جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سالن تئاتر هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: دوشنبه 23 آبان 1384 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کوییریل*:خب بچه ها بهتون یک ساعت وقت میدم.هرکدوم میشینین چشاتونو میبندین وبه خودتون فشار میارین تا بتونین حس و تمرکزتون رو جمع کنین بعد تمرینو شروع میکنیم...
(یک ربع بعد):
کوییریل:هی سام تو چرا بنفش شدی؟صبر کن ببینم اینجا یه بوایی نمیاد؟نگفتم که انقدر به خودتون فشار بیارین...
سام که مدام تغییر رنگ میداد و صداش به زور شنیده میشد گفت:قربونت من یه لحظه برم دست به آب...
بقیه که وضعشون بهتر از سام نبود همگی به سمت دست به آب سالن هجوم میارن
کوییریل در حالیکه بر سرش میکوبید با ناله میگه:اااااای خاک بر سر خر من بکنن با این بازیگرایی که انتخاب کردم(خودش میگه.به من چه ربطی داره؟)
صدای سام از فاصله ی دوری به گوش میرسه:خاک...خاک...

(در صف دستشویی):
-هی!بدو دیگه بیا بیرون.(و زیر لب زمزمه میکنه):یه ریزه دو ریزه (...)ام داره میریزه
دلی که بیقراره همش در انتظاره...
یه ذره دو ذره.......
در همون موقع دختری وارد سالن میشه و تلو تلوخوران به سمت بقیه میره.
کوییریل:خانم دستشویی زنونه اونوره.
دختر در حالیکه ته مونده ی محتوای بطری ای رو که دستش بود سر میکشه به سختی میگه:ببینم اینجا از این لعنتیا(اشاره به بطری)پیدا نمیشه؟
کوییریل:ااام خب...صبر کن ببینم این همون آلیشیای خودمون نیست که نقش مست شماره یک رو گرفته بود؟!!!نگاه به چه روزی افتاده!!!
آلیشیا که به سختی خودش رو نگه داشته بود میگه:ببین!درست صصحبت کنا!من که چیزییییم نیس!فقط یکم خخخخستم.
در همون موقع سام از دستشویی بیرون میاد و با لحن پیروز مندانه ای میگه:خب تموم شد.راحت شدم. کوییریل بیا یه دقیقه کارت دارم.
اوندو از بقیه فاصله میگیرن و سام به آهستگی میگه:بین کوییریل جون.من حرفای این دختره رو شنیدم.پس گوش کن ببین چی بهت میگم.همین دختره رو برا نقش مست شماره یک استخدام میکنی.هم طبیعی بازی میکنه همین که خرجت کم میشه.مطمئن باش این برا یه بطری حاضره بازی کنه.
کوییریل:ولی آخه...بدبخت...
سام:بابا جون! خودش خواسته اینطوری شه ما که بهش نگفتیم...خب پس حله...
سام به سرعت به طرف آلی میره و محکم به پشتش میزنه و میگه:بهت تبریک میگم آبجی واسه نقش قبلیت دوباره پذیرفته شدی!
آلی که در اثر بوی سام مستی از سرش میپره(در صورتی که واقعا مست بوده باشه)میگه:منو میزنی(...)و(....).صبر کن نشونت میدم... ببینم تو چقدر بووووووو میدی!!!انگار افتادی تو فاضلاب.از من فاصله بگیر.دور شو.چخه! خب باشه مشکلی نیس.نقشو قبول میکنم.فقط اول باید در مورد تصویه حساب و این حرفا یه صحبتی داشته باشیم.
سام و کوییریل:

............................................
*لابد انتظار داری بگم پروفسوووور؟؟؟؟!!!!!!!!

خوب بود آلیشیا ممنون فقط یادت باشه که دیگه سامی وجود نداره سام شده سدریک درضمن سعی کن از این به بعد نقشت رو (مست شماره یک) بیشتر به دیگران بشناسونی درواقع بجای نمایشنامه های توصیفی در مورد بازی تو تئاتر بیشتر حضور داشته باشی امیدوارم منظورمو فهمیده باشی چون خودم نفهمیدم چی گفتم.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/8/24 19:56:05
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 8 آبان 1384 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه ي يك كافه روي سن تنظيم شه,كافه دار پشت بار ايستاده و دو ويليام ادوارد عاشقانه به هم نگاه ميكنند,بقيه افراد هم در حال گفتگو هستند,شاعر مفلس هم در حال خواندن ترانه اي از D.J Aligator .

