دامبل:
_چرا اینجوری؟ فکر کنم بدون استثناء همتون تب دارید نه؟ خیر سرمون الان تو تابستونیم ها!
ملت پس از چند دقیقه که سعی کردند موضوع رو بفهمند میگن:
_آهان!
_ خب پس چرا هنوز وایستادین منو نگاه میکنید؟ برید لباسارو در بیارید! یه چیز خنک!
بعد از 2 ساعت:
_خب حاضریم....می تونیم بریم!
_نه بابا!
_زن بابا!
_پرو نشو ها!
_تو سرت می زنم پرات بریزه ها!
_بســـــــــــــــــــــــــــــــــــه!
و صدای دامبل بود که کل کل بین سارا و هدی را خاموش کرد!
بالاخره با صد تا دردسر اون ها راه میافتن!
در راه ::: در مترو!
_ای ول چه باحاله! چه سرعتی!
_صداتو بیار پایین! الان فکر میکنن با ندید بدیدیم!
_خب ندید بدیدیم دیگه واقعا! خداییش تو تا حالا مترو سوار شده بودی؟ حرف می زنه فقط!
هدویگ چیزی نگفت! البته اون نیازی به رفتن با مترو نداشت! پراش چی کارن! دندشون نرم این کارو بکنن دیگه!
خلاصه از مترو اومدن پایین...حالا درست دم در سنت مانگو بودند... اما هم چنان آنیتا در فکری عجیب غوطه ور بود و هیچ نمی گفت! چه دلیلی سکوت را جواب می کرد؟
بعضی فلاسفه به این سوال این گونه پاسخ می دهند! آنیتا بالطبع دراکویی ست! عالم اجتماعی هم جوابی مشابه می دهد و این علاقه را ناشی از در کار بودن یه ماشین و یه موبایل که قرار بود دراکو برای آنیتا بخره می دانند
! اما واقعا موضوع چه بود؟؟؟!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

