اولین روزی که قدم در سرسرا گذاشتم این تو بودی که با آغوش گرمت از من استقبال کردی . با استقبال گرمت مرا شگفت زده کردی ، نفس کشیدن برایم مشکل شده بود و احساس میکردم از درون در حال پر شدن هستم . می خواستم به تو چیزی بگویم اما زبان در کامم نمی چرخید . با دیدن تو طوری شکه می شوم که نمی توانم قدم از قدم بر دارم . هنگامی که مگی می خواست مرا ببرد من محو آن خنده های دلنشینت بودم . افسوس که هیچ گاه دستم به تو نرسید . آری این تو بودی که وقتی دهانم را باز کردم یک کیسه کود اژدها در آن خالی کردی . پیوز تو تنها دلیل برای خودکشی من هستی .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

