بکنه...هی فاج یه کتابی چیزی نداری بخونیم؟
وگا : من دارم..." دنیای سوفی " فلسفیه!
هرمیون : وای بحال وقتی که من فلسفی حرف بزنم...اونوقت هیشکی نمیفهمه چی میگم...بده ببینم چیه؟
صفحه سیاه میشه...
/// همان موقع دفتر وزیر///
دوربین کینگ رو نشون میده که رو به پنجره وایساده...و طلوع رو تماشا میکنه...
تق...تق...تق...
وزیر : بیا تو کرام...
کرام میاد تو و میگه...
- قربان مزاحم شدم که در مورد مساله ای باتون حرف بزنم...
وزیر : خوب بگو!
کرام : راستش در مورد آزکابانه...
وزیر : گرنجر؟
کرام : قربان دیشب شکنجش کردن...شدید... خواهش میکنم قربان..اون باید بره سنت مانگو!
وزیر : نمیشه!
کرام : ولی قربان...
کینگ روشو بر میگردونه به طرف کرام و میگه...
- ببین میدونم سخته ولی اگه آزادش کنیم بقیه هم میخوان که آزاد بشن...
کرام : میتونیم نشون بدیم که اون وضعیتش با همه فرق میکنه...
وزیر : مثلا چجوری؟
کرام : مثلا بگیم که حتما احتیاج به درمان فوری داره...
وزیر : هان؟...
کرام : قربان اصلا اگه آزاد بشه رد مرلین رو بهمون میده...
وزیر : مرلین؟! حالا شد...آزادش کن...
کرام :
ممنونم قربان...کرام با عجله میره بیرون و ددوربین دوباره وزیر رو نشون میده که از پنجره افق رو دید میزنه...
/// 7و نیم ساعت بعد- آزکابان ///
دوربین داخل زندان رو نشون میده...
نگهبان : خانم گرنجر...
هرمیون : چیه؟
نگهبان : یکی با شما کار داره بیاین...
دوربین هرمیون رو روی ویلچر دنبال میکنه که داره میره...
کرام : سلام هرماینی...
هرماینی : ویکتور تو اینجا چیکار میکنی؟
کرام : پات چی شده؟
هرماینی : شکنجه!!!
کرام : نگهبان ما این زندانی رو میبریم...
نگهبان : قربان؟
کرام : ببین این حالش بده! فهمیدی...درو باز کن!!!
نگهبان : بله قربان!
/// نیم ساعت بعد- سنت مانگو///
دوربین داخل یکی از اتاق های بیمارستان رو نشون میده...
هرمیون : آخ...آخ...
کرام : تحمل کن! الان تموم میشه...
پرستار : داره تموم میشه...اینم از این... تموم شد1
هرمیون : آی!!!
کرام : ببخشید خانم میشه با من بیاین؟
پرستار : بله حتما...
دوربین پرستار و کرام رو تعقیب میکنه که از اتاق خارج میشن...
کرام : ببخشید...این هزینش چقدر میشه؟
پرستار : 100 گالیون.
کرام : : 100 گالیون!
کرام با خودش فکر میکنه...
« ولی من که ندارم بدم...از معاونی هم که دارم می افتم...چیکار کنیم؟ چقدر بد بختیم...هیچ کی هم نیست کمکمون کنه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد... منتظر باشید! همین امروز فردا !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويكتور كرام در 1383/12/19 8:28:06
وه که چه بیرنگ و بینشان که منم...کی ببینم مرا چنان که منم؟!
جزئیات کاربر

کرام عزیز یک زحمتی برات داشتم و اون اینه که اگه آرم رو ساختی به جای اینکه توی پست خودت بزنیش بیای و پست من رو ویرایش کنی و اول این فیلمم اون رو بزنی
كريچر پيكچر تقديم ميكند

گاهي به آسمان نگاه كن
با شركت
هري پاتر در نقش شهردار تهران
مينروا مك گوناگل در نقش همسر شهردار تهران
ابرفورث دامبلدور در نقش شهردار مشهد
تانكس در نقش همسر شهردار مشهد
كالين كريوي در نقش معاون عمراني شهردار
حاجي دارك لرد در نقش سخنگوي مردم
سوسك در نقش شهروند ناراضي
نويسنده تهيه كننده و كارگردان :كريچر
حمل و نقل :جاسم
تداركات: ويكتور كرام
فيلم بردار: دنيس كريوي
مكان: دفتر شهردار
زمان: 4 مارچ 2005
سوسك: جناب شهر دار اين شهردار منطقه ي 13 همش خونه ي ها ي من رو خراب ميكنه من قبلا 700 تا خونه داشتم الان 450 تا دارم اين چه وعضشه
هری: پیگیری میکنم
سوسک: همه میدونن من این خونه ها رو برای کل کل میسازم من اصلا برای کل کل به این شهر اومدم
هري: من بي خبرم الانم هم كارم دارم بايد برم سر جلسه
سوسک:
مكان: داخل جلسه
زمان: همان 4 مارچ 2005
هري: امروز كه همه ي شما اينجا هستيد ميخوايم در مورد مسائل شهر با هم بحث و گفتگو كنيم كسي حرفي نداره؟
كالين: من دارم
ما در راستاي يكدست كردن بافت شهر تصميم گرفتيم يك سري محله هاي پررفت و آمد و شلوغ شهر رو خراب و از نو باز سازي كينم
تانكس: من كه ميگم كل شهر رو خراب كنيم
هري:
تانكس: شوخي كردم
هري: منظورت كدوم محله اس
كالين: در مرحله ي اول محله ي خاكستري رو در راستاي كار قرار داديم
هري: فكري هم براي مردم اونجا كردي
كالين: تصميم دارم بعد از خراب كردن خونه ي هاي قديمي يك سري بافت جديد به وجود بيارم و اهالي اونجا رو در خونه هاي جديدشون سكني بديم
هري
كالين: و حالا اجازه ي خراب كردن اونجا رو دارم؟
هري: بهتره اول يك هفته بهشون فرصت بدي تا اگه ميخوان تمهيداتي بچينن و با شرايط جديد خودشون رو وفق بدن
كالين: وقت ميخوان چي كار من اونجا رو خراب ميكنم
(كالين به سعت جلسه رو ترك ميكنه)
يك ربع بعد
درم دريم دينگ دام ديش(آهنگ موبايل هري)
هري: بله
كالين: من هستم زنگ زدم بگم خونه ها رو خرا ب كردم
هري : يك لحظه گوشي
هري: كالينه ميگه خونه ها رو خراب كردم
مك گوناگل: اشتباه كرده بايد به مردم محلت ميداد
آبرفورث: بهتر بابا محلت ميخوان چي كار با اون خونه هاي كلنگيشون كلاس شهر رو هم پايين آورده بودند
هري: تو كارا ي شهر من دخالت نكن سرت به شهر خودت گرم باشه
مك گوناگل: جواب مردم رو چي ميدي؟
هري: خود كالين بايد جواب بده
الو كالين
كالين: چي ميگي؟
هري: بايد جواب گوي مردم باشي زدي خونه هاشون رو خراب كردي
كالين: من دارم ميرم مسافرت يك هفته بعد بر ميگردم تا اون موقع خونه هاي جديد ساخته شده مردم هم سر خونه هاي جديد سرشون گرمه گيرز نميدن
يك هفته بعد
مكان: خيابان جلوي شهر داري
دوربين يك ماشين رو نشون ميده كه اون طرف خيابون نگه ميداره
كالين از ماشين پياده ميشه ميبينه جلوي شهرداري شلوغه
آبرفورث: كالین به زودي پيداش ميشه و جواب گوي شما خواهد بود
حاجي يك بلند گو دستش گرفته و داره اعتراض مردم رو رهبري ميكنه
حاجي: اي مستكبر مشهدي تو به چه حقي تو شهري كه شهردارش نيستي دخالت ميكني تو رو چه به اين كارا
كالين كه اوضاع رو خراب ميبينه از در پشتي وارد ميشه
