شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
هری سرش را وارد مایع درخشان داخل قدح اندیشه کرد.وقتی وارد خاطره دامبلدور شد خانه کثیفی دید که مردی کنارش ایستاده بود.دامبلور از سمت راستش گفت:این بار وارد خاطره باب اوگدن می شیم که یکی ار مقاماتوزارت خونه ست. **** *********** ********* ****** پیر مرد انگشترزشتی را جلوی اوگدن تکان می داد و فریاد می زد:قرن هاست که این توی خونواده مون مونده!میدونی برای این چه قیمتی به من پیشنهاد کردن؟ اوگدن گفت:چیزی به ذهنم نمی رسه.در ضمن این موضوع خارج از بحث ماست ومن... جرقه ایپدیدار شد و اوگدن پا به فرار گذاشت. اين متن كاملا از روي كتاب نوشته شده..سعي كن متن قشنگ تري خودت بنويسي!تاييد نشد. آخه همه کلمه ها مال همون قسمت بود.یکی دیگه می نویسم اشکال نداره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط saam در 1386/12/24 10:28:53 ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/24 12:00:52 ویرایش شده توسط هرمی در 1386/12/24 12:23:02
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
هری جرقه ی سبز رنگی را دید که به پیر مرد برخورد کرد او فرد حمله کننده را شناخت او از کارمندان وزارت خانه بود که به تازگی مرگخواتر شده بود این را از چره ی زشتش می تونست بخواند می دانست که همه ی مقامات به ولدمورت پیوسته اند برای چند لحضه ذهن هری مشغول شد.
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات هری در خیابان قدم می زد.ناگهان تعدادی از مقامات وزارت خانه را دید.ناگهان صورت زشتی را دید.می دانست که وارد ذهن ولدمورت شده است.در همان حال جرقه ای از انگشترپیرمردی که در جلوی او بود پدیدار شد.
يه مقدار جملاتت تو هم پيچيده شده بود..ميتونستي يه ذره بهم مربوطشون هم بكني!با اين حال تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/19 15:20:51
ناگهانجرقه اي در ذهن هري پديدار گشت بله حالا كه خوب دقت مي كرد صورت زشت ان مقام دولتي را كه انگشتري با عكس يك پيرمرد در دست داشت شناخت او همان فرد خيانتكار بود خوب بود.تاييد شد.قوانين ايفاي نقش رو حتما بخون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/15 15:48:16
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
جرقه فشفشه ها از هر سو به روی زمین می ریخت.فریاد شادی مقامات وزارتی به هوا بلند شده بود. کل وزارتخانه مشغول جشنی بزرگ به مناسبت انتساب وزیر جدید بود. پیرمرد در حالی که با انگشترش بازی می کرد، از پشت لبخند های تصنعی که یک لحظه از صورتش پاک نمیشد در ذهن خود به گالیون های درخشانی فکر می کرد که به حساب او منتقل می شدند. زمان سخنرانی با وعده های پوج تمام شده بود و زمان آن بود که قوانین و تصمیمات واقعی خود را بر آنها پدیدار کند.
خوب بود..تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/6 16:38:07
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
جرقه های درخشانی در چشمان پیرمرد صورت زشت ریش بلند دامبل پدیدار شد . نگاهی به مقامات وزارتخانه انداخت ، انگشترش را از ریشش بیرون آورد و فریاد زد : منم می خوام وزیر شم !
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
________________ انگشترش را دراورد.خشم در چشمانش پدیدار شد. به طرف پیرمرد رفت. به صورت زشت پیرمرد نگاهی انداخت و گفت: این انگشتر اصل نیست.این انگشتر گانت نیست. رویش را برگرداند.چوبش را بیرون کشید و با خشم فریاد کشید: آواداکدابرا جرقهدرخشان آخرین چیزی بود که پیرمرد دید. لرد انگشتر رابه گوشه ای پرت کرد و از آنجا رفت.
بازي با كلمات نوع ديگري از داستان نويسيست براي كساني كه به نوشتن علاقه دارند با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد مقررات: 1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود 2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...) 3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود 4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست) 5- داستانها نباید بیش از ده خط شود.
كلمات جدید: جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات
در حال حاضر تا آخر اسفند كاربران ميتونن با پست زدن در يكي از تاپيك هاي تاييد ورودي به ايفاي نقش،به اون وارد بشن و نيازي نيست در هر دو جا تاييد بشن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/5 19:01:12
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !
آشپز خانه ی هاگوارتز بسیار شلوغ بود و هر یک ازجن های خانگی در حال انجام دادن کاری بودند . در این میان دابی هم مشغول حمل کردن پاتیل بزرگی پراز آب بود که با هر بار کشیدن آن مقداری از آب آن بر روی زمین می ریخت ، جن های دیگر هم مشغول شستن قاشق ها و چنگال های طلایی رنگ مدرسه بودند . ناگهان در آشپز خانه باز شد و هری مثل تیر رها شده از کمانی داخل شد ، دابی با دیدن هری به آرامی خود را پشت پاتیل پنهان کرد چون او می دانست هری برای باز جویی از او آمده است . هری از بالای عینکش نگاهی لب ریز از خشم به دابی کرد ... دابی سرش را پاین انداخت و به نقطه ای بین پاهایش خیره شد... هری گفت : تو جای شمشیرو بهشون نشون دادی ؟ -اِه... اِه... -گفتم بگو تو جای شمشیرو بهشون نشون دادی و نقشمونو بر ملا کردی ؟ دابی بالا خره به حرف آمد و گفت : اِه... آخه اونا منو گرفتن و تو اتاق شیروانی زندانی کردن و گفتن اگه بهمون نگی شمشیر کجاست و هری چطوری میخواد شمشیرو تعمیر کنه می کشیمت" و بعد هم طبق عادت خودش سرش را به پاتیل پر از آب کوبید و فریاد زد : من به هری پاتر خیانت کردم ... من به هری پاتر خیانت کردم ...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/12/4 17:06:54
[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