جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (46 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
56 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: شنبه 29 مرداد 1384 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
برتی با سر و روی عرق کرده و مضطرب بالای سر پاتیل جوشانش ایستاده.اتاق پر از بخارهای رنگ و وارنگ و بوهای عجیبه. معجونی به رنگ قرمز گریفیندوری، مملوء از حبابهای سبز چمنی داخل پاتیل صداهای دلخراشی از خودش در میاره.
برتی:خوب، حالا برای آخرین مرحله باید یه دندون از هر کدوم از اعضا بندازیم توی معجون. فقط امیدوارم اشتباه نکرده باشم. خوب...حالا.؛ اکسیوتیث

در جاهای دیگه
چو:جدی میگم...خودم دیدمش...اوی اوی اوی دندونم.

لی:آره مری... اونوقت یه کف گرگی زدم تو صورتش اینجو...آی...

شوالیه:ای دلاوران...کماندوهای سرخ پوش گریفیندور...آی...این دندان مال بنده به کجا میرود؟

نویل:نه...نه...نکن...خرررر...پففففففف.

رومیلدا:آواداکد...اوخ

هنری:ببخشید؟چرا دندونای من امروز 31 هست؟

مری:فک کنم یکی از دندونام گم شده...


توی اتاق برتی
یه مشت دندون پرواز کنان وارد معجون میشن و با افتادن هر دندون معجونه به رنگ قهوه ای سوسکی در میاد و پف میکنه.
برتی:عالیه...حالا چند تا لیوان میخوایم. و معجون...

تق... تعدادی لیوان پر از معجون به سمت صاحبانشون حرکت میکنن.

برتی:هووممک...اکو(echo) ...ساکنین محترم قلعه ی روشنایی توجه کنید.برتی صحبت میکنه توجه کنید...لیوانایی که هم اکنون به سمت شما پرواز میکننحاوی معجون تله پاتی می باشند...دقت کنید.اول لیوانا رو سه مرتبه بر خلاف جهت عقزبه های ساعت بالای سرتون بچرخونید...بعد با دست راست بگیرید.یه پاتونو بالا ببرید و در حالی که گردنتونو به جلو و عقب حرکت میدید،پایین تنه تونو بندری برقصونید. بعد سه ثانیه بی حرکت بایستید و بعد معجونو یه نفس سر بکشید.
مراقب باشید که در حین انجام عملیات معجونتون نریزه. حالا شروع کنید.

چو:مشکوکه! شوالیه:چه مسخره. نویل:آهین؟ لی:یادم باشه ویرایشش کنم. رومیلدا:چه بیکار... مری:هیجان انگیزه.

همه به ترتیب عملیات رو انجام میدن. برتی هم بهکذا...

بعد از چند لحظه
همه:
صدای انفجار----------جیغ های گوش خراش----------سرمای استخوان سوز---------تاریکی مطلق-------------حال تهوع و.....
چند ساعت بعد
یاران قلعه به هوش میان و شروع به خاروندن دماغشون میکنن. کهیرهایی به بزرگی یک نات نوک دماغ همه در اومده.
چو:قیافه م به ریخت...این چیز بد ترکیب بنفش رنگ دیگه چیه؟ مگه دستم بهت نرسه برتی...
رومیلدا:باز مال تو خوبه ؛ مال من سبز فسفریه.
لی:همه ی دردسرای ما زیر سر این برتیه.

برتی با کهیری به رنگ آلبالویی جلوی در ظاهر میشه.
برتی: خوب بچه ها...همه تون به شکر ریش مرلین مرحوم حالتون خوبه...امممم...چرا اینجوری نگام می کنید؟ آهان اینا؟... فک کنم جزء عوارض جانبیش باشه... فکر اینجاشو دیگه نکرده بودم...نگران نباشید خوب میشن. من اومدم اینجا که با هم کارکردشو امتحان کنیم...(7 تا چوبدستی بالا میره) اممم...ولی مث اینکه سرحال نیستید.نه؟ خوب پس من میرم سر فرصت مزاحمتون میشم.خوب؟(7 تا نور زرد رنگ به سمت برتی شلیک میشه) اوه...
تق...برتی غیب میشه.

همه:برتییییییییی....
____________________________________
دوستان می تونید الان اون کهیرایی رو که براتون درست کردم یه جوری با ماسک، کرم، یا هر جور طلسمی که دوست دارین مخفی کنید. تا چند روز دیگه می تونه از بین بره.

یه صحبتی هم دارم.(ببخشید نمی رم توی تاپیک نمایشنامه نویسی لایق یک سفید. می خوام همه بخونن.)
یاران قلعه! خواهش میکنم در نوشتن نمایشنامه بیشتر دقت کنید:
1- نمایشنامه ها اگر دنباله دار نباشن بهتره. چون هرکسی دوست داره فکر خودشو بیان کنه. می تونید مثل همین پست من ، به صورت یه داستان کوتاه بنویسید که همونجا تموم بشه و اثر کمی روی رول دیگران بزاره.