هري: معلومه كجا هستي تو از صبح به هزار نفر جواب دادم اونا ميگن چرا خونه و محلمون رو بدون اختار خراب كردين
كالين: اووووووووووو چه شلوغش كردن اينا
هري: مگه قرار نبود محله ي جديدي با خونه هاي جديد بسازي تا اونا بي خانمان نشن
كالين: منصرف شدم
هري:
كالين: الان طرح خوب ندارم اوضاع ساخت و ساز خرابه اصلا به من چه شما معمار و مهندس عمران خوب سراغ داريد تا يك طرح خوب بدن
هري: نه
كالين:پس فعلا همين طوري بمونه تا تابستون اون موقع دانشگاه ها تعطيل ميشن و فارغ التحصيلا رو ميريزن بيرون كلي معمار و مهندس خوب راهي شهرمون ميشن
اون موقع طرح های خوبی گیرمون می یاد
همه ي اعضاي داخل شهر داري
دوربين از پنجره مي يا د بيرون و از بالا ساختمون شهر داري رو نشون ميده
مردم كم كم دارن از دور ساختمون پراكنده ميشن اما هنوز يكي اونجا وايستاده و به اعتراضش ادامه ميده
سوسك: نه مردم نريد ما بايد اين دفعه پيگيري كينم اينا تا حالا 10 تا محله مثل اين رو خراب كردن ما نبياد اين دفعه هم به سادگي از كنار موضوع بگزريم
(صدا كم كم ضعيف ميشه و تصوير سياه)
تيراز مي ياد بالا و كنار اسم هنر پيشه هاي اصلي فيلم يك جمله ي قسار نوشته شده
هري پاتر: به خاطر چيزهايي كه واقعا مسئوليتش با ما نبوده خود را سرزنش ميكنيم
كالين: همه چيز مطلقا سياه و سفيد و هيچ چيز را به عنوان سايه روشن يا خاكستري قبول ندارم
آبرفورث: نبايد بايد هاي ذهني باعث تحريك خشم شود
حاجي: انتقاد را باور ميكنيم اما به خود ميگوئيم هر گونه زمينه ي مثبت و و تحسين داراي نكته ي منفي و مخفي اي بوده و غير صميمانه است
مك گوناگل: شما مرز را تا كجا ميكشيد مرز كشيدن هيچ وقت آسان نيست
كريچر پيكچر تقديم ميكند

گاهي به آسمان نگاه كن
با شركت
هري پاتر در نقش شهردار تهران
مينروا مك گوناگل در نقش همسر شهردار تهران
ابرفورث دامبلدور در نقش شهردار مشهد
تانكس در نقش همسر شهردار مشهد
كالين كريوي در نقش معاون عمراني شهردار
حاجي دارك لرد در نقش سخنگوي مردم
سوسك در نقش شهروند ناراضي
نويسنده تهيه كننده و كارگردان :كريچر
حمل و نقل :جاسم
تداركات: ويكتور كرام
فيلم بردار: دنيس كريوي
مكان: دفتر شهردار
زمان: 4 مارچ 2005
سوسك: جناب شهر دار اين شهردار منطقه ي 13 همش خونه ي ها ي من رو خراب ميكنه من قبلا 700 تا خونه داشتم الان 450 تا دارم اين چه وعضشه
هری: پیگیری میکنم
سوسک: همه میدونن من این خونه ها رو برای کل کل میسازم من اصلا برای کل کل به این شهر اومدم
هري: من بي خبرم الانم هم كارم دارم بايد برم سر جلسه
سوسک:

مكان: داخل جلسه
زمان: همان 4 مارچ 2005
هري: امروز كه همه ي شما اينجا هستيد ميخوايم در مورد مسائل شهر با هم بحث و گفتگو كنيم كسي حرفي نداره؟
كالين: من دارم
ما در راستاي يكدست كردن بافت شهر تصميم گرفتيم يك سري محله هاي پررفت و آمد و شلوغ شهر رو خراب و از نو باز سازي كينم
تانكس: من كه ميگم كل شهر رو خراب كنيم
هري:

تانكس: شوخي كردم

هري: منظورت كدوم محله اس
كالين: در مرحله ي اول محله ي خاكستري رو در راستاي كار قرار داديم
هري: فكري هم براي مردم اونجا كردي
كالين: تصميم دارم بعد از خراب كردن خونه ي هاي قديمي يك سري بافت جديد به وجود بيارم و اهالي اونجا رو در خونه هاي جديدشون سكني بديم
هري

كالين: و حالا اجازه ي خراب كردن اونجا رو دارم؟
هري: بهتره اول يك هفته بهشون فرصت بدي تا اگه ميخوان تمهيداتي بچينن و با شرايط جديد خودشون رو وفق بدن
