- ی فکری دارم رون.مگه امروز تولد هرمیون نیست؟
رون متعجبانه سرش را خاراند:
- آره خب هست که چی؟
- خوب میتونیم براش ی کادوی تولد بخریم پسر! اون مخ نداشته رو بکار بنداز ی خورده
رون اخمی کرد
- خیلی خب حالا!!تو هم پررو شدیا!!چی بخریم حالا؟؟
هری قهقهه زد
- وای رون ویزلی کبیر خشمگین میشود
و بعد با شیطتنتی معصومانه لبخند زد
- ی کتاب چطوره؟؟
رون گفت:
- محاااااااااااااااااااااله دیگه حالم از هر چی کتابه به هم میخوره
اما وقتی به هری نگاه کرد اخمی کرد
- تو منظورت این نبود که کتاب بخریم درسته؟
هری نیشخندی زد که رون را به یاد سیریوس انداخت رون موزیانه گفت:
- چی تو فکرته پسر؟؟
هری خنده ای کرد و او را به طرف مغازه حیوان فروشی کشاند..... ما میتونیم یک کادوی شیک بهش بدیم!!!
رون به فکر فرو رفت
-نمیدونم قیمت حیوون ی کم گرونه تو که میدونی هری.....
هری شانه دوستش را لمس کرد
-تو نگران اون نباش
رون که از خجالت صورتش به رنگ موهایش در آمده بود سرش را ب زیر انداخت هری وارد مغازه شد و دنبال حیوانی گشت که به درد هرمیون بخورد رون به دنبال هری وارد شد و به حیواناتی خیره شد که همه سعی در جلب توجه داشتند
نگاه هری به طرف یک جغد بسیار کوچک و بامزه جلب شده بود.رون به سمت هری رفت و نگاهی به جغد انداخت و گفت:
-این شبیه توپک سابق جینیه....آرنولد
هر دو خندیدند.و هری پاسخ داد:
-ولی بامزه اس باعث میشه حواس هرمیون برای یک ساعت از اون کتاب های تهوع اور دور شه
رون نگاهی به جغد انداخت و گفت:
-هی تو....نظرت راجع به کتاب و درس چیه؟؟
جغد هوهوی جیغ مانندی سر داد و پرهایش را ب هم زد...اگر جغد ها صورت انسانی داشتند میشد تصور کرد که اخم کرده است
رون گفت:
-به نظرم حالا که از کتاب زیاد خوشش نمیاد بخریمش
هری خندید
-میخریمش
و هر دو به سمت پیشخوان فروشنده رفتند
هری با لبخند پول جغد را پرداخت
ناگهان صدای فش فش بلند یک گربه و سپس نعره رون بلند شد
هری ب رون نگاه کرد
چته؟
رون نعره زد:
-مگه نمیبینی این گربه احمق پریده روی سرم و به گربه ای حنایی اشاره کرد که روی سرش بود.
هری قهقهه بلندی زد
- عاشقت شده رون
رون فریاد زد:
- خفه شو هری پاتر!
هری میخندید.
- بیا بریم
و به سمت درخروجی رفت رون با شدت گربه را به گوشه ای پرت کرد و به سمت در خروجی دوید
گربه دنبال انها امد رون که عصبانی شده بود با لگدی گربه را به آنسوی مغازه و به سمت پیشخوان پرتاب کردگربه فیشی کرده و دوباره خودش را روی رون انداخت رون ک در را باز کرده بود به وسط خیابان پرت شد و با سر از پله ها ب پایین پرت شد هر کس در آن اطراف بود به خنده افتاد.ساحره صاحب مغازه با عجله بیرون دوید و گفت:
-هی ...تو!!با اون گربه بیچاره داری چی کار میکنی؟؟
رون غر زد
- این هیولا رو از من دورکنید
هری در آن سوی کوچه ایستاده بود و از شدت خنده اشک در چشمانش جمع شده بود
صداها هرمیون را از کتاب فروشی بیرون کشید
- چ خبر شده؟
هری در حالی که میخندید گفت:
-رون...اون گربه....

وقتی هرمیون به آن سمت خیره شده و جلو رفت، گربه با دیدن موهای پرپشت و وزوزی هرمیون، فرار را بر قرار ترجیح داد.رون از کف کوچه برخاست و در حالی که غر میزد گفت:
- میخواستیم برای تولدت کادو بخریم
هری جغد را ب دستش داد
- ولی ظاهرا رون ی عاشق پیدا کرده
رون با عصبانیت گفت:
-خفه شو هری
هرمیون زد زیر خنده
- چ نازه
و جغد را نوازش کرده و به رون هری را در کوچه دیاگون تعقیب میکرد، خندید!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نسبتاً خوب بود. البته جای کار و خلاقیت داشتا. اما بحث خلاقیت ایجاد کردن خیلی جای کار داره و توی ویرایش پست های نفرات قبلی هم نوشتم. میتونی بخونی. به هر حال با ورود به ایفای نقش کم کم راه میوفتین.
موفق باشی.
تایید شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



)