2- کسی رو از ماجرا خارج نکنید. در صورت لزوم از تخیلاتتون بهره بگیرید.

3-کیفیت از کمیت خیلی مهم تره.(اینو خودمم دارم سعی میکنم اصلاح کنم.)

4-دیالوگهایی که نه در سیر ماجرا اهمیت دارن ونه به جالب تر شدن داستان کمک می کنن رو از نمایشنامه حذف کنید.

5-عزیزان...هیچ کس به خاطر وقفه در نوشتن تنبیه نمیشه. به جای روزی ده تا پست آبکی، می تونید هر چند روز یه پست درست وحسابی بزنید. پیشنهاد میکنم که اول پستتونو توی کامپیوترتون بنویسید. بعد بارها بخونید و تصحیحش کنید.

6-لطفا املاتونو تقویت کنید.

7-پاراگراف بندی و علائم نگارشی رو فراموش نکنید.خواننده ی بدبخت چه گناهی کرده؟

8-بازم میگم: روی کیفیت نمایشنامه بیشتر دقت کنید. می تونید از نمایشنامه های افراد قوی کمک بگیرید. مطالعه کنید.

9-یه پیشنهاد هم دارم. اگر احیانا تغییری روی نقشهای دیگران ایجاد کردید آخر پستتون به طور خلاصه بیان کنید که اگر کسی نتونست تمامشو بخونه حداقل ،پرت پرت نباشه...


چقد شبیه کتاب زبان فارسی شد.
از بابت پرچونگی معذرت می خوام.از اینکه حوصله کردید و خوندید ممنون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جلد هفتم کتابهای هری پاتر:"هری پاتر و چهل دزد بغداد."
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1384 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
(فلش بك قبل از ورود مري به دفتر شواليه)
هنري پس از جلسه با كماندو‌هاي قلعه به اتاقش رفته بود تا ببينه مي‌تونه خبري از جاسوسش گير بياره يا نه.در فكر اين بود كه چرا جاسوسش طبق معمول و زمان هميشگي باهاش تماس نگرفته، به شدت دلش شور مي‌زد، افكار نگران كننده‌اي به ذهنش خطور مي‌كرد:
"نكنه كه لو رفته....نه بابا اون حرفه‌ايه....خب هر كسي مي‌تونه اشتباه كنه...ديگه اين حرفو نزن... خب ممكنه....واي اگه لو رفته باشه چي .... گقتم اين حرفو ديگه نزن..."
به شدت درحال كلنجار رفتن با خودش بود به طوري كه وقتي به خودش اومد فهميد كه روي تختش تو اتاق بهم ريختش دراز كشيده و به يك نقطه در سقف كه يه عنكبوت تار تنيده، خيره شده.بلند شد و روي تختش نشست. تمام سعيشو مي‌كرد تا ذهنشو منحرف كنه ولي اين‌كار غير ممكن به نظر مي‌آمد كه ناگهان يه چيزي محكم به شيشه‌ي پنجره خورد به بيرون نگاه كرد...اصلاً احساس خوبي بهش دست نداد.باد شديدي شروع به وزيدن كرده بود كه صداي دهشتناكي در بين درختان ايجاد مي‌كرد...صدا شبيه به فرياد‌هاي مردي بود در زير افسون كريشو شديد‌ترين شكنجه‌هارو تحمل مي‌كرد...با لختي و ترس فراوان از آنچه در ذهنش به تصوير كشيده شده بود به سمت پنجره رفت، به آرامي پنجره را باز كرد...اين بار برخلاف هميشه جغد نبود كه نامه را آورده بود بلكه يه پرنده‌ي سياه با چشم‌هايي كاملاً سياه كه به گونه‌اي بودند كه به نظر مي‌امد هر لحظه امكان داره گريه كنه،سرش شبيه به يك كركس بود كه چند روزي غذا نخورده باشه و مابقي بدنش شبيه به يك كلاغ سياه بود.اين پرنده ترس هنري را چند برابر كرد در حالي كه دست‌هايش مي‌لرزيد نامه به پاي پرنده را باز كرد در داخل آن با دست‌خطي كه بسيار بد بود و كاملاً مشخص بود كه با عجله نگاشته شده نوشته بود:
" سلام هنري....زود بيا جاي هميشگي خيلي فوريه"
هنري ديگر نمي‌توانست بايستد روي تخت خود را رها كرد بعد از چند ثانيه كه فكرش منظم شده بود به تندي بلند شد رداي باروني خود را به تن كرد و به سرعت از اتاق خارج شد، در سالن نشيمن هيچ‌كس نبود از در خارج شد و خود را غيب كرد
***
بعد از يك ساعت از در ورودي قلعه وارد شد اين‌بار از چهره‌اش كاملاً مشخص بود كه به شدت عصباني و آشفته است.به سرعت از پله‌ها بالا رفت، اين‌بار هم كسي در نشيمن قلعه نبود.بعد از چند لحظه به دفتر شواليه رسيد،ايستاد و يك نفس عميق كشيد سپس در زد از آن طرف در شواليه گفت:
_بيا تو
هنري در را به تندي باز كرد و وارد اتاق شده:
_سلام قرب...شواليه
شواليه كه از چهره‌ي هنري چيز‌هايي فهميده بود به صندلي خود تكيه داد وگفت :
_سلام هنري..بشين...چيزي شده؟
_ بله شواليه...از جاسوسم خبر‌هاي بدي رسيده
_خب؟
_اون طي اين چند روز نتونسته از اسلي‌ها اطلاعات بيرون بكشه...در واقع اطلاعات پاك مي‌شه و اون نمي‌تونه ازشون استفاده كنه...در واقع اين احتمال مي‌ره كه اونا بهش شك كرده باشند...
در اين لحظه نفس‌هاي هنري به شمارش افتاده بود وبه صورت بدي نفس نفس مي‌زد.او ادمه داد:
_امروزم تحت بالا ترين مراقبت‌هاي امنيتي با هم ملاقات كرديم...فكر كنم وضعيت خطرناك شده باشه... البته اون از طريق ديگه‌اي وارد عمل شده اما شرايطش بد جوري در خطره...در واقع داره با جونش بازي مي‌كنه....
_مي‌دونم هنري دركت مي‌كنم...ما هممون از اين وضعيت نگران هستيم...
_البته اون چيزي ...
هنري آه عميقي كشيد و اشك در چشماش حلقه زد بعد ادامه داد:
_....چيزي درباره قلعه نمي‌دونه و اگه خداي ناكرده گير بيفته سياها چيزي نمي‌تونن ازش بيرو بكشن...
ديگه اولين قطره اشك از گوشه‌ي چشم هنري به آرامي لغزيد و گونه‌هاي هنري كه از سرماي بيرون سياه شده بود را خيس كرد . شواليه گفت:
_ اميدوارم كه اين اتفاق هرگز نيفته بيا اين ليوان آبو بخور حالتو بهتر مي‌كنه...من مي‌دونم تو چه‌قدر به داشتن يه همچين دوست شجاعي مي‌بالي و فكر از دست‌دادنش چه‌قدر برات سخته..بيا اينو بخور...برات خيلي خوبه...
بعد از چند ثانيه سكوت هنري آب را خورد و به شواليه گفت:
_ شواليه...گزارش قبلمو خونديد؟
_ بله چه‌طور.
_آخه جواب نداديد.
_بايد مي‌دادم؟
_ نه اصلاً ..فقط اگه مي‌داديد خيلي بهتر بود..منم از نظرات شما با خبر مي‌شدم...خب من يه درخواست وگزارش ديگه هم دارم كه توي اين پاكته...
بعد هنري يه پاكت از چنس كاغذ پوستي را روي ميز شواليه گذاشت كه درِ آن با پارافين سرخ و يه يك عبارت كه داخل پارافين حك شده بود:"خيلي خيلي محرمانه" پلمب شده بود. بعد هنري ادامه داد:
_ لطفاً جواب اين‌يكي رو حتماً در اسرع وقت به من بدبد...خيلي مهمه
_باشه
بعد هنري از جايش بلند شد و به سمت در رفت در هنگام خروج برگشت و گفت:
_ پس من منتظرم شواليه...خداحافظ.
_ خداحافظ
هنري در را بست و به سمت اتاقش رفت.به محض خروج او از كريدور دفتر شواليه از آن سوي كريدور مري شتابان به سمت دفتر شواليه حركت مي‌كرد.
(پايان فلش بك)
(لي ادامه بده مارا معطل نكن)
============================================
بايد بگم نمي‌خواستم اين مطالب خارج از نمايش‌نامه رو اينجا بنويسم ولي خب..اين‌آخرين بارمه:
ببين مري جان شما اين تاپيكو زدي كه افرادي كه تو قلعه نيستن بيان اونجا و خارج از نمايش‌نمه نويسي مطلب بزنن و آماده جنگ بشن ( بر طبق اولين پستت اونجا) اما تاپيك نمايش‌نامه نويسي... بيش‌تر به انتقاد از نمايش‌نامه‌ها و نحوه‌ي نگارششون مي‌خوره براي همين به‌نظر من اين‌طوري باشه بهتزه ...اما من تابع جمعم هرچي جمع گفت من همونو انجام مي‌دم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هنري گرنجر در 1384/5/28 1:52:28
:bigkiss: :wi
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1384 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز حرف لی تموم نشده بود که یهو صدای جیغ از بیرون قلعه به گوش میرسه.
همه با تعجعب به سمت پنجره میرن تا ببینن بیرون چه اتفاقی افتاده.
همون موقع نویل میگه:اه..... این که اما ست.اون اینجا چی کار میکنه؟
شوالیه:من میرم ببینم چه خبره.ok؟
و به سمت در قلعه دوید.
شوالیه:کی اونجاست؟
اما:من هستم.اما.من شنیده بودم که اینجا یک قلعه وجود داره که برای جنگ با سیاه هاست.میخواستم منم بیام تو گروه شما عضو بشم.
شوالیه:خوب پس جرا جیغ میکشیدی؟
اما:هیچی.یه دونه سوسک دیدم!
شوالیه:میدونی برای اینکه بیای اینجا باید با من ...
اما:بله میدونم.من حاظرم.
شوالیه: تو از سوسک میترسی میخوای با من دوئل کنی؟
اما:ام....چیزه....آخه.......من از دوئل نمیترسم.
شوالیه: خوب نترس به من چه؟
اما:ای بابا خوب من اومدم با شما دوئل کنم دیگه.
شوالیه: ما الان جلسه داریم و بعدن میتونم بهت خبر بدم.الان نمیتونم...ینی وقتشو ندارم که دوئل کنم.ok شد؟