كالين: وقت ميخوان چي كار من اونجا رو خراب ميكنم
(كالين به سعت جلسه رو ترك ميكنه)
يك ربع بعد
درم دريم دينگ دام ديش(آهنگ موبايل هري)
هري: بله
كالين: من هستم زنگ زدم بگم خونه ها رو خرا ب كردم
هري : يك لحظه گوشي
هري: كالينه ميگه خونه ها رو خراب كردم
مك گوناگل: اشتباه كرده بايد به مردم محلت ميداد
آبرفورث: بهتر بابا محلت ميخوان چي كار با اون خونه هاي كلنگيشون كلاس شهر رو هم پايين آورده بودند
هري: تو كارا ي شهر من دخالت نكن سرت به شهر خودت گرم باشه
مك گوناگل: جواب مردم رو چي ميدي؟
هري: خود كالين بايد جواب بده
الو كالين
كالين: چي ميگي؟
هري: بايد جواب گوي مردم باشي زدي خونه هاشون رو خراب كردي
كالين: من دارم ميرم مسافرت يك هفته بعد بر ميگردم تا اون موقع خونه هاي جديد ساخته شده مردم هم سر خونه هاي جديد سرشون گرمه گيرز نميدن
يك هفته بعد
مكان: خيابان جلوي شهر داري
دوربين يك ماشين رو نشون ميده كه اون طرف خيابون نگه ميداره
كالين از ماشين پياده ميشه ميبينه جلوي شهرداري شلوغه
آبرفورث: كالین به زودي پيداش ميشه و جواب گوي شما خواهد بود
حاجي يك بلند گو دستش گرفته و داره اعتراض مردم رو رهبري ميكنه
حاجي: اي مستكبر مشهدي تو به چه حقي تو شهري كه شهردارش نيستي دخالت ميكني تو رو چه به اين كارا
كالين كه اوضاع رو خراب ميبينه از در پشتي وارد ميشه
هري: معلومه كجا هستي تو از صبح به هزار نفر جواب دادم اونا ميگن چرا خونه و محلمون رو بدون اختار خراب كردين
كالين: اووووووووووو چه شلوغش كردن اينا
هري: مگه قرار نبود محله ي جديدي با خونه هاي جديد بسازي تا اونا بي خانمان نشن
كالين: منصرف شدم
هري:
كالين: الان طرح خوب ندارم اوضاع ساخت و ساز خرابه اصلا به من چه شما معمار و مهندس عمران خوب سراغ داريد تا يك طرح خوب بدن
هري: نه
كالين:پس فعلا همين طوري بمونه تا تابستون اون موقع دانشگاه ها تعطيل ميشن و فارغ التحصيلا رو ميريزن بيرون كلي معمار و مهندس خوب راهي شهرمون ميشن
اون موقع طرح های خوبی گیرمون می یاد
همه ي اعضاي داخل شهر داري

دوربين از پنجره مي يا د بيرون و از بالا ساختمون شهر داري رو نشون ميده
مردم كم كم دارن از دور ساختمون پراكنده ميشن اما هنوز يكي اونجا وايستاده و به اعتراضش ادامه ميده
سوسك: نه مردم نريد ما بايد اين دفعه پيگيري كينم اينا تا حالا 10 تا محله مثل اين رو خراب كردن ما نبياد اين دفعه هم به سادگي از كنار موضوع بگزريم
(صدا كم كم ضعيف ميشه و تصوير سياه)
تيراز مي ياد بالا و كنار اسم هنر پيشه هاي اصلي فيلم يك جمله ي قسار نوشته شده
هري پاتر: به خاطر چيزهايي كه واقعا مسئوليتش با ما نبوده خود را سرزنش ميكنيم
كالين: همه چيز مطلقا سياه و سفيد و هيچ چيز را به عنوان سايه روشن يا خاكستري قبول ندارم
آبرفورث: نبايد بايد هاي ذهني باعث تحريك خشم شود
حاجي: انتقاد را باور ميكنيم اما به خود ميگوئيم هر گونه زمينه ي مثبت و و تحسين داراي نكته ي منفي و مخفي اي بوده و غير صميمانه است
مك گوناگل: شما مرز را تا كجا ميكشيد مرز كشيدن هيچ وقت آسان نيست
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويكتور كرام در 1383/12/19 8:26:26
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر

عنوان:جنگ جهاني صد و چهل و شش و نيمم
با شركت:
آرتور ويزلي
مرلين
كرام
شكمبولي
و تعدادي سيا لشكر و سفيد لشكر...
