جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  252 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
رون كه دوباره رگه غيرتش بالا زده بود با عصبانيت گفت:تو به هر ميون چي كار داري؟به تو ربطي نداره اون كجا و باكيه
انتونين از تعجب اين شكلي شد
پيتر:رون ول كن اون كه حرفي نزد
ودست رون و كشيد و همگي بيرون از كافه رفتند
پيوز:ما كه اومديم بيرون من نوشيدني مي خوام
فرد:گريه نكن پيوز بابا.بعدا برات ميخرم باشه؟به شرطه اين كه قول بدي روح خوبي باشي
پيوز:
هرميون:هي اون جا رو نگاه كنين
پنج شش نفر داشتند به انها نزديك ميشدند
همه اين شكلي اماده ي دفاع بودند
پيتر:اوباشي هاي عزيز تا چند دقيقه ديگه همه بوقيم! توراحت باش پدر خونده برو حالتو بكن
پيوز:احساس ميكنم تو بهشتم من چرا اين شكلي شدم :angel:
فرد:تا چند دقيقه ديگه اين شكلي ميشي
هرميون:رون نگاه كن اون نيكلاسه
رون:نگاه كن انقدر بوقه كه از فاصله ي بيست كيلومتري معلوم ميشه.
هرميون:شما ها تا حالا كجا بودين؟
ويكتور:طوري حرف ميزني انگار ما بيكار بوديم
رون:ميشه بگين چي كار ميكردين؟
كينگزلي:ماموراي وزارتخونه!نميدونم از كجا پيداشون شد
نيكلاس:نصفشون بوقيدن اون نصفه هم خواستند ما رو بوق كنند از دستشون فرار كرديم
رون:اه اه!اين چيه پوشيدي؟چه رنگيه؟
نيكلاس:بي كلاس الان بنفش تو مده تو نمي فهمي اين اخره كلاسه
پيوز:سلام بووووق!بووووقي!اها بيا.... با هم ....ايول..
كينگزلي:اين چشه؟پدر خونده زده به سرش؟
رون:به نظر من كه از قبل خيلي تغيير نكرده
هرميون:پيتر!سريعتر الان چارلي شون ميرسن
پيتر:اگه راست ميگي تو بيا پيوز رو بيار مثلا روحه چقدر سنگينه
نيكلاس:چارلي هم بوقيد
ويكتور:فكر كرديم شما تو كافه اين رفتيم اونجا فهميديم تازه از اونجا در اومدين چارلي هم دنبالتونه
كينگزلي:از پشت بوقشون كرديم
رون:اين چارلي هم روانش پاك شده!بعضي موقع ها فكر ميكنم زيادي با پرسي گشته مغزش معيوب شده
هرميون:هي پيتر مواظب باش!
پيتر محكم افتاد زمين
پيتر: فكر كنم بوقيدم
پيوز:هوي!اين جا چه خبره
كينگزلي:واي !فكر كنم نوبت پيتر شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلي شكلبوت در 1387/1/11 12:54:56
ویرایش شده توسط كينگزلي شكلبوت در 1387/1/11 12:58:46
Re: ���� ���� �� ��� �ѐ!
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد روی زمین ولو شد و شلوارش جر خورد
پیتر فریاد زد :رون احمق میشه بگی که چرا برای تصرف هاگزمید ادم عاقل باید از طلسم شلوار جر ده استفاده کنه ؟
رون گفت : چون که ...ا..چیزه
مردی که شلوارش جر خورده بود از روی زمین بلند شد و در حالی که سعی می کرد زیر شلواریش پایین نیفتدد از جلوی چشم خانم ها کنار رفت

نبرد همچنان ادامه داشت...

رون سعی می کرد با رنگ های موی سر مشکی کن مبارزه کند و پیتر هم که جو گیر شده بود فریاد می زد: بلاخره هاگزمید رو به تصرف در میارم

پیوز به او زیر چشمی نگاه کرد و درست در همین لحظه یک صدای مزخرف فریاد کشید : اکسمانوتیونس

پیوز رو زمین افتاد پایش بشدت درد می کرد سعی می کرد که..اوه خاطرات ذهنش همه در حال پاک شدن بود ..هیچی بیاد نداشت..او که بود ؟ در این جا چه می کرد؟

با سرعت از جایش بلند شد و فریاد کشید : هی! من اینجا چی کار می کنم؟ من نوشابه ی کره ای میخوام!

