شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
هری در جلوی ولدومورت ایستاده بود و جمعیت انبوهی او را نظاره می کردند.به نقطه ای که شمشیر گریفندور در آن بود خیره شد. او حالا جایی بود که همیشه انتظارش را می کشید.او در این جا بود که تا انتقام بگیرد. ولی قبل از آن می خواست جلوی همه لردولدمورت را کوچک کند و تا زمانی که می تواند از او بازجویی کند و راز هایش را برملا کند.سپس دوباره ناامید شد. او چگونه می توانست ولدومورت را بکشد. ولی دوباره یاد اتاقش در شیروانی پیرپوت درایور افتاد.آیا اگر ولدومورت نبود او دیگر در آن خانه و بود ؟بدون پدر و مادر؟ آتش خشم تمام تنش را گرفت طوری که او را که حالا داشت از عینک شکسته اش که نیاز به تعمیر داشت به ابر چوبدستی که در چنگال لردولدمورت بود نگریست. سپس دید که حمل شمشیر برایش آسانتر شده است آن را برداشت و به طرف ولدومورت حمله کرد که.... هری از خواب پریده بود.و صدای رون را می شنید که می گفت :فکر کنم امروز روز مقابلست.و هری فقط لبخند زد.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/12/3 17:04:28
در اتاق باز جویی حقیقت برای همه گان برملا شده بود. همه از راز شمشیری که در دستان چنگال خشم بود خبر داشتند . بازجو داشت به نقطه ای نگاه می کرد و در همان حال عینک کجش را صاف کرد . فضای اتاق بسیار ساکت بود که ناگهان مودی که تازه پای مکانیکی اش را تعمیر کرده بود و کوله ای بر پشتش حمل می کرد وارد شد . به بازجو گفت : من این ها رو زیر سقف شیرونی خونه اش پیدا کردم . :فکر می کنی که خودش چنگال مرگه؟ :بعید نمی دونم . -شخص سوم با حالت دیوانه واری می خندید . :آقایان درست حدس زدید . من خودشم .
بعد از بازجویی با بر ملا شدن حقیقت چنگال خشم در قالب شمشیری برنده بر نقطه ای واقع بر فرق سر هری فرود اومد که در اثر شدت ضربه عینک هری از چشمش به پرواز درومد و خود هریم از سقف شیروانی بر روی رون افتاد که داشت دوچرخه تازه تعمیر شده اش را بر دوش حمل میکرد.
صدای خش خش برگ ها که در چنگالخشم الود باد به این سو و ان سو پرتاب می شدند به گوش می رسید . در نقطه ای دور در میان درختان هری که به علت نبود هرمیون مجبور بود به طریق مشنگ زادگان عینک خود را تعمیر کند سخت مشغول بود . در حالی که تمام فکرش پیش دوستانش بود که برای اخرین بارانها را در حال بازجویی در اتاق زیر شیروانی دیده بود که هری توانسته بود به خاطر فداکاری دوستانش از بازجویی فرار کند . نباید نقشه ای که داشتن برملا می شد هری با خودش عهد بسته بود که تمام فکر و ذهنش رو بر روی پیدا کردن شمشیر بذاره . او باید موفق می شد !
قشنگ نبود..يه مقدار جملات نا مفهوم بود..سعي كن بهتر بنويسي..تاييد نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط راجر دیویست در 1386/11/29 12:03:29 ویرایش شده توسط راجر دیویست در 1386/11/29 12:38:24 ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/11/29 16:33:32
هري به نقطه اي خيره شده بود و از شدت خشم نمي دونست چي كار كنه. ايا در بازجويي با وزارتخونه مي تونست موفق باشه؟اگه چوبدستي اش را بشكنند چي؟ديگه نمي تونست جادو كنه تعمير چوبدستي اش هم غير ممكن بود .تا كي بايد در شيرواني خانه ي شوهر خالش زنداني باشه؟حتي فكر دور بودن از رون و هرميون و دوري از هاگوارتز هم براش سخت بود. عينكش رو از چشاش برداشت.چشم هاش پراشك بود.اين درست نبود كه وزارتخونه هري رو براي حمل شمشير گريفندور ميان چند تا مشنگ باز داشت كنند. ايا ديده شدن شمشير در دست هري باعث برملا شدن دنياي جادوگري شده بود؟چنگالي كه روي ميز بود رو برداشت وبه طرف در پرتاب كرد.
خوب بود..تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/11/29 16:32:55
هری از صدای عمویش بیدار شد و عینکش را به چشم زد و مثل همیشه خواست از زیر زیر شیروانی بیرون برود که فهمید دوباره عمویش در اتاق را تعمیر نکرده او خوشحال بود که بلاخره وقتش رسیده که به هاگوارتز برود و از دست بازجویی های عمو ورنون با خشم داد زد :به کدوم نقطه خیره شدی بیا دیگه . هری گفت: امروز من باید به مدرسه برگردم. ورنون گفت: چه خبر خوبی. هری در کنار قطار ایستاده بود که هدویگ را دید که نامه ای را در چنگالشحمل میکند. رون گفت : چی نوشته هری پاسخ داد از طرف سیریوسه به من تبریک گفته . و بعد گفت :چیزهای دیگری هم گفته که نخواسته برملا بشه. در همین حا مردی را دیدند که با شمشیری کارهای جالبی میکرد رون گفت: هنوز مونده تا سوار قطار بشیم بیا بریم نگاه کنیم.
خوب بود..تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/11/28 15:54:36
بعد از بازجویی از ورنون دورسلی، هری را از چنگال او در آوردند. پتونیا خشم را در چهره ی همسرش می دید. دیگر همه چیز برملا شده بود پس تقلایی نکرد. با گریه خود را به اتاق زیر شیروانی رساند، جایی که دادلی خودش را در آن پنهان کرده بود. اتاقی که در یازده سالگی هری به آنجا فرستاده شد. دادلی نمی خواست این بار آسیبی ببیند. هری فکر میکرد که تعمیرعینکش مثل مرتب کردن موهایش هیچ فرقی به حال او ندارد. حال مسائل مهمتری وجود داشت که فکرش را مشغول کرده بود. هری در حالی که قفس هدویگ را حمل میکرد دنبال آنها به راه افتاد. او دیگر سعی میکرد به پریوت درایو فکر نکند. آنها از آنجا دور شدند. دامبلدور در میانه ی راه به آنها ملحق شد. بالای تپه چیزی برق میزد. گویی این بار رمزتازی که باید با آن سفر میکردند شمشیر بود. هری هیچ وقت از این نوع مسافرت خوشش نمی آمد. خاطره ی بد سدریک او را بیشتر اذیت میکرد. او جسم یابی را ترجیح میداد. آنها شمشیر را گرفتند. صدای آرتور ویزلی به گوش رسید: « یک، دو، هری! » هری در لحظه ی آخر رمزتاز را لمس کرد. قلابی نامریی دور کمرش پیچید. سرش گیج رفت. همه چیز دور او میچرخید... در نقطه ای با رمزتاز فرود آمدند. هری پناهگاه را دید. نفس عمیقی کشید و با خوشحالی به سمت آن حرکت کرد.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/11/28 12:23:38
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم!
ظهری بارانی بود هری به سالن ناهار خوری رفت ودر ان جا دوستانش را دید رون وهرمیون داشتند مرغ سوخاری می خوردند هری ماجرای خواب دیشب را تعریف کرد:دیشب خواب دیدم خیلی خسته بودم اما با این حال شنل نامریی را پوشیدم وبه به خوانه ی هاگرید رفتم که در راهولدمورت را دیدم طلسمی ] که رنگش ابی روشن بود به سویش پرتاب کردم و از خواب بیدار شدم .رون گفت چه خوا عجیبی ولی اگر گفتید الان چی میچسبه ؟نوشیدنی کره ای
لطفا با این کلمات داستان بنویسید: عینک – شیروانی- نقطه – چنگال- شمشیر- بازجویی- برملا- تعمیر- خشم - حمل
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط TANYA در 1386/11/27 16:35:49 ویرایش شده توسط TANYA در 1386/11/27 17:33:42 ویرایش شده توسط TANYA در 1386/11/27 17:35:36 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/11/28 12:23:03
هری عینکش رو کنار گذاشته بود و داشت با اشتهای تمام شام می خورد که یک دفه یه کتاب با عنوان«انواع شیروانی ها و تعمیرشان» به طرفش پرت شد.دور و ورش رو نگاه کرد.هرمیون با عصبانیت روبه روش واستاده بود و بعد چند لحظه خبر برملا شدن رازشون و بازجویی فردا رو بهش داد.هری از شدت خشم چنگالی رو که تو دستش بود به سمت مالفوی پرت کرد.چنگال درست به نقطه وسط پیشونیش برخورد کرد و سرش پر خون شد.صدای جیغ و داد از میز اسلیترین بلند شد،اما هری اهمیت نداد.در اون لحظه فقط دلش می خواست با یه شمشیر تیز سر مالفوی رو از تنش جدا کنه.آخه تقصیر اون بود که راز حمل سلاح های هاگوارتز در برابر ولدمورت فاش شده بود.
خيلي تخيلي نوشته بودي.كلمات رو بهتر ميتونستي به هم مربوط كني با اين حال...تاييد شد!شما ميتوني با انتخاب يكي از شخصيت هاي كتاب هاي هري پاتر و معرفي اون تو تاپيك شخصيت خودتون رو معرفي كنيدعضو ايفاي نقش شويد. ممنون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط marjan joon 86 در 1386/11/25 13:37:57 ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/11/25 17:12:59
هری عینکش رو از رو صورتش برداشت تا اشکاشو پاک کنه. تو دفتر دامبلدور نشسته بود.همیشه وقتی دلش میگرفت اینجا می اومد و به یه نقطه خاصی که یا تابلو دامبلدور بود یا شمشیر گریفندور و یا حتی جایی که همیشه فوکس درش بود خیره میشد.اگر هم در هاگوارتز نبود به میدان گریمولد و خانه بلک ها میرفت تا در شیروانی اون خونه که تازگی ها با کمک رون اونجا روتعمیر کرده بود یاد بهترین دورانش با سیریوس رو کنه. شیروانی ای که همیشه اونجا سیریوس به کج منقار غذا میداد وچند باری هم خودش.و همیشه هم یه حس داشت. امیزه ای از دلتنگی و خشم. چنگالش رو وارد چند تا سیب زمینی کرد و در دهانش گذاشت.امروز تصمیم گرفته بود اونجا غذاش رو بخوره. بعد دوباره به تابلو دامبلدور نگاه کرد.یاد جلسه بازجویی در وزارخانه افتاد و دفاعی که دامبلدور از هری کرده بود.فقط برای اینکه حقیقت رو درباره ولدمورت برملا کرده بود. و بعد یاد روزی که با دامبلدور به اون غار لعنتی رفته بود.همون موقع که وقتی دامبلدور زخمی شد اونو رو کمرش حمل کرده بود.تو اون لحظه به خودش افتخار میکرد و ممکن بود هنوزم بکنه اگه دامبلدور نمی مرد.
تاييد شد!شما ميتوني با انتخاب يكي از شخصيت هاي كتاب هاي هري پاتر و معرفي اون تو تاپيك شخصيت خودتون رو معرفي كنيدعضو ايفاي نقش شويد. ممنون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط grenjer در 1386/11/24 18:54:26 ویرایش شده توسط grenjer در 1386/11/24 18:57:56 ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/11/24 21:02:28