جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1388 03:58
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به عدم استقبال ملت و پیچ خوردگی شدید سوژه:

ریتا ناگهان از خواب میپره و میفهمه همه این ها تو خواب بوده
پایان!


سوژه جدید:

هوای گرم تابستان، سراسر قلعه را فرا گرفته بود. نور مستقیم خورشید چشم همه را کور میکرد و برای همین تمام پنجره های خوابگاه مختلط هافلپاف بسته بود. طبق معمول پیوز اولین نفری بود که چشمانش را باز کرد

- بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوقّ!
- چیه چرا کات میدی بوقی؟
- روح که چشم نداره!
- حالا تو فرض کن که داره!
- آهان!


طبق معمول پیوز اولین نفری بود که چشمشم را باز کرد. بلند شد تا به دفتر نظارت تالار برود که با صحنه عجیبی مواجه شد! هیچ کدام از پسران تالار سر جایشان نبودند!

- بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوقّ!
- دیگه چیه؟ واس چی دوباره کات میدی؟
- تو که گفتی پیوز اول از همه چش وا کرد!
- بوقی خودش این طوری فکر میکرد!
- آهان! ادامه بده!
- یه بار دیگه بوق به زنی بوق میزنمتا!


هیچ کدام از پسران تالار سر جایشان نبودند!
پیوز سراسیمه از خوابگاه خارج شد و به سالن عمومی گروه آمد و با یک نگاه چهره اش به تبدیل شد!

- بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوقّ!
- مرض بوق! کوفت بوق! درد بورق!


هر کدام از پسران خوابگاه مشغول راز و نیاز و صمیمی شدن با یکی از دختران ریونکلا بودند!
پیوز با عجله به خوابگاه برگشت و دختر ها را بیدار کرد:
- بیدار شید! بیدارشید ببینید بیرون چه خبره!
دختر ها با نارضایتی بیدار شدند و به سالن عمومی رفتند و سپس قیافه همه به شکل درآمد. مری جلو دوید و از زاخاریاس پرسید: اینا این جا چی کار میکنن؟
زاخاریاس به مری که باعث قطع مکالمه (!) اش با گابر شده بود نگاه تلخی کرد و گفت: من این جیگر خشگل و آوردم که کمی با هم راز و نیاز کنیم!
سپس نگاهی عاشقانه به گابر انداخت و دوباره مشغول مکالمه شد!

تمام پسر ها به حالت و سپس به صورت :bigkiss: درآمدند.
- به نظر شما قضیه چیه؟
- نمیدونم!همه پسرا یهو عاشق راونیا شدن! چه جوری ممکنه این اتفاق بیفته؟
- این جوری!
لورا این را گفت و یک شیشه کوچک به رنگ آبی کم رنگ و قلب های صورتی روی آن را از گوشه تالار برداشت!
آن را رو به خودش گرفت و خواند: معجون عشق فراگولاخ مرلین! بدون پادزهر! در عرض دو دقیقه تمام جادوگران را جلب خود کنید! قیمت: 15 گالیون!
- حالا با این همه عاشق چی کار کنیم؟

در همین هنگام کینگزلی و بتی بلند شدند و در حالی که دست بر گردن هم انداخته بودند به سمت در تالار رفتند.
پیوز با عصبانیت پرسید: کجا؟
کینگزلی سرش را برگرداند و با صدایی که هزار بار ریز تر از صدای بم همیشگی اش بود گفت: میرم که عشق من تالار راونو بهم نشون بده! میخوام گروهمو عوض کنم!
پیوز:
بلافاصله تمام پسران بلند شدند و دست در دست راونی ها به سوی در خروجی رفتند
.
.
.





با تشکر از ویدا اسلامیه بابت آسلامیزه کردن متن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1388/6/5 6:17:24
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1388/6/5 6:26:29
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

آسپ بعد از حمله اي که به او شده به کما رفته و ريتا تصميم ميگيره که دارويي رو پيدا کنه تا بتونه آسپ رو نجات بده. او با پرفسور مورولوف در اين مورد صحبت ميکنه و از او ميخواد که طرز ساخت معجوني رو به او آموزش بده که باعث ميشه مرده هارا زنده کنه. پرفسور:

نقل قول:
براي شروع کار، تو بايد رفت به جنگل سياه و چشمه جاودانگي رو پيدا کرد. درست يک شب بعد از کامل شدن ماه، يک بطري از آب اون برداشت و اينجا آورد. تا من ماده دومي که لازم بود رو برات گفت


او در جنگل سياه با مانتيکوري روبه رو ميشود و در حين فرار از دست آن جانور، فرد ناشناسي خودش را سپر ريتا ميکند و قبل از اينکه ريتا بتواند چهره اش را ببيند، پايش به سنگ کوچکي گير کرد و به پشت بر روي زمين افتاد که اين باعث خوردن سرش به تخت سنگي که پشتش بودشد.
او صبح روز بعد بيدار ميشود و خودش را در همان جنگل ميابد در حالي که خبري از مانتيکور و آن فرد نيست! ريتا متوجه ميشود که اين جنگل و اتفاقاتي که شب پيش برايش رخ داده بود را، قبل ها، درون دستگاه موزي ديده بوده
دستگاه موزي دستگاهي است که توسط آسپ ساخته شده بود و به اين صورت کار ميکرد که کسي که درون آن ميرفت:

آسپ:
نقل قول:
در طول مدتي که ما دستگاه رو تنظيم مي کنيم تو خوابت خواهد برد و وقتي بيدار مي شي جسمت و روحت هر دو وارد دنياي جديد مي شن. براي برگشت هم هر چيزيو که نياز داري درون اون دفتر چه نوشتم.

.........

به دليل اينکه خلاصه نيمفا اشتباه بود و زاخار هم تابع همون خلاصه پست زده بود و داستان از مسير قبليش منحرف شده بود، با عرض معذرت مجبوريم که پست زاخار رو ناديده بگيريم
از پست سپتي ادامه بدين

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1388 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ترس در دلش موج می زد و دستانش مداوم می لرزیدند.آینه ی خود را برداشت تا خودش را ببیند.با دیدن چهره ی افسرده ی خود داغ دلش تازه شد...به راستی چه بلایی سر آسپ آمده بود؟

دقایقی بعد از سر جایش بلند شد و با خمیازه ای کار خود را آغاز کرد.به اطرافش نگاه کرد؛هیچ کس دیده نمی شد!دخترک گیج و سر در گم مانده بود.به راستی او کجاست؟

ناگهان فریادی زد به امید این که کسی آن را بشنود.

-مانتی.....مانتی....

ولی فایده ای نداشت ؛کسی آن جا نبود!ریتا گریه اش گرفته بود.درد پشتش بیش از پیش برایش درد داشت و از درونش زخمی بزرگ را احساس می کرد و بغض عمیقی در گلوی او دیده می شد.

بر روی صخره ای نشست و دست خود را به دور گردنش حلقه کرد.صدای گریه های او جنگل را برداشته بود!او به گونه ای اشک می ریخت که گویی زندگی برایش بی معنا شده است!

او همچنان داشت به گریه ی خود ادامه می داد و اشک های او مانند بارانی بر روی صخره ها می ریختند تا این که...
لحظاتی بعد،سایه ی بزرگی بالای سر او ظاهر شده بود ولی ریتا بدون توجه به سایه سرش را پایین گرفته بود.شخص ناشناسی با شنل خود نزدیک ریتا آمد.دست او را گرفت و کمی نوازش کرد.ریتا به شدت از دیدن او شوکه شده بود.انگار قبلا جایی او را دیده است!

فرد شنل پوش او را بلند کرد و در دستانش گرفت!در همین لحظه بود که ریتا وی را شناخت!او همان پیرزن عجوزه ای بود که بار ها او را به عذاب انداخته بود!دخترک چشم آبی بدنش می لرزید و از ترس به خود می پیچید.

پیرزن بار دیگر او را در بر گرفت و وی را بغل کرد!او آن پیر زن نبود بلکه آسپ بود!ریتا چشمانش از اشک پر شده بودند ولی این بار،این اشک شوق بود!

-آسپ!...

-ریتا!...خیلی وقت بود ندیده بودمت!...

-اوه....عزیزم...

ریتا دوباره شروع کرد به گریه کردن!آسپ را در آغوش گرفت.آسپ نیز صورت خود را مقابل صورت آسپ قرار داد و...

[spoiler=از اونجایی که این قسمت بر خلاف دستورات آسلام هست،لطفا کسانی که روی آسلام تعصب دارند اینو نخونن!!]لب های همدیگر را به آرامی به هم فشردند.ریتا به خوبی می توانست گرمی لب های ریتا را روی لب های سردش احساس کند.آنها هر لحظه این کار را بیشتر و بیشتر انجام می دادند و عشق میان آنها هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد![/spoiler]

اهم!داشتم می گفتم!

-آسپ....چه بلایی سرت اومده....چرا قیافه ت این شکلی شده؟....بهم بگو!

-داستانش مفصله...قضیه از این جا شروع شد که من....

یک ساعت بعد:

ریتا بعد از شنیدن داستان،بغض عمیقی گلویش را فرا می گیرد.آسپ با دیگر وی را بغل میکند.ریتا با گرمی آغوش آسپ کمی آرام شده و اشک هایش را پاک میکند.او ماموریت مهمی دارد!

-ریتا آروم باش.شنیدی که چی گفتم؟من به کمک تو احتیاج دارم.باید از پیوز اون معجون رو بگیری!!

-آسپ!ولی تو بدون من تلف میشی.حیوونا بهت حمله میکنن،از گرسنگی می میری و من دیگه تو رو ندارم.تو تنها امید زندگی منی عزیزم!

-اوه.....ریـــــتا!

و دوباره همون قسمت قبل!

دقایقی بعد:

-برو ریتا!من بهت ایمان دارم!....

-ناامیدت نمی کنم.

و ریتا به آهستگی سوار دستگاه موزی شده و به سمت تالار حرکت می کند و طولی نمی کشد که آسپ از دید ریتا محو می شود!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/3/12 11:33:55
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1388 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی ماجرا:

پسر های تالار دستگاهی به شکل پوست موز میسازند که با آن میتوان به جهان هایی دیگر رفت.
ریتا داوطلب میشود تا دستگاه را روی او امتحان کنند.
او به جهانی دیگر میرود و در خواب میبیند که آسپ به اغما رفته و باید برای نجات او در جنگل سیاه به دنبال چشمه ی جاودانگی میگردد و تنها دو شب وقت دارد. در جنگل ریتا با مانتیکوری رو به رو میشود و در راه فرار از او پایش به سنگی گیر میکند و زمین میخورد و سرش به سنگی میخورد و بی هوش میشود. وقتی ریتا به هوش آمد، در همان جا بود اما از مانتیکور خبری نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1388 02:42
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک(قبل از رفتن ریتا)

سپتیما در تالار خصوصی هافلپاف ،در حالی که بر روی کاناپه لم داده بود، مشغول حل کردن سودوکوی جادویی بود. در همین هنگام بتی در جلوی درحمام رژه می رفت و حرف های ناشایستی را به زبان می آورد و مدام رنگ موهایش عوض می شد(تو معرفی ایفای نقشش خودشو دگرگون نما معرفی کرده)و این حرکات باعث می شد اعصاب سپتیما تبدیل به یک معجون در حال جوش شود. سپتیما قبل از این که کنترلش را از دست بدهد و بتی رو تبدیل به یه خط کش کند گفت :بهتر نیست بس کنی؟

_چی رو بس کنم ؟الان سه روزه تو حمومن معلوم نیست چی کار می کنن. درم قفل کردن ! من از اول در خواست حموم خصوصی دخترا رو داده بودم.

ریتا در همین موقع از درون دفتر ناظرین( در حالی که حولشو رو دوشش انداخته بود) خارج شد و گفت:بتی راست میگه این بوقیا البته به جز آسپ شورشو در آوردن! دفعه ی قبل که این قدر تو حموم کارشونو طول دادن وقتی رفتیم تو دیدیم یه تخم مرغ ساختن(منظور همون سفینه ی تخمه مرغیه) حالا این دفعه معلوم نیست دارن چی کار می کنن. مثل آدم که حموم نمی کنن بیان بیرون.

بعد به طرف در رفت و گفت:درو باز کنین معلوم هست چی کار می کنین؟ امیدوارم این دفعه به جای تخم مرغ موز نساخته باشین!

در، در همان موقع توسط آسپ باز شد و گفت:از کجا فهمیدی؟

دخترا:

بتی:بی شوخی، معلومه اصلا شما پسرا بوقی سه روزه تو حموم چی کار می کنین !چرا درو قفل کردین؟

پیوز: ضد صدا هم کردیم!

بتی:

سپتیما بتی را کنار کشید و گفت: حالا کارتون تموم شد؟

زاخاریس:البته !ولی فقط اشکال اینه که هنوز...

ریتا مهلت نداد و از وسط پیوز رد شد که (باعث پشیمون شدنش درست بعد از این کارش شد)و به داخل حموم رفت. حاج درک روشو بر گرداندو گفت خواهرم درسته که این جا حموم مخلطه ولی همون طور که قرار شده وقتی...

ریتا بی توجه به او فریاد زد:این واقعا یه موزه!!!!

آنتونین :حتم داشته باش از نوع خوراکیش نیست.

لورا هم که خودش را به کنار ریتا رسانده بود و مانند او محو دستگاه موزی بود و گفت:وقراره چی کار بکنه؟؟

حاچی درک:درکش برای ضعیفه ها سخته.

مری که بالاخره سرشو از کتاب درسی بالا آورده بود گفت:چی گفتی ؟

پسرا:هیچی

سپتیما که به پشت موز رفته بود و در حال کنجکاوی در درون موتور دستگاه موزی بود فریاد زد: این امکان نداره شما همچین اشتباهی کرده باشید!!!!

آسپ: طراحش منما ! هیچ اشتباهی در کاری به این تمیزی وجود نداره!

سپتیما: پس چرا هنوز روشنش نکردین؟

_ به خاطر این که به بعضی وسایل دیگه هم نیاز داریم تا کارو تموم کنیم.

_واقعا! ولی من این طور فکر نمی کنم.

و بعد به طور کامل به درون موتور که به اندازه ی پنج تا آدم درش جا می شد رفت و بعد از صدای چندین ترق تروق و ریخته شدن مایعات و گفتن چند ورد توسط سپتی، او از موتور خارج شد و گفت:بتی می شه سویچ رو بزنی؟

بتی : اِ...منظورت از سویچ سر موزه؟

_متاسفانه آره.

آسپ: این طرح منه بهش توهین نکن.

بتی هم خیلی سریع گفت: می شه این سویچ طرحتونوبزنید روشن شه.

_کاری نداره.

دو ساعت بعد...

آسپ در حال تلاش برای بالا رفتن از موز....

چهار ساعت بعد....

آسپ هنوز در حال تلاش....

هشت ساعت بعد...

آسپ بعد از تلاش بسیار متوجه شد که هنوز پنج سانتی متر از سطح زمین فاصله گرفته به ارتفاع زیر پاش نگاهی کردوبعد به مقصد دور نگاهی کرد و به این نتیکه رسید که این کار کمی سختر از اون چیزی بوده که فکر می کرده است به همین دلیل با یک جهش به پایین پرید و به تالار برگشت.(بچه های تالار خیلی زود تر به نتیجه پی برده بودن به همین دلیل ترجیح دادن در خارج از حموم منتظر بمونن و به کارای دیگشونم برسن.)

سپتیما:خب؟

_به خاطر لیز بودن سطح دستگاه ، که برای طبیعی تر بودنش این جوری درست کردیم و به خاطر خستگی بیش از اندازه ی من بعد از این پروژه، نتونستم برم بالا وگرنه مشکل دیگه ای نبود.

سپتیما:پیوز می شه ازت خواهش کنم سویچ رو بزنی روشن شه !

_باشه.

پیوز (به دلیل روح بودن )خیلی سریع همان طور که در هوا معلق بود ، اوج گرفت و سویچ رو زد و دستگاه روشن شد.پوست موز خود به خود تا نیمه کنده شد و مانند پله در آمد که راه را به درون محفظه ی شیشه ای داخل موز که دارای صندلی برای یک نفر بود ،درست می کرد.

آسپ: از اولم می دونستم طرحم مشکلی نداره خب می خواستم دستگاهو یه جوری بسازم که سر روشن کردن دستگاه دعوا نشه و فقط پیوز بتونه اونو روشن کنه.اصلا به طور کلی این یه جور امتحان بود که می خواستیم با اون به حاچی به صورت عملی کمی ازقدرت مغزیه ساحره ها رو نشون بدیم.

به خاطر خواب بودن حاچی و هیجان بچه ها در مورد دستگاه بحث ادامه نیافت . بتی گفت : من هنوز نفهمیدم این به چه دردی می خوره؟

لودو:بعد از مطالعات بسیار ما در علوم، و مطالعات بسیار حاچی در آسلام به این نتیجه رسیدیم که در این جهان دنیایا های موازی با دنیای ما هستن . بعد از تلاش بسیار ما پسرای هافلی تونستیم این دستگاه رو بسازیم.

بتی:خب حالا چی؟

_حالا هم می خوایم این طرحو امتحان کنیم.

_روی انسان؟

_بله ، چون فردی که تست می شه برای باز گشت نیاز به جادو و همین طور خوابی در مورد این جهان داره.

_و الان نیاز به یک داوطلب داریم.

همه ی بچه ها:

ریتا : خب اگه این طرح آسپه من حاظرم داوطلب برای امتحان کردنش شم.

آسپ : نه این..

_من ناظر این جام من می گم چی کار کنیم همین که گفتم.

دقایقی بعد...

آسپ در حالی که در کنار دستگاه ایستاده گفت:بازم می گم این خیلی خطرناکه! بذار من بجات برم.

_لازم نکرده بگو این چطوری کار می کنه چیز دیگه ای هم هست که من باید بدونم؟

_در طول مدتی که ما دستگاه رو تنظیم می کنیم تو خوابت خواهد برد و وقتی بیدار می شی جسمت و روحت هر دو وارد دنیای جدید می شن. برای برگشت هم هر چیزیو که نیاز داری درون اون دفتر چه نوشتم.

_به همین راحتی؟

_به همین راحتی.بازم می پرسم مطمئنی؟

_آره.

بتی : می خوایم دستگاهو روشن کنیم.

آسپ از دستگاه دور شد. سپتیما از پشت دستگاه دکمه ای رو فشار داد و پوست موز به حالت اول در آمد و ریتا در درون تاریکی مطلق،دردرون موز مصنوعی گیر افتاد. به گفته ی آسپ گوش داد و خوابید ولی خوابی به همراه رویا ...

ذهنش مشوش بود .او در تاریکی ،در جنگلی که همه جایش مثل هم بود گیر افتاده بود .باید عجله می کرد و گرنه دچار دردسری بزرگ می شد. ولی راه را بلد نبود؛در همین هنگام صدای حرکت موجودی را از پشتش شنید.

_کی اونجا ست؟!

در بین درختان انبوه و شاخه های در هم پیچیده،در آن تاریکی شب هیچ چیزی دیده نمیشد... امیدش به نور ماه بود که بیرحمانه پشت ابر پنهان شد!

....

پایان فلش بک

ولی قبل از این که چهره ی فرد ناشناس را ببیند پایش به سنگ کوچکی گیر کرد و به پشت بر روی زمینافتاد که این باعث خوردن سرش به تخت سنگی که پشتش بودشد.

....*

از درد سرش بیدارشد و خود را در همان مکانی که در خواب دیده بود پیدا کرد ولی خبری از مانیکور ویا فرد ناشناس نبود.از جایش بلند می شود و کش قوسی به بدن خشکش می دهد .و به اطراف نگاه می کند جنگل همان جنگل است و حالا او در روشنایی روز این جا را می بیند .

.....
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

*در این قسمت ریتا از خواب بیدار می شه.

اگه می شه اینو نقد کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا جیغ کشید و سعی کرد خودش را کنار بکشد . اما درد پشتش به او این اجازه را نمی داد . مانتیکور به سرعت به او نزدیک می شد . راه فراری نبود . ریتا با درماندگی به دو طرفش نگاه کرد تا وسیله ای برای نجات خودش پیدا کند . یک طرفش بوته های خار بودند و سمت دیگرش درخت بائوباب* تنومندی که پیچک های کلفتی از شاخه هایش آویزان بودند و با وزش نسیم تاب می خوردند . هیچ راه فراری نبود . مگر اینکه....

پیچک ها !

فرصتی برای فکر کردن درباره عملی بودن یا نبودن نقشه اش نمی دید . به زحمت دستش را دراز کرد ، یکی از پیچک ها را گرفت و خودش را تاب داد . مانتیکور که به دو قدمی ریتا رسیده بود دمش را بالا آورد و آماده حمله شد . دندان های تیزش زیر نور ماه برق می زدند . ریتا چشم هایش را بست ،پاهایش را به زمین کوبید و خودش را رها کرد .

مانتیکور که تازه متوجه شده بود طعمه از دستش فرار کرده است پیش از آنکه بتواند تغییر مسیر بدهد به شدت به درختی خورد که چند لحظه پیش ریتا به آن تکیه داده بود . ریتا ناشیانه آن طرف درخت فرود آمد و به پشت به زمین خورد و از شدت درد نفسش بند آمد . مانتیکور که برخوردش با تنه درخت او را عصبانی تر کرده بود از جا بلند شد و به دنبال ریتا دوید . او وحشتزده جیغ دیگری کشید که از اولی بلند تر و گوشخراش تر بود . بلند شد و بی توجه به درد جانفرسای کمرش شروع به دویدن کرد . سرعت جانور از او بیشتر بود-این را به خوبی می دانست - ولی به یاد آوردن چهره آسپ و وظیفه اش مانع از آن می شد که به خودش اجازه ایستادن بدهد . تمام نیروی باقی مانده اش را به کار گرفت و سعی کرد سریع تر بدود .

مانتیکور لحظه به لحظه به او نزدیک تر می شد . بوته های خاردار و ریشه های بزرگ درختان که از زمین بیرون زده بودند و برای ریتا موانع جدی به حساب می آمدند ، برای او فقط مزاحمان کوچکی بودند . او با که برای اولین بار از طعمه اش فریب خورده بود با خشمی وصف نا پذیر هر چه را که سر راهش قرار می گرفت به کناری پرت می کرد و به راهش ادامه می داد . راهی که ریتا می رفت برای او بسیار اشنا بود . اگر آنقدر محو شکار نشده بود حتما به خاطر می آورد که این مسیر به دهکده مردانی منتهی می شود که زمستان پیش چیزی نمانده بود او را از پا بیندازند . از آن روز به بعد او هرگز به این سمت نیامده بود .

ریتا حتی لحظه ای نیستاده بود تا نفسی تازه کند و ریه هایش درد گرفته بودند و آن قدر لب هایش را گار گرفته بود که خون از آنها جاری بود . با اینحال به راه خودش ادامه می داد ؛به خاطر آسپ ، و بیشتر از آن به خاطر خودش . او همانطور که از روی کنده درختی می پرید با خودش فکر کرد :

- عجیبه که صدای پاش چند لحظه ست قطع شده . فقط امیدوارم از تعقیب خسته شده باشه یا خوراکی دیگه ای پیدا کرده باشه .

بدون آنکه توقف کند برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت . سایه شوم مانتیکور که تا لحظه ای پیش در تعقیبش بود ناپدید شده بود . با شادی رویش را برگرداند تا به راهش ادامه بدهد و متوجه شد که درست رو به روی مانتیکور ایستاده است !


فریادی از سر تعجب کشید و متوقف شد . حتما میانبر زده بود ! باید می فهمید که جانور قلمرویش را به خوبی می شناسد و حتما راه دیگری بلد است که دنبال او بیاید ! نا امیدانه قدمی به عقب برداشت . درست پیش از آنکه پایش به تخته سنگ پشت سرش گیر کند ،به زمین بخورد و از حال برود ، پیکر تیره ای را دید که بین او و مانتیکور پرید و فریاد کشان به سمت آن یورش برد .


* بائوباب : درختی که هر کدام از شاخه هایش وقتی به زمین می رسند درخت جداگانه ای تشکیل می دهند . گاهیش یک تنه درخت بائوباب می تواند تبدیل به یک جنگل شود !


لطفا نقد بشه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلتیدا در 1388/2/21 17:21:44
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 29 دی 1387 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- کی اونجاست ؟

در بین درختان انبوه و شاخه های در هم پیچیده ، در آن تاریکی شب هیچ چیزی دیده نمیشد ... امیدش به نور ماه بود که بیرحمانه پشت ابر پنهان شد !

ریتا ترسیده چوبدستی اش را از جیبش بیرون کشید. با قدم هایی آرام عقب عقب میرفت و سعی میکرد به دنبال منبع صدا بگردد ...

صدای دیگری شنیده شد : درست مثل صدای شکستن شاخه ای در زیر پای انسان یا ... حیوانی !!!!

وحشت از مانند گاز سمی سردی از نوک انگشتان دست و پایش نفوذ میکرد و در تمام بدنش میپیچید و مغزش را مسموم میکرد ...

همچنان عقب عقب میرفت. سرمای جنگل با وحشت یخ زده وجودش دست در دست هم داده بودند تا دستانش دیوانه وار بلرزد و دندان هایش با صدای زیادی به هم بخورند ... لبان لرزان قرمز رنگش را به هم فشرد تا صدای دندان هایش باعث جلب توجه موجودات درون تاریکی نشود اما ...

دیر شده بود ! همانطور که عقب عقب میرفت پایش به ریشه گره خورده درختی گیر کرده و از پشت افتاد ... اما قبل از اینکه زمین بخورد تنه درختی را پشت خود حس کرد و شانه هایش با شدت به پوست ناصاف آن درخت خورد. سوزش پشتت در مقابل وحشت از صدا های ایجاد شده هیچ بود ...

از میان تاریکی ... از لابه لای برگ ها و شاخه های گره خورده و تنه های غول پیکر درختان ... صدای حرکتی شنیده شد و لحظه ای بعد موجود چهارپای عجیبی که ریتا فقط عکسش را در کتابها دیده بود نمایان شد ...

ریتا وحشت زده لبش را گاز گرفت و به مانتیکوری که مقابلش قرار داشت خیره شد. نمیتوانست ترسش را پنهان کند. فقط سعی کرد مغزش را باز کند و با سرعت به راه نجاتی بیاندیشد ...

مانتیکور در مقابلش بود. بدن شیر مانند طلایی رنگش زیر نور ماه ، که حالا از پشت ابر بیرون آمده بود ، میدرخشید . پاهای پنجه دارش ریتا را به یاد آرم گروه گریفندور می انداخت. با هر حرکت یال های زیبایش رقص دل انگیزی میکرد و روی صورتش تکان میخورد. صورتی که مشخص نبود صورت انسان است یا شیر ... آن صورت که دماغی شیر مانند داشت. با چشم های زیبای انسان گونه ای به او خیره شده بود. ابرو های پرپشت قهوه ای رنگش در هم گره خورده بود و لبان باریک دخترانه اش جمع شده بود !

در سمت دیگر ابرو های ریتا تا جایی که میشد بالا رفته بود و لبان سرخش از دیدن دم عقرب شکل مانتیکور میلرزید ! دمی که نه تنها شکل عقرب بود ... بلکه هزاران برابر دم عقرب بود و زهر آن بدون شک کشنده بود ...

قبل از هر فکر دیگری مانتیکور به سمت ریتا هجوم برد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/10/29 21:02:59
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 29 دی 1387 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
پاق

جغد پیری که روی شاخه درخت نارون در جنگل سیاه نشسته بود، از شنیدن این صدای ناگهانی ازجا پرید. بال هایش را گشود و به عمق تاریکی پرکشید.

ریتا درحالیکه کیفش را محکم در آغوش گرفته بود، به سایه روشن درخت های جنگل درنور ماه خیره شد. با خود فکر می کرد که شاید بهتر بود برای سفر به جنگل سیاه تا صبح صبر می کرد. ولی با به یاد آوردن چهرۀ مات و رنگ پریدۀ آسپ به خود نهیب زد:
- ترسو نباش ریتا. هنوز ماه کامل نشده و حتی اگرم کامل بود، باید به خاطر آسپم که شده میومدی. چشمۀ جاودانگی توی همین جنگله . برای به دست آوردن یه شیشه از آبش هرچه زودتر حرکت کنی بهتره.

تنها یک مشکل وجود داشت. از کدام طرف باید می رفت؟

بی هدف شروع به راه رفتن کرد. سایه های درختان زیر نور مهتاب اشکال ترسناکی را می ساختند و ته دلش را خالی می کردند. برای فراموش کردن ترس خود، به آنچه در یک مقالۀ قدیمی خوانده بود و باعث شده بود به جنگل سیاه آپارات کند فکر کرد...

فلش بک - یک سال پیش

ریتا و آسپ در کتابخانه کنار هم نشسته بودند و درمورد افسانه های قدیمی مسخره بازی در می آوردند. آسپ می گفت مقاله ای را دیده که متعلق به یکصد سال پیش است و نویسندۀ آن ادعا کرده بود فرمول معجونی را می داند که می تواند مردگان را به زندگی برگرداند.

ریتا:
- چرند میگی آسپ. همچین چیزی امکان نداره!

آسپ با شیطنت خندید:
- اگرم کسی چرند بگه، من نیستم. نویسندۀ اون مقاله س که چرند میگه. من دارم نقل قول می کنم. باور نمی کنی میرم از آرشیو مخصوص مادام پینس برات می گیرمش.

و آسپ کپی مقاله را از مادام پینس گرفت و به ریتا نشان داد. نویسندۀ مقاله، پروفسور مورولوف بود و اصل مقاله به زبان بلغاری نوشته شده بود. ریتا با استفاده از مترجم جادویی کتابخانه توانسته بود مقاله را بخواند.

پایان فلش بک

ریتا همچنان که به اطراف نگاه می کرد تا اگر حیوان درنده ای ظاهر شد، به سرعت عکس العمل نشان دهد، به یک روز پیش فکر کرد که از کنار تخت آسپ، به محل زندگی پروفسور مورولوف آپارات کرده بود و ماجرای آسیب دیدگی آسپ را برای پروفسور 250 ساله تعریف کرده بود. پروفسور با انگلیسی شکسته ای برایش توضیح داده بود که مقاله، مربوط به یکصد سال پیش است و موادی که برای تهیه معجون لازم است، در عصر حاضر به راحتی یافت نمی شوند. او گفته بود:

- برای شروع کار، تو باید رفت به جنگل سیاه و چشمۀ جاودانگی رو پیدا کرد. درست یک شب بعد از کامل شدن ماه، یک بطری از آب اون برداشت و اینجا آورد. تا من مادۀ دومی که لازم بود رو برات گفت.

و فردا شبی بود که ماه کامل می شد. ریتا امشب و فرداشب را وقت داشت تا چشمه جاودانگی را بیابد و شب سوم (یک شب بعد از کامل شدن ماه) از آب آن بردارد.

پروفسور خاطرنشان کرده بود که در جنگل سیاه، انواع موجودات خطرناک جادویی وجود دارند که گرگینه ها، کم خطرترین آنها هستند. موجوداتی مانند دراکولاها و آکرومانتیولا و کرکس خون آشام.

ریتا به اینجای افکارش که رسید، سرش را به شدت تکان داد تا افکار ترسناک را از ذهن خودش بیرون کند. درست همین حالا باید جلوی ترس خودش را می گرفت تا بتواند به راهش ادامه دهد. اما با صدای شکستن چوب که از پشت سرش برخاست، موهای سرش سیخ شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1387/10/29 16:26:48
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 دی 1387 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید : فلش بک : نقل قول:
-دیگه زیادی داری حرف میزنی البوس...دیگه وقتشه که بکوشمت احمق...اوادا... صدای جیغ ریتا در تمام تالار پیچید، درحالی که دستش را از بین دستان اسپراوت بیرون میکشید خودش را بین اسپ و لودو انداخت...در کمتر از یک ثانیه که لودو طلسمش را کامل کرد، البوس، ریتا را به کناری هل داد و او را از محل اصابت طلسم دور کرد... صدای برخورد شیئی با زمین در تالار هافلپاف به گوش رسید، ریتا در حالی که با اشفتگی از روی زمین بلند می شد به پیکر او چشم دوخت، انتظار داشت اسپ رو ببیند که همچنان در حال دفاع است...پس چرا اسپ رو زمین افتاده؟ چرا تالار در سکوته؟ چرا لودو بهت زده است؟ در حالی که تلو تلو میخورد به سمت اسپ رفت و کنار او روی زمین زانو زد...دستش را روی گونه ی او گذاشت...هنوز گرمه، اسپ زندست؟ گیج بود، سرش را بلند کرد و به قیافه ی گرفته ی دنیس چشم دوخت...دنیس صحبت میکرد، اما چرا صدایش را نمیشنید؟ حس میکند! میتواند بفهمد...اسپ مرده؟ نه این درست نیست...تقصیر او بود، اسپ مرده؟ از جایش بلند شد و به سمت لودو رفت، دنیس در حالی که دستانش را میگرفت او را نگه داشت و گفت: -ریتا هیچی عوض نمیشه...اسپ مرده!
پایان فلش بک ریتا با ضعف سرش را بلند کرده و دوباره به آلبوس خیره شد ... دستمالش را برداشت و صورت خیس او را پاک کرد ... نیرویی که پدر آسپ را از مرگ نجات داده بود ، اینبار به کمک خودش آمده بود ... عشق ... و این همان برگ برنده ای بود که باعث شد او زنده بماند ، اما قدرت عشق ها متفاوت بود ... هیچ عشقی نمیتوانست جایگزین عشق مادر به فرزندش بشود ! آلبوس در اثر آن طلسم مرگ نمرده بود ، اما نجات هم نیافته بود ، سرنوشت او را در خواب عمیقی فرو برده بود که نه طلسم های درمانی مادام پامفری میتوانست بیدارش کند ، و نه بوسه شاهزاده ای که هر روز صورتش را دستمال خشک میکرد ، خوابی که وجود ریتا را متزلزل میکرد ! در درمانگاه باز شد و پیوز داخل آمد ... - هنوز اینجایی ؟ دختر یه ذره بخواب ... خودت رو نابود میکنی ! - بهت که گفته بودم ، دارم میرم ! باید راهش رو پیدا کنم ! قبلش چند ساعتی استراحت میکنم ! میخوام تو مدتی که نیستم حسابی هوای آل رو داشته باشی ... و قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد و بر لبان خشکش لغزید و پائین چکید ! ریتا بلند شد ، به کیفی که در کنارش بود چنگ زد و گفت : « روت حساب میکنم پیوز ! ... » و پیوز با لبخند سری تکان داد ... چند ساعت بعد ریتا در حالی که به سمت در خروجی هاگوارتس حرکت میکرد ، باد در موهای طلایی اش میپیچید و صورتش را نوازش میکرد ، از سوز آن باد چشمانش خیس بود و همین باعث میشد که بغض، بیشتر به گلویش فشار بیاورد ! سر انجام به در خروجی هاگوارتس رسید ، تصمیمش را مرور کرد و به اولین مکانی که برای یافتن راه حل این خواب مشکوک میرفت فکر کرد و ... ناپدید شد ! <><><><><><><><><><><><><><><><><><><><> سوژه کلی : ریتا سعی داره راهی برای بیدار کردن آلبوس از این خواب و در آوردن از این اغماء پیدا کنه ! اون به مکان های مختلف میره ، پیش جادوگران عجیب و فالگیر ها میره و اشیاء طلسم شده باستانی و کتاب های عجیب رو میخونه ، کتاب خونه های مفقود رو پیدا میکنه و به مکان های جادویی عجیبی سرک میکشه و سرانجام با راه حل بیدار کردن آسپ برمیگرده ... اینم یه سوژه جدی به درخواست یک دوست خوب و یک همشهری جیگر ، ببینم چیکار میکنید ! به این میگن استفاده بهینه از سوژه های فسیل و قدیمی تالار !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/10/10 13:14:24
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1387 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
در تالار هافلپاف غوغایی برپا بود ... در یک طرف اتوبگمن و آلبوس سوروس داشتند با تمام قوا ریتا را دو طرف میکشیدند و ریتا در این بین در حال کش آمدن بود. پیوز هم مثل ماتم زده ها روبروی ریتا وایساده بود و چون نمیتونست ریتا رو لمس کنه و اون رو از چنگ اون دو تا نامرد در بیاره سعی داشت انرژی پتانسل کشسانی بدن ریتا رو حساب کنه که با توجه به تغییر طول وحشتناک ریتا سر به فلک میکشید

در طرف دیگه دنیس اریکا رو در بغل گرفته بود اما بعد از کمی دقت میشد درک را تشخیص داد که موهای اریکا را به سمت خودش میکشید. همزمان نمیفا و هانا داشتند از دست سدریک و آنتونین فرار میکردند ...

سرانجام در یک اتفاق انتحاری دست اتو از پای چپ ریتا رها شد و ریتا که کش امده بود به حال عادی بازگشت و آسپ هم پرتاب شد و با محسابات دقیق تونست مسیر حرکتش رو طوری تنظیم کنه که صاف بیافته تو بغل ریتا ... اونطرف هم اتو به دلیل انرژی بالا پرتاب شد و از وسط بدن پیوز گذشت و از پنجره مجازی به سمت سرزمین بیناموسی ها رفت تا این بیناموسی اسیر موجود بیناموس دیگری شود. درگذشت این جوان ناکام را به جامعه هافلپاف تسلیت میگوییم.به همین مناسبت مجلس ختمی ...

اشتب شد !!! ... بله ... در طرف دیگه هم درک اینقدر فشار وارد کرد که موهای اریکا به طور کامل از بیخ کنده شد و اریکا شباهت عجیبی به لرد ولدمورت پیدا کرد ...

سدریک سرانجام نیمفا را گرفت و آنتونین هم در اثر ضربه ای که از هانا خورد به دیار باقی شتافت !!!

نیم ساعت بعد

یک شخص سالم در تالار باقی نمونده و همه بوقیده شدن و اینا ...

سرانجام پیوز حس مسئولیت ناظریش گل میکنه و جلو میاد و میگه : اینطوری نمیشه ! یک مسابقه میذاریم ! نفرات اول تا آخر مسابقه به ترتیب الویت میتونن دختر مورد علاقشون رو انتخاب کنن ...

ملت :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/8/3 23:41:40
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...