كارگردان:آرتور ويزلي
********
كوچه ي تاريك و سياه
مرلين و آرتور در حال راه رفتن
كرام به همراه شكمبولي ظاهر ميشه
آرتور:به ببين كي اينجاست ... كرام
شكمبولي:اهم اهم
مرلين:اين صداي كي بود؟
شكمبولي:من!
آرتور:تو كي هستي كجايي
كرام:جناب وزير كنار من تشريف دارن
آرتور:آهان چشاشو ديدم
شكمبولي:خوب بالاخره وقتش رسيده كه منافقين سركوب بشن
تصوير مياد رو مرلين و پلك زدنشو نشون ميده
هوا روشن ميشه و شكمبولي و افرادش معلوم ميشن
مرلين:معلوم نيست اينارو از كجاي آفريقا آورده كه اينقد سياهن
آرتور:بدو فرار
مرلين و ارتور فرار مي كنن
انواع جادو ها به سمتشون روانه ميشن
آرتور و مرلين غيب ميشن
******
محفل
بيــــــــــــــــــــــــــــــــــــبوووووووووووو بيــــــــــــــــــــــــــــــــــبوووووووو
آرتور:حمله ي هوايي شده
تصوير بيرون محفل رو نشون ميده كه عده اي جادوگر روي جارو بروي سقف محفل جادو ميفرستن
آرتور:بدو بريم آشپزخونه
مرلين:صبر كن الان نيروي كمكي خبر مي كنم
تصوير مياد رو مرلين و مرلين چشاشو ميبنده و تمركز ميكنه
تصوير به بيرون محفل ميره
و چند تا جادوگر سفيدو رو جارو نشون ميده كه سياه ها رو با جادو سرنگون مي كنن
*******
راديو وزارت:طبق جديدترين خبر ها نيرو هاي وزارتي قسمت هاي اعظمي از محفل را تصرف كرده اند و در آن جا رژه مي روند
*******
شكمبولي در برابر افراد خودش
شكمبولي:ما از محفلي ها شكست نخورديم ما از بوي گند دستشوييشون شكست خورديم
*******
در نزديكي محفل آرتور و مرلين يك منجنيق آوردن و گراپي رو روش سوار كردن
و گراپي رو به هدف مشخصي فرستاده شد
*******
شكمبولي همچان در حال سخنراني است كه گراپي ميافته رو خودش و تمام افردش
*******
پس از بمباران گراپي محفلي ها نيرو هاي وزارتي خود را از جنگ كنار كشيدند...
با شركت:
آرتور ويزلي
مرلين
كرام
شكمبولي
و تعدادي سيا لشكر و سفيد لشكر...
كارگردان:آرتور ويزلي
********
كوچه ي تاريك و سياه
مرلين و آرتور در حال راه رفتن
كرام به همراه شكمبولي ظاهر ميشه
آرتور:به ببين كي اينجاست ... كرام
شكمبولي:اهم اهم
مرلين:اين صداي كي بود؟
شكمبولي:من!
