جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1387 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و هرمیون در کنار ساحل قدم می زدند و با هم صحبت می کردند.

هری: احساس نمی کنی هوا داره سرد میشه؟
هرمیون: کمی.
هری: من خیلی احساس سرما می کنم.
هرمیون: منم همین طور الان خیلی سردم شد.

ناگهان پشت سر خود صدایی را شنیدند. برگشتند تا ببینند صدا از کجا می آید. یک دفعه از ترس خشکشان زد ، نگو آن ها دیوانه ساز ها را دیده بودند.
با دیدن آن ها تمام احساسات خوششان از بین رفت و تنها خاطرات بد به یادشان می آمد. آن ها آن قدر سردشان بود که تمام بدنشان بی حس شده بود و از شدت سرما و ترس می لرزیدند ، زیرا دیوانه ساز ها می خواستند کاری کنند که روح از بدن آن ها بیرون بیاید.

دیوانه ساز ها هر لحظه به آن ها نزدیک تر می شدند.
هری و هرمیون سعی می کردند یک خاطره ی خیلی خوب را به ذهن بیاورند. هرمیون یک خاطره ی خوب به ذهن میاورد ، چوبدستی اش را بالا می آورد و با صدای بلند ورد را بر زبان می آورد. ولی چون خاطره ی هرمیون کمی ضعیف بود ورد او عمل نمی کند.

هری کمی فکر می کند و خاطره ی خیلی خوبش را به ذهن می آورد و چوبدستی اش را بالا می آورد و با صدای بلند فریاد می زند و می گوید: اکسپلیارموس.
وقتی هری ورد را می گوید از نوک چوبدستی او سپر مدافعی به شکل گوزن بیرون می آید که به سمت دیوانه ساز ها می رود و آن ها را فراری می دهد.

هوا دوباره به حالت قبلی خود بر می گردد و آن ها با خیالی راحت به سوی قلعه می رفتند و در راه با هم درس هایشان را مرور می کردند ، تا فردا صبح وقتی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه شرکت کردند درس های قبلی را بلد باشند تا پروفسور آمبریج از آن ها راضی باشد.





به مدیران: این کاربر قبلا در اردیبهشت ماه در بازی با کلمات تایید شدند و دوباره در تیر ماه شرکت کردند ولی این بار تایید نشدند. چون که قبلا تایید شده بودند، اینجا من در کارگاه پاسخ میدم:

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/4/20 17:49:10
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ماه از پس تاریکی نگاه میکرد به راه باریکی که در میان ابرها نمایان شده بود.اگر سریع میجنبید شاید میتوانست تک پرتو نوری را با زور خویش به سمت زمین بفرستد.هر چه باشد ماه بود و حتی اگر احتمال پیروزیش به اندازه ی یافتن سوزنی در میان کاه بود؛باید تلاش میکرد.
اما افسوس که خیمه ی شب چنان پرهیبت و فراگیر چتر خویش را بر سر زمین گشوده بود که عده ای میپنداشتند همین امشب خوابشان ابدی میشود.
دوران زیستن زیر سایه چنان بر تار و پود وجود جادوگران مینشست که ناخواسته میشکستند.

هری و هرمیون بار دیگر پس از نیمه های شب خوابگاه را ترک کرده بودند و راه را به سوی خانه ی هاگرید میپیمودند.اما تفاوتی در این سفر شبانه وجود داشت.اینبار رون به همراشون دیده نمیشد.
او به همراه جینی وظیفه داشتند تا به اتاق ضروریات رفته و موادی که هرمیون برای تهیه ی معجون پیچیده ای سفارش داده بود را پیدا کنند.
ابتدا قرار بود هری و جینی به اتاق ضروریات بروند اما هنگامیکه هرمیون نگاه های خشم آلود رون را دید،گروه بندی را تغییر داد.
و در نهایت اینگونه شد که هری و هرمیون در یک گروه قرار گرفتند.
نسیم ملایم اما سردی به آرامی موی های چمن را به هم میریخت و همچنین مغز استخوان آن دو را نشانه میگرفت.
-به نظرم بدوئیم تا گرم بشیم.
هری سرش را بالا آورد و به چشمان پر اضطراب هرمیون خیره شد:
-اتفاقی افتاده؟
هرمیون:نه...ولی حس میکنم یه چیزی اینجا درست نیست.بیا هری.اگر بدویم پنج دقیقه ای میرسیم به خونه ی هاگرید
هری:الکی نگرانی...من که چیز غیر عادی نمیبینم.

هرمیون:چیزهای غیر عادی زیادی هستند که قابل دیدن نیستند.ولی هری،من سرما رو حس میکنم.سرمایی که مستقیم به قلبم میزنه.
هری:منم حس میکنم..ولی فکر نکنم در این نزدیکی ها دیوانه سازی باشه.اگر هم باشه،خارج از محدوده ی طلسم های حفاظتیه هاگوارتزه

هرمیون:خودت میدونی که بعد از دامبلدور،طلسم ها درست....
حرف هرمیون نا تمام ماند،زیرا جسم شناوری در بالای جنگل ممنوعه،توجه او را به خودش جلب کرد.
هری نیز بدون اینکه نگاه هرمیون را دنبال کند،متوجه آن جسم شد.زیرا همانند مکنده ای،سعی میکرد جانش را به سمت خویش خالی کند.
دیگر آن تک پرتو های نور نیز قابل رویت نبود.لایه ای یخ بر چمن های روییده در زمین های هاگوارتز نشست و مدرسه در سکوت محض فرو رفت.

در چند ثانیه ای که هری و هرمیون بهت زده،نظاره گر آسمان بودند،جسم پرنده نزدیک و نزدیک تر شد.تا جایی که وجود ده الی دوازده دیوانه ساز شناور در هوا قابل تشخیص بود
-بدو هرمیون

هری در حالیکه این را میگفت،چوبدستی خودش را بیرون کشید و درس در پشت سر هرمیون شروع به دویدن کرد.اما سرعتشان بسیار کمتر از آن بود که بتوانند فرار کنند و در کمتر از چند ثانیه خود را در محاصره ی دیوانه ساز ها یافتند.
-یه خاطره ی خوب...یه خاطره ی خوب...یه خاطره ی خوب
تصور کرد آخرین جاودانه ساز نابود شده در کنارش بر روی زمین افتاده و سپس فریاد زد:
-اکسپکترو پاترونوم

گوزنی از انتهای چوبدستیش بیرون آمد و چهار نعل شروع به تاختن کرد.با شاخ های خود به دیوانه ساز ها ضربه زد و تک تک آنها را فراری داد
ناگهان به همان سرعتی که محیط در سکوت فرو رفته بود،سر و صدا بازگشت و آوای نعره های هاگرید که هری و هرمیون را صدا میکرد،به گوش رسید...




تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیگر ویزلی در 1387/4/16 0:25:00
ویرایش شده توسط جیگر ویزلی در 1387/4/16 4:56:27
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/4/16 11:18:19
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3306&forum=9&post_id=197138#forumpost197138]به روی واژه ی Delete کلیک کرد تا خاطرات بد را از خانه های اندیشه اش پا
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 15 تیر 1387 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
_ احساس خوبي ندارم... فكر نميكني هوا يه طوريه؟
هرمايني اين را گفت و دست هري را محكم تر از قبل فشرد. هري اخمي كرد و با ناراحتي گفت:
_ تنها چيزي كه بهش فكر ميكنم اينه كه تو زيادي بدبين شدي!
و با حركتي دست خود را آزاد كرد. اين حركت بر هرمايني سخت آمد.
_ ولي من نميترسم... فقط ... بعد از اينكه رون...
و قطره اشكي در چشمانش حلقه زد. هري سري تكان داد و د.و دوباره دست او را گرفت.
_ درسته كه اون زخمي شد، اما يادت نره كه ما هنوز چندين مسئله ي مهم پيش رو داريم كه فكر كردن به اونها مهم تره و اينو بدون كه...

حرف هري با صدايي قطع شد. هر دو چوبدستي هايشان را محكم در دست گرفتند. صداها نزديكتر ميشدند. هرمايني درست ميگفت، هوا گرفته شده بود. سرما و سكوتي سنگين بر فضا حكمران بود. هري تمام ناخوشي هاي كودكي اش را به ياد مي آورد، نور سبز، مرگ سريوس، ضجه هاي دامبلدور در غار، احساس ميكرد سرش ميچرخد.
در بغل دستش، هرمايني نيز وضع بهتري از هري نداشت و چندي نگذشت كه احساس ميكرد تمام اندوه عالم بر سرش آوار ميشود، سرما داشت در وجودش رخنه ميكرد.
تنها كاري كه از دستش بر آمد اين بود با تمام توانش دست هري را فشار دهد.

ديوانه سازها اينبار توانسته بودند آن دو را غافلگير كنند. نزديك آنها شده بودند و تا لحظه اي ديگر بوسه اي را از لبان آنها مي ربودند.

هري با فشار دست هرمايني لحظه اي به خود آمد و فهميد كه در چه موقعيتي قرار گرفتهاست.ناگهان به ياد آورد روزي را كه بعد از چندي عذاب در خانه ي دورسلي ها با لبخند محبت آميز دامبلدور مواجه شده بود و به ياد آورد روزي را كه سريوس را به چشم پدرخوانده اي فداكار ديد. احساس گرما ميكرد. به زحمت چشمش را گشود و و ديوانه سازي را ديد كه بر روي هرمايني خم شده است.
با تمام توان خود، روزي پيروزي در كوييديچ و جيني را به خاطر آورد، اينبار توانست بلند شود و فرياد زد:
_ اكسپكتو پاترونام!
اشعه اي نقره اي رنگ از چوبش خارج شد.
ديوانه سازها كمي پراكنده شدند.
_ هرمايني؟ هرمياني؟؟
هري فرياد ميزد و هرمايني را صدا ميكرد. در حالي كه قطره اي اشكي از چشمش فرو ميچكيد، دوباره فرياد زد:
_ اكسپكتو پاترونام!
اينبار نيز تنها اشعه ي باريك نقره اي رنگي از چوبدستش خارج شد. ديوانه سازها باز پراكنده شدند، اما دوباره داشتند نزديك ميشدند.
_ هرمايني؟؟ ... تو زنده اي؟؟
با ديدن بازشدن چشمهاي هرمايني، اين را با خوشحالي گفت و دستش را گرفت و او را بلند كرد.
_ خوبي؟
_ اوه... نمي... دونم !
_ سعي كن يه خاطره خوش رو به ياد بياري. خواهش ميكنم، هيچ راهي نداريم مگه همين راه. هرمايني، خواهش ميكنم!
_ نه.. من..
_ به رون فكر كن كه منتظرته... اون بي صبرانه منتظرته!

هرمايني چشمانش را بيشتر باز كرد و سعي كرد بر اين موضوع تمركز كند. البته خود هري نيز به جيني فكر ميكرد كه با آن چشمان گيرايش، دائما به در مينگريست تا كي هري وارد خواهد شد.
_ حاضري؟
_ من؟... فكر ميكنم!
و اينبار فرياد اكسپكتو پاترونام هر دوي آنها بود كه ديوانه سازها را مي راند. يك گوزن پرقدرت و يك سمور آبي كوچك، شجاعانه آن موجودات شيطاني را تار و مار ميكردند.
با نابودي ديوانه سازها و محو شدن گوزن و سمور، ماه دوباره خود را نشان داد و هوا گرم تر شد.

بعد از مدتي، هرمايني دستي به موهايش كشيد و با نگاهي كه حاكي از بي توقعي از هري بود< گفت:
_ اوه... هري! به نظرت من واقعا بدبينم؟!
هري با شرمساري به هرمايني نگاه كرد و گفت:
_ واقعا متاسفم!
هرمايني با ناتواني لبخندي زد و گفت:
_ بهتره زودتر به راه بيفتيم! چون اونا فهميدن ما كجا هستيم!

هرمايني با قدم هايي نسبتا سريع از هري پيشي گرفت. هري آهي كشيد و شانه هايش را بالا انداخت.
اين خطر كه رفع شده بود، ديگر زمان تمركز بر روي مسائل ديگر بود.





شرکت در تاپیک بازی با کلمات و سپس شرکت در کارگاه نمایشنامه نویسی



شما در تاپیک بازی با کلمات شرکت نکردید. بنابراین شما می بایست اول اونجا شرکت کنید، بعد از تایید دوباره می تونید بیان این تاپیک و در یک پست دیگه همین نمایشنامه خودتون را تکرار کنید تا مورد بررسی در کارگاه نمایشنامه نویسی قرار بگیره.در صورتی که آنیتا دامبلدور باشین باید خودتون آشنا تر باشین که.البته شاید برای عضوهای ویژه نیازی به طی کردن این مراحل نباشه. البته باید از مدیران انجمن ها سوال کنید. چون که گروه رو هم فکر کنم بخواهید به گریفیندور تغییر بدین.موفق باشید.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/4/16 11:07:22
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/4/16 11:15:41
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام کاربران عزیز


تصویر جدید جهت شرکت در کارگاه نمایشنامه نویسی

هری پاتر به همراه هرمیون گرنجر در محاصره دمنتورها قرار گرفته اند. به نظر می آید که هری پاتر از یک پاتروناس به جهت مقابله با دمنتورها استفاده می کند.
نوشتن نمایشنامه و تعیین مکان رویداد این محاصره در نمایشنامه با توجه به حضور دمنتورها به عهده شماست.



موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1387 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد به سرعت به کمک جرج با دستانی پر از پاتیل ، وسایل آتش بازی قدیمیشان و خیلی مواد دیگر به سمت اتاق شخصی دو نفریشان حرکت می کرد . هر از گاهی نگاهی به پشت سرش می کرد و دوباره به راهش ادامه می داد .

دیگر به اتاقشان رسیده بودند ، در را به سختی باز کردند و داخل شدند .
اتاق مرتب تر از قبل بود . گویا آن روز مالی ویزلی ، مادرشان آنجا را مرتب کرده بود .
وسایل را روی میزی که روی فرشی در اواسط اتاق بود ریختند و شروع کردند به صحبت :
- به نظرت چی درست کنیم ، فرد ؟

فرد که به آرامی دیدگانش را از پنجره به سمت جرج می برد به آرامی و پس از مکس کوتاهی گفت :
- یه چیز جالب . یه چیزی که آدم رو تا حد مرگ ببره و از ترس طرفو نفله کنه
- آره ، عالیه . خب با این ماهی و این نی و اینا می خوایم درست کنیم ؟

فرد سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و به همراه جرج روی دو نصدلی که هر کدام در سمتی از میز قرار داشت ، نشست و مشغول به وارسی نی ها شد و جرج ماهی را در دستانش گرفته بود و به آن نگاه می کرد .
همینطور در فکر بودند تا کارشان را از کجا شروع کنند ، که ناگهان در باز شد و خانم ویزلی با ناراحتی و خشانت تمام وارد شد .
همینطور به آنها نزدیک و نزدیکتر می شد که ناگهان پاش به فرش گیر می کنه و ...

- کات ! دوباره این قسمتو ضبط می کنیم

خانم ویزلی () از جاش بلند می شه و از در حارج می شه . تصویر ابتدا سیاه می شه و دوباره سفید می شه . در این مابین فرد و جرج ویزلی از تعجب خشکشان زده و همینطور به فرش و سپس به در نگاه می کنند که خانم ویزلی با خشانت تمام ، همچون لرد وارد می شه و یکی می زنه تو گوش فرد و سپس سیلی ای بر صورت جرج می نوازه و فریاد می زنه :
- چه وضعشه ؟ باز شروع کردین ؟ بیاین پایین سریع که باید باغچه رو تمیز کنین !

فرد و جرج ویزلی در حال نگاه کردن به مادرشون : از کجا فهمید ؟




فقط قابل قبول بود.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/4/11 13:47:20
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1387 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد: بدو جرج! بدو ... سریع معجونه رو به ماهیه اضافه کن .. الان پرسی میادا!
جرج: صبر کن یک لحظه ... میخوام به غیر از اثر تاول و جوش یک کاری کنم که دندوناشم شروع به رشد کردن کنن و روی موهاشم قارچ سمی در بیاد!
فرد: بوووووهاهاها! چقدر ما پلیدیم!

چند صدای جرق جرق میاد و دود همه جا رو فرا میگیره سپس یک صدای انفجار و بعد سکوت.
جرج: خب آماده شد! حالا فقط کافیه پرسیرو صدا کنیم!
ناگهان در باز میشه و خانم ویزلی وارد آشپزخونه میشه!

خانم ویزلی: آشپزی میکنید؟
فرد: اممممم ... چیز ... نه ... یعنی آره
جرج: برای پرسی غذا درست کردیم! آخه بیچاره هر روز میره کار میکنه و اینا ..
خانم ویزلی میزنه زیر گریه!
- اهو اهو اهو ... بیچاره پرسی ... چقدر کار میکنه. خسته میشه. کاشکی شماهام مثل اون میشدید ... بیچاره انقدر کار میکنه که به خودش صدمه بزنه...
فرد و جرج

خانم ویزلی: اما پرسی برادرهایی مثل شما داره .. به به چه ماهی ای درست کردین .. چه بوی خوبی داره ...
همون لحظه مالی احساس میکنه که شکمش کمی تا قسمتی به قار و قور افتاده.
مالی: بذارین دستپختتونو امتحان کنم!
فرد: نه نمیشه! ...برای پرسیه!
مالی: حرف نباشه .. بدین میخوام دست پخت پسرامو امتحان کنم!
جرج: نه براتون جداگانه درست میکنیم!
مالی چشم غره میره!
- همین که گفتم .. بدین میخوام .. امتحانش کنم ..
فرد: پس فقط از گوشش یکم میدیم!

ناگهان ماهی با طلسم جمع آوری از دست جرج خارج میشه و خانم ویزلی با مهارت روی هوا قاپش میزنه ...
خانم ویزلی: اصلا همشو خودم میخورم ... مطمئنم پرسی هم با این پیشنهاد مخالفتی نداره ... اصلا از اولشم از ماهی خوشش نمیومد ...
خانم ویزلی بدون توجه به هشدارهای فرد و جرج ماهی رو میبره بالا و دهنشو باز میکنه تا در یک حرکت ماهی رو ببلعه!

فرد: نه مامان ... اون ماهیه رو نخور!
جرج: اون ماهی طلسم شدست ..
خانم ویزلی در حال لومبوندن: چی؟

بووووووف دووووووون دیییییییییییش (صدای فرایند اثر کردن طلسم بر روی خانم ویزلی)
- تق تق تق (صدای آپارات فرد و جرج به مکان نامعلوم)

میـــــــــــــــــکشــــــــــــــمتـــــــــــــون! (گوشه ای از خشم خانم ویزلی)

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/4/11 12:29:43
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 8 تیر 1387 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
_ هيس! يواش تر. !

_ خيله خب بابا. ببينم پس اين اتاق مخفي كه مي گي كجاست؟ يك ساعت داري منو راه مي بري ها.
جرج نگاهي به فرد كه از خستگي مي ناليد كرد و گفت :
_ديگه چيزي نمونده... همينجاست. رسيديم.

اسمش را اتاق كه نمي شد گذاشت. آلونك كوچيكي كه بزرگيش فقط توانايي در برگرفتن يك ميز كوچك و چند خرت و پرت را داشت.
_ اينجاست؟
_ از هيچي كه بهتره. حداقل اون اسنيپ فضول ديگه نمي تونه برامون دسيسه بچينه.

فرد سري تكان داد و به محتويات روي ميز چشم دوخت.
_ مي بينم كه همه چي هم داره... تو كي اينا رو آماده كردي كه من متوجه نشدم؟ تو طول روز كه با هميم.
جرج لبخند شيطنت آميزي زد و گفت :
_ شبا چي؟ اون موقع انقدر خوابت سنگيه كه...
و سپس شروع كرد بلند بلند خنديدن.
پس از چند لحظه يكي از وسايل روي ميز را برداشت و رو به فرد گفت :

_ اين قشنگه؟ مي خوام به عنوان يادگاري بزارمش روز ميز اسنيپ... مي دونم كه از ديدنش خيلي خوشحال مي شه. تاحالا كسي كادو به اين قشنگي بهش نداده!
و سپس با عروسك چوبي شبيه اسنيپ كه در دستش بود شروع كرد به ادا درآوردن از كارهاي اسنيپ و سپس با فرد حسابي خنديدند.
بعد از اندكي كه شوخي كردند فرد به ساعتش نگاه كرد و گفت :
_ فكر مي كنم وقته شام باشه... بهتره بريم تو سرسرا... حتما بچه ها به نبودن ما شك كردن!


و جرج موافقت كرد و راه رفته را برگشتند تا به سالن عمومي گريفيندور رسيدند و از آنجا با عجله خود را به سرسرا رسانيدند.

--------------
تو رو خدا قبولم کنید



تو مطمئنی قبلاً عضو ایفای نقش بودی؟ این پست بود الان؟! یه هیجانی یه اکشنی!
هممم. به هر حال به خاطر حفظ آبروی مسئولان تأییدی که دفعه ی قبل تأییدت کردن ارفاق می کنم!
تآیید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/4/9 13:34:29
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 تیر 1387 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
در بالاترین اتاق خواب خانه ی شماره ی دوازده میدان گریمالد د رانتهای راهروی تاریکی که به دری قرمز سوخته منتهی می شود ،داخل اتاقی با کف پوش چوبی دو پسر موقرمز دوقلو در حال بررسی دوربینی هستند و مشغول ریختن دل و روده ی آن بیرون هستند .
- می گم فرد می شه اون آچار پانزده رو به من بدی؟
- البته ولی به نظر من اگه چهار ده رو بزنی خیلی بهتره
- ببین فرد برای این که مشت دستکشی از این جا بیرون بیاد بهتره که بریم و از جوش جادویی استفاده کنیم .
- ببین جرج حرف تو درسته ولی من فکر کنم که باید از سیلکوپلاکموتون برای به حرکت رد آوردنش درست کنیم .
همان طور که آن دو ویزلی در حال صحبت با یکدیگر بودند در اتاق باز می شود و خانم ویزلی وارد اتاق می شود .
- ببینم شما دو تا وروجک دارید اینجا چکار می کنید؟
ویزلی ها واسایل ها را به پشت همدیگر هل می دادند و در حالی که فرد مشغول ریختن وسایل دوربین به پشتشان بود تا مادرشان آن را نبیند گفت :
- هیچی هیچی فقط داشتیم با همدیگه تعدا چوب های به کار رفته در کف اتاق رو می شمردیم ، تازه ما کاشی های کف استخر رو هم شمردیم .
- مامان یه سوال ! می گم این اقای بنّا چجوری ایناستخر رو با اون همه آب کاشی کاری کرده ؟
- یعنی جداً مغزت نمی کشه ؟ آخه اون موقع که داشت کاشی کاری می کرد با جادو داشت این کار رو انجام می داد .
- آهان ، ممنون
- خب وروجک ها پاشید بیاد ناهار بخورید ، تا سه می شمارم یک ..
-شما بفرمایید برید ، ما هم پشتتون میایم .

سه روز بعد

- ببین فرد من می گم برای این که بتونیم این دارو رو توی شکلات بریزیم بدون این که شکلات تغییری بکنه باید مقداری اسید سامستیک بریزیم .
- درسته و برای این که جوش ها هی بترکه و جاش دوتا دیگه در بیاره باید جوشوریم بریزیم .
- آخ پسر دلم لک زده برای هاگوارتز ، اگه اونجا بودیم
- آره الآن می توستیم روی فلیچ امتحانش کنیم .
- آره ولی الآن که فلیچ نیست می تونیم روی
- - رون استفاده کنیم
آن دو از پله های سنگی پایین رفتند تا بتوانند وارد آشپزخانه بشوند .
درون فضای آشپز خانه پراز ماهیتابه و قابلمه بود . در انتهای اتاق شومینه ی آشپزی با شعله ی متحرک قرمزش دیده می شد . در زیر یک قفسه ی آهنی نوشابه رون و هرمیون نشسته بودند و مشغول صحبت های عاشقانه با یک دیگر بودند .
- سلام رون ، سلام هرمیون بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید
- سلام به چه مناسبتی ؟
- حالا
-خب ممنون
آن دو هر کدام یکی از اون شکلات های سمی برداشتند و مشغول خوردن شدند .
بعد از یک ساعت آنها احساس خارج در صورتهایشان کردند ، وقتی که جلوی آینه رفتند و با چهره های جوش زده مواجه شدند هر کدام با یک ساتور دنبال فرد و جرج راه افتادند .
- فــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
-جــــــــــــــــــــــــــــــــــــرح

- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!

---------------------------
خداییش اگه اینسری قبولم نکنید می رم پی مدیران
من برای بار چهارم دارم نمایشنامه می نویسم ، برای چی شما این قدر سخت می گیرید؟

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/4/6 12:31:33
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 2 تیر 1387 10:56
نمایش جزئیات
آفلاین
نيمه شب بود و كل قلعه در سكوت و آرامش فرو رفته بود. راهروهاي پرجنب و جوش هاگوارتز خالي بودند و تنها رهگذر فليچ سريدار بي مغز مدرسه بود كه فانوس در دست پيش روي خانم نوريس حركت مي كرد.
دوربين به سرعت از كنار فليچ كه يك شخصيت حاشيه اي هست عبور مي كنه و به راهروهاي ديگه سرك مي كشه تا بلكه شخصيتي كه در عكس بود رو يك گوشه اي پيدا كند.! تصاوير با سرعتي سرسام آور از جلوي دوربين عبور مي كنن
در نقطه اي دورتر از فليچ صداهاي زيادي از درون يك دستشويي مي آيد.( بر اذهان منحرف )
- اوهووو ...اوهووو ..اوهووو
پسري با موهاي بور و چانه و فك ضايع با لحن كشداري زار مي زد و مشتي خزعبل هم در ميان هق هق بي پايانش مي گفت. شير آب را باز كرده بود تا بلكه بتواند هر بيننده و شنونده اي را گمراه كند اما...
- مي دوني وقتي داري مسواك مي زني شير آب رو باز بذاري چقدر آب هدر مي ره؟
روح زشتي از يك دختر با عينكي به اندازه ي بشقاب و موهايي به فرم جودي آبوت در حالي كه روي طاقچه نشسته بود و پسر رو نگاه مي كرد اين حرف ها را زد و با اخم به دراك خيره شد.
- اوهوو... اوهووو ... اوهوو
در اين حين شبح بزرگ گريف سر نيكلاس دو ميني پور پينگتون در حالي كه سوار بر هواپيماي دو نفره ي ايرانسل ( با آموزش و مجوز پرواز ) هست از در مياد تو و از ديوار رو به رو ميره بيرون اما در اثر اين سرعت زياد سرش از تنش به طور كامل جدا مي شه و تلپز ميوفته توي يك حلقه چاه توالت . به اين ترتيب نيك تقريبا بي سر به آرزوش مي رسه و كاملا بي سر مي شه.
- مگه با تو نيستم بوقي مي گم مسواك مي زني آب رو ببند...
- اوهووو ... اوهووو ... اصلا به تو چه ربطي داره تو بابا برقي اي يا آقاي ايمني؟
در اين لحظه سر مبارك نيك بي سر از اعماق لوله هاي فاضلاب به سطح مياد و در حالي كه كاملا پاك و تميز (خب روحه ديگه ..!) در توالت فرنگي شناوره ميگه:
- اون هم ننه برقي هم ننه ايمني ..
ضربه اي به مخ نيك بي سر وارد ميشه و نيك دوباره به اعماق فاضلاب هاگوارتز سفر مي كنه...
- من ننه برقي نيستم قطره ام..
- تو كجات شبيه قطرست؟
- من ...

در ذهن منحرف دراك:
بوووووق..! ( توسط ناظر بوقيده شد!)

- ااصلا بي خيال من ننه برقي ام ولي تو اون آبو ببند..
- اصلا آب چه ربطي به برق داره؟
يك عدد روزنامه از مسافتي دور به مقصد كله ي دراك شليك مي شه و شپلخت بر فرق سرش فرود مياد.
- اين ديگه چيه؟
- همشهري.. بخون ببين آب به برق ربط داره يا نه!
- برو بابا... اوهووو ..اوهوو... پنسي!.. اوهوو
- حالا چرا گريه مي كني؟
در اين لحظه براي بار دوم سر نيكلاس از اعماق فاضلاب بيرون مياد و پيام بازرگاني مي ده:
- تا حالا نشنيدي كه مي گن ..اگر ديدي جواني بر درختي تكيه كرده بدان عاشق شده و گريه كرده؟
- من كه به درخت تكيه نكردم به سيفون تكيه كردم ...!
- پس عاشق شدي؟ .. من فكر كردم دامبل دنبالت كرده ..!!!
-
نيك به سبك روح بزرگ بينز به ريش دراك مي خنده و دراك گريه مي كنه ..ميرتل هم در كل شخصيت اضافيه ولي براي اينكه با شخصيتش جور در بياد اون هم گريه مي كنه. شير آب همچنان بازه و آب همچنان هدر مي ره و هزينه ي هنگفتي رو بر وزارت سحر و جادو تحميل مي كنه. نيك همچنان مي خنده ميرتل گريان گريه مي كنه و دراك هم با غم عشقش آب هدر مي ده و اينا...


--------------------------
جايي گفته نشده بود كه طنز ننويسيد!

اينيگو نمي تونستي يك ساعت دير تر اين عكس جديد رو بفرستي من يه ساعت نشستم اينو نوشتم آخه باب... هيععيي!:sad:
عيب نداره اگه قبول نكردي يكي ديگه مي نويسم.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/4/2 11:00:26
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/4/2 11:09:59
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/4/6 12:31:08
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 2 تیر 1387 09:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام کاربران عزیز


تصویر جدید جهت شرکت در کارگاه نمایشنامه نویسی


فرد و جرج ویزلی که به نظر می آید در حال اختراع همان وسایل شیطنت و شوخی می باشند. به نظر هم می یاد که در خانه خودشان یعنی خانه ویزلی ها باشند. روی میز و در دست هایشان وسایل گوناگون نیز مشاهده می گردد.

به تناسب این موضوع انتظار می رود که دیالوگ ها و فضاسازی و توصیف های طنز آمیز و خنده دار نیز در نوشته های شما مشاهده گردد.

موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده