دراکو به زور مارکوس رو بی رون کشید... صدایی از پشت گفت کمک می خوای.... دراکو قلبش به تندی می تپید... مارکوس یه نگاهی به ان فرد انداخت و گفت: عجب دراکو رو ترسوندی رودلف....
دراکو مارکوس رو ول کرد و شروع به دنبال کردن رودلف کرد... رودلف فرار کرد و داد زد : غلت کردم.. غلت کردم...
مارکوس به زور خودش را با گرفتن دو طرف پنجره نگه داشت... لارا اومد کمکش کند... بالاخره مارکوس خارج شد... دراکو هم دیگر رودلف را ول کرده بود چون چند تا گوجه رو صورتش کاشته بود... رودلف هم خودشو لوس کرد و به لارا گفت: لارا , ببین دراکو چی کار
, ببین زیر چشممو اوف شده
لارا با حالتی تمسخر آمیز گفت: اوخی... می خوای مامایی بوس کنه خوب بشه
رودلف هم از خدا خواسته گفت :آره... اما لارا دیگر به او محل نداد... دراکو هم دیگر دستور حرکت داد.... همه شروع به حرکت کردند... در راه دراکو اعلام کرد که باید به فکر یک بر نامه ریزی بهتر باشند... مارکوس هم که دیگر نقطه ضعف دراکو رو فهمیده بود هی می گفت: منم باید بیام... اگه منو نیارین کارتونو خراب می کنم
دراکو هم که چاره ای جز این نمی دید قبول کرد ولی فعلا ان ها باید به مخفیگاهی که در زیر شهر بازی قرار داشت می رفتند.... دراکو دیگر توان راه رفتن نداشت... به همین دلیل به بقیه گفت که در همین گوشه کنار غیب شوند و در مخفیگاه ظاهر شوند...
همه به سمت دلخواه خودشان رفتند و در همان جا چوب دستی را در آوردند و غیب شدند...اما تنها کسی که نرفت مارکوس بود پون وقتی می خواست بره صدای آژیر زندان شهربازی آمد که نشان دهنده ی این بود که بیل و لوری قضیه ی فرار را فهمیده بودند...
اما مارکوس دیگر وقت را تلف نکرد و در همان لحظه غیب شد...
شترق....
مارکوس بر روی صندلی دور یک میز گرد فرود آمد که در مقابلش رودل و لارا و دراکو قرار داشتند که با اخم به او نگاه می کردند... دراکو اول از همه لب به سخن گشود( این جمله ی ادبی رو از کتاب فارسی تخلص کردم
) : مارکوس مثل این که تو تنت می خواره...مارکوسی هم که در باغ نبود گفت: نه , اگه بخواره هم خودم بلدم بخوارونم... مثل تو نیستم که به خاطر این که کمرت می خواره چند تا کلفت استخدام می کنی... البته پول داشته باشی همینه دیگه
دراکو کمی قرمز کرد و بعد ادامه داد: مثلا با این کارات می خوای من رو توجیه کنی... چرا انقدر دوست داری ما رو عذاب بدی... چرا مثل بچه ی آدم همزمان با ما غیب نشدی
مارکوس یک دور با صندلی به دور خود چرخید بعد گفت: آخه صدای آژیل اومد ... منم که نیست از بدو تولدم کنجکاو بودم .. ناچار شدم وایستم ببینم این صدا از کجاست... بعد که فهمیدم از زندان هست برگشتم....
دراکو دیگه به بحث با مارکوس ادامه نداد.... اما شروع به در آوردن چند تا ورق و نقشه کرد که از قرار معلوم همه برای ماموریت بعدی بود....
لارا به دراکو نگاه کرد و گفت: دراکو تو این ورقا با توف نوشتی انقدر بی رنگه؟
دراکو با تعجب به لارا نگاه کرد و گفت: حتما باید یه چیز نوشته بشه ... خوب این کاغذ خالیه ....
قرار که الان پرش کنیم... این دفعه باید یه نقشه ی بهتری بکشیم...لارا که صورتش سرخ شده بود گفت: می خواستم یکم بخندیم....
______________________________________________________________________________
ببخشید من موندم چرا هر کی نمایشنامشو تمام می کنه آخرش می نویسه و ناگهان یا می نویسه یهویی... مثل همین اقای لوری... به نظر من اگه می خواین اتفاقی بیافته تو نمایشنامه ی خودتون بیافته .. شما فقط یه کاری می کنید که نمایشنامه ی بعدی همش یه اتفاق بیافته....
امید وارم دلگیر نشده باشین
با تشکر
=-=-=-=-=-=
متاسفانه پست قابل قبول نيست !
دوستان لطفا از پست بليز ادامه بدن چون زود تر خورده!
با تشكر
ماندانگاس
پ.ن : اين پست بعدا پاك ميشه
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