آرتور:تو كي هستي كجايي
كرام:جناب وزير كنار من تشريف دارن
آرتور:آهان چشاشو ديدم
شكمبولي:خوب بالاخره وقتش رسيده كه منافقين سركوب بشن
تصوير مياد رو مرلين و پلك زدنشو نشون ميده
هوا روشن ميشه و شكمبولي و افرادش معلوم ميشن
مرلين:معلوم نيست اينارو از كجاي آفريقا آورده كه اينقد سياهن
آرتور:بدو فرار
مرلين و ارتور فرار مي كنن
انواع جادو ها به سمتشون روانه ميشن
آرتور و مرلين غيب ميشن
******
محفل
بيــــــــــــــــــــــــــــــــــــبوووووووووووو بيــــــــــــــــــــــــــــــــــبوووووووو
آرتور:حمله ي هوايي شده
تصوير بيرون محفل رو نشون ميده كه عده اي جادوگر روي جارو بروي سقف محفل جادو ميفرستن
آرتور:بدو بريم آشپزخونه
مرلين:صبر كن الان نيروي كمكي خبر مي كنم
تصوير مياد رو مرلين و مرلين چشاشو ميبنده و تمركز ميكنه
تصوير به بيرون محفل ميره
و چند تا جادوگر سفيدو رو جارو نشون ميده كه سياه ها رو با جادو سرنگون مي كنن
*******
راديو وزارت:طبق جديدترين خبر ها نيرو هاي وزارتي قسمت هاي اعظمي از محفل را تصرف كرده اند و در آن جا رژه مي روند
*******
شكمبولي در برابر افراد خودش
شكمبولي:ما از محفلي ها شكست نخورديم ما از بوي گند دستشوييشون شكست خورديم
*******
در نزديكي محفل آرتور و مرلين يك منجنيق آوردن و گراپي رو روش سوار كردن
و گراپي رو به هدف مشخصي فرستاده شد
*******
شكمبولي همچان در حال سخنراني است كه گراپي ميافته رو خودش و تمام افردش
*******
پس از بمباران گراپي محفلي ها نيرو هاي وزارتي خود را از جنگ كنار كشيدند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I come back
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/03/11
آخرین ورود: شنبه 19 بهمن 1392 11:50
از: هاگوارتز..تالار اسلیترین
پستها:
901

دوستان توجه کنن
داشتن لوگو مخصوص فیلمهای حرفه ای هستش
در نتیجه دیانای عزیزم نیز باید توجه کنه که چون عضوی جدیده...باید چندتا فیلم خوب بسازه تا مطمئن شوم میتونه اینکار رو ادامه بده...اگر فیلماش خوب بود و تایید شد قول میدم خودم یه لوگوی توپ براش بسازم
در مورد گریفندور.......خب تا اونجا که یادمه گریفندور عزیز تا الان حدود دو سه فیلم بیرون داده...و فکر کنم میتونم براش لوگو بسازمو باید سعی کنی فعال باشی...توجه کنید لوگو قابل واگذاری به افراد غیر میباشد((در صورت عدم فعالیت))!!!!!
هنوز بیگانه در خواست لوگو نداده...گرچه پی ام زده که من نمیتونم لوگو بسازم..لطفا به من اطلاع بده که من براش بسازم یا که خیر
داشتن لوگو مخصوص فیلمهای حرفه ای هستش
در نتیجه دیانای عزیزم نیز باید توجه کنه که چون عضوی جدیده...باید چندتا فیلم خوب بسازه تا مطمئن شوم میتونه اینکار رو ادامه بده...اگر فیلماش خوب بود و تایید شد قول میدم خودم یه لوگوی توپ براش بسازم
در مورد گریفندور.......خب تا اونجا که یادمه گریفندور عزیز تا الان حدود دو سه فیلم بیرون داده...و فکر کنم میتونم براش لوگو بسازمو باید سعی کنی فعال باشی...توجه کنید لوگو قابل واگذاری به افراد غیر میباشد((در صورت عدم فعالیت))!!!!!
هنوز بیگانه در خواست لوگو نداده...گرچه پی ام زده که من نمیتونم لوگو بسازم..لطفا به من اطلاع بده که من براش بسازم یا که خیر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کرام اسبق!
قدرت منتقل شد!
قدرت منتقل شد!
جزئیات کاربر

