جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

139 کاربر(ها) آنلاین هستند (103 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
136 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تئودور طلسمی را دفع کرد و فریاد زد:برید
وسپس جعبه را به سمت مورگان پرتاب کرد ، و دوباره مشغول به مبارزه شد.مورگان جعبه را گرفت و با ناامیدی به همراه دالاهوف و رودولف شروع به دویدن کردند.مورگان هم ناراحت بود و شتاب زده ، از طرفی باید ماموریت را به پایان می رساند و از طرفی نیز نمی توانست سایر مرگخواران را به حال خود رها کند.آنها در این ماموریت نقشی بالاتر از پشتیبان را بازی کرده بودند.
مورگان از حرکت ایستاد و در مقابل رودلف و دالاهوف نیز ایستادند.
دالاهوف در حالی که صدایش متعجب به نظر میرسید گفت: چرا ایستادی
مورگان شتاب زده جعبه را به دست دالاهوف داد و گفت: اونها دوام نمیارن ، تعدادشون کمه ، شما جعبه رو به دست لرد برسونید من بر می گردم.
دالاهوف برای لحظه ای ساکت ماند ، انگار در تفکر این بود که چه کار کند در آخر گفت:پس من هم باهات میام، ما با هم شروع کریدم و با هم ، تمومش می کنیم.
دالاهوف این را گفت و جعبه را به مورگان پس داد.هنوز مورگان جعبه را در دست نگرفته بود که صدای رودولف نیز از پشت سر به گوش رسید: پس منم میام.
و اینچنین شد که سه مرگخوار از راهی که آمده بودند بازگشتند.همچنان که نزدیکتر می شدند آشعه هایی که می توانستند ببینند نیز بیشتر میشد.منظره ی جنگ رداپوشان سیاه با معلمان هاگوارتز عجیب به نظر میرسید، مرگخواران با وجودی کمی تعداد تقریبا ، معلم ها را مغلوب کرده بودند.
سر و صدای دانش آموزان از قلعه ی هاگوارتز کر کننده بود.سه مرگخوار وقتی که به ردیف هم گروهی هایشان ملحق شدند ، در همان لحظه ی اول شروع به پرتاب اشعه کردند.
صدای سالازار به گوش رسید:پس چرا نرفتید؟
مورگان ترجیح داد جواب ندهد ، چرا که پاسخ دادن به این سوال برای یک مرگخوار، سخت بود.
درخت ها آتش گرفته بودند و دود سیاه تولید می کردند. مرگخواران تقریبا پیروز شده بودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
دگر سکوت پایان یافته بود و جای سکوتی لذت بخش را همهمه و وحشت گرفته بود.چند معلم به سرعت از در هاگوارتز به بیرون دویدند و در همین حال چوب دستی های خود را در اورده بودند.
چند طلسم از سوی مرگخوارن به طرف معلمان شلیک شد. بلیزطلسمی را به طرف یک زن پیر که احتمالا مک گوناگال بود شلیک کرد.اشعه سبز رنگ درست به قفسه سینه زن برخورد کرد و او را نقش بر زمین کرد.
رودولف و دالاهوف مرگان را پوشش میدادند و جلوی طلسم هایی را که بطرف مورگان شلیک شد را میگرفتند.
تئودور وسالازار هم هردو با هم به طرف دشمن پیش میرفتد و همچنان در حال مبارزه بودند.
بورگین در حال جنگ با هاگرید بود .هاگرید به خاطر جسه عظیمی که داشت طلسم ها کمتر رویش اثر میگذاشت.و این کار بورگین را سخت تر کرده بود.
در چند لحظه جمعیت زیادی به سوی مرگخواران شتافتند.و دیگر کار برای آنها سخت تر شده بود.همچنان مرگخواران در حال جنگ بودند.
سالازار با صدایی بلند به مورگان گفت:مورگان تو و دالاهوف و رودولف برید ما میمونیم و میجنگیم شما باید برید و ماموریت رو تموم کنید.
او در حال مبارزه با چند معلم و دانش آموز بود.ولی همچنان پا برجا بود و هر از گاهی چند نفر را نقش بر زمین میکرد.
بورگین بلاخره کار هاگرید را تمام کرده بود و داشت به کمک دیگر مرگخواران می امد.........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1386/2/23 19:27:37
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
و تنها سکوت نبود، صدای کوبیده شدن علف های خیس زیر پای سیاه پوشان و برخورد امواج آرام دریاچه با صخره ها، تنها صدایی بود که از دل سکوت در می آمد.
امّا، طعم لذت و لبخند شیطانی آن پیروزی، با واقعه ای ناگوار به تلخی زهر شد.
بی پروایی ِ مورگان الکتو در حرکت، باعث شد چند اتفاق همزمان رخ دهد؛ ابتدا، چشمان خواب آلود هاگرید، یک نظر به مردی افکند که با لبخندی حاکی از پیروزی و با اعتماد به نفسی کذایی، در محوطه قدم میزد و نقابش تنها یک چیز را نمایان می ساخت: یک مرگخوار.
و اما بعد از آن فنگ، سگ شکاری ِ هاگرید شروع به پارس کردن های متوالی کرد و چند لحظه بعد، با برخورد اشعه ای آبی رنگ با سگ، حیوان زخمی و بیهوش بر زمین افتاد...
سپس تئودر نات، موضوع خود را از کنار درب های دو لنگه ترک کرد و به سمت مورگان الکتو دوید و در حالی که جعبه سیاه رنگ را از دست او جدا می کرد، از مقابل اشعهء نورانی، جوشان و سفیدی که از سوی بلیز زابینی روانه شده بود پرید.
بوی علف سوخته و دود، تمام محیطِ درگیری را در بر گرفته بود و بعد از چندی، تنها صدای کمانه کردن چند اشعه و گرمای عبور آن، تبدیل به تنها راه های زنده ماندند در آن مه مرگبار و نورانی بود.
صدای فریادی بلند از سوی نیمه غول، برخورد شش اشعهء نورانی از هر طرف به او و هو هوی مداوم جغد ها، سکوت را شکست و در عین حال درگیریِ اصلی شروع شد.
صدای فریاد دانش آموزان و معلمان، روشن شدن فانوس ها و باز شدن پنجره ها، همه حاکی از این بود که شبی طولانی در پیش است.

قلعه بیدار شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1386/2/23 17:07:44
[b]The sun enter
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگان به آرامی در چوبی وصیقلی تابوت که اندکی خاک گرفته بود را بلند کرد و باز نمود.بدن دامبلدور با وجود پوسیدگی ، همچنان در تابوت دراز کشیده بود، دیگر عینک بر چشم نداشت و لبخندش نیز دیگر همچون همیشه، بر لبانش نبود ، لباس سفیدرنگش چریکده بود .
مورگان با خود زمزمه کرد: هر جایی از بدنش...
و سپس خنجر را چرخاند و به سمت انگشتان دست جسد دامبلدور برد و با مهارت مشغول به بریدن شد.

درست چندین متر آن طرف تر ، درجایی که بلیز و بورگین انتظار می کشیدند. ناگهان صدای پارس سگی را از داخل کلبه شنیدند و متعاقب آن صدای لرزش کوچک سطح خانه. دو مرگخوار فهمیدند که چه اتفاقی افتاده، هاگرید بیدار شده بود و حالا نوبت آنها بود که اوضاع را آرام کنند.

لحظه ای در کلبه باز شد و هاگرید از چهارچوب آن وارد شد.
هیکل تنومند یکراست به سمت جایی که بورگین مخفی شده بود حرکت کرد،بورگین میدانست که دلیل نزدیک شدن هاگرید چیست.آن غول دورگه به قصد نوشیدن آب از بشکه ی کنار بورگین آمده بود.
بورگین ناسزایی گفت و و به حالت نیم خیز شروع به دور زدن خانه کرد، و درست به موقع به آنسوی دیوار رسید ، چرا که هاگریدمتوجه حضور او نشد.
بورگین نفس راحتی کشید و زیرلب گفت: اگه این کار نیاز به سکوت نداشت در جا این نره غول رو خلاص می کردم....
***


مورگان و دالاهوف در زیر شنل نامرئی از کنار مقبره ی تعمیر شده عبور کردند چشمان مورگان از خوشحالی می درخشید چرا که استخوان انگشت دامبلدور را در جعبه ای سیاه رنگ حمل می کرد و این یعنی یک پیروزی کوچک.
او در تمام مدتی که انگشت دامبلدور را جدا می کرد لبخند بر لب داشت و این لبخند پس از آن ،یعنی زمانی که مقبره را با جادوی مخصوص تعمیر می کرد بر روی لبانش پایدار مانده بود.افتخار مرگخواران به زودی تکمیل میشد...زمانی که تاریکی قدمی بر میداشت کسی نمی توانست آن را متوقف کند.

دالاهوف مدتی پیش ، با اتمام کار مورگان، علامت اسکلت روی دستش را لمس کرده بود و حالا تمامی مرگخواران ، به طرف مقصدی معین حرکت می کردند،به طرف دروازه، قرار آنان آنجا بود.
دالاهوف اطمینان داشت که ماموریت به درستی انجام می شود.
وجای نگرانی نیست.او با خیال راحت به ساختمان سنگی هاگوارتز نگاه می کرد،هاگوارتز را سکوت فرا گرفته بود انگار حتی جانوران نیز متوجه مهم بودن ماموریت مرگخواران شده بودند چرا که آنها نیز صدایی نمیدادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1386/2/23 15:58:21
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1386/2/23 16:13:52
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 12:17
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ صدایی بگوش نمیرسید...سکوتی وهمناک فضارا اشغال کرده بودومهی سردوسنگین زمین وآسمان رابهم پیوندزده بود.
هیچکس بیدارنبودتا ببینددراطراف مقبره دامبلدورچ اتفاقاتی درحال روی دادن است...مهی سردوسنگین حیاط قلعه رافراگرفته بودوهیچکس حتی اگرهم بیدارمیبودتوانایی دیدن اتفاقاتی که درحال وقوع بودرانداشت!!!
بلیزوبورگین درحالی که چوبدستی های خودرابدست داشتند دردوطرف کلبه هاگریدآماده نشسته بودند,انها دستورداشتندبه هرترتیب که شده مانع دخالت آن نیمه غول بی شاخ ودم شوندولی از قرارمعلوم مشکلی وجود نداشت
چون خرناسه های هاگریدتاکیلومترها آنطرفترمیرفت ونشان ازاین داشت که غول بیشاخ ودم به خواب عمییق فرورفته است وفعلا خیال بیدارشدن ندارد!!!
سالازاروتئودور درگوشه ای مخفی شده بودند...باجادو چمنهای قلعه انهاراازدیددیگران پنهان میکردولی آندو اندکی خیالشان راحت بود...نیمه شب هم گذشته بودوهمه درخواب سنگینی فرورفته بودند,دروازه مدرسه به گونه ای جادوشده بودتاآنها بتواننددرون مدرسه رابراحتی ببینندتادرهرصورت کاملا آماده باشندولی بجزعبورهرازگاهی ارواح هیچ حرکت دیگری به چشم آنهانمیخورد...مدرسه وماموریت آنهادرامان بود!!!
رودولف ودالاهوف وظیفه نسبتاسنگیتری برعهده داشتند,سنگینی شنل نامرئی وسنگینی مسئولیتی که برعهده آنهابودچندبرابر دیگران به آنهافشارمیاورد,زیرشنل بشدت گرم بودولی برای آنها هیچ اهمیتی نداشت,آنها دستور داشتندتاازمورگان محافظت کنند,انهاوظیفه داشتند جلوی هراتفاق ثانویه ای رابگیرند,آنهادرحالی که ازسنگینی شنل نامرئی به سطوح آمده بودندبادقت به همه جای حیاط نگاه میکردند,هیچ حرکتی حتی حرکت سبک برگی براثرباد از نظرآنها پنهان نمیماند...دراصل این وظیفه انهابود که نسبت به هرحرکتی واکنش نشان بدهند!!!
رودولف درحالی که چوبدستی خویش رابدست داشت برگشت وبه مورگان خیره شد,مورگان روبروی مقبره دامبلدور ایستاده بودوبه مقبره نگاه میکرد,نه برای تحسین ونه برای اندوه ازدست دادن دامبلدور,اویک مرگخواربود ومرگ دامبلدوربرای همه آنها شیرین ودوست داشتنی بود
رودولف دوباره برگشت وبه سمت دیگری ازحیاط رفت,او اطمینان داشت که دالاهوف کاملا مراقب مورگان است وهیچ حرکتی ازچشمش نهان نخواهدماند...اووظیفه داشت حیاط رادرجستجوی هرعامل تهدیدکننده ای بگردد!!!
-مورگان...همه چیزمرتب است...میتوانی شروع کنی!!!
مورگان به فضای خالی کنارش نگاه کرد,اومیدانست دالاهوف درست کناراوایستاده درحالی که شنل نامرئی تمام بدنش راپوشانده بود...مورگان نفس عمیقی کشیدوبعد گوی بلورین توخالی راکه لردبه اوداده بودازجیب ردایش بیرون آورد,لرددرون این گوی معجون خاصی ریخته بودکه برای هدفش مناسب وضروری بود...مورگان دقیقا نمیدانست لردچه هدفی درسرداردولی احتیاجی به دانستن نداشت,دراصل اونبایدازکارهای لردسردرمیاورد!!!
لردسرورش بودواوهماننددیگرمرگخواران افتخارداشت دستورات اورااجراکند...اوفقط بایددستورات لردرابدرستی اجرامیکرد!!!
-بهتراست زودترشروعش کنی...شایدکسی بیاید...
مورگان چوبدستی اش رابیرون آوردوبه سمت مقبره دامبلدور گرفت ونفرینی راکه سرورش به او آموخته بودروی مقبره اجراکرد...مرمرهای سفیدمقبره بدون هیچ صدایی به هزاران تکه تقسیم شدندوروی زمین ریختند,حالا خاک نرمی که روی تابوت اوراپوشانده بودجلوی چشمان مورگان قرار داشت...مورگان مقداری ازخاک مقبره رامطابق دستورلرد داخل گوی بلورین ریخت وبعدطلسم دیگری رااجراکرد...اینبار خاکهای مقبره بیرون ریختندوبعد تابوت باشکوه چوبی دامبلور نمایان شد...مورگان لبخندی زد وخنجرظریفی راازجیبش بیرون آورد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف در 1386/2/23 13:51:53
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 05:09
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا آن ماجرای مرموز شروع شده بود...
****************************
شب عالمگیر شده بود و تاریکی پرده سیاهش را بر هاگوارتز گسترانده بود/گوئی قصد داشت برای پیروانش استتاری فراهم کند.
بلیز/بورگین/سالازار/تئودور/رودولف/مورگان و دالاهوف به آرامی از لای شکاف در اصلی و بزرگ و پر ابهت هاگوارتز به داخل آن وارد میشدند...همه چیز پیش بینی شده بود آنها باید مانند نیروهای واکنش سریع اقدام میکردند برنامه ریزیها هماهنگ شده بود اولین قدم اصلی پیدا کردن راهی برای نفوذ به داخل هاگوارتز بود اینکار به راحتی انجام شده بود زیرا مرگخواران میتوانستند فیلچ را در کافه همیشگی اش در هاگزمید بیابند و تنها با طلسم فرمان مختصری او را وادار کنند که نصف شب بعد از به خواب رفتن همه و چک نهائی درها و گوشه و کنار هاگوارتز توسط هاگرید بیاید و درو نیمه باز بگذارد.
فیلچ مانند خدمتکار بسیار بسیار مطیعی به چشمهای بورگین که طلسم فرمانش توسط او انجام میشد نگاه میکرد.
_فیلچ عزیز شرمنده ولی تو دیگر به کار ما نمیائی/خوب بخوابی!آواداکداورا!
وظایف تقسیم شده بود:
_بلیز و بورگین در آستانه در کلبه چوبی هاگرید گوشه ای مخفی شدند تا اگر آن غول بی شاخ و دم از خواب برخاست و متوجه قضیه شد و خواست دخالتی بکند در همان دم خروجش از کلبه قضیه را در نطفه خفه کنند...
_سالازار و تئودور در دو سمت چپ و راست در سر به فلک کشیده و دو تیکه ورودی سالن عمومی به داخل حیاط در میان سبزه ها استتار کردند تا اگر کسی خواست وارد حیاط بشود اجازه هیچگونه عکس العملی بهش ندهند تا بقیه از قضیه مطلع نشوند...
_رودولف و دالاهوف شنل های نامرئیشان را بر سر کشیدند و در گوشه و کنار تجسس میکردند تا در صورت بروز هر مشکلی برای بچه ها و یا اتفاق خاصی دیگر با استفاده از امتیازشان یعنی از نظر نامرئی بودنشان خلق الساعه وارد عمل شوند و مجال تحرکی به جانداری ندهند!
_مورگان هم به سمت قبر آلبوس در چند صد متری کلبه هاگرید پیش میرفت تا بخش اصلی ماموریت را انجام دهد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مقبره ای سفید...مقبره ای که مثل مهتاب میدرخشید...هوا تاریک بود ...آسمان پوشیده از ابرهای سیاه بود... قطرات نم نم باران زمین را نم کرده بود... مقبره درست در وسط فضایی پوشیده از چمن و در کنار قصر بزرگ هاگوازتز که با برج های بلند و مکرر خودنمایی میکرد و دریاچه ای تیره و وسیع... میدرخشید... مقبره ای که متعلق بود به آلبوس دامبلدور! نام او بزرگ روی سنگ مقبره حکاکی شده بود... و تاج گل سفید و کوچکی روی آن بود که هری پاتر عصر گذشته روی آن گذاشته بود به نیت احترام...

صدای خش خش بلند درختان سر به فلک کشیده جنگل ممنوعه مکررشنیده میشد... گاه گاهی صدای زوزه ای از جنگل ممنوعه منعکس میشد... قلعه در خواب بود... کمی آن طرف تر کلبه ای کوچک چوبی بود درست در انتهای راه وردی به قلعه و در مجاور جنگل ممنوعه که نوری از پنجره های آن سو سو میزد..که ناگاه خاموش شد... حالا حتی هاگرید...شکاربان هاگوارتز هم که یک دورگه غول و انسان بود به خواب رفته بود...
جغد ها با چشمان روشن خود حالا به تعداد زیاد در آسمان پرواز میکردند طوری که انگار چیزی در جنگل ممنوعه آنان را به وحشت انداخته بود...
شب عجیب و مرموزی بود...برای به وقوع پیوستن یک حادثه مرموز هم که قرار بود در آن شب انجام بشود... کاملا در ارتباط بود گویی که انگار زمین آسمان هم از حادثه ای که قرار بود رخ دهد آگاه بود... که این گونه تغییر کرده بود...
شاید سناتورها که در پیشگویی خود را برتر از همه میدانستند هم این واقع مرموز در این شب مرموز را پیشگویی کرده بودن زیرا تعدادی از آنها هی از جنگل سرک میکشیدن که ببیند چزی که برای خود پیشگویی کردند کی به وقوع می انجامد... و حالا به نظر بهترین زمان ممکن بود...

نور سبز رنگی از وسط جنگل ممنوعه به هوا رفت و در بالای مقبره پخش شد ونشان سیاه و شوم رو ایجاد کرد که آسمان پر ابر سیاه را روشن کرده بود وماری که از دهان جمجمعه ای بیرون میخزی را نشان میداد... سناتورها با دیدن نشان سیاه به جنگل ممنوعه گرختن و حالا آن ماجرای مرموز شروع شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 25 فروردین 1386 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی شما دو تا ...
هری و جینی با فریاد هرمیون از جا پریدن و هرمیون در همان حال که یک دست به کمر زده و با دست دیگر با جادو نوارهای رنگی را بر فراز سر آنها معلق نگه داشته بود به آن دو نزدیک شد. با یک پا بر زمین ضرب گرفت و پس از آنکه هوا را با ناراحتی از بینی بیرون داد، گفت:
- معلوم هست چیکار میکنین؟
هری در حالی که با نگرانی به انبوه کاغذ ها بالای سرشان چشم دوخته بود، گفت: اِ ... ما ...
جینی بالافاصله گفت: داشتیم استراحت می کردیم
- می تونم بپرسم چی شما رو خسته کرده ؟
هری و جینی نگاهی به یکدیگر انداخته و سپس با احساس ندامت به دیوار و سقف مقابل خود چشم دوختن که تزئیناتش ناتمام مانده بود.
- اِ خب ...
هرمیون بی آنکه منتظر دفاع هری باشد، که با وجود من و من هایش به نظر می رسید چیزی برای گفتن ندارد، چوب دستی اش را که رو به بالا نگه داشته بود به آرامی پایین آورد و با باطل کردن جادو اجازه داد کوه کاغذ و زلم زیمبو ها بر سرشان فرو بریزد. او گفت:
- خستگیتون که در رفت اینها رو هم درست کنین.
و سپس به سوی نویل رفت که صورت گردش در اثر تلاش برای باز کردن گره گور چن نخ زر سرخ شده بود.


ادامه دارد ...

...........................................................


- هری ... !
- آ .. آ ... آی
فریاد رون و سپس هری که صدای تلاپ سنگین و جیرینگ جیرینگ حبابهای شیشه ای زیر او بدرقه شان کرد، همه را هراسان ساخته و موجب شد دست از کار بکشند و با نگرانی به هری چشم بدوزند که با چهره ای در هم رفته در میان توده ای از شیشه های خورد شده که بخار ازشان بر می خاست، ولو شده بود و کمرش را می مالید.
- اوه متاسفم
جینی چشم غرّه ای به رون رفت و هری گفت:
- می تونی دفه بعد که باهام کار داشتی بیایی پیشم و آروم صدام کنی !
با کمک جینی که پیش امده و دستش را گرفته بود از جا برخاست و با دیدن چهره ی هرمیون ادامه داد:
- چیزی نیست هرمیون حالم خوبه !
- ولی ... حبابها
هری غافلگیر به زیر پای خود نگاه کرد و جینی با خشم گفت:
- رون ... ببین چیکار کردی
رون در حالی که تا بناگوش سرخ شده بود با دستپاچگی گفت:
- چی ز ... چیزی نشده، الان درستشون میکنم !
و مضطرب نگاهی به هرمیون انداخت که به یاد تلاشش برای تهیه معجون درخشان هفت رنگ در شرف گریستن بود.
- پس بی زحمت بخارشون رو هم از هوا جمع کن
جینی به فضای اطرافشان اشاره کرد که به لطف بخار های رنگین هر لحظه به رنگی در می آمد.
نویل زیر چشمی نگاهی به هرمیون انداخت و آهسته پرسید:
- سمی نیستن ؟!
آهی کش دار آمیخته به " نه " از جایی که هرمیون ایستاده بود به گوش رسید و او ادامه داد:
- ولی بهتره پنجره ها رو باز کنید، روی پوست بی تاثیر نیست.
دستانش را پیش آورد، هم اکنون همه به راحتی می توانستند درخشش رنگها را بر روی پوست دست او ببینند. غمگین گفت:
- روغن مادام پامفری تاثیر چندانی روش نداره !
نویل بلافاصله به سوی دو پنجره بسته اتاق رفت و پس باز کردن آنها هراسان به بازتاب تصویر چهره خود در پس شیشه کدرشان نگاه کرد ...

ادامه دارد !

...............................................


- دابی !
بی تردید صدایی که پس از مورد خطاب قرار دادن نام یک جن خانگی که همچون سیستم حساس صوتی بر روی قفل های مشنگی کار می کند، به گوش می رسد؛ صدای شترق بلند ظاهر شدن آنها در برابر اربابشان است و دابی جن خانگی آزاد، همواره گوش به زنگ و در انتظار شنیدن این تُن صدای خاص و عزیز بود تا بلافاصله در برابر " هری پاتر قربانش " ظاهر شود !
هری تنها بر لبه تختش در خوابگاه نشسته و به مقابل خود جایی که انتظار داشت همچون گذشته دابی در آن نقطه ظاهر شود، چشم دوخته بود. ولی اینبار بر خلاف تصورش صدای شترق آشنا از پشت سرش به گوش رسید که موجب شد از جا پریده و سراسیمه به سوی تخت برگردد و شگفت زده به دابی چشم بدوزد که بر روی آن ایستاده بود و به نظر می رسید قادر به حفظ تعادل خود نیست. چشمهای درشت دابی در چشمخانه به گیجی می رقصید و در حالی که دستش را بر روی سرش گذاشته بود سعی کرد تا آنجا که می توانست خم شود، ولی این کارش باعث شد آن اندک تعادل را هم از دست داده و با سر از روی تخت بر زمین بیافتاد.
هری در حالی که او را بلند می کرد با نگرانی پرسید:
- حالت خوبه دابی؟!
- بله هری پاتر قربان ...
دابی نگاهی به هری انداخت که از این پاسخ ناخوشنود بود. بنابر این آن را تصحیح کرده و به آرامی گفت:
- نه … هری پاتر قربان.
- چه اتفاقی افتاده ؟
دابی شرمگین پاسخ داد:
- شما نباید نگران دابی باشید قربان
- آه دابی بگو ببینم چی شده، باز با کریچر دعوا کردین ... ولی مگه من شما رو از این کار منع نکرده بودم، تو رو نمی دونم اختیار کارهای تو دست خودت هست، ولی اون باید ...
- هری پاتر قربان، اون از آسیب رسوندن غیر عمدی منع نکردین و اون ...
هری با پی بردن به حقه ی کثیف کریچر شگفت زده به دابی نگاه و خشمگین جمله او را کامل کرد:
- و اون از هر فرصتی برای این کار استفاده میکنه
دابی سرش را پایین انداخت و هری اینبار با صدای بلند نام کریچر را به زبان آورد. پیش از آنکه بار دیگر غافلگیر شود، بلافاصله از روی تخت برخاسته و ایستاد. کریچر نیز به همان ترتیب ظاهر شد با این تفاوت که چهره اش از کینه ای عمیق در هم رفته بود، پیش از آنکه بگوید " با من کار داشتید، ارباب " برای ساختن زاویه سی درجه از قامت نحیف خود، خم شد. هری گفت:
- کریچر … خوب به حرفام گوش بده، از این به بعد تو و دابی و هر جن خونگی دیگه ای حق ندارید به عمد یا غیر عمد و یا به هر نحو قابل تصوری به هم آسیب برسونید … فهمیدی
با وجود نفرت و حس سرپیچی عمیق کریچر تعظیم کرد و نه چندان آهسته گفت:
- دو رگه کثیف
دابی گرفتار بین دو احساس، برای اطاعت از خواهش ارباب خود خواسته اش با وجود نیاز شدید برای مجازات کریچر، خودش را با صورت روی تخت انداخته و شروع به دست و پا زدن کرد.
- آروم باش دابی !
هری به سرعت دابی را برگردانده و در حالی که به کریچر چشم غرّه می رفت، گفت:
- می تونی بری کریچر
با رفتن او هری با ملایمت رو به دابی گفت:
- دابی می تونم خواهشی ازت بکنم
- هری پاتر قربان می تونه هزارتا خواهش بکنه … دابی همش رو انجام می ده قربان
- ممنونم دابی … اِ … راستش تولد یکی از بچه هاست، می خواستم بدونم ممکن یه کیک تولد برای … برای تقریبا ده نفر درست کنین
چشمان دابی درخشید و در حالی که شادمان دستانش را به هم می کوبید، گفت:
- البته قربان … برای کی می خواین قربان
- تقریبا دو روز دیگه
دابی در همان حال که تا سر زانو خم شده بود، غیب شد و هری آسوده از انجام وظیفه ای که بر عهده اش گذاشته بودن خود را طاق باز به روی تخت انداخت و در خیال به روز جشن و نحوه بر گزاری آن فکر کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این نیز بگذرد !
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 13 بهمن 1385 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
همين الان هدويگ كه الان اينجاست الان بهم خبر داد كه الان قراره الان از پيام امروز بيان مصاحبه كنن باهامون!

مرلين: كي؟؟
اسپروات: الان!

مرلين قبل از اينكه هيچ حركتي انجام دهد چوبدستي اش را بيرون آورد و ريشش را غيب كرد تا ديگر مورد سواستفاده سوژه اي نشود! سپس با حالتي ذوق ناك گفت: جدي ميگي؟؟ آخ جان جان جان! معروف شدم!‌ معروف شدم! :banana:

همه ارزشيان متحصن: واي واي چه بي پي جي كي رولينگ!‌

مرلين بعد از اينكه با يك ضربه اسپرواتي بر درخت پشت سرش نقش بست و با كاردك جمعش كردند موبايل خود را بيرون آورد و شماره اي را گرفت: ياور خودتي؟ همين الان با ميتي ميپري ميري چهار تا كاميون آفتابه قرمز مياري همينجا كه من هستم! چي؟ من كجام؟ مگه شمارم نيفتاده؟! اين سيستم جديد مخابراته بهش ميگن EEE يه چي تو مايه هاي اس ام اس! صاب موبايل هر جا باشه رو نقشه نشون ميده. فقط با 150 گاليون! داشتم چي ميگفتم؟ ها بدو بدو الان گزارشگرا ميرسن! بهترين وقت واسه تبليغاته!


----------

دو روز بعد!

---------


متحصنان از گرسنگي و تشنگي و بي غذايي مجبور به خوردن چيزهايي شدند كه نبايد، و اين در حالي بود كه نه از خبرنگاران پيام امروز خبري شد و نه از حتي يك رهگذر خشك و خالي!

مرلين رو به متحصنان گفت: داشتم ميگفتم. گيلدي رو به زور تبعيدش كردن! به زور هم برش ميگردونن! ما تعيين ميكنيم! ما ميزنيم! ما همه كار ميكنيم! هدويگ بپر برو ببين اين خبرنگارا چي شدن؟

هدويگ بال بال زد و رفت. فردايش بازگشت

- هوو هوو هوو هواووا!!

- نميگيرم چي ميگي؟ تو راهن؟ نزديكن؟ ايول!

- هوووووو!!

- خوب بابا پشت همين تپه هن؟ بچه ها آفتابه ها رو پياده كنين!

يك نفر هدويگ را قاپيد و به آشپزخانه صحرايي (شامل چند قطعه چوب داخل يك عدد توالت فرنگي + مقاديري آتش) برد تا غذايي بپزد دور هم بخوريم.


======

سه روز بعد!!

======

رژيم لاغري تضميني! با ما تحصن كنيد! لاغر شويد! لاغري در يك هفته! نمونه: پروفسور اسپروات قبل از تحصن، پروفسور اسپروات بعد از تحصن!


ديگر غذايي در آن اطراف نمانده بود.

دستشويي عمومي كنار جنگل ممنوعه عاري از هر گونه مواد خوراكي و غيرخوراكي شده بود.

به ناگاه چشمان مرلين به فردي آشنا افتاد كه از كلبه هاگريد بيرون آمد و به سمت هاگوارتز در حركت بود:


- اوووهووي!! اون كه گيلدي خودمونه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/11/13 1:11:38
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/11/13 1:15:44
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 12 بهمن 1385 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین با غرور سرش را از طوماری که در امتداد ریشش پایین آمده بود,بالا آورد!ولی تحصن کنندگان همچنان گنگ او را نگاه میکردند.یکی از آنها بالاخره به حرف آمد و گفت:
-گیلیدی کیه؟
مرلین در فکرش به خود گفت که از اعضای ارزشی بیش از این نمیشود انتظار داشت و سعی در ارائه توضیحی داشت که ناگهان صدای هو هویی از پشت جمعیت برخاست.در این لحظه مرلین انتهای ریش خود را از جیب خود درآورد و به عنوان نانچینکو آن را به صورت متحصنین می کوبید تا به منبع تولید صدا برود آنها نیز به محض استشمام بوی خوش آن از حال می‌رفتند .مرلین در کمال ناباوری توپی سبز را دید که در مرکز آن دایره ای سفید به چشم می‌خورد.صدای هوهو از آن توپ سفید بود.مرلین با احتیاط جلو رفت و خواست به آن دست بزند که ناگهان توپ سبز رنگ تکانی خورد و با داد فریاد گفت:
-چی کار میکنی مرلین؟
ریش مرلین به حالت معکوس سیخ شد و در حالی که در پشت ریش خود پنهان شده بود گفت:
-یا ریش خودم!!!تو کی هستی؟
-مرلین منم اسپی!یه جاسوس گرفتم!!هدویگ اومده بود بالای درخت نشسته بود داشت به حرفات گوش میداد.
پس از صاف شدگی دوباره ریش مرلین,تمامی حضار به همراه مرلین سعی بر این کردند که اسپراوت را متقاعد کنند که هدویگ از خود آنها هست و او را آزاد کند.هدویگ که پس از سه ساعت محبوس شدن در چنگال گوشتالود اسپی شبیه توپ باقی مانده بود سرانجام از هو هو دست برداشت.
پس از آن,مرلین و هدویگ به عنوان سردسته متحصصین به طرح ریزی نقشه‌های پلیدانه خود و چگونگی تحمل هوای سنگین و عطرآگین آن پرداختند.پس از ساعتی مرلین شروع به دادن دستورات به افراد کرد:
-هدویگ بشین بالای درخت نگهبانی بده,اسپراوت را در ورودی در محکم کیپ کنید تا عوامل بیگانه وارد نشوند. بونگا بونگا تو دستشویی ها را نظافت کن که وقتی خبرنگاران آمدند اینجا تمیز باشد...
- ولی باکومبا باکومبا من مهمان هستم!
-حرف نباشد..کاری که گفتم انجام بده وگرنه از گروه اخراج هستی(مرلین لحظه ای صبر کرد تا طعم اقتدار هیچ وقت نداشته را تجربه کند.)...بینز تو هم هوای عطرآگین اینجا را در خود محبوس کن تا در طول این مدت زیاد بهمان فشار نیاید.بقیه اعضای گرامی شما هم لطف کنید و بیایید اینجا کنار هم بنشینیم..آره خوبه....تحصن می‌کنیم‌م‌م‌م!!!
در این هنگام مرلین به یاد این موضوع افتاد که هنوز اکثر تحصن کنندگان گرامی گیلیدی را نمی‌شناسند.سعی در تفهیم این مورد را داشت که ناگهان هدویگ هوهویی کرد و آهسته به اسپراوت موردی را گفت.همه در اضطراب بودند و نفسها در سینه حبس شده بود تا ببینند چه مشکلی پیش آمده است.در این لحظه اسپراوت گفت:
-----------------------------------------------------------------------
هر کی گفت من چی گفتم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/11/13 0:41:25
فریا

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.