تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
54 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
50
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
قلعهی روشنایی!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

اما در حالی که برتی را به اتاقی دیگر در قلعه میبرد پیش خود فکر کرد درست کردن معجون کار سختی نیست.
او در حال خواندن آن نامه کرد که مادام رزمرتا وارد اتاق شد.
مادام:کمک مبخوای؟
اما:نه متشکرم. کار آسونی هست.
مادام:باشه.
اما شروع کرد به درست کردن معجون.
کار درست کردن معجون تموم شد که شوالیه آمد بالا و گفت:معجون رو درست کردی؟
اما:اوهوم.
شوالیه خوب ما الان جلسه داریم سریع بیا بریم.
اما:باشه.
آنها از در خارج شدند که ناگهان...
ادامه لطفا
====================================
خارج از رول:
ببخشید این حرف رو اینجا میزنم ولی برتی جان من عضو قلعه هستم.مگه نمیدونی؟من از یاران قلعه هستم.
و اندرو جان متشکرم از پیامی که زدی...
او در حال خواندن آن نامه کرد که مادام رزمرتا وارد اتاق شد.
مادام:کمک مبخوای؟
اما:نه متشکرم. کار آسونی هست.
مادام:باشه.
اما شروع کرد به درست کردن معجون.
کار درست کردن معجون تموم شد که شوالیه آمد بالا و گفت:معجون رو درست کردی؟
اما:اوهوم.
شوالیه خوب ما الان جلسه داریم سریع بیا بریم.
اما:باشه.
آنها از در خارج شدند که ناگهان...
ادامه لطفا
====================================
خارج از رول:
ببخشید این حرف رو اینجا میزنم ولی برتی جان من عضو قلعه هستم.مگه نمیدونی؟من از یاران قلعه هستم.
و اندرو جان متشکرم از پیامی که زدی...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدرت فقط 13 و عشق فقط 3 و نفرت فقط 23
جزئیات کاربر

شوالیه:راستشو بگو نویل چرا این جوری شد؟
نویل:
شوالیه:اندرو تو بگو
اندرو:ووووووو (داشت سوت می زد)
شوالیه: مجبورم نکنید
نویل:خب راستش ما حسابی خسته بودیم وقتی از ماموریت برگشتیم بعد باید راه می افتادیم طرف کوه فریز ایس که برتی گفت..
نویل حرفشو قورت داد انگار بین یه دوراهی قرار گرفته بود نمی دونست چی کار کنه
شوالیه با لحنی ارام:برتی چی گفت نویل راستشو بگو نویل این خیانت به دوستت نیست
نویل:اون گفت این کار بی خودیه چرا باید اون قدرتشو کم کنه اخه می تونه مفید باشه گفت می تونه با یه ورد یه دسته مرگ خوارو بفرسته به درک...
شوالیه:خب پس این جوری تصمیم گرفتید به من کلک بزنید نویل تو منو نامید کردی اندرو تو هم
اندرو حسابی سرخ شده بود :منو نویل خیلی بهش گفتیم ولی قبول نکرد
شوالیه:و عاقبتش شد این به سقف نگاه کن به خود برتی نگاه کن
چو:حالا چرا بهش اینو دادی بخوره؟
نویل:قرار شد یه معجون الکی بخوره اونم جلوی همه منم اشتباهی معجون بی حس کننده رو بهش دادم
مری:معجون که خطرناک نیست
شوالیه:اگه همونی یاشه که من فکر می کنم روی انسان ها تاثیرش خیلی کوتاهه و خطری نداره درسته نویل اون معجونه؟
نویل:اره خودشه شانس اوردیم من هنوز یه مقدار شن وایتوپرم دارم
می تونم بازم درست کنم
شوالیه: خوبه
اما این برتی رو ببر فکر کنم بتونی این معجونو درست کنی وبا یه حرکت چوب دستی یه تیکه کاغذ به اما داد برو این اولین ماموریت تو
اما:ماموریت... این بچه بازیه
گمنام:بابا تو داشتی الان قر می کردی می رفتی حالا کلاس می زاری؟
چو:بسه این حرف ها توی قلعه جا نداره کارای کوچیکم میی تونن مهم باشن
شوالیه یه نگاه به نویل کرد :نویل این بار می بخشمت ولی دیگه نباید ماموریت ها رو سرسری بگیرید با تو هم بودم اندرو
نویل و اندرو با هم:باشه
شوالیه: این هنری کجاست؟
رومیلدا:ممممممم
شوالیه:چیزی شده
و جینی پرید وسطو تمام ماجرا را برای شوالیه گفت
شوالیه کمی فکر کرد و بعد گفت بهتره اول یه فکری به حال این سقف بکنیم بعد باید یه جلسهبزاریم برید هنری رو هم بیارید...
نویل:
شوالیه:اندرو تو بگو
اندرو:ووووووو (داشت سوت می زد)
شوالیه: مجبورم نکنید
نویل:خب راستش ما حسابی خسته بودیم وقتی از ماموریت برگشتیم بعد باید راه می افتادیم طرف کوه فریز ایس که برتی گفت..
نویل حرفشو قورت داد انگار بین یه دوراهی قرار گرفته بود نمی دونست چی کار کنه
شوالیه با لحنی ارام:برتی چی گفت نویل راستشو بگو نویل این خیانت به دوستت نیست
نویل:اون گفت این کار بی خودیه چرا باید اون قدرتشو کم کنه اخه می تونه مفید باشه گفت می تونه با یه ورد یه دسته مرگ خوارو بفرسته به درک...
شوالیه:خب پس این جوری تصمیم گرفتید به من کلک بزنید نویل تو منو نامید کردی اندرو تو هم
اندرو حسابی سرخ شده بود :منو نویل خیلی بهش گفتیم ولی قبول نکرد
شوالیه:و عاقبتش شد این به سقف نگاه کن به خود برتی نگاه کن
چو:حالا چرا بهش اینو دادی بخوره؟
نویل:قرار شد یه معجون الکی بخوره اونم جلوی همه منم اشتباهی معجون بی حس کننده رو بهش دادم
مری:معجون که خطرناک نیست
شوالیه:اگه همونی یاشه که من فکر می کنم روی انسان ها تاثیرش خیلی کوتاهه و خطری نداره درسته نویل اون معجونه؟
نویل:اره خودشه شانس اوردیم من هنوز یه مقدار شن وایتوپرم دارم
می تونم بازم درست کنم
شوالیه: خوبه
اما این برتی رو ببر فکر کنم بتونی این معجونو درست کنی وبا یه حرکت چوب دستی یه تیکه کاغذ به اما داد برو این اولین ماموریت تو
اما:ماموریت... این بچه بازیه
گمنام:بابا تو داشتی الان قر می کردی می رفتی حالا کلاس می زاری؟
چو:بسه این حرف ها توی قلعه جا نداره کارای کوچیکم میی تونن مهم باشن
شوالیه یه نگاه به نویل کرد :نویل این بار می بخشمت ولی دیگه نباید ماموریت ها رو سرسری بگیرید با تو هم بودم اندرو
نویل و اندرو با هم:باشه
شوالیه: این هنری کجاست؟
رومیلدا:ممممممم
شوالیه:چیزی شده
و جینی پرید وسطو تمام ماجرا را برای شوالیه گفت
شوالیه کمی فکر کرد و بعد گفت بهتره اول یه فکری به حال این سقف بکنیم بعد باید یه جلسهبزاریم برید هنری رو هم بیارید...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
W.T
جزئیات کاربر

ویکی رو با کمک معجون مسکن می خوابونن و خودشون با فلاکت توی قلعه ی بی سقف می شینن و دنبال راه حل می گشتن. ولی مغز هیچ کس کار نمی کرد. ستاره ها بالای سرشون سوسو می زدن. دلهره ای توی وجودشون احساس می کردن از یکی به دیگری منتقل میشد. هر از چند گاهی هم چشم غره ای به برتی میرفتن.
برتی: بابا هزار بار گفتم. تقصیر من نبود. چرا نمی فهمید؟ فوران انرژی دست خودم نیست... در ضمن اندرو میشه اینقد به اچ سی او فکر نکنی؟ بابا دیوونه مون کردی...اینم از معایب معجون من.دائم دارم اون ریشای سرژو جلوی چشمم می بینم.
اندرو:دست خودم نیست...حس پیشگووییم داره بهم میگه که طولی نمی کشه که ما پیش اچ سی اویی ها لو میریم.
مری:حس پیشگویی؟
بیگانه:چشم درون...
رومیلدا به بیگانه چشم غره ای میره.
نویل:شوخی نکنید.
برتی:راستی یه دختره ای بود چند روز دم در قلعه بود. اون چی شد؟
مری:یادمون رفت بهش رسیدگی کنیم اونم رفت.
برتی:...عالیه...دیگه داوطلبامونم دارن در میرن.بعدا با کمبود عضو مواجه میشیم.
اندرو:البته اگه بعدای در کار باشه...
که ناگهان صدای سم اسب میاد.
رزی:یه نفر داره میاد این طرف.نه دو نفرن...یه پیر مرد سفید پوش با یه دختر جوون.
همه:شوالیه و چو...
اون طرف تر
چو:شوالیه یه نفر داره پیاده میاد اینور.
شوالیه:حتما از بچه های قلعه ست.
چو:نه بابا...یکی دیگه ست. وایسا.
در حالی که شخص ناشناس نزدیک میشه. شوالیه و چو اسباشونو نگه می دارن.
شوالیه:هر کی هستی همونجا بایست تا سوسکت نکردم. و بگو کیستی؟
شخص:اما رابینسون...تو کی هستی؟
شوالیه:دخترک رابینسون! اینجا چه می کنی؟
شخص: میگن قلعه نامی این دور و برا هست...در خواست عضویت داده بودم ولی کسی توجه نکرد.منم دارم میرم.
شوالیه:باید منو بشناسی...شوالیه ی سفید. بنیان گذار قلعه ی روشنایی.
اما: اااا؟ پس شوالیه ی معروف تو هستی؟ خیلی ازت شنیده م.
شوالیه: دخترک پشت اسب چو بشین و بیا تا به درخواستت رسیدگی بشه. ولی باید خیلی چیزا یاد بگیری. فرض کن الان به جای من این قضیه ی قلعه رو به اون سرژ منافق می گفتی.مگه تو گریفیندوری نیستی؟ باید رازداری رو یاد بگیری.
چند دقیقه بعد
شوالیه و چو و اما وارد قلعه میشن.
همه: چو...شوالیه.
شوالیه: سلام یاران دلاور من. چرا غمگینید؟
برتی:تقصیر منه. حتما میدونی...البته اگه معجون از راه دورم کار کرده باشه.
شوالیه:معلومه که کار کرده برتی نابغه...من هوشتو در ساخت معجون تحسین میکنم. ولی این قضیه ی سقف...خوب...باید هرچه زودتر یه فکری به حالش بکنم.
برتی:باور کن قصد.... .
ناگهان برتی ساکت میشه . مردمک چشماش بالا میره ومانند قطعه ای سنگ روی زمین می افته.
چو:برتی...برتی...چی شد؟
همه دور برتی جمع میشن. شوالیه سر تا پای برتی رو ورانداز میکنه.
شوالیه:بی حسی شدیده...ولی آخه چرا؟
نویل:وای...اشتباهی به جای معجون کنترل قدرت معجون بی حسی بهش دادم.
همه:چی؟
نویل:معجون بی حسی...آخه چطور یادم رفت؟ ما هنوز معجون کنترل قدرتو درست نکردیم.
شوالیه:آخه چرا معجون بی حسی؟
نویل: همین جوری...
چو:حالا چی کار کنیم؟
برتی: بابا هزار بار گفتم. تقصیر من نبود. چرا نمی فهمید؟ فوران انرژی دست خودم نیست... در ضمن اندرو میشه اینقد به اچ سی او فکر نکنی؟ بابا دیوونه مون کردی...اینم از معایب معجون من.دائم دارم اون ریشای سرژو جلوی چشمم می بینم.
اندرو:دست خودم نیست...حس پیشگووییم داره بهم میگه که طولی نمی کشه که ما پیش اچ سی اویی ها لو میریم.
مری:حس پیشگویی؟
بیگانه:چشم درون...
رومیلدا به بیگانه چشم غره ای میره.
نویل:شوخی نکنید.
برتی:راستی یه دختره ای بود چند روز دم در قلعه بود. اون چی شد؟
مری:یادمون رفت بهش رسیدگی کنیم اونم رفت.
برتی:...عالیه...دیگه داوطلبامونم دارن در میرن.بعدا با کمبود عضو مواجه میشیم.
اندرو:البته اگه بعدای در کار باشه...
که ناگهان صدای سم اسب میاد.
رزی:یه نفر داره میاد این طرف.نه دو نفرن...یه پیر مرد سفید پوش با یه دختر جوون.
همه:شوالیه و چو...
اون طرف تر
چو:شوالیه یه نفر داره پیاده میاد اینور.
شوالیه:حتما از بچه های قلعه ست.
چو:نه بابا...یکی دیگه ست. وایسا.
در حالی که شخص ناشناس نزدیک میشه. شوالیه و چو اسباشونو نگه می دارن.
شوالیه:هر کی هستی همونجا بایست تا سوسکت نکردم. و بگو کیستی؟
شخص:اما رابینسون...تو کی هستی؟
شوالیه:دخترک رابینسون! اینجا چه می کنی؟
شخص: میگن قلعه نامی این دور و برا هست...در خواست عضویت داده بودم ولی کسی توجه نکرد.منم دارم میرم.
شوالیه:باید منو بشناسی...شوالیه ی سفید. بنیان گذار قلعه ی روشنایی.
اما: اااا؟ پس شوالیه ی معروف تو هستی؟ خیلی ازت شنیده م.
