به اطراف نگاه کرد. شَما که باز داشت از رو زمین سنگ برمیداشت تا به لوئی نشون بده، یهو سنگ از دستش در رفت و به کله حسن خورد!
حسن حالا به غیر از قلبش سرش هم شکسته بود. اونور حیاط، جعفر داشت کدو های لای درش رو جابجا میکرد.جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
تنظیمات نمایش
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین


به اطراف نگاه کرد. شَما که باز داشت از رو زمین سنگ برمیداشت تا به لوئی نشون بده، یهو سنگ از دستش در رفت و به کله حسن خورد!
حسن حالا به غیر از قلبش سرش هم شکسته بود. اونور حیاط، جعفر داشت کدو های لای درش رو جابجا میکرد.




بلاخره (بالاخره؟!) تصمیم میگیره جهت پیشگیری از زخم بستر، از پشت میز مدیریت بلند بشه ولی در حین بلند شدن پشتش مثل پنیر موتزارلا کش میاد. برمیگرده و به بقایایی از پشتش روی صندلی زل میزنه که روزی بخشی از بدنش بودن ولی الان چسبیدن به صندلی و مجدداً ووی ووی کنان
دفتر مدیریت مدرسه رو ترک میکنه و وارد حیاط مدرسه میشه.






















































































































