خب بهتر دیدم فعلا یه فیلم جدی برای اسکار این دوره بنویسم تا بعد اگر بشه یه فیلم طنز هم بنویسم. گرچه به نظرم میاد که فیلم جدی بهتر جواب میده!
------------------------------------------------------------------------------
سیاهی تصویر رو در بر گرفته...سیاهی مطلق!
کورسویی از نور در میانی ترین نقطه ی تصویر ظاهر میشه...رگه هایی از نور به وجود میاد....رگه ها از هم جدا میشن و مثل کرم هایی به قسمت های مختلف تصویر میخزن...و در آخر دوباره به هم متصل میگردند. اما این بار رگه های نور درشت تر و درشت تر میشن و همچنان در حال تشکیل چیزی هستند. بعد از چند ثانیه دیگه رگه ای در تصویر وجود نداره و فقط نوری وجود داره که در بین تاریکی حروفی رو درست کرده:
شغلتصویر به درون نور میره و در سفیدی مطلق رگه های سیاه شروع به ساختن تیتراژ ابتدایی فیلم میکنند:
بازیگران:
اسکاور
آقای الیوندر
فرد ویزلی
جرج ویزلی
نویسنده: روفوس اسکریم جوئر
صدا: استرجس پادمور
جلوه های ویژه: برودریک بود
تدارکات: کریچر!
تیتراژ پایانی: سرژ تانکیان
تهیه کننده: وزیر مردمی
کارگردان: آلبوس دامبلدور!
رگه های سیاه سازنده ی نام آلبوس دامبلدور تولید مثل میکنند(!) و زیاد و زیاد میشن تا اونجا که کل تصویر دوباره در سیاهی مطلق فرو میره...
تیک تاک...تیک تاک...تیک تاک...زززززززینگ!...زززززززینگ!
دوربین از پشت ساعتی اهرمی و کوچک به سمت عقب میاد...دست و پای فردی بر روی تختی خاکستری رنگ نمایان میشه...
اسکاور درون تخت تکونی میخوره...
زززززززززینگ....ززززززززینگ!
یک چشم اسکاور به صورت نیمه باز میشه و ساعت رو میبینه...
اسکاور: همیشه یادت میره یه ساعت زودتر زنگ میخوره!
در عرض چند ثانیه روتختی مرتب و منظم بر روی تخت انداخته شده...کسی تویه اطاق نیست اما از طبقه ی پایین صداهایی به گوش میرسه..
دوربین به سمت پله ها میره و بر روی میله های پله لیز میخوره و پایین میاد!
در همین لحظه اسکاور به همراه یک عدد سینی بیرون میاد...سینی رو روی میز کوچک جلوی تلویزیون میزاره و بر روی کاناپه لم میده...
اسکاور لقمه ای متشکل از پنیر مخصوص ایسلندی و حلواشکری سانتورنشان درست میکنه و داخل دهانش میزاره...در همین لحظه چشمش به ساعت دیواری بالای تلویزیون جادوییش میفته...
-

....همیشه یادت میره که ساعتت درست زنگ میخوره ولی ساعتت عقبه!
اسکاور سینی رو برمیداره و سریعا به داخل آشپزخونه میره و بعد از نوشیدن یک قلپ نوشیدنی مخصوص مادام رزمرتا(!) به سمت اتاق خوابش برمیگرده تا لباس هاش رو عوض کنه.
همه چیز نمایان گر یک اتفاق مهم برای اسکاوره!
در همین حین دوربین چرخی در خانه ی بزرگ و مجلل اسکاور میزنه...بیشتر از همه چیز شومینه ی بزرگ اتاق پذیرایی خودش رو نشون میداد...بر بالا و اطراف شومینه انواع دستمال های ساده و طرح دار با چسبهایی جادویی چسبانده شده بودند.
در زیر هر دستمال اسم دستمال و کاری که انجام میده نوشته شده!
دوربین بر روی دستمالی با ابعاد بزرگ در وسط و پایین همه ی دستمال ها زوم میکنه...در زیر دستمال نوشته شده:
دستمال خوش شانسی
کاربرد: در روزهای مهم(یک بار مصرف)لحظه ای بعد صدای پاهای اسکاور شنیده میشه...دوربین به سمت پله ها برمیگرده و اسکاور رو نشون میده که با عجله در حال پوشیدن کت اسپورت خودشه و در همین حال داره به سمت اتاق پذیرایی میره.
اسکاور وارد اتاق پذیرایی میشه و به سمت شومینه میره...اسکاور دستش رو دراز میکنه و یکی از دستمال های بزرگ رو برمیداره...
اسکاور: امروز روز خوش شانسی منه!
اسکاور به سمت آینه ی قدی و زیبای کنار شومینه میره و پاپیون خودش رو مرتب میکنه...بعد به سمت در ورودی ساختمون میره و در حالی که بارونی شیک خودش رو میپوشید به بیرون میره...
دوربین چند لحظه در رو نشون میده...بعد برمیگرده و دوباره به سمت اتاق پذیرایی میره...به نظر میرسه دوربین از شومینه ی اسکاور خوشش اومده!
اما دوربین بر روی جای خالی دستمالی زوم میکنه که چند لحظه قبل اسکاور اونو برداشته بود. در زیر اون جای خالی نوشته شده بود:
دستمال شامپو تف کن!
کاربرد: حمام!دوربین وا میره و کم کم پایین و پایین تر میره...چند لحظه بعد هیزم های داخل شومینه رو نشون میده که در حال سوختن هستند. دوربین داخل شومینه میشه و به جز دود چیز دیگه ای دیده نمیشه...
اسکاور در حال قدم زدن در یکی از شلوغ ترین خیابان های هاگزمیده و به سمت میدان نه چندان معروف براگزمید در حال حرکته...بخاری که از دهان اسکاور خارج میشه نشون دهنده ی سردی بیش از حد هواست.
اسکاور بعد از یک پیاده روی کوتاه به میدان براگزمید میرسه...به اطراف نگاه میکنه و به سمت راست میدان حرکت میکنه...
دوربین تابلوهای جادویی و معلق جلوی میدون رو نشون میده:
سمت راست: به سمت پارک دهکدهدوربین به تابلو نزدیک و نزدیک تر میشه...اما مردم در سرتاسر خیابون در حال حرکتند...دوربین با فردی سیاه و قدبلند برخورد میکنه و دور خودش میچرخه...تصویر گنگ و مبهم میشه...
تصویر می ایسته...اسکاور داخل پارک میشه و به سمت استخر زیبای وسط پارک میره...در جلوی استخر نیمکتی خالی وجود داره. نیمکتی که همیشه در این ساعت خالی بود و شاید تا به حال هیچ کس جز اسکاور بر روی اون ننشسته بود.
اسکاور بر روی صندلی میشینه و نفس عمیقی میکشه...به ساعتش نگاهی میندازه...سر ساعت رسیده...
در اطراف استخر چند بچه در حال بازی کردن با چوب های جادوی اسباب بازی خود بودند و چند پرنده ی سفید رنگ عجیب در حال خوردن دانه هایی بودند که بر روی زمین ریخته شده بود.
اسکاور به بازی بچه ها نگاه میکنه...بعد از چند ثانیه دوباره به ساعتش نگاهی میندازه...به سمت راست نگاهی میندازه...مردی تکیده و قدکوتاه قدم زنان به سمت او می آمد. چند ثانیه بعد مرد به اسکاور میرسه.
مرد: جای خوبی رو برای دومین دیدارمون انتخاب کردی.
اسکاور: من همیشه به اینجا میام...هر وقت که میخوام فکر کنم.
مرد: هوای خوبیه!
اسکاور: من از سرما متنفرم!
مرد: نظرت چیه؟
اسکاور: گفتم که...من از سرما متنفرم...ولی اینجارو خیلی دوست دارم.
مرد: نه منظورم پیشنهادم بود.
اسکاور: آها...در موردش فکر کردم.
مرد: اولین نفری هستی که این پیشنهادو بهت میکنم.
اسکاور: آره بهم گفتی...مسلما منم اولین نفری هستم که بهت جواب مثبت میدم!
مرد: چطور؟!
اسکاور: با این اوضاع و احوالی که تو داری مطمئنم که تا حالا ازدواج نکردی!
مرد: آره خب ولی چه ربطی داره؟!
اسکاور: نمیدونم...ولی مطمئنم که هیچ وقت هم عاشق نشدی!
مرد: چرا من عاشق بودم.
اسکاور: عاشق کی؟!
مرد: عاشق چوب های جادوم...!
اسکاور سرش رو برمیگردونه تا دوباره بازی بچه ها رو ببینه اما بچه ها رفته بودند.
اسکاور: من آماده ام جناب الیوندر!
الیوندر: پس بریم!
اسکاور و الیوندر در کنار هم به سمت شرقی پارک قدم میزنن...
در قسمتی از پارک بچه ها مشغول برف بازی کردن هستن...پسری شش هفت ساله گلوله ای پرتاب میکنه...گلوله دقیقا به دوربین میخوره...
دوربین توسط دستمالی پاک میشه...اسکاور و الیوندر درون مغازه ی چوب جادو فروشی الیوندر ایستاده اند.
الیوندر: فقط دو ساعت در روز تنها میمونی...بقیه ی ساعت کاری من هستم. تو اون دو ساعت هم میرم دنبال درخت هایی با خاصیت جادویی بالا...خیلی وقته درخت بید مجنون خوبی پیدا نکردم.
الیوندر اشاره ای به چوب جادوی اسکاور میکنه...اسکاور چوبشو از جیبش در میاره...از بید مجنون بود.
دوربین بر روی چوب جادو زوم میکنه...نوک چوب جادو با دوربین برخورد میکنه و جرقه ای ایجاد میکنه!
دوربین زوم اوت میکنه و مغازه رو نشون میده که خالیه و فقط اسکاور درش وجود داره که در حال مرتب کردن چوب های جادو و تمیز کردن مغازست.
اسکاور: ....لالالالالا...من اینجا هستم...لالالالالا....اینجا پیش تو....لالالالالا...تو آنجا هستی....لالالالالا....خودت را از من قایم نکن!....لالالالا....
اسکاور دستش رو درون جیبش میکنه تا ساعت زیبای خودش رو در بیاره...در همین لحظه دستمال جادویی اسکاور هم از جیبش بیرون میفته!
اسکاور: بیست و هفت دقیقه به چهار!...سه دقیقه ی دیگه باید برسه!
اسکاور با سرعت بیشتری شروع به تمیز کردن نردبون داخل مغازه میکنه...چند ثانیه بعد صدای باز و بسته شدن در مغازه به گوش میرسه و الیوندر وارد میشه...
الیوندر: تو با مغازه ی من چی کار کردی؟!!
اسکاور در حالی که برقی درون چشماش نمایانه لبخندی میزنه و میگه:
-زحمتی نبود...من همیشه سعی میکنم مرتب و منظم باشم!
الیوندر چند ثانیه ای به اسکاور نگاه میکنه و بعد به کف مغازه!
اسکاور نگاه الیوندر رو دنبال میکنه و چشمش به کف مغازه میخوره!
تمام کف مغازه پر از شامپوی مخصوص موهای خشک اسکاور شده بود!
الیوندر: با شامپو؟!
اسکاور:...من...من همیشه...من...
الیوندر: فکر میکنم بهتره از مغازه ی من بری بیرون!
اسکاور: ولی این...این دستمال...دستمال شامپو....
الیوندر: تمام مغازه ی من از چوب درست شده...میدونی شامپو و آب و دستمال و این کوفت و زهرمارها چقدر برای مغازه ی من مضره؟!...ممکنه چوب های جادوییم خاصیتشون رو از دست بدن!
اسکاور:...ولی...
الیوندر: ولی نداره...بیرون!!
الیوندر قدمی به سمت اسکاور برمیداره و پاش بر روی شامپوهای کف مغازه میخوره و شامپوها به همه جا پخش میشن...لکه ای صورتی رنگ بر روی دوربین میفته!
مقداری آب بر روی دوربین ریخته میشه و لکه ی شامپو از بین میره!
دوربین در حال حاضر اسکاور رو نشون میده که روی نیمکت درون پارک نشسته...اسکاور دستمال شامپو تف کنش رو دست گرفته و در حال نوازش اون هست!
اسکاور: تقصیر تو نیست...همیشه تقصیر حواص پرت من بوده...همیشه تقصیر من بوده...همیشه!
اسکاور عصبانی میشه و دستمال رو به جلوی نیمکت پرتاب میکنه و صورتش رو میان دستاش میگیره. بعد از مدت ها یک کار خوب پیدا کرده بود که با یک اشتباه کوچیک از دستش داده بود.
صدای پای فردی در داخل برف ها شنیده میشه...
اسکاور سرش رو بالا میاره و به فرد نگاه میکنه...موهایی قرمز و صورتی ککی مکی...او را میشناخت...صاحب یکی از مغازه های هاگزمید بود.
فرد ویزلی دستمال شامپو تف کن اسکاور رو از زمین برداشت و نگاهی بهش انداخت. لحظه ای بعد جرج هم به فرد اضافه شد و به دستمال نگاه کرد.
فرد: دیدم که داشت تف میکرد!
اسکاور نگاهی به فرد و جرج میندازه و متوجه شباهت زیادشون به هم میشه...
اسکاور: شما دوتا برادرین؟!
جرج: نه خواهریم!
اسکاور از طعنه ی جرج خوشش نیومد...ولی اوضاعی از این بدتر وجود نداشت.
اسکاور: اگر ازش خوشت اومده میتونی برداریش!
فرد نگاهی به صورت غمگین اسکاور انداخت و سپس به جرج نگاه کرد. جرج چشمکی به فرد زد.
فرد: آره برش میداریم...فقط به شرط اینکه با حقوق یک گالیون در روز کارت راه بیفته!
اسکاور: یک گالیون در روز برای یه دستمال بی ارزش من؟!
جرج: نه...یک گالیون در روز به خاطر صاحاب این دستمال بی ارزش!
اسکاور لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد متوجه قضیه شد.
اسکاور: شما دوتا صاحاب کدوم مغازه بودین؟!
تصویر یه دفعه قطع میشه و تیتراژ پایانی فیلم رو نشون میده...
----------------------------------------------------------------------------
تیتراژ پایانی:
سرژ با چهره ای نورانی به داخل تاریکی قدم میزاره...
سرژ رو به دوربین: اینجا یا جای منه یا جای اون پیرمرد!
کسی فریاد میزنه: اینجا برای منه نه برای تو!
سرژ: من اگر نبودم اینجا به چه درد تو میخورد؟
فریاد: یکی مثل تورو به وجود میاوردم میاوردمش اینجا!
سرژ: اصلا چرا منو به وجود آوردی؟
فریاد: چون تورو دوست داشتم.
سرژ: ولی وقتی منو ندیده بودی چه شکلی منو دوست داشتی؟
فریاد: نبودنت رو دوست داشتم.
سرژ: من رو دوست داشتی و این همه عذابم دادی؟
فریاد: جبران میکنم.
سرژ: کی؟...کجا؟
فریاد: پیش خودم...
سرژ: تو کجایی؟
فریاد: همه جا!
سرژ: پس چرا داری فریاد میزنی؟
فریاد: میخوام صدام به گوشت برسه...
سرژ: ولی این مسخرست!
فریاد: به خاطر این حرفت صداتو ازت میگیرم!
سرژ خشمگین رو به دوربین فریاد میزنه اما صدایی از دهانش بیرون نمیاد.
سرژ فریادی به بلندی فریاد سرژ میزنه که فقط من اونو میشنوم.
نور سرژ از بین میره و پرده های اکران خصوصی بسته میشه!