جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

92 کاربر(ها) آنلاین هستند (53 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
92 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی ریدل

بلا اشک ریزان به لرد سیاه و نجینی نگاه می کرد.بتی به کنار بلا آمد و گفت : فکر نمی کنم خودشون متوجه شده باشن !دوباره همه چیز رو از یاد بردن؟

بلا با سر تائید کرد و دوباره اشکهاش سرازیر شدن بتی گفت: مورگانا گفت که راه حل داره و تا حالا شم که نقشه خوب پیش رفته.

بلا بی توجه به حرف بتی نتونست خودش رو کنترل بکنه و در حالی که با صدای بلندی گریه می کرد از لرد و نجینی و بقیه دور شد. در همین هنگام صدای بلا باعث شد به اون طرف نگاه کنه و بتی رو ببینه. لرد سیاه گفت: برو یه دکتر خبر کن نجبنی اصلا حالش خوب نیست. از صبح تا به حال فقط مثل یک شیلنگ خوابیده. منتظره چی هستی؟!زود باش.

بتی با شنیدن صدای لرد بقض کرد. لرد سیاه چوبدستی اش را بالا برد وگفت : چطور جرئت می کنی حرف اربابت رو گوش ندی؟! کروشیو بتی !کروشیو ! پس چرا این چوبدستیم کار نمی کنه؟

بتی هم که این حالت لرد رونمی تونست ببینه ، درحالی که او هم گریه می کرد از اون جا دور شد.نجینی گفت: سسسفوس(از دست تام با این مرگخواراش ! الان هم موقع مریض شدن بود؟! حتی حرف منو هم نمی فهمه!دم به دممم که همه چیزو فراموش می کنه. )

فلش بک

خانه ی ریدل سر میز شام

لرد سیاه از بالای میز گفت: وقتی آخرین گزارش فنری رو در مورد گرگینه ها خوندم احساس کردم، در میان گرگینه ها هرج و مرجی راه افتاده و اونا می خوان خودشون رو مستقل کنن برای همین فردا یک ماه کامل رو داریم، یک ماموریتی به 16 نفر از سرانشون می دم که اجرا کنن .اونا باید یک دسته شکارچی ماگل رو این جا بیارن تا من معجون جدیدم رو بهشون بدم ولی ، بعد از اتمام ماموریتشون اونا هستن که اون معجون رو خواهند خوردبا خوردنش ،به طور مادام العمر روح و جسمشون به اختیار من درمیاد و من به وسیله ی اونا می تونم مطمئن شم که هیچ توطئه ای بر ضد من در جامعه ی گرگینه صورت نمی گیره.راستی مورگانا قضیه ی ملاقاتت با خون آشامان ارشد چی شد میدونی که این موضوع خیلی مهمه؟

مورگانا: فرداست و همون طور که دستور دادین هدیه ای ارزشمند از طرف شما تهیه کردم . نا امیدتون نمی کنم ،مای لرد.

- همین طور هم باید باشه.حالا همه شامشونو بخورن.

یک ساعت بعد از شام در حالی که مرگخوارا و لرد خوابیده بودن ،مورگانا از اتاقش بیرون آمد و به آشپز خونه رفت ،از توی کیفش یک بطری با محتوایی قرمز رنگ در آورد و توی یخچال گذاشت. سپس رو به آنی مونی کرد و گفت: آنی اینو گذاشتم تو یخچال فردا میام ببرمش. حواست باشه کسی ازش نخوره. خیلی خطرناکه !

آنی مونی در حالی که ظرفا ی شام رو می شست گفت: خیالت راحت . فردا شب که خواستی بری بیرون یادت میندازم بیای ببریش.

مورگانا لبخندی زد و به دنبال شکار انسان ها، برای خوردن خونشون به بیرون رفت. آنی مونی نفس راحتی کشید و با خودش گفت: خوب شد لرد سیاه بهش فهموند بهتره خودش باید دنبال خون بره.فکر کن من می رفتم برای یک خون آشام خون تهیه می کردم!

وقتی ظرف آخر رو هم شست رفت که بخوابه و آخرین چراغ رو هم تو خونه ی ریدل خاموش کرد.ساعاتی بعد لرد سیاه با لباس خوابش که از جنس پر قو بود (بعد از مدتی تصمیم گرفتن به جای لباس خال دار و گل گلی از این نوع لباس های خواب استفاده کنن که برای پوست حساسشون خوبه ) به طرف یخچال آمد و کورمال کورمال بطری رو از در یخچال بیرون آورد و ازش نوشید . با خوردن یک جرعه از مایع درون بطری، اون رو جلوی صورتش گرفت و با دقت بهش نگاه کرد و وقتی فهمید محتوای درونش قرمزه و به طور حتم این نوشیدنی آب نبوده بلند گفت:آنی مونی مگه من صد دفعه بهت نگفتم تو جایی که بطری های آب هست چیز دیگه نذار . حالا این چه کوفتی بود من خوردم؟از این بد مزه تر تا به حال چیزی نخورده بودم.

صورت دیگه ی ماجرا

در اواسط شب صدای جیغ جیغ های بلندی از درون آشپز خانه بلند شد و این صدای ناآشنا باعث شد همه ی مرگخوارا به حالت آماده باش به طرف آشپز خونه برن. وقتی اونا در رو باز کردن اربابشون رو دیدن که با زبان غریبی در حال داد و بیداد کردنه. همه چوبدستی هاشونو پایین آوردن و در حالی که یک کلمه از حرف های اربابشون رو نمی فهمیدن به او خیره شدن.

لرد سیاه چوبدستیشو بالا آورد و گفت:آدو (کروشیو)

ولی هیچ اتفاقی نمی افته و خود لرد هم متعجب، باز هم همون کلمه رو تکرار می کنه ولی هیچ چیزی رخ نمی ده و بلا در حالی که بقض کرده ، گفت: حتما مای لرد می خواد بگه کروشیو .(و کروشیوش به رودولف می خوره)

لرد با شنیدن حرفا ی بلا که براش هیچ مفهومی نداشتن از مرگخورا دور می شه.(نه لرد حرفای مرگخورا رو می فهمیده و نه مرگخورا حرف های اونو)و در همین موقع سرش گیج می ره و قبل از این که صدای جیغ مرگخوارای مونث رو بشنوه بیهوش رو زمین میافته.

فردا صبح

مورگانا قبل از این که خورشید طلوع کنه، با وارد شدن به خانه ی ریدل ،با قیافه ی عصبانیه ی همه ی مرگخوارا روبرو می شه. مورگانا: چی شده؟

مورگان بطری رو بالا آوردبه طوری که مورگانا بتونه ببینه. مورگانا با ترس و لرز گفت: نگو که یکی از اون خورده ؟!

بتی با سرش به او جواب مثبت داد . مورگانا نگاهی به همه انداخت و گفت: همه که این جان کی ازش خورده؟ صبر کنین نکنه نجینی ازش خورده که مای لرد این جا نیست؟

بلا : نخیر لرد سیاه ازش خورده.

رنگ از صورت مورگانا پرید . بلا چوبدستی شو به زمین انداخت و در حالی که با دو دستش مورگانا را تکان می داد فریاد زد: بگو چه بلایی سر مای لرد آوردی؟ این چی بود کنار بطری های آب گذاشتی؟چطور دلت اومد این بلا رو بر سر لرد سیاه بیاری؟

بتی بلا رو از مورگانا با هر بد بختیی جدا می کنه و در حالی که مونتگومری چوبدستیش ، رو از دستش دور نگه داشته گابریل و بتی بلا رو از مورگانا دور می کنن که اون رو نکشه. آنتونین در حالی که چوبدستیشو به طرف مورگانا گرفته بود گفت: چرا همچین کاری رو کردی؟

مورگانا با تکان هایی که بلا بهش داده بود تو نسته بود دوباره به حال اولش برگرده وگفت: من هیج کاری نکردم . اون معجون هدیه ای بود که از خون 1007 موجود جادویی در تمام جهان درست شده بود، و من می خواستم فردا از طرف لرد به سران خون آشامان تقدیم کنم.برای این که خراب نشه گذاشتمش تو یخچال ...

- چرا گذاشتیش تو قسمت بطری های آب ارباب؟

- من نمی دونستم اون جا نباید بذارم . تازه به آنی مونی سپردم که مراقب باشه کسی ازش نخوره.

آنتونین چوبدستیش را پایین برد و گفت: حالا بگو چه بلایی سر ارباب اومده چطوری می شه ایشون رو به حالت اولش برگردونیم؟

مورگانا: اون معجون رو فقط خون آشام های اصیل می تونن بخورن و حتی برای خون آشا های جوون هم خطرناکه چه برسه به غیر خون آشاما ! این معجون خیلی سریع اثر می کنه و در عرض یک ماه ، فردی که بدنش آمادگی نداشته و اون رو خورده رو ،نابود می کنه ولی فقط یک راه وجود داره اونم اینه که به مدت 20 روز ،هر روز یک قلبی که تازه از بدن یک گرگینه جدا شده رو بخوره.

در همین هنگام مشتی بر روی در کوبونده شد. ایوان به آنتونین گفت: من درو باز می کنم . تو از پشت حواست به من باشه.

ایوان در رو باز کرد و با دیدن صورت پشمالوی یک مرد گفت: تو باید از طرف گرگینه ها اومده باشی .

گرگینه گفت: درسته .

آنتونین به جلو آمد و گفت: لرد سیاه به ما گفته ماموریت رو بهت بگیم چون خودشون کاری دارن.

- من می خوام با خود لرد صحبت کنم.

- نکنه می خوای از دستور لرد سیاه سرپیچی کنی و بر خلاف میلش عمل کنی؟

گرگینه بعد از مکثی کوتاه، اخم کرد و گفت: ماموریت رو بگو.

آنتونین از درون گفته های شب گذشته ماموریتی رو برای گرگینه تعیین کرد و بعد در رو بست و وقتی به خانه باز گشت به مورگانا گفت: من یکم می خوام نقشه رو تغییر بدم؛وقتی گرگینه ها آدما رو این جا آوردن، بهشون از طرف لرد دستور می دیم که همشونو گاز بگیرن . بعد هر روز قلب یکی از این گرگینه های جدیدمون رو به ارباب می دیم.

مورگان: مورگانا قلب گرگینه های جدید هم تاثیر می کنه ؟

مورگانا: باید همین اثر رو داشته باشه. این مورد نادریه زیاد روش تحقیق نشده ولی چاره ی دیگه ای هم نداریم. باید امیدوار باشیم . وضع از این که هست بد تر که نمی شه. اگر همین طور پیش بره ارباب به طور کامل دیگه نمی تونه حرف بزنه ، یا بشنویه یا بیبنیه. حافظش کوتاه مدت می شه ،و بعد از بین می ره . به زودی قدرت راه رفتن و تکون دادن اعضای دیگه ی بدنشو از از دست می ده و بعد هم ...

اشک های مورگانا گونه هاش رو خیس می کنن و او رو از ادامه دادن حرفش باز داشتن . او هم به اتاقش در زیر زمین میرود.تا فکری برای مشکلات جدیدش بکند.

پایان فلش بک

در پیش محفلیون

هری: این تو چیزی راجع به این که کجا بردنشون ننوشته .

دامبل : یه ماموریت رو به این پسر سپردیم چرا هیچی تو اون دفترچش نگفته؟

هری: یه چیزایی گفته ولی هیچ ربطی به ماموریت نداره .

- شاید به صورت رمز گذاشته باشش!

جیمز: راست می گه بابا شاید به صورت رمز گذاشته باشش.

هری به هر دوی اونا بد نگاه کرد و گفت: وسط در گیری تدی از کجا وقت برای رمز درست کردن پیدا کرده؟

دامبل و جیمز: این هم نظره ایه.

-

دامبل دفترچه رو از دست هری می قاپه و شروع به گشتن می کنه: خب این کتاب به دو بخش تقسیم شده .بخش اول ویکتوریا ویزلی و بخش دوم مورگانا لی فای خوب این یعنی این که نصفشون رو بردن یک جا و نثفون رو بردن جای دیگه.

هری: آلبوس از جاروی ولدمورت (همون خر شیطون)بیا پایین . اونا بردن تو مخفیگاها شون زیر زمین و یا بردن خونه ی ریدل.

دامبل بدون توجه به او ذره بین جیمز رو ازش می گیره و شروع می کنه و به کشتن و این کار باعث می شه جیمز یک جیغ بنفش نصیبشون بکنه.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1388/4/9 0:07:38
این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1388 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
در جنگل

جنگل تاریک است و سکوتی مرگبار آن را فرا گرفته است.سکوتی که از هر فریادی گوش خراش تر است.تنها نشانه ی حیات سه نقطه ی نورانی است که لحظه به لحظه به محل حادثه نزدیک تر می شوند.

هری:

-انگار خیلی دیر کردیم دامبلدور...

-باهات موافقم هری ولی باید بریم جلو شاید بتونیم یه سر نخ هایی گیر بیاریم.


هرسه به محل چادر ها نزدیک شدند.اما هیچ جنب و جوش یا صدای خر و پفی که نشانه ای از حیات باشد به چشم نمی خورد.


-انگار گرگینه ها همشون رو بردن پیش ولدمورت.به نظرم بهتر چادر ها رو بازرسی کنیم.

هری با سر تایید کرد و وارد اولین چادر شد به دنبالش دامبلدور و جیمز نیزوارد شدند.


در داخل چادر چهار رختخواب بود که که از لحاف های نامرتب روی آنها می شد حدس زد که ساکنان آنجا موقع خواب مورد حمله قرار گرفته اند.

هری و دامبلدور مشغول بازرسی شدند و جیمز با لباس های کار آگاه که به مناسبت روز تولدش از رون و هرمیون گرفته بود و با افتخار به این که برای این ماموریت او نیز انتخاب شده است به آنها ملحق شد. اما چند دقیقه بعد طبق معمول کنجکاوی اش گل کرد و از چادر خارج شد تا چادرهای دیگر را قبل از هری و دامبلدور جست و جو کند.


در این طرف هری و دامبلدور

هری :

-اونطور که معلومه اینا هیچ نشانه ای از خودشون به جا نگذاشتند.

-البته!هر چند که بیشتر از این هم انتظار نداشتم هر چی باشه...


اما قبل از آنکه دامبلدور بتواند جمله ی خود را تمام کند صدای فریاد جیمز آن دو را از جا پراند.


چند دقیقه بعد در کنار جسد ماگل


-نمی فهمم چرا این یکی رو کشتند...

-خوب به نظر می یاد نتونسته جلوی دهنش رو بگیر...هی هری نگاه کن این دفترچه یادداشت تدیه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1388 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگل 1 ساعت بعد
صدای جیرجیرک ها در سر تا سر جنگل پیچیده بود.باد آرامی می وزید و حضور تعدادی ماگل در جنگل که جلوی چادرشان آتش روشن کرده و سوسیس کباب می کردند بر عادی بودن جوّ جنگل می افزود!اما اگر شخصی به پشت بوته ها نگاه میکرد متوجه 17 گرگینه میشد که عده ای از آن ها استراحت می کردند و عده ای دیگر با دندان هایی نمایان تیز و چشم های خبیث به ماگل ها چشم دوخته بودند!با این اوصاف ، شخص بیخیال جوّ عادی شده و فورا دم خود را روی کولش میگذارد و با سرعت هرچه تمام از جنگل خارج میشود!
تدی به گرگینه کنار دستش سقلمه ی زد و گفت:چه قدر دیگه باید صبر کنیم؟می خوای زوزه بکشیم که زودتر برن تو چادرشون؟
- بیخیال،خودشون رفتن.بچه ها آماده باشین،خشکشون میکنیم. اگه بیدار شدن میکشیم.بی خودی از خشونت استفاده نکنین!گرگی سیاهه!برای این که خودتو به ما نشون بدی،3 نفر از ماگل هارو برای تو می ذاریم.
تد آخر از همه وارد چادر شد.گرگینه های دیگر 17 ماگل دیگر را دستگیر کرده و بیرون از چادر منتظر بودند.تد در یک عملیات انتحاری 2 نفر از آن ها را خشک و به بیرون پرتاب کرد.چوبدستی اش را به سمت نفر سوم گرفت که...
- وحشی!شتر!ولم کن!
گرگینه ای از بیرون چادر داد زد:بکشش!
تد:جان؟!
گرگینه به سرعت داخل چادر شد و با چوبی که در دستش بود محکم بر پس سر ماگل کوفت!ماگل که از سرش خون جاری شد با صدای تلپی روی زمین افتاد.
تد:حالم...حالم بده،من از خون...هوووع! قش!
گرگینه:

خانه ریدل
لرد روی کاناپه ای کنار نجینی نشسته بود و درحالی که زیر گوش هایش را میخاراند،بی توجه به خور خور نجینی گفت:گرگینه های بیچاره!خیال کردن پاداش میگیرن!اما نجینی،پیشی پیشی من!خبر ندارن خودشون هم قرار مثل اون مشنگ های گند...بــــیـــب!(ابرفورث:آقا جمع شو!حالا اسمشونبر شدی باید هرچی خواستی بگی؟!ایفای نقش که صرفا این نیست!دهه!)
نجینی:فیش!خرر!میوو!
لرد ادامه داد:اهم!خبر ندارن قرار خودشون هم مثل اون ها،با اون داروی مخصوص ،خادم من بشن!یوهاهاهاها!نجینی جان،به گمونم شما هم یه دامپزشکی باید بری!
- قد قد قد!

دره گودریک
دامبلدور و هری و بقیه طایفه پاتر و ویزلی آماده شدند تا به دستور دامبلدور،به همراه خود او به جنگل بروند.
- تق! ( غیب شدن!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1388 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز صبر میکنه تا گرگینه ها برن و بعد به سرعت از دالانه خارج میشه و به سمت دره ی گودریک میره!

شهر لندن:

گوشه ای، در کوچه ای مخروبه، هفده گرگ با چهره ها یی خندان بیست نفر از شکارچیانی را با چشم دنبال میکنند که از خانه ای خارج شدند، سپس به دنبالشان شتافتند!

دره گوردیک:

- مامان؟ بابا؟ دامبلدور اونجاس؟

جینی از آشپزخونه میاد بیرون و رو به جیمز و با قیافه ای غضب آلود میگه: تو تا الان کجا بودی؟ ما ناهارمونو خوردیم تو نیومدی! دامبلدور داشت با هری شطرنج بازی میکرد تو اتاق نشیمن! تو چرا اینقد خاکی؟ به تو هم میگن بچه؟ بدو برو لباساتو عوض کن!

- وقت نیست مامان! دامبلدور دامبلدور؟

- کیش و مات و بردم! هری به این بچه یاد ندادی وسط بازی بزرگا نپره؟

- ولی پروفسور دامبلدور تدی ... اون مجبور شد بره ...

با گفتن اسم تدی دامبلدور و هری با هم از جا پریدن و هم زمان گفتن: خب بعدش؟

جیمز که چشمان منتظر اونا رو میداد سعی کرد ماجرا رو تعریف کند!

- میدونید! من تدی رو تعقیب کردم و وقتی اون منو دید...خب بعدش اون منو با خودش برد و من گوشه ای جمع شدم و بعدشم تدی خودشو گرگی سیاهه معـ...

- جیمز اصل ماجرا رو بگو ما وقت نداریم!

- باشه باشه! اصل ماجرا اینه که چند نفر از ماگلا دارن میرن جنگل و گرگینه ها ماموریت دارن تا برن و اونا رو دستگیر کنن و ببرن پیش ولدی و ولدی هم دارویی رو که اونا رو تبدیل به خادماش میکنه، امتحان کنه و حالا هم تدی با اوناس!

هری و دامبلدور:

جنگل:

- ای بابا اینا تازه میخوان شام بخورن!چرا نمیخوابن تا کارو تموم کنیم؟
- تا اون موقع صبر میکنیم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1388/3/23 13:43:01
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1388/3/23 13:50:34
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1388 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
همون راهرو باریکه، یه کمی جلوترش:

- جیمز من که گفتم نمیتونی بیای، این یه ماموریت کاملا انفرادیه!
- پرونده ی صورتی
- خیله خب بپر پشتم ولی مجبوری اون پشت مشتا پنهان بشی

جیمز میپره پشت تدی و تدی با بدخلقی به سمت محل ماموریت میدو!

- میگم این ماموریتت چیه؟
- نمیتونم جزعیتاتشو بت بگم، تا اینجاشم زیادی فهمیدی!
- من که بالاخره میفهمم!


همون دالان خفنه بین گرگینه سیاها:

- خب، شعر خونی بسه دیگه...باید جلسه رو شروع کنیم!مورفین بگو لرد چی بت گفت؟

گرگه رو به گرگه دیگه:من که مورفین نیستم!
- پس موفین کدومتونین؟
- من!
گرگی شبیه به بقیه ی گرگا پوزشو بالا میبره!

- لرد کبیر گفتن ایندفعه ماموریتمون سخت خیلی مهــ...
- به به!برو بچ چه خبرا؟

ناگهان گرگ های دیگه روشونو به گرگ غریبه میکنن و غریزه ی گرگیشون وادارشون میکنه تا مواظب باشن.

مورفین یا یه گرگ دیگه به گرگ غریبه نگا میکنه و خرناس میکشه و موشه زیر پاش در میره!

- تو کی هستی؟چطور مخفیگاهمونو پیدا کردی؟
- من؟اسمم مهم نی بهم میگن گرگی سیاهه!من یکی از شمام یکی از طرفداران لرد سیاه!

" جیمز پشت دیوار داره از خنده میترکه!"

- خوب!لرد سیاه گفتن فقط شونزده تا گرگینه مخصوص ماموریت هستن!

تدی به سرعت فکر میکنه و میگه:خوب لرد نمیخوان ریسک کنن و از اونجایی که عدد هفده برای گرگا خوشاینده منو هم فرستادن!

- خیله خب گرگی بیا تو جمعمون!
تد نفس راحتی کشید و بین گرگا خودشو جا کرد.

- مورفین کدومی؟بگو ماموریتو.
گرگ بقل تد شروع به تعریف کردن کرد:نقشه اینه...عده ای از ماگلا توی جنگل نزدیک شهر لندن قرار گذاشتن تا برای شکار چند تا گرگ برن برای تفریح!وظیفه ی ما اینه که به جنگله بریم و ماگلا رو بگیریم و ببریمشون پیش لرد!
- برای چی نکشیمشون؟
- چون میخواد داروی جدیدی رو که ماگلا رو به خدمتکار لرد تبدیل میکنن روشون امتحان کنه!
- حالا ماموریت از کی شروع میشه؟
- دقیقا از وقتی که من ماموریتو براتون شرح دادم.

رنگ از صورت گرگی تدی میپره، او چطوری باید این خبر رو به محفلیا میرسوند، ناگهان به یاد جیمز افتاد، جیمز نیز از نقشه ی آن ها با خبر شده بود و خود وظیفه اش را می دانست!

- پس راه بیفتین بریم.
گرگینه ها به سمت راه خروجی حرکت کردند و تد برای آخرین بار به جیمز نگاهی انداخت و از آن جا رفت.

جیمز منتظر شد تا گرگینه ها بروند و سپس رفت تا این خبر رو به دامبل و محفلیا بده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1388 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
کلبه ی سپید :

آلبوس دامبلدور با سرعت و عصبانیت عرض کلبه را طی میکرد، ریشش را به صورت تهدید آمیزی می چرخاند و عربده می کشید:
- کـــــــوزت..اهمم..جیمز! جیمز جیمز جیمز هوووووووووووی! ( تریپ صدا زدن پسرعمه زا! ) کجایی بچه این نقدای نقدستان مونده! ملت پشت در از جلو نظام شدن چرا تاییدشون نمیکنی؟! کجایی تو؟

دره ی گودریک :


لیلی پاتر روی لبه ی دره خم شده و رو به اعماق تاریک و ناپیدای آن فریاد میزد:
- داداش باز اونجایی؟ بابا میگه بیا آبگوشت تموم شد، کوبیده شم نمونده ها! دادااااااش؟

خلاصـــــه ؛
گاوه ماع ماع مي كرد ؛
گوسفنده بع بع مي كرد ؛
سگه واق واق مي كرد؛
نهنگه بلوپ بلوپ میکرد ؛
و همه با هم فرياد مي زدند حسنکـ..چیز..جیمز كجايي!؟

راهروی باریک و تاریک،چندین متر پایین تر از سطح متروی لندن:


-
- جیمز تو نباید اینجا باشی، من عمرا تو رو با خودم نمی برم!

تدی در حالیکه ردای خاک آلودش را می تکاند به جیمز چشم غره رفت، کوله پشتی اش را که حالا سبک شده بود از روی زمین برداشت و بی توجه به برادرش به راهش ادامه داد اما صدای زیر و شرورانه و تهدید آمیز جیمز باعث شد سرش را برگرداند.

جیمز پرونده ی صورتی رنگی را به سمت تدی گرفته و تکان داد:
- تدی من اینجا یه پرونده دارم مربوط به یه ساحره که ملکه هم هس..بگم؟ بگم؟ بگم تدی؟

رنگ از رخسار توله گرگ زشت پرید!

ساعتی بعد – شونصد مایل اونورتر :


در انتهای دالانی تاریک و بزرگ و خفن، سالنی بود مالامال از گرگینه!
در میان گرگینه ها؛

یکی خیاطی میکرد،
یکی بازی میکرد،
اون یکی شادی میکرد،
یکی بقالی میکرد،
یکی قنادی میکرد،
اون یکی شادی میکرد،
یکی بنایی میکرد،
یکی نجاری میکرد،
یکی طنازی میکرد،
اون یکی همچنان شادی میکرد،
گرگه اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1388/3/22 22:27:21
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1388 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
- تولد تولد تولدت مبارک!گرگینه ی پـــشـــمالــو!تولـــدت مبارک!هورا!جیـــغ!
خانواده لوپین شامل تد،ریموس و نیمفا همراه با خانواده ویزلی و پاتر که به علت انبوهی جمعیت نام برده نمیشوند،دور یک میز جمع شده و برای تد سرود تولد میخواندند!
- پسرم دیگه 17 ساله شده!وقتشه ردا بالا بزنیم..
- ایشالا به زودی آقای لوپین!
- خانم ویکتوریا شما سرت تو کار خودت باشه!
هری استوانه ای کادو پیچ شده را در دست تد گذاشت و گفت:این چوبدستی ورد اکسپلیارموس رو ، ده برابر قدرت معمول اجرا میکنه!از طرف من و خانوم بچه ها به پسرخونده گلم!
تد که از خوش حالی چشم هایش برق زد خانواده پاتر و ویزلی را در آغوش گرفت و در آخر به سمت والدین خودش رفت.
- مامان!بابا!ازتون ممنونم!آخ،رفتم تو!
فلش بک
هری تکه سنگ کوچکی در دست تد گذاشت و گفت:این کادو اصلی برای روز تولدته!می تونه ریموس و نیمفا رو برگردونه!
- عمو هری...من واقعا نمی دونم چی بگم...ممنونم...
هری به تد خیره نگاه کرد.پسر جوان و خوش قد و بالایی شده بود.گودی چشم ریموس را داشت و انتهای مو های آبی فیروزه ای اش در آسمان ها بود!هری رو به تد زمزمه کرد:خودت میدونی برای چی این سنگ رو بهت دادم.پدرت باید برگرده تا توضیحاتی به تو بده...
- در باره ی همون ماموریت؟
- درسته،ولی تد...
هری چشمانش را به زمین دوخت و ادامه داد:ماموریت خطرناکیه.اما ما محفلی ها می دونیم تو از پسش برمیای!
- منو نترسون دیگه!
پایان فلش بک – کنار شومینه قرارگاه محفل
تد و ریموس...درواقع روح یا جسم شفاف ریموس کنار آتش نشسته بودند.نور آتش سایه روشن های خاصی را روی روح ایجاد کرده بود.سایه روشن هایی که با نحوه سوختن آتش مدام تغییر میکردند.
- بابا؟!چه قدر ترسناک شدی!
- خیلی ممنون!بهتره برم سراغ اصل مطلب...
ویکتوریا از آن طرف سالن فریاد زد:منم بیام؟!
ریموس بدون توجه به او با صدای آرام تری ادامه داد:مطمئنم هری راجع به ماموریت های من برات تعریف کرده.من در نقش جاسوس محفل خودم رو بین گرگینه هایی جا میزدم که طرفدار اسمشونبرند.پسرم اون ها توی مخفیگاه های زیرزمینی تاریک و تنگ زندگی میکنند.
- این که کاری نداره!ماموریت به این سادگی رو انجام میدادین؟!فقط باید گزارش میفرستادید دیگه؟
- البته!تو هم باید همین کارو بکنی!
- چی؟!
1 روز بعد
محفلی ها دم در خانه ردیف ایستاده بودند.هری سرش را پایین انداخته و چشم های ویکتوریا قرمز بود.شب گذشته ریموس و نیمفا هم به دار باقی شتافته بودند!از جیمز هم هیچ خبری نبود.
تد کیفش را برداشت و گفت:نمی دونم چرا انقدر سنگین شده؟!خوب دیگه وقتشه...خداحافظ همگی!تق!(صدای غیب شدن)
راهروی باریک و تاریک،چندین متر پایین تر از سطح متروی لندن
تد مدام کیفش را از شانه ای به شانه دیگر می انداخت تا آن ها، وزن زیاد را مدت کمتری حمل کنند.
- اینجا چه قدر خوف انگیزه!
تد آرام آرام راه میرفت و به اطراف نگاه میکرد تا بتواند نقشه ی آن جا را در ذهنش رسم کند.در همین لحظه...
تد:آآآآآی!
- جیــــــــــــغ!
- افتادم تو چال...تو این جا چه کار میکنی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1388/3/22 12:25:42
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار اسرار
تدی و جیمز با کلی سعی تلاش و اینا تونستن بلاخره البوس رو به حالت اول برگردونند و کرم ها رو هم از لای موهایش خارج کنند !

ناگهان اتفاق دیگری هم افتاد و انیت بروی سر البوس پیر فرود امد و او را در اغوش گرفت و گفت : پدر من به اشتباه خودم پی بردم این کچل به در من نمی خوره !

و انیت بعد از فشارهای روحی که از جواب لرد بر او وارد شده بود مرگخواران و نقشه اشون رو به قیمت نصف سیکل به ریئس محفلی ها فروخت و از جلوی چشمان پدر ناپدید شد !

البوس : حالا که ما می دونیم نقشه اشون چیه باید محفلی هار رو جمع کنیم و قبل از رسیدن انها به دفتر مدیریت ما انجا باشیم .

سه پاترونس به شکلهای ققنوس،گرگینه و نهنگ های خشمگین ظاهر شدن و بعد از مدتی ناپدید شدن !


تالار گریفیندور
پاترونوس تدی رو ریموس در یافت کرد و محفلی ها گریفیندوری را یک جا جمع کرد و گفت : مدرسه در خطره، مرگ خواران اینجا ، ما باید خودمون سریع به دفتر دامبلدور برسونیم .


دیگر محفلی ها هم از گروه های مختلف پاترونس البوس و جیمز رو دریافت کردن و خود را سریع به دفتر مدریت رساندن .

دفتر مدیریت
محفلی ها همه یک جا جمع شدن و سریع به دستور البوس به سوی دفتر حمله بردند !

جیمز : عمو البوس بهتر نیست برای در دفتر رمز سخت تری بذاریم تا اونا نتونن بیان تو ؟
البوس : نه ! بهتره اونا راحت بیان تو و اونا روبرای همیشه از مدرسه اخراجشون کنیم . :angel:

محفلی ها :

بیرون دفتر مدیریت

همه مرگ خواران با دستور لرد به سوی در هجوم بردن ولی با صحنه ای بسی چند خوف ناک روبهرو شدن !

مرگ خواران :
محفلی ها :

البوس : تام زمان مدریت تو به ر امده بهتر بدون هیچ درگیری یا خون ریزی این سیاه سوخته هارو از اینجا به بری !

لرد که از دیدن این همه محفلی در یک جا ء هنوز در بهت به سر می برد اروم به سیاه سوخته ها دستور عقب نشینی داد .

فردا صبح

بزرگ ترین تیتر روزنامه های دنیای جادوگری !

البوس والفریک برایان دامبلدور ملقب به بابای محفل به سمت خود بازگشت و دوباره رئیس مدرسه جادوگری هاگوارتز شد ![i

خانه ریدل

لرد دستور داد تا لوسیوس رو برای یک ماه در اتاق تسترال زندانی کنند و همچنان در این فکر بود چرا جد بزرگش او رو مستقیم به سوی دفتر مدریت نفرستاد !

--------------------------------------------------------------------------------

با اجازه ناظران محترم محفل ققنوس

پایان سوژه
با تشکر


امتیازات این تاپیک تا بدین جا به روز شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/2/19 15:36:27
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 13 فروردین 1388 09:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا : مای لرد میشه بدونم کجا میریم الان؟
- نه خیر
- کی با تو حرف زد اصن؟مای لرد...

ییهو لرد با یه تریپه خفن و ژانگولری و مهربونی و اینا میاد میگه : بچه های گلم نباید با هم دعوا کنید.

ششششتتتتتررررررررق(افکت برخورد شدید انبوه فک های مرگخواران با زمین سنگی مدرسه)

لرد : ببینین الان من خیلی جاه طلبم عزیزانم اما به نظرم یه مدیر خوب باید تعامل مناسبی با همه افراد داشته باشه
در این لحظه بود که دامبلدور دو دستی بر سرش کوبید : واااااااااای بد بخت شدیم اینجوری بخواد باشه که میره مدیر میشه ای تام بوقی

لرد : ای فرزندان سفید!!!! تاریکی،ما باید امروز با یه جاه طلبی مهربونونه این مدرسه رو تسخیر کنیم چون باب بزرگ مهربونم خواسته ازمون فهمیدین؟
ملت مرگخوای : بـــــــــــــــــله

لرد به سرعت به سمت پله های تالار اسرار دوید و در کسری از ثانیه خود را به دستشویی رویایی اسلیترینی ها رساند.
جیمز : هـــــــــــــــوی تدی پاشو بریم بینیم الان درو میبندنا.
- چی؟کجا؟آها بریم.
دو پسرک نوجوان به سرعت به سمت در دویدند اما گویی کمی دیر شده بود.به محض رسیدنشان به در حفره آخرین پرتو نور هم ناپدید شد.
تدی : هووووووووم اینجا یه سوال مطرح میشه که الان پروفسور کجاست؟

20 متر بالاتر پیش مرگخوارا : ساری ارباب جون برناممون چیه؟
لرد : عزیز دلم عجله نکن الان میگم بهتون،ببینید بچه ها ما باید بریم توی جغد دونی و جغداشونو جادو کنیم تا سایزشون بشه XXL به بالا.بعد اونارو میفرستیم توی سرسرا تا یه کم اختشاش ایجاد کنن،تو این فرصت ما هم میتونیم بریم و دفتر مدیریت رو تسخیر کنیم.

بلا : ارباب شما بدون این کار هم میتونید دفتر مدیریت رو تسخیر کنید.
لرد : ئـــــــــه؟ ویژدانا؟اوکی پس.... نه خیرم بلای بوقی،من نمیدونم چرا اما باب بزرگم گفته و من باید اطاعت کنم تو ام حق نداری بفهمی این چیزارو فهمیدی؟

رودولف ییهو میپری وسط میگه : ارباب جون اجازه میدی جیگرتو خام خام بخورم یا بپزمش اول؟ رودولف با همین تریپ میاد وسط و شروع به رقصیدن میکنه،لردم که چند مینی بود که کلا عوض شده بود میره وسط باهاش میرقصه.

چند لحظه بعد مرگخوارا در حالی که حلقه زدن دور لرد و رودولف : پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت... برگشتنی یه تسترال خوشگل و با محبت...

لرد : یـــــــــــــوه رودولف قر کمرو ببین آآآآآاها حالا بیا...

در گوشه ای آنتونین که خونش به جوش اومده بود فریاد زد : بس کنین دیگه بابا باید اینجا ایفای نقش صورت بگیره نه اینکارا،شیطونه میگه همتونو بلاک کنما،در همین لحظه نور زیبایی پدیدار میشه و بانوی قد بلنو و زیبارویی از پشت در میاد تو.
ملت به انضمام لرد : مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع!!!

آنیتا : آنتونین شما به این کارا کار نداشته باش.
پس از اتمام این جکله آنیت به سمت لرد رفت و دستشو گرفت و به وسط محوطه راهنماییش کرد تا با هم باله برقصن.

آنتونین که دیگه دهنش بسته شده بود هیچ نگفت.


20متر پایین تر پیش محفلیون

تدی : پروفسوووووووووووووور کجـــــــــــــایین؟
جیمز : جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! عمو دامبل بوقی کجا رفتی

ییهو صدای تلق تولوقی به گوش هردوتاشون رسید.
تدی : دنبالم بیا.
هردو به سرعت به طرف حفره کوچکی در دیوار تالار اسرار شتافتند.تدی به آرامی از آن بالا رفت و آنجا بود که آن صحنه را دید.

آلبوس دامبلدور،بدون اثری از سالازار کبیر،درون حفره نشسته بود و کرم های متعددی هم از سر و رویش آویزان بود.

دامبل : ای شیطون قلقلکم نده باسیلیسک کوچولو

جیمز و تدی :

20 متر بالاتر پیش مرگخوارا : مای لرد با من ازدواج میکنین؟

لرد که شوکه شده بود گفت : البته من قصد ادامه تحصیل دارم اما اجازه بده اول مدیر شم بعد آنیت عزیز.

آنیت اشک تو چشاش حلقه میزنه و از لرد جدا میشه و میدوئه و از در بیرون میره.

لرد با بغض : خ...وب د...یگه بچه ها بیاین بریم تو جغد دونی میبینمتون....

9 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/14 13:24:54
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1388 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشت]دامبلدور از مدیریت هاگوارتز برکنار شده و الان سعی داره دوباره به هاگوارتز برگرده و مقامش رو پس بگیره.

نقشه اخراج دامبلدور نوسط لردولدمورت کشیده شده بود و خود لرد با استفاده از معجون مرکب پیچیده روی صندلی مدیریت هاگوارتز نشسته( به جای لوسیوس)

در ادامه دامبلدور برای رسیدن به هدفش سعی می کنه که در هاگوارتز مشکلاتی برای لرد به وجو بیاره و از پس این کار خوب بر میاد. دامبلدور طی فوضولی هاش در دفتر مدیر از این راز خبردار میشه و اینبار خودش از معجون استفاده می کنه.

در این زمان تالار اسرار دوباره باز میشه و لرد به همراه مرگخواران و دامبلدور به همراه جیمز و تدی به اونجا می رن.

دامبلدور اشتباهی به شکل سالازار کبیر تغییر شکل پیدا می کنه.[/spoiler]

-
- واقعا که.. مایه ی ننگ خاندان.. لکه ی کثیف بر روی نام اسلایترینی ها!

چند علامت سوال و تعجب توامان روی سر لرد و مرگخوارانش شکل می گیره. دامبلدور- سالازار ادامه می ده.

- فکر کرده واقعا مدیره.. فکر کرده واقعا عرضه ی اینکارو داره.. باعث آبروریزی واقعا!

لرد کمی به اطرافش نگاه می کنه. ابروهاشو در هم گره می زنه. نجینی رو دور گردنش تاب می ده، چوبش رو به سمت دراکو می گیره و میگه:

- کروشیو دراکو.. پدرت منو پیش جد بزرگوارم رو سیاه کرد.. کروشیو نارسیسا.. دفعه ی دیگه موقع انتخاب شوهر بیشتر دقت کن.. کروشیو رودولف.. من اصلا خوشم نمیاد تو هی جیگر ملت رو می خوری!

دامبلدور سعی می کنه ژست سالازارانه ای بگیره و خودش رو یک سیاه گولاخ نشون بده.

- اون از مدیریت خوشش اومده .. اون دوست داره مدیریت کنه..قدرت رو دوست داره..

پشت مجسمه های مارهای در هم گوریده!

- هی .. تدی.. پرفسور چی داره میگه!؟
- مهم نیس چی میگه.. تو فقط حرف نزن.. می ترسم وسط حرفا جیغ بزنی!
- باهات قهرم اصلا..جـ..ااامماما!( افکت دهن بسته حرف زدن!)

همون ور

صورت لرد به صورت بوش هنگام دریافت لنگه کفش شباهت پیدا می کنه و با ملایمت خاصی به دامبلدور که تصور میشده روح سالازاره می گه:

- ولی باب بزرگ اینا که خوبه.. نشونه ی یک اسلایترینی اصیله..

دامبلدور یک پس گردنی حواله ی لرد می کنه و در دل لذت عجیبی رو حس می کنه و می بینه تمام عقده های درونیش خالی شده در نتیجه یکی دیگه هم می زنه و میگه:

- تو هم مایهی آبروریزی هستی تام.. یعنی نوه ی عزیزم.. اگه لوسیوس یه این احساساتش ادامه بده تو دیگه نمی تونی به جای اون اینجا مدیریت کنی. حس جاه طلبی تو کجا رفته.. یه کاری کن اخراج شه خودت به جاش مدیر بشی..

برق شرارت در چشمان لرد می درخشه. لرد فریاد زد:

- عملیات خرابکارانه.. دنبالم بیایید.. ییید ..ید ..د ..د!.. صدا می پیچه.. چه ..چه چه !

دامبلدور در دل: ( اینکه چطور ممکنه آدم در دل ابرو بندازه بالا هم به من ربطی نداره.. مشکل خودتونه!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.