جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  106 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  121 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  247 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  197 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان صدای فریادی در آن سالن بزرگ طنین انداخت : صبر کنین ببینم ، اینجا چه خبره ؟
این صدا متعلق به یکی از همان مردانی بود که جلوتر از بقیه ، از در مذکور وارد شده بودند . به دنبال فریاد آن مرد ، همراهان او به سرعت همه ی افراد حاضر در سالن ، مرگخواران و هافلپافی های اصیل را ، طی حرکتی غافلگیرانه خلع سلاح کردند ، پیش از هر گونه عکس العملی از جانب آنها .
سر و صداها خوابید و سکوتی سنگین سالن را در برگرفت . آرم وزارتخانه بر سینه های آن مردان خودنمایی می کرد . ماندانگاس که با دیدن آرم وزارتخانه خیالش آسوده شده بود ، با اشاره ای پنهانی ، به بچه ها اطمینان داد که همه چیز مرتب است .
پنج دقیقه بعد همه ی آنها در یکی از همان دو اتاق مذکور بودند . در حالی که توانایی هرگونه عکس العملی از آنها سلب شده بود .
همان مردی که به نظر سر دسته ی افراد وزارتخانه به نظر می رسید ، پس از اینکه اطمینان حاصل کرد که هیچ راه فراری برای آنها وجود ندارد ، بر روی صندلی ای مقابل آنها نشست و با تحکم پرسید : باید توضیح بدین که اینجا چه کار می کنین .
نگاه او درست روی لودو که جلوتر از همه بود ثابت ماند .
لودو سرش را با حالتی کلافه تکان داد و با تردید شروع کرد : خب ... راستش ما برای انجام کاری مجبور شدیم بیایم توی برج ... اینا همه دوستان من هستن ، هافلپافی های اصیل . ولی ... با این مرگخوارها روبرو شدیم . حضور مرگخوارها اونم در چنین جایی واقها عجیب بود . می تونستن خرابکاریهای زیادی رو به طور پنهانی به بار بیارن . به خاطر همین هم ما تصمیم گرفتیم که اونا رو دستگیر کنیم. اولش تعدادشون تا این اندازه نبود . ولی کم کم سروکله ی بقیه شون پیدا شد . مطمئنا شماها می دونین که اونا مرگخوارن . توی این مورد که شکی نیست . ولی خب ... این یه مسئله ی کاملا مبرهنه که اونا توانایی جادوییشون از ما بیشتره . به همین خاطر هم وقتی که تعدادشون زیاد شد ، چیزی نمونده بود که ما الان اسیر اینها باشیم ، بدون اینکه کسی بفهمه .

آن مرد نگاهی عجیب به لودو انداخت و سپس با شک و تردید به بقیه ی بچه ها خیره شد . بعد به چند مردی که پشت سرش بودند اشاره کرد تا مرگخواران را از آن اتاق خارج کند . به دنبال آنها خودش هم از اتاق بیرون رفت .

بورگین : به نظرتون حرفای ما رو باور می کنن ؟ آخه ما که نگفتیم دقیقا برای چه کاری اومدیم اینجا . اگه بپرسن چی بگیم ؟
پیوز : حداقلش اینه که ما مرگخوار نیستیم . از این نظر نمی تونن به ما اتهامی بزنن .
اِما و اریکا که هر دو دستان هم را با نگرانی گرفته بودند ، یکصدا گفتند : فقط چند دقیقه ی دیگه ... گذشت زمان همه چیز رو معلوم می کنه .

پس از انتظاری تقریبا طولانی ، در اتاق ، بار دیگر باز شد و همان مرد وارد شد . در دستان او جسم تقریبا بزرگی خودنمایی می کرد که در پوششی قرار داشت . او در مقابل هافلپافی ها قرار گرفت و گفت : ما همین الان در طی ارتباطی که با وزارتخونه داشتیم ، متوجه شدیم که همه ی حرفهای شما کاملا درسته . اون چند نفر همه شون مرگخوار بودن . در واقع اگه حضور نابهنگام شماها نبود ، اونها می تونستن به بسیاری از اطلاعات مخفی اینجا دست پیدا کنن . ولی شماها مانع از تحقق هدفشون شدید . بابت این کار ازتون ممنونیم . گفتین هافلپافی هستین ، درسته ؟
همه با تکان سر حرف او را تایید کردند .
مرد دستش را پیش برد و آن جسم را به ماندانگاس داد : فکر می کنم که این بتونه زحمتهای شما رو جبران کنه. اگه دیر میرسیدین ممکن بود دیگه این وجود نداشته باشه . چون هدف مرگخوارها در واقع همین بوده تا به لردسیه تقدیمش کنن .
ماندانگاس با کنجکاوی پوشش آن را باز کرد .
هافلپافی ها : گورکن طلایی هافلپاف ؟!
مرد : هر چی باشه ، به جد بزرگتون ، هلگا هافلپاف مربوطه . امیدوارم به خوبی ازش مراقبت کنین . افتخار بزرگی نصیبتون شده . همین الان هم شماها رو سالم می رسونیم مدرسه . به امید دیدار.

بچه ها با خوشحالی به هم نگاه کردند. بالاخره به هدفشان ، گورکن طلایی ، دست یافته بودند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو همچنان حرکت می کرد. در سمت راست پنجره ای کوچک بود که پرده های مخملی و سرخ رنگ داشت. لودو درنگ نکرد. دست ماندانگاس را باز کرد و در گوشش گفت : « چوبدستی ها را می خوام. »
سپس با مشعلی که برداشته بود اول پرده و سپس لباس مرگخواری که چوبدستی ها را گرفته بود به سرعت آتش زد.
همه مرگخواران به سرعت برگشتند. لودو با یک حرکت سریع مشعل را به صورت سه چهار تا از مرگخواران کوبید و سپس آن را یه سمت بقیه مرگخواران پرت کرد.
در همین لحظات مرگخواری که لباسش آتش گرفته بود می سوخت و ماندانگاس هم از غفلت او استفاده کرده چوبدستی ها را برداشت.
تمام این اتفاقات در کمتر از ده ثانیه روی داد و لودو چوبدستیش را چنگ زد و بلافاصله یک طلسم استیوپفای به سمت مرگخواران فرستاد. سه نفر از مرگخواران کور شده بودند و طلسم لودو یکی دیگر را بیهوش کرد. ماندانگاس در این میان داشت چوبدستی هافلپافی ها اصیل را پس می داد و دست آنها را باز می کرد. لودو در مقابل هشت مرگخوار مقابلش هیچ راهی نداشت به جز اینکه همه طلسم ها را به سرعت دفع کند . کمک سریع رسید. اما ، ارنی و اریکا سر رسیدند و دانگ هم لحظاتی بعد با بورگین و درک و پیوز آمدند.
طلسم های سرخ و زرد و سبز و آبی از همه طرف پراکنده می شد. مرگخواران مبارزه می کردند و هشت مرگخوار بالحق بر هشت هافلپافی اصیل برتری داشتند.
درست در لحظه ای که یک طلسم بیهوشی که یکی از مرگخواران فرستاده بود به سینه بورگین خورد در باز شد و چندین مرد وارد شدند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/31 13:06:51
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/31 13:30:18
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از آنکه اِما و پيوز قدم از پيش بردارند پنج مرگخوار ديگر در جلوی پلکان ظاهر شده، راه آن­ها را سد نمودند. درست در همان زمان بورگين، درک، اريکا و ارني نيز خلع سلاح شدند.
مرگخوارها از دو طرف حلقه­ی محاصره­شان را تنگ­تر مي­کردند و هافلپافي­هاي اصيل به ناچار گرداگرد لودو و دانگ، پشت به پشت يکديگر جمع آمدند. لحظه­ای بعد لبخند چندش­آوری بر لب مرگخواران نشست و دندان­هاي زردشان را نمايان ساخت...
- اينکارسروس!
ده مرگخوار، يکصدا اين ورد را بر زبان راندند و سيل ريسمان­هاي در هم تنيده در فضا جاری گشت. اکنون همه­ی بچه­ها تقلا مي­کردند بلکه خود را از بند طناب­ها آزاد گردانند اما فايده­ای نداشت؛ حتي پيوز نيز بر اثر طلسم انجماد يکي از مرگخوارها اسير و آخرين روزنه­ی اميد بر روی هافلپافی­هاي اصيل بسته شد.
- خيلی خب، حرکت کنيد! اين مزاحم­ها رو به نوک برج مي­بريم!
در تمام طول راه دستان خراشيده­ی بچه­ها پي باز کردن طناب­ها و چشمان درمانده­شان به دنبال راهي برای فرار در حرکت بود. مرگخواران آن­ها را از پله­ها بالا و بالاتر مي­بردند و صدای قهقهه­هاي مستانه و نيش و کنايه­هاي دردناکشان در راهروها مي­پيچيد.
سرانجام آخرين پلکان را نيز پشت سر گذاشته و به راهروی عريض سربازی که گويا بلندترين نقطه­ی برج بود رسيدند. سرتاسر راهرو را مشعل­هاي فروزان فرا گرفته بود و در آخر به دو در منتهي ميشد. با ديدن آن درها چشمان لودو برقی زد و بر سرعت ساييدن طنابش افزود، يکي از آن دو در آن­ها را به گورکن طلايي مي­رساند!
بـلـه... بالاخره موفق شد! او که عقب­تر از همه حرکت مي­کرد بدون سر و صدا ريسمان­ها را باز و دستش را به سوی نزديک­ترين مشعل دراز نمود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/3/31 12:25:36
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/3/31 12:29:46
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اریکا کمی عقب رفت و در عوض لودو ، ماندانگاس ، ارنی ، پیوز ، بورگین و بقیه اعضا جلو آمدند. ارنی ، اما ، اریکا و پیوز از پشت ، لودو ، ماندانگاس و بورگین و درک رو پشتیبانی می کردند !
لودو رو به مرگخواران کرد. تعدادشان حدود ده نفر بود و چوبدستی هایشان را جلو گرفته بودند. ناگهان لودو فریاد زد : « اگسپلیارموس »
مرگخواران که غافل گیر شده بودند ناگهان حالت نظامی گرفتند ولی دو نفر از آنها خلع سلاح شدند و ناچار به ردیف عقب پناه بردند.
جنگ سخت شروع شد. پیوز که هیچ طلسمی بهش اثر نمی کرد در این میان سعی می کرد با پرتاب اشیا و اعمال طلسم ها پیشرفته مرگخواران رو مغلوب کند.
ماندانگاس فریاد زد : « تاراتالگرا »
یکی از مرگخوار ها کنترل پا هایش را از دست داد و از پله ها به پایین پرتاب شد.
حالا فقط پنج مرگخوار باقی مانده بودند. یکی از آنها فریاد زد : « اینکارسروس » و بلافاصله دست های ماندانگاس بسته شد. دیگری یک ورد فرولا به سمت لودو فرستاد و لودو هم با بدنی طناب پیچی شده روی زمین افتاد.
بورگین که حالا با کمک درک و اریکا و ارنی به جنگ ادامه می داد از یک طلسم کروشیو جا خالی داد و در حالی که یک طلسم اینکارسروس به سمت مرگخواران می فرستاد فریاد زد : « اما ، پیوز ... زود برین و گوزکن طلایی رو بردارین ... »
اما در همان لحظه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/30 21:30:10
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تمامی هافلپافی ها یکی یکی از طناب بالا رفتند ...
سرانجام اریکا به عنوان آخرین نفر از طناب بالا آمد و لبخندی به پهنای صورت دیگر هافلپافی ها تحویل داد.
_ خب حالا رسیدیم و همون طور که پیوز گفت باید بریم طبقه بالا ... ولی پیوز ، اینجا هیچ راهی نیست!

