جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

186 کاربر(ها) آنلاین هستند (176 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
184 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1394 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ورونیکا پس از اتمام کارش با هیجان دو چشمی‌ که از حدقه در آمده بودند را بالا می‌گیرد تا تمام مرگخواران از دیدن آن صحنه‌ی زیبا فول آو انرژی شوند. ورونیکا بعد از اطمینان از پر شدن مخزنِ شادیِ مرگخواران، تریلانی را از بند رها می‌کند. سپس به سراغ سر نیمه‌کاره‌ی دامبلدور می‌رود و با چسب دوقلو(!) مشغول چسباندن چشم می‌شود.

تریلانی که هنوز داغ بود و نمی‌فهمید چه بلایی بر سرش آمده است، به چوب‌لباسی‌ای که با قصد خاص نویسنده در آنجا قرار داشت برخورد می‌کند. او همانند یک مرگخوار آماده یکی از چوب‌های چوب‌لباسی را می‌کند و بعنوان عصا برای خروج از اتاق از آن بهره می‌برد.

مرگخواران با نگاه‌هایی آمیخته از تعجب، شگفتی و افتخار، تریلانی را تا لحظه‌ی خروج از اتاق بدرقه می‌کنند.

- دمش گرم عجب روحیه‌ای!

برخلاف مرگخواران، نگاه ورونیکا روی چوب‌لباسی ثابت مانده بود. یکی از چوب‌های چوب‌لباسی به حالت جالبی بالا آمده بود و در نهایت پنج تکه چوب از آن بیرون زده بود. درست است که ورونیکا ترجیح می‌داد از موجودات زنده و بخصوص انسان‌ها برای سرهم کردن دامبلدور استفاده کند، اما به هر حال بیمارش دامبلدور نام داشت و شاید استفاده از اشیا او را جالب‌تر هم می‌کرد. چه کسی می‌گوید که این چوب‌لباسیِ شبیهِ دست نمی‌تواند گزینه‌ی مناسبی برای یکی از دست‌های از دست رفته‌ی دامبلدور باشد؟ (کلمه‌آرایی در دست. )

ورونیکا از جلوی مرگخوارانی که هنوز در کف تریلانی مانده بودند عبور می‌کند و خودش را به چوب‌لباسی می‌رساند. حیف بود که تیغ اره‌اش را برای بریدن چوب کُند کُنَد، اما در این لحظه وسیله‌ی مناسب‌تری در دستش نبود. بنابراین اره را در آورده و با فریاد "عاااااا" به جان چوب‌لباسی می‌افتد.

در آن طرف هکتور بدون توجه به ورونیکای سرگرم، ویبره‌زنان جلو می‌رود و کله‌ی دامبلدور را بالا می‌گیرد و به نمایش عموم می‌گذارد.
- واو ببینین چی شده!

ویبره‌های هکتور با برگشت ورونیکا پایان می‌یابد. با چشمانی گرد شده سر را سرجایش برمی‌گرداند و به ورونیکا زل می‌زند.
- داری چی کار می‌کنی؟ این چوبه چیه دیگه؟
- کوری؟ خب دارم دست دامبلدورو به ستون فقراتش وصل می‌کنم.
- دست؟ دست از این بهتر نبود؟

ورونیکا تهدید کنان ساطوری را از روی میز می‌قاپد و به آرامی بر روی دست بانز که آخرین جمله را بر زبان رانده بود حرکت می‌دهد.
- نمی‌دونم... شاید دستای تو پیشنهاد بهتری باشن!

بانز به سختی آب دهانش را قورت می‌دهد و با اشاره‌ی سر "نه نه" می‌کند. پس از کنار رفتن ساطور ورونیکا از روی دستش نفس راحتی می‌کشد و به ستون فقرات پوسیده و تکه‌‌تکه‌شده‌ای زل می‌زند که بدین سریعی صاحب یک دست شده بود! ایناهاش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1394 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1394 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- هکتور!
- چی؟ آخه چرا من؟ اصن چرا خودت نه! چشمای مورگانا!
- آخه کی تا حالا یه پیغمبره کور دیده؟ اصن این چشم های فوق العاده زیبای من در صورت دامبلدور، یک وصله ناجوره!

ملت:

هکتور و مورگانا می خواستند به این بحث ادامه دهند اما تقدیر چیز دیگری می خواست. چرا که صدای قیژ قیژ در، حضور یک نفر را اعلام کرده بود.

- من می بینم! من دعواهای عظیمی می بینم. خون! من خون می بینم که همه جا را پر کرده! من می بینم که روی خون سر می خوریم!

ملت:
- من میــــــبیـــــــنم!
- خب مگه قرار بود نبینی سیبل؟
- نه سوروس! من درد و رنج عظیم می بینم! دنیا غرق در سیاهی است. من می بینم!

مورگانا در حالیکه ساتین را از سر راه او برمی داشت گفت:
- بهتره جلوی پات رو هم ببینی سیبل! وگرنه کاری میکنم اصلا نبینی.
- خودشــــــــــه!

روونا در حالیکه از فریاد ورونیکا کمی ترسیده و عقب عقب می رفت،قبل از اینکه در پاتیل هکتور بیافتد گفت:
- چی خودشه؟

ورنیکا اصلا متوجه اطرافش نبود.
- چشم های سیبل رو می گیریم. مگه نه اینکه اون، همیشه همه رو در درد و رنج می بینه؟ بذاریم اینبار دامبلدور پیشگویی کنه!

و با لحن یک فرمانده ارتش دستور داد
- بگیرینش!

متاسفانه سیبل تریلانی، درگیرتر از آن بود که بفهمد باید بگریزد و چشم هایش را نجات دهد. او حتی وقتی زیر تیغ جراحی دکتر سلاخی، چشم چپش را از دست می داد هم، فریاد " من می بینم" سر داده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1394 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار به دنبال آخرین سوال ورونیکا، هر یک به دنبال محو شدن، مخفی شدن یا کوچک شدن بودند. حتی در بعضی موارد دیده شد که مرگخوارانی برای رهایی از چاقو و قمه های ورونیکا ادای سوسک، چوب لباسی یا درخت را در آوردند.

بلاخره پس از ثانیه هایی که بسیار کش دار به نظر میرسید، ورونیکا که صبرش سر آمده بود، هوای دکتر سلاخی بودن برش داشت و داد و بیداد کرد:
- یا نظر میدید یا همتون رو به اجزای سازنده تقسیم میکنم بعد از بینش انتخاب میکنم!

مرگخوار ها که اوضاع را مناسب نمیدیدند از حالت سوسک و درخت و سایر موراد خارج شدند و شروع به دادن پیشنهاد کردند.
- ناخن های مورگانا!
- سیبیل رودولف!
- دم آشا!
- موهای اسنیپ!
برای مرگخوار آخر بلیتی یک طرفه به مقصد جزایر بالاک صادر گردیده و تاکنون از وی خبری در دست نیست.

همچنان که همه در تفکر بودند مرگخواری تازه وارد که هنوز جوهر علامت شومش خشک نشده بود، ویبره زنان با حسی خود خفن پندارانه وسط پرید و گفت:
- دماغ ارباب!
جماعت مرگخوار با شنیدن این جمله همگی به سمت فرد مذکور چرخیدند و با نگاه هایی قفل به او خیره شدند. فرد که زیر این همه توجه در حال انفجار از شدت ذوق بود گفت:
- پیشنهادم خیلی خوب بود؟ میدونم، میدونم... میتونیم همین الان شروع...
پیش از اینکه نام برده بتواند فرصتی برای ادامه صحبت داشته باشد، هر یک از مرگخواران طلسمی سبز روانه او ساخت که پس از برخورد همه طلسم ها به او جز کپه ای خاکستری اثری از وی نماند.

در کسری از ثانیه پس از این اتفاق، به خواست نویسنده و بی هیچ دلیل منطقی در باز شد و شکم یک فرد جلوتر از خودش وارد اتاق شد.
- یکی بهم گفت اینجا یه شرط بندی برقراره! خب کو اون که پایه است؟ :sharti:

ورونیکا با رضایت به شخص پیش رویش خیره شد و با خنده ای شیطانی از او استقبال کرد:
- آره لودو بهت درست گفتن. بچه ها فکر کنم نفر بعدی رو پیدا کردم! خودِ خودشه!