ناگهان چراغهاي صحنه روشن و خاموش ميشه و گراوپي با قر وارد صحنه ميشه و ميره وسط ميخونه روي زمين ميشينه.
كافه دار:هوي نره غول اينجا طويله نيست سرتو ميندازي مياي تو.
گراوپ:ميدونم جيگر,تو سرت به كارت باشه.
ويليام ادوارد رو به كافه دار:شما خودتو ناراحت نكن من كلا مديرم الان ميرم يه صحبت كوتاهي باهاش ميكنم تا راضي شه بره بيرون.
ويليام ادوارد زيراكس شده:هوي ويلي جون منو با خودت ببر منم ميخوام مديريت كنم.
ويليام ادوارد:خب عزيزم مگه تو مدير گيم اسپات نيستي ديگه زياديتم هست.
ويليام ادوارد به سمت گراوپي ميره:گراوپي جون بوگو ببينم چي شده؟
گراوپي:من اول دلم هگر خواست,بعد اشي كو چانگ ديده شد,بعد از نظر من هگر نخواست چون زشت شد,گراوپ عاشق شد.
شاعر مفلس:افتادم تو دام عاشقي نفهميدم,نفهميدم.
صحنه تاريك ميشه و نور سرخي روي صورت گراوپ ميشينه و گراوپ شروع ميكنه به حرف زدن:شعله هاي عشق اشي مرا از درون به آتش كشيده و اين آتش مرا در خود ميسوزاند و من در فكر تلالوي...
ويليام:چلالو؟
گراوپ:رشته ي افكارم رو پاره كردي ميگم تلالو.
شاعر مفلس:پاره پاره كردي فكر منو ...
------------------------------------------------

تمامي دست اندركاران:
سام:كوييرل جون مادرت من ديگه دمپايي نميخوام.
كوييرل:تو...اينجا...روي سن.
همه بر ميگردن و گراوپي رو كه روي سن نشسته رو نگاه ميكنن.
سام:يكي نميخواد بگه اينجا چي شده؟

كوييرل:هوي نره غول تو كي هستي؟
گراوپ:من گراوپي هستم من عاشق اشي كو چانگ شدم بعد بهم گفتن اون تو اين تياتر بازي ميكنه,نيروي جاذبه ي عشق مرا از آن راه دور به اينجا كشاند.
همه:


نسبت به پست قبلیت خیلی بهتر بود فقط اینکه چند تا اشتباه تایپی داشتی که درستش کردم .از اینکه گراوپی واقعی بجات تو نمایشنامه اومد خیلی خوشم اومد کارت جالب بود ولی آقا ما هر چی فکر کردیم نفهمیدیم جریان اون دمپایی چی بود. اگه میدونی به ما هم بگو .موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/8/8 20:10:58
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 8 آبان 1384 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب میخونه
شاعر مفلس:آه امشب چه شبیست شب مرادست امشب آه همی بده ای دوست یه ذره گوشت تا بخوریم زود و بگیریم دوش
ویلیام ادوارد:چه شده است امشب تو ای شاعر همی هستی خوشحال به ما بگو همی چیزی برنده شده ای نکنست مدیریت را بتو همی داده اند در شهر
کافه دار:فکر همی کنم امشب قرار است اتفاقی شگفت افتد در این میخانه
مست یک:هیع..... یکی دیگر بده.....هیع..... باز هم بده
کافه دار:امشب در اینجا چه خبر است ای مردمان همه شادن
شاعر مفلس:آه چه بگویم ای نازنین که اگر نگویم بهتر است
کافه دار:هر جور همی راحتی ای شاعر فقط پول زهرماریها رو فراموش همی نکنی
مست شماره دو:..هیع ....ها من گویم که....هیع ...قرار است امشب....هیع ...دو کبوتر عاشق همی....هیع ....بهم برسند
ویلیام ادوارد:اوووووووق ما را باش چه خیالها در سرمان میچرخید گمان میکریدم امشب قرار است چیزی به ما بماسد ولی حیف برویم شاید پست مدیرت را بچنگ آوریم
کافه دار:هووووی همی کجا روی پس پول آنچه که کوفت کردی چه میشود؟
ویلیام ادوارد:همی لطف کن و از ویلیام ادوارد زیراکس شده بگیر بر سر ما منت همی مینهی تا فردا شب بدرود
شاعر مفلس:آه میبینید چگونه سخن میگوید خودش همی کم بود یه کپی هم دارد آه من چگونه میتوانم در بین این مردمان زندگی کنم چرا نمیاد این دوست مرا بیش از این منتظر نگزار همی من مشتاق دیدارتم آه
غیژژژژژژژژژژژژژژژژ
مست شماره یک:هیع .....آیا درست میبینم......این تو هستی گراپی...هیع ...ما را خوشحال همی کردی
شاعر مفلس:آه همی با خود میاندیشیدم که این شخص اشی کوچانگ است اما همی اشتباه میکردم این که همان همان اءءءءءء

