تا در رو ميبنده تكيه ميده به در و بعد كم كم پشتش رو در سر ميخوره و تكيه داده به در رويه زمين ميشينه!
-آخه خدا من چه گناهي كردم؟...من چي كار بايد بكنم كه اينقدر منو زجر ندي؟
ناگهان ندايي بيروني! به گوش ميرسه
--اونا نبايد بفهمن!...نبايد بفهمن!...بفهمن!
دامبلدور با خودش:من نبايد بزارم اونا بفهمن من با ولدمورت رفيق فابريكم!ولي چه جوري؟
--تو نبايد بزاري بيان اينجا!....نبايد بزاري!...بزاري!
دامبلدور:آخه نميشه!من خيلي وقته اونارو نديدم.بايد يه كاري بكنم!
دامبلدور از جاش بلند ميشه و به سمت اطاقش ميره
دامبلدور:ققنوس!ققنوس!كجايي؟؟
ققنوس:غله فرقاب!(ترجمه:بله ارباب!؟)
دامبلدور:بدو كه خيلي كار داريم!اول از همه بايد بري پيش تام و پيغاممو بهش برسوني
ققنوس:قام؟(ترجمه:تام؟!)
دامبلدور:آره.تام خودمون.ولدمورت.
ققنوس:قوووووي!قلي غن قيترسم(ترجمه:وووووي!...ولي من ميترسم!)
دامبلدور:بلند بينيم بابا!ميترسم ميترسم!بيا اين نامه رو ببر بده ولدمورت.فقط يادت باشه قبل از ساعت 8 بايد اينو بهش برسوني!
ققنوس:قاشه!(ترجمه:باشه...ولي يادت باشه ها!...من مردم تقصير توئه ها!)(عجب ترجمه اي!!)
همون موقع در چوبي قصر به صدا درمياد!
تق تق تق تق تق تق
دامبلدور:كريچر!...كريچر!
كريچر:چيه؟
دامبلدور:چيه و كوفت!بلند شو برو اون در رو باز كن!
كريچر:اااااه!!
(جن ها هم جن هاي قديم!...همش زير سر اين امپراطوره!
(زياد نميخواد در اين جملم دقت بكنين!...چون رمزيه!)
)لحظه اي بعد صحنه دم در رو نشون ميده
كريچر با قامت كوتاهش خودشو ميكشه و دستشو به دستگيره در ميرسونه و در رو باز ميكنه.
حدس بزنيد كي پشت در بود!
آره!...خود خودش بود!...........لرد ولدمورت!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

بودو برو سرژو بگیر .
ممنوع... قربان .....ممنوعه
براي آشنايي لازم بود