تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
144 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
141
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
دهکده لیتل هنگلتون
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/08/03
تولد نقش: 1396/08/05
آخرین ورود: چهارشنبه 23 فروردین 1402 21:16
از: سرتم زیادیه!
پستها:
110

آراگوگ مرگخواران را به بازی گرفته بود. بلاخره پس از اینکه مرگخواران با انواع و اقسام سازهایش رقصیدند، بلاخره ساز زدن را متوقف کرد. در واقع حتی خود آراگوگ نیز حوصله اش از آن وضعیت سر رفته بود.
_ خب دیگه. بسه. حوصله ام سر رفت.
حوصله امم که سر بره گشنم میشه. الانم گشنمه. خوش گذشت. برید دیگه. برید پی کارتون...
لینی سعی کرد زودتر از همه موقعیت را ترک کند. گرسنگی آراگوگ خطر بزرگی برای یک حشره به حساب می آمد! سایر مرگخواران اما، سرجایشان ثابت مانده بودند.
_ یعنی چی؟ مسخره کردی مارو عنکبوت زشت سیاه؟ قرارمون چیز دیگه ای بود!
_ قرار؟ چیزی یادم نمیاد...
بلاتریکس پشت چشمی نازک کرد و با لحنی تهدید آمیز، گفت:
_ که اینطور... که یادت نمیاد... باشه! پس اگر تو قول هات رو یادت نمیاد، ما هم یادمون نمیاد قول داده باشیم سعی نکنیم تورو بیرون کنیم... بچرخ تا بچرخیم عنکبوت!
آراگوگ نگاهی به مرگخواران بندانگشتی کرد. گرچه از نظر قد و قواره کوچکتر از آن بودند که بتوانند کاری از پیش ببرند ولی با این حال آنها مرگخوار بودند و دست کم گرفتن مرگخواران کار احمقانه ای بنظر می رسید.
_ آهان قرار! آره... الان داره یه چیزایی یادم میاد... راستش گشنگی عقل از سرم میپرونه!
درسته... قول و قرامون سره جاشه...
سپس دست به کار شد و هرچه تار می توانست تنید.
_ همین؟!
مرگخواران به دسته ای کوچک از تارهای پیش رویشان نگاه کردند. درست بود که آنها کوچک شده بودند ولی با اینحال هرگونه حساب می کردند بازهم آن میزان تار، کفاف همگی شان را نمی داد.
_ خب گفتم که... گشنمه! وقتی غذا نخورده باشم از کجا پروتئین بیارم تار بتنم؟ همین قد دارم فعلا!
مرگخواران نگاهی به تارهای روبه رویشان و یک نگاه به یکدیگر انداختند و سپس همزمان به سمت تارها حمله بردند.
_ ولش کن... گفتم ولش کن... مال منه...
_ من زودتر رسیدم... مال منه...
_ من بهترین مرگخوارم! حقه منه...
_ برو کنار... مال خودمه... اصن قهر قهر تا روز قیامت!
_ هزارتا ساحره چشم امیدشون به منه... بدیدش به من...
_ معجون تار چند برابرکن بدم؟
آراگوگ راضی و خرسند از بلبشویی که راه انداخته بود، برای اینکه دلی از عزا در آورد از اتاق خارج شد.
_ خب دیگه. بسه. حوصله ام سر رفت.
حوصله امم که سر بره گشنم میشه. الانم گشنمه. خوش گذشت. برید دیگه. برید پی کارتون...لینی سعی کرد زودتر از همه موقعیت را ترک کند. گرسنگی آراگوگ خطر بزرگی برای یک حشره به حساب می آمد! سایر مرگخواران اما، سرجایشان ثابت مانده بودند.
_ یعنی چی؟ مسخره کردی مارو عنکبوت زشت سیاه؟ قرارمون چیز دیگه ای بود!
_ قرار؟ چیزی یادم نمیاد...
بلاتریکس پشت چشمی نازک کرد و با لحنی تهدید آمیز، گفت:
_ که اینطور... که یادت نمیاد... باشه! پس اگر تو قول هات رو یادت نمیاد، ما هم یادمون نمیاد قول داده باشیم سعی نکنیم تورو بیرون کنیم... بچرخ تا بچرخیم عنکبوت!
آراگوگ نگاهی به مرگخواران بندانگشتی کرد. گرچه از نظر قد و قواره کوچکتر از آن بودند که بتوانند کاری از پیش ببرند ولی با این حال آنها مرگخوار بودند و دست کم گرفتن مرگخواران کار احمقانه ای بنظر می رسید.
_ آهان قرار! آره... الان داره یه چیزایی یادم میاد... راستش گشنگی عقل از سرم میپرونه!
درسته... قول و قرامون سره جاشه... سپس دست به کار شد و هرچه تار می توانست تنید.
_ همین؟!
مرگخواران به دسته ای کوچک از تارهای پیش رویشان نگاه کردند. درست بود که آنها کوچک شده بودند ولی با اینحال هرگونه حساب می کردند بازهم آن میزان تار، کفاف همگی شان را نمی داد.
_ خب گفتم که... گشنمه! وقتی غذا نخورده باشم از کجا پروتئین بیارم تار بتنم؟ همین قد دارم فعلا!
مرگخواران نگاهی به تارهای روبه رویشان و یک نگاه به یکدیگر انداختند و سپس همزمان به سمت تارها حمله بردند.
_ ولش کن... گفتم ولش کن... مال منه...
_ من زودتر رسیدم... مال منه...
_ من بهترین مرگخوارم! حقه منه...
_ برو کنار... مال خودمه... اصن قهر قهر تا روز قیامت!
_ هزارتا ساحره چشم امیدشون به منه... بدیدش به من...
_ معجون تار چند برابرکن بدم؟
آراگوگ راضی و خرسند از بلبشویی که راه انداخته بود، برای اینکه دلی از عزا در آورد از اتاق خارج شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/05/14
تولد نقش: 1396/05/16
آخرین ورود: جمعه 20 مهر 1403 22:40
از: زیر بزرگترین سایه جهان، سایه ارباب
پستها:
377

آراگوگ با یه ضربه تمام تارهای گیتار الکتریک رو به حرکت درآورد. صدای گیتار تو کل خونه ریدل پیچید. به دیوارها خورد و به سمت مرگخوارای مینیاتوری برگشت.
- این... چیه... قیچیتو نکن تو چشمم...
- من نیستم، من میلرزم...
- این صدا... زلزله...
- ویبره!
همه به سمت هکتور که با خوشحالی ویبره میرفت برگشتن. شاید هکتور معجون ساز زلزله ای بود اما تولید این همه لرزش هم از یک "هکتور" بر نمی آمد. اما مرگخواران متوجه این نکته نبودند و به صورت تهدید آمیزی در حال نزدیک شدن به هکتور بودند.
در لحظه ای که سایه های شیطانی روی معجون ساز شکل گرفت دوباره صدای گیتارالکتریک بلند شد و به خانه ریدل دوباره دچار لرزشی ناگهانی شد. صدای بلند و گوش خراش گیتار به سمت مرگخواران برگشت، حتی جوری برگشت که باعث ویبره اونها شد.
- اون عقبیا صدا بهشون میرسه؟
عنکبوت یه بار دیگه هم تار های گیتار رو به حرکت در آورد. با این کار مرگخواران پیش از بیش ویبره رفتند و لرزیدن.
- میرسه. به بیژامه مامان دوز مرلین خیلی هم خوب صدا میرسه.
- نمیشنوم.
عنکبوت میتونست بشنوه. اما مدت ها بود پیش مرگخواران زندگی کرده بود، میدانست چجوری دیگران را آزاد دهد.
- ما نباید به سازش ویبره بریم.
- من میرم به پاپا میگم این موجود کاری میکنه به سازش ویبره بریم.
- ویبره!
- قبلش باید به پاپا بگم هکتور رو شام کنه.
عنکبوت یه بار دیگه هم سیم های گیتار الکتریک رو به لرزش در آورد. شاید اگر کسی میتونست دهن نداشته عنکبوت رو ببینه، قطعا متوجه لبخند شیطانیش میشد.
- این... چیه... قیچیتو نکن تو چشمم...

- من نیستم، من میلرزم...

- این صدا... زلزله...

- ویبره!

همه به سمت هکتور که با خوشحالی ویبره میرفت برگشتن. شاید هکتور معجون ساز زلزله ای بود اما تولید این همه لرزش هم از یک "هکتور" بر نمی آمد. اما مرگخواران متوجه این نکته نبودند و به صورت تهدید آمیزی در حال نزدیک شدن به هکتور بودند.
در لحظه ای که سایه های شیطانی روی معجون ساز شکل گرفت دوباره صدای گیتارالکتریک بلند شد و به خانه ریدل دوباره دچار لرزشی ناگهانی شد. صدای بلند و گوش خراش گیتار به سمت مرگخواران برگشت، حتی جوری برگشت که باعث ویبره اونها شد.
- اون عقبیا صدا بهشون میرسه؟
عنکبوت یه بار دیگه هم تار های گیتار رو به حرکت در آورد. با این کار مرگخواران پیش از بیش ویبره رفتند و لرزیدن.
- میرسه. به بیژامه مامان دوز مرلین خیلی هم خوب صدا میرسه.

- نمیشنوم.
عنکبوت میتونست بشنوه. اما مدت ها بود پیش مرگخواران زندگی کرده بود، میدانست چجوری دیگران را آزاد دهد.
- ما نباید به سازش ویبره بریم.

- من میرم به پاپا میگم این موجود کاری میکنه به سازش ویبره بریم.
- ویبره!

- قبلش باید به پاپا بگم هکتور رو شام کنه.

عنکبوت یه بار دیگه هم سیم های گیتار الکتریک رو به لرزش در آورد. شاید اگر کسی میتونست دهن نداشته عنکبوت رو ببینه، قطعا متوجه لبخند شیطانیش میشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down
Only
aven
aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

خلاصه:
آراگوگ به خانه ریدل ها اومده و از اونجا بیرون نمیره. مرگخوارها برای اینکه از شرش خلاص بشن سعی میکنن از معجون استفاده کنن، ولی اشتباه میکنن و این معجون رو خودشون میریزه که باعث میشه خیلی کوچیک و ریز جثه بشن. حالا اونها از یه طرف طبق دستور لرد باید آراگوگ رو از خونه ریدل ها بیرون کنه و از طرف دیگه آراگوگ بهشون میگه که دوای درد اونها اینه که بهشون تار خودش رو بده تا بخورن واینجوری به سایز اصلیشون برمیگردن، ولی برای اینکه بهشون تار خودش رو بده، شرط میذاره که از خونه بیرونش نکنن و البته چون دست بالا رو داره، مرگخوار ها باید به هر سازی که اون میزنه برقصن!
آراگوگ که روبروی پیانواش نشسته بود و امر کرده بود که وقتی او پیانو میزند، لیسا باید با آرسینوس تانگو برقصد، با قهر لیسا عصبانی شد و گفت:
_نخیر...اینجوری نمیشه...شما اگه به ساز من نرقصین، من اصلا بهتون تار نمیدم!
رودولف که فرصت طلب ترین فرد حاضر در آن جمع بود، جلو آمد و گفت:
_بسپرینش به من...من درستش میکنم...لیسا نمیخواد با آرسینوس برقصه چون ارسینوس مثل من جذاب نیست!
آراگوگ نگاهی به رودولف انداخت...حتی ریز شدن رودولف هم کوچکترین کمکی به اینکه رودولف کریه المنظر نباشد نکرده بود...
_باشه رودولف..تو تانگو برقص...ولی با...آم...با زنت!
دو مرگخوار بعد از این جمله، با بدترین جمله ای که در عمرشان شنیده بودند، روبرو شدند!
اولی بلاتریکس لسترنج بود...کسی که ابهت و تاریکی و منفی بودن از صفات بارز او بود...و حالا باید با آن همه کبکبه و دبدبه، تانگو میرقصید!
و دومی رودولف لسترنج بود! حتی یک شخص نرمال هم مرگ را به رقصیدن با بلاتریکس لسترنج ترجیح میداد، چه برسد به او که رودولف بود!
در همین حین بود که صدای ویزویزی که ناشی از فریاد های اعتراضی یک مرگخوار بود، به گوش رسید!
_این چه وضعشه؟ ما نباید با هر سازی که آراگوگ میزنه برقصیم!
_آفرین ریتا...فریاد تظلم خواهی ما رو به گوش این ظالم برسون!
_ما با هر ساز تو نمیرقصیم...سازهای زهی بیار حداقل!
_
آراگوگ کمی فکر کرد...ناگهان از ناکجا اباد گیتار الکتریکی ظاهر کرد و و به مرگخواران گفت:
_خب...پس من رانینگ بلاد از اسلیر رو میزنم، شما هد بزنید!
به نظر میرسید که این قصه سر دراز داشت!
آراگوگ به خانه ریدل ها اومده و از اونجا بیرون نمیره. مرگخوارها برای اینکه از شرش خلاص بشن سعی میکنن از معجون استفاده کنن، ولی اشتباه میکنن و این معجون رو خودشون میریزه که باعث میشه خیلی کوچیک و ریز جثه بشن. حالا اونها از یه طرف طبق دستور لرد باید آراگوگ رو از خونه ریدل ها بیرون کنه و از طرف دیگه آراگوگ بهشون میگه که دوای درد اونها اینه که بهشون تار خودش رو بده تا بخورن واینجوری به سایز اصلیشون برمیگردن، ولی برای اینکه بهشون تار خودش رو بده، شرط میذاره که از خونه بیرونش نکنن و البته چون دست بالا رو داره، مرگخوار ها باید به هر سازی که اون میزنه برقصن!
---------------------------
آراگوگ که روبروی پیانواش نشسته بود و امر کرده بود که وقتی او پیانو میزند، لیسا باید با آرسینوس تانگو برقصد، با قهر لیسا عصبانی شد و گفت:
_نخیر...اینجوری نمیشه...شما اگه به ساز من نرقصین، من اصلا بهتون تار نمیدم!
رودولف که فرصت طلب ترین فرد حاضر در آن جمع بود، جلو آمد و گفت:
_بسپرینش به من...من درستش میکنم...لیسا نمیخواد با آرسینوس برقصه چون ارسینوس مثل من جذاب نیست!

آراگوگ نگاهی به رودولف انداخت...حتی ریز شدن رودولف هم کوچکترین کمکی به اینکه رودولف کریه المنظر نباشد نکرده بود...
_باشه رودولف..تو تانگو برقص...ولی با...آم...با زنت!
دو مرگخوار بعد از این جمله، با بدترین جمله ای که در عمرشان شنیده بودند، روبرو شدند!
اولی بلاتریکس لسترنج بود...کسی که ابهت و تاریکی و منفی بودن از صفات بارز او بود...و حالا باید با آن همه کبکبه و دبدبه، تانگو میرقصید!
و دومی رودولف لسترنج بود! حتی یک شخص نرمال هم مرگ را به رقصیدن با بلاتریکس لسترنج ترجیح میداد، چه برسد به او که رودولف بود!
در همین حین بود که صدای ویزویزی که ناشی از فریاد های اعتراضی یک مرگخوار بود، به گوش رسید!
_این چه وضعشه؟ ما نباید با هر سازی که آراگوگ میزنه برقصیم!

_آفرین ریتا...فریاد تظلم خواهی ما رو به گوش این ظالم برسون!

_ما با هر ساز تو نمیرقصیم...سازهای زهی بیار حداقل!

_

آراگوگ کمی فکر کرد...ناگهان از ناکجا اباد گیتار الکتریکی ظاهر کرد و و به مرگخواران گفت:
_خب...پس من رانینگ بلاد از اسلیر رو میزنم، شما هد بزنید!
به نظر میرسید که این قصه سر دراز داشت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/08/26
تولد نقش: 1396/08/28
آخرین ورود: سهشنبه 1 آبان 1397 15:30
از: همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
پستها:
146

- حالا ...
آراگوگ دوتا از دست هایش را زیر چانه ش گذاشت که «دارم فکر می کنم» و بعد از کمی مکث گفت :
- خب خب ، حالا بریم سراغ ... یکی اونو خفش کنه!
با دست به رودولف اشاره کرد که بر خلاف بقیه هنوز در حال رقصیدن بود سپس برای نشان دادن ، اراده ی محکمش بر سر رودولف کوبید.
- خب ، از این یارو بدم اومد - اشاره به رودلف- ام می خوام یکی دیگه بیاد ولی اون یارو- اشاره به آرسینوس- خوبه ! حالا بیاد ...
یکی یکی مرگ خواران را از نظر گذراند ، به چشمانشان نگاه کرد ، قلب شان را دید...
کلاه گروهبندی: این کار مال منه ، وینتربون خنگ !
وینتربون: عاقو خب چه اشکالی داره باید بدانند ...
کلاه گروهبندی : به تو چه؟ مگه تو مسئول دانش ملتی؟
وینتربون: نمی دانند خب!-بعداز
چشم غره ی کلاه- خیلی خب ، حالا بزار اینو بنویسم ، بعدش می تونی غر بزنی و صورتت رو کج و کوله کنی یا هر کاری که یه کلاه متمدن می کنه...
خب ، آراگوگ فقط به صورت آن ها نگاه کرد . به قیافه هاشان . به قد رعناشان . سپس ساحره ای را پسندید . ابرو بالا انداخت .
نقد کننده : خب شکلک بزار ، این چه کاریه؟
نقل قول:
اصلا خوب نبود ! اضافه بود!
نویسنده :
- خب ، تو بیا .
با سه تا از انگشتان خود به لیسا اشاره کرد ، سپس پیانوی ارغوانی رنگی از نا کجا آباد جلویش ظاهر کرد ، و گفت:
- حالا من پیانو می زنم و شما دو تا تانگو می رقصین .
آرسینوس به لیسا نگاهی کرد . تفی کف دستش کرد و به موهاش مالید و بی توجه به نگاه های حسرت بار رودولف به طرف لیسا قدم برداشت.
- نمی خوام ، قهرم!
سپس به پست بعدی شتافت.
آراگوگ دوتا از دست هایش را زیر چانه ش گذاشت که «دارم فکر می کنم» و بعد از کمی مکث گفت :
- خب خب ، حالا بریم سراغ ... یکی اونو خفش کنه!
با دست به رودولف اشاره کرد که بر خلاف بقیه هنوز در حال رقصیدن بود سپس برای نشان دادن ، اراده ی محکمش بر سر رودولف کوبید.
- خب ، از این یارو بدم اومد - اشاره به رودلف- ام می خوام یکی دیگه بیاد ولی اون یارو- اشاره به آرسینوس- خوبه ! حالا بیاد ...
یکی یکی مرگ خواران را از نظر گذراند ، به چشمانشان نگاه کرد ، قلب شان را دید...
کلاه گروهبندی: این کار مال منه ، وینتربون خنگ !
وینتربون: عاقو خب چه اشکالی داره باید بدانند ...
کلاه گروهبندی : به تو چه؟ مگه تو مسئول دانش ملتی؟
وینتربون: نمی دانند خب!-بعداز
چشم غره ی کلاه- خیلی خب ، حالا بزار اینو بنویسم ، بعدش می تونی غر بزنی و صورتت رو کج و کوله کنی یا هر کاری که یه کلاه متمدن می کنه...
خب ، آراگوگ فقط به صورت آن ها نگاه کرد . به قیافه هاشان . به قد رعناشان . سپس ساحره ای را پسندید . ابرو بالا انداخت .
نقد کننده : خب شکلک بزار ، این چه کاریه؟
نقل قول:
ابرو بالا انداخت
اصلا خوب نبود ! اضافه بود!
نویسنده :
- خب ، تو بیا .
با سه تا از انگشتان خود به لیسا اشاره کرد ، سپس پیانوی ارغوانی رنگی از نا کجا آباد جلویش ظاهر کرد ، و گفت:
- حالا من پیانو می زنم و شما دو تا تانگو می رقصین .
آرسینوس به لیسا نگاهی کرد . تفی کف دستش کرد و به موهاش مالید و بی توجه به نگاه های حسرت بار رودولف به طرف لیسا قدم برداشت.
- نمی خوام ، قهرم!
سپس به پست بعدی شتافت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/08/03
تولد نقش: 1396/08/05
آخرین ورود: چهارشنبه 23 فروردین 1402 21:16
از: سرتم زیادیه!
پستها:
110

آراگوگ با طبلش بندری می زد ، رودولف و آرسینوس نیز می رقصیدند. پس از چند دقیقه رودولف علاوه بر رقص، بندری خواندن را نیز آغاز کرد.
_ سی دخت هاجرو ، خودمه تو گل میپلکونم
و آرسینوس نیز پشت سرش تکرار می کرد :
_ خودمه تو گل میپلکونم
_ محض رضای دخترون، خودمه تو گل میپلکونم
_ خودمه تو گل میپلکونم
در همین حین چندین مرگخوار بلاتریکس را نگه داشته بودند تا نتواند خود را به رودولف برساند.
_ ولم کنین ببینم ... هاجر کیـــــه؟
سایر مرگخواران هم ، که ابتدا سعی کرده بودند جدیت خود را حفظ کنند ، در این لحظه دیگر عنان از کف داده و شروع به انجام حرکات موزون و همخوانی با رودولف کردند.
_ امشو شوشه لیپک لیلی لونه ، امشوشوشه یارم برازجونه
_ امشو شوشه ...
_ هان جونوم...
_ دختر بندری تو مال منی... میمیرُم به کسی لبخند بزنی
و این مضحکه تا مدت ها ادامه داشت... تا اینکه بلاخره آراگوگ از ساز زدن دست کشید.
_ سی دخت هاجرو ، خودمه تو گل میپلکونم
و آرسینوس نیز پشت سرش تکرار می کرد :
_ خودمه تو گل میپلکونم
_ محض رضای دخترون، خودمه تو گل میپلکونم
_ خودمه تو گل میپلکونم
در همین حین چندین مرگخوار بلاتریکس را نگه داشته بودند تا نتواند خود را به رودولف برساند.
_ ولم کنین ببینم ... هاجر کیـــــه؟
سایر مرگخواران هم ، که ابتدا سعی کرده بودند جدیت خود را حفظ کنند ، در این لحظه دیگر عنان از کف داده و شروع به انجام حرکات موزون و همخوانی با رودولف کردند.
_ امشو شوشه لیپک لیلی لونه ، امشوشوشه یارم برازجونه
_ امشو شوشه ...
_ هان جونوم...
_ دختر بندری تو مال منی... میمیرُم به کسی لبخند بزنی
و این مضحکه تا مدت ها ادامه داشت... تا اینکه بلاخره آراگوگ از ساز زدن دست کشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/24
تولد نقش: 1393/04/28
آخرین ورود: یکشنبه 7 تیر 1405 17:52
از: پاتیل به پا شده!
پستها:
962

آراگوگ بعد از مقادیری نگاه طولانی به قد و بالای رعنای مرگخواران با پای ششمش خلال دندونی رو بین دندون هاش میندازه و بقایای کله ی حشره ی آبی رنگی که شباهت عجیبی به لینی داشت رو از بین آن ها بیرون می کشه و به سمت لینی شوت میکنه. که البته با توجه به ابعاد مینیاتوری لینی کله ی اون حشره از کل هیکلش بزرگتره و باعث میشه لینی با مغز زمین بخوره.
مرگخوارها که در این ابعاد هم به سختی لینی رو میدیدن و در حال حاضر فقط به نجات خودشون و برگشتن به ابعاد واقعی فکر میکردن با نادیده گرفتن اون سعی کردن از آراگوگ تارهاش رو بگیرن.
- ما اومدیم تا تو به قولت عمل کنی، بهمون تار بده.
- نمیدم!
- این الان چی گفت؟ گفت نمیدم؟
- یعنی چی نمیدی؟ تو قول دادی!
- میدم، ولی همینجوری نمیدم.
- من با همتون قهرم. این زد زیر قولش.
مرگخوارها اگر چاره داشتن دونه دونه ی پاهای آراگوگ رو میکندن و با همون پاها دهنش رو به هم میدوختن. ولی در اون لحظه چاره نداشتن و باید به هر سازی که آراگوگ می زد می رقصیدند.
- بندری!
مرگخوارها با چهره هایی مبهوت به آراگوگ خیره شدن.
- چی؟
- من بندری میزنم، شما دو تا باید برقصین.
آراگوگ بعد از گفتن این حرف چهار تا از پاهاش رو به سمت رودولف و آرسینوس گرفت. دو تا به سمت آرسینوس و سه تا به سمت رودولف. اینکه مجموع این پاها پنج تا می شد ولی قبلا گفته شد چهار تا از پاهاش هم به این دلیل بود که یکی از پاهای آراگوگ دو شاخه بود و در واقع دو تا حساب می شد.
آرسینوس بعد از اینکه تاجش رو کمی بیشتر از قبل کج کرد و تا مرز سقوط پیش برد، سری به نشانه ی منفی تکان داد.
- محاله!
آراگوگ با دو تا از پاهاش توی سر آرسینوس کوچیک میکوبه و به اون نشون میده که الان قدرت دست اونه و آرسینوس چاره ای نداره. بنابراین آراگوگ طبلی رو از جیبش خارج میکنه و مشغول بندری زدن میشه. آرسینوس و رودولف هم انگار فقط آب ندیده بودن وگرنه شناگرای ماهری بودن. مخصوصا رودولف که این فرصت رو برای نمایش توانایی هاش به ساحره ها غنیمت شمرد.
- آهااااا بیا وسط.
آرسینوس و رودولف میرقصیدند و آراگوگ هم می زد. ظاهرا این قصه سر درازی داشت.
مرگخوارها که در این ابعاد هم به سختی لینی رو میدیدن و در حال حاضر فقط به نجات خودشون و برگشتن به ابعاد واقعی فکر میکردن با نادیده گرفتن اون سعی کردن از آراگوگ تارهاش رو بگیرن.
- ما اومدیم تا تو به قولت عمل کنی، بهمون تار بده.
- نمیدم!
- این الان چی گفت؟ گفت نمیدم؟
- یعنی چی نمیدی؟ تو قول دادی!
- میدم، ولی همینجوری نمیدم.
- من با همتون قهرم. این زد زیر قولش.
مرگخوارها اگر چاره داشتن دونه دونه ی پاهای آراگوگ رو میکندن و با همون پاها دهنش رو به هم میدوختن. ولی در اون لحظه چاره نداشتن و باید به هر سازی که آراگوگ می زد می رقصیدند.
- بندری!
مرگخوارها با چهره هایی مبهوت به آراگوگ خیره شدن.
- چی؟
- من بندری میزنم، شما دو تا باید برقصین.
آراگوگ بعد از گفتن این حرف چهار تا از پاهاش رو به سمت رودولف و آرسینوس گرفت. دو تا به سمت آرسینوس و سه تا به سمت رودولف. اینکه مجموع این پاها پنج تا می شد ولی قبلا گفته شد چهار تا از پاهاش هم به این دلیل بود که یکی از پاهای آراگوگ دو شاخه بود و در واقع دو تا حساب می شد.
آرسینوس بعد از اینکه تاجش رو کمی بیشتر از قبل کج کرد و تا مرز سقوط پیش برد، سری به نشانه ی منفی تکان داد.
- محاله!
آراگوگ با دو تا از پاهاش توی سر آرسینوس کوچیک میکوبه و به اون نشون میده که الان قدرت دست اونه و آرسینوس چاره ای نداره. بنابراین آراگوگ طبلی رو از جیبش خارج میکنه و مشغول بندری زدن میشه. آرسینوس و رودولف هم انگار فقط آب ندیده بودن وگرنه شناگرای ماهری بودن. مخصوصا رودولف که این فرصت رو برای نمایش توانایی هاش به ساحره ها غنیمت شمرد.
- آهااااا بیا وسط.
آرسینوس و رودولف میرقصیدند و آراگوگ هم می زد. ظاهرا این قصه سر درازی داشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

آن سوی خانهی ریدلها، نزد مرگخواران کوچک
مرگخوارای کوچیک بدو بدو از این اتاق به اون اتاق در حال جا به جایی بودن، بلکه آراگوگِ تار تنیده بر سقف رو پیدا کنن. به خاطر جثهی کوچیکشون، کار جستجو کمی دیرتر از حد معمول داشت زمان میبرد.
- حالا باسیلیسک از کجا بیاریم؟ مگه پاتر نکشتش؟
- تو چرا هرچی میخونی باور میکنی؟
- نوشتههای اون کتاب دروغه، دروغ!
- حالا آراگوگ چرا پیداش نیست؟
- وقتی نمیخواستیمش هر روز جلو چشممون بودا! حالا که باید باشه معلوم نیست کجا داره تار میتنه!
- و حشرهی بختبرگشتهای رو تناول میکنه.
- نکنه از این خونه نقل مکان کرده و برای همیشه رفته؟
برای لحظهای مرگخوارا سرجاشون متوقف میشن.
- آخ جون! یعنی ماموریت اربابو در عرض تنها چند دقیقه به انجام رسوندیم؟!
- میدونی اگه آراگوگ نباشه باید تو همین سایز کوچیکت بمونی؟
- نکتهی زیبایی بود.
- هنوز که کامل نگشتیم، امیدوار باشین!
- عه! آراگوگ!
آراگوگ که در حال میل کردن حشرهای بود که به تازگی تور کرده بود، با شنیدن صدای تقتق ملایم پاهای مرگخوارا و پچپچشون، بقایای حشره رو یه لقمهی چپ میکنه و نگاهی به مرگخوارا میندازه.
مرگخوارای کوچیک بدو بدو از این اتاق به اون اتاق در حال جا به جایی بودن، بلکه آراگوگِ تار تنیده بر سقف رو پیدا کنن. به خاطر جثهی کوچیکشون، کار جستجو کمی دیرتر از حد معمول داشت زمان میبرد.
- حالا باسیلیسک از کجا بیاریم؟ مگه پاتر نکشتش؟

- تو چرا هرچی میخونی باور میکنی؟

- نوشتههای اون کتاب دروغه، دروغ!

- حالا آراگوگ چرا پیداش نیست؟

- وقتی نمیخواستیمش هر روز جلو چشممون بودا! حالا که باید باشه معلوم نیست کجا داره تار میتنه!

- و حشرهی بختبرگشتهای رو تناول میکنه.

- نکنه از این خونه نقل مکان کرده و برای همیشه رفته؟

برای لحظهای مرگخوارا سرجاشون متوقف میشن.
- آخ جون! یعنی ماموریت اربابو در عرض تنها چند دقیقه به انجام رسوندیم؟!

- میدونی اگه آراگوگ نباشه باید تو همین سایز کوچیکت بمونی؟

- نکتهی زیبایی بود.

- هنوز که کامل نگشتیم، امیدوار باشین!
- عه! آراگوگ!

آراگوگ که در حال میل کردن حشرهای بود که به تازگی تور کرده بود، با شنیدن صدای تقتق ملایم پاهای مرگخوارا و پچپچشون، بقایای حشره رو یه لقمهی چپ میکنه و نگاهی به مرگخوارا میندازه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457


افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

خلوتِ ماریِ لردسیاه
- فرزندم! برگرد روی شانههای پاپا!
-
- شما بسیار زیبا هستی. ما تمایل نداریم جذابیتت مورد سوقصد قرار بگیره. گاهی هم لوس نباش و به ما حق بده!
-
- برگرد تا کمی پروازت بدیم. گفتیم بیا!
-
- اسیر شدیم به سالازار!
- فرزندم! برگرد روی شانههای پاپا!
-
- شما بسیار زیبا هستی. ما تمایل نداریم جذابیتت مورد سوقصد قرار بگیره. گاهی هم لوس نباش و به ما حق بده!
-
- برگرد تا کمی پروازت بدیم. گفتیم بیا!
-
- اسیر شدیم به سالازار!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
