جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

3 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 22 دی 1385 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
HoC تقديم ميكند


امپراطوري هافلپاف



گروه مستند سازي جادوگران تقديم ميكند

اثري ديگر از كمپاني اچ او سي

پس از سالها خاموشي



امپراطوري هافلپاف

اين فيلم رد پنج قسمت

زاخارياس مردي از جنس هافلپاف

اولين ساحره بر مسند قدرت

افتخار.شكست.شكوه

قدرت در دست اجنه خاكي

و ... هم اكنون

به اكران خواهد رسيد

هر يك از اين پنج قسمت در كنار تشكر و سپاسگزاري از كساني كه به هافل خدمت كردند وضعيت اين گروه خوب و دوست داشتني رو بيان خواهد كرد



زاخارياس مردي از جنس هافلپاف



در اواخر سال 82 كه دنياي جاويي جادوگران پا گرفته بود و شايد هيچ كس از اينده درخشان ان با خبر نبود گزوه هاي و تالارهاي خصوصي شكلي متفاوت با امروز داشتند و هر كدام از تالارها احتياج به نيروي محركي داشتند تا بتوانند خود را در سايت نشان داده و با جذب افراد توانا قدرت خود را به رخ ديگران بكشد شايداستارت رقي گروه هايه ديگر خيلي زودتر از هافلپاف زده شد چون در ابتداي كا در مدرسه علوم و فنون جادوگري هاكوارتز اصلا نامي از هافلپاف به چشم نميخورد نه استادي و نه دانش اموزي







تا اينكه دنياي جادويي شخصيتي جديدي پر از تفكر و انگيزه را درون خود پيدا كرد..زاخارياس اسميت....

زاخارياس اسميت شايد وقتي پا به هافل پاف گذاشت چيزي بيشتر از دو عضو و يك تاپيك كوئيديچ درون ان نيافت نه ناظري نه فعاليتي نه جنب و جوشي.به جرات ميتوان گفت كه هافلپاف زاقارت هم به حساب نميامد

كمي گذشت سرز تانكيان نيز به زاخرياس اين جوان رعنا پيوست شايد پايه هاي ترقي هافل را سرز با ريش هايش محكم به زمين كوباند



هافل پاف در حال پيشرفت بود حالا با اون هافلپاف زاقارتي كه ازش سراغ داشتيم خيلي فرق داشت تاپيك هايه متعددي توش زده شده بود اعم از ارزشي و غير و ارزشي و حالا ارزوي هر عضوي بود كه عضو هافل پاف شود



حالا وقت ان بود كه زاخارياس و شرز بشينند و استراحت كنند و از حاصل تلاششان در اين ماه ها بهره ببرند اما اين دو فعاليت هافل را به داخل تالار محدود نكرده و براي نشان دادن عظمت و جلاي هافل و براي نابودي رقيب درجه يكشان ريونكلاو تاپيك خاله بازي اچ او سي مخفف كمپاني جاسوسي هافلپاف در دهكده هاگزميد زده شد در ابتدا توفيقاتي كسب شد و قوانيني بس استعمار گرانه وضع شد از جمله اين احكام ميتوان به اين مورد اشاره كرد كه حاكي ازسلطه طلبي كامل مردان در ان دوره بوده است:

قانوني وضع شده بود كه اگر يكي از دختر هاي هافل در كنار يكي از پسرهاي ريون در رول ها به تصوير كشيده شود ابتدا سر از تنش جادو كرده و سپس از هافل اخراجش ميكنند (البته كمي پياز داغش رو نويسنده اضافه كرده)



از دشمنان درجه يك هافل در ان زمان نيز ميتوان به سام وايز(فنگ الان)برادر حميد و بيشتر اعضايه ريون اشاره كرد در اين طرف هم سرز و زاخارياس مثله دو شير استقامت ميكردند جرج ديويس هم البته نقش به سزايي داشت كه بعد ها به گروه مخالف پيوست(ادي ماكاي الان)



البته لازم به ذكر است كه فعاليت كم ديگر اعضاي هافل در اين زمينه باعث شد كه كار اين گروه كم كم تخته شود اما زاخارياس و سرزي با ريشهايه انبوه بيدي نبودند كه با اين بادها بلرزند و تصميم گرفتند كه با استفاده از نام اچ او سي در رول هايه فراوانشان نام اين گروه را همچنان زنده نگه دارند



راس فعاليت انها در اين قالب جديد مخالفت با مرگخوارها و خانه ريدل ها بود و با وضع ويزگي هايه جديد و طنز براي گروه اچ او سي از قبيل اينكه:مثلا اگر يكي از افراد هافل در دردسر ميفتاد بقيه اعضا يه جوري حس ميكردن مثلا پشت گوش زاخي درد ميگرفت اين گروه را جهاني كرده



از ان پس بود كه هافلپاف در كل سايت معروف شد و بعضا هافل را با نام زاخارياس و سرز تانكيان ميشناختند متاسفانه در اين دوره بود كه فعاليت ديگر اعضاي هافل به شدت كم شد



پس از تسخير كل سايت توسط اين دو جوان .زاخارياس و سرز هنوز هم قانع نبودند و براي اينكه سينماي جادويي هالي ويزاردس را هم تحت سلطه خود در اورند تصميم به زدن كمپاني فيلم سازي داخلي در هافل گرفتند



مسئله اصلي اين بود كه اسم اين كمپاني چه باشد؟طبق تصميمات گرفته شده به پاس خاطرات فراواني كه با گروه اچ او سي تصميم گرفته شد نام اين كمپاني نيز اچ او سي باشد



البته اين اسم بيمعنا نيست چون اچ او سي ميتواند مخفف هر چيزي باشد كسي چه ميدونه؟



و شاهكاري سينمايي در اين تاپيك خلق شد .شاهكاري كه كارگردانان جواني مثله زاخارياس سرز و جرج ديويس بر ساخت ان نظارت داشتند شاهكاري با نام ولدمورت بيناموس كه براي اولين بار از تكنيك دوربين به صورت حرفه اي استفاده شده بود



در اين زمان بود كه جرج ديويس به دلايل معلوكمي هافل را ترك و به ديار دشمن رفت



زاخارياس و سرز نيز كه اكنون سكان داري انجمن هايه متعددي را بر دست داشتند وقتشان گرفته شد و كمتر وقت رسيدن به هافل را پيدا كردند و در اين شرايط بود كه اين امپراطوري قدرمتمند رو به ضعيف شدن نهاد



ادامه دارد.......

با تشكر از ارمينتا ملي فلوا و اسكاور عزيز

(در ضمن من ژ نميتونم بزنم)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 22 دی 1385 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
" قاچقچیان نت" تقدیم میکند:

" مرگ"

با شرکت:
اهالی حذب لیبرات دموکرات جادوگریالیستی

و حضور سبز پر رنگ:
تیم خفنگ مدیریت

با معرفی :
مونالیزا لیز لیزی!

نویسنده، کارگردان، همه کاره و هیچ کاره:
آنیتا دامبلدور

تهیه کننده:
دراکو مالفوی

با تشکر ویژه از:
آندراک مالفوی!

----

تصویر سیاهه و صدای چند نفر در پس زمینه هست. کم کم تصویر، یک میز گرد رو نشون میده و روش زوم اوت میکنه. 6 نفر انسان شیک پشت میز نشستن و دارن بحثی جدی رو دنبال میکنن:
_ خب بینز، بگو ببینم چی فهمیدی؟!
_ جناب کیفسون، من توی خوابگاه مدیران نفوذ کردم و فهمیدم که اونها قصد قاچاق چیزی رو دارن!
کیفسون از روی صندلیش بلند میشه و در حالی که روی میز قدم میزنه، پرهاش رو باز میکنه و میپرسه:
_ این رو خودمون هم میدونیم! مسئله اینه که چه چیزی؟!
هدویگ پرش رو بالا میبره و میگه:
_ با اجازه ی شما، من با آزمایش بر روی خرابکاری های پرنده های اونجا، فهمیدم که اونها چیز غریبی به نام اکس(!) مصرف میکنن!
سرژ به حالت زنهای هندی، ریشهاش رو پشت سرش میندازه و میگه:
_ اووووه! هدی! تو چقدر بی ادبی! ایش!... خب پس تابلو شد چه خبره! اونا حتما دارن یه محموله اکس رو قاچاق میکنن! حالا از کجا؟!
_ ووووووو واق!
بری پشت گوش فنگ رو نوازش میکنه و شروع میکنه به ترجمه کردن حرفهای فنگ:
_ ووووواق... عوو واق! واقوک ووق! ویق!
بری لبخندی میزنه و میگه:
_ فنگولی میگه: چون اصولا توی فیلما، اینجور محموله ها رو از پاریس قاچاق میکنن، لابد اونا هم میخوان از پاریس قاچاق کنن دیگه! چقده خنگولین!
بعد از اینکه همه تعجبشون رو از اینکه این با چهارتا واق و ووق چه همه مطلب گفت و واقعا در کودوم فیلم محموله ها رو از پاریس قاچاق میکنن، پنهان کردند، کیفسون گفت:
_ حالا کافیه بفهمیم چه روز و چه ساعتی!

صحنه عوض میشه و هدی رو نشون میده که قلاب گرفته، فنگ رفته بالای شونه هاش و داره قد بلندی میکنه تا ققی یه چیزی بتونه از توی پنجره ببینه!
اما هیچ کودوم موفق نمیشن و در یک حرکت آنتحاریک، بری می یاد همه رو میزنه کنار و از گوشه ی چشم توی خوابگاه مدیران رو دید میزنه. و بعد از مدتی یه بشکن میزنه و ییهو(!) بینز شیرجه میزنه توی خوابگاه مدیران و روی میز کار هر مدیری،یک میکرفون کار میذاره و بدو بدو می یاد بیرون!

صحنه عوض میشه و اهالی حذب رو نشون میده که پشت همون میز نشستن، نفری یه هدفون توی گوششونه!
و از شدت خندیدن در حال سرخ شدنن!:
_ ماااا ! عله و این حرفا؟!! هر هر هر!
_ اوه اوه! ببینین بارون چی میگه! مثل اینکه با بیگانه.. اهم بله!
_ بچه ها بچه ها ببینین اسکی چی میگه! باز داره پروانه میشه!
_ آخی! بیل داره برای بیلش لالایی میخونه... چه صدایی! نازی!

و این صحبتا همینجور ادامه داشت تا اینکه سرژ با فریادی بلند تر از فریاد خودش اعلام کرد:
_ یوهوی هوی! شنبه! ساعت 12 شب! کنار دریاچه ی خنفگ!

بعد همه یه کم فکر میکنن و بعد از یه مدتی به ساعتاشون نیگا میکنن و فریاد میزنن:
_ یعنی نیم ساعت دیگه!


ساعت 12 شب
دریا چه ی خفنگ!

_ هیسسسس! بدو بدو تا کسی ندیدتمون!
هفت هشت نفر از یه قایق کوچولو پیاده میشن و بدو بدو میرن پشت بوته ها. فضا تاریکه و چشم چشم رو نمیبینه! یه نفرشون از پشت درختا می یاد بیرون و با دست اشاره میکنه، بقیه ملت هم می یان. هنوز دارن به حساب خودشون طبیعی بازی در می یارن که ییهو(!) نور افکن ها روشن میشن و اهالی حذب از هوا و زمین و دریا میریزن روشون و داد میزنن:
_ شما محاصره شدید! دستاتون رو بگیرین بالا و اون چیزی رو که قاچاق داشتین میکردین و تحویل بدین!

مدیرا یک صحنه به بندری زدن می یفتن. عله که حالا چهرش مشخص شده بود، می یاد جلو، گردنشو میشکنه و میگه:
_ من خفنم! آتشفشانم! حرفی هس؟!!
ققی در حالی که مثل اردک راه میره، می یاد جلوی عله. لازم به ذکره که قدش تا زانوهای عله بیشتر نمیرسید! و داد میزنه:
_ جوجو! تسلیم نمیشی؟!!
عله پوزخندی میزنه و میگه:
_ نه پرنده!
ققی اشاره ای به بچه ها میکنه و فریاد میکشه:
_ پس خودت رو برای جنگ اماده کن! حملــــــــــــــــــــــــه!

یهو مدیرا و حذبیا به هم میپرن و این یکی پاچه ی اون رو میگره، اون یکی خرخره ی اون رو میجوه! فنگ پاچه ی باک بیک رو گرفته، بارون و بینز با هم دعوا میکنن و کریچ و سرژ مسابقه ی قد من بلندتره! در همین بین بیل سریع یک کاغذ رو میذاره پشت بوته ها و مثل چی میپره وسط دعوا!

اونجا فقط یه ابر سفید دیده میشه و گهگاهی یه دست یا یه پا ازش می یاد بیرون!

تصویر عوض میشه

همه ی حذبیا واستاده هستن و مدیر زیر پاشون دارن وول وول میخورن! سرژ نگاهی به بری میندازه و میگه:
_ و یعنی ما الان پیروز شدیم؟!!
همه ی افراد حاضر سری به نشانه ی موافقت نشون میدن، جز بری که داشت این صحنه ی فوق العاده نقاشی میکرد!!!!

ققی یقه ی بیل رو میگیره و داد میزنه:
_ زود باش بگو اون چیزی که داشتین قاچاق میکردین کجاست؟!!
موهای بیل سیخ و چشماش اندازه توپ تنیس میشه!
و با دستش به پشت بوته ها اشاره میکنه!
فنگ بدو بدو میره پشت بوته ها و وقتی برمیگرده، ملت میبینن که به دندونش به بچه ی کوچولوی مامانیه که داره اینجوری بهشون نگاه میکنه:
ققی داد میزنه:
_ شما داشتین این رو قاچاق میکردین؟!!
بیل سرش رو تند تند تکون میده و میگه:
_ نه! باور کن یه کاغذ بود!
همون موقع بچه کوچولوی تپلی، از توی جیبش یه کاغذ در می یاره و در برابر چشمان متعجب ملت، اون رو میکنه توی دهنش و با لذت تمام میخوره!

یهو آنیتا و دراکو از پشت صحنه بدو بدو می یان توی کادر و داد میزنن:
_ مامان جان تف کن! آندراک پسرم تف کن! الان خفه میشی!
دراکو یکی میزنه پشت آندراک و اون کاغذ رو که مچاله شده بود و شکل بدی به خودش گرفته بود رو تف میکنه و در حالی که میخنده و دست میزنه، با مامان باباش میره پشت صحنه!

بارون ناباورانه میره سمت کاغذ و اون رو باز میکنه و روبروی دوربین میگیره.
از تصویر مونالیزا، به خاطر اسید معده ی آندراک(!) هیچ چیز خاصی جز چشمهاش باقی نمونده بود!

صحنه ی بعد
تصویر قبرستون(!) رو نشون میده که یه عده بیکار با لباس مشکی اونجا واستادن!
مدیرا و حذبیا، کلاهاشون رو در آوردن و کوییریل دستارش رو باز کرده!! و منتظرن تا عله مراسم رو آغاز کنه.
عله اشکاش رو پاک میکنه و میگه:
_ اون خیلی خوب بود! یادش گرامی باد!
و از توی جیبش یه پلاستیک در می یاره، درش رو باز میکنه و با پنس، یه کاغذ مچاله شده رو از توش ورمیداره و مثل پوست پفک، میندازدش دور و میگه:
_ مونالیزا، خداحافظ! بریم!
و همه در یک چشم بر هم زدن، میرن رستوران!

از چشمای مونالیزا تمنا می بارید و آرام تکان میخوردند، اما او دیگر به هیچ دردی نمیخورد و تنها یاور او، کرمها و باکتریهایی بودند که با بیرحمی به او نگاه میکردند!



----
اسامی بازیگران می یاد بالا و صدای سرژ که انگار توی حمومه، داره شعر رو میخونه:

خیال نکن نباشی
بدون تو میمیرم!
گفته بودم خوشگلی
خب حرفمو پس میگیرم!
کیک و کولوچه ی انتخاب!


و این عبارت روی صفحه نقش میبنده:

" هیچگاه فکر نکن برترین هستی! زیرا مرگ این چیزها را نمیفهمد!"
------

هووم! شرمنده اگه بد شد! واقعا نوشتن از دستم در رفته!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 20 دی 1385 02:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خب بهتر دیدم فعلا یه فیلم جدی برای اسکار این دوره بنویسم تا بعد اگر بشه یه فیلم طنز هم بنویسم. گرچه به نظرم میاد که فیلم جدی بهتر جواب میده!
------------------------------------------------------------------------------

سیاهی تصویر رو در بر گرفته...سیاهی مطلق!
کورسویی از نور در میانی ترین نقطه ی تصویر ظاهر میشه...رگه هایی از نور به وجود میاد....رگه ها از هم جدا میشن و مثل کرم هایی به قسمت های مختلف تصویر میخزن...و در آخر دوباره به هم متصل میگردند. اما این بار رگه های نور درشت تر و درشت تر میشن و همچنان در حال تشکیل چیزی هستند. بعد از چند ثانیه دیگه رگه ای در تصویر وجود نداره و فقط نوری وجود داره که در بین تاریکی حروفی رو درست کرده:


شغل


تصویر به درون نور میره و در سفیدی مطلق رگه های سیاه شروع به ساختن تیتراژ ابتدایی فیلم میکنند:

بازیگران:
اسکاور
آقای الیوندر
فرد ویزلی
جرج ویزلی

نویسنده: روفوس اسکریم جوئر
صدا: استرجس پادمور
جلوه های ویژه: برودریک بود
تدارکات: کریچر!

تیتراژ پایانی: سرژ تانکیان

تهیه کننده: وزیر مردمی
کارگردان: آلبوس دامبلدور!


رگه های سیاه سازنده ی نام آلبوس دامبلدور تولید مثل میکنند(!) و زیاد و زیاد میشن تا اونجا که کل تصویر دوباره در سیاهی مطلق فرو میره...


تیک تاک...تیک تاک...تیک تاک...زززززززینگ!...زززززززینگ!

دوربین از پشت ساعتی اهرمی و کوچک به سمت عقب میاد...دست و پای فردی بر روی تختی خاکستری رنگ نمایان میشه...

اسکاور درون تخت تکونی میخوره...

زززززززززینگ....ززززززززینگ!

یک چشم اسکاور به صورت نیمه باز میشه و ساعت رو میبینه...
اسکاور: همیشه یادت میره یه ساعت زودتر زنگ میخوره!


در عرض چند ثانیه روتختی مرتب و منظم بر روی تخت انداخته شده...کسی تویه اطاق نیست اما از طبقه ی پایین صداهایی به گوش میرسه..

دوربین به سمت پله ها میره و بر روی میله های پله لیز میخوره و پایین میاد!
در همین لحظه اسکاور به همراه یک عدد سینی بیرون میاد...سینی رو روی میز کوچک جلوی تلویزیون میزاره و بر روی کاناپه لم میده...

اسکاور لقمه ای متشکل از پنیر مخصوص ایسلندی و حلواشکری سانتورنشان درست میکنه و داخل دهانش میزاره...در همین لحظه چشمش به ساعت دیواری بالای تلویزیون جادوییش میفته...

- ....همیشه یادت میره که ساعتت درست زنگ میخوره ولی ساعتت عقبه!


اسکاور سینی رو برمیداره و سریعا به داخل آشپزخونه میره و بعد از نوشیدن یک قلپ نوشیدنی مخصوص مادام رزمرتا(!) به سمت اتاق خوابش برمیگرده تا لباس هاش رو عوض کنه.
همه چیز نمایان گر یک اتفاق مهم برای اسکاوره!


در همین حین دوربین چرخی در خانه ی بزرگ و مجلل اسکاور میزنه...بیشتر از همه چیز شومینه ی بزرگ اتاق پذیرایی خودش رو نشون میداد...بر بالا و اطراف شومینه انواع دستمال های ساده و طرح دار با چسبهایی جادویی چسبانده شده بودند.
در زیر هر دستمال اسم دستمال و کاری که انجام میده نوشته شده!

دوربین بر روی دستمالی با ابعاد بزرگ در وسط و پایین همه ی دستمال ها زوم میکنه...در زیر دستمال نوشته شده:

دستمال خوش شانسی
کاربرد: در روزهای مهم(یک بار مصرف)



لحظه ای بعد صدای پاهای اسکاور شنیده میشه...دوربین به سمت پله ها برمیگرده و اسکاور رو نشون میده که با عجله در حال پوشیدن کت اسپورت خودشه و در همین حال داره به سمت اتاق پذیرایی میره.

اسکاور وارد اتاق پذیرایی میشه و به سمت شومینه میره...اسکاور دستش رو دراز میکنه و یکی از دستمال های بزرگ رو برمیداره...


اسکاور: امروز روز خوش شانسی منه!


اسکاور به سمت آینه ی قدی و زیبای کنار شومینه میره و پاپیون خودش رو مرتب میکنه...بعد به سمت در ورودی ساختمون میره و در حالی که بارونی شیک خودش رو میپوشید به بیرون میره...

دوربین چند لحظه در رو نشون میده...بعد برمیگرده و دوباره به سمت اتاق پذیرایی میره...به نظر میرسه دوربین از شومینه ی اسکاور خوشش اومده!

اما دوربین بر روی جای خالی دستمالی زوم میکنه که چند لحظه قبل اسکاور اونو برداشته بود. در زیر اون جای خالی نوشته شده بود:

دستمال شامپو تف کن!
کاربرد: حمام!



دوربین وا میره و کم کم پایین و پایین تر میره...چند لحظه بعد هیزم های داخل شومینه رو نشون میده که در حال سوختن هستند. دوربین داخل شومینه میشه و به جز دود چیز دیگه ای دیده نمیشه...




اسکاور در حال قدم زدن در یکی از شلوغ ترین خیابان های هاگزمیده و به سمت میدان نه چندان معروف براگزمید در حال حرکته...بخاری که از دهان اسکاور خارج میشه نشون دهنده ی سردی بیش از حد هواست.

اسکاور بعد از یک پیاده روی کوتاه به میدان براگزمید میرسه...به اطراف نگاه میکنه و به سمت راست میدان حرکت میکنه...

دوربین تابلوهای جادویی و معلق جلوی میدون رو نشون میده:

سمت راست: به سمت پارک دهکده

دوربین به تابلو نزدیک و نزدیک تر میشه...اما مردم در سرتاسر خیابون در حال حرکتند...دوربین با فردی سیاه و قدبلند برخورد میکنه و دور خودش میچرخه...تصویر گنگ و مبهم میشه...


تصویر می ایسته...اسکاور داخل پارک میشه و به سمت استخر زیبای وسط پارک میره...در جلوی استخر نیمکتی خالی وجود داره. نیمکتی که همیشه در این ساعت خالی بود و شاید تا به حال هیچ کس جز اسکاور بر روی اون ننشسته بود.

اسکاور بر روی صندلی میشینه و نفس عمیقی میکشه...به ساعتش نگاهی میندازه...سر ساعت رسیده...

در اطراف استخر چند بچه در حال بازی کردن با چوب های جادوی اسباب بازی خود بودند و چند پرنده ی سفید رنگ عجیب در حال خوردن دانه هایی بودند که بر روی زمین ریخته شده بود.

اسکاور به بازی بچه ها نگاه میکنه...بعد از چند ثانیه دوباره به ساعتش نگاهی میندازه...به سمت راست نگاهی میندازه...مردی تکیده و قدکوتاه قدم زنان به سمت او می آمد. چند ثانیه بعد مرد به اسکاور میرسه.

مرد: جای خوبی رو برای دومین دیدارمون انتخاب کردی.
اسکاور: من همیشه به اینجا میام...هر وقت که میخوام فکر کنم.
مرد: هوای خوبیه!
اسکاور: من از سرما متنفرم!
مرد: نظرت چیه؟
اسکاور: گفتم که...من از سرما متنفرم...ولی اینجارو خیلی دوست دارم.
مرد: نه منظورم پیشنهادم بود.
اسکاور: آها...در موردش فکر کردم.
مرد: اولین نفری هستی که این پیشنهادو بهت میکنم.
اسکاور: آره بهم گفتی...مسلما منم اولین نفری هستم که بهت جواب مثبت میدم!
مرد: چطور؟!
اسکاور: با این اوضاع و احوالی که تو داری مطمئنم که تا حالا ازدواج نکردی!
مرد: آره خب ولی چه ربطی داره؟!
اسکاور: نمیدونم...ولی مطمئنم که هیچ وقت هم عاشق نشدی!
مرد: چرا من عاشق بودم.
اسکاور: عاشق کی؟!
مرد: عاشق چوب های جادوم...!


اسکاور سرش رو برمیگردونه تا دوباره بازی بچه ها رو ببینه اما بچه ها رفته بودند.

اسکاور: من آماده ام جناب الیوندر!
الیوندر: پس بریم!


اسکاور و الیوندر در کنار هم به سمت شرقی پارک قدم میزنن...
در قسمتی از پارک بچه ها مشغول برف بازی کردن هستن...پسری شش هفت ساله گلوله ای پرتاب میکنه...گلوله دقیقا به دوربین میخوره...



دوربین توسط دستمالی پاک میشه...اسکاور و الیوندر درون مغازه ی چوب جادو فروشی الیوندر ایستاده اند.

الیوندر: فقط دو ساعت در روز تنها میمونی...بقیه ی ساعت کاری من هستم. تو اون دو ساعت هم میرم دنبال درخت هایی با خاصیت جادویی بالا...خیلی وقته درخت بید مجنون خوبی پیدا نکردم.

الیوندر اشاره ای به چوب جادوی اسکاور میکنه...اسکاور چوبشو از جیبش در میاره...از بید مجنون بود.



دوربین بر روی چوب جادو زوم میکنه...نوک چوب جادو با دوربین برخورد میکنه و جرقه ای ایجاد میکنه!
دوربین زوم اوت میکنه و مغازه رو نشون میده که خالیه و فقط اسکاور درش وجود داره که در حال مرتب کردن چوب های جادو و تمیز کردن مغازست.

اسکاور: ....لالالالالا...من اینجا هستم...لالالالالا....اینجا پیش تو....لالالالالا...تو آنجا هستی....لالالالالا....خودت را از من قایم نکن!....لالالالا....


اسکاور دستش رو درون جیبش میکنه تا ساعت زیبای خودش رو در بیاره...در همین لحظه دستمال جادویی اسکاور هم از جیبش بیرون میفته!

اسکاور: بیست و هفت دقیقه به چهار!...سه دقیقه ی دیگه باید برسه!


اسکاور با سرعت بیشتری شروع به تمیز کردن نردبون داخل مغازه میکنه...چند ثانیه بعد صدای باز و بسته شدن در مغازه به گوش میرسه و الیوندر وارد میشه...

الیوندر: تو با مغازه ی من چی کار کردی؟!!

اسکاور در حالی که برقی درون چشماش نمایانه لبخندی میزنه و میگه:
-زحمتی نبود...من همیشه سعی میکنم مرتب و منظم باشم!

الیوندر چند ثانیه ای به اسکاور نگاه میکنه و بعد به کف مغازه!
اسکاور نگاه الیوندر رو دنبال میکنه و چشمش به کف مغازه میخوره!


تمام کف مغازه پر از شامپوی مخصوص موهای خشک اسکاور شده بود!

الیوندر: با شامپو؟!
اسکاور:...من...من همیشه...من...
الیوندر: فکر میکنم بهتره از مغازه ی من بری بیرون!
اسکاور: ولی این...این دستمال...دستمال شامپو....
الیوندر: تمام مغازه ی من از چوب درست شده...میدونی شامپو و آب و دستمال و این کوفت و زهرمارها چقدر برای مغازه ی من مضره؟!...ممکنه چوب های جادوییم خاصیتشون رو از دست بدن!
اسکاور:...ولی...
الیوندر: ولی نداره...بیرون!!


الیوندر قدمی به سمت اسکاور برمیداره و پاش بر روی شامپوهای کف مغازه میخوره و شامپوها به همه جا پخش میشن...لکه ای صورتی رنگ بر روی دوربین میفته!


مقداری آب بر روی دوربین ریخته میشه و لکه ی شامپو از بین میره!


دوربین در حال حاضر اسکاور رو نشون میده که روی نیمکت درون پارک نشسته...اسکاور دستمال شامپو تف کنش رو دست گرفته و در حال نوازش اون هست!

اسکاور: تقصیر تو نیست...همیشه تقصیر حواص پرت من بوده...همیشه تقصیر من بوده...همیشه!

اسکاور عصبانی میشه و دستمال رو به جلوی نیمکت پرتاب میکنه و صورتش رو میان دستاش میگیره. بعد از مدت ها یک کار خوب پیدا کرده بود که با یک اشتباه کوچیک از دستش داده بود.


صدای پای فردی در داخل برف ها شنیده میشه...


اسکاور سرش رو بالا میاره و به فرد نگاه میکنه...موهایی قرمز و صورتی ککی مکی...او را میشناخت...صاحب یکی از مغازه های هاگزمید بود.

فرد ویزلی دستمال شامپو تف کن اسکاور رو از زمین برداشت و نگاهی بهش انداخت. لحظه ای بعد جرج هم به فرد اضافه شد و به دستمال نگاه کرد.

فرد: دیدم که داشت تف میکرد!

اسکاور نگاهی به فرد و جرج میندازه و متوجه شباهت زیادشون به هم میشه...

اسکاور: شما دوتا برادرین؟!
جرج: نه خواهریم!

اسکاور از طعنه ی جرج خوشش نیومد...ولی اوضاعی از این بدتر وجود نداشت.

اسکاور: اگر ازش خوشت اومده میتونی برداریش!

فرد نگاهی به صورت غمگین اسکاور انداخت و سپس به جرج نگاه کرد. جرج چشمکی به فرد زد.

فرد: آره برش میداریم...فقط به شرط اینکه با حقوق یک گالیون در روز کارت راه بیفته!
اسکاور: یک گالیون در روز برای یه دستمال بی ارزش من؟!
جرج: نه...یک گالیون در روز به خاطر صاحاب این دستمال بی ارزش!

اسکاور لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد متوجه قضیه شد.


اسکاور: شما دوتا صاحاب کدوم مغازه بودین؟!




تصویر یه دفعه قطع میشه و تیتراژ پایانی فیلم رو نشون میده...




----------------------------------------------------------------------------
تیتراژ پایانی:

سرژ با چهره ای نورانی به داخل تاریکی قدم میزاره...

سرژ رو به دوربین: اینجا یا جای منه یا جای اون پیرمرد!
کسی فریاد میزنه: اینجا برای منه نه برای تو!
سرژ: من اگر نبودم اینجا به چه درد تو میخورد؟
فریاد: یکی مثل تورو به وجود میاوردم میاوردمش اینجا!
سرژ: اصلا چرا منو به وجود آوردی؟
فریاد: چون تورو دوست داشتم.
سرژ: ولی وقتی منو ندیده بودی چه شکلی منو دوست داشتی؟
فریاد: نبودنت رو دوست داشتم.
سرژ: من رو دوست داشتی و این همه عذابم دادی؟
فریاد: جبران میکنم.
سرژ: کی؟...کجا؟
فریاد: پیش خودم...
سرژ: تو کجایی؟
فریاد: همه جا!
سرژ: پس چرا داری فریاد میزنی؟
فریاد: میخوام صدام به گوشت برسه...
سرژ: ولی این مسخرست!
فریاد: به خاطر این حرفت صداتو ازت میگیرم!


سرژ خشمگین رو به دوربین فریاد میزنه اما صدایی از دهانش بیرون نمیاد.
سرژ فریادی به بلندی فریاد سرژ میزنه که فقط من اونو میشنوم.



نور سرژ از بین میره و پرده های اکران خصوصی بسته میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/10/20 3:01:28
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/10/20 3:11:51
[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1385 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپاني لرد پيکچرز تقديم ميکند:

فیلم باز آوری شده:

ميان عشق و وظيفه !

با شرکت : سرژ، ققنوس ، لوسيوس، نارسيسا، کينگزلي در نقش نوکر مالفوي.

کارگردان:آلفرد هیچکاک مش ممد

سرپرست گوينگان: کریچر!






لندن ساعت 3:00 فردگاه
هواپيما به زمين ميشينه و پلکان مياد تا مسافران پياده بشن.... بعد از اينکه همه پياده شدن فردي با يک ريش بلند با يک عينک خيلي بزگ و مشکي، خيلي هم پر افاده و فيسو( به قول دختران ارزشي) ساکي بزرگي هم روي دوشش بود دوربين روي صورتش زوم ميکنه (کلوز آپ) و استپ ميشه ( صداي کريچر : سرژ تانکيان قاتل فراري) و از پلکان خيلي ريلکس اومد پايين.... اگه مشنگ ها مشنگ نبودن بايد همون اول از لباس پوشيدنش تشخيص ميدادن که او يک ساحره است...

يک بنز آخرين سيستم مشکي 6 در با اسکورت ويژه اومد جلوي پلکان و سريع در باز شد و يه يارو سياه سوخته هيکلي کچل پياد شد و تعظيمي به سرژ کرد و سرژ رو به داخل ماشين هدايت کرد...


HOME OF MALFOY 6:00 AM

در يک خانه ويلاي وسط يک باغ ماشين پارک ميکنه صداي واق واق سگ ها بلند شده سرژ پياده ميشه و يک نگاهي به اطراف ميکنه و خيلي معمولي و لارج از پله هاي درب منزل پشت سره اون يارو سياهه بالا ميره ... و وارد يه تالار خيلي بزرگ که سر تا سر ديوار هاش رو جانوران خشک شده ، پوست های یوز پلنگ و ببر آفریقایی قرار داده بودند.... يارو سياهه اون رو به طرف يه راه رو عظيم هدايت ميکنه....

بلخره بعد از چند دقيه راه رفتن به يک درب بزرگ سنگي ميرسن يارو سياهه چوب دستي خودش رو در مياره و ضربه اي به او ميزنه صدايي مياد :

رمز عبور شب؟

يارو سياه ميگه: من يک پدر هستم!

درب باز ميشه و ميرن داخل يه اتاق خيلي بزرگ و اشرافي..... يه ميز خيلي بزرگ توي اتاق بود که کسي پشت اون نشسته بود دوربين روي چهرش زوم ميکنه و استپ ميشه ( صداي کرچر: لوسيوس مالفوي...او يک پدر هست!)
مالفوي نيش خندي ميزنه و ميگه بشين جناب تانکيان....

سرژ صندلي جلوي ميز رو عقب ميکشه و ميشينه روي صندلي !

لوسيوس : خوش اومدي ....خيلي خوشحالم که بدون درد سر وارد لندن شدي ... بدون هيچ مقدمه اي ميرم سر اصل مطلب:

سرژ: خوب کاري ميکني چون من هم خوابم مياد هم خيلي گرسنه هستم و هم خيلي نياز به .....!

لوسيوس : اوه بله ميدونم ببينيد شما ميدونيد که من يک پدر هستم!

و ميدونيد که يک دونه فرزند من دراکو توسط يک گروه به گروگان گرفته شده تو بايد دراکو رو براي من بياري و تمام اون گروگان گير ها رو بکشي دراکو هم فرقي نميکنه زنده يا مردش ...من يک پدر هستم! اگه مادرش نبود اصلا بي خيالش مي شدم ولي مادرش تهديد به طلاق کرده!

سرژ : اين که چيزي نيست ! براي من مثل آب خوردن است این رو گفت و از ردای خودش بطری در آورد و کمی از اون رو نوشید و کمی چشماش و اندام های صورتش به لرزه در اومد.
لوسيوس: براي همين تو رو از ساري سي تي آوردم شنيدم اونجا خوب ميکشي

سرژ

لوسيوس : خوب بهتره بري حالا استراحت کني صبح نقشه عمليات رو برات تشريح ميکنم!

سرژ : الان فکر کنم 9 صبح شده باشه

لوسيوس: من که خيلي پر حرفي نکردم چطور اينقدر طول کشيد

سرژ ساکش رو برداشت و به طرف درب رفت يارو سياهه درب رو باز کرد و هر دو خارج شدن!

لوسيوس: پسر عجب آدمي بود امروز آدم نکشته بود بد خلق شده بود چقدر لارج بود من که خيلي جلوش کم آوردم فکر کنم حسابشون رو برسه

سرژ در اتاقش

هوم پسر عجب گيري افتادم گفت يک گروه گروگان گير؟ ولي من که فقط بلدم جن های خونگي رو اذيت کنم گروگان گير

صبح روز بعد :سر ميز صبحانه

سرژ رو به لوسيوس ميکنه و ميگه:

سرژ: من ديروز حسابي در مورد نقشه شما فکر کردم و ديدم که خيلي مسخره است من اين همه راه برم براي کشتن يک مشت آدم که معلوم نيست کی هستن حالا جنازه يا زندش رو بيارم ؟ من ميگم يه کاره ديگه بکنيم من امشب ميرم سراغ همسر شما و اون رو....

لوسيوس: پست فطرت بيناموس مگه خودت ناموس نداري؟
سرژ : اجازه بديد...! من ميرم و اون رو ميکشم با نصف قيمت تا هم از شر دو تاشون خلاص بشيد هم هزينه کمتري و هم خطر کمتري ...چطوره؟

لوسيوس : صبر کن فکر کنم ... (پچ پچ کنان با خودش حرف ميزد) ها اگه بميره من راحت ميشم يه عمري از شر اون بچه هم همينطور عاليه !

سرژ

نقشه بر اين شد که امشب سرژ بره و کارو تموم کنه 50000 گاليون هم گرفت در حالی که اگه دراکو رو می آورد 100.000 گالیون میگرفت.


ساعت 12:00 شب :
سرژ داره از پله ها بالا ميره خيلي آهسته ميرسه به اتاق زن مالفوي درب رو آهسته باز ميکنه و در تاريکي قدم ميذاره يه تخت خيلي قشنگ که حال ميده براي خوابيدن يه زن خيلي زيبا با موهاي خيلي بلند زيبا خوابيده دوربين روي چهره در خوابش زوم ميکنه و باز صداي کريچر مياد که ميگه نارسيسا مالفوي همسر خوشتراش مالفوي او يک مادر است!

نارسيسا: لوسيوس چرا اينقدر امشب دير اومدي بخوابي نکنه داشتي بازم فيلم ها ماگلي بوقي ميديدي؟

سرژ : خداي من! سرژ یه دل داشت صد دل باخت!

صبح روز بعد: لوسيوس ميره به طرف اتاق همسرش و کاملا با چهره بی روح و شیطانی خودش وارد میشه و اما ميبينه که هيچ اثري ازش نيست! حتي جنازش هم که قرار بود طبق نقشه وسط ملافه پيچيده ميشد هم نبود! لوسيوس سريع رفت تو اتقاق سرژ وديد او هم نيست! برگشت به اتاق زنش و وري تخت يک پره نارنجي ديد ...

صبح روز بعد فرودگاه لندن :
هواپيما به زمين ميشينه و پلکان مياد تا مسافران پياده بشن.... بعد از اينکه همه پياده شدن فردي با يک ريش بلند با يک عينک خيلي بزگ و مشکي، خيلي هم پر افاده و فيسو( به قول دختران ارزشي) ساکي بزرگي هم روي دوشش بود! از پلکان پايين مياد ولي کسي دنبالش نيومده بود همه اطراف رو نگاه کرد و منتظر شد ....اه فکرش رو ميکردم که سره کاری هست
--------------------------------------------------

این فیلم قبلا به اکران در آمده شده بود اما این فیلم فقط از خط داستانی فیلم قبلی پیروی میکرد وگرنه در استدیوی جدید شرکت لرد پیکچرز و با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته و با کیفیت hd-dvd باز ساخته شد و برای اسکار 2007 کاندید 19 جایزه شد



*پ‌ن*: برای جلوگیری از گمراهی دوستان اون پر نارنجی در آخر فیلم روی تخت یعنی اینکه ققنوس با استفاده از معجون خودش رو به سرژ تبدیل کرده بود و خودش رو جایه اون جا زده بود و تازه فردا سرژ واقعی میاد...

در مورد نا پدید شدن سرژ قلاب (ققنوس) و نارسیسا هیچ اطلاعی در دست نیست! بعضی ها میگن نارسیسا طلسم چهل گیس ققنوس شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جادوگران
پینوکیو
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1385 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی اِمِرالد گرین استارز(اتحاد اسلیترین پیکچرز) با همکاری شرکت انیمیشن وندارت اولین انیمیشن هالی ویزارد را تقدیم میکند...

تصویر تغییر اندازه داده شده

پینوکیو

با هنرنمایی(صدا):

عله پاتر(پینوکیو)
اسکاور-دامبل-(پدر ژپتو)
لرد مملی(روباه مکار)
دارک لرد(گربه نره)
سرژ تانکیان(راوی)
هدویگ(جینا اردک)
ققی(فرشته مهربون)

طراح کلیپبورد --» آرشام
مدیر فنی --» هدویگ

تهیه کننده --» بارون خون آلود
نویسنده وکارگردان --» سالازار اسلیترین

=========================================

اسکاور در حالی که از سرما دندانهایش به هم میخورد کامپیوتر را خاموش کرد.از کتری روی آتش شومینه مقداری آب جوش کدر و کثیف توی لیوان ترک خورده اش ریخت.مقداری از آن را خورد و پشت میز کارش ایستاد.
به عروسک کوچک چوبی که درست کرده بود نگاه کرد و در دلش دعا کرد کاش مدیر سایت زوپس به او جان دهد و آن را که پسر واقعی کند.
فکری به سرش زد،به سرعت از توی یکی از کشو هایش پشم و دستمال کاغذی برداشت؛پشم ها را شانه کرد و به چانه ی عروسک چسباند،سپس دستمال را به میخ به دست عروسک وصل کرد.سپس عینکی هم به چشم عروسک زد.
عقب رفت به حاصل کارش نگاهی انداخت،چقدر زیبا شده بود...نگاهش تحسین بر انگیز بود...
***
نیمه شب سگ ژپتو با صدای صحبت از خواب بیدار شد،نوری پشت میز کار قرار داشت و با صدایی آرام صحبت میکرد.

ققنوس بزرگی در حالی که روی دوپایش ایستاده بود با عروسک صحبت میکرد.
- عروسک کوچولو...بیدار شو...من از حذب برای تو پیغامی دارم...
عله در حالی که خمیازه می کشید عینک را برداشت و تمیز کرد،بعد دوباره به چشمش زد.
- هورررااا....من یه پسر واقعی شدم...هوورا...میخوام برم با کامپیوتر بازی کنم...میخوام برم تو اینترنت...
- نه پینوکیو...تو هنوز بچه هستی...طبق قانون محافظت از حریم شخصی کودکان در فضاهای آنلاین(COPPA) مصوب 21 آوریل 2000 دولت فدرال ایالات متحده تو نباید بدون اجازه ژپتو توی اینترنت بری...
- اوه نه...
- من برای تو یه محافظ میذارم تا همیشه مراقبت باشه و دستورات حذب رو روی تو اعمال کنه...هدویگ بیا...
- هو هو...هو هو...سلام عله...
- خب دیگه...پینوکیو...مواظب خودت باش...خوبی بخوابی...

صدای سرژ: و از اون شب به بعد افکار رفتن توی اینترنت در ذهن پینوکیو شکل گرفت...لا لا لا لا لا لا هو هو...

پینوکیو از روی میز پایین پرید و دوان دوان به سمت در رفت...
***
- آقا کوچولو...توی نمایشگاه به این این شلوغی چی کار میکنی؟
- اومدم برای داداشم کتاب بخرم...
- اسمت چیه؟
- پینوکیو...
- منم دارک لردم...بیا...این کتاب رو بخون...اسمش هری پاتر و تالار اسراره...حتما ازش خوشت میاد...حتما به سایت زیرآبیوس هم یه سر بزن...
- مرسی...

پینوکیو کتاب رو از دست دارک لرد گرفت و رفت...رفت و رفت...روز و شب هری پاتر رو خوند(تصویر به صورت تغییر فصل ها پینوکیو رو نشون میده که همش داره راه میره و هری پاتر میخونه)

سرژ: و اینگونه بود که پینوکیو گول خورد...به راستی او معتاد هری پاتر شده بود...
***
پینوکیو در پارک ملت نشسته بود و کتاب سوم هری پاتر را به سرعت میخواند.او سال ها بود که دیگر طلوع و غروب آفتاب را ندیده بود...ماه را ندیده بود و رنگین کمان را ندیده بود...دیگر به حرف های هدویگ گوش نمی کرد...فقط هری پاتر میخواند...
مردی بغل دستش نشست،به پینوکیو نگاه کرد.
- کوچولو چی میخونی؟
- هری پاتر...اگه میخوای تو هم بخون...برو بخر بخون...
- بلدی با کامپیوتر کاری کنی؟میدونی اینترنت چیه؟
اینترنت...این کلمه چون پتکی بر شیشه خاطرات پینوکیو فرود آمد و آرزوهای گذشته اش را به یاد آورد...اینترنت...
مرد متوجه تغییر حالت پینوکیو شده بود،لبخندی شیطانی بر لبانش نقش بست...چشمان پینوکیو روی خط خشکیده بود و تمام آرزوهایش از جلوی چشمش عبور میکردند...
- اگه بخوای من بهت یه کامپیوتر میدم که باهاش بتونی توی اینترنت بری،توی سایت ها بری،بعد هفتم،حتی میتونی باهاش سایت بزنی،با زوپس...دوست داری مگه نه؟
پینوکیو کمی فکر کرد،شاید این مرد فریبکار بود...برای همین گفت:نه!!
ناگهان دماغش دراز شد.
- تو دروغ میگی...تنها راهی که باعث میشه دماغت کوپیک بشه و تو یه پسر واقعی بشه ساهت سایته...من هم بهت کمک میکنم...اسم من مملیه...
سرژ: و اینگونه بود که پینوکیو بر تمام ارزش هایش پا گذاشت...
***
سه سال بعد:
پینوکیو: ایول...حالا من یه پسر واقعیم...هم سرور اختصاصی دارم هم کل دارک لرد و مملی رو خوابوندم...من توی سایتم Google Ads دارم...من پولدارم...من خدام...همه ازم میترسن...آتشفشان منم...سلطان شناسه منم...یوزر آی دی یک منم...

سرژ: اما مث اینکه کنار گذاشتم ارزش ها تاثیر مثبتی داشت...مخالفت حذب هم نتیجه نداد...در هر حال...

تیتراژ:

سلطان آی دی ها منم...یوزر آی دی یک فقط منم
آتشفشان منم...دشمن هرکولا منم
زوپس بدون من پوچه...هری پاتر بی جادوگران فراموشه
اگه با من باشی مدیری...اگه مخالفم باشی یه توده بخاری
رولینگ بازم اسم کتاب بگو...گوگل بازم از لپ تاب بگو

*نکته نهایی:اپیزود سوم روز منحوس به خاطر مسائل ارشادی در مرحله تدوین نهایی قرار دارد.منتظر باشید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]The sun enter
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1385 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
جا پاها به کجا میروند؟

ساحل دریا
دوربین بر روی سه پایه و در کنار ساحل دریا ثابت میشه.
کارگردان:صدا بره.تصویر بره.ضبط میشه
با خارج شدن این جملات از دهان وی،بوبو،پشت به دوربین و در راستای ساحل بیکران، حرکت میکند.جای پایش بر روی شن های نرم ساحل،طرحی مبهم را به تصویر میکشد.


کوه های خاکستری
در دامنه ی قله ای سفید پوش،فرشته ی برف،ضیافتی برقرار کرده و سفره ای وسیع را بر سراسر زمین گسترده.
دوربین بر روی سه پایه ی گردان نصب شده
کارگردان:هواکش ها رو روشن کنید،نور بره،صدا بره،تصویر بره.ضبط میشه
در انتهای افق،قامتی سراسر سیاه ،در زیر بارش برف،به سمت دوربین می آید و سعی میکند ؛کلاه ردایش را-در مقابل باد-بر سرش نگه دارد.هر چه نزدیک تر میشود،بر شدت تاریکی اطرافش افزوده میگردد.
خطی از جای پاها در پشت سرش نمایان است......

زیر برج وحشت
در زیر برجی سیاه، که طبقاتش در میان ابر های سفید گم شده اند؛دوربینی،بر روی درخت کاج پیر،نصب میشه.
کارگردان:نور بره.صدا بره.ضبط میشه.
پیتر پتی گرو با شنیدن این جملات،راه رفتن را آغاز میکند.در زیر گام هایش،گل ها فشرده میشوند و نقش کفش او را،به خود میگیرند.


در فرش قرمز
خبرنگاران و عکاسان از سراسر دنیا،رو به روی سینمای شماره یک هالی ویزارد، جمع شده اند تا پیش از اکران فیلم،به صحبت با بازیگران محبوب خود بپردازند.
بر روی تابلوهایی،پوستر های تبلیغاتی فیلم چسبانده شد.تصویر موجود بر این پوستر ها به سه قسمت تقسیم شده و در هر یک،منطقه ی آب و هوایی متفاوت با دیگری،نمایان است.وجه مشترک سه تصویر موجود بر هر پوستر،جاپاهییست که به شکلی مبهم دیده میشود.
..........

در سینمای شماره ی یک هالی ویزارد
جاپاها به کجا میروند؟
بازیگران:
بوبو
نارسیسا بلک
پیتر پتی گرو

نویسنده:آرشام
فیلمبردار و صدا بردار:ادوارد جک
تهیه کننده و نویسنده:آرشام
موسیقی متن:EVANESCENCE
------------------------------------------
آهنگ My Immortal از EVANESCENCEدر حال پخش شدنه.
بوبو در امتداد ساحل دریا و به سمت غرب،قدم برمیدارد.سایه اش پیشاپیش میرود و نقش قدم هایش بر روی شن های نرم ساحلی، دیده میشود.
تصویر تار میشه و باز هم بوبو را نشان میده.اما این بار کمی دور تر از دوربین قرار دارد و جزئیات قامتش،قابل تشخیص نیست.
تصویر برای بار سوم تار میشود و سپس نقطه ای را در انتهای افق نشان میدهد که در زیر خورشید درحال غروب،حرکت میکند.

تصویر به محیط دیگری میپرد
بر روی کوهپایه ای پوشیده از برف،ساحره که ردای سیاه پوشیده،در حال نزدیک شدن است و تلاش میکند که کلاهش را بر سر نگه دارد.باد به شدت میوزد و پیشروی را برای او مشکل میکند.
تصویر تار میشه و سپس میتوان چهره ی نارسیسا را دید که به وضوح،قابل تشخیص است.صورتش هیچ احساسی را بیان نمیکند اما چشمانش حرارتی را به نمایش میگذارد که ،تمام افراد نشسته بر صندلی ها را به جنب و جوش وامیدارد.


تصویر برای بار دوم به محیط جدید میپرد
در مقبال دروبین،پایه های برج وحشت نمایان است و در کنار آن درختان کاج سر به فلک کشیده اند.بر زیر یکی از درختان،پیتر پتی گرو،یا وفادار ولدمورت،در حال راه رفتن است و با هر قدمی که برمیدارد؛ مقداری از گل رس موجود بر کف زمین را،به اطراف میپاشد.

سه تصویر در کنار یکدیگر قرار میگیرند.ساحل دریا،کوهپایه ی سفید پوش و جنگلی با خاک گلی
هم زمان،در هر سه تصویر زمان در حال گذر است و فیلم جلو میرود
نقطه پس از مدتی با خورشید در حال غروب ناپدید شده و فقط اثر جاپاها بر ساحل شنی، باقی میمونه.
سپس بر شدت مد افزوده گشته و جای پاها،به زیر آب فرو میروند.

نارسیسا به سمت پیچ کوه میرود و پس از مدتی ناپدید میشود.جاپاهایش نیز،توسط برف هایی که از آسمان به زمین میریزند،پر میشود.

جای قدم های پیتر،در میان گل فشرده شده، باقی میماند و با گذرش از زیر دوربین،فقط همان قدم ها بر روی پرده ی سینما،قابل رویت است.صدای رعدی شنیده و برقی دیده میشود.باران، جاپاهای پیتر را به عمق دره میبرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
دیکتاتور بزرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1385 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ديكتاتور بزرگ!
اين فيلم بر اساس واقعيت است. براي تهيه ي اين فيلم شناسه هاي بيشماري بلاك شده است.

مردي در اتاقي تاريك روي صندلي بزرگي پشت به دور بين نشسته است. ناگهان چرخي به صندلي مي دهد و صورتش نمايان مي شود....
هري: بلاك كنيد شناسه ي اين پدر سوخته ها رو!!!

* * *
ويكتور كرام، هري پاتر در نقش ديكتاتور بزرگ، مك گونگال، مرلين، آبرفورث، بيگانه
و .... دامبل ...
دومبول ديمبول! ديم بيلي دوم بول... ديم ديليديم دام دام! (آهنگ فيلم شروع مي شه!) رام دام ديمبول! دالام!

كرام: تو ديگه شورش رو در آوردي!!! تحملم تموم شده....من مي رم خونه ي بابام!
بيگانه: خوب برو! فكر كردي فكر كردي مي ام منت كشي؟!
كرام: تو...!!! ....هر روز دارم مث كلفت ها مي شورم مي صابم ... اينه نتيجه ي.... ايشاا... كه گور به گور شي!!!
شپلق! (صداي در كه محكم بسته شد!)
بيگانه: آرووم!!!! "در" چه گناهي داره!!! گيس بريده!!!!

--- منزل مك گونگال ساعت 6---
مك گونگال: مطالبي كه گفته شد نبايد بيرون بره! گوش مي كني كرام؟
حاجي : من؟ من دهنم قرصه! من هيچي به هري نميگم!
دامبل: هري چون از وقتي ولدمورت رو كشته فكر كرده شاخ ترول رو شكسته.
كرام: ديگه وقتشه كه هري خونخوار رو سر جاش بشونيم!
مرلين: خودم طناب دار رو مي اندازم گردنش!
مگي: بيگانه تو هم بايد بري!
كرام: نه!!!
بيگانه: من نمي تونم بيام!!! بچه هام رو چي كار كنم؟
كرام: آره!!!! نمي تونه!
مرلين رو به كرام: يكي بايد اين بچه ها رو نگه داره!
تق تق تق!
كرام: نه!!!
آبرفورث: آبرفورث قهرمان در خدمت شماست!
كرام:آره!!... خودشه!!! عاليه!
آبرفورث: مرسي!!.... چي عاليه؟

(تذكر: بيگانه و غريبه چهار تا بچه داشتن كه دو تا از بچه ها با مادرشون
در تصادف كشته شدن. "پرينتي" و "ايلي" زنده موندن.)

--- منزل آبرفورث ساعت 3 نيمه شب!- آبرفورث و بچه ها شب خوبي رو گذراندند-
آبرفورث: پنجره ي دستشويي رو كي برداشته؟
"ايلي" جان! فدات شم!
از تو يخچال بدو گم شو بيرون!... هي!!! تو!! مگه بهت نگفتم اونجا بخواب؟
"پرينتي": من بايد بقل پنجره بخوابم! عمو آبري!
آبرفورث: به من نگو "آبري" ديونه ام كردين شما ها! چرا نميخوابين؟
"ايلي": قصه بگو برامون عمو آبري!
آبرفورث: چه قصه اي؟ قصه بلد نيستم كه!
"پرينتي": قصه ي مادرمون!...
"ايلي" الان مادرمون كجاست؟
آبرفورث: آخي عزيزاي من. بياين بقل عمو آبري….

----- قصر هري پاتر: ديكتاتور بزرگ -----
مرلين رو به بيگانه: بيگي! نقشه رو بده به من!
بيگانه:
كرام رو به مرلين: الان درستش مي كنم!
كرام شپلق مي زنه پس گردن بيگانه!
بيگانه: كيف وسايل رو جا گذاشتم!
كرام: مرلين جان! اون چوب جادوي من رو بده، اين رو خلاص كنم.
مرلين: چوب رو تو كيف گذاشتم.
مرلين مي پره و كرام رو كه مي خواد بيگانه رو بكشه مي گيره!
كرام: ولم كن!!! من اين رو مي كشم...
مرلين: صبر كن ببينم! آفتابه ي من... آفتابه ام.... مي كشمت...
كرام و مرلين حمله مي برن به سمت بيگانه كه ناگهان.

هري: خوب خوب خوب!!!
شما سه تا كله پوك تو قلعه ي من چي كار مي كنين؟
بيگانه:4 تا .... منو نشمردي!

--- منزل آبرفورث – ساعت: 9 صبح ----
آبرفورث، با چشمان بسته تو تخت
آبرفورث: خدايا! ببين! من خيلي تو زندگي ام بد كردم. ولي مردونگي كن! الان كه چشمام رو باز مي كنم. دوتا بچه ي فسقلي تو تختم نباشن! باشه؟ همه اش كابوس بود؟ باشه؟
آبرفورث، با چشمان باز روي تخت نشسته!
آبرفورث: باورم نمي شه! نيستن! خواب مي ديدم! @ خدايا متشكرم!
زندگي!!! سلام!

سلام! عمو ابري! بيا ما صبحونه درست كرديم!
آبرفورث::mama: چرا؟ چرا من اينقدر بدبختم؟
آبرفورث شروع ميكنه از تو بالش پر در آوردن و تو هوا پخش كردن!

--- قصر هري پاتر----
مرلين و كرام با زنجير به ديوار بسته شدن و بيگانه روي صندلي نشسته!
هري پاتر: همين! دامبلدور سه تا كله پوك رو فرستاده؟ ( اشاره به بيگانه) اين ديونه رو هم با خودتون آوردين؟
بيگانه : سلام، شما اينجا زندگي مي كنين؟
هري پاتر باصداي خصمانه اي: سلام! مي خوام اول تو رو بكشم!
مرلين: اونو ول كن بره! اون كاري با تو نداره!
هري پاتر: با بيگانه خداحافظي كنين! دست تكون بده براشون بيگي!
بيگانه: خداحااااافظ!
كرام: بيگي! من...! من دوست داشتم. راست مي گم! تو مي توني ما رو نجات بدي!
كافيه بخواي! به خودت بيا!
هري پاتر: چه رومانتيك!... فايده اي نداره كرام!
بيگانه: .... ! ... من هيچ وقت جادوگر خوبي نبودم.
هري پاتر: مي بيني؟
كرام مايوس به هري نگاه مي كنه و بعد رو به بيگانه با صداي بلند ميگه:
جادو رو ولش كن! جادو خود تويي!
بيگانه دست مي كنه تو جيبش و يه چيز كوچيك رو مياره بيرون كه شبيه دريچه است.
بيگانه: ايناهاش!
هري پاتر: اوه!!!! بيگي نكنه مي خواي با اون "در" منو بكشي؟
بيگانه زير لب ورد زمزمه مي كنه: مار كبري! نه اين نبود، سگ خالدار، .... بز زشت؟... خر عاشق، .....
هري پاتر: ما منتظريم!!!
بيگانه: عشق و محبت! دوستي....
بيگانه دريچه رو پرت مي كنه اون ور و حمله مي كنه به سمت هري ..... صحنه اسلوموشن ميشه
هري با چهره اي وحشت زده.... : نه ه ه ه ه !!!
كرام: آره ه ه ه ه!
بنگ! هري بيگي رو طلسم مي كنه و چون بيگي خحيلي نزديك شده هر دوشون يه گوشه پرت مي شن!

يك هفته بعد ---- بيمارستان سنت مانگو!
رئيس بيمارستان رو به دامبلدور:
اين مريض شما، تو راهرو هاي بيمارستان من، مدام داره جيغ ميكشه!
دامبلدور: الان كجاست؟
رئيس: بخش چهار بستيمش به تخت!
مگي: شما حق ندارين اون رو ببندين به تخت!
صداي ونوس از بلند گوها:
كليه ي پرستار ها به بخش چهار! كليه ي پرستار ها به بخش چهار!
مگي: محكم مي بستينش!
دامبل: بيگي رو مي بريم خونه ي كرام و بچه هاش رو هم آبرفورث نگه مي داره!
كرام: نه!
رئيس: اين آقايي كه داره بالش ها رو پر پر مي كنه، همراه_ شماس؟

پايان!

تيتراژ:
مگه مي شه كه يه سايتي، بدون بيگي بمونه/مگه مي شه كه مملي تو حموم آواز نخونه!
اگه كه حاجي نباشه، نمي خوام دنيايي باشه/ من نمي تونم بمونم، جايي كه مملي نباشه!
اگه كه ممل بخونه، هري و گيلدي و كرام ديوونه / همه مي گن توي اين سايت، به من بدبخت بيگونه!
هري:
وقتي كه كرام نباشه،انگاري كه، بسته دستم / نمي دوني چقدر اين سايت، خرج گذاشته رو دستم!
وقتشه دست بكار شيم، يه "رول" نو، بسازيم!
از حالا تا قيامت، به سايتمون بناااا زيم!

با تشكر از همه: هري واسه قبول نقش، كرام واسه انگيزه، نوشته هاي مملي واسه الهام. و همه ي كساني كه باعث داغ تر شدن مراسم اسكار و در نتيجه رول نويسي توي سايت شدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1385 09:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ويزل پيكچر نمايش مي دهد

ديكتاتورها ميميرند...

باحضور :
ولدي
وزير
هري
رون
هرميون
جيني
مك گونگال
مرگ خواران
ديوانه ساز
=======
گارگردان:آرتور ويزلي
نويسنده: ولدي
صدابردار: كر ممد
===== شروع فيلم ======
دوربين روي سطح آب حركت مي كند تا كم كم به آب هاي يخ زده مي رسد.شماي قلعه اي تاريك نمايان ميشود.
يك ديوانه ساز از جلوي دوربين عبور ميكند. دوربين لحظهاي مي ايستد و بعد به دنبال ديوانه ساز حركت ميكند.(دوربين داره ويبره ميره چون فيلمبردار از ترس داره ميميره).
ديوانه ساز و دوربين وارد قلعه مي شود و از راه پله ها بالا ميرود. ديوانه ساز به راهرويي ميرسد كه روي درب آن نوشته شده" ورود ممنوع-مجرمان خطرناك".
ديوانه ساز وارد راهرو ميشود و در مقابل درب سلولي توقف ميكند.
روي در نوشته: " لرد... اسمشو نبر ".
(به اينجا كه ميرسيم فيلمبردار غش ميكند و مدتي طول مي كشد تا اورا به هوش آوريم.)
ئوربين وارد سلول ميشود. لدر گوشه اتاق نشسته و رداي سياه هميشگي اش را پوشيده.
==== فلش بك-خاطرات ولدي-دژ مرگ=====
ولدي بالاي سر مك گونگال ايستاده و شكنجه گران هم.
ولدي: هنوزم به اون پير مرد چپول وفا داري؟
مك: آره هر كاري بكني من به اون خيانت نمي كنم.
ولدي خنده اي مكند كه صدايش همه را كر ميكند....
تصوير سياه ميشود (هنوز توي فلش بك هستيم.)
تصوير دوباره روشن مي شود.
ولدي و آني موني و ايگور و چند نفر ديگر كنار ريل راه آهن ايستاده اند.
ولدي: برا چي منو آوردي اينجا، ايگور؟
ايگور: ارباب اگه اين خط آهني رو ببريم قطار كه مياد رد بشه چپ ميكنه. اينقدر صحنه زيباييست.
ولدي: شروع كنيد.
مرگ خوارا شروع ميكنن با جادو ريل راه آهن رو ذوب كنن.
ايگور: تموم شد ارباب. تا چند دقيقه ديگه يه قطار مياد. بهتره بريم عقبتر و تماشا كنيم.
ولدي و مرگخوارا ميرن عقب و به تماشا مينشينند.
قطار ميرسد و چپ ميكند.
ولدي باصدايي بلند و كركننده ميخندد.
تصوير سياه ميشود (هنوز توي فلش بك هستيم.)
تصوير دوباره روشن مي شود.
ولدي جلوي هري ايستاده در نزديكي آن فظاي تاريكي شخصي ديده ميشود كه با كمي دقت معلوم مي شود جيني است.
در آن طرف هري رون و هرميون ايستاده اند.
هري(با عصبانيت): با اون كاري نداشته باش.
ولدي: دلت براش ميسوزه؟ و با كروشيو جيني را شكنجه ميكند.
هري، رون و هرميون همزمان ورد " ولديوس بيوفتيوس " رو اجرا ميكنند.
ولدي بر زمين مي افتد.
صداي وزير جادوگري، كه سوار جاروكوپتر است، ميايد كه ميگويد: دستاتو بزار روي سر كچلت و چوبدستيتو بنداز زمين.
درهمان زمان نيروهاي نوشابه اي وزارت ولدي را بيهوش ميكنند و در وانت مي اندازند و مي برند.
وزير از روي جاروكوپترش با صداي بلندي مي خندد.
===== پايان فلش بك========
ديوانه ساز دست ولدي را ميگيرد و اورا مي برد.
دوربين هم همراه با آن دو ميرود تا به پاي چوبه دار ميرسند.
قاضي: حرفي نداري ؟
ولدي: شما منو كشتيد ولي جاودانه ساز هامو نه
قاضي ببريدش.
ولدي رو ميبرند و دستمالي بر سينه اش مي بندند و به ديوار ميبندنش.
وزير : آواداكداورا
======= فرداي ديروز=============
دوربين دستي را نشان ميدهد كه تلويزيوني را روشن ميكند.
آرم اخبار JTV بر صفحه نقش ميبندد و گوينده اخبار شروع به خواندن اخبار ميكند.
نقل قول:


با سلام. با بخش صبح گاهي اخبار JTV در خدمت شما هستيم:

حكم اسمشو نبر اجرا شد.
ديشب راس ساعت 2 بامداد اسمشو نبر توسط آواداكداوراي وزير جادو به سزاي اعمال پستش رسيد. بر طبق گفته قاضي پرونده اسمشونبر به عنون آخري سخن خود اعلام كرده:
(تصوير ولدي روي تلوزيون نقش مي بندد.)
نقل قول:
شما منو كشتيد ولي جاودانه ساز هامو نه


تلويزيون خاموش ميشود و دروربين ميچرخد و صورت ولدي را نشان مي دهد.
ولدي: به شما گفتم كه... و با صداي بلندي مي خندد.
==== تيتراژ پاياني======
وقتي هر كاري كه خواستي رو ميكردي
فكر همچين روزي رو نمي كردي
وقتي توي اوج بودي
فكر نمي كردي بيفتي
با تشكر از:
وزارت
نيروهاي نوشابه اي
جاروكوپتر سازي سر كوچه
آزكابان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عاقلان دانند...
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 18 دی 1385 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان: ساختمان اصلی هالی ویزارد
زمان:6/06/2006 شب ماه کامل است و صدای زوزه گرگ طنین انداز شده
----------------------------------------
در ساختمان که زوار در رفته بوده باز میشه و یه سگ نیم وجبی میزنه بیرون!!
!
سگ میره سراغ یه قبر و شروع میکنه به کندن
یکی با قیافه میزنه بیرون

-نیم جاگ؟نیم جاگ؟کدوم گوری هستی؟باز رفتی سراغ قبر کرام؟باز رفتی استخونهای بهترین دوست منو تناول کنی؟

اما دیر شده بود و سگ استخونهای کرام رو میکشه بیرون!
صدای وحشتناکی ساختمون هالی ویزاردو به لرزه میاره
-ای خدا اینا به استخونهای منم رحم نمیکنن!!تو قبر هم راحتمون نمیذارن!!!بییییییگگگگگگگاااااااانننننننه!

بیگانه بلافاصله وارد ساختمون میشه
روحی خون آلود در حال قدم زدن در تالار ساختمونه....با ناراحتی نگاه هایی به ساختمون هالی وزارد میندازه

-بیگی ببین سر هالی ویزاردم چی اومده؟چه پستای ارزشیی توش میخوره!!!؟من تحمل ندارم روحم در آرامش نیست!!از این به بعد این فیلمهای مسخره رو پاک میکنم!!...دوباره هالی ویزارد رو زنده میکنم

بیگانه با خوشحالی به بارون نگاه میکنه
-اینجور نگام نکن....به هر حالی میخوام باز یه حالی به اینجا بدم میخوام با کمک هم اینجارو بسازیم باز!!!.....حاضری؟
لبخند کریه بیگانه ای بر روی لبانش نقش مینده
---------------------------
این پست به منزله بازگشت من به هالی ویزارد در نتیجه باز قوانین کرامی سابق بر اینجا مسلط میشه
البته قوانین بیگانه عزیزم در اینجا بر قراره هنوز
هر کمپانی فیلمسازی باید یه لوگوی 100در 100پیکسلی داشته باشه و لوگو باید توط من تایید بشه!!!!

از این به بعد هفته ای یک فیلم در اینجا خواهم زد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کرام اسبق!

قدرت منتقل شد!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 18 دی 1385 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی اتحاد اسلیترین پیکچرز با همکاری کمپانی لوک خوش شانس تقدیم میکند.

روز منحوس : طالع نحس

با شرکت:

تام ریدل
آرامینتا ملی فلوا
ایگور کارکاروف
سوروس اسنیپ
آرشام
بلاتریکس لسترنج
هری پاتر
دارک لرد
لرد اول سایت
ورونیکا ادونکور
سالازار اسلیترین قبلی
مرلین کبیر

و با هنرمندی:
بارون خون آلود

جلوه های بصری و ویژه --» آفتاب و مهتاب آرتز , (A&MA)
صدا بردار --» مالدبر مادولین زاده

تهیه کننده --» بلیز زابینی

نویسنده و کارگردان --» سالازار اسلیترین

*دیدن این فیلم به علت داشتن صحنه های دارای خشونت به کودکان زیر 18 سال توصیه نمی شود.
=========================================

لوکیشن:پشت یک پنجره در اتاقی گرم با نور کم
زمان:11:30 ؛ شنبه 21 اکتبر 2005
دوربین:شماره 3 ؛ دید اول شخص

به علت گرمای هوا پنجره را باز کردم، باران سیل آسا چون تازیانه ای بر درختان فرود می آمد و باد قطرات باران را وارد اتاق می کرد.
برای دایره جنایی درک این مساله بسیار مشکل بود که چگونه تمام این قتل ها با این سرعت انجام شده اند؛ البته اگر می شد به آن قتل گفت، زیرا هیچ اثری از درگیری یا خشونت و یا ضرب و شتم وجود نداشت.حتی نظریه مسمومیت های تنفسی و گوارشی نیز رد شده بود.
صدای زنگ تلفن رشته افکارم را پاره کرد.به سرعت پنجره را بستم و تلفن را برداشتم.
- توماس آرتور...بفرمایید...
- منم...گری
- اوه...اتفاقی افتاده؟
- آره...سریع خودت رو برسون...توی دخمه کلیسای هیکل یه جسد دیگه پیدا شده...خیلی داغونه...اون هم جمعه مرده
- آدرسش کجاس؟
- فلیت استریت...کوچه اینر تمپل..
- خودم رو میرسونم...
تلفن را قطع کردم و کمی فکر کردم.13 قتل در یک شب و با یک شیوه،امکان نداشت یک نفر به این سرعت در کل اروپا 13 نفر را بکشد.مطمئنا یک باند هم نبودند،قتل ها بسیار ظریف بودند، شاید هم مرگ هایی ظریف!
بارانی ام را پوشیدم و بیرون رفتم...

***

لوکیشن:دخمه کلیسا ؛ کم نور و دو پروژکتور که جسدی را در وسط دخمه روشن میکنند
زمان:00:20 ؛ یکشنبه 22 اکتبر 2005
دوربین:شماره 5 ؛ دید سوم شخص

هر چند ثانیه یک بار فلاشر دوربینی روشن می شد و از صحنه جرم عکس برداری میکرد.
--دوربین شماره 4 ، تغییر زاویه به طوری که توماس در دید قرار گیرد--
سر بازرس دایره جنایی،توماس آرتور در حالی که ماسکی به صورت داشت به جسد نگاه کرد.--دوربین 3 ، جسد--
جسد در وضعیت رقت باری قرار داشت،تقریبا به کلی تجزیه شده بود و تکه گوش فاسد و کرم خورده ای،شبه انسانی به طور نیمه طاق باز روی زمین افتاده بود.دستهایش طوری قرار داشتند که به او حالتی دفاعی میدادند.بازرس با خود فکر کرد،دفاع در برابر چه چیزی!؟توماس روی جسد را کشید.--دوربین 5 ، دید کلی گری و توماس--
--تغییر دوربین 3 و 6 در دیالوگ به صورت اول شخص--
- همین الان از مرکز پیغام رسید...یه جسد دیگه هم پیدا شده...بدون سر!
- با این حساب میشه 13 تا...و البته مطمئنا این آخری باید قتل باشه...هیچ کس برای خودکشی یا مرگ یهویی سر خودشو قطع نمیکنه...
- گفتند سریع خودمو نرو برسونیم...
- سیزده قتل در روز سیزدهم...این 13 نفر مطمئنا نحس ترین جمعه خودشون رو تجربه کردند...سیزدهم این افراد با طلاع نحس رقم خورده بود...
--نمای دوربین 5 ، سوار شدن گری وتوماس--

***


لوکیشن:دژ مرگ
زمان:17:15 ؛ دوشنبه 23 اکتبر 2005
دوربین:شماره 5 ؛ دید سوم شخص و نمای واید میزی بزرگ و سیاه

- این امکان نداره...اون سال ها پیش نابود شد...تبعید شد
- اما ارباب...مدارک نشون میده که اون برگشته و بزرگ ترین حامیان ما رو در جامعه ماگل ها از بین برده...این لیست سیزده تاشونه که چندتاشون برامون خیلی مهم بودن...آرشام بدش به ارباب...--دوربین 4 ، نمای بسته آرشام و لرد--
آرشام پرونده را که متعلق به دایره جنایی بود دو دستی به ولدمورت داد.
لرد نام آن چند نفر مهم را به ترتیب زمان قتل خواند.
1- هارولد راسل(در خانه ویلایی شمال مونت کارلو کشته شده،سناتور مجلس سنای آمریکا)
2- فرانسوا نیزت(رییس سازمان فضایی اروپا)
3- ایزاک پیترسون(سرکشیش کلیسای سنت پیتر)
4- ژیگو دو آلونسو فرناند(اسقف،سرش جدا شده و پوستش کنده شده)
5- ایزابل کورمک(بارونس،ساکن وین،مطلقه)
- چه چیزی اثبات میکنه که کاری اون با مرگخواراش باشه؟...خیلی ها بلدن آدم بکشن...
- قربان...فقط اسقف فرناند توسط گیوتین کشته شدند...بقیه بدون هیچ اثری کشته شدن...دقیقا مثل کشته شدن با آواداکداورا...
- پس باید مقابلش بایستیم...البته اون فقط یک روح ناچیزه که تعدادی از مرگخوارای طرد شده توسط ما همراهیش میکنند...
در همین لحظه صدای باز شدن با شدت در به گوش میرسد.--دوربین 4 ، نمای آرامینتا--
آرامینتا سراسیمه در حالی که نفس نفس میزد تعظیمی کرد و گفت:
ارباب...یک خبر...بد...دارم...تابوتی که...از...لوور دزدیده شده...خالی...نبوده...جسم محافظت شده...لرد تبعید شده...توش بوده...اون جسم داره...

***

لوکیشن:مکانی سری و ناشناخته در موزه لوور،محل نگهداری اسناد جام مقدس،سقف هرمی
زمان:00:15 ؛ شنبه 21 آوریل 1990
دوربین:شماره 5 ؛ دید سوم شخص و نمای واید فضایی بزرگ وتاریک

لرد عصبانی بود...خیلی عصبانی...امروز توسط خدای تاریکی تبعید شد...به پوچی و بی زمانی تبعید شد...به آنسوی تمام هستی...تا ابد...او باخته بود...
با غضب به تابوت سنگی نگاه کرد که روی آن نقش برجسته یک زن نقش بسته بود...کنار تابوت پر از دست نوشته های قدیمی و اسناد تاریخی عجیب بود...دستش را جلو برد و درب سنگین را مثل ترکه ای سبک کنار زد...
جادوی هایش را شروع کرد،با یک تکه ذغال روی زمین طرح های عجبی کشید...یک دایره در وسط قرار داشت و سه شاخه از دایره به دایره های دیگر وصل میشدند...در یک دایره یک مرد مرده را قرار داد...در دومین دایره تابوت را قرار داد و در سومین دایره یک کلید را...
سپس شروع به خواندن کرد...آوازی بلند وعجیب که زیبایی دهشتناک و باشکوهی داشت و مو را بر تن انسان سیخ میکرد...روحش مانند بخاری خارج میشد و به درون مرد مرده نفوذ میکرد و با زیاد شدن روح در بدن مرد ،او هم با لرد میخواند...بیشتر تفکر و خاطراتش در کلید جای گرفت و سپس با اوج گرفتی آواز بدن لرد به درون تابوت پرتاب شد...کلید هم به دنبال او روی سینه لرد جای گرفت...
حالا مرد مرده با صدایی سرد و مرده آواز را ادامه میداد....او بالای سر لرد رفت...درب تابوت را گذاشت و روی زمین افتاد...بدنش پودر شد و روح لرد از سقف هرمی عبور کرد و در تاریکی شب گم شد...

پایان اپیزود دوم

تیتراژ:

در حالت کمیک استریپ دعواهای دوتا لرد و مرگخوارهاشون اسم دست اندر کاران نشون داده میشه...
و با تشکر از:
شرکت آفتاب ومهتاب آرتز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1385/10/18 21:51:19
[b]The sun enter