پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

95
نفر همین الان آنلاین‌اند 34 نفر در «انجمن»
4 عضو 91 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دژ مرگ

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 6 تیر 1384 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ققنوس از فرصت استفاده مي كنه و مي پره رو ملدي و با نوكش مي زنه تو چشم ولدي
ولدي:هاااااااااااااااااايييي چ...چششم اي...بوققوو...م...بوق
چو:با كي بودي به گير كه اوومد كرويشو
ولدي:هااااااااايهااهايهايهايهاي...غلط كردم
ناگهان بلا از در عقب وارد مي شه
چو و ققنوس:لينانكاس سوس پيتا!!!!!!
بلا شروع مي كنه به دور خودش چرخيدن
ققنوس:100 دور شد...نگهش دار
چو:نا لينا پيتا
بلا:
ققنوس:اه..اه بالا آورد حالم به هم خورد
ديگه نبود...نبود
ققنوس:پاشو بريم
چو و ققنوس بلند مي شن برن كه از در يه نفر ديگه مياد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 6 تیر 1384 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
روماسلا: بوق ... بوق (بوق = سانسور)
چو: به من توهین میکنی؟ با چه جرئتی؟ سورنونلافونیوس!
برق سفیدی از چوبدستی چو به سمت روماسلا میره و اون رو به دیوار میچسبونه...
ناگهان السامور از پشت سر به سمت چو حمله میکنه: استوپیفای!!
چو در جا بیهوش میشه...
اما...
شترق!!! گریفیندور به درون شیرجه میره و به سمت السامور افسون میفرسته.. السامور کچل میشه و روی صورتش رو جوشهای قرمز میپوشونه...
چو به هوش میاد و به دور و برش نگاه میکنه: بیا این روماسلا رو شکنجه بدیم جون میده واسه شکنجه دادن!
گودریک به سمت روماسلا میره که ناله درد سر داده... وندش رو به سمت روماسلا میگیره: استینون!
روماسلا بنفش میشه و جیغ بنفشتری سر میده...
شترق! در شکنجه گاه از جا کنده میشه و کارکاروف و ولدمورت به داخل میان و به سمت گودریک افسون میفرستند: کروشیو!
نور سبزرنگ به گودریک برخورد میکنه و گودریک به زمین میخوره..
ولدمورت: فکر کردین اینجا بی حساب و کتابه همینجور اومدین تو؟
گودریک غیب میشه...
ولدمورت: کجا رفتی؟
کارکاروف: به گمانم کشتینش؟
ولدمورت: من اگه کسی رو بکشم میفهمم
شترق! لگدی بر نشیمنگاه کارکاروف وارد میشه و کارکاروف به زمین میفته...
حواس ولدمورت به کارکاروف جلب میشه که چو به سمت ولدمورت نشانه میرود: تارانتالگرا!
ولدمورت به رقص درمیاد و به چو نگاه میکنه:
شترق! لگدی دیگر بر نشیمنگاه ولدمورت برخورد میکنه و او هم مانند کارکاروف به زمین برخورد میکنه..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 6 تیر 1384 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بيرون شكنجه گاه:

چو: اينجا چه خبره.....نميدونم هنوز كسي رو شكنجه ميدن يا نه....بذا برم يه نگاهي بندازم! نه....يهو ديدي مثل اوندفعه شد ها! نه من ميرم!

------------------
چو وارد دژ ميشه.... همه جا سوت و كوره....اينور چند تار مو از ريش مرلين ديده ميشه! يه چوبدستي شكسته گوشه افتاده...همه جا رو خون گرفته!

چو: هوووم مثل اينكه خبري نيست....

چو روماسلا رو ميبينه كه يه گوشه نشسته!!!!

چو فوري قايم ميشه!

چو: حالا كه داريم حمله ميكنيم....چطوره اينجا حمله كنيم؟ شكنجه سياها هم حال ميده!!!!! براي شروع: پتريفيكوس توتالوس!

روماسلا: روماسلا درجا خشك ميشه!!!!

چو:


روماسلا:

همين لحظه يه جغد بالا سر روماسلا پرواز ميكنه يه نامه ميندازه روش!
چو نامه رو برميداره ميخونه
چو: اوكي ! منتظريم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,» 
said Dumbledore
, his voice a little stronger despite
the freezing water
. «I am with you.»[/font]  [/b]
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: چهارشنبه 18 خرداد 1384 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
طولانی و بسیار ضعیف و در نهایت باز هم بی ربط نسبت به شکنجه گاه... بهت اخطار میدم روماسلا ادامه دادن این پست ها باعث خواهد شد که از این بخش سایت اخراجت کنم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!ASLAMIOUS Baby!
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: چهارشنبه 4 خرداد 1384 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب آقاي رومسالا يا همون السامور سابق

دوباره دارم بهت تذكر ميدم
طولاني بودن نمايشنامه به معني خوب بودنش نيست

موضوع محتواي نمايشه كه متاسفانه من هيچ محتوايي ر نمايشهاي شما نميبينم اين بار پاك نميكنم ولي اگر با ز پست طولاني .... پشت سرهم و بي محتوا مخصوصا از تو ببينم مطمئن باش كه پاكش ميكنم

اگر ميخواي كتاب رو باز نويسيش كني جاش تو اين انجمن نيست ...... !!!
-=-=-=-=-=-=-=--
پي نوشت : لطفا باز يه طومار پيام شخصي برام نزن كه اونم پاكش ميكنم

-=-=-=-=-=-=-=-=-=
زير نويس توسط کارکارف:

پست شما از هر نظر مشكل دارد:
اي..................كثافت

نه.كثافتا.ولم كنين.اي...اي...

نه بابا.عجب كله خري هست


زیر نویس توسط شاهزادۀ دورگه:

آقایون کارکارف و سالازار من از همه نظر با شما موافقم اما باید با کاربران سایت کمی با ملایمت صحبت کرد مثلا اگر یک مهمان بخواد عضو سایت شه وقتی این وضعیت رو ببینه زده می شه ببخشید فکر نکنید قصد نصیحت داشتم.

با تشکر:

شاهزادۀ دورگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاركارف در 1384/3/4 23:17:44
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در 1384/3/5 12:09:33
نمایشنا
Re: شکنجه گاه جادوگران سفید
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اردیبهشت 1384 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
اول از همه بگم كه ببخشيد كه شكنجه هايه طنز گونه نيست...چون من فقط يه طوري ميتونم طنز گونه بنويسم اونم اينكه دستم آزاد باشه از بعضي لحاظ...كلا ببخشيد نخنديدن.

بوم
در كنده ميشه و روماسلا و السامور ميلا تو. لوپين كه داشت پلي استيشن بازي ميكرد يهوي از جاش پريد
- چيه؟شما؟الس؟
السامور:
- ها چيه؟هالا شديم دو نفر.
روماسلا:
- السامور .اين قدر تند نرو.قراره ببريمش سياه چال.
لوپين:
- چي؟اينكور دوموس
پرتويي سرخ رنگ از نوك چوب دستيه لوپين خارج ميشه و به طرفه السامور ميره.
- اي..................كثافت
- دارامپس
اين فرياده روماسلا بود.لوپين ناگهان مثل بچه آدم ميره رو صندلي ميشينه.و ديگه تكون نميخوره((اين چيچي ورد بود؟))
- السامور چيزيت نشد كه؟
- نه بابا .فيلمم بود.ميخ.استم ببينم تو چقدر با مرامي.
- جونه خودت.اين خون چيه از گوشت زده بيرون.
السامور ناگهان فرياد ميكشه.فريادي كه بالند كه بلند تر از اون فرياده غول غار نشينه.
-.چي شد الس؟
- اي.....
بعد السامور خشك ميشه ميافته.
- به درك.تو هم بمير.
روماسلا ميره طرفه لوپين.يه چيزي زيره لب ميگه و لوپين دوباره به حالت پريشان در مياد
- شما از من چي ميخوايين؟
- اون چه وردي بود به السامور زدي؟
لوپين ميخنده.خده ي شيطاني كه از يك سفيد بعيده.
-حالا بيخيال.من اومدم كه بهت بگم كه ميتوني بياي تو گروهه ما.ما به تو احتياج داريم.
ناگهان رنگ صورته لوپين گچ ميشه
- چي؟من؟تو گروهه شما؟ولدمورت؟دامبلدور؟
- نگران نباش.دامبلدورم تو گروهه ماه.
دوباره صدايه فرياده السامور بلند ميشه.
- اين انكرپوروس
السامور به زحمت بلند ميشه.انگار اثر ورد از بين رفته بود.
- روماسلا.داري چيكار ميكني؟بيا ببريمش.
- باشه.ببين لوپين آخرين حرفمو ميزنم مياي يا نه؟
- نه.كثافتا.ولم كنين.اي...اي...
-السامور .دسته چپشو بگير
السامور لنگان لنگان دسته لوپين رو ميگيره
بوم.
بوم.
از دو طرف كاراگاها با صدايه بومي پنجررو شكستن اومدن.
- روماسلا.غيب شيم

ولي چند ثانيه گذشت ولي اونها غيب نشدن.
-ها ها ها.نميتوني غيب بشين .نه؟اين خونرو با طلسمه ضد غيب شوندگي جادو كرديم.
اين صدايه موروتوگراف بود.يكي از بهترين كاراگاه ها.
تمامه كاراگاه ها اومدن جلو.السامور و روماسلا جرئته تكون خردن نداشتن.كاراگاه ها اونارو بستن و با خودشون بدن بيرون.
((آيا آنها به آزكابان مبرفتند؟آيا فرار ميكردند.آيا ولدمورت به كمكشان ميآمد يا آنهارا رها ميكرد؟بقيه داستان در برنامه بعد))




حالا ادامه
آقا شرمنده كه نمايشنامه هايه من هيچ ربطي به نمايشنامه هايه شما نداره



در راه به دادگاه
-داشتين چيكار ميكردين؟
اين صدايه خشخشي موروتوگراف بود.روماسلا رنگينكمان ميشه وميگه:
- هيچي داشتيم با دوسته قديميمون شوخي ميكرديم.
- عجب شوخيه خشني.نه؟
- نه!!!
- وا ه واه واه چي پر رو!
اين صدايه آنجوليا جولي بود.و ادامه ميده:
- چه قدر اين مجرمايه جديد پر رو شدن
يكي از پشت 7 تا كاراگاه ميگه:
- حالا طوري حرف ميزنه انگار خودش چند سالش باشه.
تق تق تق
- مودي تو اينجا چيكار ميكني؟
مودي با حالتي وحشتناك به السامور نگاه ميكنه و ميگه:
- هيچي اومدم يه گشتي بزنم با شما
موروتوگراف بادي به قبقب انداخت و گفت:
- مودي جان.من خودم اينهارو......كوشن.....كو....السامور.....روماسلا.....فرار كردن.....بگيرينشون.....اوناهاشن...برين دنبالشون.....زپرتوپوس.....ماراتاكيمونتاروموس
بيشتر مشنگهايه اون دورو اطراف جيغ و فرياد ميزدن.آخه چند تا افسونسيكه بتونه درختارو آتيش بزنه و گربه هرو خشك كنه براشون تازگي داشت.
مودي كه از همه عقب تر مانده بود فرياد زد :
- ديگه از چوبدستي استفاده نكنين.
السامور و روماسلا با بيشترين توان ميدويدند.دوچرخه دوتا مشنگ كه داشتن فرياد ميزدند رو گرفتند و سوار شدن ولي...
- آخ.....
- اوي.....
تق تق تق
- افرين چانگ((لازم به ذكر هست كه هيچ نسبتي با چو چانگ نداره)) خيلي افسونه جالبي بود ولي بهت گفته بودم كه ديگه از چوبدستي استفاده نكنين...ولي اشكالي نداره......حالا يه عالمه كار دفتري برايه آرتور ويزلي درست كرديم......ايندفعه تعداده مشنگهايي كه ديدن خيلي بيشتر بد....
چانگ با يه افسون بجا طنابي پرتاب كرد و السامور و روماسلا ر به هم بست.
- اي.....نه....ولم كنين.........مودي....مورتوگراف.......كمك....
اين صدايه جيغه آنجوليا جولي بود
حقا كه روماسلا و السامور تربيت شده ولدمورت بودن چون بازم بايه افسونه خيلي ساده تونستن خودشونو خلاص كنن.از اونجايي كه مودي افسون ضدغيب شوندگي به تنشون زده بود نميتونستن غيب بشن.ولي اينبار آنجوليا جولي روهم با خودشون بردند.خيلي سريع سوار دوچرخه شدند.
- بفلاي!!
- بفلاي!!
- ولم كنين عوضي ها!!!!
با يه افسون زيبايه پرواز دوچرخه هارو به پرواز در آوردن.مشنگهايه ديوانه كه تا اين صحنرو ديدن شروع كردن به دست زدن.انگار دارن فيلم سينمايي نگاه ميكنن.پليسه مشنگها هم فقط نگاه ميكردو مثل 110 هيچ غلطي نميكرد.7 تا كاراگاه رويه زمين بودن و پروازه زيبايه آن دو را تماشا ميكردند و افسوس ميخوردند كه آنهارو نتونستن دستگير كنن.
- عجب وروجكين اين دوتا
اين صدايه مورتوگراف بود.مودي خيلي تند سرش رو به او چرخاند طوري كه صدايه تلخ تلوخي از گردنش بلند شد وبا حالتي عصبي گفت:
-منظورت چيه؟
- هيچي به خدا.
مودي باز شروع به كارهايه هميشگيش كرد.دوباره همون حيله....
- نه.تو باهاشون همدستي.وگرنه چرا بهشون گفتي وروجك؟
- نه بخدا.فحش بده هركي همدست بود.من عمرا......
- آره جونه خودت...بگو چقدر پول گرفتي كه آزادشون كني؟يا چه وعده اي بهت دادن
موروتوگراف با حالتي عصبي همراه با زمزمه چندتا كاراگاه ديگر گفت:
- اه بس كن مودي.....هميشه هميني...تا تو يه جا شكست ميخوري ميگي كه يمي باهاشون همدست بود....ميخوايي اينجوري خودت ضايع نشي...اوندفعه كه گفته بودي دامبلدور باهاشون همدسته.....بسه ديگه...خيلي هم عادم الكي مشكوك باشه بده....در ضمن تحمت زدن هم درست نيست
تا مودي ميخواست با پرخاشگري هرچه تمام تر جوابه موروتوگراف را بدهد آقايه رابرتز پريد وسط و گفت:
- راستي مودي...اوناها تو حرفهاشون گفته بودن كه دامبلدور هم باهاشون همدسته...راسته؟واقعا دامبلدرو با اوناست؟
مودي باز حالتي مشكوك به خود گرفت گفت:
- چطور الان يادت افتاد؟.....اهان فهميدم توهم باهاشون همدستي...اي خائن!!
- ول كن مودي.....چرا چرتو پرت ميگي؟آخه همين الان داشتيم در مورده دامبلدور صحبت ميكرديم منم يادش اقتادم....همين....يه باره ديگه و فقط يه باره ديگه الكي به من تهمت بزني ديگه نزديا...
مودي كه يه خورده شرمنده شده بود ولي به رويه خودش نياورد وگفت:
- خب سوالت چي بود؟
- ميگم دامبلدور با اوناه؟
مودي كه انگار مساله پيشا پا افتاده اي رو مطرح ميكن گفت:
- نه بابا.عجب كله خري هست.....ببخشين....نه بابا..اينو گفته بود كه لوپينو بياره طرفه خودشون....راستي لوپين كجاست؟...نكنه اون با اونا همدسته..آره ....اين تمامش يه نقشه بود....اون
كسي نفهميد كه ديگه مودي چي گفت چون وقتي چهره غضبناك و بيحوصله بقيه رو ديد ديگه ادامه نداد.خودش فهميد كه زياده روي ميكند.
- راستي...
اين صدايه چانگ بود
- راستي آنجوليا جولي رو چيكار كنيم؟
مودي كه انگار بارها چنين اتفاقي افتاده است گفت:
- هيچي منتظر ميشيم تا خودش فرار كنه بياد.


ولي مگر آنجوليا جولي ميتوانست از دسته دو انسان شريف مثل السامور و روماسلا فرار كند؟

در هوا و سوار به دوچرخه ركابزنان روماسلا از السامور ميپرسه :
- الس..اين دختررو چيمار كنيم...ببخشين يعني منظورم اينه كه كجا ببريم؟
السامور نيم نگاهي به آنجوليا كه جلويه دوچرخه روماسلا نشسته بود و بسيار استرس داشت كرد و گفت:
- چطوره يه تفريحي كنيم؟
- چي؟الس؟مگه تو قول نداده بودي كه ديگه از اين
- نه بابا خنگه..منظورم اين بود كه ببريم شكنجه بديم.ببريم سياهچال شكنجه بديم
روماسلا پكر شده بود گفت:
- آره خوبه.ببريم بچه ها هم هستن.اينقدر شكنجهش بديم تا حرف بياد
- نه...تنهايي شكنجه ميديم.مين هميشه عادت داشتم شكنجه هام تنهايي باشه.حالا كه تو هم هستي با اكراه ميتونم اجازه بدم كه توهم باشي
روماسلا كه چهره نامشخصي به خود گرفته بود كه نميشد فهميد كه از اين لطف السامور خوشحال هست يا از كلمه اكراهه او ناراحت خيلي مختصر مفيد گفت باشه.


