شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
کلمات جدید چوبدستی - نگاه - صبح - قلعه - قدم - اشباح - شکستن - دیدار - جنگل ممنوع - آرام
دم دمای صبح بود.اشباح در راهروهای هاگوارتز رفت و آمد میکردند و فضای آنجا کمی هراس انگیز بنظر میرسید.در بیرون قلعه در آنسوی چمنها درست در پشت درختان جنگل ممنوع نوری به چشم میخورد.داخل جنگل مردی در حالی که فانوسی را در دست داشت در انتظار دیدار کسی به این سو و آن سو نگاه میکرد.مرد از صدای شکستن تکه چوبی در پشت سرش از جا پرید و به آرامی برگشت.در مقابلش پسری را دید که با حالت تدافعی چوبدستیش را به سمت او نشانه گرفته است.هاگرید فانوس را به صورت خود نزدیک کرد تا پسرک او را بشناسد.هری بعد از دیدن چهره هاگرید بسمت او رفت تا با هم به داخل جنگل قدم بگزارند.
هری در خیابان راه میرفت که ناگهان صدای زوزه یکگرگینهاورا از جا پراند هری در یک شب سرد،تاریکو یک کوچه متروک در هاگزمیدراه می رفت که آن صدا را شنید گرگینه هر لحضه نزدیک تر می آمد ناگهان هری را گاز گرفت هری از ته دلفریادزد تازه اینشروعیک زندگی فلاکت بار بود هری دیگر در هر شب چهارده در زیربرفانتظارهمنوعانش را می کشید تا اشخاص دیگر را مانند خود کنند آری معجون فلاکت بار مالفوی کار خودش را کرده بود
آن شب یکی دیگر از شبهای سرد هاگزمید بود.من در یکی از کوچه های متروک دهکده در انتظار دیدن کسی ایستاده بودم.ساعت یک نیمه شب بود و برف تازه شروع به باریدن گرفته بود.در تاریکی چیزی تکان خورد مطمئن بودم که خودش است سایه اش بر روی دیوار آرام آرام حرکت کرد تا من توانستم صورتش را ببینم.نه اون فقط یه سگ ولگرد بود ای کاش می توانستم با فریاد زدن لرد را صدا کنم اما از ترس گرگینه های آن اطراف سکوت کردم.
شروعسال تحصیلی امسال مصادف بود با باریدن برفوسردشدن هوا که این غیرعادی بود ولی از اون جالبتر جمعی بود که درحاله ردشدن ازهاگزمیده متروکو رسیدن به هاگوارتز بوودن / ان ها عبارت بودن از یکسگ.یکگرگینه.یک خفاشو یک مرد جوون / انها وقتی به درهای مدرسه رسیدن فریادی رو شنیدن که گفت بلک.لوپین.پاتر و اسنیپ شما کافیه که فقطیک قدم جلوتر بیاین تا.........
اخيرا سال تحصيلي جديد شروع شده بود اما هري مانند انسان هاي مفلوك فرياد مي كشيدزيرا او هم اكنون از هاگوارتز به دليل شرارت اخراج شده بود... اودر هاگزميد سرد و متروك انتظار سگ عزيزش را مي كشيد كه قرار بود از دنياي مردگان به او ملحق شود!هري چشمانش را تنگ كرد و از ميان برف انبوهي كه باريدن گرفته بود هيكل عظيمي را ديد و از آسودگي چشمانش را بست و وقتي چشمانش را گشود گرگينه گرسنه اي را ديد كه دندان هايش در يك وجبي او برق مي زدند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شجاعت نترسيدن نيست.انجام دادن كاري است كه از آن مي ترسيم...
کلمات جدید گرگینه - فریاد - شروع - هاگزمید - سرد- سگ - فقط - انتظار - برف - متروک
هوا بسیار سرد بود و اولین برف زمستانی شروع به باریدن گرفت.دهکده هاگزمید بسیار خلوت بنظر میرسید و فقط صدای پارس سگی از دور سکوت حاکم بر آنجا را میشکست.آنجا در پشت خانه های هاگزمید در یکی از ساختمانهای متروکه مردی تنها نشسته بود.او لباس پاره ای بر تن داشت و در انتظار وقوع چیزی لحظه شماری میکرد. دیگه وقتش رسیده بود.با تمام توان فریاد میزد.زمان زیادی طول نمیکشید تا لوپین به یک گرگینه تبدیل شود.
پسرک سیاهپوشی از پلکان آهسته پایین آمد.چشمان سبزش از اشک خیس بود.تمام حاضرین در دادگاه به او لبخند میزدند اما پسرک هنوز از اتفاقی که چند ساعت قبل افتاده بود گیج بود.باورش نمیشد که بهترین دوستش با یکی از جادوهای ممنوعه مره باشد.هری آرزو میکرد که ای کاش هر چه زودتر از خواب بیدار شود و برا ی همیشه آنجا را ترک کند.
((دو چشم سبز مثله خیاره ....)) هنوز این کلمات تویه ذهنش بود.خودشم نمیدونست چطور اونو از بین برده (اخه اون روح بود) درهمین افکاربود که صدایی اونو از حالته گیجی دراورد و برگردوندش به همون دادگاه . سرش و بالا اورد که متوجه شد مرد سیاهپوشه اشنایی به او لبخند میزنه . سعی کرد از همون پایین یه جوری خودشو بالاتر بکشه تا قیافه ی مردو بهتر ببینه . یعنی اون دامبلدور ه که اومده تا اونو مثله همیشه با حقه هایه جادوییش ازاد کنه ازاین مخمصه ...یا شایدم خواب و خیال بود ...شایدم....
دادگاه آنروز شلوغ تر از همیشه بنظر میرسید.مردان سیاهپوش زیادی در حالیکه هر کدام کاغذ سبز رنگی را به دست داشتند در پایین سکو ایستاده بودند.همه بسیار وحشت زده بنظر میرسیدند.یکی از آنها با جادو صدایش را بلند کرده بود شاید صدایش زودتر از بقیه به گوش قاضی برسد.ساحره ای که انگار تازه از خواب بیدار شده بود با لبخندی که بر لبانش داشت خود را به جلو هل داد و شروع به صجبت کرد:جناب قاضی ما همهون گیج شدیم شما نمیتونین مارو مجبور کنید که هاگوارتز رو ترک کنیم.
هري گوشه دادگاه ايستاده بود و به اطرافش نگاه مي كرد، هنوز گيج بود يك لحظه فكر كرد داره خواب ميبينه . جادوگر سياهپوشي كه كنارش نشسته بود درحاليكه به كاغذ توي دستش نگاه ميكرد لبخند ميزد .ناگهان هري يك نور سبز رنگي رو ديد كه درست توي سينه جادوگر سياهپوش خورد و اون رو نقش زمين كرد . - آوداكداورا ! نفس هري توي سنيه اش حبس شده بود و نمي تونست به پائين نگاه كنه . يك لحظه احساس كرد كه كسي بازوش رو محكم گرفت وقتي نگاهش رو برگردوند قيافيه صميمي دامبلدور رو ديد كه بهش ميگفت ديگه وقت ترك كردن اون خاطره است .
بد عنق عزیز لطف کن طبق خواهشی که پروفسور کوییرل عزیز کردن کلمات مشخص شده رو با رنگی دیگر تایپ کن...ایندفعه رو بنده ویرایش کردم ولی دفعه ی بعد خواهشاً خودت بهش توجه کن!...باشد که رستگار شوی!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برادر حمید در 1384/7/26 19:29:06
دوباره مي سازمت هاگوارتز اگر چه بدون مدير خويش ستون به سقف تو مي زنم اگرچه با استخوان خويش