شوالیه: دخترک پشت اسب چو بشین و بیا تا به درخواستت رسیدگی بشه. ولی باید خیلی چیزا یاد بگیری. فرض کن الان به جای من این قضیه ی قلعه رو به اون سرژ منافق می گفتی.مگه تو گریفیندوری نیستی؟ باید رازداری رو یاد بگیری.
چند دقیقه بعد
شوالیه و چو و اما وارد قلعه میشن.
همه: چو...شوالیه.
شوالیه: سلام یاران دلاور من. چرا غمگینید؟
برتی:تقصیر منه. حتما میدونی...البته اگه معجون از راه دورم کار کرده باشه.
شوالیه:معلومه که کار کرده برتی نابغه...من هوشتو در ساخت معجون تحسین میکنم. ولی این قضیه ی سقف...خوب...باید هرچه زودتر یه فکری به حالش بکنم.
برتی:باور کن قصد.... .
ناگهان برتی ساکت میشه . مردمک چشماش بالا میره ومانند قطعه ای سنگ روی زمین می افته.
چو:برتی...برتی...چی شد؟
همه دور برتی جمع میشن. شوالیه سر تا پای برتی رو ورانداز میکنه.
شوالیه:بی حسی شدیده...ولی آخه چرا؟
نویل:وای...اشتباهی به جای معجون کنترل قدرت معجون بی حسی بهش دادم.
همه:چی؟
نویل:معجون بی حسی...آخه چطور یادم رفت؟ ما هنوز معجون کنترل قدرتو درست نکردیم.
شوالیه:آخه چرا معجون بی حسی؟
نویل: همین جوری...
چو:حالا چی کار کنیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جلد هفتم کتابهای هری پاتر:"هری پاتر و چهل دزد بغداد."
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/02
آخرین ورود: چهارشنبه 30 تیر 1389 20:01
از: معلوم نیست!دوره گردم!
پستها:
660

در همین موقع اندرو پا می شه و می گه :
- اما!!اگه همه بخوان مثل تو به خاطر اینکه نظرشون پذیرفته نشهو...پاشن برن که نمی شه.ما یه گروهیم.ما این جا رو راه نینداختیم تا با هم دعوا کنیم.ما با همیم اگه بخوایم با هم قهر کنیم که مثل اون مرگ خوارهای به درد نخور می شیم.
همه :
اندرو : راست می گم.من...نمی تونم جنگ رو تحمل کنم...من از تمام بدی ها بدم میاد..نه من مطمونم همه ی شما و حالا که توی این جا اومدم و فهمیدم چه اتفاقی داره پیش میاد نباد نه من نه شما به خاطر این مسائل قلعه رو ترک کنیم.
نویل :
برتی : چت شد؟؟
نویل: هیچی.دلم واقعا برای خودم سوخت.
اندرو : حالا چی بازم می خوای بری اما؟؟
اما : ...........
------------------------------------------------------------------
بچه ها اگه بخواین این جوری بکنین نمی شه.چون ممکنه من توی این نمایشنامه یادم بره اسم یه نفره بیارم قرار بر این نیست که از اون خوشم نمیاد خب ادم یادش می ره.
حالا شما هم اما جان ناراحت نشو و سعی کن با فعالیت بیشتر خودتو بیشتر یاد بچه ها در موقع نمایشنامه نویسی بیندازی.
- اما!!اگه همه بخوان مثل تو به خاطر اینکه نظرشون پذیرفته نشهو...پاشن برن که نمی شه.ما یه گروهیم.ما این جا رو راه نینداختیم تا با هم دعوا کنیم.ما با همیم اگه بخوایم با هم قهر کنیم که مثل اون مرگ خوارهای به درد نخور می شیم.
همه :
اندرو : راست می گم.من...نمی تونم جنگ رو تحمل کنم...من از تمام بدی ها بدم میاد..نه من مطمونم همه ی شما و حالا که توی این جا اومدم و فهمیدم چه اتفاقی داره پیش میاد نباد نه من نه شما به خاطر این مسائل قلعه رو ترک کنیم.
نویل :
برتی : چت شد؟؟
نویل: هیچی.دلم واقعا برای خودم سوخت.
اندرو : حالا چی بازم می خوای بری اما؟؟
اما : ...........
------------------------------------------------------------------
بچه ها اگه بخواین این جوری بکنین نمی شه.چون ممکنه من توی این نمایشنامه یادم بره اسم یه نفره بیارم قرار بر این نیست که از اون خوشم نمیاد خب ادم یادش می ره.
حالا شما هم اما جان ناراحت نشو و سعی کن با فعالیت بیشتر خودتو بیشتر یاد بچه ها در موقع نمایشنامه نویسی بیندازی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
جزئیات کاربر

ولي صداي بلندي حرف مري را ناتمام باقي گذاشت
در همان حال اما فریاد زد:یه خبره مهم دارم.سریع همتون جمع شید تو اتاق من من تا 5 دقیقه دیگه برمیگردم.
همه به طرف اتاق اما رفتند و بی صبرانه منتظر بودند که اما برگرده و به حرفش ادامه بده.
بعد انتظاری نه چندان طولانی اما به اتاق برگشت.
اما:ببینید یاران با وفای قلعه من از تمامه کارهایی که تا حالا کردین کمال تشکر رو دارم ولی دیروز با خبر شدم که اسلایترین ها و هافل پافها خیلی با هم متحد هستند در صورتی که تا حالا بیشتره وقتمون رو پی دعوا و ... گذروندیم.
من زحمات هیچ یک از شما رو نادیده نمیگیرم ولی ما باید سعی کنیم با هم یکی باشیم.
همه:ولی اما ما فکر نمیکنیم تا حالا وقت رو بی هوده از دست داده باشیم.
گمنام:آره.ما تا حالا کلی زحمت کشیدیم.اونوقت تو میگی تا حالا همش دعوا کردیم؟
و همه شاکی شدند و جوابی به اما دادند.
اما:من نمیگم شما کاری نکردین ولی شما باید با هم متحد بشین.
ولی همه پا شدن و از اتاق رفتند بیرون.
اما هم مشغول جمع کردن وسایلش شد تا از قلعه بره بیرون.
-------------------------------------------------------------------------
خارج از رول
ببینید اگه دوست ندارید که من تو قلعه فعالیت کنم باشه میرم.
هیچکدومتون حتی اسم منو هم نمیارین.من هم از همین الان استفا میدم و از قلعه میرم.
انگار که اینجا من فقط زیادیم.
تا بوده همین بوده...
خداحافظ همگی.
در ضمن:اگر باره گران بودیم و رفتیم.
ببخشید که سرتون رو تا حالا با شر و ورام بردم.دیگه از دستم راحت میشید
man raftam
.
در همان حال اما فریاد زد:یه خبره مهم دارم.سریع همتون جمع شید تو اتاق من من تا 5 دقیقه دیگه برمیگردم.
همه به طرف اتاق اما رفتند و بی صبرانه منتظر بودند که اما برگرده و به حرفش ادامه بده.
بعد انتظاری نه چندان طولانی اما به اتاق برگشت.