اما:ok پس من فردا دوباره میام ولی...
هنوز حرفش تموم نشده بود که شوالیه رفت تا به جلسه ادامه بدن اما تا روش و برگردوند ...
(ادامه بدید)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما رابینسون در 1384/5/29 0:46:23
قدرت فقط 13 و عشق فقط 3 و نفرت فقط 23

Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 27 مرداد 1384 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اون ها رفتن بدون اينكه بدانند كه لي داره تمام سعي شو ميكنه كه ارتباط برقرار كنه

مري:چو دوباره با لي تماس نداشتي
چو:نه هنوز
مري:من براش خيلي نگرانم
چو:منم همين طور
روميلدا:يعني فكر ميكنيد گير افتاده
مري:نميدونم ول...
اين صداي بيسيم چو بود كه نذاشت مري حرفشو تموم كنه

لي:از لي به چو
چو:به گوشم
لي:موقعيت استثنايي
مري:چي شده چو؟
چو:لي چه اتفاقي افتاده؟
لي:من دارم بر ميگردم
چو:اوكي ميبينمت تمام
لي:تمام
چو:بايد شواليه رو خبر كنيم
مري:من اينكارو ميكنم

و به سرعت از اونا دور شد و در طبقه ي سوم قصر شواليه رو در حالي كه پشت ميزش نشسته بود پيدا كرد
مري:شواليه......شواليه ......پيغام فوري از لي
شواليه:آروم آروم مري خوب حالا بگو چي شده؟
مري:لي داره بر ميگرده فكر كنم مشكلي پيش اومده
شواليه:بقيه كجان؟
مري:چو و روميلدا پائين اند
شواليه:خوبه برو بقيه رو پيدا كن وقتي لي اومد جلسه داريم باشه

شواليه و مري در مسير بين بيرون قلعه و تالار اصلي كه چو و روميلدا اونجا بودن از هم جدا شدن

مري:بچه ها كجايين.....برتي......اندروميدا....نويل...جيني
نويل و جيني از پشت قلعه با عجله ميان نويل:چي شده مري؟
مري:بيايد سريعتر جلسه داريم اما قبل اينكه برن برتي از يكي از پنجره ها داد ميزنه
برتي:چي شده؟
مري:بيا تالار اصلي عجله كن
وقتي كه همه دور هم جمع شدن
شواليه:بسيار خوب لي ديگه كم كم بايد برسه راستي.. هنري كجاست
هنري:من اينجام
شواليه :بسيار خوب حتما...
پوپ
مري: سرژ غيب كرد خودشو
چو:اميدوارم اين لي باشه كه ظاهر شده
و حدس چو درست بود
لي:سلام دوستان
همه:سلام چه خبر
لي:خبر كه زياده
مري:لي مشكلي پيش اومده بود
لي:نه غير اينكه منو فرستادن دوباره از شما اطلاعات بگيرم حالا عجله كنيد اطلاعات بديد كار دارم ميخوام برم
چو:لوس نكن خودتو بيا بشين
شواليه:لي اطلاعاتي تونستي به دست بياري
لي:واللا چه عرض كنم يه چيزهايي
مري:زود باش بگو ديگه
لي:خيلي خوب خيلي خوب بابا گلوم خوشكه يكي يه قطره آب بياره
اندروميدا:من اين كارو ميكنم
بعد از اينكه اندروميدا يه ليوام آب كدو آورد و لي بعد يه عالمه وقت گذروني تا آخرش خورد و قيافه ي همه اين جوري شد:
مري:لي تا كاري نكردم كه آب كدو تو معده ات منجمد بشه حرف بزن
لي:باشه بابا ااا حالا اطلاعات
1:اونا ارتش شون خيلي قويه(قابله توجه گريفيندوري ها)
2:اونا دارن تمام تلاششون رو ميكنن كه اطلاعات جمع كنن
3:ما بايد يه مقدار طلسم هاي ايمني تو اينجا ايجاد كنيم كه قوي تر باشه
مهم تر از همش اينه كه...
ادامه بديد
_____________________________________________
خوهش ميكنم بذاريد لي ادامه اش بده چون فكر ميكنم اون بهتر از همه ميدونه چه اطلاعاتي داره
در ضمن به هنري من دبليو تي رو تاسيس كردم كه كارهاي غير نمايش نامه اي قلعه اونجا انجام بگيره پس نيازي نيشت از عنوانه يكي ديگه استفاده كنيم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مرداد 1384 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
شوالیه با کمی مکث بهتره همه ی اعضا رو جمع کنی باید جلسه بگیریم