در نزديكي هايه سياه چال.
السامور با دست به رومايلا ميفهمونه كه بايد پايين برن...اين تغيير جهت همراه با جيغه آنجوليا جولي بود.!

در سياه چال

بوم.در باز ميشه و السامور و روماسلا كه محكم آنجوليا جولي رو گرفته بود وارد ميشن.مثل اينكه آنجوليا رو هم افسون ضدغيب شوندگي زده بودن. سياهچال يه اتاقه مدور بود كه ديوارش پر از در بود...هر در هم به اتقي باز ميشد كه در آن اتاق هم همين وضع بود...اينقدر اين روال ادامه داشت تا اتاق ها به بينهايت ميرسيد((در قديم برايه شكنجه دادن بعضي از سفيدهايه بيمصرف كه نيازي به معلومات آنها نداشتن آنها را در يكي از آن اتاق هايع بينهايت ميگزاشتن و او ديگر نميتوانست راه را پيدا كند.))در همين اتقي كه آنها بودن يعني اتاقه اصلي بخاري قرار داشت كه هميشه روشن بود حتي در تابستان...اتاق پره دود بود...مثله يك كافه صميمي بود.. چند تا از سياه هايه تويه سياه چال يهو از سر يز بلند ميشن.مردي كه خودشو تو گوني كرده بود گفت : (البته از صداش ميشد فهميد مرده))
- اين ديگه كيه آوردين...شورشو در آوردين.
روماسلا با بيحوصلگي ميگه كه :
- نميدونم كيه.به نظر ميرسه كه كاراگاه باشه.آورديمش كه شكنجه بديم
يك ساحره سياه كه چادر داشت((اسلامي بود . خوبه؟)) گفت:
- من كه جيگر ندارم............سرعته عمل ندارم...............تامي جونه من شريفه...............همشونو حريفه.
با گفتن اين يك بيت شعر زيبا سياهچال رفت رويه هوا.صدايه دست و سوت و.....بلند شد.السامور كه به وجد اومده بود گفت:
- من تاحالا نميدونستم كه تعداده سياها اينقدر زياده.مثل اينكه همتون بيكارين اينجا نشستين.نه خير.هيچ كس تو شكنجه اين مورد دخالت نميكنه.من و روماسلا تن به اين خفت ميذيم.
با اين خرفه السامور صدايه اعتراض بلند شد.
- ما خيلي وقته شكنجه نكرديم.
- هي...حاليته با كي حرف ميزني....من ماموره مخصوصه حاكمه بزرگ ميتي كومانم.
- آقا به درك كه نميزاري شكنجه بديم.چيزي كه زياده سفيد ((اينجارو فقط برايه اينكه يخورده غير اسلامي بود پاكش كردم.نوشته بودم سفيده خوشگل ولي ديدم كه شما خوشتون مياد فقط به من گير بدين))
- آره حالا اين دختره نشد يكي ديگه.
در همان هنگام كه السامور داشت قرمز ميشد و انژش جمع ميكرد برايه فرياد كشيدن خفاشي پروبال زنان وارده سياهچال شد و يه نامه جلويه روماسلا انداخ و مسقيم رفت تو آتيشه بخاري و با جيغي دردناك سوخت و مرد.السامور نامرو برميداره پيشه خودش ميخونه :
- درود به مرگخواره وفادارم.....يه نكته بايد بگم ......تو تنهايي بايد شكنجه بدي...هيچ كسي نبايد باشه همرات حتي روماسلا تاگاراپ.....در ضمن شما يه كاراگاهه سفيده خيلي مهم رو گرفتيد ...آفرين بر شما..اسمه اون آنجوليا جوليه.......السامور نبينم موقع شكنجه كنترل خودتو از دست بديه وگرنه شناست شپلخ ميشه...الان فكر ميكنم ميبينم كه روماسلا هم باهات باشه خوبه......اون جادويه سياه رو بهتر از تو بلده ولي تاحالا زياد در خدمته من نبوده....يعي كن اونو محك بزني....و حتي سعي كن چهارتا افسونه باحال ازش ياد بگيري......آدم كه لا معلمش اينقدر امرانه صحبت نميكنه...ناسلامتي من تورو پيشه اون كلاس فرستادما...خيلي بايد جلوش مادب باشي... ارباب تو ولدمورت


السامور بعد از خواندن اين نامه خيس عرق شد....بازم ارباب به او ماموريت داده بود...او فقط ميخواست كه آنجوليا را برايه تفريح شكنجه بدهد ولي حالا كه ارباب به او ماموريت داده بود قضيه خيلي جدي تر شده بود...
السامور با چشمك به روماسلا فهموندكه بايد بروند اتاقه بقلي...
((بقيه داستان در برنامه بعد.....آيا السامور ميتوانست مثل قبل شكنجه دهد يا نه....ديگر دل و جرئته شكنجه دادن رو نداشت؟برايه فهميدن اين موضوع برنامه بعد را نگاه كنيد.


