شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در کتابخانه هاگوارتز نشسته بود و بی حوصله صفحات روزنامه پیام امروز را ورق می زد. حال و هوای دم کرده ی بعد از ظهر یک روز پاییزی کسل کننده. تمام محتوای روزنامه ی به اصطلاح جادویی را اخبار خسته کننده ای در باره ی محبوبیت روز افزون وزیر جدید، گزارش تصویری توزیع مدال های لیگ کوئیدیچ ایرلند و افتتاحیهاولین شعبه ی رستوران جدید دریایی در کوچه دیاگون تشکیل می داد. خمیازه ای کشید و به منظره ی غروب که از پنجره های برج نمایان بود خیره شد. اخیراً هیچ ماجرای سرگرم کننده ای در دنیای پر رمز و راز جادوگری اتفاق نیفتاده بود. نه هیجانی، نه تغییری، نه خطری و نه حتی مرگی! از جایش بلند شد و دستی به موهای تیره اش کشید. با خود فکر کرد شاید یک گردش تفریحی با همکلاسی ها در اطراف جنگل ممنوعه بتواند او را از این حال و هوای کسالت بار نجات دهد. در حالیکه از کتابخانه بیرون می دوید تا پیشنهادش را با آلبوس مطرح کند چشمش به تندیس طلایی رنگ 3 ناجی هاگوارتز و دنیای جادو افتاد که مثل همیشه در راهرو خود نمایی می کرد. چهره هایی آشنا و دوست داشتنی. با افتخار به نام پدرش که با حروفی زرین در زیر یکی از تندیس ها حک شده بود لبخند زد. بعد راهش را به سمت تابلوی بانوی چاق کج کرد و درحالیکه آه می کشید مثل همیشه به دوران هیجان انگیز تحصیل پدرش و دو دوست جدانشدنی او در مدرسه هاگوارتز غبطه خورد.
نیمه شبی سرد بود و برف آرام می بارید. هوای غریبی بود و محبوب برای او. باران نیز به آرامی می بارید. گویی که هوا نمیتوانست یکی از آن دو را انتخاب کند.
روزنامه ی بی محتوای پیام امروز را به کنار انداخت و پوزخند زد. اولین گردش علمی برای یک سری بچه های نق نقوی ماگل دیشب شروع شده بود در یک به اصطلاح کتابخانه. کتابخانه ای که کتاب هایش فقط به درد سوزاندن میخورد!
و حالا او آنجا بود.... و احتمالا این گردش هرگز تمام نمی شد.
با خود فکر کرد : چه شب خوبی بود تا مرگ جان چندین بچه را بگیرد. و شاید بعدها می توانست جان پدر و مادرشان را نیز که عزیزشان را از دست داده بودند را بگیرد.
مرگ دوست او بود و او دوست مرگ! او میکشت و در عوض نمی مرد! اما این قضیه تا کی ادامه می یافت؟ اخیرا احساس پیری کرده بود. احساس کرده بود که مرگ به آرامی سرش را به هنگام خواب نوازش می کند. اما حتی مرگ هم نمیتوانست به او خیانت کند.به یاد افتتاحیه هاگوارتز و گرفتن اولین مدالاش به عنوان برترین دانش آموز افتاد. اما حتی در آن هنگام هم چوب دستی محبوبش در جیبش قرار داشت و طلسم آواداکداورا ورد زبانش....هیچکس نمیتوانست از او بگریزد .... حتی خود ... مرگ!!!!
همزمان دو صدا به پا شد :
- آواداکدا...
اما تنها یکی از آنها ادامه یافت و دیگری خاموش ماند!
- ورا!
و آن شب.... در همان حال، وقتی درست در همان فکر بود، مرگ به او خیانت کرد، و او مرگ بود و هیچ دوستی نداشت و مرگ از کسی که او را دوست می پندارد متنفر است که مایه ضعف اوست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1389/3/26 12:07:20 ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1389/3/26 13:45:15 ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1389/3/26 13:46:37
پروفسور داشت با جاروی پرنده به سوی سرسرا میومد که یک ماگل اورا دید .ویکتور کرام که کنار او بود و داشت چپ چپ به او نگاه می کرد به او گفت هیس وگرنه میکشمت.ماگل بسیار متحیر شده بود
با این کلمات داستان بنویس: کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/3/24 19:26:52
کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
در کتابخانه هم بوی مرگ می آمد. اخیرا در تمام روزنامه های مشهور یا محبوب, خبر مرگ بوقی اعظم( که حالا فرقی نمیکنه کی بوده), عضو انجمن مدال داران جادوگری, ترس و وحشت را در همه جای شهر گسترش داده. شایعات بی محتوایی مبنی بر بازگشت ولدمورت در همه جا به گوش میرسد که در صورت صحت برای اینجانب بسیار لذت بخش خواهند بود. فردا قرار بود اولین گردش تفریحی به مناسبت افتتاحیه ی شعبه ی دوم کلبه ی هاگرید( اینو باید بکنن تست کنکور! همش یه نقش تبعی رو میپذره!) وسط جنگل سیاه, به گردش کوتاهی بریم که با توجه به شایعات امید چندانی وجود نداشت پس ناچارم با دلی پر حسرت, تمام اوقات آزاد امروز رو در کتابخانه برای امتحان تاریخ فردا آماده شوم.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/3/24 19:29:02
تفاوت را احساس کنید: این ----» :-| مثالی مناسب از همه ی انسان هاست. این -----» : | لرد سیاه است.
ویکتور اهل کوهستان بودو سرما. اب و هوای انگلستان برایش آزار دهنده بود. عادت نداشت در محافل عمومی پوستینش را به تن نداشته باشد و سرسرای هاگواتز از این مضوع مستثنا نبود. جشن باشکوهی که به مناسب ورود آنها برای شرکت رد مسابقات جام سه گانه برپا شده بود برایش تازگی داشت. او هرگز در چنین مهمانی هایی شرکت نکرده بود. اینکه همگان اینچنین آزاد باشند تا کودک درونشان را به نمایش گذارند!
درحالی که در چهره اش میشد آثار تحیر را به خوبی خواند به مسیرش برای رساندن خود به جایی در نزدیکی هرمیون ادامه داد. به خوبی صدای هیس هیس اطرافیانی که پشت سرش پچ پچ میکردند را میشنوید و نگاه های چپ چپشان را درک میکرد چرا که خودش هم معتقد بود با این پالتو پوست جدید به همه جور جانور وحشیی شباهت دارد غیر انسان! هنوز یک ماه از آن روز نگذشته بود که آن ماگل بی شخصیت او را با یک خرس اشتباه گرفت و قصد شکارش را داشت!!!
تقریبا به هرمیون که با دوستانش کنار شومینه نشسته بود رسید که ناگهان دست پرفسور یه چیزی که نویسنده یادش نمیاد چون از خوندن آخرین کتاب های هری پاترش دو سال میگذره(!) او را از ادامه ی مسیر بازداشت.
- سلام پرفسور یه چیزی! اتفاقی افتاده؟! - بینم کروم تو با این پوستینی که تنت کردی گرمت نیست تازه داری کنار شومینه هم میری؟! خیلی بوقیی! حالا اونو ولش کن. این جارو پرنده مال توئه؟! - اوا آره پرفسور! فکر کنم از جبم افتاده!
---------------------------- قبول کنید کلماتتون زیاد چنگی به دل نمیزد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تفاوت را احساس کنید: این ----» :-| مثالی مناسب از همه ی انسان هاست. این -----» : | لرد سیاه است.
تو سرسرا نشسته بودم که به خاطر شکنجه دادن اون ماگل عوضی پرفسور مات و متحیر داشت چپ چپ نگام میکرد . انگار یه ماری از درونم عین جاروی اون ویکتور کرام داشت هیس هیس میکرد
با این کلمات داستان بنویس: کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/3/24 19:26:45
وقتی به خرگوشی میگوییم اواداکاداوارا* این چوبدستی ما نیست که او را میکشد* بلکه این طبیعت است که اورا هلاک میکند*
بامدالی کهاخیرا گرفته بودم وارد کتابخانه شدم و سعی می کردم همه مدال را ببینند. در جایی نشستم و روزنامه ای را برداشتم و بدون این که به محتویات آن نگاهی کنم آن را ورق زدم. در آن خبر مرگ کسی را دیدم. مثل این که مرد محبوبی بود ه است. مثل این که در مراسم افتتاح اولین گردش در جنگل های جادویی کشته شده بود. نگاهی به اطرافم انداختم، همه جا خلوت بود.مثل این که نمی شود به راحتی جلب توجه کرد. کسانی هم که آن جا بودند به مدال من توجهی نداشتند. پس راهم را کشیدم و رفتم.
تایید شد! ولی موضوع قبلیت بهتر بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/3/20 18:15:22
با- روزنامه- وارد- کتابخانه -شدم. به- محتوای- روزنامه نگاهی انداختم. نوشته بود که آلن مرلین، فشفشه ی محبوب برنده ی _مدال- و جام برای -گردش- در دنیای -مردگان- شده و -اخیرا - تصمیم گرفته دوباره به گردش در این دنیا بپردازه . اون می خواد یک پل برای ورود همه ی جادوگران به اون دنا رو -افتتاح - کنه.
داستانت خوب بود ولی جمله بندی جالبی نداشت همین داستانتو دوباره ولی خیلی بهتر بنویس.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط eragon_argtlam در 1389/3/19 11:37:44 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/3/20 12:11:29
ناگهان از جا پرید و -متحیر- به اطرافش نگاه کرد. مثل این که سر میز -سرسرا -خوابش برده بود. به اطراف نگاه کرد و دید که همه ی میز ها پر است و بچه ها روی آن ها نشسته اند. تازه یادش آمد. آن روز -جشن- برنده شدن -ویکتور کرام -در هاگوارتز بود. خود او هم با -جاروی پرنده ی - فوق سریع اش آن جا رو ی سکو بود. خواست رون را صدا کند که با صدای- هیسی- از طرف شومینه از جا پرید. مثل این که وزیر سحر و جادو آمده بود تا جایزه را به ویکتور کرام تحویل دهد اما همه ی بچه های داخل سرسرا _چپچپ- به- شومینه- نگاه کردند. مثل این که پروفسور اسنیپ با عجله از شومینه خارج شده و بچه ی -ماگلی- را همراه خودش برده بود. ویکتور کرام هم به دنبال او از سرسرا خارج شد. همه در تعجب بودند که چه اتفاقی افتاده که ناگهان پروفسور دامبلدور با عجله و سرعتی که از یک مرد مسن مانند او غیر ممکن است وارد سرسرا شد و اعلام کرد: دانش آموزان عزیز، اکنون ما شاهد جنایات ولدمورت هستیم. بچه ها همه با شنیدن این نام نفس ها را حبس کردند. ولدمورت در حال حاضر شهر پنهان آتلانتیس رو و همین طور مردم جادوییه برمودا رو کشته و این بچه ی ماگل شاهد اونه. از شما می خوام با اون خوب برخورد منید تا چند وقت این جا بمونه. ممنون از این که به حرف های من گوش کردید. من می خوام اقدامات جدیدی برای محافظت از هاگوارتز بذارم و از شما تقاضا دارم از مدرسه خارج نشید و از مرگ دوست عزیزتون عبرت بگیرید.
لطفا با این کلمات داستان بنویسید و البته کوتاه تر: کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/3/18 16:38:58
کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
روزی در کتابخانه ی بزرگ هاگوارتز مرگی رخ داد.این مرگ،اولین مرگی بود که در کتابخانه رخ داده بود.آن کسی که کشته شده بود دختر ماگلی پیش نبود.روزنامه ها در محتوای خود این را نوشته بودند و خبر به همه جا رسید.آلبوس در همان سال دفتر رسیدگی به مرگها را افتتاح کرد.این مرگ همین طور به گردش در آمده بود.در هیمن روز های اخیر آلبوس علت مرگ را گازهایی که در کتابخانه به علت گیاهی در آنجا بود میدانستد.به این دلیل گیاه را نابود کردند و همه چیز خوب شد و به همین دلیل به آلبوس دامبلدر مدالی گرفت و محبوب دلها شد.