جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

روان‌خانه سیاه - سفید!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دیوانگان مرگخوار!!!
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1385 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت همه شال و کلاه می کنن و آماده حاضر دم در!
دامبل:
_چرا اینجوری؟ فکر کنم بدون استثناء همتون تب دارید نه؟ خیر سرمون الان تو تابستونیم ها!
ملت پس از چند دقیقه که سعی کردند موضوع رو بفهمند میگن:
_آهان!
_ خب پس چرا هنوز وایستادین منو نگاه میکنید؟ برید لباسارو در بیارید! یه چیز خنک!
بعد از 2 ساعت:
_خب حاضریم....می تونیم بریم!
_نه بابا!
_زن بابا!
_پرو نشو ها!
_تو سرت می زنم پرات بریزه ها!
_بســـــــــــــــــــــــــــــــــــه!
و صدای دامبل بود که کل کل بین سارا و هدی را خاموش کرد!
بالاخره با صد تا دردسر اون ها راه میافتن!
در راه ::: در مترو!
_ای ول چه باحاله! چه سرعتی!
_صداتو بیار پایین! الان فکر میکنن با ندید بدیدیم!
_خب ندید بدیدیم دیگه واقعا! خداییش تو تا حالا مترو سوار شده بودی؟ حرف می زنه فقط!
هدویگ چیزی نگفت! البته اون نیازی به رفتن با مترو نداشت! پراش چی کارن! دندشون نرم این کارو بکنن دیگه!
خلاصه از مترو اومدن پایین...حالا درست دم در سنت مانگو بودند... اما هم چنان آنیتا در فکری عجیب غوطه ور بود و هیچ نمی گفت! چه دلیلی سکوت را جواب می کرد؟
بعضی فلاسفه به این سوال این گونه پاسخ می دهند! آنیتا بالطبع دراکویی ست! عالم اجتماعی هم جوابی مشابه می دهد و این علاقه را ناشی از در کار بودن یه ماشین و یه موبایل که قرار بود دراکو برای آنیتا بخره می دانند ! اما واقعا موضوع چه بود؟؟؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روان‌خانه سیاه - سفید!
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1385 07:56
نمایش جزئیات
آفلاین
_ چو؟!... بدو برو درو وا کن!!
چو غر میزنه و میگه:
_ آخه چرا من؟!... چرا همه زورتون به من بدبخت رسیده؟! ها؟! ...اوهو... اوهو!
دامبل یکی میزنه پس گردنش و با خشانت میگه:
_ پاشو خودتو لوس نکن اجنبی!.... در رو شکستن!.. اگه در طوریش بشه، خودت باید پولشو بدی!
بلاخره زور دامبل به چو می چربه و اونم بدو بدو میره در رو وا میکنه و میبینه استرجس پشت دره و هدی سیه روی هم بالای سرش! یهو هدی رو جو میگیره، یه بال میزنه و می یاد تو خونه و داد میزنه:
_ قار...قار... منم کلاغ خبرچین... قار قار!!
بلرویچ رو هم به یاد دوران جواتیتش یه پلخمون( فشار نیار! مشهدیه!! عمرا فهمیدی!) در می یاره و پیشتی شلیکش میکنه و سنگ میخوره به هدی، هدی هم سقوط آزاد میکنه و تلپی رو زمین ولو میشه و زبونش می یاد بیرون!
دامبل یه نگاه" آخه تو چقده خنگی!" به بلر میندازه و اونم میگه:
_ خب فکر کردم کلاغه دیگه!!
احظاتی بعد...
_ بله پروفسور... من و هدی طبق حرف شما، رفتیم جاسوسی! و فهمیدیم که...
بلرویچ به حالت" باب خودم می دونستم!" به استرجس میگه:
_ که ولدی کچله؟!
استرجس و هدی: ها ای نه نه نه!
آنیتا به حالت" چه فشاری به مغزم وارد کردم" میگه:
_ که ولدی هورکراکس داره؟!
استرجس و هدی: ها ای نه نه نه!
ققنوس رو یک صحنه جو محفل میگیردش و میگه:
_ حتما فهمیدید که ولدی، یک انسان ارزشیه!!
استرجس و هدی: ها ای نه نه نه!
بلاخره بعد از دو ساعت و 7 دقیقه و 34 ثانیه، دامبل عصبانی میشه و با تحکم میگه:
_ خب بمیرین دیگه!... از آخر چی فهمیدین؟!
استرجس با صدای بلند و در حالی که میخنده، رو به ملت میگه:
_ ما فهمیدیم که ولدمورت و دار و دستش، یعنی همون مرگخوارا، از تیمارستان " تاگوارتز" فرار کردند!...البته، این هنوز در حد یه حرفه!!
ملت به حالت یه گربه ای در می یان که یه تیکه گوشت دیده و چشماشون از حدقه به اندازه ی 6547 سانتی متر در می یاد و فکها همه رو زمین پلاس میشند و بعد از گفتن:
_ اوههههه!... نه بابا!
چشما رو می برن تو و فکها رو جمع میکنند!

6 ثانیه بعد!
ملت همه متفکر شدند! و هی تفکر میکنند. باز هم فکر میکنند، اما به نتیجه ای نمیرسند!

25364993 ثانیه بعد از اون 6 ثانیه!
_ هـــــــــــــــــا! گرفتم!!
همه به چشمای دامبل خیره میشند و میگن:
_ ایول! باید چی کار کنیم حالا؟!
دامبل در حالی که حسابی جو گرفتدش، میگه:
_ ما باید بریم به تیمارستان تاگوارتز، و از اوناها مدرک بگیریم!!
ملت محفلی: موهاهاهاهاها!
-----------------
جان اکانتاتون، از این ارزشی تر ننویسی دیگه!! زیاد هم شکلک نزنین که آلرژیم گل میکنه!!
ادامه بدید دیگه! باید ثابت کرد این حرف رو!!! موهااهاهاهاها!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1385/4/11 23:06:47
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/8 18:20:00
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/23 0:07:32
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!