خلاصه داستان:السامور و روماسلا برياه بردنه لوپين به خونه او رفتند ولي كاراگاه ها آنها را دستگير كردند ولي به هر نحوي كه بود آندو فرار كردند و يك سفيد هم همراهه خود بردند به سياهچال...ارباب در سياهچال نامه اي به السامر نوشت كه به ماموريته شكنجه آن دختره جوان سفيد را داد و السامور از اينكه همچين مامورتي گرفته است كمي ناراحت بود.....و حالا بقيه داستان


انگار همين 5 ثانيه اي كه السامور ميخواست به اتاقه بقلي برود به اندازه 5 ساعت طول كشيد.....خيلي كند پيش ميرفت.......او باز هم بايد با ماموريت شكنجه ميداد.......تا كي قرار بود كه گوش يه فرمان باشد؟....چرا خودش نميتوانست تفريحانه شكنجه دهد؟.......آنجوليا در دستانه قدرتمنده روماسلا تقلا ميكرد بلكه بتواند خود را آزاد كند ولي روماسلا كه رنگش مثل گچ شده بود همچين قصدي نداشت......اين اولين شكنجه او بود......او بايد خودي نشان ميداد.....او هنوز عاقيت شكنجه دادن را نميداست....نميدانست كه روحش مثل سنگ ميشود.......السامور ديگر طاقته آن خنده هايه مستانه خودش را نداشت چون آن خنده ها ظاهري بود.....او در همان اولين شكنحه از اين كار بيزتر بود.....ولي مجبور بود........السامور نيم نگاهي به آنجوليا كه داشت خود را تيكه تيكه ميكرد كه فرار كند كرد.........دلش برايه او سوخت
دلا بسوزد كه سوزه تو كارها بكند نياز نيم شبي دفع صد بلا بكند
......ولي سوختنه دل برايه كسي كه قرار بود به دستوره ارباب شكنجه شود يعني مرگ السامور....نبايد هيچ رحمي ميكرد....با قدم هاايه بلند ولي لرزان به طرف دره چهارمي از سمته چپ رفت.....همه ي آفراده درونه سيهاچال او را ميپايدند.....انگار با هم زمزمه ميكردند...ولي السامور فهميد كه دهانه آنهه بيش از اندازه برايه يه زمزمه باز است....حتما داشتند داد ميزدند ...ولي السامور نميشنيد....او ديگر اهميت نميداد كه مرگخوار ها چه ميگويند....فقط بايد اين آخرين ماموريت را انجام ميداد...او تصميم گرفته بود كه ديگر شكنجه ندهد....به در رسيد.....جنسه در از آهن بود....دستش را دراز كرد تا در را باز كند....ولي......
- نه.......اين نبايد اينجوري باشه......
اين صدايه فرياده السامور بود......او به دستانش اشاره ميكرد....چرا دستش اينقدر استخواني و بيروح شده بود....كم كم صدايه اطرافيا را ميشنيد كه فرياد ميزدند و ناگهان همه از رويه صندلي ها پايين پريدند و رويه زمين با حالته سجده تعظيم كردند.......السامور به روماسلا نگاه كرد كه از ترس داشت زهره ترك ميشد....ولي باز هم آنجوليا را محكم گرفته بود...البته نيازي به محكم گرفتند نبود....چون خوده آنجوليا هم ديگر تقلايي نميكرد.....السامور دوباره به دستانش نگاهي كرد ديد كه همان طور استخاني و رنگ پريده هست.....صدايه مرگخوارها رو ميشنيد كه ميگفتند:
- ارباب....ارباب....چرا بيخبر اومدين.....واقعا مارو خوشحال كردين
اما در صدايه آنها به هيچ وجه خوشحال نبود...برعكس خيلي هم ناراحات و ترسيده بودند.....السامور رفت به طرفه يك سيني كه كناره ديوار بود....سيني رو برداشت و جلويه خود گرفت......ناگهان چيزي ديد كه باعث شد سيني از دستش بيافتد.....همان صورته استخاني و دراز و رنگ پريده ارباب.....آيا او ارباب بود.....مگر ميشد؟......ناگهان احساسه عجيبي كرد.....احساس كرد بايد چيزي به مرگخوار ها بگويد ... و ناگهان دهانش را باز كرد و..
- درورد به مرگخوارانه وفادارم.....البته بيوفايم......اومده ام كه كاري را انجام بدهم و بروم...
همه مرگخواران داشتند از ترس ميتركيدند....اين احساس در لرزش بدن آنحا مشخص بود...
- از اونجايي كه من امكاناته زيادي در دست دارم فهميدم الساموره...مرگخواره وفادارم......درونش لبريز از احساسات شده است و دلش برايه اين دختره ميسوزد.......آمده ام كه اين احساس رو از بين ببرم....و فكر كنك ديگر از بين بردم......البته ....
لرد ولدمورت((السامور)) نيم نگاهي با آنجوليا انداخت و خنديد و گفت:
- خيلي دلم ميخواد با اين دختره جوان يه كاراي كنم و برم.....
ناگهان السامور((ولدمورت))چوبدستيش را به طرفه آنجوليا جولي گرفت و فرياد زد....
- بتراش!
صحنه خنده داري بود......آنحوليا جولي جيغ ميزد...انگار قيچي نامرئي اي رفته بود يراغ موهايه بلند و زيبايه او....و موهايه او را كوتاه ميكرد....آنجوليا با يك دسته آزادش نوكه مويي كه داشت كوتاه ميشد را گرفت ولي فايده اي نداشت...مو همچنان كوتاه ميشد...تا آنجايي كه مويه او به اندازه پسر ها شد.....با اين وجود او زيبايي خيره كننده اش را ازدست نداده بود....تازه باكلاس هم شده بود...
همه مرگخواران خنده اي از رويه زور كردند كه به صدايه گراز شباهت داشت
- خب كارمو كردم...بقيه رو به السامور ميسپارم....
ناگهان احساسي عجيب به السامور دست داد...احساس كرد درونش دارد خالي ميشود...به دستانش نگاه كرد....دستانش مثل قبل شده بود.....در سيني نگاه كرد...قيلفه خودش بود....ديگر كوچكترين احساسه دلسوزي نميگرد...دلش مثله سنگ شده بود...حتي از سنگ هم سنگ تر....دستش را دراز كرد و در را باز كرد...با چشم به رومسالا فهماند كه او هم بيايد و آنجوليا را هم بياورد....هر سه وارده اتاق شدن.....اتاقي غيره عادي بود....انگار درونه يك توپه فوتباله بزرگ هستند...اتاقي كاملا كروي.......حتا زمين آن حم كروي بود..و هيچ جايه كاملا صافي نداشت.....در اتاق 4 تا در در فاصله هايه مساوي از هم قرار داشت كه السامور از كي از آن در ها وارد شده بود....اين اتقا با تمامه اتاق هايه درونه سياهچال فرق داشت....چون 4 تا در داشت و مدور بود....السامور به خاطره اينكه در را برايه يرگشت گم نكند ....
- بشوم!
رويه دري كه وارد شدند عكسه علامته شوم حك شد.....رومسلا آنجوليا را كه دسته اورا گاز گرفته بود رها كرد.....انجوليا به طرفه يكي از درها رفت و سعي كرد يكي از آنها را باز كند.....ولي در باز نميشد...السامور خنديد....رومسلا با قيافخه اي متعجب به او نگاه كرد.....السامور گفت:
- اين در ها فقط برايه كسايي باز ميشه كه ...
رومسلا با استرس گفت:
- برايه چي كسي باز ميشه؟الس؟
- گفت هر رازي را نشايد باز گفت جفت طاق آيد گهي گه طاق جفت
- بابا الس.....ايول شعر....
- هي دختر...اسمش چيبود..آهان ..آنجوليا جولي.......خودت مثل آدم حرف مياي يا شكنجه ميشي و ميميري....
آنجوليا كه سراغه دره ديگر رفته بود جواب نداد.....السامور خنده اي كرد وگفت:
- خودت خواستي دختر....با اولين شكنجه چطوري؟...بشكنج!
صدايه جيغه آجوليا بلند شد......او كه ميخواست يراغه دره سوم برود رو زمين افتار و خود را جمع ميكرد...و هر ثانيه به ثانيه تكانه عجيبي همراه با جيغه ناگهاني ميخورد...انگار هر ثانيه داشتند سيخه داغي را در بدنه او فرو ميكردند....ده پانيه همين طور جيغ كشيد.....
- الس....بسه شايد حرف بياد
اين صدايه روماسلا بود كه با حالتي وحشت زده ادامه داد:
- الس..بسه....بسه ديگه...
- باشه.....ولي تو نبايد اينقدر دلرحم باشي..
- من دلرحم نيستم...گفتم شايد ترسيده باشه حرف اومده باشه....
السامور رو به آنجوليا كرد و گفت:
- خب...دختره خوبو نازنين...فرشته رويه زمين ....حرف اومدي؟
آنجوليا كه جيغش قطع شده بود.....از رويه زمين با لرزش بلند شد و با خشانت سرش را به طرفه السامور گرفت و گفت:
- شما چه جور اطلاعاتي ميخواهين؟هنوز نگفته چي ميخواهين ميگين اطلاعات بده....
السامور خنديد....رومسلا هم برايه تقليد هم شده خنديد...روماسلا گفت:
- راست ميگه السامور ...هنوز بهش نگفتيم چي ميخواهيم....
السامور كه انگار موضوعه پيشو پا افتاده اي را بيان ميكند گفت:
- روماسلا....خودتو زدي به نفهمي يا واقعا نميفهمي؟
- طور؟
- آخه اينها خودشون ميدونن ما چي ميخواهيم....آخه چه چيزه اينها برايه ما بيشتر از محل اختفا اهميت داره....ما هميشه تو شكنجه ها ميخواهيم از اونها محل مخفي شدنشونو بفهميم...نميدونم اسمه مكانش چي بود..آهان..محفل كبوتر...
- الس.....محفل كبوتر جيه...محفله ققنوس....
السامور خنديد و گفت:
- آره..آخه اين تنها اطلاعاتي بود كه تونستيم ازشون بگيري...راستي تو اينو از كجا ميدوني؟
روماسلا با حالتي سرشار از زيركي طوري كه ميتوان گفت او پدر زيركي نوين است گفت:
- حالا بماند....
- باشه..حوصله بازجويي از تورو ندارم....
السامور دوباره نيم نگاهي به آنجوليا كه خودش را به ديوار كروي تكيه داه بودانداخت....انگار احساس ميكرد كه موقعه نيم نگاه كردنها خيلي خوشگل ميشودكه هي نيم نگاهي ميكرد....در هر صورت .....السامور رويه زمينه كروي شكا راه رفت..داش تعادلش را از دست ميداد ولي به موقع خود را جمه جور كرد....گفتك
- خب روماسلا اين دفعه نوبته تو تا خودي نشوت بدي..
روماسلا كه انگار حكم قتل او را نشون داده بودند پريشون شد....اول نگاهي با السامور كرد و از او به آنجوليا و دوباره به السامور و دوباره به انجوليا و دوباره به السامور.....
- اه...روماسلا ..تا كي ميخواي به ما دوتا نگاه كني....چيه به هم مياميم.....ميخاي يرگيجه بگيري...شروع كن ديگه....
رومسلا آبه دهانش را قورت داد......در ذهنش دنباله وردي ويگشت كه هم كارساز باشد و هم درد ناكه ولي ظاهره وحشتناكي نداشته باشد....ناگهان فكر كرد و به خود گفت :چرا نبايد ظاهره وحشتناكي نداشته باشه....آخه چرا؟ مگه من از بقيه چي كم دارم...تازه من همشون جادويه سياه رو بيشتر بلدم....پس يه افسونه خفن......
دستش را بالا گرفت آنجوليا كه خشكش زده بود با ترس به او نگاه كرد
- بپزابدا......
بوم....هنوز رومسالا افسونش را كامل نگفته بود كه دري كه علامته شوم رويه آنبود باز شد.....
((آيا مشكلي پيش آمده بود؟آيا خبره بدي اورده بودند؟يا نه.....سفيد ها حمله كرده بودن؟...يا...همينجور الكي يكي از سياها ميخواست بيايد ببينيد اين شكنجه را...ولي چرا اينقدر در محكم باز شد؟برايه فهميدن اين موضوع برنامه بعد را حتما نگاه كنيد...))
----------
اقا الان ديدم بينه بعضي جاها ((برنامه بعد داره))كلا ببخشيد چون من اينو از تاپيكه سياهچال كپي كردم و الانم حوصله ندارم ويرايشش كنم.....آخه اينها چند قسمتي بود كه من بهو اونو تو يك قسمت كردم....بازم ميگم بقيه داستان در برنامه بعد((بعد از امتحانا))
--------
بوم....هنوز رومسالا افسونش را كامل نگفته بود كه دري كه علامته شوم رويه آنبود باز شد.....
در باز شد.....دره كناري آن باز شد....دره كناري كناريه باز شد...همينجور تا 4 تا در كملا باز شد...فقط از دره اولي كه علامته شوم روش بود ميتوانستند بيرون راببينند...سه تا دره ديگر وقتي باز شدند هوا را به داخل كسيدند....هوارا به داخل كشيدند....دخل الهوا اين داخلهوا......السامور و روماسلا با ترس به هم نگاه كردند...ناگهان مكشه هوا بيشتر شد.....السامور فرياد زد:
- روماسلا بيا بريم تو دستمال....
روماسلا كه با كمي تلاس توانسته بود خود را نگه دارد گفت:
- چي؟دست.....دستمال؟اونجا گجاست:
السامور ديد كه وقته سر خواراندن ندارن دسته روماسلا را گرفت و او را به طرفه دره بازي كه اتاقه اصلي نمايان بود برد....ناگهان در بسته شد.....آنجوليا جيغ كشيد.....اين جيغي از ترس نبود...بلكه از خوشحالي بود...
- دامبلدور...دامبلدور.....
شدته مكشه هوا بيشتر شد...ديگر ميتوانستند حتي خطوطه هوايي كه از اتاق خارج ميشد و به طرفه سه در ميرف را ببينند....با اين وجود هنوز نفس كشيدن راحت بود.....ناگهان پره بزرگه ققنوسي با صدايي بومي در اتاق پديدار شد و به جاي اينكه به علت مكسه هوا به طرفه در ها برود رويه زمين كروي شكل اتاق با كمي فاصله قرار گرفت....اندازه پر هم اندازه يك اسكيته تخت بود....آنجوليا با پاشنه كفشش در رويه زمين كروي شكل برايه خود چيزي درست كرده بود كه ميتوانست از ليز خوردن جلوگيري كند....السامور و رومسلا منظوره اين علامت را فهميدند....بيشك دامبلدوري در كار هست......همينطور خد را به طرفه بالا ميكشيدند و از نزديك شدند به علامت جلوگيري ميكردند...
بوم....
دامبلدور پديدار شد....اما نه معمولي....با چرخشي كه فقط خطوطه آن مشخص بود ظاهر شد....چرخش كم شد و كم شد و كم شد تا اينكه با ارامي رويه پره ققنوس فرود آمد..پره ققنوس لرزشي كرد و به ارامي بالا آمد....دامبلدور كه سواره پر بودء پر را هدايت كرد به طرفه انجوليا.....با قدرتي كه برايه يك پيره مرد بعيد بود آنجوليا را بلند كرد و جلويه خود بر رويه پر گزاشت....رويش را به طرفه السامور و روماسلا كرد....و با صدايي كه بزور در آن وضعيت شنيده ميشد گفت:
- السامور......خيلي چيزها ازت شنيدم.....خيلي هارو شكنجه دادي و كشتي.....حالا وظيفه منه كه تحويلت بدم...طنابومو.......
ترق توروق......باز هم هنوز وردي كامل به زبان نيامده بود كه چيزي در اتاق نمايان شد.....
- اكسپليارموس
ترق ...توروق.....وووووووووو................اين صدايه برخورده چوبدستيه دامبلدور با زمين و بعد كشيده شدن به طرفه درهايه بازوووبعد پرت شدن ان به بيروون.....بيشك آنچيزي كه ظاهر شده بود كسي جز لرد نيود.....لرد كه كمي داشت تعادلش را از دست ميداد..خود را با افسوني در هوا نگه داشت.....و:
- دون ده دور
سه تا در بسته شدند.....جالب اينجا بود كه وقتي درها باز شده بودند نه احساسه گرما و نه احساسه سرمايي بوجود آمده بود ولي وقتي در ها بسته يودند همه جا گرم تر شد....چرا؟((به عهده دانش آموزان))....دامبلدرو كمي رنگ پريده تر به نظر ميرسيد....ولدمورت قهقهه اي شيطاني زد و گفت:
- خب....بالا خره گيرت اوردم...خيال كردي تونستي منو از وزارت بيرون كني خيلي مردي....حالا نشونت ميدم.....بشكنج!
- پروتوگو توروپس!
افسونه ولدمورت برگشت و به خودش خورد.....برايه اولين بار جهان صدايه فرياد و ناله ولدمورت را شنيد.....انگار جهان در حاله نابودي بود......با تمامه جان فرياد ميزد .....افسوني كه باعث شده بود در هوا باشد از بين رفت...در كفه اتقه كروي شكل مثله گلولهاي جمع شده بود و ميغلتيد تا به وسطه كفه اتق رسيد...دامبلدور خنديد.....افسون از بين رفت...ولي هنوز ولدمورت ميلرزيد....امبلدور گفت:
- بابام مرلين بيامرز ((از صيغه خدا بيامرز)) يادم داده هميشه يه چوبدستي زاپاس داشته باشم......گفتش نياز ميشه...البته اونمنظورش تو ماهيگيري بود...ولي خب...الانم بدرد خرد....
ووووووفووووفوووووووفففف
نوره خيره كننده اي شروع به درخشيدن كرد.همينطور بزرگ شد ..بزرگ شد.تا......
((چه اتفاقي افتاد؟آيا...............؟بله حتما همينطور بده هست...برايه مطئن شدنه از اين حرس سه بار بگويي((الي بذكر الله تطمئن قلوب))....يه باره ديگه........باره اخر بگيد...خب پس مطمئن شديد....در برنامه معد متتظره خيت شدنه خودتان باشيد))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاركارف در 1384/3/4 23:03:07
Re: شکنجه گاه جادوگران سفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1384 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام...

به دلیل اینکه تاپیک شکنجه گاه از قدمت بیشتری برخوردار بود و با تاپیک سیاهچال هم یک هدف رو دنبال می کردند تاپیک سیاهچال به قدح منتقل شد و شما عزیزان می توانید شکنجه های خود را همین جا انجام بدین در ضمن اینجا رو چون گیلدی تاسیس کرده پی جی هم موردی نداره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Head of Detection and Confiscation of Counterfeit Pants Office
Emperor's Spokesman
شکنجه گاه بازگشایی شد
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اردیبهشت 1384 02:16
نمایش جزئیات
آفلاین
در راستای کوتاه کردن دست خاکستری ها از اماکن مقدس جادوگران سیاه شکنجه گاه رو با یک جادوی پیشرفته به پایگاه جدید جادوگران سیاه منتقل کردم...... این امتیاز بندی ها و این کارهای بچه گانه در میان جادوگران سیاه اصیلی مثل ما بی معنی است....! شکنجه در ذات یک جادوگر سیاه است و چه لذتی بالاتر از شکنجه دادن این جادوگران سفید و خاکستری ضعیف بیچاره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!ASLAMIOUS Baby!
Re:
ارسال شده در: جمعه 19 فروردین 1384 12:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام جناب كريچر.اگر منظوره شما از اينكه شكجه ها هر چي قساوت داشته باشه بهتره كه اصلا اينطور نيست با منه بايد بگم كه من مجبور بودم.اخه هرچي مينوشتم ميگفتن بايد خفن تر بشه.آخه ميخواستم عضو بشم.پس مجبور بودم كه خفن بنويسم.
در مورده مسائل اخلاقي منم تو خيلي جاها گفتم به گفته آخوندها نبايد كاري داشته ياشم.
ولي خداييش تو خوده كتاب 5 هم صحنه داشت.اونجايي كه چو و هري تنها ميشن تو كلاس الف دال.حالا اگه خوشتون نمياد كه يه خورده از اين چاشني ها داشته باشه به رويه چشم.طوري مينويسم كه حتي آخوندها هم بگن به به.و به من يه مدرك حوضه علميه بدن.باشه.ببخشيد كه اينجه به جايه شكنجه پست زدم.اخه
بالا خره آدم بايد يه جايي از خودش دفاع كنه
.
دوست من من نگفتم یک جوری بنویس که آخوندا خوششون بیاد من گفتم این طرز نمایش نوشتن که وسطش هی .... میگزارین جالب نیست در هر حال ممنون که دیگه این طوری نمایش نخواهی نوشت در ضمن من مثلا اون نمایش نامه رو نوشتم که بگم خیلی ساده هم میشه شکنجه داد و همون طور که دیدی من حتی اسم طرف رو هم ننوشتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر(gray elf) در 1384/1/19 15:28:19
تصویر تغییر اندازه داده شده

استيو هالف و خائنين بايد بسوزند!
Re:
ارسال شده در: پنجشنبه 18 فروردین 1384 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه گی ها یک شکنجه هایی میخونم که حالم رو به هم میزنن واقعا که یک عده فکر میکنن هر چی بیشتر قساوت تو نمایش نامشون باشهه بهتره در صورتی که هر چیزی حدی داره یک سری از نمایش نامه ها هم از نظر اخلاقی درست نیستند و اگه بازم مشاهده کنم پاک میشه

________________________-

کارکاروف وارد شکنجه گاه میشه او از جانب لرد ماموریت داشت و اکنون روبروی دخترک ایستاده بود ؛ دخترک با نگاهی توام با معصومیت به کار کارف نگاه میکرد و ترس اولین چیزی بود که از نگاهش خونده میشد
کارکارف حالا دیگه راحت تر افراد رو شکنجه میداد ؛ اون دل رحمی گزشته رو نداشت ولی باز امروز کسی رو باید شکنجه میکرد که سنی برابر با دختر او را داشت
کارکارف اندکی مکث کرد و بالاخره بین شکنجه ی دختر و شکنجه شدن خودش توسط لرد اولی را برگزید . دیگه معطلی توجیهی نداشت کارکارف چوبش رو از زیر شنلش بیون کشید
دختراز ترس چشماش رو میبنده اما کارکارف مرگ خوار قابلی بود و هیچ چیز نمیتونست سابقه ی اون رو خراب کنه
کروشیو
فضای شکنجه گاه از صدای دردناکی پر میشه
کارکارف تا به حال چنین فریادی رو نشنیده بود گویا دختر رو از دو طرف میکشیدند و او نظاره گر دو نیم شدن خود بود
جیغ ممتد دختر قطع نمیشد ؛ کارکارف ترجیح داد اون رو به حال خودش رها کنه وظیفه ی او شکنجه بود نه کشتن
درهای شکنجه گاه پشت کارکارف بسته میشه اما صدای دختر تا مسافتی طولانی در گوش او میپیچید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.