پیتر در حالی که سعی می کرد جو گیر بودنش رو سرکوب کنه گفت : پیوز بلند شو تو مثلا رئیس دسته ای

پیوز که اکنون طلسم فراموشی روذهنش اثر بجایی گزاشته بود گفت : اخ جوون من همیشه دوست داشتم رئیس اشپز ها باشم

رون :
پیتر :

همان صدای مزخرف که پیوز رو روی زمین شپلخ کرده بود گفت : سلام بچه ها.!! فکر کنم ..من رو می شناسید .!!! رئیس اصلی دهکده : چارلی ویزلی فکر کنم دیگه شکست خوردید و بهتره جل و پلاستون رو جمع کنید با رئیستون برگردید به شهرتون! ها؟

رون و پیتر : بقیه ی اعضای اوباش کجان؟

بارتی فریاد زد : من اینجام زیر میز می ترسیدم قایم شدم اخه هیکل اون اقائه خیلی بزرگ بود

پیتر :بفیه چی؟

بارتی گفت : رفتند به چمنزار بغلی اخه می دونی چی شد؟ نه نمی دونی چی شد ! اون ها رفتند چون می ترسیدن از این اقا خوشکله

پیتر در حالی که به غروب زیبای افتاب نگاه می کرد گفت : حالا چه غلطی کنیم ؟

رون گفت : هیچی !

پیوز گفت : من خرگوش کباب شده می خوام

چارلی فریاد کشید : و اکنون من و انتونین همه ی شما اوباش را برای همیشه از این کافه بیرون می کنیم

کافه بشدت تاریک بود چراغ ها همه از شدت دوئل اوباش سوخته بودند ولی درست در زمانی که رون و پیتر و بارتی پیوز رو روی شونه هاشون گزاشتند تا برای همیشه هاگزمید رو ترک کنند ،یک نفر از پشت تاریکی بیرون اومد، او سیگاری در دست داشت ناخن های بلند لاک زده اش که روی اون ها طرح اسکلت دیده میشد تا نزدیکی صورت چارلی امد : هی {در حالی که ناخن هایش را تکان می داد }فکر کنم هرمیون رو فراموش کرده باشی !

انتونین با وحشت گفت : اون گرنجره..جز اوباش هاگزمید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: شنبه 10 فروردین 1387 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتر میره به طرف هاگرید که کلش رو پس بگیره ، اما هر چقدر که می گرده هاگرید رو پیدا نمی کنه ...
- هاگرید....هاگر.... هاگر ، من کلم رو میخوام ....
اما پیتر هر چقدر که می گرده هاگرید رو پیدا نمی کنه اما ناگهان صدای رون رو میشنوه که می گه : ها.... بیا کلت رو بگیر
بعد رون کله ی پیتر رو پرت می کنه تو بغلش . ...تالاپ...
پیتر که بر اثر تعجب به این شکل در اومده بود گفت : کله من تو دست تو چیکار می کنه ؟
رون به کله ی پیتر که توی دستاش بود نگاه کرد و گفت : من همون هاگریدم ، تغییر شناسه دادم .... هنوز نفهمیدی !؟
پیتر :
پیتر کلش رو برداشت و گذاشت روی سرش و به صورت یک حرکت آکروباتیک پرید روی میز دوئل و خطاب به اون هفت نفر گفت : ها.... هر کی با اوباش کل کل داره بیاد وسط "

آها ... :banana: . بندری ....اها.... :banana:

چند نفر از ملت دهکده ی هاگزمید که اومده بودن وسط و در حال بندری زدن بودند بر اثر طلسمی که از چوب دستی پیتر خارج شد به این شکل در آمدند و بوقیدند رفتند کنار

پیتر که دیگه جو برش داشته بود گفت : ای نفس کش ... هر کی مرده بیاد وسط ....