اما:ببینید یاران با وفای قلعه من از تمامه کارهایی که تا حالا کردین کمال تشکر رو دارم ولی دیروز با خبر شدم که اسلایترین ها و هافل پافها خیلی با هم متحد هستند در صورتی که تا حالا بیشتره وقتمون رو پی دعوا و ... گذروندیم.
من زحمات هیچ یک از شما رو نادیده نمیگیرم ولی ما باید سعی کنیم با هم یکی باشیم.
همه:ولی اما ما فکر نمیکنیم تا حالا وقت رو بی هوده از دست داده باشیم.
گمنام:آره.ما تا حالا کلی زحمت کشیدیم.اونوقت تو میگی تا حالا همش دعوا کردیم؟
و همه شاکی شدند و جوابی به اما دادند.
اما:من نمیگم شما کاری نکردین ولی شما باید با هم متحد بشین.
ولی همه پا شدن و از اتاق رفتند بیرون.
اما هم مشغول جمع کردن وسایلش شد تا از قلعه بره بیرون.
-------------------------------------------------------------------------
خارج از رول
ببینید اگه دوست ندارید که من تو قلعه فعالیت کنم باشه میرم.
هیچکدومتون حتی اسم منو هم نمیارین.من هم از همین الان استفا میدم و از قلعه میرم.
انگار که اینجا من فقط زیادیم.
تا بوده همین بوده...
خداحافظ همگی.
در ضمن:اگر باره گران بودیم و رفتیم.
ببخشید که سرتون رو تا حالا با شر و ورام بردم.دیگه از دستم راحت میشید
man raftam
.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدرت فقط 13 و عشق فقط 3 و نفرت فقط 23
جزئیات کاربر

نويل:برتي تو چي كار كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برتي:تقصير من نبود
نويل:اين معجون تو واقعا كار مي كنه؟؟؟؟؟
_:اره . مگه نديدي؟؟؟
_:خب پس بايد از طريق همين معجون به بقيه اطلاع بديم
_:باشه من بكنم يا تو مي كني؟؟؟
_:به تو نميشه اعتماد كرد
_:
_:خب شروع مي كنيم و نويل روي اتفاقي كه افتاده بود تمركز كرد صورت گردش در اثر تمركز در هم فرو رفته بود
________________________
چو:برتي.............قلعه..........واي ريش مرلين ... به دادمون برس حالا چه كار كنيم
شواليه:چو ادامه ي راه رو برو من بهت مي رسم
چو:ولي ............
شواليه:ولي بي ولي خودت رو نشون بده من رفتم
چو:................
ولي چو حتي نتونست حرفش رو بزنه چون شواليه از طريقي كه فقط خودش مي دونست رفته بود
___________________________
داخل قلعه
همه ي افراد درون قلعه به محل حادثه امدند
ايوي:واي اينجا نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
رزي:بايد چي كار كنيم؟؟؟
گمنام و جيني و اندرو: نمي دونيم
مري: يه حسي بهم مي گه شواليه در راهه
هنري:منم
نويل:بايد تا اون وقت 1 كاري بكنيم
برتي:اين قدر اينجا نايستيد و حرف بزنيد 1 كاري بكنيد
گمنام:مثل اينكه اين دسته گل شما بودها
برتي:مي..........
مري:الان وقت دعوا نيست بايد .........
ولي صداي بلندي حرف مري را ناتمام باقي گذاشت
برتي:تقصير من نبود
نويل:اين معجون تو واقعا كار مي كنه؟؟؟؟؟
_:اره . مگه نديدي؟؟؟
_:خب پس بايد از طريق همين معجون به بقيه اطلاع بديم
_:باشه من بكنم يا تو مي كني؟؟؟
_:به تو نميشه اعتماد كرد
_:
_:خب شروع مي كنيم و نويل روي اتفاقي كه افتاده بود تمركز كرد صورت گردش در اثر تمركز در هم فرو رفته بود
________________________
چو:برتي.............قلعه..........واي ريش مرلين ... به دادمون برس حالا چه كار كنيم
شواليه:چو ادامه ي راه رو برو من بهت مي رسم
چو:ولي ............
شواليه:ولي بي ولي خودت رو نشون بده من رفتم
چو:................
ولي چو حتي نتونست حرفش رو بزنه چون شواليه از طريقي كه فقط خودش مي دونست رفته بود
___________________________
داخل قلعه
همه ي افراد درون قلعه به محل حادثه امدند
ايوي:واي اينجا نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
رزي:بايد چي كار كنيم؟؟؟
گمنام و جيني و اندرو: نمي دونيم
مري: يه حسي بهم مي گه شواليه در راهه
هنري:منم
نويل:بايد تا اون وقت 1 كاري بكنيم
برتي:اين قدر اينجا نايستيد و حرف بزنيد 1 كاري بكنيد
گمنام:مثل اينكه اين دسته گل شما بودها
برتي:مي..........
مري:الان وقت دعوا نيست بايد .........
ولي صداي بلندي حرف مري را ناتمام باقي گذاشت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=66CCFF]دامبلدور عزيز بدان هر جا كه باشي تا پاي جان ازت حمايت مي كنيم و به تو وفادار خواهيم ماند !!!
جزئیات کاربر

توی قلعه
نویل: باید بازم بخوری...بخور...لوس بازی در نیار
برتی:اییییییی....من نمی خورم ، این رنگش مث ....(سانسور) هست. نمیشه یه جور دیگه باشه؟ یه کم آب بش اضافه کنیم؟
نویل:نخیر. نباید هیچی بش اضافه شه....بخور
برتی:به یه شرط...بعدش بشینیم معجون تله پاتی منو امتحان کنیم.
نویل:باشه...بخور.
برتی:ایییییی...
دماغشو میگیره و معجونو توی حلقش میریزه.
برتی:اوه اوه...چه سرده! خوب خوردم. حالا باید معجون منو امتحان کنیم.
نویل:خوب؟
برتی:خوب ببین ...تو فرض کن یه جا گیر افتادی. حالا با تمام وجود آرزو کن که تمام اعضای قلعه پیشت باشن.
نویل:سعی می کنم...گفتی با تمام وجود؟...آآآآآهاع
وناگهان
چو:نویل توی دردسر افتاده.
شوالیه:از کجا می دونی؟
چو:نمی دونم. فقط باید برگردیم.
شوالیه:آره منم احساس شومی دارم.ولی فعلا نمی تونیم برگردیم. بقیه کمکش میکنن.
هنری:نویل؟
اندرو از توی اتاقش داد میزنه: نویل...تو حالت خوبه؟
مری و رومیلدا: نویل توی قلعه تو دردسر افتاده؟
برتی:عالیه....کار میکنه...یوووووووو هوووووووووو
و از روی شادی تصمیم می گیره که با چوبدستی یه مقدار آتیش بازی توی قلعه راه بندازه که...
ویژژژژژژژژژژژژ
یه بار دیگه فوران قدرت برتی کار دستشون میده و سقف سرسرای قلعه سوراخ میشه و جرقه هایی به شکل قلعه در آسمون شب میدرخشه.
برتی:
(یعنی قلعه لو رفت؟ آیا شوالیه این بار هم راه حل دیگه ای پیدا میکنه یا اینکه یاران قلعه باید فرار کنن؟.......تصمیم با شماست. ادامه بدید.)
______________________________________________
خارج از رول:
من آخر بی خیال این یارو معجونه نمی شم تا اینکه همه پی گیریش کنن. به این میگن سیریش بازی.
می گم راستی اصلا کسی اون نکاتی که من آخر پست قبلیم نوشته بودم خوند؟ بد نبود ها... اگر رعایت میکردیم بهتر بود... به هر حال تصمیم با خودتونه ولی من نظر خودمو گفتم.
در مورد معجونه تله پاتی هم به نظر من یه راه ارتباطی مطمئن تر از جغد بین افراد قلعه نیازه. واسه همینم هی پی شو می گیرم.
در ضمن حضور کم من توی قلعه رو به لطف خودتون ببخشید. بارها شده که یه نمایشنامه تایپ میکنم ولی بعد می بینم چیزی که در حد یه سفید گریفیندوری باشه نیست(اینایی که می نویسم چی هست که حالا تصور کن اونایی که پاک میکنم چی بوده؟). بنابراین پاکش میکنم. حیفیم میاد تو قلعه پست بیخود بزنم.
آخبار جدید رو هم که حتما می دونید. ققنوس دوباره داره میاد گریف... خبر خوبیه نه؟ ققنوس عضو خوبیه.... وقتی بیاد حتما غافلگیر میشه از اینهمه فعالیت.
ققی جون اگه یه روزی اینو خوندی ، بهت میگم خوش اومدی... از طرف همه... در واقع ؛ welcome back
(ببخشید معادل فارسیشو نمی دونم. میشه خوش برگشتی؟)
قربون همه تون که اینهمه شر و ورای منو می خونید.
نویل: باید بازم بخوری...بخور...لوس بازی در نیار
برتی:اییییییی....من نمی خورم ، این رنگش مث ....(سانسور) هست. نمیشه یه جور دیگه باشه؟ یه کم آب بش اضافه کنیم؟
نویل:نخیر. نباید هیچی بش اضافه شه....بخور
برتی:به یه شرط...بعدش بشینیم معجون تله پاتی منو امتحان کنیم.
نویل:باشه...بخور.
برتی:ایییییی...
دماغشو میگیره و معجونو توی حلقش میریزه.
برتی:اوه اوه...چه سرده! خوب خوردم. حالا باید معجون منو امتحان کنیم.
نویل:خوب؟
برتی:خوب ببین ...تو فرض کن یه جا گیر افتادی. حالا با تمام وجود آرزو کن که تمام اعضای قلعه پیشت باشن.
نویل:سعی می کنم...گفتی با تمام وجود؟...آآآآآهاع
وناگهان
چو:نویل توی دردسر افتاده.
شوالیه:از کجا می دونی؟
چو:نمی دونم. فقط باید برگردیم.
شوالیه:آره منم احساس شومی دارم.ولی فعلا نمی تونیم برگردیم. بقیه کمکش میکنن.
هنری:نویل؟
اندرو از توی اتاقش داد میزنه: نویل...تو حالت خوبه؟
مری و رومیلدا: نویل توی قلعه تو دردسر افتاده؟
برتی:عالیه....کار میکنه...یوووووووو هوووووووووو
و از روی شادی تصمیم می گیره که با چوبدستی یه مقدار آتیش بازی توی قلعه راه بندازه که...
ویژژژژژژژژژژژژ
یه بار دیگه فوران قدرت برتی کار دستشون میده و سقف سرسرای قلعه سوراخ میشه و جرقه هایی به شکل قلعه در آسمون شب میدرخشه.
برتی:
(یعنی قلعه لو رفت؟ آیا شوالیه این بار هم راه حل دیگه ای پیدا میکنه یا اینکه یاران قلعه باید فرار کنن؟.......تصمیم با شماست. ادامه بدید.)
______________________________________________
خارج از رول:
من آخر بی خیال این یارو معجونه نمی شم تا اینکه همه پی گیریش کنن. به این میگن سیریش بازی.
می گم راستی اصلا کسی اون نکاتی که من آخر پست قبلیم نوشته بودم خوند؟ بد نبود ها... اگر رعایت میکردیم بهتر بود... به هر حال تصمیم با خودتونه ولی من نظر خودمو گفتم.
در مورد معجونه تله پاتی هم به نظر من یه راه ارتباطی مطمئن تر از جغد بین افراد قلعه نیازه. واسه همینم هی پی شو می گیرم.
در ضمن حضور کم من توی قلعه رو به لطف خودتون ببخشید. بارها شده که یه نمایشنامه تایپ میکنم ولی بعد می بینم چیزی که در حد یه سفید گریفیندوری باشه نیست(اینایی که می نویسم چی هست که حالا تصور کن اونایی که پاک میکنم چی بوده؟). بنابراین پاکش میکنم. حیفیم میاد تو قلعه پست بیخود بزنم.
آخبار جدید رو هم که حتما می دونید. ققنوس دوباره داره میاد گریف... خبر خوبیه نه؟ ققنوس عضو خوبیه.... وقتی بیاد حتما غافلگیر میشه از اینهمه فعالیت.
ققی جون اگه یه روزی اینو خوندی ، بهت میگم خوش اومدی... از طرف همه... در واقع ؛ welcome back
(ببخشید معادل فارسیشو نمی دونم. میشه خوش برگشتی؟)قربون همه تون که اینهمه شر و ورای منو می خونید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جلد هفتم کتابهای هری پاتر:"هری پاتر و چهل دزد بغداد."
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/08
آخرین ورود: جمعه 3 اردیبهشت 1389 10:26
از: زمان های نه چندان دور
پستها:
284

همه ي ياران غير از اون هايي كه براي ماموريت رفته بودن توي تالار كنار شومينه نشسته بودن و داشتن از نوشيدني كه مادام رزي آماده كرده بود لذت مي بردن
روميلدا:شما فكر نميكنيد اينا كارشون خيلي طول كشيده من خيلي نگرانم
مري:من كه فكر نميكنم اتفاقي براشون افتاده باشه من بيشتر نگران هنري ام اون بعد از مرگ دوستش خيلي اذيت شده و نميتونه فراموشش كنه داشتم با خودم فكر ميكردم برم باهاش حرف بزنم
اما:نميشه اون مريضه نبايد بهش نزديك شد
جيني:به نظر من كه اون هيچيش نيست خودشم ميگه فقط ناراحته به خاطر اون اتفاق اوه بيچاره هنري من چي كشيده
مري:من ميرم باهاش صحبت كنم
همين طور كه مري به طرف اتاق هنري ميرفته با خودش فكر ميكرده كه آيا ممكنه همچين اتفاقي هم براي خودش بيفته از تصورش هم به وحشت ميفته
تق تق تق
هنري:بفرماييد
مري:هنري؟
هنري:آه مري تويي
مري:آره حالت بهتره؟
هنري:از نظر جسماني آره ولي..
مري اشك رو تو چشماش ميبينه
مري:اوه هنري ميدونم كه خيلي سخته ولي بايد مرگ حقه براي هر كسي اتفاق ميفته حالا خوش به حاله دوستت كه با شجاعت و در حال مبارزه مرد اون هيچي غير از اين نميخواست من مطمئنم
هنري به حرف هاي مري فكر ميكنه بله درسته ريكو هميشه آرزو داشت اگه ميميره با شجاعت بميره
هنري:ولي مري تو نميدوني من نميتونم.....
اشك بهش اجازه نداد بقيه حرفشو بزنه
مري دستشو ميگيره و ميگه
مري:هنري به خودت مسلط باش تو يه گريفيندوري هستي يك گريفيندوري حقيقتو قبول ميكنه دوست من
هنري:ولي ريكو خيلي جوون بود من خودمو مقصر ميدونم اگه من به جاش رفته بودم اگه...
مري:بسته هنري تا كي ميخواي بهش فكر كني همه ي ما يه روز ميخوايم بميريم يادت باشه ما ريكو رو از دست نداديم تا موقعه يي كه اون تو قلبه ماست اون هيچ وقت نمرده
هنري وقتي كه يه خورده آروم شد گفت
هنري:مري ممنون كه باهام صحبت كردي به اين صحبت ها احتياج داشتم
مري:خوشحالم كه تونستم كمكت كنم حالا پاشو پاشو بريم پيش بچه ها همه منتظرن
بعد از اينكه هنري صورتشو ميشوره با هم ميرن به تالار اصلي
جيني:واي هنري حالت خوبه عزيزم؟ :bigkiss:
هنري:آره خوبم مرسي جيني
روميلدا:همه به اتفاق هنري 3 تا هورا بكشيد
همه :هورا هورا هو....
كسي اينجا نيست؟
مري:صداي كي بود؟
ايوانا:يه حسي بهم ميگه اين صداي بله اندرو
اندرو و برتي و هنري وارد شدند بعد از احوال پرسي همه دور هم جمع شدن
فرانك:خوب چه خبر؟ معجون رو درست كرديد
ادامه بديد
روميلدا:شما فكر نميكنيد اينا كارشون خيلي طول كشيده من خيلي نگرانم
مري:من كه فكر نميكنم اتفاقي براشون افتاده باشه من بيشتر نگران هنري ام اون بعد از مرگ دوستش خيلي اذيت شده و نميتونه فراموشش كنه داشتم با خودم فكر ميكردم برم باهاش حرف بزنم
اما:نميشه اون مريضه نبايد بهش نزديك شد
جيني:به نظر من كه اون هيچيش نيست خودشم ميگه فقط ناراحته به خاطر اون اتفاق اوه بيچاره هنري من چي كشيده
مري:من ميرم باهاش صحبت كنم
همين طور كه مري به طرف اتاق هنري ميرفته با خودش فكر ميكرده كه آيا ممكنه همچين اتفاقي هم براي خودش بيفته از تصورش هم به وحشت ميفته
تق تق تق
هنري:بفرماييد
مري:هنري؟
هنري:آه مري تويي
مري:آره حالت بهتره؟
هنري:از نظر جسماني آره ولي..
مري اشك رو تو چشماش ميبينه
مري:اوه هنري ميدونم كه خيلي سخته ولي بايد مرگ حقه براي هر كسي اتفاق ميفته حالا خوش به حاله دوستت كه با شجاعت و در حال مبارزه مرد اون هيچي غير از اين نميخواست من مطمئنم
هنري به حرف هاي مري فكر ميكنه بله درسته ريكو هميشه آرزو داشت اگه ميميره با شجاعت بميره
هنري:ولي مري تو نميدوني من نميتونم.....
اشك بهش اجازه نداد بقيه حرفشو بزنه
مري دستشو ميگيره و ميگه
مري:هنري به خودت مسلط باش تو يه گريفيندوري هستي يك گريفيندوري حقيقتو قبول ميكنه دوست من
هنري:ولي ريكو خيلي جوون بود من خودمو مقصر ميدونم اگه من به جاش رفته بودم اگه...
مري:بسته هنري تا كي ميخواي بهش فكر كني همه ي ما يه روز ميخوايم بميريم يادت باشه ما ريكو رو از دست نداديم تا موقعه يي كه اون تو قلبه ماست اون هيچ وقت نمرده
هنري وقتي كه يه خورده آروم شد گفت
هنري:مري ممنون كه باهام صحبت كردي به اين صحبت ها احتياج داشتم
مري:خوشحالم كه تونستم كمكت كنم حالا پاشو پاشو بريم پيش بچه ها همه منتظرن
بعد از اينكه هنري صورتشو ميشوره با هم ميرن به تالار اصلي
جيني:واي هنري حالت خوبه عزيزم؟ :bigkiss:
هنري:آره خوبم مرسي جيني
روميلدا:همه به اتفاق هنري 3 تا هورا بكشيد
همه :هورا هورا هو....
كسي اينجا نيست؟
مري:صداي كي بود؟
ايوانا:يه حسي بهم ميگه اين صداي بله اندرو
اندرو و برتي و هنري وارد شدند بعد از احوال پرسي همه دور هم جمع شدن
فرانك:خوب چه خبر؟ معجون رو درست كرديد
ادامه بديد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..
جزئیات کاربر

ياران قلعه با نگراني به چو و شواليه فكر ميكردند..به اين كه آنها چه ميكنند، شمشير لويس را به دست آورده اند يا نه..و چه زماني باز خواهند گشت...
ولي چو و شواليه درگير خطري بودند كه حتي ياران قلعه هم تصورش را نميكردند...
هيولا با فلسهاي قرمز و آتشينش بالاي سر آنها بود. پوزه درازي داشت كه نيشي بلند و مرگبار از آن بيرون زده بود. چشمهاي سرخ و تشنه به خونش به چو و شواليه دوخته شده بود. دم درازش تا آسمانها ميرفت وهيكل بزرگ و مار مانندش جلوي نور خورشيد را گرفته بود . همه جا ساكت و مرگبار بود....
چو با ترس به اين موجود غريب مي نگريد كه دمش را تاب ميداد و به آنها نگاه ميكرد. و ناگهان، در برابر چشمان حيرت زده اون، هيولا شروع به حرف زدن كرد:
- سالها پيش از چنگم گريختي. از اينجا دور شدي و به سرزميني غريب رفتي. ولي حالا ديگر راه گريزي نيست!
دم او پايين رفت و دقيقه اي بعد، قفسي را بالا آورد. زني با موهاي طلايي رنگ در آن زنداني بود.
-لويسا!
شواليه فرياد زد و به طرف هيولا تاخت.
چو با نگراني فرياد زد: صبر كن!
شواليه توجهي نكرد و به راه خود ادامه داد.
اينبار چو با صدايي بلند گفت: لو چوا ! چي كو را بكو چانگ!
شواليه سر جايش متوقف شد و به چو نگاهي انداخت.
-لي به رو، چو ناتالو شي. بوكو چن!
صداي فريادي بلند شد و هردو به طرف هيولا برگشتند.
-هك بار ديهر، فقط هك بار ديگه چيزي بگي كه من نفهمم، هم شما و هم اين زن رو نيش ميزنم!
شواليه و چو ساكت شدند و به هيولا نگاه كردند. ناگهان چو چيزي در مغزش شنيد:
-لويسا ميگه شمشير تو دره ايه كه كمي اون طرفتره. من نميتونم برم اونجا .من و لويسا سرشو گرم ميكنيم. تو بايد بري و اونو برداري. همونطور كه قبلا بهت گفتم، با جاروت بايد بري اونجا. جادوي لويسا از تو محافظت ميكنه. هروقت بهت گفتم، برو!
و بعد، صداي فرياد شواليه را شنيد:
-هيولا، لويسا رو آزاد كن، منو به جاي اون بردار و بذار دوستم هم بره! من براي تو بيشتر از اون ارزش دارم!
هيولا گفت: دوست تو ميتونه بره. بره و به همه بگه كه تو نابود شدي! چقدر همه نا اميد ميشن!ولي تو و اين زن ، پيش من ميمونيد! برو دختر!
-حالا!
چو در حالي كه محكم جارويش را چسبيده بود، فورا آپارات كرد و كمي آنطرفتر، در دره اي ظاهر شد. در آن دره، ستوني شيشه اي ، بلند و پهن قرار داشت و در داخل آن....
شمشير جادويي لويس.
چو متفكرانه ستون را ارزيابي كرد. اگر شيشه را مي شكست، خودش هم زير آنها مدفون ميشد.
به بالاي ستون نگاه كرد. آنجا حفري اي بود كه به داخل ميرفت! پس جارو براي همين لازم بود!
فورا روي جارويش سوار شد و بالا رفت. از آن بالا به خوبي ميشد هيولاي افسانه اي را ديد. و همينطور لويسا كه حالا در دستان او بود و....
دم بلند هيولا به طرف زمين ميرفت. انگار ميخواست كسي را از روي زمين بردارد.انگار ميخواست كسي ديگر را در چنگ خود اسير كند. انگار ميخواست...
چو با عجله بالا و بالاتر رفت. بلاخره به ستون رسيد و داخلشد. پايين و پايينتر...تا بلاخره به آن رسيد. شمشير جادويي لويس! دستش را دراز كرد و دسته شمشير را با ترس گرفت. هر لحظه منتظر بود كه بميرد، خفه شود يا هر چيز وحشتناك ديگر. ولي هيچ اتفاقي نيفتاد. دستش را به دسته آن گرفت و بلندش كرد. چه سنگين بود! لحظه اي شمشير را ور انداز كرد. تيغه فولادي و آب ديده اش...دسته زيبا و طلاييش....تا لحظه اي محو تماشايش شده بود كه ناگهان به خود آمد.
با عجله در حالي كه شمشير را به دست گرفته بود از ستون بالا رفت و آماده غيب شدن گشت. اينبار روي زمين ظاهر نميشد. بر خلاف هميشه، اينبار در آسمان و كنار لويسا بود. با تعجب شمشير را به لويسا داد و در آن لحظه...
لويسا شمشير را بلند كرد و از ميان ميله هاي قفس، ضربه اي بر دست هيولا زد. بلافاصله شمشير از دستان او در آمد و به طرف زمين پرواز كرد. هيولا به طرف لويسا و چو برگشت و غريد:
- اي احمق...
چو فورا آپارات كرد و كنار شواليه ظاهر شد. شواليه با عجله جاروي او را گرفت و پرواز كرد. شمشير لويس را در هوا گرفت و به طرف دم هيولا رفت!
دم؟ چرا دم؟ او بايد با يك ضربه به قلب هيولا كارش را تمام ميكرد. نه به دم او!
شواليه شمشير را در هوا بلند كرد و روي دم هيولا كوبيد. يكبار، دو بار، سه بار... انگار زمان از حركت ايستاد.
هيولا با غرشي روي زمين سقوط كرد!!! شواليه با سرعت به طرف لويسا پرواز كرد. چند لحظه بعد، لويسا نيز با هيولا سقوط ميكرد...
چو چشمانش را بست تا صحنه سقوط لويسا را نبيند. و دقيقه اي بعد...
لويسا همراه با شواليه سوار جاروي چو بود!
چو با خوشحالي هورا كشيد! نجات يافته بودند!
هيولا داشت در زمين فرو ميرفت. و پشت او، شهري زيبا و سبز ديده ميشد...
- اين...باور نكردنيه...اينجا...
ولي چو و شواليه درگير خطري بودند كه حتي ياران قلعه هم تصورش را نميكردند...
هيولا با فلسهاي قرمز و آتشينش بالاي سر آنها بود. پوزه درازي داشت كه نيشي بلند و مرگبار از آن بيرون زده بود. چشمهاي سرخ و تشنه به خونش به چو و شواليه دوخته شده بود. دم درازش تا آسمانها ميرفت وهيكل بزرگ و مار مانندش جلوي نور خورشيد را گرفته بود . همه جا ساكت و مرگبار بود....
چو با ترس به اين موجود غريب مي نگريد كه دمش را تاب ميداد و به آنها نگاه ميكرد. و ناگهان، در برابر چشمان حيرت زده اون، هيولا شروع به حرف زدن كرد:
- سالها پيش از چنگم گريختي. از اينجا دور شدي و به سرزميني غريب رفتي. ولي حالا ديگر راه گريزي نيست!
دم او پايين رفت و دقيقه اي بعد، قفسي را بالا آورد. زني با موهاي طلايي رنگ در آن زنداني بود.
-لويسا!
شواليه فرياد زد و به طرف هيولا تاخت.
چو با نگراني فرياد زد: صبر كن!
شواليه توجهي نكرد و به راه خود ادامه داد.
اينبار چو با صدايي بلند گفت: لو چوا ! چي كو را بكو چانگ!
شواليه سر جايش متوقف شد و به چو نگاهي انداخت.
-لي به رو، چو ناتالو شي. بوكو چن!
صداي فريادي بلند شد و هردو به طرف هيولا برگشتند.
-هك بار ديهر، فقط هك بار ديگه چيزي بگي كه من نفهمم، هم شما و هم اين زن رو نيش ميزنم!
شواليه و چو ساكت شدند و به هيولا نگاه كردند. ناگهان چو چيزي در مغزش شنيد:
-لويسا ميگه شمشير تو دره ايه كه كمي اون طرفتره. من نميتونم برم اونجا .من و لويسا سرشو گرم ميكنيم. تو بايد بري و اونو برداري. همونطور كه قبلا بهت گفتم، با جاروت بايد بري اونجا. جادوي لويسا از تو محافظت ميكنه. هروقت بهت گفتم، برو!
و بعد، صداي فرياد شواليه را شنيد:
-هيولا، لويسا رو آزاد كن، منو به جاي اون بردار و بذار دوستم هم بره! من براي تو بيشتر از اون ارزش دارم!
هيولا گفت: دوست تو ميتونه بره. بره و به همه بگه كه تو نابود شدي! چقدر همه نا اميد ميشن!ولي تو و اين زن ، پيش من ميمونيد! برو دختر!
-حالا!
چو در حالي كه محكم جارويش را چسبيده بود، فورا آپارات كرد و كمي آنطرفتر، در دره اي ظاهر شد. در آن دره، ستوني شيشه اي ، بلند و پهن قرار داشت و در داخل آن....
شمشير جادويي لويس.
چو متفكرانه ستون را ارزيابي كرد. اگر شيشه را مي شكست، خودش هم زير آنها مدفون ميشد.
به بالاي ستون نگاه كرد. آنجا حفري اي بود كه به داخل ميرفت! پس جارو براي همين لازم بود!
فورا روي جارويش سوار شد و بالا رفت. از آن بالا به خوبي ميشد هيولاي افسانه اي را ديد. و همينطور لويسا كه حالا در دستان او بود و....
دم بلند هيولا به طرف زمين ميرفت. انگار ميخواست كسي را از روي زمين بردارد.انگار ميخواست كسي ديگر را در چنگ خود اسير كند. انگار ميخواست...
چو با عجله بالا و بالاتر رفت. بلاخره به ستون رسيد و داخلشد. پايين و پايينتر...تا بلاخره به آن رسيد. شمشير جادويي لويس! دستش را دراز كرد و دسته شمشير را با ترس گرفت. هر لحظه منتظر بود كه بميرد، خفه شود يا هر چيز وحشتناك ديگر. ولي هيچ اتفاقي نيفتاد. دستش را به دسته آن گرفت و بلندش كرد. چه سنگين بود! لحظه اي شمشير را ور انداز كرد. تيغه فولادي و آب ديده اش...دسته زيبا و طلاييش....تا لحظه اي محو تماشايش شده بود كه ناگهان به خود آمد.
با عجله در حالي كه شمشير را به دست گرفته بود از ستون بالا رفت و آماده غيب شدن گشت. اينبار روي زمين ظاهر نميشد. بر خلاف هميشه، اينبار در آسمان و كنار لويسا بود. با تعجب شمشير را به لويسا داد و در آن لحظه...
لويسا شمشير را بلند كرد و از ميان ميله هاي قفس، ضربه اي بر دست هيولا زد. بلافاصله شمشير از دستان او در آمد و به طرف زمين پرواز كرد. هيولا به طرف لويسا و چو برگشت و غريد:
- اي احمق...
چو فورا آپارات كرد و كنار شواليه ظاهر شد. شواليه با عجله جاروي او را گرفت و پرواز كرد. شمشير لويس را در هوا گرفت و به طرف دم هيولا رفت!
دم؟ چرا دم؟ او بايد با يك ضربه به قلب هيولا كارش را تمام ميكرد. نه به دم او!
شواليه شمشير را در هوا بلند كرد و روي دم هيولا كوبيد. يكبار، دو بار، سه بار... انگار زمان از حركت ايستاد.
هيولا با غرشي روي زمين سقوط كرد!!! شواليه با سرعت به طرف لويسا پرواز كرد. چند لحظه بعد، لويسا نيز با هيولا سقوط ميكرد...
چو چشمانش را بست تا صحنه سقوط لويسا را نبيند. و دقيقه اي بعد...
لويسا همراه با شواليه سوار جاروي چو بود!
چو با خوشحالي هورا كشيد! نجات يافته بودند!
هيولا داشت در زمين فرو ميرفت. و پشت او، شهري زيبا و سبز ديده ميشد...
- اين...باور نكردنيه...اينجا...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/08/18
تولد نقش: 1398/03/25
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 00:05
از: جنگل ممنوع
پستها:
427

و همه با هم به سوی در قلعه می دوین و رسیدن به اون.اندرو زودتر از همه رفت توی قلعه.
اندور: خدای من اینجا چه خبره؟
بقیه وارد قلعه شدن!
نویل: مثل اینکه همه مردن قلعه چقدر ساکته!
قلعه ساکت بود خیلی ساکت مثل اینکه سکوت تنها فرمانده ای بود که می توانست انجا حکم رانی کند انقدر ساکت که صدای قدم ها ی مرگ هم شنیده میشد صدایی که پاورچین پاورچین از بین سربازان دلاور سپیدی رد می شد تا یکی رو انتخاب کنه صدای نفس زدن مرگ هم شنیده می شد....
برتی : بابا اینطوری حرف نزنید من می ترسم!
نویل: همین چیزا که گفتید!
اندرو: ما چیزی نگفتیم!
برتی: خیله خب بی خیال!
برتی اندرو و نویل اروم اروم پاورچین پاورچین توی قلعه جلو رفتن!
فقط صدای پاهای خودشون رو می شنیدن!که روی برگ ها رو روی زمین حرکت می کرد!
خش خش خش خش قلچ!
همه با هم : واااااااااااااااای چه بید؟
نویل: هان؟ هیچی یه قورباقه ی مرده رو اشتباهی له کردم!
برتی: هوم پس چرا خودتم ترسیدی!
نویل: هان ؟ ...!
اندرو: بی خیال بریم!
دوباره راه افتادن!
خش خش خش خش شترق!!!
ادامه داشتن یا نداشتن مسئله این است !!
اندور: خدای من اینجا چه خبره؟
بقیه وارد قلعه شدن!
نویل: مثل اینکه همه مردن قلعه چقدر ساکته!
قلعه ساکت بود خیلی ساکت مثل اینکه سکوت تنها فرمانده ای بود که می توانست انجا حکم رانی کند انقدر ساکت که صدای قدم ها ی مرگ هم شنیده میشد صدایی که پاورچین پاورچین از بین سربازان دلاور سپیدی رد می شد تا یکی رو انتخاب کنه صدای نفس زدن مرگ هم شنیده می شد....برتی : بابا اینطوری حرف نزنید من می ترسم!
نویل: همین چیزا که گفتید!
اندرو: ما چیزی نگفتیم!
برتی: خیله خب بی خیال!
برتی اندرو و نویل اروم اروم پاورچین پاورچین توی قلعه جلو رفتن!
فقط صدای پاهای خودشون رو می شنیدن!که روی برگ ها رو روی زمین حرکت می کرد!
خش خش خش خش قلچ!
همه با هم : واااااااااااااااای چه بید؟
نویل: هان؟ هیچی یه قورباقه ی مرده رو اشتباهی له کردم!
برتی: هوم پس چرا خودتم ترسیدی!
نویل: هان ؟ ...!اندرو: بی خیال بریم!
دوباره راه افتادن!
خش خش خش خش شترق!!!
ادامه داشتن یا نداشتن مسئله این است !!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی ست ز بندی بسته.
1.618
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی ست ز بندی بسته.
1.618
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج