فلش بک(قبل از رفتن ریتا)
سپتیما در تالار خصوصی هافلپاف ،در حالی که بر روی کاناپه لم داده بود، مشغول حل کردن سودوکوی جادویی بود. در همین هنگام بتی در جلوی درحمام رژه می رفت و حرف های ناشایستی را به زبان می آورد و مدام رنگ موهایش عوض می شد(تو معرفی ایفای نقشش خودشو دگرگون نما معرفی کرده)و این حرکات باعث می شد اعصاب سپتیما تبدیل به یک معجون در حال جوش شود. سپتیما قبل از این که کنترلش را از دست بدهد و بتی رو تبدیل به یه خط کش کند گفت :بهتر نیست بس کنی؟

_چی رو بس کنم ؟الان سه روزه تو حمومن معلوم نیست چی کار می کنن. درم قفل کردن ! من از اول در خواست حموم خصوصی دخترا رو داده بودم.
ریتا در همین موقع از درون دفتر ناظرین( در حالی که حولشو رو دوشش انداخته بود) خارج شد و گفت:بتی راست میگه این بوقیا البته به جز آسپ شورشو در آوردن! دفعه ی قبل که این قدر تو حموم کارشونو طول دادن وقتی رفتیم تو دیدیم یه تخم مرغ ساختن(منظور همون سفینه ی تخمه مرغیه) حالا این دفعه معلوم نیست دارن چی کار می کنن. مثل آدم که حموم نمی کنن بیان بیرون.
بعد به طرف در رفت و گفت:درو باز کنین معلوم هست چی کار می کنین؟ امیدوارم این دفعه به جای تخم مرغ موز نساخته باشین!
در، در همان موقع توسط آسپ باز شد و گفت:از کجا فهمیدی؟

دخترا:

بتی:بی شوخی، معلومه اصلا شما پسرا بوقی سه روزه تو حموم چی کار می کنین !چرا درو قفل کردین؟

پیوز: ضد صدا هم کردیم!

بتی:

سپتیما بتی را کنار کشید و گفت: حالا کارتون تموم شد؟
زاخاریس:البته !ولی فقط اشکال اینه که هنوز...
ریتا مهلت نداد و از وسط پیوز رد شد که (باعث پشیمون شدنش درست بعد از این کارش شد)و به داخل حموم رفت. حاج درک روشو بر گرداندو گفت خواهرم درسته که این جا حموم مخلطه ولی همون طور که قرار شده وقتی...
ریتا بی توجه به او فریاد زد:این واقعا
یه موزه!!!!

آنتونین :حتم داشته باش از نوع خوراکیش نیست.

لورا هم که خودش را به کنار ریتا رسانده بود و مانند او محو دستگاه موزی بود و گفت:وقراره چی کار بکنه؟؟

حاچی درک:درکش برای ضعیفه ها سخته.

مری که بالاخره سرشو از کتاب درسی بالا آورده بود گفت:
چی گفتی ؟
پسرا:هیچی

سپتیما که به پشت موز رفته بود و در حال کنجکاوی در درون موتور دستگاه موزی بود فریاد زد: این امکان نداره شما همچین اشتباهی کرده باشید!!!!
آسپ: طراحش منما ! هیچ اشتباهی در کاری به این تمیزی وجود نداره!
سپتیما: پس چرا هنوز روشنش نکردین؟
_ به خاطر این که به بعضی وسایل دیگه هم نیاز داریم تا کارو تموم کنیم.
_واقعا! ولی من این طور فکر نمی کنم.

و بعد به طور کامل به درون موتور که به اندازه ی پنج تا آدم درش جا می شد رفت و بعد از صدای چندین ترق تروق و ریخته شدن مایعات و گفتن چند ورد توسط سپتی، او از موتور خارج شد و گفت:بتی می شه سویچ رو بزنی؟
بتی : اِ...منظورت از سویچ سر موزه؟
_متاسفانه آره.
آسپ: این طرح منه بهش توهین نکن.

بتی هم خیلی سریع گفت: می شه این سویچ طرحتونوبزنید روشن شه.
_کاری نداره.
دو ساعت بعد...
آسپ در حال تلاش برای بالا رفتن از موز....
چهار ساعت بعد....
آسپ هنوز در حال تلاش....
هشت ساعت بعد...
آسپ بعد از تلاش بسیار متوجه شد که هنوز پنج سانتی متر از سطح زمین فاصله گرفته به ارتفاع زیر پاش نگاهی کردوبعد به مقصد دور نگاهی کرد و به این نتیکه رسید که این کار کمی سختر از اون چیزی بوده که فکر می کرده است به همین دلیل با یک جهش به پایین پرید و به تالار برگشت.(بچه های تالار خیلی زود تر به نتیجه پی برده بودن به همین دلیل ترجیح دادن در خارج از حموم منتظر بمونن و به کارای دیگشونم برسن.)
سپتیما:خب؟
_به خاطر لیز بودن سطح دستگاه ، که برای طبیعی تر بودنش این جوری درست کردیم و به خاطر خستگی بیش از اندازه ی من بعد از این پروژه، نتونستم برم بالا وگرنه مشکل دیگه ای نبود.

سپتیما:پیوز می شه ازت خواهش کنم سویچ رو بزنی روشن شه !

_باشه.
پیوز (به دلیل روح بودن )خیلی سریع همان طور که در هوا معلق بود ، اوج گرفت و سویچ رو زد و دستگاه روشن شد.پوست موز خود به خود تا نیمه کنده شد و مانند پله در آمد که راه را به درون محفظه ی شیشه ای داخل موز که دارای صندلی برای یک نفر بود ،درست می کرد.
آسپ: از اولم می دونستم طرحم مشکلی نداره خب می خواستم دستگاهو یه جوری بسازم که سر روشن کردن دستگاه دعوا نشه و فقط پیوز بتونه اونو روشن کنه.اصلا به طور کلی این یه جور امتحان بود که می خواستیم با اون به حاچی به صورت عملی کمی ازقدرت مغزیه ساحره ها رو نشون بدیم.

به خاطر خواب بودن حاچی و هیجان بچه ها در مورد دستگاه بحث ادامه نیافت . بتی گفت : من هنوز نفهمیدم این به چه دردی می خوره؟

لودو:بعد از مطالعات بسیار ما در علوم، و مطالعات بسیار حاچی در آسلام به این نتیجه رسیدیم که در این جهان دنیایا های موازی با دنیای ما هستن . بعد از تلاش بسیار ما پسرای هافلی تونستیم این دستگاه رو بسازیم.
بتی:خب حالا چی؟
_حالا هم می خوایم این طرحو امتحان کنیم.
_روی انسان؟
_بله ، چون فردی که تست می شه برای باز گشت نیاز به جادو و همین طور خوابی در مورد این جهان داره.
_و الان نیاز به یک داوطلب داریم.
همه ی بچه ها:

ریتا : خب اگه این طرح آسپه من حاظرم داوطلب برای امتحان کردنش شم.

آسپ : نه این..
_من ناظر این جام من می گم چی کار کنیم همین که گفتم.
دقایقی بعد...
آسپ در حالی که در کنار دستگاه ایستاده گفت:بازم می گم این خیلی خطرناکه! بذار من بجات برم.
_لازم نکرده بگو این چطوری کار می کنه چیز دیگه ای هم هست که من باید بدونم؟
_در طول مدتی که ما دستگاه رو تنظیم می کنیم تو خوابت خواهد برد و وقتی بیدار می شی جسمت و روحت هر دو وارد دنیای جدید می شن. برای برگشت هم هر چیزیو که نیاز داری درون اون دفتر چه نوشتم.
_به همین راحتی؟
_به همین راحتی.بازم می پرسم مطمئنی؟
_آره.

بتی : می خوایم دستگاهو روشن کنیم.
آسپ از دستگاه دور شد. سپتیما از پشت دستگاه دکمه ای رو فشار داد و پوست موز به حالت اول در آمد و ریتا در درون تاریکی مطلق،دردرون موز مصنوعی گیر افتاد. به گفته ی آسپ گوش داد و خوابید ولی خوابی به همراه رویا ...
ذهنش مشوش بود .او در تاریکی ،در جنگلی که همه جایش مثل هم بود گیر افتاده بود .باید عجله می کرد و گرنه دچار دردسری بزرگ می شد. ولی راه را بلد نبود؛در همین هنگام صدای حرکت موجودی را از پشتش شنید.
_کی اونجا ست؟!
در بین درختان انبوه و شاخه های در هم پیچیده،در آن تاریکی شب هیچ چیزی دیده نمیشد... امیدش به نور ماه بود که بیرحمانه پشت ابر پنهان شد!
....
پایان فلش بک
ولی قبل از این که چهره ی فرد ناشناس را ببیند پایش به سنگ کوچکی گیر کرد و به پشت بر روی زمینافتاد که این باعث خوردن سرش به تخت سنگی که پشتش بودشد.
....*
از درد سرش بیدارشد و خود را در همان مکانی که در خواب دیده بود پیدا کرد ولی خبری از مانیکور ویا فرد ناشناس نبود.از جایش بلند می شود و کش قوسی به بدن خشکش می دهد .و به اطراف نگاه می کند جنگل همان جنگل است و حالا او در روشنایی روز این جا را می بیند .
.....
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
*در این قسمت ریتا از خواب بیدار می شه.
اگه می شه اینو نقد کنین.