شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
عکس درختان در سطح صاف و صیقلی دریاچه افتاده بود.از ترس آن هوای تاریک نفسش را در سینه حبس کرده بود.زیرا آنجا می شد به خوبی وجود خطر را حس کرد. تقصیر هری نبود که با یک سانتور لجباز درگیر شده بود .سانتوری به نام بین.مطمئنا بین هم در این ماجرا مقصربود.هر چه که بود شنل نامرئی آنجا جا مانده بود و او باید آن را پیدا می کرد .بر روی زمین مسیری را دنبال می کرد که یک هفته ی قبل با رون و هرمیون به آنجا آمده بودند.به آرامی شاخ و برگ ها را کنار میزد و پیش میرفت.بالاخره ی به محوطه ی بی درختی رسید که گراوپ زمانی آنجا بود .در حال جستجو به دنبال شنل بود که صدای سم هایی او را پریشان کرد.به دور و اطراف خود نگاهی کرد و بین را روبروی خود دید.کم کم صدای سم های دیگری نیز شنیده شد و بعد از لحظه ای گروهی از سانتورها دور هری حلقه زده بودند.پس از لحظه ای بین گفت:
«دنبال این میگردی؟» و شنل را نشان داد.هری با سر پاسخ داد ولی معلوم بود که بین قصد ندارد شنل را به هری بدهد.بعد بین لبخندی موذیانه زد.هری ضربه ی سختی را روی قفسه ی سینه اش حس کردو دیگر چیزی نفهمید.
آسمان با اینکه صاف بود، اما چیزی از تاریکی آن نمی کاست. مه همه جا را فرا گرفته بود و او بین درختان گیر افتاده بود و احساس خطر می کرد. تقصیر او نبود که هری آن پیشگویی را شنیده بود؛ مطمئنا او مخفیانه به حرفهای آنها گوش داده بود. می توانست سانتورهای خشمناکی که او را محاصره کرده بودند، ببیند. حلقه ی محاصره را تنگ تر کردند؛ معلوم بود که می خواستند به او حمله کنند. روزگار او به سر آمده بود. و در یک لحظه ی تاریخی، کمانهای سانتورها به سمت او نشانه رفت و ... . لحظاتی بعد، سانتوری نزدیک به مرگ، بر زمین افتاد. همه ی یاران دیرینش با خشمی آمیخته به تاسف، نظاره گر جان دادن او بودند. سانتور بعد از تلاشی بسیار، توانست آخرین حرفش را با سختی بسیار به آنها بگوید: _ اون پیشگویی .... رد گم کنی بود... و نفس آخر را کشید. و آه ندامت بود که از نهاد سانتورها بر آمد.
بالاخره روز مسابقه کوییدیچ بین دو تیم گریفیندور و هافلپاف آغاز شده بود.نتیجه از چند روز قبل معلوم بود.کوییرل چند شب پیش خود را به جنگل ممنوعه رسانده بود.از میان درختان بلند و سرسبز جنگل گذشته بود و در آخر توانسته بود پیشگویی این مسابقه را از زبان سانتور بیرون بکشد.مطمئنا او اشتباه نمیکرد پس با اینکه مسابقه سختی در پیش بود او این خطر را برای خود و دیگر بازیکنان پذیرفت که بدون آمادگی وارد زمین شوند. مسابقه لحظاتی بود که آغاز شده بود.گریفیندور اجازه داده بود تا هافلپاف براحتی به او گل بزند چون میدانست که در هر صورت خودشان پیروز میدان خواهند بود.رون ویزلی جستجو گر گریفیندور موفق شد گوی زرین را ببند صاف به سمتش پرواز کرد عجله ای برای پیروزی نداشت.جستجو گر تیم مقابل سریعتر از او عمل کرد و با سرعت دستش را به دور گوی حلقه زد.باورش سخت بود که آنها شکست خورده بودند.
آسمان صاف بود و ابري در آن ديده نمي شد. ستارگان و ماه در آن مي درخشيدند و با نور كمي كه داشتند جنگل را از تاريكي مطلق بيرون آورده بودند.هاگريد در دلش از ماه تشكر مي كرد و خوشحال بود كه مي تواند جلو پايش را ببيند. حداقل نيم ساعت مي شد كه در جنگل پيش مي رفت.مطمئن بود كه با مشكلي مواجه نخواهد شد.اما وقتي ده دقيقه ديگر هم گذشت اطرافش به نظر كمي نا آشنا آمد.توقف كرد و به دقت محيط را نگاه كرد.بله...معلوم بود كه جايي اشتباه پيچيده.پس برگشت و به سختي از لابه لاي شاخه هاي درختان راه باز كرد.بايد خيلي احتياط مي كرد تا گم نشود و همين طور سروصداي زيادي به وجود نياورد.در همين فكر بود كه ناگهان پايش به شاخه ي درختي گير كرد و اشتباهي تيري از كمان تفنگي اش شليك شد.بلند شد و ايستاد.گوش هايش را تيز كرد اما چيزي نشنيد.مثل اينكه سانتورها هنوز نزديكش نيامده بودند پس بايد عجله مي كرد.راهي را كه احتمال مي داد به بيرون از جنگل مي رود در پيش گرفت و دويد.بعد از دو دقيقه صداهايي شنيد و فهميد كه سانتورها به دنبالش مي آيند.حتما مي خواستند دورش حلقه بزنند و محاصره اش كنند.نبايد چنين مي شد چون او اجازه ي ورود به جنگل را نداشت و بودن در اينجا برايش گران تمام مي شد.در همين افكار بود كه ناگهان صدايي از پشت سرش گفت: -كجا ميري هاگريد؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي?
پیدا می کند . او در این راه سختی ها وخطر های بیشماری را متحمل شده بود . ولی میدانست به زودی حلقه سانتور را پیدا میکند . افسانه ای وجود داشت که می گفت : " سانتور ها سالیان پیش از اینکه جادوگران بفهمند که دارای نیروهای شگفت انگیز هستند از قلب و مغز خود نگینی ساخته و بر حلقه ای از طلا نشاندن . این حقه بر دست هر که رود همچون یک سانتور از قدرت پیشگویی برخوردار می شود " سبیل تیریلانی تنها ارزویی که داشت بدست آوردن این حلقه بود و برایش مثل روز معلوم بود که آن را پیدا میکند . او یکبار در کودکی از مادر بزرگش شنیده بود که حلقه در جنگل وحشی در امتداد جنگل ممنوع در میان درختانراش سید و جود دارد . سبیل این را هم میدانست که با به دست کردن آن انگشتری به تاریکی فرو میرود و دید چشمان خود را از دست میدهد . اما برای او داشتن چشمی که آینده را ببیند خیلی مهمتر از چشمی بود که با یک عینک ته استکانی تا جلوی پایش را هم نبیند .
درمیان درختان قدم میزد.جنگل تاریک بود و آسمان صاف .ستارگان نورانی تر از همیشه بنظر میرسیدند.بعد از مدتها وارد جنگل ممنوعه شده بود.میترسید.او اجازه وارد شدن به جنگل را نداشت. به آرامی قدم برمیداشت حتی صدای نفسهای خودش را نیز به سختی میشنید.اگه او را میدیدند و یا فقط صدای پایش را میشنیدند معلوم نبود چه بلایی بر سرش خواهد آمد.مطمئنا دیگه زنده نبود تا به هاگوارتز باز گردد.دلش برای همه و همه چیز در جنگل تنگ شده بود.آیا میتونست فقط برای یه لحظه به گله خود نزدیک شود تا برای آخرین بار خانواده خود را ببیند.نه نمیتوانست چنین خطری را بپذیرد.فایرنز در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود به سمت مدرسه بازگشت در راه تنها به یک چیز فکر میکرد تقصیر او نبود که یک سانتور متولد شده بود.
هوا سرشار از زندگي و زيبايي بود.او موفق به اخذ كاراگاهي از وزارت سحر و جادو شده بود و لحظه اي كه وزير سحر و جادو تنديس بهترين كاراگاهي را به او اعطا كرده بود.او برگزيده اي بود كه آوازه اش به دوردستها رفته بود و هزاران نفر براي ديدنش در مسير حركت او ازدحام ميكردند.زماني كه او بر تاريكترين جادوگر زمان چيره شد گويند قدرت جدش گودريك گريفيندور در او تجلي يافته است و راه او براي وزير شدن بسيار هموار است ولي او ميدانست اجتناب از قدرت تضمين يك زندگي آرام است. او هري جيمز پاتر بود.
سرشار از غرور بود. حق هم داشت. آخر او موفق به اخذ بالاترین درجه کاراهی شده بود. ریاست اداره کاراگاهان چیز کمی نبود. نام و آوازه او به عنوان کاراگاه برگزیده در دنیای جادوگران پیچیده بود. دیری نمی گذشت که مقام وزارت به وی اعطا می شد؛ و شد. اسکریم جیور وقتی وزیر سحر و جادو شد, برای اولین بار با ازدحام مردم برای تبریک گفتن در اداره کاراگاهان رو به رو شد. برای اجتناب از آن ها در را بست, اما کارش فقط باعث شد به عزلت نشینی محکوم شود. هر چه باشد برخورد اول خیلی مهم است.
هری نیز بعد از فارغ التحصیلی می خواست به دانشگاه جادوگری در لندن برود و مدرک خود را از آنجا اخذ کند او آرزو داشت در کنکور برگزیده شود. او از ازدحام و جمعیت اجتناب می کرد و فقط دروس جادوگری را دوره می کرد بالاخره زمان کنکور فرا رسید و هری سرشار از هیچان بود. بعد از کنکور از اینکه بد امتحان داده بود به گوشه ای عزلت نشسته بود.جواب کنکور با جغد سفید رنگی رسید. وقتی هری نامه را باز کرد شمیم گل مریم در خاطرش پدیدار شد و از اینکه جواز حضور در دانشگاه جادوگری به او اعطا شده بود از خودش راضی بود.
فقط در حیطه کتاب هری پاتر داستان بنویسید نه خارح از اون در ضمن از توضیحات اضافه در پایان داستان خودداری فرمایید.با تشکر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/26 13:12:07