ناگهان طلسمی از بقل گوش پیتر عبور کرد و به لوستر برخورد کرد ( توجه : لوستر رو سقف نبود ، کنده شده بود کنار اتاق گذاشته بودنش ) . سپس مردی با ردای رنگین کمانی با رنگ های قرمز ، نارنجی ، زرد ، سبز ، آبی ، بنفش و نیلی بر روی میز دوئل فدم گذاشت و چوب دستی کشید و فریاد زد : برای نجات هم دهکده ای هایم می جنگم تا پای جان !
زرت ....
این صدای وردی بود که از چوب دستی پیتر خارج شد و به مغز فرد رنگین کمانی برخورد کرد و او را از میدان مسابقه بیرون انداخت .

فرد رنگین کمانی این جمله را گفت و و از دار فانی مثل مارمولک بالا رفت : من غلط بکنم برای هم دهکده ای هایم بجنگم تا پای جان (-:

پیوز با لبخندی شیطانی گفت :همین بودین ! ...متاسفـــــم....

مردی از پشت پیش خان با لباسی که بر رویش عکس گورخر ، شیر و پلنگ نقاشی شده بود بیرون آمد و با چوب دستی پیوز را نشاشنه گرفت ...

رون : باغ وحشه .... اکسپیلیاراموس .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1387/1/10 23:02:35
من همون روبیوس هاگریدم !!!
عضو اوباش هاگزمید
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: شنبه 10 فروردین 1387 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
اين بار دسته اوباش به صورت گله گوسفند وارد كافه نشده بودند.بلكه مثل گله الاغ وارد شدند.چون در هنگام ورود، صداي عرعر مي دادند
اراذل كنجكاو،در ابتداي سالن استادند.بوي گند سيگار تمام سالن را در بر گرفته بود و دود آن مانند مه مانع از ديدن افراد درون سالن مي شد.چيزي كه باعث رعب انگيزي سالن مي شد چراغ هاي قرمز آويزان از سقف بود كه فضا را مانند خون كرده بود.
پيوز مي توانست هيكل هاي نامشخصي را از دور ببيند.پيتر بي كله بي خبر از اوضاع آن جا همان طور به جلو مي رفت. اراذل سعي داشتند به او بفهمانند كه به جلو نرود اما چون كله نداشت و گوش هم در كله است ،در اين كار موفق نبودند!
تا اين كه...
پـــــاق!(صداي برخورد پيتر با رئيس كافه!)
رئيس بر مي گرده و يه نگاه به پيتر مي ندازه.سعي مي كنه از ديدن تصوير روبروش غش كنه اما نمي تونه
-بببخشيد!شما نيك بي سر هستين؟
كله پيتر كه تو دست هاگريد هستش داد مي زنه:
-نه بوقي!ما اراذليم!اومدين باباتونو در بياريم
با شنيدن اين حرف علاوه بر رئيس تمام حاضران سالن به سمت منبع صدا بر مي گردن.
دوربين روي رئيس زوم هستش.
-متوجه نشدم!شما بوق مي كنين بياين بابامونو در بياريم! ما مي زنيم نسل شما منافقا رو ريشه كن مي كنيم
پيوز با شنيدن اين حرف يه نگاه به كله پيتر و يه نگاه به بدن پيتر مي ندازه!ظاهرا اين حرف ها به روحيه روح پيوز برخورده
پيوز:
-خودتون دنبال دعوا هستين!حرفي نيست!حالا كه اين طوره دوئل مي كنيم!
رئيس يه پوزخند مي زنه و مي گه:
-حس نمي كنيد يه خورده تعداد ما زيادتره؟
پيوز بعد از يه سرفه بلند مي گه:
اين كه اشكال نداره!هيچ كدومشون بوق ندارن با ما بجنگن.نظاره كن!
و در همون موقع با فرياد مي گه:
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي!!!!!
با اين صدا تمام اعضاي كافه مي رن تو گوشه و كنار قائم شن به غير از 7 نفرشون!پيتر هنوز سر در گم به دنبال اعضاي خودش مي گرده.رئيس كه مي بينه پيتر داره خيلي زجر مي كشه با يه لگد اونو پرت مي كنه به طرف اراذل!
پيوز با فرستادن يك ورد تمام دوهاي سالن رو پراكنده مي كنه و در برابر چشم هاي حيرت زده اوباش يك ميز طويل دوئل ديده مي شه!
= = = = = = = = = = = = = =
يه لطف كنيد هر كي مي خواد پست پاياني اين قسمت رو بزنه آخر كار يه كاري كنه كه مثلا با چسب رازي! سر منو به بدنم بچسبونه!آخه واسه محل هاي ديگه خيلي خزمي شه!
ممنون
در ضمن پيوز جان لطف كن در مورد اون فضا سازي اول پست نظرتو بهم بگو!آخه جيمز هري پاترگفته فضاسازيتو قوي كن
ممنون مي شم راهنماييم كني!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: شنبه 10 فروردین 1387 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
این پست در جهت ماموریت اوباش زده شده و با پست های قبلی ارتباطی ندارد.
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
کافه در آرامشی مرگبار فرو رفته بود. دو تن از مرگخواران روبروی هم ایستاده و آماده دوئل بودند. تا اینکه در کافه با شدت باز شد و به دیوار پشتش خورد.
ملت :
اوباش در حال بندری زدن ریختن وسط کافه ! پیتر یک میکروفون دستش گرفته بود :« پارسال بهار دسته جمی رفته بودیم زیارت ..... »
آلبوس داریه و تنبک می زد و بقیه بندری میزدن تصویر تغییر اندازه داده شده . پیوز با هر حرکت یکی از دخترای هافل از جیبش میافتادن بیرون ! چه صفایی
سر انجام وقتی بندری زدن ها تموم شد و ملت از حالت خارج شدند پیوز گفت : « سامولک ! ما به عنوان اوباش شهر می خوایم هاگزمید و بگیریم ! کسی اعتراضی داره ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/1/10 19:49:32
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1386 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
با عجله وارد کافه دوئل تا پای مرگ شد ؛ با یکی از رئسای وزارت سحر و جادو قرار مهمی داشت و حاضر نبود این موقعیت ارزشمند را از دست بدهد . به سمت سالن اصلی کافه می رفت که ...

- آهای خوشگله ! هوی با توام ! مثل اینکه خیلی عجله داری ؟
- آره جانی راست میگه ، مثل اینکه خیلی عجله داری ؟

برگشت ؛ دو جادوگر جوان ، در حالی که با چوبدستی هایشان او را هدف گرفته بودند ، نگاهش میکردند . با لحن سردی گفت : آره خیلی عجله دارم و نمی خوام وقتم رو با کسایی و به سر تا پای آن دو نگاهی انداخت و ادامه داد : مثل شما تلف کنم .
یکی از اون ها با صدای نسبتا بلندی گفت : چی گفت اون فابیان ؟ تو چی گفتی آشغال ؟
پرسی چوبدستی اش را از ردایش بیرون کشید و با حالت تهدید آمیزی مقابل آنها تکان داد و گفت : هیچ وقت با دستیار وزیر سحر و جادو اینطور صحبت نکن ! انگورجیو

فابیان که تصور نمی کرد ، پرسی بخواد با اون دو تا دوئل کنه ، از دیدن پرتویی که به سمتش هجوم آورده بود غافل گیر شد ، ولی کار از کار گذشته بود ، طلسم به او برخورد کرد ، لحظه ای ثابت ماند و بعد تک تک اعضای بدنش شروع به متورم شدن کردند ، تنها کاری که از دستش بر می آمد این بود که به آرامی از کافه بیرون برود .

جانی که عصبانی شده بود فریاد زد : تارانتالگرا
پرسی که سعی داشت خونسردی خودش رو حفظ کنه ، تکان ظریفی به چوبدستی اش داد و گفت : فاينيت اينگانتاتم ؛ طلسمی که به سمتش روانه شده بود ، به نرمی از جهت اصلی منحرف شد و یکی از قفسه های بزرگ سالن را نابود کرد . پرسی که نمی خواست زمان بیشتری را با آن دو سپری کند زمزمه کرد : اینسندیو ، پتریفیکوس توتالوس ، مافلياتو