دستیار:اءءءءءء پس این گراپ کو نوبت اونه نمایشنامه رو ادامه بده هوییی این سام وایز کوش؟
نورممد:با منین؟
دستیار:برو بابا کسی این سام رو ندیده؟
پنه لوپه:چرا رفته دوش بگیره
دستیار:چییییییییی؟ما که دوش لازم نداریم
دیگل:منظورش حمومه الانا باید پیداش بشه
دستیار:آخه الان موقع حموم کردن بود؟
پنه لوپه:ببخشید ولی فکر کنم یادتون رفته چند ساعت پیش از تو چاه فاضلاب بیرون آوردیمش آخه با اون بوگندی که میدا فکر نکم
دستیار:اوه ببخشید یادم نبود.ما بابد تا چند روزه دیگه این نمایشنامه رو ببریم رو صن بعد شما فکر بوی سام هستین واقعا که
دیگل:آخه کوییرل جون تو که پهلوش
دستیار:ساکتتتتتتتتت همتون از دم اخراجین نه نه وایسین منظورم اینه که باشه فعلا صبر میکنیم نوبت کی بود ؟
نورممد:آقا اجازه نوبت خودتون بود داشتین میگفتین که اءءءءءءءءء
دستیار:خیله خوب دوباره از اول شروع میکنیم تا سام از حموم در بیاد همه سره جاهاشون شروع میکنم.آه امشب چه شبیست شب مرادست امشب آه .......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: گراپی در میخونه
ارسال شده در: جمعه 6 آبان 1384 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان:همون لحظه
مكان:چاه فاضلاب پشت محوطه نمايشخونه
سام در حالي كه نصفه بدنش توي چاه گير كرده فرياد ميزنه:كوييرل جونه مادرت بيا منو نجات بده,هوي يكي بياد منو بياره بيرون.
----------------------------------------------------
همون لحظه در سالن نمايشخونه
كوييرل در حالي كه روي يه صندلي نشسته به بازيگران دستور ميده:هوي پني بايد حالت صورتتو يه كم تغير بدي به هيچ وجه شبيه نقشي كه ميخواي بازي كني نيستي اين نورممد رو ميزاشتم جاي تو بهتر بود.
پنه لوپه:پروفسور الان يه هفته س داريم يه بند تمرين ميكنيم من ديگه نميكشم من ميخوام برم.
كوييرل:شما نميتونيد از اين سالن خارج شيد شما فداييان هنر هستيد.
نورممد در حالي كه يه سطل پر از آب دستشه مياد وسط سن.
كوييرل با عصبانيت فرياد ميزنه:اه.كات,نورممد تو اينجا چيكار داري؟
نورممد:پروفسور سقف انباري چكه ميكنه والا ما ديگه نميدانيم چه كار بكنيم,از هر وسيله اي هم استافهد كرديم نتونستيم سوراخ رو ببنديم.
كوييرل:بريد احتمالا مشكل از پشت نمايشخونس.(چه ربطي داشت. )
نورممد در هر حالي كه هنوز سطل دستشو ميره پشت نمايشخونه.
نورممد:واي پناه ميبرم به ريش مرلين,اين چيه,اين چرا نصفس.
سام:هوي مردك بيا منو ببر بيرون مردم از سرما.
نورممد:اگه راست ميگي دستتو نشون بده.
سام:هوي حواست باشه ها من نه گرگم نه ننه ي توام يالا منو بيار بيرون از اينجا كلي كار دارم.
نورممد در حالي كه هنوز سطل آب دستشه با دو دستش سام وايز رو ميكشه بيرون.
----------------------------------------------------
كوييرل:خب پنه فايده نداره,كات.دوباره ميريم,برداشت يك ميليون و نود و شيش.نور...

سام:ناراحت نباش كوييرل عزيز من اومدم
كوييرل:من ناناراحت نباشم,من ميخوام سر به تنت نباشه.
و در حالي كه در يك عمليات غافلگيراني لنگه كفششو به سمت سام پرتاب ميكنه.
سام:جونه مادرت صبر كن واست توضيح ميدم.
كوييرل:فقط دو دقيقه فرصت داري پررو دريده.
سام:خب من داشتم ميومدم كه تمرين كنيم يههو رفتم تو چاه فاضلاب اينقده ترسيدم از اون پايين يه صداهايي ميومد.
همه:
كوييرل:خب چون دليلت كاملا قانع كننده بود و من اونو باور ميكنم تو دوباره ميتوني نقش گراوپ رو بگيري.
سام وايز:
كوييرل:
داستان ما هم به خوبي و خوشي تموم شد.(البته فعلا)

