تریلانی که هنوز داغ بود و نمیفهمید چه بلایی بر سرش آمده است، به چوبلباسیای که با قصد خاص نویسنده در آنجا قرار داشت برخورد میکند. او همانند یک مرگخوار آماده یکی از چوبهای چوبلباسی را میکند و بعنوان عصا برای خروج از اتاق از آن بهره میبرد.
مرگخواران با نگاههایی آمیخته از تعجب، شگفتی و افتخار، تریلانی را تا لحظهی خروج از اتاق بدرقه میکنند.
- دمش گرم عجب روحیهای!

برخلاف مرگخواران، نگاه ورونیکا روی چوبلباسی ثابت مانده بود. یکی از چوبهای چوبلباسی به حالت جالبی بالا آمده بود و در نهایت پنج تکه چوب از آن بیرون زده بود. درست است که ورونیکا ترجیح میداد از موجودات زنده و بخصوص انسانها برای سرهم کردن دامبلدور استفاده کند، اما به هر حال بیمارش دامبلدور نام داشت و شاید استفاده از اشیا او را جالبتر هم میکرد. چه کسی میگوید که این چوبلباسیِ شبیهِ دست نمیتواند گزینهی مناسبی برای یکی از دستهای از دست رفتهی دامبلدور باشد؟ (کلمهآرایی در دست.
)ورونیکا از جلوی مرگخوارانی که هنوز در کف تریلانی مانده بودند عبور میکند و خودش را به چوبلباسی میرساند. حیف بود که تیغ ارهاش را برای بریدن چوب کُند کُنَد، اما در این لحظه وسیلهی مناسبتری در دستش نبود. بنابراین اره را در آورده و با فریاد "عاااااا" به جان چوبلباسی میافتد.
در آن طرف هکتور بدون توجه به ورونیکای سرگرم، ویبرهزنان جلو میرود و کلهی دامبلدور را بالا میگیرد و به نمایش عموم میگذارد.
- واو ببینین چی شده!

ویبرههای هکتور با برگشت ورونیکا پایان مییابد. با چشمانی گرد شده سر را سرجایش برمیگرداند و به ورونیکا زل میزند.
- داری چی کار میکنی؟ این چوبه چیه دیگه؟

- کوری؟ خب دارم دست دامبلدورو به ستون فقراتش وصل میکنم.
- دست؟ دست از این بهتر نبود؟

ورونیکا تهدید کنان ساطوری را از روی میز میقاپد و به آرامی بر روی دست بانز که آخرین جمله را بر زبان رانده بود حرکت میدهد.
- نمیدونم... شاید دستای تو پیشنهاد بهتری باشن!
بانز به سختی آب دهانش را قورت میدهد و با اشارهی سر "نه نه" میکند. پس از کنار رفتن ساطور ورونیکا از روی دستش نفس راحتی میکشد و به ستون فقرات پوسیده و تکهتکهشدهای زل میزند که بدین سریعی صاحب یک دست شده بود! ایناهاش.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










... کیه؟! کیه؟! کیه؟! 