در محل جلسه:

شوالیه رو به چو میکنه و میگه:روز پیش با لی تماسی نداشتین؟

چو: نه

شوالیه:باید منتظر باشیم تا خودش اقدامی بکنه چون ما نمیدونیم که الآن لی در مقر "اچ سی آ" چه وضعیتی داره

بقیه:

شوالیه: و اگه در زمانی باهاش تماس بگیریم که یکی از اعضای اون گروه در کنارش باشه معلوم نیست که چی میشه هر چند به شکل و شمایل سرژ اونجاست ولی این کار خطرناکه...........خب بهتره به کارمون برسیم چون در حال حاضر بهترین کاری که برای مقابله با دشمنانمون میتونیم انجام بدیم هر چه قوی تر کردن خودمونه ...در ضمن هیچ وقت نیروی درونی خودتون رو دست کم نگیرید ....راستی اندرو تو در چه زمینه ای اطلاعات میخواستی؟

اندرو:فکر کنم که الآن متوجه یه چیزایی شدم ....مثلا همین که لی کجاست و سرژ اینجا چیکار میکنه و از همین چیزها

رومیلدا:اندرو بیا با هم بریم یه گشتی بزنیم منم برات یه سری توضیحات میدم

اندرو:باشه

به این ترتیب رومیلدا و اندرو از تالار اصلی خارج میشن و به محوطه قلعه میرن

رومیلدا:راستی این موضوع قلعه نوردی چیه؟

اندرو:بی خیال بابا زیاد مهم نیست

رومیلدا:خب ...ببین ما یه روز قبل از اینکه شوالیه برگرده داشتیم تو محوطه قلعه تمرین میکردیم که دیدیم یه نفر داره میاد به اینجا ولی وقتی نزدیکتر شد دیدیم که خود شوالیه هستش ما اولش کلی ذوق کردیم که شوالیه برگشته بعد به رفتارش شک کردیم و در یه فرصت مناسب طلسمش کردیم تا به شکل اصلی ش در بیاد و فهمیدیم که سرژ هستش بعد مری خاطراتشو از بین برد و ما لی رو به شکل سرژ در اوردیم و افکار سرژ رو هم به لی منتقل کردیم تا در مقر"اچ سی ا" دچار مشکل نشه ولی حالا به نظر میاد که لی دچار مشکل شده

اندرو:خب یه چیزایی دستگیرم شد ...

رومیلدا:راستی تو هنوز طلسم فرمان رو امتخان نکردی؟؟

اندرو:باید بکنم؟

رومیلدا:معلومه ....بهتره برگردیم به قلعه

و آنها رفتند بدون اینکه بدانند که ....


--------------------------------
به هنری ببخشید که خارج از رولو اینجا نوشتم
در مورد جاسوس بهت یه پی ام میزنم
در مورد احساسات موافقم که خوبه فقط اگه اپیدمی نشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مرداد 1384 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از نمايش‌نامه:
به روميلدا:
ِاِهم...ببخشيدا ولي مثل اين‌كه شما يه جاسوس هم داريد كه داره وقت و آي ديشو به خطر مي‌اندازه تا براي قلعه اطلاعات جمع كنه....اين نشد رسمش كه حتي به عنوان عضو قلعه اسمشم نياريد...خانم
به مخالفاي احساسات:
به نظر من داستان فقط اكشن و جنايي در دراز مدت خسته كننده مي‌شه يا حداقل براي ذهن داراي صحنه‌هاي تكراري مي‌شه مثلا تو همين هري خودمون خانم رولينگ نيومده فقط از رويارويي خير وشر استفاده كنه بلكه در خيلي از صحنه‌هاي داستان، ما مي‌بينيم كه داستان به سمت دوستي و حتي عشق ميان دو نفر كشيده مي‌شه و اين مطلب به نوعي استراحت ذهني براي خواننده فراهم مي‌كنه(البته اين نظر منه) تازه مگه چه ايرادي داره ما مي‌تونيم از اين نكته‌هاي ظريف براي جذاب كردن داستان‌هايمون حتي در صحنه‌هاي اكشن استفاده كنيم.
به همه:
لطفاً اين‌قدر تابلو از متن‌هاي خانم رولينگ كپ نزنيد البته خود من هم خيلي جاها از سبك ايشون استفاده مي‌كنم و يا از متن‌ها ايده مي‌گيرم ولي نه اين‌طوري كه مثلاً بيام تمام صحنه‌ي اثرات ايمپرو را كپ بزنم بدون كم و كاست...لطفاً يه ذزه خلاقيت به‌خرج بديد جذاب‌تر مي‌شه اون‌طوري براي ما كه داستانو خونديم تكراري مي‌شه.
==========================================
خب يه چيزه ديگه همين الآن اومد به ذهنم...لطفاً ديگه براي انتقاد روند نمايش‌نامه نويسي قلعه رو خراب نكنيد و اگر انتقادي به نمايش‌نامه‌اي داشتيد بريد توي تاپيك"نمايش‌نامه نويسي لايق سفيد"و بنويسيد.خود من كه ديگه اين‌كارو ميكنم(البته با اجازه‌ي گمنام )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هنري گرنجر در 1384/5/26 20:02:45
:bigkiss: :wi
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مرداد 1384 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
"فلش بک "
"شوالیه به نویل قول داده بود تا بعد از تمرین نفرین ها ی شوم اون گیاه اسرار امیزو به نویل نشان بده و تمرین رو شروع کرد

نویل داشت مثل بقیه به تمرین شوالیه با هنری نگاه می کرد خیلی هول شده بود می ترسید نفر بعدی خودش باشه وقتی که شوالیه گفت تمرین تمام شده نویل نفس راحتی کشید و رفت تا قلعه رو کامل ببینه

قلعه ی بزرگی بود با راه ها و مسیرهای مختلف که هر کدام باز هم به چند راه تقسیم می شدند( یک ترفند برای این که افراد غریبه ای که به قلعه راه پیدا کرده بودند تا تو قلعه گیر بیفتند) نویل مقداری جلو رفت ولی با خودش فکر کرد و تصمیم گرفت بهتر این دفعه از خیر دیدن قلعه بگذره(می ترسید تنهایی گم بشه)

نویل داشت بر می گشت که یه صدایی شنید صدا ارام ولی قطع و وصل می شد
: جردن .. جردن... چوووو

نویل جلو تر رفت خیلی تعجب کرد شیئی گرد کوچکتر از کف دست روی زمین افتاده بود ورش داشت دید به طرز زیبایی رنگ کف دست رو به خودش می گیره نویل با دقت گوش داد صدا به نظر اشنا می امد انگار این صدا اونو ..... اره اره اونو یاد کوئیدیچ مینداخت نویل صدا رو شناخت و فکر کرد که این باید یه بیسم جادویی باشه

نویل بیسمو ورداشت نمی دونست چه جوری کار می کنه فقط اینو شنید که
لی فریاد می زنه :کسی صدای منو میشنوه فکر کنم لو رفتم اینا دارن دنبالم می گردن... اگه صدا مو می شنوید جواب بدید

نویل نمی دونست باید چی کار کنه سریع به طرف تالار می ره
در تالارو باز می کنه چو رو نزدیک در می بینه داد می زنه: چو چو
اندرو گوشه ای نشسته بود و داشت به نویل نگاه می کرد "(تا اینجا فلش بک زدم )

چو برمی گرده نویل بیسمو به چو میده
لی با صدایی مظطرب گفت:اگه صدامو میشنوید جواب بدید...
چو: صداتو میشنویم لی چی شده
لی :ساکت یکی داره میاد .......

تماس قطع شده بود چو به نویل نگاه می کنه و در یک لحظه

چو داد می زنه: نویل این پیش تو چی کار می کنه
نویل : من فقط از رو زمین ور داشتمش
چو ناگهان متوجه شد اخرین بار که با لی داشته حرف می زده.....
اره از اون به بعد ......
شوالیه : چی شده دوباره دارید با هم بحث می کنید؟

نویل برای اینکه از دست چو در بره و بحثو عوض کنه تمام ما جرا را برای شوالیه تعریف کرد شوالیه خوب گوش داد کمی فکر کرد و

شوالیه : چو آخرین باری که با لی تماس داشتید کی بود؟
چو: اخرین بار اون روزی بود که داشتید طلسم فرمانو روی مری امتحان می کردید قرار شد لی بیاد تا یه خبریا رو بده

شوالیه با کمی مکث بهتره همه ی اعضا رو جمع کنی باید جلسه بگیریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

W.T
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مرداد 1384 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ببین فرانک بهتره اول بری و همه ی پستهایی که در این قسمت نوشته رو بخونی

دوما شرایط عضویت در این قسمت به این سادگی نیست که بیای و بگی منم میخوام عضو بشم باید نمایش نامه بنویسی و درخواست خودت مبنی بر عضویت در قلعه رو مطرح کنی در این صورت اعضای قلعه در مورد شما تصمیم گیری میکنند و نتیجه رو مبنی بر اینکه پذیرفته شدید یا نه در همین قسمت به اطلاعتون میرسونن

سوما هدف اصلی اینجا جمع آوری نیروهای سفید و آماده کردن اونها برای جنگی است که قراره به زودی دربگیره پس گروه گریفیندوراحتیاج به این داره که افرادی رو برای اینکار آماده کنه که در این قسمت توسط شوالیه سفید آموزش داده میشن

فکر میکنم توضیحاتم کافی بود فقط بهترین کار برای اینکه با این قسمت آشنا بشی اینه که پستهای این قسمت رو مخصوصا اونهایی که بعد از اعلان جنگ "اچ سی ا: به ما است رو بخونی

اعضای فعلی قلعه:

شوالیه سفید
چو چانگ
لی جردن
مری پاتر
رومیلدا وین
برتی بات
اندرومیدا
نویل لانگ باتم
جینی

-------------------------------
به هنری:
به نظر من بهتره که مسایل احساسی و از این قبیل چیزها رو وارد این قسمت نکنیم چون اینجا یه تاپیک جدیه ولی بازم بستگی به خودت داره من فقط نظرمو گفتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مرداد 1384 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اندرو میاد تو البته این دفعه نه از پنجره و به قول شوالیه قلعه نورد ی:
وای من این قدر از صحنه های رمانتیک بدم میاد.اخه این صحبت ها توی قلعه؟؟
هنری : خب که چی حسودیت می شه؟؟؟
اندرو : من؟؟من خودم یه تد دارم برای هفت پشتم بسه!!
جینی : بی احساسات!!!مثلا تو زنی ها!!
اندرو : خب باشم.چه ربطی داره؟؟
جینی : اخه......
شوالیه : یه چنین کسی که قلعه نوردی نمی کنه!!
هنری : می شه به ما هم بگین این قضیه چیه؟؟
اندرو : نخیر. تازه شما هم دیگه....
شوالیه : من که نگفتم کار دی کردی ولی بدردمون می خوره.
اندرو : خب باشه.راستی نمی خواین یه کم اطلا عات به ما تازه وارد ها بدین؟؟
هنری : واییی!!
شوالیه : دیگه بسه هنری!داری دیگه.....
و یه هو در باز می شه و ویل میاد تو و نفس زنان می گه:......

(ادامه بدهید)

--------------------------------------
ببخشید که کم بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مرداد 1384 02:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از خوردن نوشيدني‌ها همه با هم به سمت تالار دوئل رفتند.خب تا حالا مري، چو و اندرو ميدا تمرين طلسم‌هاي نا بخشودني رو كرده بودند و با تعجب فراوان هنري هنوز داوطلب نشده بود اين‌بار با خودش تصميم گرفته بود تا زود ‌تر از اين‌كه كسي داوطلب بشه بره جلو.در افكار خودش غوطه‌ور شده بود كه ناگهان فهميد داخل تالار دوئل ايستاده و شواليه مشغول حرف زدنه:
_...خب بچه‌ها تا چند جلسه‌ي ديگه مي‌ريم سراغ كريشو اما امروز فعلاً به همون امپريو مي‌پردازيم...خب حالا كي داوطلب مي‌شه؟
هنري كه تصميمشو گرفته بود بي‌درنگ و بدون لرزش صدا گفت:
_من...قربان
_خب بيا جلوي من وايسا...در ضمن اگه مي‌شه ديگه به من نگو قربان.
_چشم قربان...ببخشيد قرب...شواليه
هنري با قدم‌هايي قاطع جلو رفت و در مقابل شواليه ايستاد.شواليه گفت:
_خب...حاضري...يك...دو...سه
بعد با سرعت خارق‌العده‌اي چوب دستيشو حركت داد و گفت:
_ايمپرو
اما هنري فقط با سرعت تمام چوب‌دستيشو در مقابل شواليه گرفت در اعماق وجودش گفت:
_گيوتاتوباكتوس
وقتي اين وردو به كار برد هيچ چيزي در مقابل ديدگانش تغيير نكرد همه اونجا ايستاده‌بودند و منتظر حركاتي بودند كه هنري مي‌بايست انجام مي‌داد.ناگهان صداي شواليه در گوشش به صدا درآمد كه مي‌گفت:
_ هنري ذهنتو باز كن مي‌خوام باهات حرف بزنم زود باش وگر نه تا چند لحظه‌ي ديگه ارتباطمون قطع مي‌شه...زودباش.
هنري در اعماق ذهنش به خود گفت:"آن‌اكلومنس" بعدصداي شواليه اومد:
_هنري تو چه كار كردي تا حالا كسي رو نديده بودم اين‌طوري مقاومت كنه؟
_هيچي قربا...شواليه...اين يه افسون بود كه خودم ساختم براي جادو‌هاي سياه از واژه‌يgive backگرفتم اين قدر اين افسون ساده به نظرم مي‌اومد كه فكر نمي‌كردم روي افسون‌هاي نابخشودني هم جواب بده... براي افسون‌هاي يكم پايين‌تر جواب داده بود... افسون رو برمي‌گردونه يا اگه طرف خيلي قوي باشه باطل مي‌شه
_ خب بايد بگم عالي بود...ذهنت خيلي بازه..آفرين خب ديگه مي‌توني ذهنتو ببندي.
همه از اين كه هنري هيچ كاري نكرده بود تعجب كرده بودند.روميلدا در حالي كه از كنار رفتن شواليه تعجب كرده بود و مثل اين‌كه تازه فهميده بود تمرين تموم شده گفت:
_پس چي شد؟!
هنري به سمت برتي و جيني رفت و گفت:
_شما دو تا چند لحظه بياييد تو اتاق من باهاتون حرف دارم.البته اگه ناراحت نمي‌شيد.
_نه چرا بشيم.
****
اتاق هنري خيلي بي نظم بود تختش مثل اين بود كه يك يا دو هفته است اصلاً مرتب نشده در همه جاي اتاق اثري از گرد و خاك بود يه تابلو بيحركت از تيم فوتبال محبوبش كه قرمز بود به ديوار آويزان بود و يك مدال نقره‌اي در زير آن خود‌نمايي مي‌كرد. چند لوح تقدير نيز در اتاقش به چشم مي‌خورد.برتي كه از آن عكس بي‌حركت متعجب شده بود گفت:
_ اِ...پس تو مشنگ زاده‌اي...حالا اين مدال چيه؟
_خب آره از فاميليم كه معلومه برتي......اين مربوط به فوتساله تو فينال بدشانسي آورديم...
_مدال چي چيس؟
_فوتسال...چرا اصفاني گفتي نكوند منظوري داشتي...آره من اصفانيم... اِزين بابـِتم خيلي افتخار مي‌كونم...مشكليس دادا...
_ نه به خدا فقط شوخي كردم...چرا بدت اومد..خب بگذريم نگفتي اين فوت...نمي‌دونم چي... چي هست؟
_يه چو ورزش مشنگي با حال...خب مثل اين كه من با هاتون كار داشتم نه شوما...ببين برتي من اصلاً وقت ندارم تو تهيه معجون بهت كمك كنم ولي خب چون حالا اصرار مي‌كني باشه ولي در مورد تهيه مواد، مخلوط كردن و در نهايت ساخت خود معجون واقعاً‌ متأسفم
_ مي‌شه بگي پس تو چي كمك مي‌كني؟
_ خب من ازت حمايت معنوي مي‌كنم و بهت دلگرمي مي‌دم تا موفق بشي .
_ واقعاً ممنون .
_قابلي نداشت .
برتي در را محكم پشت سرش بست و رفت.بعد هنري به سمت جيني برگشت و گفت:
_ از اين‌كه اومدي تو گروهمون هم ناراحتم و هم حوشحال...البته خيلي بيش‌تر خوشحال.
_خب چرا ناراحتي؟
_ببين من اصلاً دلم نمي‌خواد برات اتفاقي بيفته ...براي همين تا اون‌جاييي كه مي‌توني مواظب خودت باش ...باشه جيني...باشه...اصلاً به من قول بده.
_خب باشه ...اصلاً نمي‌فهمم چرا اينقدر روي اين قضيه اصرار مي‌كني؟
_چيزه... هيچي...بي‌خيال... بريم پايين همه منتظرمونن.
_
بعد با هم به آرامي از اتاق خارج شدند
***
در تالار نشيمن همه نشسته بودند و سرژ بيهوش روي زمين افتاده بود. وقتي جيني و هنري وارد سالن شدند جيني گفت:
_اين سرژ غذا نمي‌خواد؟
شوالي گفت:
_ راست مي‌گه.
بعد با چوب‌دستيش غذا آماده كرد و سرژو بهوش آورد.چو سيني غذا رو براي سرژ برد.وقتي سيني رو جلوي سرژ گذاشت سرژ گفت:
_ چو ... چند لحظه نرو باهات حرف دارم...خواهش مي‌كنم...چرا اين‌قدر منو دول مي‌دي آخه خدا رو خوش مياد؟...به قول حافظ "دل رحيمت كي عزم صلح دارد"...
ديگه همه توجهشون به چو وسرژ بود .چو سرخ شده بود اما معلوم نبود از عصبانيته يا خجالت ولي يه چيز معلوم بود: مخش در اين وضعيت كار نمي‌كرد براي همين بدون فكر گفت:"مگوي با كس تا وقت آن در‌آيد"
سرژ از شادي به هوا پريد و گفت:"اي‌ول پس تو منو دوست داري؟"
چو به تندي از جاش بلند شد و به سمت هنري رفت اونو محكم دو دستي به ديوار حل داد و گفت:
_ مگه تو نگفتي اين جوابشه...هان پس چرا اين‌جوري شد؟
_ خب...مي‌دوني...من فقط ادامه‌ي بيت حافظو گفتم...همين...منظورم كه اين نبود...به هر حال بد كه نشد...
_ببين من اصلاً حال شوخي رو ندارما
_خيلي خب شو خي كردم
بعد چو هنري رو رها كرد ورفت به اتاقش.هنري با خودش زمزمه كرد:
_بيچاره...ولي تخصير خودش بود خودش بد استفاده كرد.
بعد هنري رفت كنار جيني نشست در حالي كه همه به او نگاه مي‌كردند و هنري فقط يه كار كرد:


(ادامه بديد)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هنري گرنجر در 1384/5/26 19:21:23
:bigkiss: :wi

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.