سه طلسم ایجاد شده با سرعت به سمت آن دو رفت ، یکی از آنها توانست دو طلسم را خنثی کند ولی طلسم مافلياتو که سرعت و قدرت بیشتری داشت به او برخورد کرد؛ همانطور که با دست گوش هایش را گرفته بود ، مانند دوستش دوان دوان از کافه خارج شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 تیر 1386 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
كافه خيلي شلوغ بود و تماميه ملل در آنجا جمع شده بودند. اتاقهاي دوئل هم تمامي پر بودند و خلق ا... پشت در صف كشيده بودند و منتظر بودند كه نوبت اونا بشه تا دوئل كنن و آبنبات برتي بات بدست بيارن و برن باهاش ويزارد كارت بخرن!(اشاره به بازي هري پاتر و تالار اسرار)
هوريس اسلاگهورن كه در صف نفر اول بود پشت زنجير وايستاده بود تا نوبتش بشه و در همين حال سبيلش مدام توي چش و چال نگهبان مي رفت ! تا اينكه نگهبان خسته شد و زنجير رو باز كرد تا هوريس رد بشه..هوريس شادمانه در حالي كه سبيل و شكمش به صورت موزوني تكان مي خورد وارد زمين دوئل شد و سر جاش ايستاد و چوبشو در آورد و با حالتي كاملا غرور آميز سبيلشو تاب داد و به روبه روش نگاه كرد و در مقابلش مرد رو ديد كه رداي زردي به تن داشت و نيشش تا بنا گوشش باز بود به اين حالت : و همين طور كه به هوريس زل زده بود گفت:
-:‌مي خواي بهت امضا بدم ؟!
-: o-:
در اين هنگام صدايي از بلندگوها پخش شد :
دوئل كنندگان تعظيم كنند..
هوريس و جادوگري كه همچنان نيشش تا بناگوشش باز بود تعظيم كردند( البته فقط شكم هوريس يك مقداري فشرده شد!!)
شخص ديوانه* كه همچنان نيشش تا بنا گوشش باز بود چوبشو در آورد و يك طلسم فرستاد به سمت هوريس . هوريس هم با كمال چابكي تونست جا خالي بده و ورد فقط كمي از سبيل هوريسو سوزوند**سپس هوريس لبشو غنچه كرد و كمي هم به سمت جلو خم شد (در كمال تعجب به راحتي خم شد) غافل از اينكه برادر حميد پشت سرش وايستاده و...
هوريس با خودش گفت:
هيچي نمي تونه منو از هدفم منحرف كنه حتي برادر حميد()
سپس ذهنشو متمركز كرد و يك طلسم غير لفظي به سمت ديوانه فرستاد كه باعث شد ديوانه نيششو ببنده..
ديونه هم كه خيلي عصباني بود يك طلسم خود ساخته ي ديگه فرستاد كه باعث شد برادر حميد دوتا بشه و..
هوريس دوباره با خودش گفت:
هيچ چيز نمي تونه جلوي منو بگيره ..حتي دوتا برادر حميد
و يك ورد ديگه فرستاد در نتيجه ديوانه همون ورد رو دوباره فرستاد و برادر حميد چهار تا شد!!
و....

و اين چرخه همچنان ادامه دارد
=========
* اين شخص كه نيشش هميشه بازه .گيلدروي لاكهارت هست كه برنده ي جايزه بهترين لبخند شده بود..
** جاي نگراني نيست سبيلهاي هوريس قبلا بيمه شده بودن!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1386 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
اکسپلیارموس !
چوبدستی در دستانم تکانی خورد و کمی بالا پرید که توانستم بلافاصله آن را در هوا بگیرم. برگشتم: اون درست پشت سرم بود ، با همان صورت زیبایش ، با موهای پریشان و اخم های دلنشینش ، با لباسی که از نبرد پاره پاره شده بود. با صورتی که غرق خاک بود و با پاهایی که می لرزید. لبخندی کجی روی لبم نشست : « یاکسلی ! تو هنوز نمی خوای دست از سر من برداری ؟ »
پاسخ داد : « دست از سرت بردارم ؟ من بعد از سال ها تو رو پیدا کردم ، بعد از سال ها که در انتظار کشتنت بودم ! »
پاسخ دادم : « من هنوز نمی فهمم چرا می خوای من رو بکشی ؟ »
گفت : « وقتی رفتی اون دنیا می فهمی برتی ! بهتره به فکر مبارزه باشی ! »
تامل نکردم ، چشمانم را در چشمش دوختم سرم را کمی خم کردم ، پاهایم را در زمین محکم کردم و چوبدستی را فشردم. در زمانی که به فراوانی یک لحظه گذشت ، چشمانم را برگرداندم و روی طلسم بیهوشی تمرکز کردم و چوبدستی را تکان دادم. وحشت زده شد ، اما از رنگ طلسم فهمید که باید چکار کند : « پرتیگو ! »
افسوس خوردم ، اما فرصتی برای افسوس نبود ، بلافاصله گفت : « کراچیو ! »
جاخالی دادم و طلسم بی کلام از کار افتادن دست و پا را فرستادم ! رنگش سبز بود ! سبزه سبز و همین باعث شد که فکر کند می خواهم او را بکشم. در ذهنش غوغایی بود که می شد از روی صورتش آن را دید. آواداکداورا ضدطلسم نداشت. ناامیدانه سعی کرد جاخالی بدهد. موثر نبود. فریادی از درد کشید و خود را برای مرگ آماده کرد. اما نمرد. پاها و دست های از کار افتاد. به زمین خورد و چوبدستی از دستش رها شد. وحشت زده به من خیره شد، لبخندی زدم و گفتم : « شاید باز هم همدیگر رو ببینیم یاکسلی ، دفعه ی دیگه واقعا می کشمت ! » و از در پشتی کافه خارج شدم و آن را به هم کوبیدم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1386 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کافه ی دوئل تا پای مرگ شلوغ بود . بیشتر مشتریان این کافه برای برتده شدن در شرط بندی یا قصد و غرضی متفاوت با این یکدیگر را به دوئل دعوت میکردند . آن ها طلسم هایشان را به سوی حریفشان میفرستادند و گاهی طلسم ها به حریف نمیرسید و در عوض به قفسه های داخل کافه و یا شیشه ها و میز و صندلی و کلا هرچه آن اطراف بود برخورد میکرد . هیچ تضمینی هم وجود نداشت که رقیبان از ورد های کم خطر و بخشودنی استفاده کنند . شاید پا گذاشتند به آن کافه مساوی بود با مرگ یا زجر کشیدن تا ابد ! به هر حال آن جا اصلا جای مناسبی برای یک دانش اموز سال ششمی کنجکاو نبود . پسری که سراپا سیاه پوشیده بود . او قدی بلند و موهای بور داشت . چشمانی نافذ و نگاهی جنگ طلبانه را دارا بود . او راهی کافه دوئل تا پای مرگ شده بود . وقتی به آنجا رسید تا پایش را یک قدم آن ور تر چارچوب داخل کافه گذاشت همه ی سر ها به طرف او چرخید . تا کنون هیچ یک از مشتریان کافه جوانی به این کم سن و سالی ندیده بود که حتی نگاهی به آن کافه بیندازد . پسر سیاه پوش که استیو نام داشت به طرف پیشخوان کافه رفت . کافه پر بود از دود سیگار و.. و چشمان هرکس را میسوزاند . چه رسد چشمان یک جوان را که تا کنون حتی بوی دود به مشامش نرسیده بود . به هر زحمتی که بود خود را به پیشخوان رساند . میخواست از صاحب کافه تقاضای یک نوشیدنی کره ای کند اما تا دهانش را باز کرد مجبور شد با سرفه آن را ببندد . تصمیم گرفت جایی بنشیند تا به کمی به آن محیط عادت کند . پس همان نزدیکی پیشخوان صندلی ای انتخاب کرد . صندلی روی زمین افتاده بود . استیو آن را بلند کرد و رویش نشست . به فضای داخل کافه نگریست . اتاقی تقریبا بزرگ و ...
استیو : آه ! به گند کشیده شده ، ویرانه و متعفن !
اما این درست همان مکانی بود که استیو مدت ها دنبال آن میگشت . این با روحیات استقلال طلبانه و ستیزه جویانه اش سازگاری میکرد .
بعد از کمی تفکر و تامل درباره ی سرنوشتی که به آن دچار خواهد شد بلند شد . کمی از سوزش و تاری دیدش کم شده بود .
_ : ها ها ها !!! باشه ..........الان !
این صدای دورگه ی مردی بود که به استیو نزدیک میشد . صندلی ای از روی زمین برداشت و روبه رویش نشست .
_ : پسر جوون ! فکر نمیکنی که سن تو برای اینکه بیای اینجا ..
استیو حرف مرد را قطع کرد و خودش جواب داد : اصلا . فکر نمیکنم محدودیت سنی ای برای ورود به اینجا وجود داشته باشه ! نه ؟
_ : هه هه ! نه پسرم !!! وجود نداره ! من از اینکه با فردی به جسوری تو آشنا شدم خوشحالم . من جک هستم . اونی هم که کمی دور تز ار ما مشغول مبارزه است دوستم نیکولاسه .
استیو : خوشوقتم ! من هم استیوم .
جک : پس تو استیوی .
و در همین حال بطری ای از داخل جیب گشاد و جادار ردایش در آورد و با چوبدستی دو جام کثیف ظاهر کرد . از داخل بطری مایعی را درون جام ها ریخت . تشخیص رنگ آن مایع برای استیو در آن موقعیت کاری دشوار و شاید محال بود .
جک : استیییییییییییییو؟!!!
و با دستش از او دعوت کرد تا یکی از جام ها را بردارد .
استیو : نه ممنون . میل ندارم .
جک : بچه بازی در نیار ! اگه میخوای اینجا دوستانی داشته باشی باید شجاع باشی !
استیو : هوم ... خوب باشه ..و ولی میتونم بپرسم این چیه ؟
جک : ای بابا ! استیو ، ایینجا زیاد سوال نپرسی بهتره .
استیو با سرش حرف جک را تایید کرد و با اکراه و تردید جامش را برداشت و جرعه ای از آن را نوشید . نیکولاس دوست جک که از دوئل با یک مرد نحیف دست برداشته بود با قدم های تند به طرف استیو آمد .
نیکولاس : افتخار میدی ؟
و بعد به چوبدستی اش اشاره کرد .
جک : تویی نیک ؟ این استیوه .
نیک سری خم کرد .
جک وقتی با نگاه پرسشگرانه ی استیو روبه رو شد برایش توضیح داد : از تو برای مبارزه دعوت کرده !
استیو لبخند مغرورانه ای زد و گفت : با کمال میل دعوتت رو قبول میکنم نیک !
او خواست بایستد اما نتوانست تعادلش را حفظ کند . تلو تلو میخورد . حدس میزد این بخاطر آن نوشیدنی باشد که جک به او داده بود .
تقلا میکرد . زانو هایش میلرزید . بالاخره ایستاد و کمی صبر کرد و بعد هم لبخند ساختگی ای تحویل جک و نیک داد .
نیک : بریم ؟
استیو : بریم !
جوان ساده لوح راه میرفت و پایش را به زمین میکشید . اصلا کنترل خودش را نداشت .
نیک فریاد زد : حاظر باش .
و بعد چوبش را تکانی داد و طلسم زرد رنگی با شتاب به طرف استیو رفت .
استیو به طور غریزی خود را کنار کشید . جک بدون اینکه ورد را بر زبان بیاورد جادو میکرد . او (استیو) نمیتوانست ضد طلسمی برای او بفرستد .
استیو : کروشیو !
جک انتظار شنیدن یک همچین طلسمی را از زبان یک جوان نداشت . به همین خاطر جا خورد و هیچ عملی نشان نداد . طلسم به نیک برخورد ولی آنطور که باید عمل نکرد . برای اجرای یک طلسم نا بخشودنی به تنفر و قلبی سیاه تر ار قلب استیو احتیاج میرود !
نیک با نور سبز رنگی که از چوب استیو بلند شد به طرفی پرت شد و محکم به قفسه ی کتابی برخورد . البته قفسه پر پر نبود دیگران هم هنگام دوئل به دلیل استفاده ی نادرست از وردها قفسه را گاهی خراب و گاهی هم خالی میکردند .
اما نیک آنقدر ها هم خوش شانس نبود . چون یک گلدان سفالی بزرگ از روی قفسه روی سرش افتاد !
نیک همانجا بیحرکت افتاد .
جک که شاهد این مبازه بود جلو آمد و فریاد زد : نیکولاس !
و بعد چوبش را به سمت استیو حرکت داد . نور قرمز خیره کننده ای از چوبش خارج شد و بدن استیو را احاطه کرد . کمی بعد از تمام دروز سر استیو خون جاری شد . استیو که تا حالا روی پا ایستاده بود دچار سرگیجه ها یپی در پی و شدید شد . روی زمین نشست با دستانش زمین را چنگ میزد . از شدت درد فریاد میزد . همه ی حظار کافه به این صحنه چشم دوخته بودند و حرفی نمیزدند . استیو همانطور نشسته بود خون همچو چشمه ای از سرش میجوشید . میخواست کسی پیدا شود تا سرش را از تنش جدا کند و او را راحت کند . آرزو میکرد که ای کاش هیچگاه از خانهی گرم و راحتش فرار نمیکرد . در حسرت نگاه های مهربان صمیمی مادرش بود که خون بالا آورد . همه جایش پر شده بود از خون و خون . هیچکس هم به کمکش نمیرفت . این آخر کارش بود . او اینطور فکر میکرد . جزای قلب سیاه مرگی وحشیانه تر و بد تر از این بود . آنقدر ازاستیو آن پسر سیاه خون رفت که ....مرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
کافه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1386 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
کسی از توی محوطه کافه دوئل تا پای مرگ او را صدا میزد : پرسی ... آهای ... پرسی

پرسی چشمانش را باز کرد ، از رختخواب خارج شد و به سمت پنجره رفت . پرده را به کناری زد و از پشت شیشه غبار گرفته به بیرون نگاه کرد. همه جا را تاریکی و ظلمت فرا گرفته بود و چیزی دیده نمی شد . با گوشه آستین پیراهنش غبار را از شیشه زدود و نگاه کنجکاوش را در عمق تاریکی ها دواند ، اما باز هم جز سیاهی ، چیزی به نگاهش نیامد ، کسی آنجا دیده نمیشد . با خود اندیشید : یعنی چه کسی منو صدا کرد ؟

تاریکی بیرون از کافه ، ذهنش را روشن کرد ؛ بله ! او امروز قرار داشت ... قرار دوئل ... چطور فراموش کرده بود ؟ ... جادوگر پیر و سالخورده ای به خاطر زور آزمایی با او قرار دوئل گذاشته بود ، هر چند چهره و رفتارش دیوانه مینمود ، ولی نباید این زمان زور آزمایی را از دست میداد ... ساعت 9 شب قرار داشت !

او که بیش از پیش مشوش شده بود از تاریکی رخ گرداند ، به سمت چوبدستی اش رفت و آن را روشن کرد ؛ آن را مقابل ساعت گرفت ... امکان نداشت ، ده دقیقه از زمان مقرر گذشته بود ، با عجله به سمت آینه رفت . در برابر آن ایستاد و خودش را در آن وارسی کرد ، بنظر میرسید رنگش پریده و و گودی زیر چشمانش عمیق تر شده است .

او اکنون در کافه و مقابل جادوگر سالخورده ایستاده بود ، جادوگر دیوانه زیر لب زمزمه میکرد و با خودش صحبت میکرد ، ناگهان رعدی مهیب غرید و برقی بلند دل سیاه آسمان را دوپاره کرد .
هر دو نفر بی اختیار چند قدم از یکدیگر فاصله گرفتند و چوبدستی هایشان را بلند کردند ؛ پرسی که لحظه به لحظه عصبی تر میشد چوبدستی اش را بلند کرد ، لبهایش را غنچه کرد و پوف !

برادر حمید را فراموش کرده بود ! ، بعد از آن روی داد ، برای اطمینان از عدم وجود برادر حمید نگاهی به پشت و اطرافش انداخت ، چوبدستی اش را بلند کرد و باز هم پووووووووف ! با عصبانیت فریاد زد : حمممممممممممییییید ! و با لبهای غنچه شده ادامه داد : اکسپلیار موس !

جادوگر سالخورده ، بدون توجه به برادر حمید و کارهای او با صدای بلندی گفت : فرنانچیو ! با این که پرسی تا به حال با چنین طلسمی روبرو نشده بود و تصور میکرد از ساخته های خود پیرمرد دیوانه باشد ، خودش را به سویی پرتاب کرد !

بعد از گذشت دقایقی که گویا به ساعت ها می انجامید ، پرسی از فرط طلسم های عجیب و غریب جادوگردیوانه و جادوگر دیوانه از فرط برنامه های مفرح برادر حمید از پای در آمدند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/4/24 13:40:32
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری