- عزیز دل بابا؟
- جان بابا؟
- پایه ای یه مسافرت بریم بابا؟
- چرا پایه نباشم بابا؟
- خوبه. پس موافقی بابا؟
- آره. فقط کجا بریم بابا؟
- من میگم بریم جنگلای رومانی. هم تفریحیه، هم برام نوستالوژیکه و هم میتونم تو مسیر یه سر به جانپیچ هام بزنم. دلم واسشون تنگ شده. تو دلت تنگ نشده بابا؟
- چرا بابایی

فلش بک
فضای جنگل بشدت تاریک و مخوف بود.
لرد ولدمورت نجینی را دور گردن خود گذاشته بود و زیر برگ ها و شاخه های انبوه درختان که حتی جلوی رسیدن نور ماه را هم میگرفتند و ظلمت کامل ایجاد کرده بودند بدون گیر کردن به هیچ شاخه ای حرکت میکرد.پس از مدت طولانی پیاده روی در اعماق جنگل انبوه بالاخره لردسیاه به مقصد خود رسید.
نجینی را از روی دوش خود برداشت و روی زمین گذاشت و چوبدستی اش را از جیب شنل بیرون کشید و مشغول ابطال طلسم های پیچیده ای شد که برای جلوگیری از دستیابی نااهل به جانپیچ ایجاد کره بود شد.
بالاخره پس از مدتی حرکات پیچیده که باعث شده بود نجینی نتواند انرژی مضاعف آن مکان را تحمل کند و از آن جا برود، لرد عرق ریزان چوبدستی را داخل شنلش گذاشت و جانپیچش را برداشت. اما همین که دستش بدنه ی آن شیء عجیب را لمس کرد فهمید که جایی از کار میلنگد و به تقلبی بودن آن پی برد ...
فلش یه ذره بک
- ارباب!
- بیا تو.
- متشکرم ارباب ... آمار کاملش رو گرفتم. یک ساله که تو دارالمجانین بستری شده. دلیل از دست دادن عقلش برای مسئولان اونجا کاملا نامشخص بوده و بسیار متعجبشون کرده.
- هنوز همونجاست؟ حالش خوب نشده؟
- نه خیر ارباب همونجاست ولی در بخش جدایی و طی مراقبت های ویژه ای نگهداری میکننش.
- خوبه ... مرخصی، بگو دراکو بیاد.
- در خدمتگزاری حاضرم ارباب.
- آفرین، باید باشی! برات یه ماموریت دارم دراکو ... باید بری و یک نفرو برام پیدا کنی. هر جور شده!
پایان فلش بک ها
.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


ولدی، چرا اینجا گردباد درست کردن؟




)
) جوکر گفت:


من میخوام خودم باشم. اون سیبیلام، اون ابهتم، اون پدرسوخته گفتنم ...

