ــ سنیوریتا...نترس از لردولدمورت بیا..اون با من...سنیوریتا..بیا تو لی لی بشو...جیمزش با من...
(برداشته شده از تاپیک "اشعار جادویی!")
ایوی:این صدای چیه زاخی؟!
زاخی:چیزه...صدای ضبط نورممده! الان بهش میگم خاموشش کنه...!
و رفت بیرون!
همه:
ایوی:خب همون بهتر که رفت! اندرو ، الی.....اینا از کجا فهمیدن؟!
اندرو در حالی که سعی میکرد قیافه ی معصومانه به خودش بگیره:
ــ چی رو فهمیدن خانم اسمیت؟!
ــ مسخره نشو...من ایوانام...همین که من و آقای اسمیت قراره....
الی:مبارکه!
ایوی:
اندرومیدا:خب میدونی ایوانا...اینجا کوچیکه...خبرا زودمیرسه....
ایوی:اینجا کوچیکه؟!
الناز:اینکه چیزی نیست!هردوتاتون تو محل زندگی گذاشتین پیش نام....
ایوی:لطفا ساکت شو الی!
خب اندرو...میتونی به کسایی که بهشون خبردادی بگی که من و زاخی چندروز دیگه عروسی میکنیم!
و فوری رفت بیرون!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

.................. من ديگه بايد برم باي باي