دوستان توجه کنن با همتونم اینجا از این به بعد سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن نیست کاروانسرای هاگزمیده هرکی از راه رسید سریعا یه نمایشنامه بنویسه خودشم توش جاکنه آره اینطوری عالی میشه منم میشم ریش سفید کاروان یا همون هدایت کننده.
نه واقعا از این همه اعتماد به نفست که بعد از 10 روز اومدی نمایشنامه تحویل دادی خیلی خوشم اومد واقعا رومو سفید کردی ایولا... دمت گرم .میبینم که نقش قبلیتم برداشتی چه جسارتا واقعا که فکر کنم هیچی نگم بهتره چون همین دوسه نفرم که با هزار تا التماس آوردم میترسم بپرن.
آقا بیخیال بریم سراغ نمایشنامه:خب در کل خوب بود مخصوصا اینکه دیر اومدن تو تئاتر رو گیر کردن تو چاه فاضلاب توصیف کرده بودی.فضا سازیت کم بود اگه تو نمایشنامه بعدی خودت رو در حین بازی تو نقش گراپی نشون بدی بهتره در ضمن مگه فیلمبرداریه که نوشتی کات یا برداشت نمیدونم چندم .لطفا به این مسائل بیشتر توجه کن.موفق باشی
*دادو بیدادهایی که اول نقدها انجام میدم صرفا طنزه اگه به کسی برخورد امیدوارم زیاد دردش نیاد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/8/7 13:55:12
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
گراپی در میخونه
ارسال شده در: چهارشنبه 4 آبان 1384 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی خیلی ممنونن از تمام بازیگران هاگزمید مخصوصا سام وایز عزیز.سامی جون خجالت دادین چرا هی نمایشنامه میفرستین همون یکی که فرستادین کافی بود و البته کمال تشکر را دارم از لی جردن و ایوانای عزیز بخاطر فعالیت خوبتون ممنون ای بابا شرمنده کردین و یه خبر خوب هم بهتون بدم و اون اینه که همتون از بازی تو این تئاتر اخراج شدین البته به جز پنه لوپه کلیر واتر. قابل ذکر است که جناب دیدالوس دیگل هم به بازیگران قبلی یعنی من و پنه لوپه اضافه شدن.
بگزریم خب ما الان از تو لیست بازیگران شاعر مفلس که خودم نقشش رو ایفا میکنم و اشی کوچانک که پنه لوپه بازیش میکنه رو داریم میمونه نقشهای دیگه که البته دیدالوس دیگل در صورتی که تمایل داشته باشن تو این تئاتر تمرین کنن هر نقشی رو بخوان میتونن بردارن.دوستان میتونن برای این نقشها درخواست داده وتمرینشونو شروع کنند البته با قبول شرایط من در پست قبلی
گراپی - اشی کو چانگ - ویلیام ادوارد زیراکس شده - کافه دار - ویلیام ادوارد - مست شماره یک - دو - سه

"گراپی در میخونه"
غیییییییییییژژژژژژژژ
صدای باز شدن در سالن از دور به گوش رسید برتی بات کارگردان تئاتر "گراپی در میخونه"در حالی که در دستش تعدادی نمایشنامه به چشم میخوره به سمت سن نزدیک میهشه.در روی سن فقط دستیار کارگردان (کوییرل) , پنه اوپه ویه فرد ناشناس دیده میشه
کارگردان:اء پس بقیه کوشن؟فقط شما اومدین؟خیلی عقبیما !
دستیار:برتی جون بیخیال اونا شو اگه قرار بود بیان تو این یه هفته حداقل یه تمرین خشک و خالی میکردن یا حداقل میگفتن نمیتونیم بیایم تا ما چند تا بازیگر جدید میووردم
برتی:نه!؟واقعا هیچکی تو این مدت تو این سالن که الهی خراب بشه رو سر مش قربون تمرین نکرده ؟
دستیار:میبینی که بازم خدا پدر این پنه لو په رو بیامورزه که اومد
پنه اوپه:ای بابا چوبکاری میفرمایین وظیفم بود
کارگردان:این دیگه کیه ؟ جزء گروه تدارکاته؟
دستیار:هیسسسسسس بابا میخوای این یکیم بپره نه بابا تدارکات چیه بازیگر جدیده اونم با هزار تا التماس اومده
کارگردان:ای بابا از قیافش معلومه که اومده اینجا ستاره سینما بشه من نمیدونم تو اینا رو از کجا پیدا میکنی.اصلا ولش کن خب شما ها تا کجا تمرین کردین شما ها که بودین
دستیار:هان آهان خب یعنی میدونی چیزه اینه خب منم که میدونی تازگیها شدم دستیار برای همین منم....
کارگردان:تو که اینی من از بقیه چه انتزاری داشته باشم .بالاخره ما که نمیتونیم با این دو نفر تمرین کنیم خیلی تعدادمون کمه برو به یه چند نفر دیگه رو بنداز اگه شده به جاسم و نور ممدم که شده بگو بیان باید تا آخر هفته دیگه آماده باشیم
دستیار:تو نگران نباش اونش با من
کارگردان:خیله خب پس صدا ... دوربین...حرکت هان چی دارم میگم بریم دوسه تا دیگه بازیگر پیدا کنیم برگردیم...حرکت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

فیش فیش مار نازنین!
ارسال شده در: دوشنبه 2 آبان 1384 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین

نام : دیدالوس
نام خونوادگی : دیگل
نام پدر : بابا !
در نقش : فین فیش مار نازنین !!
روزی از روزها !
هی هووووم هوه هو ( صدای روشن شدن کامپیوتر ) ... ( سپس ) :
دریــش دیژ دیدی دیدی دید ! اوهووم هوووم دیــــــژ دید دی دیدیی ( صدای اتصال به نت )
تاپ تو پ تاپ تاپ ( www.jadoogaran.org) :
« جادوگران ، اخبار هری پاتر – چاپ کتاب ششم از طرف نشر تندیس ! »
- اخ جووون بالاخره چاپ شد ! .. کی حال داره شات دوون کنه ؟
تاپ ! (سیم کامپیوتر رو از پریز کشید بیرون )
مامان ؟ مامان ! .. این ردای من کو ؟
- کودوم پسرم ؟ همونی که حاشیه زرد داره ؟
- اره اره !
- ای وای شستم رو بنده ؟
- نه مامان ساعتو که می دونم چنده ! ... ردام کو ؟
- شستم رو بنده دیگه !
- اه !
به سمت کتابخونش می ره ! کل کتابارو می ریزه بیرون تا به یه کتاب میرسه « ورد های کاربردی – اثر : ویدا اسلامیه - »
- خودشه !!
سپس با تندی کتاب رو ورق می زنه !
- کو پس ؟ صفحه 687 ! ... آهـ .. آن .. پیدا کردم اینا ها !
روی کتاب با فونت تهما 13 b نوشته شده : وردی برای خشکی ردای در مواقع فوری :
فین فیش مار نازنین ... بخز برو روی زمین ...
- هووم چه ورد عجیبی !
سپس فوری به سمت درب حیاط کوچیکه می ره !
- اونا هاش !
و ردای خیس رو مجکم می گیره و به اتاقش می ره و درب رو می بنده ! چوب دستیشو از روی کیس کامپیوترش بر می داره و به سمت ردا می گیره :
- فین قیش ماره نازنین ... بخز برو روی زمین ...
ردا صرف سه سوت خشک خشک می شه !
ردا رو می پوشه و مره بیرون خونه ! همین که میرسه جلو در فریاد می زنه :
- نشر تندیش !!
اتوبوس شوالیه جلوی پاش ظاهر میشه .
سوار اتوبوس میشه و رو یکی از صندلی ها می شینه !
رادیو : خب شنوندگان عزیز توجه شما رو جلب می کنم به سرود بسیار خفنی ککه همین الان به دستم رسیده . پس گوش کنید :
- فین فیش مار نازنین بخز و برو روی زمین... یه وقت ...
کمک اننده : می دونی . انگار این سرود می خواد سرود ملی بشه !
راننده : جدی می گی ؟ سرود قشنگیه ! . خب پسر جون از اینج به بعدو باید با تاکسی بری ! ... 70 سنت !
پول رو می ده و پیاده می شه ! همین که پیاده شد یه تاکسی جلو پاش وای میسته !
-نشر تندیس !
-بپر باالا
صدای ضبط ( مجهز به چنجر ) :
- فین فیش مارو نازنین ... نازی جون بیا برگرد به خونه ... بخز برو روی زمین ... نازی همدم من !
پسر زیر لب زمزمه می کنه :
- اه دیگه حالم داره از این آهنگ بهم می خوره !
- خب بپر پایین .. رسیدیم ... 20 سنت
----
داخل نشر تندیس :
همین که پاشو گزاشت تو نشر مردی فریاد زد :
گروه خواهران عجیب تقدیم می کنند :
- فین فیش مارو نازنین بخزو برو روی زمین ... یه وقت ...
- خانوم یه کتاب بده ما گورمون رو گم کنیم !
خانومه که با خودش زمزمه می کنه : فین فیش مارو نازنین ...
- خیلی خب ... 4000 تومن بده بینیم ! ... (زیر لب ) : فین فیش مارو نازنین
و از نشر بیرون میره ... صدا ها تو گوشش می خوانن :
فیـــــــن فـــــــیــش مارو نازنین ... بخـ ... ز ... و برو روی زمــ ... ین
- بسه بسه دیگه خستم کردین !
سپس لای کتابو باز می کنه تا یه نیگاه بهش بندازه ... جز این چیزی نمی بینه :
فین فیش مارو نازنین ... بخز و برو روی زمین ...
-نــــــــــــــه بـــــــــســـــــه !!!!
و کتاب رو پرت می کنه توی جوی آب ، گوش هاشو می گیره و فرار می کنه !

...
دیدالوس دیگل تو دیگه چرا؟من واقعا نمی دونم چی بگم!بابا الهی من قربونت برم جیگر شما اول یه چند تا پست قبلیت رو میخوندی یا اصلا نقد بنده تو پست پنه لوپه رو .لازمه دوباره توضیح بدم بابا ملت این تایپیک مخصوصه تئاتر نه نمایشنامه هایی که از خودتون می نویسین و قوانین خاصه خودش رو داره من اصلا نمیفهمم تو اون بالا نوشتی در نقش فیش فیش ماره نازنین ولی این فیش فیش که فقط یه آهنگ تو نمایشنامه بود نه تو پس شما تو این نمایشنامه چه نقشی داشتی؟پیداکنید پرتغال فروش را!؟ ببخشیدا ولی من دق و دلیمو باید سر یکی خالی میکردم از شانس بدم و بدت همکارم انتخاب شد.در هر صورت شما به عنوان بازیگر تئاتر انتخاب شدین ولی جون مادرت این دفعه که خواستی تو سالن تمرین کنی در مورد این گراپی دریده پرو نمایشنامه بنویس.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در 1384/8/2 16:49:20
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/8/2 18:26:05
شک نکن!
Re: عروسی دختر کافه دار
ارسال شده در: یکشنبه 1 آبان 1384 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها...
من به خاطر مشکلی که نمیدونم از خودمه یا از جادو گران نمیتونم به کسی پی ام بزنم.از شکلک هم تو پیام هام نمیتونم استفاده کنم.
اگه جواب پی ام کسی رو ندادم ناراحت نشه.
وحالا...
«عروسی دختر کافه دار»
بازیگر میهمان:اقدس بات.درنقش ویدا اسلامیه.

___________________________
کافه دار:پاشید تخلیه کنید.میخوام در کافه رو ببندم.
مست1:ای بابا!رو در کافه زدی شبانه روزی.حالا چه طوری بریم؟
کافه دار:به من چه.عروسی دخترمه.اگه نرم زنم خفه م میکنه.
همه میزنن زیر خنده.
مست1:پس یه نوشیدنی ای کوفتی زهر ماری بده ما شاد شیم بتونیم راه بریم.
کافه دار:هیچی نداریم.
مست2:خب اقلا یه آژانس بیگیر ما بریم.
کافه دار:بگم واسه کجا؟
مست2:بگو یه نیمبوس دو هزارویک بفرستن همه رو منتقل کنیم هتل.
کافه دار زنگ میزنه.
____________________________
موقع رفتن.
اشی کوچانگ:شما باآژانس برید...من میخوام یه کم پیاده روی کنم.
کافه دار:خواهر اول پول ما رو حساب کنید بعد.
اشی کو:چقد میشه؟
کیف پولشو درمیاره.
کافه دار:700گالیون.
همه:ماااااا
کافه دار:ما نداره.700روزه تلپ شدی.هرروز میگی بزن به حساب.
اشی کو:آخه 700گالیون؟
کافه دار:آره.من700روز پیش حساب کردم دیدم تا جهیزیه ی دخترم آماده بشه 700روز طول میکشه.به خاطر همین اومدم این کافه رو باز کردم که امروز واسه زنم طلا بخرم تا موقع عروسی بدم بهش.آخه میدونید؟باجناقم موقع عروسی دخترش به خواهرزنم طلا داد.اگه من ندم زنم میکشدم.
باز دوباره همه میزنن زیر خنده.
راننده نیمبوس:داداش تشیف نمیارید؟

ویلیام ادوارد:اومدیم.
شاعر مفلس(به کافه دار):بیابه کنارم.
آخه بی حالم.
در حالت پروازم.
کافه دار:مترجم...این چی گفت؟
ویدا اسلامیه:استغفرالله.فکر کنم میخواد باهات رازو نیاز کنه!
کافه دار:برو بابا!توهم که مخت منحرفه!
ویلیام ادوارد زیراکس شده:برو پیشش.میخواد پولتو حساب کنه.حال نداره بیاد نزدیک.
کافه دار میره پولا رو جمع میکنه.افراد کافه نشین رو نیمبوس میشینن.ودیگه هیچ وقت تو کافه پیدا شون نمیشه.

خب اولا تشکر میکنم که بعد از یه هفته اومدین نمایشنامتون رو تحویل دادین بازم شما بقیه که هیچ.بگزریم خب تا اونجایی که حافظه یاری میکنه من تو شرایط نوشتم سعی کنید نقشتون رو پرنگ کنید والا ما جز دوسه کلمه چیزی از شما ندیدیم حتما لازم نبود اسم همه بازیگران رو بنویسی چند نفر هم کافی بودند و اینکه شما باید با نمایشنامه قبلی "گراپی در میخونه"تمرین میکردین نه اینکه یه موضوع جدید بدین.قسمت اول نمایشنامه یکم خسته کننده بود ولی قسمتهای آخرش جالب بود .امیدوارم هفته آینده یه نمایشنامه با موضوع قبل بنوسی و شخصیتت رو خیلی عالی معرفی کنی.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/8/1 22:14:03
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 24 مهر 1384 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خب دوستان من با اجازه برتی بات عزیز و با پشتیبانی سام وایز جان تصمیم گرفتم این تایپیک رو اداره کنم.من به کمک همه شما نیاز دارم تا با کمک هم بتونیم این سالن تئاتر رو به یه جایی برسونیم.با توجه به ثبت نامها و تایید افراد قبول شده توسط برتی ما هنوز دو تا بازیگر (مست شماره 1 و مست شماره 2) کم داریم امیدوارم دوستان علاقمند بازیگری بیان و این دو نقش رو پر کنن.
من دقیقا نمی دونم برتی میخواست تو این سالن چیکار کنه ولی در حال حاضر با توجه به نمایشنامه ما کارمون رو ادامه میدیم.امیدوارم برتی عزیز هم به جمع ما بپیونده.

اسامی قبول شدگان:
سام وایز در نقش گراپی
خانم کلیر واتر در نقش اشی کو چانگ
خواهر اسمیت در نقش ویلیام ادوارد زیراکس شده
خواهر آلیشا اسپینت در نقش مست شماره یک
حاجی شیخ آلبرفورث در نقش کافه دار
لی جردن در نقش ویلیام ادوارد
پروفسور کوییرل در نقش شاعر مفلس
مست شماره دو ----------------------
مست شماره سه---------------------
شرایط ایفای نقش:
1-داستانهای ادامه دار ممنوع
2- هرکس باید سعی کنه نقشش رو پرنگ کنه
3- نمایشنامه ها نباید کمتر از 15 خط باشه در غیر این صورت پاک میشه
4-میتونید نمایشنامه رو بصورت یه تئاتر واقعی بنویسید یعنی حضور کارگردان (برتی بات) و دیگر عوامل تو نمایشنامه دیده بشه و یا اینکه یه نمایشنامه معمولی باشه (پستهای قبلی منو بخونین)
5-هر کس حداقل باید هفته ای یه بار در این سالن تمرین کنه وگرنه نقشش به کس دیگه ای داده میشه
6-هر طور دوست دارین بنویسید به سبک قدیم و یا جدید
7-هر ماه یه موضوع جدید برای تمرین داریم و همینطور نقشهای جدید
8- اگه تعداد در خواست بازیگران زیاد بود گروه بازیگران به چندگروه با کارگردانهای متفاوت تقصیم میشن
9-نمایشنامه ها کاملا آسلامی باشه و به کسی بی احترامی نکنید

اینا شرایط منه هرکس موافقه بسم ا...من منتظر نطرات و پیشنهاداتتون هستم

بجای 20 خط 15 خط بنویسین اینم یه تخفیف کوچولو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا گرنجر در 1384/7/26 0:27:32
ویرایش شده توسط هلنا گرنجر در 1384/7/26 0:31:59
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/8/1 21:55:11

Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: پنجشنبه 21 مهر 1384 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
اسامی قبول شدگان:

سام وایز در نقش گراپی عزیز دل من.
خانم کلیر واتر در نقش اشی کو چانگ
خواهر اسمیت به تازگی متاهل در نقش ویلیام ادوارد زیراکس شده.
خواهر آلیشا اسپینت در نقش مست شماره یک
حاجی شیخ آلبرفورث در نقش کافه دار
لی جردن در نقش ویلیام ادوارد
برادر کوئیرل در نقش شاعر مفلس.

قبل از هرچیز از همه طلب مغفرت می کنم که من دیر به دیر آن میشم. و از لی جردن و سام وایز عزیز می خوام که خودشون در زمانی که من نیستم(شنبه تا پنجشنبه) آن بشن و اداره ی این سالن رو به عهده بگیرن. به محض اینکه این نقش ها پر شد، شروع کنید نمایشنامه بنویسید و تمرین کنید.

از سرژ عزیز هم بسیار بسیار بسیار ممنونم. آخه من تصور می کردم که اینجا تا حالا باید حتما پاک شده باشه ولی دیدم ایشون رعایت حال منو کرده ن و به من مهلت داده ن. پارتی بازی؟ چی؟ زبونتو گاز بگیر پارتی بازی چیه؟

لطفا اگر از عدم پیشرفت این تاپیک ناراضی هستید به جای اعتراض یه مقدار تبلیغ کنید تا بازیگرا تکمیل بشن. اونوقت این وبلاگم رو دور می افته.

دوستانی که پذیرفته شده ن در اسرع وقت یه ندایی بدن تا ما بدونیم.

قربون همه تون
برتی بات خر خون


برتي ..مسائل وبلاگ چه ربطي به اينجا داشت؟اون قمست رو پاك كردم..در ضمن...بگم كه بد جور دارم عذاب ميبينم براي اين تاپيكت...بد جور رد معرض پاك شدنه...مواظب باش..اگر ديدي پاك شد شرمنده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1384/7/21 16:42:51
جلد هفتم کتابهای هری پاتر:"هری پاتر و چهل دزد بغداد."
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مهر 1384 10:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خب میبینم که هنوز بعضی از نقشها انتخاب نشده ولی با اجازه برتی بات عزیز من فعلا اینجا یه نمایشنامه مینویسم تا بالاخره بازیگران تکمیل بشن:

ساعت 4 صبح 3 اکتبر 2005
شاعر مفلس بعد از گشت شبانه در حالی که خواب آلود بنظر میرسه وارد کافه میشه
غیییییییییژژژژژژژژژژژژز
کافه دار:تو کیستی ای مرد که اینموقع صبح در خیابان همی میچرخی
مست1:آهان او را ...هیع ....همی میشناسم شاعریست ...هیع ....مفلس که در آنطرف شهر در کلبه خرابه ای ...هیع ....زندگی میگزراند
شاعر مفلس:آه درست گویی ای دوست نخور خربوزه با پوست که اینک وقت خواب است من امشب همی گزشتم دور شهر که انسان از دیدنم ملول است وبس آه ای کافه دار داری یه خورده آب
کافه دار:بلی هم اکنون همی آورم بفرما در اینجا کمی بخوسف ای مهربان
مست2:من همی گوییم که ...هیع .... بیا کمی از این زهر ماری ...هیع ....همی خور بلکم بتوانی پرواز کنی...هیع ....
ویلیام ادوارد:اوه چه خبرتان است ما را از خواب نازمان بیدار همی کردید چه شده که اینگونه شدید با ما؟
شاعر مفلس:آه ای مهربان ببخش مرا من کجا طاقت بی خوابی شما را دارم بخوسفید که سحر نزدیک است آه ای مهربان پس چه شد این آب ما را دیگر تحمل تشنگی نیست به سوی ما بیا تا تو را هم کیش خود پنداریم
کافه دار:ای شاعر تو را چه شده که اینقدر بی تابی
ویلیام ادوارد:بگو با ما هر چه در دل داری ای زیبا رو از چه می هراسی همی مطمئن باش که در جای امنی هستی پس بگو خود را رها کن
مست1:بیا با ما ...هیع...پرواز کن
شاعر مفلس:آه شما چه مهربانانه با من سخن میگویید آه چه غمگینم امروز در دل عجب آتشی دارم بلی ای دوستان مدتیست من دچار کمبود همی شدم انگار نتوان از من شعری برون آیدمست2:بیا کمی بنوش ...هیع....پرواز را بخاطر خواهی سپرد ...هیع....و به دنیای دیگری همی خواهی ...هیع....رفت
شاعر مفلس:آه این چیست که تورا اینقدر شاعر مسلک گونه همی کرده است کافه دار برایم بیار
کافه دار:اجابت میشود بفرما ای شاعر این را همی یکسره بخوردندی تا همی پرواز کنی
یک دقیقه بعد
شاعر مفلس:آه این چه بود همی در من اثر کرد مرا از خود بدر کرد مرا بیشتر از این ده تا توانی از این ده اوه چه زیباست امروز, روز من است امروز شاعر مفلس امروز صاحب شعر است امروز ای کافه دار بیار برام از این همی خواهم زیاد خواهم...
بعد از یک ساعت اشعار که شاعر مفلس همی در پشت هم بهم میبافت به خوابی بس عمیق فرو رفت و کافه دار او را همی به بیرون پرتاب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!