پیش از آنکه لودو فرصت تجزیه و تحلیل جمله ی ورونیکا و فضای اتاق را داشته باشد، ملت مرگخوار بر سرش ریختند و دقایقی بعد لودویی دست و پا بسته روی تخت ورونیکا بود!

هکتور که این همه خون و خونریزی و بیرون کشیده شدن دل و روده هیچ تاثیری روی ویبره زدنش نداشت جلو رفت و گفت:
- حالا چی کارش میخوای بکنی ورونیکا؟
- شکمشو با گیوتین میزنیم میدوزیم به پشمک!

لودو که ابهتش را در خطر میدید داد و بیداد کنان تقلا میکرد از دست این ملت خونخوار رهایی یابد.
- با شکم من چی کار دارید؟ من حاضرم همه معجون های هکتور رو بخورم ولی این بلا سرم نیاد!

ورونیکا بی توجه به همه این حرف ها به مرگخوار ها اشاره کرد تا شکم لودو را زیر گیوتین گوشه اتاق بگذارند. آرسینوس و هکتور دست های لودو را گرفتند و شکم او را در محل گردن زنی گیوتین قرار دادند.
- با شماره سه دکمه رو میزنم! یک... دو... سه!

خـــــــــــــرچ

با شنیده شدن صدایی شبیه قاچ شدن یک هندوانه بسیار شیرین و به هوا رفتن داد و هوار لودو، یک عدد شکم بزرگ که بسیار تمیز بریده شده بود روی زمین افتاد. ورونیکا با اشتیاقی خاص شکم را برداشت و آن را به بدن دامبلدور دوخت.

سپس در حالی که مشتاقانه به شاهکارش خیره بود، گفت:
- من فکر میکنم باید براش دنبال یه جفت چشم باشیم. کی رو پیشنهاد میکنید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1394/5/22 14:17:35
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1394 11:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- نفر بعد؟!

ملت مرگخوار همگی شروع کردند به سوت زدن و آرام آرام عقب رفتن...

- چیه؟! چرا از وظیفه شونه خالی میکنید؟ اره ـتون میکنم! عااااااااا!

ملت مرگخوار که همچنان عقب میرفتند:

- یکی به من بگه اینجا چه خبریه؟
- شما کی هستی پدر جان؟!
- من جد اربابت هستم بیتربیت. الان هم نمیدونم کجا هستم!
- سالازار اسلیترین کبیر؟! شما چطوری اینجا هستید؟!

ملت با تعجب به سالازار کبیر که از جزایر بالاک به سویشان بازگشته بود نگاه کردند و بالاخره ورونیکا شروع به صحبت کرد.
- اممم... بعد شما از کجا اومدید اینجا؟!
- ما داشتیم تو جزایر بالاک آفتاب میگرفتیم، یکهو غیب شدیم و وسط این ناکجا آباد ظاهر شدیم.حالا یکیتون بگه ما کجاییم تا به پنجاه روش باستانی سالازار نزدیم نصفش کنیم! ... کیه؟! کیه؟! کیه؟!

ورونیکا نیشخندی زد و شروع کرد به تیز کردن اره خود با استخوان های ایوان و در همان حال نگاهی به جمع مرگخواران انداخت و لبخندی شیطانی به آنها زد... سیوروس و آرسینوس که از کار خود که بازگرداندن سالازار از جزایر بالاک بود، بسیار خوشحال و راضی بودند چشمکی به ورونیکا زدند که البته ورونیکا با همان لبخند شیطانی کوچکترین توجهی به آنها نکرد و آن دو را کلهم ضایع و سرخورده کرد!
- خب... یک دقیقه میشه بیاید اینجا پدر جان؟

سالازار کبیر که ردای بسیار زیبا و گران قیمتی بر تن داشت، کمر خود را صاف کرد و صدای تق بسیار بلندی از خود بیرون داد، سپس با قدم هایی بسیار آهسته به سمت ورونیکا حرکت کرد.

- هوم... نظرم در مورد مغزش عوض شد... ستون فقرات و دنده هاش رو برمیدارم! یوهاهاهاها!
- چی گفتی دختریّم؟
- هیچی پدر جان... شما همینجا وایسا یک لحظه!

سالازار ایستاد و شروع کرد به کش و قوس دادن بدنش و در نتیجه صدای تلق و تولوق استخوان های فرسوده اش به گوش همگان رسید.

- هوی... دست کج! پاشو اون شش هارو بیار اینجا... میخوام همزمان با دنده ها و ستون فقرات سالازار بندازمشون تو سینه این پشمک!

ریگولوس با تنبلی از جا بلند شد و نای مورفین را از دور گردنش باز کرد و همراه با شش ها به روی میز انداخت.

ورونیکا با همان لبخند شیطانی یک عدد چاقو از درون جعبه برداشت و شروع کرد به پاره کردن شکم دامبلدور. سپس به آرامی به طرف سالازار رفت.
- میشه برگردید و پشتتون رو به من بکنید؟
- بله دختریم!

به محض اینکه سالازار سرش را برگرداند ورونیکا با دسته چاقو محکم بر فرق سرش کوبید و سپس با همان چاقو که شکم دامبلدور را پاره کرده بود شروع کرد به پاره کردن شکم سالازار و دنده ها و ستون فقرات پوسیده وی را خارج ساخت.

ورونیکا که لبخندی بسیار وحشتناک و بیرحمانه بر لب داشت با دنده ها و ستون فقرات سالازار به مقابل میز تشریح برگشت و ابتدا ستون فقرات و سپس دنده ها را داخل شکم دامبلدور انداخت.
- زکی... حالا شش ها رو چطوری جا بندازم؟!

همچنان که ورونیکا مشغول تفکر بود مرگخواران در حال تفکر بر این بودند که لقب "دکتر سلاخی" کاملا شایسته وی است!

- آهان! گرفتم! این که همینطوری شش هاش جمع شده، سیاه شده و داغون شده... یکم هم من جمع ترشون میکنم و میندازمشون تو شکم این پشمک!

همچنان که مرگخواران فکر میکردند ورونیکا در حال شوخی کردن است، ورونیکا شش های سیاه و داغان مورفین را برداشت، کمی آنها را جمع و جور کرد و سپس آنهارا به داخل سینه دامبلدور انداخت، پس از آن شروع کرد به دوختن نای و مجرای تنفسی دامبلدور.
- آهان... یکیتون هم جسد سالازار و مورفین رو از اینجا ببره! نفر بعدی کیه حالا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/5/22 12:34:36
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/5/22 12:37:16
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1394 02:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین به ورونیکا خیره شد، و با چشمان خمار زمزمه کرد:
_دیه...؟! من کشی رو نگشتم...
_ریه پدرجان... ام... مجرای تنفسی...
_بچهای مدرسه ی آلپ؟!
_خدایا این منو دیوانه کرد...
_ژرافه؟
_

همان موقع در تقریبا با لگد باز شد و هکتور ویبره زنان در حالیکه بلاتریکس را قبل از خودش به داخل هل داده بود داخل پرید... صورتش پر از جای چک و لغد های بلاتریکس شده بود و جای دندان روی بینی اش سرخ شده بود.

ورونیکا برای لحظه ای به بلاتریکس و لحظه ای دیگر به مورفین خیره شد... زمانش رسیده بود که دو ماموریت جداگانه را بطور موازی فرماندهی کند.
_هکتور! تا ده دقیقه دیگه ریش ها-یعنی مو ها! روی این میز باشه! و تو آرسینوس... مورفین رو بیار اینجا!

آرسینوس با حیرت به گوشه ی خالی اتاق خیره شد.
_کدوم مورفین؟!

در کسری از ثانیه ملت مرگخوار روی سر مورفین ریختند که تازه اصل مطلب را متوجه شده و در حال فرار بود. در همان حال که آرسینوس و ریگولوس مورفین را با بدبختی روی میز خوابانده بودند و ورونیکا سرگرم سوراخ کردن ریه های او با مداد رنگی بنفش بود، ناگهان فریاد بلاتریکس به آسمان رفت.
_دست به موهام بزنی دستتو قلم میکنماااا!

بلاتریکس این را گفت و بلافاصله به سمت هکتور که ماشین ریش تراش را دستش گرفته بود تا موهای او را بتراشد هجوم برد. و البته به لطف جاخالی ماهرانه ی هکتور، بلاتریکس درست توی صورت ریگولوس فرود آمد.

در طرف دیگر ورونیکا ریه های مورفین را بالا نگه داشته بود و در حالیکه با پا بدنش را نگه داشته بود با دست دیگر سرگرم بیرون کشیدن نای اش بود.

ریگولوس سعی کرد مثل هکتور جاخالی بدهد اما تنها چیزی که نصیبش شد ضربه محکم پیشانی بلاتریکس درست وسط بینی اش بود. بلاتریکس گردن ریگولوس را گرفت و با خشم به او چشم غره رفت.
_میخوای موهای منو بدزدی؟
_هک...
_چطور جرئت میکنی؟!
_هکت...ور... دارم خفه... می...

در همین حال کارگردان که دیالوگ هایش را دزدیده و چای اش را خورده بودند و فقط همین را کم داشت دستش به اشتباه روی دکمه اسلوموشن خورد و هکتور در حالیکه در ثانیه اندازه ی دو سانتی متر حرکت میکرد، ماشین ریش تراش را آهسته آهسته بالا و بالا تر آورد... ماشین با حرکت ظریفی از دست هکتور جدا شد و به سمت ریگولوس پرتاب شد. ریگولوس که سرعتش بدلیل خستگی ناشی از استراحت کردن حتی از دو سانت در ثانیه هم کمتر بود، آن را توی هوا قاپ زد... و درست زمانی که کارگردان خوابش برد و سرش روی میز افتاد و درست به دکمه ی صحنه آهسته برخورد کرد و موقعیت از اسلوموشن خارج شد، درست همراه با فریاد های مورفین و خنده های شیطانی ورونیکا، ریگولوس با یک حرکت درست وسط موهای بلاتریکس را تراشید و وسط سرش جاده چالوس درست شد.

بلاتریکس به ریگولوس خیره شد... نگاهش به سمت دست ریگولوس که موهای او را در دست گرفته بود پایین لغزید... دستش را بالا آورد که به خفه کردن ریگولوس ادامه دهد و ناگهان غش کرد و با صدایی درست مثل صدای آبشار های دوغ آبعلی کنار جاده چالوس روی زمین افتاد.

تمام اتاق ساکت و بی حرکت به ریگولوس خیره شده بودند که یک طره ی مو در دست داشت، که بنظر میرسید کافی باشد. سرانجام ورونیکا جلو آمد و در حالیکه مشخص بود از یک بی مغز انتظار چنین نبردی را ندارد، نای مورفین را آهسته دور گردن ریگولوس انداخت و در حالیکه طره ی مو را از او میگرفت شش ها را بدستش داد.

سپس با ذوق و شوقی غیر قابل پیش بینی به سمت نقاب و گوش به هم دوخته شده رفت و خیلی سریع ریش ها را به آن چسب زد. سپس با شادی به اثر هنری اش زل زد، و با سلیقه به آن پاپیون زد. سپس با ذوق فریاد کشید:
_نفر بعد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1394/5/22 5:21:42
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1394 02:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تعدادی از مرگخواران برای یافتن بلاتریکس اتاق جراحی را ترک می‌کنند. ورونیکا نیز می‌رود تا کار نقاب و گوش را یک‌سره کند.
- نخ!

دست ورونیکا برای چند لحظه در انتظار می‌ماند، اما نخی کف دستش قرار داده نمی‌شود. بنابراین برمی‌گردد و با تعجب به مرگخواران که نمی‌دانستند از کجا باید نخ بیابند زل می‌زند. ورونیکا منتظر نمی‌ماند. میخی را از روی میز برمی‌دارد و با بدخلقی جلو رفته و آن را درون عبای(ابا؟)(!) تراورز فرو می‌کند. سپس نخِ آویزان شده از لباسِ سوراخ‌شده را می‌گیرد و با خود می‌کشد.

تراوز غرولندکنان همراه او به جلو کشیده می‌شود تا نخ لباسش را جهت بخیه در اختیار ورونیکا قرار دهد.

- سوزن!

دیری نمی‌پاید که ورونیکا نخ را از درون سوزن رد کرده و وحشیانه مشغول دوختن گوش‌های وینکی به نقابِ آرسینوس می‌شود. وقتی کارش تمام می‌شود، با ذوق و شوق یک قدم به عقب برمی‌دارد تا دید بهتری به ساخته‌ی دستش داشته باشد. سایرین نیز با هیجان جلو می‌آیند و به شاهکاری که روی میز قرار داشت خیره می‌شوند.

- شاید لازم باشه بعدا دماغشو هم عوض کنیم!
- اگه جایگزین پیدا شد چرا که نه؟
- یا حتی ابروها!
- و چشم! چشم نداره. معجون چشم‌ساز بدم؟

ورونیکا برمی‌گردد و سرتاپای هکتور را با نگاهی دقیق برانداز می‌کند. هکتور که شدیدا بابت انتخاب شدن یکی از اعضای بدنش توسط ورونیکا وحشت کرده بود، ویبره‌زنان حرکت کرده و از در خارج می‌شود. شاید اهدای بلاتریکس به ورونیکا، او را از ناقص‌العضو شدن نجات می‌داد!

ناگهان صدای خرخری از گوشه‌ی اتاق جراحی بلند می‌شود و توجه همگان را به خود جلب می‌کند. ورونیکا که پاک مورفین را فراموش کرده بود، قهقهه‌زنان جلو می‌رود و خودش را به او که گوشه‌ای کز کرده‌بود می‌رساند. مورفینِ معتاد می‌توانست گزینه‌ی مناسبی برای اعضای داخلی بدن دامبلدور باشد!

- داییِ ارباب! شنیدم شما ریه‌های قوی‌ای دارین. می‌شه بمون قرضش بدین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1394 01:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس با حالت آلن دلونی و خفن خود از اتاق خارج شد و آرسینوس را در حال هم زدن یک معجون در یکی از راهرو های دارالمجانین دید.
- آرسینوس؟
- چیه ریگولو...!

آرسینوس نگاهش به سر ریگولوس که همچنان شکافته و خالی بود افتاد. چهره اش در زیر ماسک سبز شد و گفت:
- اممم... چیزه... سرت... سرت...
- سرم چی؟

اصولا ادب حکم میکرد که آرسینوس واضح و روشن جلوی ریگولوس نایستد و بگوید که سر وی کاملا خالی است و او بی مغز است. اما آرسینوس به حدی متعجب بود که این نکته را از قلم انداخت.
- ریگولوس... سرت... توی سرت منظورمه... چه بلایی سرت اومده؟!
- آهان... میخواستن مغزمو در بیارن بدن دست پشمک... بعد دیدن من دانشمندم و حیف میشم... ولم کردن.

آرسینوس از شدت تعجب آب دهانش را با صدای بسیار بلندی قورت داد!
- بعد همینطوری ولت کردن؟! کی اینکارو کرد اصلا؟!
- ورونیکا دیگه... منتها دید من دانشمندم و خیلی خفن و دست کجم و اینا ولم کرد.

آرسینوس که تا آن لحظه به سختی جلوی خود را گرفته بود که ناسزا ندهد، گفت:
- بابا لاصب تو که مغزت خالیه! :vay:
- زیادی بزرگه... نمیبینی... حالا هم بیا بریم اتاق جراحی... کارت دارن!

آرسینوس که همچنان میکوشید به سر ریگولوس نگاه نکند به دنبال وی به اتاق جراحی رفت.

همین که با حالت مخصوص به خودش، نفر اول وارد شد، ملت مرگخوار روی او پریدند و او را گرفتند تا یک تکه از بدنش را جدا کنند.
- عه... این که ریگول دست کجه!
- دکتر جون لطفا بدوز کله ی خالیشو... من دستم رفت تو جمجمش الان!
- ریگولوس، دستت رو از روی صورتم بردار، آرایشم خراب شد!

ملت مرگخوار رو به کراب که به فکر آرایشش بود:

پس از اینکه مرگخواران از روی زمین بلند شدند و ریگولوس را هم به گوشه ای انداختند تا بخوابد آرسینوس با آرامش و وقار مخصوص به خودش وارد شد.
- اینجا چه خبره؟ یک دقیقه رفتم معجونم رو دوباره هم بزنم!

ملت مرگخوار ریختند روی سر و کله وزیر مملکت و وی را که به شدت دست و پا میزد، به طرف میز تشریح بردند...

- لامصبا چیکارم دارید؟! مگه من چیکار کردم؟! چرا همچین میکنید؟!
- هیس! ما فقط یکی از نقاب هاتو به همراه یکم از پوست صورتت رو میخوایم!
- جان؟!

ورونیکا که خنده شیطانی اش را بر لب داشت مستقیما به طرف جعبه وسایل رفت و با صدای بلند نام وسایل را گفت تا ترس و وحشت حاکم بر آرسینوس را قوت ببخشد.
- قیچی!

ورونیکا پس از آوردن نام قیچی آن را مستقیما به طرف آرسینوس پرتاب کرد و قیچی با فاصله کمی از صورت آرسینوس روی میز فرود آمد. ورونیکا که از اینکار به شدت خوشش آمده بود باز هم ادامه داد.
- اره!
- چاقو!

ورونیکا که وسیله مورد نظر را که یک چاقوی نقره ای کوچک بود، از درون جعبه برداشت و به طرف آرسینوس حرکت کرد...

- ورونیکا... تو که جدی نیستی؟!
- اتفاقا خیلی جدی هستم!

ورونیکا پس از آن چاقو و اره ای را که با فاصله کمی از صورت آرسینوس در میز فرو رفته بودند را برداشت و دوباره به داخل جعبه پرتاب کرد... سپس چاقو را مستقیما روی صورت آرسینوس فرود آورد...
- پس چرا داد و بیداد نمیکنی از درد؟!
- خب وقتی من کلهم صورتم قبلا سوخته و داغون شده و دیگه درد رو حس نمیکنم چرا الکی داد و هوار کنم؟!
- جدی میگی؟!
- آره. چطور؟
- خب، پس یکی از ماسک های خیلی مضحکت رو بده که ما کار داریم!
- خب از همون اول میگفتی این رو!
-

آرسینوس پس از اینکه کمی دیگر به چهره پوکر فیس ورونیکا نگاه کرد، دستش را در جیب ردای سیاهش کرد و نقاب رنگ و رو رفته یک دلقک که چهره بسیار خنده دار و مضحکی داشت را بیرون کشید و به ورونیکا داد.

- خب... حالا بریم سر وقت ریشش... برید بلاتریکس رو پیدا کنید مادر سیریوسا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1394 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بوی کله پاچه در اتاق پیچیده بود، و ورونیکا در حالیکه با یک دستش یکی از گوش های وینکی را بالا نگه داشته بود و با دست دیگر مشغول کندن دیگری بود، با سر به ریگولوس که گوشه اتاق ولو شده بود و دو برابر وینکی آه و ناله میکرد اشاره زد.
_پاشو برو اون دست کج رو پیدا کن، بگو این جسد اول از همه چی مغز میخواد. مغزشم باید بسیار خجسته و روان پاک باشه بنابرین لازمش داریم.

ریگولوس درست مثل کسانی که به جریان برق وصل شده باشند از جا پرید.
_ام... ورونیکا... عزیزم... گلم... دست کج که منم...
_اوه تو اینجایی؟! خوبه... دیگه لازم نیست بریم دنبالت! این جسد اول از همه چی مغز میخواد. مغزشم باید بسیار خجسته و-
_عسلم... ای رفیق... اینو که قبلا گفتی... چیزی که نگفتی اینه که یعنی من بدون مغز نمی میرم؟!

صدای هر هر خنده ی هکتور از گوشه اتاق طنین انداخت.
_تا الان که زنده موندی!

ریگولوس برگشت و تقریبا ده دقیقه ی اسلوموشن به هکتور خیره شد.
و سپس با پس گردنی ورونیکا که گوش دیگر وینکی را هم بالا گرفته بود و با لذت به دو نفری خیره شده بود که وینکی را کشان کشان بیرون میبردند، روی میز ولو شد. ورونیکا با تمرکز به سرش که با موهای مشکی و حجیم پر شده بود خیره شد.

لبخندی زد و نفس عمیقی کشید... و دست هایش را با شوق و ذوق به هم مالید.
_از چی استفاده میکنیم؟!

هکتور تا کمر توی جعبه وسایل لازمه خم شده بود. کراب مژه های بلندش را بر هم زد و رژ لبش را تجدید کرد:
_موچین بدردتون نمیخوره؟! :pretty:

ریگولوس:

هکتور از درون جعبه فریاد کشید: چاقو؟!
_
_ساطور؟!
_
_قمه؟
_
_اره؟
_
_گیوتین؟!
_

و این در حالی بود که ورونیکا با پیچ گوشتی به جان کله ی ریگولوس افتاده بود و آن را درست مثل نارگیل از وسط نصف کرده بود. و ریگولوس همچنان در حال تعجب کردن بود.
_هی... اون بالا داری چه غلطی میکنی؟!
_دارمـــ به مـــغــــزتـــــ دســـــتــــــ پیـــدا میــکـنـــمــ...
_
_میشکافمش... و مغزتو میکشم بیرو-وایستا ببینم... این که... این که...
_
_جیغ نکش یه دقه... نکش... میگم جیغ-خالیه...

ریگولوس در حالیکه دست به کمر زده بود پوزخند متکبرانه ای زد و با صدای آلن دلون خندید:
_این مغز پر از اطلاعات کوچیک و بزرگ از همه جای این جها-خالیه؟ یعنی چی که خالیه؟
_ام... ریگولوس... اهم اهم... هیچی... تو یه دانشمندی... الانم کله ت رو عین اولش میکنم... حیفم میاد مغز بزرگ و پر از اطلاعاتتو بردارم! برو آرسینوس رو برام بیار... برو... گردش کن... فقط برو...

صحنه جمجمه ی خالی ریگولوس که هیچگونه مغزی درونش یافت نمیشد همچنان جلوی چشمان ورونیکا رژه میرفت. ریگولوس با همان حالت آلن دلونی کادر را ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1394 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- اره می کنیم!
- اره می کنیم!
- اره می کنیم!

وینکی درک نمی کرد که چرا تمام یاران مرگخوارش، یکصدا این سرود را می خوانند. ولی خب شاید هنوز راهی برای گریختن وجود داشت!
- آخه چرا اره؟ لااقل با مسلسل! وینکی اره دوست نداشت. اره ترسناک بود درد داشت. وینکی به اندازه جن گیر از اره متنفر بود. وینکی از دکتر سلاخی شکایت کرد.

ورونیکا سعی داشت اره را با استخوان های ایوان تیز کند. اما خب اینکه تیز کردن اره چه ربطی به استخوان دارد را، مورگانا و مرلین دانند و بس! با این حال بعد از این حرف برای چند لحظه متوقف شد.
- به کی شکایت میکنی اون وقت؟
- به مورگانا.

مورگانا در حالیکه سرخ شده بود سعی کرد بین بوته های رزش مخفی شود. وینکی تقریبا به ناله افتاد.
- خب به مرلین!

مرلین خودش را بین حوری هایی که معلوم نبود از کجا آمده و چرا وسط اتاق عمل دکتر سلاخی، بال بال می زدند، مخفی کرد. وینکی از روی ناچاری جیغ زد و به سمت رودولف خیزبرداشت تا به مسلسل هایش برسد. ممکن بود برسد! اگر ورونیکا اره به دست، به سمتش نمی چرخید!
- آی گووووووشم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.