پیوز چرخی زد ولی این بار بدون جواب مانده بود! این بار دیگر روح بودنشش به درد نمیخورد این بار تنها عاملی که برای آنها در این زمان کارآمدی داشت،فکر و اتحادشان بود و همین دو عامل باید آنها را از این مخمصه نجات می داد.

دنیس در حالی که اضطراب را میشد در چشمانش خواند گفت : این کار رو بسپارین به من!
و چوبش را به طرف سقف گرفت و طلسمی را زمزمه کرد.
_ بروکین بروک
اختری قرمز رنگ از نک چوب دنیس با ظرافت ولی فشار زیاد خارج شد و به سقف خورد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد...!

لودو در حالی که با آستینش عرقی را که بر پیشانی اش نشسته بود پاک میکرد نفس عمیقی کشید و گفت : تو کافه که بودیم از یک فرد قهار در همین زمینه ها اطلاعاتی از همین برج پرسیدم...مکانیزم و طلسم هایی که اینجا به کار رفته اونقدر پیچیده است که حتی بعضی از جادو ها در اینجا عمل نمی کنه.
_ مسلماً این طبقه بدون در و راهرو نیست ... باید مرگ خواران و لرد ولدمورت برای امنیت اینجا راهرو های مخفی گذاشته باشند!

_ باید به دنبال نکات هرچند کوچک ولی مهم بگردیم...اینجا دیوارهاش صافه پس پیدا کردن نکاتی متغیر با همسانی دیوار نباید سخت باشه.

سپس او و بعد دیگر هافلی ها به پیروی از وی مشغول گشتن دیورا ها شدند...

در داخل اتاق هیچ صدایی از هیچ کس بیرون نمی آمد.
همه مشغول گشتن بودند...

_ هی من اینجا یک چیزی پیدا کردم.
این صدای بورگین بود که با دست در تاریکی به یک دستگیره اشاره میکرد که گویا به سنگ آویز شده بود...

اریکا بلافاصله چوبش را بیرون آورد و به طرف آویز فلزی سنگ گرفت...
_ ورنانور
دستگیره تکانی خورد و به طرف جلو حرکت کرد گویا دستی نیرومند در حال کشیدن آن بود...

کمی بعد راه پله ای تاریک در جلوی رویشان دیده شد...
لبخندی از سر پیروزی بر لبان هافلپافی ها نشست ولی نمی دانستند که پایان هر خنده ای گریه ای هم هست ...

لودو که اولین قدم را بر روی راه پله گذاشت افسونی دقیقاً از پشت سرش کمانه کرد و به پشتش خورد و باعث شد با فریادی بر روی زمین بیفتد...

اریکا هراسان فریاد زد : مرگ خوارا!
و با دست به جایی که شش ، هفت مرگ خوار با رداهایی سیاه دیده میشد اشاره کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1386/3/30 16:54:26
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو که گویا بسیار ترسیده بود گفت : « ما کجاییم ؟ »
بورگین با صدای دورگه پاسخ داد : « حدود پنج متر سقوط کردیم ... یعنی حدودا دو طبقه افتادیم پایین!»
در این میان صدایی شنیده شد که احتمالا متعلق به اریکا بود : « لوموس »
پرتو های نور در اتاق تاریک پراکنده شدند و کم کم منظره خوف انگیز آن اتاق پدیدار شد: اتاق کوچک بود و دیوار های سنگی داشت که تا حدود پنج متر بالاتر ادامه می یافت.
کف اتاق سیاه یک دست بود و چندین اسکلت بزرگ انسان درون آن به چشم می خورد!!
پیوز در حالی که سعی می کرد موقعیت را شوخی جلوه دهد گفت : « چه خوب که من مُردم !!» تصویر تغییر اندازه داده شده
در جواب او ماندانگاس ناگهان شروع به صحبت کرد : « اینجا باید یک سیاهچال باشه ... فکر نمی کنم بیرون اومدن از اون برای هافلپافی های اصیل کار سختی باشه درسته ؟ »
درک با ناراحتی گفت : « چطور می خوای از اینجا بری بیرون ؟ »
لودو نگاه افتخار آمیزی به پیوز کرد و گفت : « ما یک روح توی گروهمون داریم درک ، اون می تونه پرواز کنه و از دیوار ها رد بشه ... و این یعنی اینکه اون می تونه یک راهی پیدا کنه ! »
پیوز با ناراحتی گفت : « باشه باشه ... یه فکری براش می کنم ! »
سپس اطراف اتاق که تقریبا پنج متر در پنج متر بود گشتی زد و هر چند وقت یک بار می ایستاد و سرش را از دیوار رد می کرد ، بعضی وقت ها کلا وارد دیوار می شد و بعد بر می گشت. وقتی پیوز یک دور کامل زد برگشت و با لحنی نا امیدانه گفت: « یک طرف اتاق به ضلع غربی برج می رسه و یک طرف به ضلع شمالی ... یعنی اگز دیوار رو خراب کنید رو به شمال وایسادین ... ولی مشکل اینجاست که ما در طبقه دوازدهم هستیم !! »
لودو با ناراحتی پرسید : « دو طرف دیگه چی ؟ »
پیوز گفت:« طرف جنوبی دیواره ... تا چشم کار می کنه دیواره و این دیوار اونقدر کلفته که میرسه به دیوار بیرونی برج ! ... طرف شرقی هم می رسه به بالا راه پله یعنی باز هم ارتفاعش زیاده و ما مجبور میشیم نه طبقه بپریم ! »
سپس گفت : « فقط یک راه مونده ! »
سپس رو به اریکا کرد و گفت : « باید یک طناب جادویی اینجاد کنیم و بریم بالا ... شقف اتاق مستقیم می رسه به طبقه چهاردهم ... و بعد از اونجا می تونیم برین به طبقه پانزدهم یعنی بالاترین طبقه برج ! »
اریکا نگاهی به اطراف کرد سپس چوبدستی اش را به سمت سقف اتاق گرفت و فریاد زد : « دیفندو ! »
سقف منفجر شد و تکه های سنگ و خاک آن پایین ریخت و اعضای گروه مجبور شدند جا خالی بدهند !
پیوز بالا رفت و گفت : « من کشیک میدم و در تاریکی ناپدید شد ! »
لودو رو به اریکا گفت : « به یک طناب احتیاج داریم ! »
اریکا دوباره چوبش را به سمت سقف گرفت و گفت :
« کارپن کاردد »
طنابی به رنگ نقره ای مایل به بنفش از چوبش خارج شد و جایی در تاریکی های سقف روی یکی از دیوار ها محکم شد .. اریکا رو به بچه ها گفت : « زود باشین .. برین بالا ! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/30 12:55:57
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/30 16:42:17
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 09:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت به طور عجیبی بر محیط بسته آن اتاقک حکم فرما بود و تنها چیزی که سکوت را به مبارزه می طلبید صدای خش خش آرامی بود که از بالا رفتن آسانسور ایجاد میشد.

سرانجام لودو سکوت را شکست و گفت : امیدوارم به هیچ دردسری نخوریم...و امیدوارم که راهمون رو گم نکنیم.
جمله آخری مانند پتکی بر سر بچه خورد...! اگر آنها راه خود را در این برج با این همه طلسم و مرگ خوار گم میکردند واقعاً دچار دردسری عجیب می شدند.

سرانجام بعد از بیست دقیقه تکان تکان خوردن آسانسور سرانجام با صدای خشکی ایستاد و درش نیز به طور اتوماتیک باز شد...

ماندی آنقدر چوب دستی اش را محکم گرفته بود که دور انگشتانش عرق کرده بود ... اریکا زادینگ نفس هایش به شماره افتاده بود ... عرق سردی بر پیشانی بورگین نشسته بود و همه ی این عکس العمل ها برای این بود که درخششی عجیب و طلایی رنگ را در جلوی خود ، و در صندوقی طلایی رنگ و خاک گرفته دیده بودند.

سرانجام تمام هافلی ها پا به بیرون گذاشتند و بعد از مدتی آسانسور پشت سر آنها دوباره بسته شد و شروع به پایین رفتن کرد.

مکانی که آنها به آنجا پا گذاشته بودند هیچ وسیله ی زینتی ای نداشت لیک دارای پنجره هایی بسیار بزرگ که از زمین تا سقف کشیده میشدند و پرده های مخمل و کلفتی که مانع از طراوش نور مهتاب می شدند و یک صندوق بزرگ...صندوقی که فقط به خاطر آن این همه راه آمده بودند.

لودو قدمی پیش گذاشت و به پیروی از او تمام هافلپافی های دیگر نیز این کار را کردند ولی ناگهان زمین زیر پایشان لرزید و کف پوش چوبی ای زمین
ناگهان کنار رفت و اعضای هافلپافی های با فریاد به قعر تاریکی فرو رفتند...

نقد شد!برسسی پستهای خانه ریدل شماره 15

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1386/3/30 10:01:33
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1386/3/31 20:33:54
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
درخشندگي بيش از حد سالن و همچنين سکوت کر کننده­اش آن­ها را بيشتر مي­آزرد. ثانيه­ها از يکديگر پيشي مي­جستند اما هافلپافی­هاي اصيل کماکان بدون حرکت ايستاده و به درها خيره شده بودند.
- بهتره يکي­يکي امتحانشون کنيم!
اين صدای ماندانگاس بود که همگان را از خلسه بيرون کشاند. درست هنگامی که دانگ دستش را به سوی نزديک­ترين در دراز کرد لودو گفت:
- نه! اين ريسک بزرگيه... ممکنه هر اتفاقی پيش بياد! به نفعمونه با استدلال جلو بريم.
سپس متفکرانه شروع به گام برداشتن نمود؛ او همانطور که دورادور سالن مدور راه مي­رفت با صدای بلند نظراتش را به زبان مي­آورد...
- با توجه به اسکلت کلی برج بعد از اين نيم دايره نمي­تونه قسمت ديگه­ای وجود داشته باشه چون ديوارش مدوره قسمت خارجی و اصلی ساختمانو تشکيل ميده، پس مي­تونيم اين چند تا در رو ناديده بگيريم!
آنگاه چند قدم به عقب بازگشت و ادامه داد:
- ... همينطور زاويه ي اون دو تا گوشه با زاويه ي دو راهرويي که از بيرون ديده ميشه هماهنگي داره پس در امتداد اون درها هم چيزی جز راهرو و اتاقهای فرعی نيست!
و در نهايت روبروی سه در ايستاد و کلامش را به پايان رساند...
- در مورد نظر ما بايد يکي از اينا باشه!
تا آن لحظه صدای نفس­هاي بريده­ی بچه­ها به وضوح شنيده ميشد اما اکنون همه سکوت اختيار کرده و به تپش ديوانه­وار قلب­هاشان گوش سپرده بودند.
ناگهان پيوز در هوا به حرکت در آمد و گفت:
- در وسطی رو باز ميکنيم!
لودو او را نيز از اين کار بازداشت و با نگاهي ديگر به نقشه زير لب و گويي خطاب به خود زمزمه کرد:
- از اين طبقه به بعد برج به طرف چپ تمايل داره، بنابراين...
سرانجام دست لرزان او به دور دستگيره­ی اولين در از سمت چپ چفت شد؛ لودو قبل از چرخاندن آن چهره­ی دوستانش را از نظر گذراند و هنگامی که با حرکت سر به آن­ها اطمينان داد دستگيره را چرخاند.
در ورای آن در، چيزي جز اتاقکی کوچک انتظار هافلپافی­هاي اصيل را نمي­کشيد. آن­ها به درون اتاقک قدم گذاردند و هنگامي که آخرين نفر نيز وارد شد در به روی آن­ها بسته گرديد. لحظه­ای بعد چيزی که بی­شبيه به آسانسورهاي ماگلي نبود با سرعتي سرسام­آور به سمت نوک برج اوج مي­گرفت!

نقد شد!برسسی پستهای خانه ریدل شماره 15

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/3/30 16:30:14
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1386/3/31 20:29:49
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 خرداد 1386 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- به نظر میرسه که باید همین راه رو ادامه بدیم . باید از همین پله ها بریم بالا . ما می خواهیم به مرتفع ترین نقطه ی برج برسیم . عاقلانه ترین راه همینه .

لودو به دنبال این حرفش ، زودتر از همه راه پلکان را در پیش گرفت و پیشقدم شد . با این کار او ، بقیه ی بچه ها هم به دنبال او راه افتادند . پلکان پیچ در پیچی بود . راهروی آن کاملا تاریک و تا اندازه ی وحشتناک جلوه می کرد .
بورگین : کاش می تونستیم حداقل یکی از چوبدستی هامونو روشن کنیم . اینجا خیلی تاریکه . چشم چشمو نمی بینه .
دانگ : هیسسس ... ساکت باشین . ممکنه کسی اینجا باشه و یه موقع صدامونو بشنوه . اونوقت دیگه توی این راه باریک ، مجال فرار کردن نیست .
حدود یک دقیقه بعد لودو دستش را جلوی همه گرفت و علامت داد بایستند . بعد زمزمه وار گفت : مثل اینکه پله ها تموم شد . آهسته بیاین بالا .

درست در بالای پله ها سالنی بزرگ قرار داشت . وجود آن سالن در آنجا و بعد از خاتمه ی آن پله ها ، واقعا عجیب می نمود. عجیب تر این بود که آن سالن کاملا روشن بود . ولی کوچکترین نوری از داخل آن به پلکان نمی رسید . این اتفاق با عقل هماهنگی نداشت .

بالاخره آخرین نفر هم از پله ها بالا آمد . سالن ساکت بود . کوچکترین حرکتی در آنجا مشاهده نمی شد . همه در مرکز سالن جمع شدند . سالنی گرد و مدور بود . وسایل آن قدیمی و کهن و در عین حال گران قیمت بود . کف سالن با اینکه هیچ پوششی نداشت ، اما راه رفتن بر روی آن کوچکترین سروصدایی ایجاد نمی کرد .

اریکا همانطور که با دقت به اطراف نگاه می کرد به آرامی پرسید : خب ، حالا که رسیدیم تا اینجا ، ولی ... این سالن که هیچی نداره . هیچ در یا راه دیگه ای نیست که بتونیم ازش عبور کنیم .
درست به محض پایان یافتن سخن اریکا بود که ناگهان تاریکی مطلق آنها را در برگرفت . اما این تاریکی به اندازه ی چشم بر هم زدنی طول نکشید . باز هم روشنی و نور همه جا را در فرا گرفت . اما این بار ، سالن کاملا با چند ثانیه قبل متفاوت بود . درهای فراوانی دور تا دور سالن به چشم می خورد . انتخاب یک در و درست ترین راه برای عبور به راستی ممکن بود ؟

نقد شد!برسسی پستهای خانه ریدل شماره 15

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1386/3/31 20:28:20
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 خرداد 1386 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ماندانگاس كه در چهره اش ترس و تشويش موج ميزد، در حالي كه صورتش به رنگ گچ در آمده بود، دستش را به آرامي بر روي چوب دستش قرار داد و آن را محكم بين انگشتانش ميفشرد...

دو مرگخوار در حال گفتگو در انتهاي سالوني نسبتآ طويل، ماندانگاس ِ بهت زده در ابتداي سالون و هافلپافي هاي اصيل بر روي پله هاي قبل از آن سالن! و عده اي ديگر از دوستانشان بيرون برج قرار داشتند!

آن دو مرگخوار كه شنل هاي بلند و مشكي مخصوص مرگخواران را به تن داشتند، نزديك و نزديكتر مي آمدند و سخت مشغول صحبت بودند و هنوز متوجه حضور دانگ نشده بودند؛
دانگ نيز در حالي كه تمام بدنش از شدت عرق خيس شده بود، چشمانش را بدون حتي زدن پلكي بر آنها متمركز كرده بود.. قلبش به شدت در سينه ميكوفت و احساس ميكرد كه كم كم پاهايش در حال سست شدن است! اما وي به خوبي ميدانست كه با كوچكترين حركتي، توجه آنان را به خود جلب خواهد كرد.

هافليهاي روي پله ها نيز كه از احوالات سالن اطلاع داشتند به شدت مضطرب بودند و ميان آنها سكوت به شدت سخن ميگفت!... در برج ِ به آن ارتفاع، آنها نبايد در طبقات اوليه با محافظين درگير ميشدند...

دو مرگخوار همانطور كه گرم صحبت بودند و هر از گاهي نيز خنده اي گوشخراش سر ميدادند در ميانه ي راه به سمتي ديگر تغيير جهت دادند و از ديدگان محو شدند...
ماندانگاس عرق پيشاني را پاك كرد و نفسش را كه به نظر ساعتها در سينه محبوث كرده بود رها كرد؛ سپس به دوستانش علامت داد كه به سرعت حركت كنند...


هافلپافي ها همگي در حالي كه چوبدستي هاي خود را ميان انگشتان ميفشردند، بر روي سنگفرش درشت آن سالن ِ نچندان عريض قدم بر ميداشتند و به آهستگي پيش ميرفتند... تنها سكوت در فضا سخن ميگفت و اثري هم از آن دو محافظ ديده نشد!

آنها اكنون خود را در انتهاي سالن يافته بودند و پلكاني طويل و كم عرض پيش رويشان قرار داشت...

- لودو، به نظرت همين راه رو بايد پيش بريم؟
لودو كه به نظر جواب اين سوال را در چهره ي هم كيشان خود جستجور ميكرد، چهره ي تك تك نفرات را از نظر گذراند...

-----------------------------------------------------------
خيلي بد شد! مجبور بودم ديگه!
چقدر بده آدم وقتي حوصله نداره بپسته!
* آهاي يكي پست منم نقد كنه لطفآ...

نقد شد!برسی رولهای خانه ریدل پست شماره 14

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1386/3/30 19:34:41
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]