جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: یکشنبه 5 بهمن 1393 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تنبل های وزارتی
vs
کیو. سی.ارزشی


پست نامبر تو!

------------------

در کافی شاپ پرنده پر نمیزد.حتی صاحب بی دندان، کچل، چروکیده و لرزان کافی شاپ، بر خلاف همیشه چرت میزد که صدای زنگوله بالای در، رویای شیرینش درباره شیرجه زدن در دریای گالیون های طلایی را از هم پاشید.

- تعطیله آقا! هیچی نداریم. آب هم پولشو پرداخت نکردیم اون هم امروز قطع کردن.
- مطمئنا برای ما میتونی یه چیزی پیدا کنی ریموس. ما امروز یه مهمان بسیار ویژه داریم!
- اوه جناب وزیر. گستاخی منو ببخشید. مالیات منو افزایش ندید. از گروه سابقم امتیاز کم نکنید. هر جوری شده براتون یه چیزهایی پیدا میکنم.

صاحب کافه با گفتن این جمله بلافاصله و پیش از آنکه بلک بتواند مالیات او را به دو برابر افزایش دهد، اسنیپ چند امتیاز از گروهش کم کند یا هر دو وزیر به اتفاق هم او را به جزایر ابدی بالاک هدایت کنند، پشت پیشخوان کافی شاپش گم شد.

هر دو با بی حوصلگی نزدیکترین میز را انتخاب کردند و پشتش نشستند.با این همه تا دقایقی بعد که ریموس پیر دو لیوان با محتوایی ناشناخته جلویشان گذاشت هیچکدام صحبتی نکرده بودند.ظاهرا حتی به وزارت رسیدن مشترک هم نتوانسته بود سر سوزنی تیرگی روابط بینشان را بهبود بخشد.عاقبت اسنیپ با بی حوصگی بدون اینکه به بلک نگاه کند پرسید:
- بالاخره میخوای بگی این مهمون ویژه و خاص کیه؟

بلک که با اشتیاق تمام به درب کافی شاپ زل زده بود و هر ازچندگاهی زلفش را به هم می ریخت گفت:
- فقط یه کم دیگه صبر کن اسنیپ به زودی خودت میبینیشون. بگو ببینم سر و وضعم چطوره؟ جذابیت ذاتیم در صورتم نمایان هست؟
- اگر بشه جذابیت ذاتی تو رو نوعی فاجعه جبران ناپذیر بشری دونست، بله باید بگم داره از سر و روت می چکه!

پیش از آنکه این حرف اسنیپ بار دیگر هر دو وزیر را به جان هم بیاندازد، صدای زنگوله بالای در برای دومین بار در طول آن روز به صدا در آمد. سایه بلند بالای بانویی متشخص، با کلاهی شبیه مادربزرگ های عصر حکومت باسیلیسک ها، روی زمین افتاد.

بلک فکر دست به یقه شدن با اسنیپ را بلافاصله فراموش کرد، از جا برخاست و فورا جلو رفت.
- خیلی خوش اومدید بانوی عزیز من. بفرمایید... از این طرف خواهش میکنم بفرمایین...

اسنیپ که مشابه فرمت مخصوصش، به احترام ورود بانوی ناشناخته ایستاده بود پوزخندی زد.
- بلک، زیادی شلوغش نکن!
- چی رو شلوغش نکنه پسرم؟

این جمله اسنیپ را وادار کرد تا بر خلاف میلش و برای اولین بار در طول آن روز چشمانش را باز کند و...

- ما... مان؟

فردای آن روز - وزارتخانه - دفتر وزیران

بـــوم دیـــــش دنـــــــگ دونـــــگ!

هر کس که در طول آنروز از پشت در اتاق مشترک وزیران عبور کرده بود، دست کم یکبار این صدا پرده گوشش را نوازش کرده بود.به نظر می رسید جنگ ستارگان جادوگری بالاخره نقطه آغازش را انتخاب کرده است!

- تو با اجازه کی از مادر من دعوت کردی بیاد کافی شاپ؟اصلا کی به تو اجازه داده بود با مادر من گرم بگیری؟هان؟ اینارو من الان باید بفهمم؟

ویــــژ(افکت پرتاب کتاب به طرف سر بلک)

بلک از مقابل کتابی که به طرفش پرت شده بود جاخالی داد تا به تابلوی تک چهره ی او که پشت میز کارش آویزان بود، برخورد کند.تصویر بلک تلاش کرد خودش را در قاب مجاور جا کند اما چون تابلوی مجاوری در اتاق وجود نداشت ناچار شد ضربه کتاب را با تمام شدت نوش جان کرده و کف تابلو دراز به دراز بیافتد.

- اصلا چرا باید به بوق کله چربی مثل تو چیزی بگم؟ هر کسی رو که لازم باشه میارم تو تیم.

- هنوز در مورد تیم حرفی نزده بودم بلک!شنیده بودم سگ ها شنوایی خوبی دارن!

آیلین که با آسودگی تمام روی صندلی سیریوس لم داده و با دلبری درون آینه ای جیبی، شمایل قرون وسطاییش را برانداز می کرد، گفت:
- بس کنین پسرا... بسه دیگه.... پسرم آروم باش. بلک تو هم با پسر من درست حرف بزن عزیزم.

تق تق تق

اما ظاهرا دو مرد حتی صدای در را نشنیده بودند.

- چطور توی کله چرب زبون نفهم به خودت جرئت می دی با من اینطور حرف بزنی؟
- احیانا یکی در نزد بچه ها؟
-وقتی 200 امتیاز از اون گروه بوقت کم کردم می فهمی لیاقتت کمتر از اینه مردک ناموس دزد!

قــــــــــار!(افکت پرتاب زاغی به سمت بلک)

- در می زنن پسرا!
- تو هیچ بوقی هم نیستی!

وووژژژژژژژ!(افکت پرتاب گلدان رومیزی به طرف سر اسنیپ)

تق تق تق تق تق

در حینی که اسنیپ تلاش می کرد با صندلی سر بلک را هدف بگیرد آیلین آهی کشید و شخصا از جا برخاست تا خودش در را باز کند.

بلافاصله در باز شد و پاتیلی بزرگی وارد اتاق شد.بلک و اسنیپ لحظه ای دست از کتک کاری و ویران کردن اتاق کشیدند تا به این منظره عجیب خیره شوند.پاتیل گفت:

- سیو! من دیگه نمیتونم کار کنم!

- هکتور هزار بار بهت گفتم اینجا مقر نیست که به من میگی سیو!

- من پول ندارم وسایل اولیه معجون سازی بخرم. من حقوقمو میخوام!

اسنیپ با عصبانیت دستی به موهای چربش کشید.
- چند دفعه باید بهت بگم دولت الان پول... صبر کن ببینم....این خودشه!

سیریوس نگاهی به اسنیپ انداخت.:
- چی کار میخوای بکنی مثلا؟ اصلا ببینم زشت نیست در حضور بانوی متشخصی همچون بانو آیلین تو فکر میکنی و تصمیم میگیری؟

اسنیپ دهان باز کرد تا هست و نیست بلک را با نیش زبان به فنا بدهد، اما هکتور با شنیدن نام آیلین به سرعت از صامت به ویبره تغییر حالت داد.
- بانو آیلین؟ استادِ من اینجان؟ استاد! منو یادتون میاد؟ معجون انهدام رو از تو دفترتون برداشتم. من بهترین شاگردتون بودم.

آیلین با طنازی مژه هایش را بر هم زد.
- اوه هکتور...خوشحالم میبینمت.گفتی دزدی از دفترم؟

هکتور:

اسنیپ سرش را به سمت بلک چرخاند.
– عالیه...این هم بازیکن بعدی ما معرفی میکنم هکتور دگورث گرنجر!

هکتور:

سیریوس با عصبانیت گفت:
- چند صد بار باید بگم این وزارت مشترکه و تصمیماتمون هم باید مشترک باشه اسنیپ؟باز تو روی من سرخود تصمیم گرفتی؟
- حتما مثل همون تصمیمی که تو بدون اینکه چیزی بهم بگی، در مورد مادر من گرفتی؟

سیریوس مبلغی سرخ و سفید شد، اما آیلین قبل از اینکه بار دیگر دو وزیر بنای گیس و گیس کشی گذارند، به سرعت مداخله کرد.
- خیلی خب بسه با هردوتونم... تا الان 4 تا بازیکنمون پیدا کردیم.

هکتو ویبره زنان گفت:
- من که از کوییدیچ چیزی نمی دونم ولی چون بانو آیلین گفتن اسم منو هم توی تیم بنویسین!

اما مشخصا رنگ از روی اسنیپ پرید.
- مامان گفتی 4 تا... چهارمی می تونم بپرسم کیه؟

-مشخصه... خودت پسر گلم!

اسنیپ من من کنان تلاش کرد مخالفت کند اما آیلین پیش دستی کرد.
- رو حرف من حرف نزن پسره خیره سر!کی ما رو حرف پدر مادرامون حرف می زدیم؟

اسنیپ زیر لب چیزی زمزمه کرد که تنها کلمه "پدر" و "ازدواج" به گوش رسید.بلک با حرارت گفت:
- بله چه معنی داره آدم رو حرف مادر جذاب و دوست داشتنیش حرف بزنه؟

اسنیپ چشم غره ای نثار بلک کرد اما آیلین آن را ندید و در عوض با عشوه گفت:
- اوه سیریوس شیطون!می دونه من چی دوست دارم بشنوم...بگذریم...یه پیشنهاد دارم براتون پسرا! برای باقی مونده اعضا سهمیه هاتونو مشخص کنین تا بدونین باید دنبال چند نفر بگردین...

- هوم بله موافقم! بنابراین فکر میکنم سه بازیکن باقیمونده رو من میارم! تو یک بار با آوردن بازیکن ثابت کردی نمیتونی درست انتخاب کنی!

آیلین نگاهی همراه با عشق و خشم به پسرش کرد و گفت:
- منظورت از حرفی که الان زدی چی بود عزیز دل مامی؟
- من...من...خب مامی منظورم فقط این بود که با سنگ، کاغذ، قیچی تعداد سهمیه ها رو تعیین کنیم. :worry:

– آفرین پسرم...ثابت کردی هوشت به مامی رفته.من هم نظارت میکنم تا تقلبی صورت نگیره.

بلک و اسنیپ نگاهی به هم کردند و به شیوه فیلم های کابوی مشنگی دست به جیب بردند. آیلین که حتی از پسرش هم ریلکس تر به نظر میرسید گفت:
- با شماره سه! یک... دو... سه!

و این سنگ اسنیپ بود که قیچی بلک را با خاک یکسان کرد.
- یک هیچ به نفع من بلک!

سیریوس از خشم دندان هایش را بر هم سایید.
آیلین گفت:
- راند دوم! با شماره یک! سه... دو... یک!

و این بار قیچی بلک بود که کاغذ اسنیپ را به هزاران قسمت مساوی تقسیم کرده بود.
- راند نهایی! امتیاز طلایی! با شماره سه! سه!

هر دو نفر که غافلگیر شده بودند با کمی تاخیر تفنگ هایشان را کشیدند. بلک سنگ و اسنیپ قیچی.

-سهمیه سوم هم مال من شد ماما.
- متاسفم عزیز دل ماما... در این مورد هیچ کاری از دست مامی بر نمیاد.

و این بلک بود که همچون ابوالهولی شده بود که پاسخی اشتباه شنیده باشد.


همان شب - جلوی در خانه ریدل

امروز که محتاج توام جای تو خالیـــست...هییی...فردا که میایی به سراغم سیبیلی نیست...

رودولف به عادت همیشه روی کنده درخت محبوبش مقابل در ورودی منزل ریدل ها نشسته و در مقابل آتش کوچکی که دست و پا کرده بود، لم داده بود و هر از چندگاهی لبه قمه هایش را با تکه سنگی تیز می کرد. همزمان صدای نکره اش را بر سر انداخته و با صدای محزونی آواز می خواند.چندان جای تعجبی نبود که در آن ساعت حتی از خفاش ها و جغدها هم خبری نبود!

پــــــاق

- ای بابا بر خرمگس معرکه لعنت نمی ذارن آوازمونو...ایول مو بلنده...کی اونجاست؟اگر ساحره ای نام نام خانوادگی وضعیت تاهل!
- رودولف، این طوری مراقب دروازه ریدلی؟ 50 امتیاز از هافلپاف کم میشه!

- ای بابا تویی سیو؟ فک کردم اون ساحره خوشگله که ته خیابون زندگی میکنن اومده... راستی فکر نمی کنی یه جا یه اشتباهی کردی؟ مثل اینکه من الان تو اسلیترینم و این صحبتا؟

اسنیپ نگاهی به رودولف انداخت.
-فکر میکنی چرا از هافلپاف نمره کم شد پس رودولف؟اصلا تو تا کی میخوای دنبال ساحره ها باشی؟بلا هم این قضیه رو می دونه؟

-مگه نمیدونی؟ مرلین تا 50 تا رو حلال کرده!

- هوم واجب شد با مرلین یه اختلاطی داشته باشم. خب از این حرفا که بگذریم تا حالا تجربه بازی کوییدیچ داشتی؟ تیم مقابل ساحره های خوبی داره. تماشاچی ها هم خیلیاشون از ساحره ها هستن!

-ساحره؟ گفتی ساحره؟ مرگ من؟ drool:

- کی اینجا اسم ساحره آورد؟

بلافاصه ساحره ای بلند بالا با انبوه موهای وز کرده که چون کلافی سردرگم که بالای سرش همانند لانه پرندگان جلوه می کرد، با لباس شبی تیره از پشت در خانه ریدل بیرون پرید.
-گفتم کی اینجا اسم ساحره آورد؟

رودولف و اسنیپ که از ورود ناگهانی بلا از جا پریده بودند، نگاهی به صورت خشمگین او انداختند و سپس نگاهشان را به چوبدستی در دست او دوختند و در نهایت به سختی موفق شدند آب دهانشان را قورت بدهند. رودولف با ترس و لرز گفت:
-عزیزم مگه تو نخوابیده بودی؟ ساحره؟کی حرف ساحره زد؟کار این کله چربه... وگرنه از من پاکتر و وفادارتر در این دنیا پیدا نمیشه.

اما ظاهرا بلا چندان با او هم عقیده نبود.
-کروشیو رودولف! چطور جرئت می کنی به من دروغ بگی؟

اسنیپ که میخواست حرکت رودولف را تلافی کند، گفت:
- تازه میخواست ساحره های تیم حریف رو هم دید بزنه.

- کروشیو سیو! همه این آتیشا از گور تو بلند میشه. تو نشستی زیر پای شوهر من و از راه به درش کردی. از اولم میدونستم نباید با تو بچرخه مرتیکه کله چرب دنبال ناموس مردم گندزاده پرست خائن به آرمان های سالازار بزرگ!

اسنیپ که از درد طلسم بر روی زمین به خودش میپیچد در همان حالت فکری در ذهن چربش جرقه زد.
- آخه من چیکارم این وسط؟ شوهر تو خودش مشکل داره به من چه؟ هرچند با این اخلاق تو من بهش حق میدم...

اسنیپ با دیدن منظره بلند شدن مجدد چوبدستی بلا جمله اش را تصحیح کرد.
- منظورم اینه حق نمیدم... مرد باید بخوره تو سرش و حرف نزنه... باید مثل رودی زن ذلیل و خاک بر سر باشه که نتونه تو روی زنش وایسه... باید بی عرضه باشه و زنش عاشق دیگران باشه تا عقده هاشو با قمه بازی و دنبال ساحره جماعت راه افتادن بر طرف کنه... اوه راستی الان یادم اومد... تیم ما هنوز جای خالی داره. بلا چرا نمیای تو تیم تا مراقب شوهرت هم باشی؟ تازه اگر کمک کنی ببریم جایزه نقدی داره با پولش میتونی اون هدیه که دوست داشتی برای لرد بخری رو تهیه کنی.

بلا:
رودولف:
اسنیپ:


همان موقع - در اعماق جنگل های هاگوارتز

- گراوپ، هرمی خواست.
سیریوس که ردای شیک و مجلسی وزارتش با منظره جنگل و درخت های ریشه کن شده چندان همخوانی نداشت درحالیکه می کوشید از زیر ضربات چماق گراوپ فرار کند نعره زد:
- آخه من هرمیون رو از کجا بیارم غول زبون نفهم؟ عجب بدبختی گیر کردیم ما! یه بار به هاگرید گفتم مراقب برادرشم. نمیدونم این هری چطوری تونست با این غول نفهم کنار بیاد.اصلا مگه قرار نبود توی کتاب 6 تو یه غار برای خودت داشته باشی؟ دوباره چرا برگشتی اینجا؟ اومدی زن مردمو دید بزنی؟ بابا اون الان با رون ازدواج کرد...

بومب!

ضربه گراوپ به قدری محکم بود که وقتی سیریوس با کله به درخت پشت سرش خورد، دامبلدور ها دست در دست هم در اطراف سرش بندری میزدند.
- آخ... باشه بابا بذار ببینم چی کار میتونم برات بکنم. فکر کنم تنها راهش این باشه که... هوم آره... ببین گراوپ تو باید بازیکن کوییدیچ تیم ما بشی! اینطوری نیازی هم به پول دادن بهت نیست. نظرت چیه؟

- گراوپ، هرمی خواست!
- باشه، باشه! خب هرمیون هم اونجاست دیگه بین تماشاچی ها!

- هرمی!

- آره هرمی هم اونجاست وسط تماشاگرا... فقط قول بده با رون دیدیش... هیچی هیچی فراموشش کن... اصلا بوق به تو کله چرب! هرچی کاره سخته می ندازن گردن من! ولی نه... من به خاطر آیلین عزیزم این کارو کردم... آیلین من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1393/11/5 22:42:52
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1393/11/6 0:01:56
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: جمعه 3 بهمن 1393 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تنبل های وزارتی ( قهرمان بی برو و برگرد این دوره! )

در مصاف با

کیو سی ارزشی ( فسیل شدگان سایت )

دیس ایز تنبل فِرست پست!

---------

سه ماه بود که وزیران جدید کار خود را در وزارتخانه آغاز کرده و زمام امور مملکتی را به دست گرفته بودند. اما پس از گذشت این مدت، مشکلات و معضل های دولت قبلی تازه آشکار شده و گریبان دولت فعلی را گرفته است. از بارز ترینشان می توان به اختلاس های چند هزار میلیارد گالیونی مورفین گانت از خزانه وزارتخانه و همچنین تجارت غیر قانونی «چیز» اشاره کرد.

تمامی این عوامل دست به دست هم داده بود تا دولت خاکستری، به لطف گانت، تبدیل به بدهکار ترین دولت تاریخ جادوگری شود.

***


سه شنبه، ساعت 8:33 صبح، وزارتخانه، دفتر وزیران

بلک و اسنیپ پشت میز های شان نشسته و در حال بررسی شکایات متعدد نهاد ها و ارگان ها مختلف بودند. سوروس برگه ای را برداشت و گفت:
- اینو نگاه کن بلک. از اعضای کابینه گانت، یه نفر رفته سه هزار میلیارد گالیون در قالب یک شرکت اشتغال آفرین از خوده وزارتخونه وام گرفته زده به جیبش!

سیریوس در حالی که آمار بودجه دوره قبل وزارتخانه را بررسی می کرد ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
- ای آقا! دیگه این سه هزاری ها تکراری شده. اون بد بخت فلک زاده کمترین اختلاس رو انجام داد اینجور کردنش توی بوق و کرنا! من توی این آمار و ارقام بودجه دولت، اعدادی رو دارم می بینم، که مغزم داره سوت می کشه. باز صد رحمت به اون سه هزار میلیارد!

تق تق تق!

سوروس در تایید صحبت های سیریوس آهی کشید و گفت:
- بیا تو.

جیمز سیریوس پاتر با سینی چای در دست راست و روزنامه ای در کنار فنجان، با دست چپش در را باز کرد و وارد شد. سیریوس کاغذ های بخشی از میز را به کناری زد تا جا برای فنجان چای باز شود.
جیمز پس از قرار دادن آن بر روی میز و دادن روزنامه پیام امروز به سوروس گفت:
- ببخشید قربان... می تونم امروز یه مقدار زود تر برم؟

سوروس که می دانست سیریوس نمی تواند در مقابل اقوامش سخت گیری کند گفت:
- نخیر آقا نمیشه! شما هر دفعه داری به نوعی از زیره کار در میری! یه بار مادرت مریضه، یه بار فلان چیزو باید بری بخری، یه بار با فلانی قرار داری! اینجور که نمیشه. توی درس و مدرسه که چیزی نشدی. بمون اینجا کار کن بلکه به جایی برسی. نه خودت نه اون بابات! هیچ کدومتون هیچی نشدین از اول هم استعداد هیچ کاری رو نداشتین بجز اون ورزش مسخره!

جیمز سیریوس که اشک از گونه هایش جاری شده بود با قیافه ای کج و کوله رو به سیریوس کرد و گفت:
- سیریوس.

- متاسفم جیمز... این دفعه دیگه از دست من کاری بر نمیاد.

- باشه! حالا که اینطور شد میرم به بابام میگم!

جیمز سیریوس این را گفت و از دفتر بیرون رفت. پشت سرش در را با صدای محکمی به هم کوبید.
سوروس که از این وضع به ستوه آمده بود گفت:
- من دیگه این رفتار های زننده و کودکانه رو تحمل نمی کنم! هر جور که شده باید روی این پسر رو کم کنم! هم این، هم باباش. هر دوشون موجودات گستاخ و نفرت انگیزی هستن!

سیریوس هم که از این همه توهین به بهترین دوستش به ستوه آمده بود گفت:
- ببین بوقی! از اول قرارمون این شد که نه من به تو و دوستات کار داشته باشم، نه تو به من و رفقام. گذشته هم هر چی بوده گذشته!

سوروس گفت:
- گذشته؟ چجور گذشتنیه که تو همه فک و فامیلات رو آوردی کردی رئیس و معاون! کل وزارتخونه رو خاندان بلک و پاتر برداشتن! همه تون مغرور و خود خواه و یک دنده این!

سیریوس که دیگر خونش به جوش آمده بود فریاد زد:
- چطور جرئت می کنی به من و دوستام توهین کنی؟! کله چرب بی خاصیت!

در همین لحظه سوروس با روزنامه لوله شده در دستش محکم به صورت سیریوس زد. شدت ضربه آنچنان زیاد بود که او روی صندلی اش افتاد. سوروس روزنامه را بر روی میز انداخت و از دفتر بیرون رفت.
ناگهان چشم سیریوس به صفحه ای از روزنامه خورد که با تیتر بزرگ نوشته بود:

آغاز ثبت نام تیم ها برای دومین دوره لیگ بین المللی کوییدیچ

او تلفن را برداشت و گفت:
- دوشیزه بودلر، تشریف بیارید داخل.

از پشت شیشه های مات اتاق، سایه ای نمایان شد که از روی صندلی برخاست و به سمت در آمد و آن را باز کرد.

- بله جناب وزیر؟

- میخوام که...

- ببخشید میون کلامتون... میشه امروز به من مرخصی بدین؟

سیریوس با تعجب پرسید:
- مرخصی؟ چی شده که امروز همه از من مرخصی میخوان؟ قبل از اینکه بیام وزارتخونه هم تد ریموس لوپین جغد فرستاده که من امروز نمیام سره کار! یعنی چه؟ این چه وضعشه آخه؟ گناه که نکردم به خاطر جیمز سیریوس شما و تد رو توی وزاتخونه استخدام کردم دستتون رو گرفتم. ای بابا!

- ولی آخه...

- دیگه ولی و اما و اگر نداره. وقت منم نگیر بذار حرفمو بزنم. فردا باید یه قراری رو با خانوم...

فردای آن روز، دفتر وزیران

دو وزیر پشت میز هایشان نشسته و همچنان مشغول بررسی اسناد و فاکتور های دولت قبلی بودند. سیریوس که پس از مخالفت اسنیپ در مورد پیشنهادش کماکان امید خود را حفظ کرده بود گفت:
- ببین اسنیپ، من جوانب کار رو سنجیدم. با این کار، هم می تونیم اذهان عمومی رو به سمت دیگه ای منحرف کنیم، هم می تونیم یه پولی به جیب بزنیم. درسته که نمیشه بدهکاری هامون رو به بانک صاف کنیم، اما در صورت قهرمانی حقوق این کارمندارو که دیگه می تونیم باهاش بدیم. بعدشم در دید مردم محبوب میشیم.

سوروس ابروهایش را چین داد و با لحن خشکی گفت:
- بلک! تو که می دونی من از کوییدیچ متنفرم! انقدر اصرار نکن. یاده تو و اون رفقای نفرت انگیزت میفتم!

سیریوس که دیگر حوصله جر و بحث را نداشت گفت:
- اااااااااه! ول کن دیگه! عجب آدم یک دنده ای هستی. از تسترال شیطون بیا پایین! دوست نداری، قبول. به این فکر کن که حداقل می تونی انتقام من و جیمز و هری رو از جیمز سیریوس و رفقاش بگیری.

سوروس با چشم هایی تنگ شده به سیریوس نگاه کرد و گفت:
- پاتر؟ اون این وسط چیکاره اس؟

- همین دیگه! من ته و توی قضیه مرخصی هارو در آوردم. اینا رفتن تیم دادن واسه لیگ کوییدیچ، دیروزم تمرین داشتن. تازه به این فکر کن که کارمند وزارتخونه ان. می تونی حالشونو هر جوری خواستی توی زمین بگیری.

سوروس پس از اندکی تامل گفت:
- خب... بر فرض که قبول کنم. بازیکن از کجا میخوای بیاری؟

سیریوس از صندلی اش برخاست. در حالی که مشخص بود دوست ندارد به چهره سوروس نگاه کند به سمت پنجره رفت و گفت:
- خب می دونی... من یه نفر رو که فکر می کردم مناسبه... در واقع امروز باهاش یه قراری گذاشتم... ببین من و تو که توی تیم هستیم. ایشون هم... حالا بیا بریم کافی شاپ وزارتخونه.

- کافی شاپ؟ چه خبره اونجا؟

سیریوس که سعی می کرد نگاهش به نگاه سوروس نیفتد به سمت در اتاق رفت و گفت:
- حالا تو بیا. ایشون توی کافی شاپ منتظر ما هستن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: دوشنبه 29 دی 1393 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هفته اول مسابقات کوییديچ

تبل های وزارتی - کیو.سی.ارزشی

زمان: از ساعت 00:01 روز 28 دی ماه - 23:59 روز 7 بهمن ماه

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: چهارشنبه 19 شهریور 1393 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
داوری دوم توسط تام ریدل انجام و تیم خرس های تنبل پیروز مسابقه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: چهارشنبه 19 شهریور 1393 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
داوری دوم بنا به درخواست لودو بگمن!



خرس های تنبل

پست یکم؛ دابی، 86
پست دوم؛ دیوید کراوکر، 8۵
پست سوم؛ سیوروس اسنیپ، ۸۹
پست چهارم؛ مورفین گانت، ۹۸

امتیاز کل: ۸۹.۵

ترنسیلوانیا

پست یکم؛ لودو بگمن، ۹۰
پست دوم؛ آشا، ۸۸
پست سوم؛ آماندا بروکل هرست، 8۱
پست چهارم؛ لودو بگمن، 9۶

امتیاز کل: ۸۸.۷۵

اعلام نتیجه نهایی با ناظر مسابقات است.

با تچکر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1393/6/19 2:17:08
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1393 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
نتیجه بازی خرس های تنبل - ترنسیلوانیا


خرس های تنبل

پست یکم؛ دابی، 86
پست دوم؛ دیوید کراوکر، 86
پست سوم؛ سیوروس اسنیپ، 88
پست چهارم؛ مورفین گانت، 100

امتیاز کل: 90

ترنسیلوانیا

پست یکم؛ لودو بگمن، 89
پست دوم؛ آشا، 87
پست سوم؛ آماندا بروکل هرست، 80
پست چهارم؛ لودو بگمن، 95

امتیاز کل: 87.75

برنده بازی: خرس های تنبل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: شنبه 15 شهریور 1393 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین

ترنسیلوانیا Vs. خرس های تنبل

پست چهارم



- خوب بالاخره داور توجیه میشه و بازی رو آغاز میکنه. قطعا کسی که داورو توجیه کرده توی ورزشگاهه! بازی درست ساعت 12 نیمه شب 11 شهریور آغاز میشه اما جالبه که در همین لحظه ما وارد فردا شدیم پس میتونیم بگیم بازی 12 شهریور آغاز شده و ما الان در فردا داریم بازیو براتون گزارش میکنیم.

در لحظاتی که گزارشگر مشغول اعلام آغاز بازی بود آشا به عنوان اولین نفر کوافل را تصاحب کرد و با پرتابی که فقط از یک غول غارنشین بر میامد آن را به سمت حلقه های حریف انداخت. هاگرید که مقابل حلقه ها ایستاده بود سعی کرد به عنوان یک نگو و نپرس حرفه ای، از افشای پستش جلوگیری کند ... بنابراین وانمود کرد که دروازه بان نیست و اجازه داد توپ وارد حلقه شود.

- توی دروازه! چه شوتی میزنه آشا ... این عکس العمل ضعیف از حامد لک ... معذرت میخوام از روبیوس هاگرید بعید بود! هاگرید تو دیگه چرا؟

گراوپ که تازه برادرش را دیده بود از آن سوی زمین با پرش های بلندی به سمت او حرکت کرد ...

- داداش!

مهاجمین خرس های تنبل از این فرصت استفاده کرده و با پاس های متوالی به سمت دروازه ترنسیلوانیا نزدیک میشدند ... مورفین چند بار با دیوید یک و دو کرد و دست آخر دیوید با یک پاس بلند که فقط از یک نیمه غول بر میامد اسنیپ را در موقعیت در مقابل دروازه خالی قرار داد. اسنیپ اما همچنان در حال به عقب رفتن از لحظه مرگش بود ... با یک حرکت چوبدستی از پشت کوافل را منحرف کرد و سپس ماندانگاس را که احتمالا در خیال او کلبه هاگرید بود، به آتش کشید!

- کروشیو سیوروس! چطور جرئت میکنی مارو آتیش بزنی؟

گراوپ که بالاخره به هاگرید رسیده بود با یک شیرجه ی بلند خودش را به بغل او پرتاب کرد اما هاگرید مطابق آموزش های سازمان اسرار سعی کرد اعضای خانواده اش را پنهان کند بنابراین وانمود کرد او را نمیشناسد و با یک جاخالی به موقع باعث فرو رفتن سر گرواپ در حلقه وسطی خرس های تنبل شد.

- واقعا جذابیت های کوییدیچ همینه! نگاه کنید چطور سر حامد لک ... معذرت میخوام گراپ رفته توی حلقه! گهی سر به حلقه و گهی حلقه به سر!

ناگهان موجودی با سرعت مافوق تصور از بالای سر گراوپ پرواز کرد ... ظاهرا هری اسنیچ را دیده بود. الادورا فورا با بلاجری او را متوقف کرد و مشغول کوبیدن سرش به تیرک ها شد ...

- الای بد! الای بد!

- تو چه غلطی کرد دختره ی خائن به اصل و نسبِ گند زاده پرست؟ به چه جراتی هری پاترو متوقف کرد؟

- هری پاتر بهت دستور میدم کاری بهش نداشته باشی!

- چشم ارباب کریچر.

هرمیون از میان جمعیت با فریاد چیز هایی در مورد تغییر کاربری، تشکیلات هواداری و عمرانی، تهوع و جادوگران میگفت اما هری بدون توجه به او به دنبال اسنیچی رفت که از دید خارج شده بود.

در این فاصله هاگرید نسبت به چند توپ دیگر نیز بی تفاوت ماند و اسنیپ نیز چند دروازه خالی را خراب کرد تا اختلاف به 50 امتیاز برسد. دیوید یک بار دیگر از زمین خودی توپ را به اسنیپ که مقابل دروازه حریف بود پاس داد، اسنیپ این بار توپ را مهار کرد و بلافاصله به همراه توپ از جارویش پایین پرید! ظاهرا نبر هاگوارتز آغاز شده بود!

- این لامصّب چرا همچین میکنه داش مورفین؟ گمونم تنش میخاره ها!

- گوسپند ها از این موچرب فهمیده ترن کراکر! ولش کن توپ ها رو به خودم پاس بده از این به بعد.

دانگ که برای اطفای حریق به رختکن ها رفته بود در حالی که تمام صورتش با کرم سوختگی پوشانده بده بود به زمین برگشت و سوار بر جارو اوج گرفت.

- خودتون اعتراف کنید بازی چند چنده ما نبودیم ... کروشیو! زهر نجینی! به چی میخندید؟ چهره ی ما بسیار جذاب شده! کروشیو مورفین! کروشیو آماندا! کروشیو توپ زرد! بیا بیرون از دماغ ما ...

هری و کریچر به سمت دانگ برگشته و به او خیره شدند. لحظه ای بعد دو جست و جوگر با نهایت سرعت به سمت او تاختند ... کریچر او را به سمتی هل داد و هری نیز به دنبال او! اسنیپ لحظه به لحظه بیشتر اوج میگرفت و هری بالا تر از کریچر در یک قدمی آن را تعقیب میکرد. دستش را به سمت اسنیچ دراز کرد ...

- بهت دستور میدم اسنیچو نگیری هری پاتر!

هری لحظه ای مکث کرد ... همین یک لحظه کافی بود تا کریچر از او پیشی بگیرد و به اسنیچ برسد!

_________________


- در این لحظه مفتخرم اعلام کنم که جام قهرمانی لیگ کوییدیچ تقدیم میشه به ...

- آواداکداورا!

ظاهرا اسنیپ به کتاب ششم رسیده بود! فیلم ویدیویی دیده اید؟! تا به حال شده نوار گیر کند؟ نوار اسنیپ نیز گیر کرده بود!

- آواداکداورا! آواداکداورا! آوادا کداورا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: شنبه 15 شهریور 1393 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا Vs. خرس های تنبل

پست سوم



رختکن خرس های تنبل


مورفین دوباره غلتی زد تا از برخورد تبر دابی با سرش جاخالی دهد. دابی ناگهان دست از کارش کشید و گفت: نوبت ماست. بقیه کجان؟ الادورا بیا پایین، باید بریم.

الادورا که از کمدی بالا رفته بود و بدنش را جمع کرده بود جیغ کشید: نه! الادورا نمیاد. آآآه الای بد! الای بد!

و مشغول کوباندن سرش به سقف کمد شد. دابی شانه ای بالا انداخت و در حالی که زیر وزن تبر تلو تلو می خورد از رختکن بیرون دوید. با رفتن او بقیه ی اعضای تیم وضعیت را سفید دیدند؛ از مخفیگاه های شان بیرون آمده و در حالی که سعی می کردند خونسردیشان را بدست آورند وارد زمین ورزشگاه شدند.


دانگ بعد از معرفی اعضای خرس های تنبل تیم دوم را فراخواند.

- تیم دوم این بازی، ترنسیلوانیا!

اعضای تیم ترنسیلوانیا در چادر از مد افتاده و نیمه ویرانی که با ته مانده ی بودجه ی شان جور کرده بودند، دور هم جمع شده بودند. لودو آماده بود تا برای تیمش سخنرانی کند.

- باورم نمی شه همچین تیمی به مرحله ی نهایی رسیده. آشا، جلوی من دستتو از تو دماغت در بیار! می خوام به من توجه کنید. تنها کاری که باید بکنید اینه که بهشون رحم نکنید. تا آخرین دونه شونو ریزریز کنید.

لودو جارویش را بالا گرفت و ادامه داد: حالا، یاران من! حمله!

لودو برای دیدن عکس العمل دیگران صبر نکرد، روی پایش چرخی زد و با چند قدم بی صدا از رختکن خارج شد. ثانیه ای بعد، بازیکنان او را دیدند که با جیغ گوش خراشی وارد چادر شد و خود را داخل کمد تنگ و تاریک جارو ها انداخت.

- نــــــــــــــــــــــــــور! نـــــور! من از نور متنـــــــفرم!

دافنه از میان سرفه های خش دارش گفت: چقدر شبیه آماندا ... اشلا ... آماندا کوش؟

سر گراوپ از در چادر نمایان شد.

- آماندا گفت میره رختکن جادوگرای خرسای تنبل.

گلرت با عصبانیت گفت: اگه کاپیتان به جای شرط بندی با بودجه ی تیم به وضعیت رختکن می رسید الان لازم نبود اعضای تیممون تو رختکن دیگران ... اگه اخلاق لودو مثل آماندا شده باشه، پس آماندا الان ...

- اعضای تیم ترنسیلوانیا همین حالا بیاین بیرون! کروشیو بروکل هرست، مدافع تیم! دیر کردی! کروشیو دابی، دستور می دیم خودتو کنترل کنی!

بازیکنان با شنیدن صدای خشمگین دانگ از جا پریدند. بدون حرف دیگری یقه ی لودو را گرفته و از رختکن بیرون رفتند تا با کروشیویی از جانب دانگ به تماشاچیان معرفی شوند.

دانگ بالاخره خونسردیش را بدست آورد و آماده ی شروع بازی شد.

- از این توپا کدومو اول باید بندازیم بالا؟

تماشاچیان که از تعلل بی مورد ماندانگاس خسته شده بودند به سوت ممتد و هو کردن روی آوردند!

- خب چیه؟‌ همه می دونن ما چقدر از کوییدیچ متنفریم. ولی مجبوریم، چون ... یا سالازار! ولدمورت، تو اونجا چی کار می کنی؟

نگاه همه ی تماشاچیان و بازیکنان به مسیر نگاه ماندانگاس جلب شد. بزرگترین و مخوف ترین جادوگر سیاه، لرد ولدمورت، با کیسه ای در دست در کنار جایگاه جام مسابقه ایستاده بود. در حالی که با دستپاچگی کیسه را در ردایش می چپاند گفت: اصلا اینطوری نیست که بیام جام این مسابقه رو وردارم واسه خودم ... فقط اومدم مرگخوارامو تشویق کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1393/6/15 23:22:18
پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: شنبه 15 شهریور 1393 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا Vs. خرس های تنبل

پست دوم


فلش بک - کازینوی دو دونه لودر

- جنتلمنز! امروز روز شانس منه. کی میخواد ببازه؟
لودو این جمله رو در حالی گفت که شاد و خندان وارد کازینو شد.
بعد از برکناری مورفین کانت از وزارت و توطئه علیه ماندانگس فلچر، تقریبا تمام جاه و مقام های موجود در دنیای جادوگری به او اعطا شده بود. البته که حق داشت بگوید آن روز روز شانسش بود.
لودو پا به کازینوی نورانی و پر زرق و برق گذاشت. صدای قهقه ها و به هم خورد جام ها و جیرینگ جیرینگ ژتون ها ، لود را برای بازی بیشتر تحریک می کرد.جمعیت را کنار زد و یک راست مسیر میز پوکر را پیش گرفت.
با رسید به میز، با صحنه ای رو به رو شد که به سختی توانست آن را هضم کند.
- چــــی؟ کی اینو راه داده اینجا؟
پیرمردی با دماغی افتاده، لباس هایی مندس و ژولده و عینکی ته استکانی در چشم، روی صندلی نشسته بود و چند پریزاد اطارفش را گرفته بودند. پیرمردی با لحنی خشن به یکی ا پریاد های که پیراهن برا قرمزی تن داشت، گفت:
- تو لیلایی؟ هـــــــان؟ بزنم دهنــــت؟ این چه لباسیـــه تنت کردی؟تصویر تغییر اندازه داده شده

با این حرف پیرمرد همه ی پریزاد ها غش غش خندیدند و باز از سر و کولش آویزان شدند.
ژتون های رنگارنگ که مثل برج جلوی پیرمرد که پنجعلی نام داشت چیده شده بود، اما لودو مطمئن بود که به هبچ وجه نمی تواند به آن پیرمرد خرفت ببازد.

3 ساعت بعد

گراوپ، نگهبان بار، لودو را که تنها یک زیر شلواری و رکابی از تمام لباس هایش برایش مانده بود، با یک لگد به بیرون از کازینو پرت کرد پشت گراوپ، پنجعلی با خنده ای که اعصاب لودو را خورد می ککرد گفت:
- کاشکی میذاشتن بذنم دهنـــــت! تصویر تغییر اندازه داده شده

لودوی از زمین برخاست و خاک را از روی خودش تکاند.شاید امروز روز شانسش نبود. تمام بودجه ی تیم ترنسیلوانیا را سر میز باخته بود.

پایان فلش بک



مانند هر روز عادی دیگر خورشید از شرق طلوع کرده و مقصد غرب رادر پیش گرفته بود. مانند روزهای دیگر صدای پرنده ها از دور دوست به گوش می رسید، گربه ها بالای درخت روی شاخه ها در کمین همان پرنده ها نشسته بودند، صدای شیهه از اتاق تسترال ها به گوش می رسید و گل های گلخانه ی ریدل مجبور بودند در تاریکی به عمل فتوسنتز بپردازند؛ اهالی خانه ی ریدل از نور بیزار بودند.
مثل هر روز عادی دیگری، سر و صدا در خانه ی ریدل اوج گرفته اما رفتار اهالی خانه متفاوت تر از روزهای دیگر بود؛ دابی با دستان کوچکش تبر بزرگ و سنگینی را روی زمین می کشید و به دنبال الادورا فریاد میزد:
- چه طور جرات می کنی از دست جن خونگیت فرار کنی؟ از این به بعد می خوام یه کلکسیون از سر جادوگران و ساحره ها درست کنم. اولین سر هم سر توئه. فرار نکن، بیا اینجا!

الادورا ملحفه ی زردی دور خودش پیچیده و از دست دابی به بالای کمدی پناه برده بود. با تردید گفت:
- الادورا یک ساحره ی آزاد بود. هیچ جن خونگی حق نداشت به الادورا زور گفت.

در گوشه ای دیگر، دافنه ساکت گوشه ای نشسته بود و از دهانش دود خارج میشد؛ با این تفاوت که مثل همیشه دود، دی اکسید کربنِ حاصل از تنفسش نبود؛ بلکه با شاخ و برگ هایش یک نخ سیگار را جلوی لبش نگه داشته بود و از آن کام می گرفت.

وزارتخانه - اتاق وزیر


آماندا در اتاقی که تنها تعداد اندکی پرتوی نور، از بین الوار چوبی دیوار آن را روشن کرده بود، قدم می زد و هر از گاهی منوی مدیریت شبیه سازی شده ای را که در دست داشت به رخ اشخاص حاضر در اتاق می کشید. هری پاتر هر از گاهی جمع را با چند دشنام از قبیل " گندزاده های کثیف" و یا " خائنین به اصل و نسب" صمیمی تر می کرد. ویروس به تمام بازیکن ها منتقل شده بود!

گلرت صاف ایستاده بود و سرش را با غرور بالا گرفته بود. با نگاهی متکبرانه گفت:
- همتون یک مشت بی مصرف بی عرضه هستین. به جای علاف نشستن فکر کنین که چه جوری باید بودجه ی تیم که توسط آقای وزیر مدیر ناظر قمار باز حیف و میل شده سر جاش بذاریم.

دافنه با بی حوصلگی پاسخ داد:
- شی میگی پیری؟ اژ شبح داری حرف می ژنی خب لامشب شرم رفت! حیف که الآن کلاهم دشتم نیشت وگرنه پرتت می کرد در اعماق شبزاشلیترین که همه اژ دم دوشتت دارن.

آشای آفتاب پرست تکانی به خودش داد. اتفاق خاصی رخ نداد. شروع کرد به راه رفتن، باز هیچ چیزی نشد. در حالی که پاهایش را زمین می کوبید شروع کرد به فریاد زدن:
- سیــــــــو! چرا پاهام صدا نداره؟ چرا راه میرم زمین نمی لرزه؟ سیو! من داداشم سیوروس رو می خوام!

در همین زمان گراوپ با یک پرش جهت شکار مگسی در هوا، موجب ریختن سقف طبقه ی پایینی و در نتیجه تخریب کف اتاق شد.
همه ی بازیکنان بعد از فرود در اتاق پایینی روی میزی بزرگ افتادند - به جز گراوپ که طبقه ی پایینی را هم تخریب کرده و از بالا تا پایین ساختمان را طی می کرد - میز جلسه ی آموزش برنامه ریزی و استراتژی مبارزه با بد حجابی و گشت آرشاد!

لودو چشمش به دستبندی که با خز های صورتی پوشیده شده بود، شلاق و دیگر وسایلی که از نام بردن آن ها معذوریم افتاد. در کمال تاسف هیچ عکس العملی از خود نشان نداد جز اینکه بعد از تکاندن گرد و خاک از روی کت و شلوارش به گردن یکی از جادوگرانی که در جلسه بود چسبید.

رختکن استادیوم المپیک – 11 شهریور یکم قبل تر از ساعت 00:01


- با نام و یاد خودمان، می گوییم که اصلا خوش نیومدین. وظیفتون بود بیاین. حالا که اومدین دستور میدیم ساکت باشین. به بازیکن های تیم های خرس های تنبل و ترنسیلوانیا هم دستور میدیم از رختکنشون بیان بیرون و وارد زمین بازی بشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آشا در 1393/6/16 0:05:44
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: استادیوم المپیک
ارسال شده در: شنبه 15 شهریور 1393 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا Vs. خرس های تنبل

پست اول


سیاهی شب دهکده را فرا گرفته بود و قرص کامل ماه به تنهایی درست وسط آسمان خودنمایی میکرد. صدایی خفه، مابین زوزه و ناله به گوش میرسید، از خانه ای که همیشه منشا اتفاقات عجیب و غالبا شوم برای سایر اهالی بود؛ خانه گانت ها!

مورفین گانت گوشه ای از خانه در مقابل عظمت خدای خویش با خضوع به سجده افتاده بود و زیر لب نجوا میکرد ...

- آخـــــــــــــ ... مردم اژ درد ... وایـــــــــــــ ... نامردا یادشون رفته چقد اژ بودژه وژارت مفبری کردن ... امون اژ رفیق نامرد ... امون اژ شاقی دندون گرد ... امون اژ خماری!

صدای پاقّی توجه مورفین را جلب کرد، سر از سجده برداشت و در مقابلش مردی تنومند با لباس فرم وزارتخانه را دید، شنل خاکستری رنگ با کلاهی که روی صورت را نیز میپوشاند و لوگوی وزارتخانه نیز سمت چپ سینه اش دوخته شده بود.

- اشمال دشمالی! تو اینژا شیکار میکنی؟ این لباش چیه تنت؟ نکنه من هنوژ وژیرم؟ ینی همه اینا توهم بود؟ فاژ بد؟ جنش ناژور بم انداختی؟ اینژا دفترمه؟

- جمع کن خودتو داوش چرا نامربوط میگی! وزارتت تعطیل شده ولی هنوز همه سیستمامونو از کار ننداختن؛ سیستم دلیوری هنوز کار میکنه. هر کی کلمه ممنوعه رو که بگه حاجیت سه سوته بالاسرشه!

- آخ آخ آخ آخ یادش بخیر ... در دولت آژادی و پرواژ هیچکش خمار نمیموند، تا کشی لفژ خماریو به ژبون میاورد برادران ژحمت کش واحد توژیع خودشونو میرشوندن. دمت گرم داداش بشاژ منو که بد خرابیم ...

- بسازمت؟ هه! بی مایه فطیره!

- به ژون ژدّم به شر بی موی داییم قَشَم ندارم ... یه ناتم واشم نمونده!

- فک کردی با تسترال طرفی مفنگی؟ همتون لنگه همین! داری تو لیگ برتر توپ میزنی اونخ دم از نداری میزنی؟ کوییدیچیستا همشون گالیونرن داوش مارو سیاه نکن! لابد محتاج نون شبتم هستی با دستمزدای میلیاردی کوییدیچ!

کوییدیچ! فکری به ضلع جنوب شرقی سر مورفین که هنوز کرم نگذاشته بود رسید، باید هر چه سریعتر پول را جور میکرد.

___________________


- ببین داش همشاده! الان بگمن به من پیشنهاد داده شَد گالیون بگیرم بازیو بباژم تا اونا قهرمان شن، شوما یه رقم بالاتر بده ما پوژ بگمنو بژنیم و تیمتون قهرمان شه ... ناموشا غیرمنطقی میگم؟ نه بد میگم؟ بد میگم بزن تو گوشم!

مورفین برای بار آخر جمله اش را تمرین کرد و سپس درب خانه همساده را کوبید.

- بلند بگو لا اله الا الله! تصویر تغییر اندازه داده شده

- لا اله الا الله! تصویر تغییر اندازه داده شده

- به عزت و شرف لا اله الا الله! تصویر تغییر اندازه داده شده

در خانه همساده باز شد و جماعت همسایه های همساده در حالی که بدن او و دو برادرش را روی دوششان حمل میکردند از خانه خارج شدند.

- اینجا چه خبره؟ چی شده آقای مجری؟

- والا سه شبه این بنده های خدا افتادن مردن ... شانس آوردیم جسدشون تجزیه نشده تا حالا!

با شنیدن این حرف مورفین ناامید شده و در جا آپارات کرد.

- آاااااا کاکوا بسه دیگه! الان جدی جدی میکننمون تو قبرو له له میشما!

- کاکو پاشو ... همساده شرطو رو باخت!

- چی شد؟ حرف زد؟ همساده پاشو کار خودته!

فلش بک - سه شب پیش


- همساده پاشو ای چراغو رو خاموش کن بخوابیم کاکو!

- کاکو من خسته ی خسته م خودت پاشو!

- کی حالشو داره کاکو ... اصن هرکی اول از همه حرفی زد پا میشه چراغو رو خاموش میکنه ...

پایان فلش بک


مورفین مقابل درب خانه گانت ها ظاهر شد. با دیدن چراغ روشن خانه خودش را جمع کرد و آرام رفت داخل تا سرک بکشد و مزاحمین را شناسایی کند.

- هی مورف! کجایی داوش؟ بیا دسّم به دومنت حاجی بازی در نیار! دِ بیا دیگه لامصّب ... خودم پیدات کنم از وسط نصفت میکنم مفنگی!

- مورفـــــیـــــــــن! مثل این که واقعا نیست. مگر این که دستم بهش نرسه ... میدم زاغی چشمای گود افتادشو از کاسه در بیاره!

دیوید کراکر نمکی کراکر، نمکی ریخت و گفت:

- اگه چشماش افتاده تو گود پس چطوری از کاسه درش بیاره؟ هارت هارت هارت هارت!

که البته شوخی بسیار بی نمکی بود! اصولا تمام نگو نپرس ها و کارکنان سازمان اسرار آدم های خشک و بی روح و جدی هستند و اگر شوخی کنند این چنین یخ در میاید! در عوض گشتن و پیدا کردن خوراکشان است؛ دیوید که دید کسی به شوخی اش نمیخندد تصمیم گرفت به دنبال مورفین بگردد و با یک تکان کوچک به چوبدستی اش محل اختفای او در راهروی ورودی را کشف کرد.

- پیداش کردم، اونجاست!

و همه ی بازیکنان به آن جا ریختند! مورفین که با شنیدن حرف های آیلین وحشت کرده بود گفت:

- با من کاری نداشته باشید ژون عژیژتون ... من که مورفین نیشتم اشن من کلاه گروهبندیم ... میو میو!

البته مورفین به هیچ وجه کندذهن نبود! شما هم اگر یک ورق LSD مصرف کرده بودید میفهمیدید که کلاه های گروهبندی همه میو میو میکنند نه بع بع.

- کاری نداشته باشید چیه! یک ساعته دنبالتیم ببینیم یه وقت تو هم مبتلا نشده ...

آیلین نتوانست جمله اش را به پایان برساند. ناگهان غش کرد و افتاد کف زمین، شروع کرد به کف کردن ... همه ی نگاه ها به چوبدستی او دوخته شد که از سرش جرقه هایی به اطراف پرتاب میشد، لحظه ای بعد با قطع شدن جرقه ها نگاه ها به چهره ی او برگشت و این بار به جای آیلین پرنس، سیوروس اسنیپ خوابیده بود روی زمین!

- خررررر ... تو چشمام نگاه کن ... بیا جلو ... پاتر ...

دیوید جلو رفت و خاطراتی که پخش شده بود کف زمین را جمع کرد توی یک لوله آزمایش.

- جل الخالق! لامصّبا یکیتون بگه اینجا چه خبره!

- تاثیر برعکس مرگ! سیوروس از لحظه مرگش متولد شد و از این به بعد روز به روز جوونتر میشه ... میشه گفت مورد عجیب سیوروس اسنیپ!

کسی متوجه نشد دیوید چه میگوید بنابراین ترجیح دادن موضوع را منحرف کنند.

- هی! اون خاطرات چیه؟

دیوید ترجیح داد این بار پاسخی ندهد و در عوض فورا یک قدح اندیشه جیبی - که هر نگو و نپرسی باید یک دانه اش را داشته باشد - از جیبش خارج کرد و خاطره را در آن ریخت. همه ی اعضای تیم به جز سیوروس که به شخصی نامرئی التماس میکرد "خواهش میکنم سرورم ..." پریدند داخل قدح.

___________________


اسنیپ و گریندل والد برای عیادت از یار غارشان یعنی دامبلدور که مدتی بود در بستر بیماری به سر میبرد، آمده و در اتاقی از خانه شماره 12 گریمولد، بر بالین او نشسته بودند و با شوخی های بانمکشان سعی میکردند به او روحیه بدهند.

- هی آلبوس! تو چرا نمیمیری لامصب؟ نکنه مث تام جانپیچ داری؟

- نه سیو! این گلی میدونه قضیه چیه، جوون که بودیم یه بار رفته بودیم پیش نیکول، منم که میدونی چقد شوخ طبعم، چنتا ازون شوخیای بامزه ی اول سالمو پیشش رو کردم اونم لابلای قهقهه زدناش گفت "مرلین نکشتت آلبوس!" دعای گیرا از صفات بارز اون خدابیامرز بود!

- یادمه ... به خاطر دعای اون مرلین بیامرزم که شده باس جلوی این بیماریتو بگیریم آل! حالا هم که جمع بی ریاس ...

- نه گلرت! مشکل من اونی نیست که تو فکر میکنی، این یه ویروس خیلی خاصه!

- هیچی نگو آل! بیا شروع کنیم سیو.

____________________


خرس های تنبل از خاطره اسنیپ به بیرون پرتاب شدند.

- پس منشا این قضیه دامبلدوره ... گلرت به بازیکناشون منتقل کرده!

- هی بچه ها ... سیوروسم اونجا بوده ها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/6/15 21:57:17
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده