هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

كينگزلی  شكلبوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
دامبل دستش رو روی سر كچل جديدش می كشه و از درب شيشه ایِ خونه ی ريدل ها، چشمای قرمز رنگ و خوف ناكش رو نگاه می كنه. دستش رو روی چونه اش می كشونه و به ياد ريش سفيد و بلندِ جذابش می افته كه تا مدتی پيش از چونه اش آويزوون بوده.

- ريييينگ!

دامبل، انگشت دراز و بلندِ اشاره اش رو كه تا مدتی پيش، متعلق به ولدمورت بود، روی دكمه ی كوچيكِ كنار در شيشه ای خونه ی ريدل ها فشار می ده و منتظر می مونه، بعد از مدت كوتاهی، صدای بارتی از آيفون به گوش دامبل می رسه:
- سلام بابا! بياين تو!

بعد در باز ميشه و دامبل در ظاهر ولدمورت، وارد ساختمون ريدل ها ميشه، ساختمون طلاكاری مجللی، رو به روش قرار گرفته و مورفين، در حالی كه قوز كرده، كنار در ساختمون، منتظر ولدمورت بوده.

-شلام ارباب... هين... يه خبر دشت اول دارم...

- سلام مورفين، چه خبری؟

مورفين آب دماغش رو كه از سوراخ سمت راست بينيش، سرازير بوده رو با دستمال گل منگوليش پاك می كنه و رو به دامبل می گه:
- ارباب... ژای شما خالی، تا دو دقيقه پيش تو فضا بودم... توی مشتری دامبل مشنگ...

- مشنگ خودتی!

- مشنگ دامبله!

- غلط می كنی به دامبلدور توهين می كنی! يه بار ديگه اسمش رو ناقص بگی من می دونم با تو! ميگی جناب دامبلدور!

در همين لحظه بلاتريكس وارد ميشه و درحالی كه لباس بارسلونا رو پوشيده، ميگه:
- ارباب... ... چرا مياين تو؟ بايد بريم تو حياط گل كوچيك بازی كنيم، طبق برنامه ی امروز، ساعت يك تا سه بايد گل كوچيك بازی كنيم... بارتی الآن لباس منچسترتون رو براتون مياره!

درون افكار دامبل:

اِ؟ چقدر تام با برنامه هست! مرگخوارا برای هر روزشون برنامه دارن! گل كوچيك چه حالی می ده...

خارج افكار دامبل:

- يعنی چی؟! من طرفدار آرسنالم، لباس منچستر چيه ديگه؟!

- اممم... ارباب، ولی شما چندين ساله كه طرفدار منچسترين!

- همينه كه هست! از امروز طرفدار آرسنالم!...

در همين لحظه مورفين با فندكش سيگارش رو روشن می كنه و می گه:
- ارباب، نمی خوای واشت تعريف كنم كه تو مشتری دامبلدور رو تو چه وضعيتی ديدم؟!

دامبل بدون به اين كه به مورفين توجه كنه، از بلاتريكس می پرسه:
- بعد از گل كوچيك چی كار می كنيم؟

- اِ؟ ارباب؟ خودتون برنامه رو تنظيم كردين كه! بعدش می ريم حموم، بعد از اونم همه بايد شما رو ماساژ بدن!

درون افكار دامبل:

به به! مرگخوارا چقدر به تام می رسيدن! من عمرا" به گريمولد برگردم! چه حالی می ده اين جا! به به!... تازه، تام خيلی از من جوونتره، می تونم ههركاری با اين بدن جوون بكنم! از شر ديسك كمرم هم خلاص شدم!

خارج افكار دامبل:

مرگخوارا با لباسای ورزشی می پرن تو حياط و آنی مونی با هيجان زيادی می گه:
- ارباب، بدويين بياين ياركشی!

همان لحظات، گريمولد:

ولدمورت، در حالی كه كنار بخاری لم داده، زير لب ميگه:
- يعنی چی؟ محفليا اصلا" به من اندازه ی مرگخوارام احترام نمی ذارن! تازه، اين دامبل ديسك كمرم داره! هزار جور قرص و دارو هم بايد بخوره! عجب غلطی كردم جام رو باهاش عوض كردم!

ولدمورت نگاهی به ساعتش می اندازه و با ناراحتی می گه:
- ايييي، الآن اون دامبل مفت خور داره گل كوچيك بازی می كنه!



Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۱۴ جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
مـاگـل
پیام: 706
آفلاین
سوژه جدید:

خونه ی دامبلدور اینا--سر میز شام:

دامبلدور محفلیا رو فرستاده بود شهربازی ویزارلند و لرد هم به دروغ به مرگخواراش گفته بود که میخواد بره خونه ی یکی از دوستای قدیمیش و حالا هر دو سر میز شام نشسته بودن و با نگاه های پر از نفرت به یکدیگر شام میخوردن.

- خب تام!میدونی که من مثه تو عادت ندارم محفلیا رو بپیچونم اما چون گفتی کارت مهمه و کسی نباید از این قرار مطلع بشه اینکلرو کردم!شروع کن!

لرد جامش را روی میز گذاشت و گفت:تو تا چه حد به محفلیات اعتماد داری دامبلدور؟

دامبلدور که از این سوال لرد تعجب کرده بود گفت:خب معلومه!من ۱۰۰ درصد به اونا اطمینان دارم!

- تو مطمئنی؟

- آره!چطور؟

لرد لبخندی مرموز زد و گفت:چطوره برای امتحان کردن محفلیا و مرگخوارا ما دو تا جاهامونو عوض کنیم!و اونا رو آزمایش کنیم!هوووم؟

دامبلدور دستی به ریش هایش کشید و سپس پاسخ داد:اصلا ایده ی خوبی نیست!پیشنهادت تموم شد؟حالا برو!

لرد که منتظر این حرف بود کاغذی از جیب ردایش بیرون آورد و گفت:این شماره گوشی منه۱اگه نظرت عوض شد بم زنگ بزن!

- به همین خیال باش!

دو ساعت بعد

دامبلدور با عصبانیت سعی داشت جیمز را بگیرد و کش ِ مخصوص ِ ریش هایش را از او بگیرد.

- گفتم بدش به من جیمز!اون مال تو نیست!

- اما پرفسور شما باید با من بازی کنین وگرنه میرم مینروا میگم که اون روز چی کار کردی

در افکار دامبلدور: نگاه کن!اون فسقل بچه داره منو تهدید میکنه! فک کنم باید پیشنهاد تامو قبول کنم

سپس بدون هیچ حرفی به سمت اتاقش رفت و در را محکم بست و ورقه ای را که در جیبش بود در آورد و شماره ی لرد رو گرفت.

- الو؟من لرد ولدمورت کبیر هستم!

- سلام تام!پیشنهادتو قبول میکنم!

- قرارمون تو دره گودریک!

دو ساعت بعد--دره گودریک:

دامبلدور و لرد با یک نفس جام را نوشیدند و چند لحظه بعد جاهاشون عوض شده بود و حالا دامبلدور(لرد) به سمت محفل و لرد(دامبلدور) به سمت خونه ی ریدل راه افتادند.بعد از یک هفته باید گزارش کار های خود را به هم میدادند.


Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸

ترورس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۱ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۵:۱۸ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹
از این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 209
آفلاین
- اینکه شامپوئه!
- ولی ددی این شامپو نیستا!
- من بهت می گم شامپوئه.. قراره مثل جن خونگی اینجا کار کنه. فعلا به هوشش بیار بعد ببر اتاقشو تو اصطبل هیپوگریفا نشون بده!
-نه ددی این شامپو نیست!
-اجب خری هستی یا ، میگم شامپوئه و قرار جن خونگی ما باشه!

دامبلدور به روونا دستور میده تا ایون رو به هوش بیاره و ببرتش به اتاقه که همون طویله است و میره داخل خونه و انیتا رو به دفترش احضار می کنه !

دامبلدور نگاهی به انیت می اندازه و میگه: اخه بوقی چرا رو حرف من حرف میزنی بزنم شپلختت کنم!
انیت:شما اشتباه می کنید اون شامپو نیست ولی باوشه حرف شما قبول.
دامبل: افرین دختر خوب کم کم می خواستم منوی مدیریتت رو هم تحریم کنم که خودت سر عقل اومدی!
انیت:چی به منوی قل قلی من که میزنم زمین هوا میره نمیدونی تا کجا میره داری توهین میکنی؟!!
دامبلور: چی تو داری با من بد صحبت میکنی انیت مواظب باش ها!
انیت:اِه ، داری به من توهین میکنی ، تو داری حق منو میخوری تو داری منو میخوری ، داری همه جای منو میخوری اصلا بیا بخور باو!
دامبل:

انیت دو تا میزنه تو میزنه تو گوش دامبلدور و با عصبانیت از دفتر خارج میشه و داد میزنه : من دیه از این جا میرم پشمک!

خانه ریدل

مرگخواران در کنار ولدی ایستادن و دارن به انیت نگاه میکنن!
ولدی: که اومدی این جا زندگی کنی ها !
انیت: ارباب کچل من ازتون خواهش میکنم به من این اجازه رو بدید.
ولدی:ای بابا این همه خشک و خالی که نمی شه که مرگخوارا نظری ندارن؟!!
پرسی:ارباب بزارید من باهشون جلسه توجیهی بزارم!

ولدی با خوشحالی قبول میکنه و میگه : وقتی این جا هستی باید برای تمام مرگخوارا غذا درست کنی و این خونه رو تمیزِ تمیز نگه داری فهمیدی و دیوم اینکه چوب جادوتم ازت گرفته خواهد شد و سیوم اینکه هر نقطه کثیفی توی خونه باشه تو رو میندازیم بیروم و چهارم اینکه هفته ای یک ماگل رو باید بکشی تا بتونی این جا زندگی کنی ... صبر کن ببینم ... نه دیه چیزی جا نموند ، همینا!

انیت: باوشه قبول میکنم!

ولدی : درضمن شبا هم تو توالت میخوابی چون ما اینجا جا زیاد نداریم و برای شروع برو که پرسی برات جلسه توجیهی گذاشته بعدشم بلا بهت کیروشیو یاد میده ... حالا هم بروگمشو از جلو چشای نازنینم!


-----------------------------------------------------------
ببخشید من تو تاپیکای محفل زیاد پست نزدم خیلی سبکشون رو نمی دونم و اگه بد شد شرمنده!


خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۱:۵۷ شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
سوژه ی نه چندان جدید

بلکه یک پورتکی از خوابگاه مدیران.
---------------
مدیران از خوابگاهشون بیرون انداخته میشن و تقریبا بی خانمان و آواره میشن. اونها به گروههای هاگوارتزشون می رن ولی کسی اونجا راهشون نمی ده.

سرانجام هر یک از مدیران به یکی از گروهها پناه می برن. ایوان روزبه هم به محفل ققنوس میاد چون ما نیاز زیادی به شامپو داریم!
---------------

- قلپ!(افکت قورت دادن آب دهن)

ایوان جلوی خونه ی برج مانند سفید رنگی وایستاده بود. یه بقچه ی کوچیک که سر یک چوب بلبلند بود تمام چیزهایی بود که داشت. ایوان کاغذ پوستی صاف و اطو کشیده رو که تو دستش بود رو برای بار یک میلنیووم(!) نگاه کرد تا مطمئن بشه اشتباه نکرده.. ولی ناگهان وسط کاغذ یک سیاهچاله تشکیل شد و ایوان به درون خاطراتش رفت.

- هوووشت!

گروه زیادی از جادوگران و ساحره ها جمع شدن و مشغول دست و سوت و هورا و جیغن.. گروه مدیران هم کم و بیش دور یک تریبونی جمع شدن و هر کدوم یک حرکت خاص انجام می دن.

آنیتا و کوئیرل و استرجس بین همدیگه دارن قرعه می کشن که ببینن کی باید بره بالای منبر و خبر رو بده که...

- پالام پولوم..
- پاچ
- پاش
- چلخت!

هر سه تاشون آسفالت میشن و آنتونین می پره وسط و شامپو به دست یک پدیده ی مدیریتی دیگه رو معرفی می کنه! آنتونی شامپو رو تکون می ده و چندتا ساحره ی پیر می میرن!

هوووشت!

ایوان روی صندلی پشت میزش نشسته و ننشته یکی میاد پرتش می کنه بیرون..

- راهتون نمی دیم!
- نچ!
- بووووم! ( افکت توجه فوق العاده به مدیران و بستن در!)
- بوووووق! ()

بعد از کلی در به دری و علافی و بدبختی صدای دست دستیار کارگردان میاد تو کادر و یه کاغذ می ده به ایوان..

صدای کارگردان: تو باید بری خونه ی دامبلدور.. مهربونه .. سفیده.. دل رحمه.. بهت خوش می گذره..برو مرلین به همرات.. د برو گم شو دیگه!

فرت!

سیاهچاله بسته میشه و ایوان از تو خاطراتش میاد بیرون.. یه نگاه دیگه به خونه ای که شبیه برج دفتر دامبلدور تو هاگ بوده می کنه و یالا می گه می ره تو!

- گوووووووم!
- بابا.. پاپا.. ددی.. آقاجون..پدر.. ابی! بیاید دزد گرفتم!

آنیتا با یک ضربه ماهیتابه ایوان رو پخش می کنه وسط حیاط و گرم ترین خوشامد گویی رو به عمل میاره! دامبلدور هم با زیر شلواری از خونه می پره بیرون و با جنازه ی ایوان رو به رو میشه!

- اینکه شامپوئه!
- ولی ددی این شامپو نیستا!
- من بهت می گم شامپوئه.. قراره مثل جن خونگی اینجا کار کنه. فعلا به هوشش بیار بعد ببر اتاقشو تو اصطبل هیپوگریفا نشون بده!

---------
تو پست بعدی آنیتا نباید اینجا باشه چون اونم یه مدیره و مهمون مرگخوارها!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۰ ۱۷:۵۰:۰۲

باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
آنچه گذشت:

تد ریموس لوپین ماموریت داشت که به جمع گرگینه های متحد لرد پیونده تا بتونه از اونها اطلاعاتی بدست بیاره.

تد می فهمه که گرگینه ها قراره یک سری مشنگ رو بگیرن و پیش لرد ببرن. فنریر و بقیه ی مشنگها رو می گیرن و تدی کاری از دستش بر نمیاد غیر از اینکه به محفل خبر بده.

دامبلدور و هری و جیمز و چند نفر دیگه به اردوگاه مشنگهایی میان که برای پیک نیک اومده بودن ولی توسط گرگینه ها شکار شده بودند. محفلیها اونجا دنبال سر نخی از تد می گردن تا بدونن که گرگینه ها مشنگها رو دقیقا کجا بردن.

دامبلدور دفترچه ی تد رو پیدا می کنه و محتویاتش رو با دقت می گرده.

در طرف دیگه اشتباهی بدی رخ می ده و لرد ولدمورت پیشکشی ای رو که قرار بود مورگانا به رهبر خون آشام ها بده به جای آب می خوره و دچار بیماری میشه. (بعد میگه من خیلی هوش و ذکاوت دارم.. خون رو از آب تشخیص نمی ده!)

البته مورگانا گفته که راه حلش اینه که هر روز صبح قلب یه گرگینه رو بدن بخوره!
مرگخوارا تصمیم می گیرن که مشنگها رو گرگینه کنن و بعد قلبشون رو در بیارن و به لرد ولدمورت بدن!

=====
پست آخر پست بتی بریسویته.


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۰:۳۴ چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۸

روونا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۱ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
از ل مزل زوزولـه .. گاو حسن سوسولـه!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 553
آفلاین
.......دامبلدور در حال كند و كاو ............. 1 ساعت بعد ..............2 ساعت بعد ..............3 ساعت بعد ...............جمعا 6 ساعت بعد:

دامبلدور :‌ هري ... هري ... هي هري، جيمز ، پاشين يه چيزي پيدا كردم .
ناگهان دفترچه بر روي زمين افتاد . هري بر روي زمين شيرجه زد و دفتر را در دست گرفت .
صفحه اي كه باز بود ، تباني خط ميخي و هيروگليف را در به وجود آوردن عبارت "‌لطفا دست نزنيد ، و گرنه به طلسم مرگ دچار مي شويد" نشان مي داد .
هري آن را به دست دامبل داد . دامبلدور صفحه را دوباره با احتياط باز كرد .
ناگهان نوري سبز از دفترچه بيرون آمد و ...
دامبل: خيلي ريش داشتيم اينم نصفشو كند . بزار بينيم تو صفحات بعدي چه خبره .
جيمز به سرعت دفترچه را از دست دامبلدور دزديد و گفت : بده بينيم با ! حال نداريم .
دامبل و هري :
جيمز:

- خودم ، سلام .
من خوبم . با گروه گرگنما ها هستم . ما براي پيدا كردن گروه جهش يافته اي كه به تازگي اين دور و بر پيدا شدن وژنومشون اين اجازه رو بهشون مي ده كه هر وقت خواستن تغيير كنن و هر وقتم نخواستن تغيير نكن به اينجا اومديم . فكر مي كرديم اونا اينجان . ولي به چند تا ماگل مجهز به سلاح دندان هاي هسته اي برخورديم . فكر كنم همون گرگينه ها باشن . اِ ... صب كن بينم ! تو ؟ تو اينجا چه غلطي مي كني؟

فنرير: اومد بخورمت كوچولو . ..كوچولو ...

-صب كن . جلو نيا . بهت مي گم جلو نيا وگرنه شليك مي كنم . نه نمي كنم . مي گم نيا جلو ... آي نفس كش ...

- آخ ... اوخ ... واي ننه ... زود باشين بگيرين اين توله گرگو . خودم مي خورمت .

تق ... دفترچه با صداي بلندي به وسيله ي پاي فنرير گري بك به آنطرف شوت شد .

جيمز : خب مي گين چي شده ؟‌ يني اونا تدي رو گرفتن ؟
دامبل :‌ آره فك مي كنم گرفته باشنش .

- خب كجا بردنش ؟
- چونكه فنرير گري بك فرمانده بوده به احتمال زياد اونو بردن به خانه ي رايدل .
ده ها مايل اونطرف تر ...

ادامه دهيد ...


»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸

بتی  بریسویت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۹ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۴:۳۴ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۸
از بین سؤالام
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 63
آفلاین
خانه ی ریدل

بلا اشک ریزان به لرد سیاه و نجینی نگاه می کرد.بتی به کنار بلا آمد و گفت : فکر نمی کنم خودشون متوجه شده باشن !دوباره همه چیز رو از یاد بردن؟

بلا با سر تائید کرد و دوباره اشکهاش سرازیر شدن بتی گفت: مورگانا گفت که راه حل داره و تا حالا شم که نقشه خوب پیش رفته.

بلا بی توجه به حرف بتی نتونست خودش رو کنترل بکنه و در حالی که با صدای بلندی گریه می کرد از لرد و نجینی و بقیه دور شد. در همین هنگام صدای بلا باعث شد به اون طرف نگاه کنه و بتی رو ببینه. لرد سیاه گفت: برو یه دکتر خبر کن نجبنی اصلا حالش خوب نیست. از صبح تا به حال فقط مثل یک شیلنگ خوابیده. منتظره چی هستی؟!زود باش.

بتی با شنیدن صدای لرد بقض کرد. لرد سیاه چوبدستی اش را بالا برد وگفت : چطور جرئت می کنی حرف اربابت رو گوش ندی؟! کروشیو بتی !کروشیو ! پس چرا این چوبدستیم کار نمی کنه؟

بتی هم که این حالت لرد رونمی تونست ببینه ، درحالی که او هم گریه می کرد از اون جا دور شد.نجینی گفت: سسسفوس(از دست تام با این مرگخواراش ! الان هم موقع مریض شدن بود؟! حتی حرف منو هم نمی فهمه!دم به دممم که همه چیزو فراموش می کنه. )

فلش بک

خانه ی ریدل سر میز شام

لرد سیاه از بالای میز گفت: وقتی آخرین گزارش فنری رو در مورد گرگینه ها خوندم احساس کردم، در میان گرگینه ها هرج و مرجی راه افتاده و اونا می خوان خودشون رو مستقل کنن برای همین فردا یک ماه کامل رو داریم، یک ماموریتی به 16 نفر از سرانشون می دم که اجرا کنن .اونا باید یک دسته شکارچی ماگل رو این جا بیارن تا من معجون جدیدم رو بهشون بدم ولی ، بعد از اتمام ماموریتشون اونا هستن که اون معجون رو خواهند خوردبا خوردنش ،به طور مادام العمر روح و جسمشون به اختیار من درمیاد و من به وسیله ی اونا می تونم مطمئن شم که هیچ توطئه ای بر ضد من در جامعه ی گرگینه صورت نمی گیره.راستی مورگانا قضیه ی ملاقاتت با خون آشامان ارشد چی شد میدونی که این موضوع خیلی مهمه؟

مورگانا: فرداست و همون طور که دستور دادین هدیه ای ارزشمند از طرف شما تهیه کردم . نا امیدتون نمی کنم ،مای لرد.

- همین طور هم باید باشه.حالا همه شامشونو بخورن.

یک ساعت بعد از شام در حالی که مرگخوارا و لرد خوابیده بودن ،مورگانا از اتاقش بیرون آمد و به آشپز خونه رفت ،از توی کیفش یک بطری با محتوایی قرمز رنگ در آورد و توی یخچال گذاشت. سپس رو به آنی مونی کرد و گفت: آنی اینو گذاشتم تو یخچال فردا میام ببرمش. حواست باشه کسی ازش نخوره. خیلی خطرناکه !

آنی مونی در حالی که ظرفا ی شام رو می شست گفت: خیالت راحت . فردا شب که خواستی بری بیرون یادت میندازم بیای ببریش.

مورگانا لبخندی زد و به دنبال شکار انسان ها، برای خوردن خونشون به بیرون رفت. آنی مونی نفس راحتی کشید و با خودش گفت: خوب شد لرد سیاه بهش فهموند بهتره خودش باید دنبال خون بره.فکر کن من می رفتم برای یک خون آشام خون تهیه می کردم!

وقتی ظرف آخر رو هم شست رفت که بخوابه و آخرین چراغ رو هم تو خونه ی ریدل خاموش کرد.ساعاتی بعد لرد سیاه با لباس خوابش که از جنس پر قو بود (بعد از مدتی تصمیم گرفتن به جای لباس خال دار و گل گلی از این نوع لباس های خواب استفاده کنن که برای پوست حساسشون خوبه ) به طرف یخچال آمد و کورمال کورمال بطری رو از در یخچال بیرون آورد و ازش نوشید . با خوردن یک جرعه از مایع درون بطری، اون رو جلوی صورتش گرفت و با دقت بهش نگاه کرد و وقتی فهمید محتوای درونش قرمزه و به طور حتم این نوشیدنی آب نبوده بلند گفت:آنی مونی مگه من صد دفعه بهت نگفتم تو جایی که بطری های آب هست چیز دیگه نذار . حالا این چه کوفتی بود من خوردم؟از این بد مزه تر تا به حال چیزی نخورده بودم.

صورت دیگه ی ماجرا

در اواسط شب صدای جیغ جیغ های بلندی از درون آشپز خانه بلند شد و این صدای ناآشنا باعث شد همه ی مرگخوارا به حالت آماده باش به طرف آشپز خونه برن. وقتی اونا در رو باز کردن اربابشون رو دیدن که با زبان غریبی در حال داد و بیداد کردنه. همه چوبدستی هاشونو پایین آوردن و در حالی که یک کلمه از حرف های اربابشون رو نمی فهمیدن به او خیره شدن.

لرد سیاه چوبدستیشو بالا آورد و گفت:آدو (کروشیو)

ولی هیچ اتفاقی نمی افته و خود لرد هم متعجب، باز هم همون کلمه رو تکرار می کنه ولی هیچ چیزی رخ نمی ده و بلا در حالی که بقض کرده ، گفت: حتما مای لرد می خواد بگه کروشیو .(و کروشیوش به رودولف می خوره)

لرد با شنیدن حرفا ی بلا که براش هیچ مفهومی نداشتن از مرگخورا دور می شه.(نه لرد حرفای مرگخورا رو می فهمیده و نه مرگخورا حرف های اونو)و در همین موقع سرش گیج می ره و قبل از این که صدای جیغ مرگخوارای مونث رو بشنوه بیهوش رو زمین میافته.

فردا صبح

مورگانا قبل از این که خورشید طلوع کنه، با وارد شدن به خانه ی ریدل ،با قیافه ی عصبانیه ی همه ی مرگخوارا روبرو می شه. مورگانا: چی شده؟

مورگان بطری رو بالا آوردبه طوری که مورگانا بتونه ببینه. مورگانا با ترس و لرز گفت: نگو که یکی از اون خورده ؟!

بتی با سرش به او جواب مثبت داد . مورگانا نگاهی به همه انداخت و گفت: همه که این جان کی ازش خورده؟ صبر کنین نکنه نجینی ازش خورده که مای لرد این جا نیست؟

بلا : نخیر لرد سیاه ازش خورده.

رنگ از صورت مورگانا پرید . بلا چوبدستی شو به زمین انداخت و در حالی که با دو دستش مورگانا را تکان می داد فریاد زد: بگو چه بلایی سر مای لرد آوردی؟ این چی بود کنار بطری های آب گذاشتی؟چطور دلت اومد این بلا رو بر سر لرد سیاه بیاری؟

بتی بلا رو از مورگانا با هر بد بختیی جدا می کنه و در حالی که مونتگومری چوبدستیش ، رو از دستش دور نگه داشته گابریل و بتی بلا رو از مورگانا دور می کنن که اون رو نکشه. آنتونین در حالی که چوبدستیشو به طرف مورگانا گرفته بود گفت: چرا همچین کاری رو کردی؟

مورگانا با تکان هایی که بلا بهش داده بود تو نسته بود دوباره به حال اولش برگرده وگفت: من هیج کاری نکردم . اون معجون هدیه ای بود که از خون 1007 موجود جادویی در تمام جهان درست شده بود، و من می خواستم فردا از طرف لرد به سران خون آشامان تقدیم کنم.برای این که خراب نشه گذاشتمش تو یخچال ...

- چرا گذاشتیش تو قسمت بطری های آب ارباب؟

- من نمی دونستم اون جا نباید بذارم . تازه به آنی مونی سپردم که مراقب باشه کسی ازش نخوره.

آنتونین چوبدستیش را پایین برد و گفت: حالا بگو چه بلایی سر ارباب اومده چطوری می شه ایشون رو به حالت اولش برگردونیم؟

مورگانا: اون معجون رو فقط خون آشام های اصیل می تونن بخورن و حتی برای خون آشا های جوون هم خطرناکه چه برسه به غیر خون آشاما ! این معجون خیلی سریع اثر می کنه و در عرض یک ماه ، فردی که بدنش آمادگی نداشته و اون رو خورده رو ،نابود می کنه ولی فقط یک راه وجود داره اونم اینه که به مدت 20 روز ،هر روز یک قلبی که تازه از بدن یک گرگینه جدا شده رو بخوره.

در همین هنگام مشتی بر روی در کوبونده شد. ایوان به آنتونین گفت: من درو باز می کنم . تو از پشت حواست به من باشه.

ایوان در رو باز کرد و با دیدن صورت پشمالوی یک مرد گفت: تو باید از طرف گرگینه ها اومده باشی .

گرگینه گفت: درسته .

آنتونین به جلو آمد و گفت: لرد سیاه به ما گفته ماموریت رو بهت بگیم چون خودشون کاری دارن.

- من می خوام با خود لرد صحبت کنم.

- نکنه می خوای از دستور لرد سیاه سرپیچی کنی و بر خلاف میلش عمل کنی؟

گرگینه بعد از مکثی کوتاه، اخم کرد و گفت: ماموریت رو بگو.

آنتونین از درون گفته های شب گذشته ماموریتی رو برای گرگینه تعیین کرد و بعد در رو بست و وقتی به خانه باز گشت به مورگانا گفت: من یکم می خوام نقشه رو تغییر بدم؛وقتی گرگینه ها آدما رو این جا آوردن، بهشون از طرف لرد دستور می دیم که همشونو گاز بگیرن . بعد هر روز قلب یکی از این گرگینه های جدیدمون رو به ارباب می دیم.

مورگان: مورگانا قلب گرگینه های جدید هم تاثیر می کنه ؟

مورگانا: باید همین اثر رو داشته باشه. این مورد نادریه زیاد روش تحقیق نشده ولی چاره ی دیگه ای هم نداریم. باید امیدوار باشیم . وضع از این که هست بد تر که نمی شه. اگر همین طور پیش بره ارباب به طور کامل دیگه نمی تونه حرف بزنه ، یا بشنویه یا بیبنیه. حافظش کوتاه مدت می شه ،و بعد از بین می ره . به زودی قدرت راه رفتن و تکون دادن اعضای دیگه ی بدنشو از از دست می ده و بعد هم ...

اشک های مورگانا گونه هاش رو خیس می کنن و او رو از ادامه دادن حرفش باز داشتن . او هم به اتاقش در زیر زمین میرود.تا فکری برای مشکلات جدیدش بکند.

پایان فلش بک

در پیش محفلیون

هری: این تو چیزی راجع به این که کجا بردنشون ننوشته .

دامبل : یه ماموریت رو به این پسر سپردیم چرا هیچی تو اون دفترچش نگفته؟

هری: یه چیزایی گفته ولی هیچ ربطی به ماموریت نداره .

- شاید به صورت رمز گذاشته باشش!

جیمز: راست می گه بابا شاید به صورت رمز گذاشته باشش.

هری به هر دوی اونا بد نگاه کرد و گفت: وسط در گیری تدی از کجا وقت برای رمز درست کردن پیدا کرده؟

دامبل و جیمز: این هم نظره ایه.

-

دامبل دفترچه رو از دست هری می قاپه و شروع به گشتن می کنه: خب این کتاب به دو بخش تقسیم شده .بخش اول ویکتوریا ویزلی و بخش دوم مورگانا لی فای خوب این یعنی این که نصفشون رو بردن یک جا و نثفون رو بردن جای دیگه.

هری: آلبوس از جاروی ولدمورت (همون خر شیطون)بیا پایین . اونا بردن تو مخفیگاها شون زیر زمین و یا بردن خونه ی ریدل.

دامبل بدون توجه به او ذره بین جیمز رو ازش می گیره و شروع می کنه و به کشتن و این کار باعث می شه جیمز یک جیغ بنفش نصیبشون بکنه.

...


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۸ ۲۳:۰۷:۳۸

این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱:۳۵ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸

نارسیسا مالفویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۱۷ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 177
آفلاین
در جنگل

جنگل تاریک است و سکوتی مرگبار آن را فرا گرفته است.سکوتی که از هر فریادی گوش خراش تر است.تنها نشانه ی حیات سه نقطه ی نورانی است که لحظه به لحظه به محل حادثه نزدیک تر می شوند.

هری:

-انگار خیلی دیر کردیم دامبلدور...

-باهات موافقم هری ولی باید بریم جلو شاید بتونیم یه سر نخ هایی گیر بیاریم.


هرسه به محل چادر ها نزدیک شدند.اما هیچ جنب و جوش یا صدای خر و پفی که نشانه ای از حیات باشد به چشم نمی خورد.


-انگار گرگینه ها همشون رو بردن پیش ولدمورت.به نظرم بهتر چادر ها رو بازرسی کنیم.

هری با سر تایید کرد و وارد اولین چادر شد به دنبالش دامبلدور و جیمز نیزوارد شدند.


در داخل چادر چهار رختخواب بود که که از لحاف های نامرتب روی آنها می شد حدس زد که ساکنان آنجا موقع خواب مورد حمله قرار گرفته اند.

هری و دامبلدور مشغول بازرسی شدند و جیمز با لباس های کار آگاه که به مناسبت روز تولدش از رون و هرمیون گرفته بود و با افتخار به این که برای این ماموریت او نیز انتخاب شده است به آنها ملحق شد. اما چند دقیقه بعد طبق معمول کنجکاوی اش گل کرد و از چادر خارج شد تا چادرهای دیگر را قبل از هری و دامبلدور جست و جو کند.


در این طرف هری و دامبلدور

هری :

-اونطور که معلومه اینا هیچ نشانه ای از خودشون به جا نگذاشتند.

-البته!هر چند که بیشتر از این هم انتظار نداشتم هر چی باشه...


اما قبل از آنکه دامبلدور بتواند جمله ی خود را تمام کند صدای فریاد جیمز آن دو را از جا پراند.


چند دقیقه بعد در کنار جسد ماگل


-نمی فهمم چرا این یکی رو کشتند...

-خوب به نظر می یاد نتونسته جلوی دهنش رو بگیر...هی هری نگاه کن این دفترچه یادداشت تدیه....



Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸

دراکو  مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۳ سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸
از دحام!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 117
آفلاین
جنگل 1 ساعت بعد
صدای جیرجیرک ها در سر تا سر جنگل پیچیده بود.باد آرامی می وزید و حضور تعدادی ماگل در جنگل که جلوی چادرشان آتش روشن کرده و سوسیس کباب می کردند بر عادی بودن جوّ جنگل می افزود!اما اگر شخصی به پشت بوته ها نگاه میکرد متوجه 17 گرگینه میشد که عده ای از آن ها استراحت می کردند و عده ای دیگر با دندان هایی نمایان تیز و چشم های خبیث به ماگل ها چشم دوخته بودند!با این اوصاف ، شخص بیخیال جوّ عادی شده و فورا دم خود را روی کولش میگذارد و با سرعت هرچه تمام از جنگل خارج میشود!
تدی به گرگینه کنار دستش سقلمه ی زد و گفت:چه قدر دیگه باید صبر کنیم؟می خوای زوزه بکشیم که زودتر برن تو چادرشون؟
- بیخیال،خودشون رفتن.بچه ها آماده باشین،خشکشون میکنیم. اگه بیدار شدن میکشیم.بی خودی از خشونت استفاده نکنین!گرگی سیاهه!برای این که خودتو به ما نشون بدی،3 نفر از ماگل هارو برای تو می ذاریم.
تد آخر از همه وارد چادر شد.گرگینه های دیگر 17 ماگل دیگر را دستگیر کرده و بیرون از چادر منتظر بودند.تد در یک عملیات انتحاری 2 نفر از آن ها را خشک و به بیرون پرتاب کرد.چوبدستی اش را به سمت نفر سوم گرفت که...
- وحشی!شتر!ولم کن!
گرگینه ای از بیرون چادر داد زد:بکشش!
تد:جان؟!
گرگینه به سرعت داخل چادر شد و با چوبی که در دستش بود محکم بر پس سر ماگل کوفت!ماگل که از سرش خون جاری شد با صدای تلپی روی زمین افتاد.
تد:حالم...حالم بده،من از خون...هوووع! قش!
گرگینه:

خانه ریدل
لرد روی کاناپه ای کنار نجینی نشسته بود و درحالی که زیر گوش هایش را میخاراند،بی توجه به خور خور نجینی گفت:گرگینه های بیچاره!خیال کردن پاداش میگیرن!اما نجینی،پیشی پیشی من!خبر ندارن خودشون هم قرار مثل اون مشنگ های گند...بــــیـــب!(ابرفورث:آقا جمع شو!حالا اسمشونبر شدی باید هرچی خواستی بگی؟!ایفای نقش که صرفا این نیست!دهه!)
نجینی:فیش!خرر!میوو!
لرد ادامه داد:اهم!خبر ندارن قرار خودشون هم مثل اون ها،با اون داروی مخصوص ،خادم من بشن!یوهاهاهاها!نجینی جان،به گمونم شما هم یه دامپزشکی باید بری!
- قد قد قد!

دره گودریک
دامبلدور و هری و بقیه طایفه پاتر و ویزلی آماده شدند تا به دستور دامبلدور،به همراه خود او به جنگل بروند.
- تق! ( غیب شدن!)



Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸ شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸

لیلی لونا پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۵ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 389
آفلاین
جیمز صبر میکنه تا گرگینه ها برن و بعد به سرعت از دالانه خارج میشه و به سمت دره ی گودریک میره!

شهر لندن:

گوشه ای، در کوچه ای مخروبه، هفده گرگ با چهره ها یی خندان بیست نفر از شکارچیانی را با چشم دنبال میکنند که از خانه ای خارج شدند، سپس به دنبالشان شتافتند!

دره گوردیک:

- مامان؟ بابا؟ دامبلدور اونجاس؟

جینی از آشپزخونه میاد بیرون و رو به جیمز و با قیافه ای غضب آلود میگه: تو تا الان کجا بودی؟ ما ناهارمونو خوردیم تو نیومدی! دامبلدور داشت با هری شطرنج بازی میکرد تو اتاق نشیمن! تو چرا اینقد خاکی؟ به تو هم میگن بچه؟ بدو برو لباساتو عوض کن!

- وقت نیست مامان! دامبلدور دامبلدور؟

- کیش و مات و بردم! هری به این بچه یاد ندادی وسط بازی بزرگا نپره؟

- ولی پروفسور دامبلدور تدی ... اون مجبور شد بره ...

با گفتن اسم تدی دامبلدور و هری با هم از جا پریدن و هم زمان گفتن: خب بعدش؟

جیمز که چشمان منتظر اونا رو میداد سعی کرد ماجرا رو تعریف کند!

- میدونید! من تدی رو تعقیب کردم و وقتی اون منو دید...خب بعدش اون منو با خودش برد و من گوشه ای جمع شدم و بعدشم تدی خودشو گرگی سیاهه معـ...

- جیمز اصل ماجرا رو بگو ما وقت نداریم!

- باشه باشه! اصل ماجرا اینه که چند نفر از ماگلا دارن میرن جنگل و گرگینه ها ماموریت دارن تا برن و اونا رو دستگیر کنن و ببرن پیش ولدی و ولدی هم دارویی رو که اونا رو تبدیل به خادماش میکنه، امتحان کنه و حالا هم تدی با اوناس!

هری و دامبلدور:

جنگل:

- ای بابا اینا تازه میخوان شام بخورن!چرا نمیخوابن تا کارو تموم کنیم؟
- تا اون موقع صبر میکنیم ...


ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۳ ۱۲:۴۳:۰۱
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۳ ۱۲:۵۰:۳۴







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.