جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

44 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربین روی سالن قصر مالفوی ها و افراد حاضر در سالن ثابت مانده.سیسی و بلا با پاهایی که یکی جلوی دیگری قرار دارد و دست های مشت کرده ،حالت دو به خود گرفته و این حس را به بیننده القا میکنند که انگار قصد دارند با تمام قدرت ،سر خود را به در بکوبند.لوسیوس که با بی قراری بالا و پایین میپریده،در این صحنه روی هوا قرار دارد.لونا به دراکو چشم دوخته و دست دراکو به نشانه استپ بالاست!
- اکشن!
لوسیوس روی زمین قرار میگیرد و دراکو،قبل از این که بلا و سیسی در را باز کنند فریاد میزند:یه لحظه!من میخوام همینجا...چیزی رو به لردسیاه بگم!مرتیـ...!
عکس العمل بلا و سیسی در مقابل این حرف چیزی جز باز کردن در برای عروس جدید نبود!
صدای شخصی با جیغ:ســـلام!وای چه خونه بزرگی دارین!
- گابریل؟
- گابریل؟!
دراکو نگاهش را از لونا کشید و به دختری که تازه وارد شده بود دوخت و گفت:گابریل؟!
لرد با قدم هایی استوار جلو رفت و دست گابریل را بالا برد و رو به همه اعلام کرد:گابریل دلاکور!از بزرگترین مرگخوار های مونث من!ضمنا دلاکور هم خانواده دراکو و دراکولا ست که این پیوند رو مبارک تر میکنه!دراکو بیا به خاله...خانوم سلام کن!
دراکو با نگاه جزئی سرتاپای دختر را برانداز کرد.بعد از کمی مکث از کنار لونا دور شد و رو به دختر گفت:خوش آمدید خانوم دلاکور!قهوه میل دارید یا کاپوچینو؟
گابریل آدامسش را از دهان در آورد و گفت:نه داوش!ما اهل این سوسول بازیا نیستیم!هویج بستنی داری رو کن!بعدشم موتورتو آتیش کن بریم یه دور دوری این بقلا بکنیم!
ملت:
لرد لبخند ملیحی رو به جمع زد و گفت:گفتم که خانوم دلاکور مرگخوارن دیگه!
دراکو:چشم خانوم دلاکور!
لونا بعد از کمی مکث چوبدستی اش را آرام از جیبش در آورد.گوشواره های شبیه به مجله طفره زن و داروش را کنار زد و رو به دراکو زمزمه کرد:گوش به فرمان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1388 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- امم . دراکو من حس می کنم تو داری منو بازی می دی و از من به عنوان یک طعمه استفاده میکنی ! تو گفتی عاشقمی ...

دراکو موهای لونا رو نوازش کرد و گفت : نه عزیزم این خزعبلات چیه ؟ من دیوونتم و تا آخر خط باهاتم ! نمی ذارم این مرتیکه کچل تو رو از من بگیره تو قشنگ ترین بهانه ی زندگی منی ! ( )

لونا نفس آرومی کشید و گفت : ببین دراکو من دوست دارم تو عشقتو به من اثبات کنی ! من راهی دارم که تو اگه اونو بری عشقتو به من اثبات می کنی ...

- یعنی تو به من شک داری ؟

- نه فقط می خوام مطمئن تر از اینی بشم که الان هستم .

اون طرف ماجرا

- نارسیسا من معتقدم اون دختر برازنده ی دراکوس . نوه هاتون جیگر و دارک و باحال می شن .

- امم . خب ارباب اون دختر کی هست ؟

- نه من اینو نمی گم . فردا یک مهمونی چای برگزار کنید و من اونو با خودم میارمش !

- آخه ...

- آخه چی سیسی ؟ تو می خوای رو حرف من حرفی بزنی ؟

- من ؟ نه ارباب . حتما فردا منتظرتون هستم با مهمونتون .

- مهمون من نه ! عروس خودتون !

- بله همونی که شما می فرمایید !

همون طرف اولی ماجرا

- خب یعنی چی من برم به لرد بگم مرتیکه ی کچل ؟ یعنی اگه اینو بگم عشقمو به تو اثبات کردم لونا ؟

- آره دراکو ... من می خوام بدونم که آیا تو به خاطر من از جونت هم میگذری...

- خب لونا جون من اگه چنین حرفی رو بزنم که میمیرم و من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو می پرسته ؟ کی واست میمیره ؟ کی نمیشه خسته ؟

- دراکو یا همین راهی که گفتم یا من ترکت می کنم ...

- آخه لونای عزیزم ، کار سختی رو از من می خوای اگه من نمی خوام بمیرم تنها به این دلیله که نمی خوام مرگ بین ما فاصله بندازه .

- من این چیزا حالیم نیس ! فردا باید اینو به لرد بگی !

فردا

بلا: وای مال لرد داره میاد با عروستون سیسی ! باورت میشه ؟

- امم ! بلا تو دیگه نمک رو زخمم نپاش .

در طرف دیگر سالن لونا در حال بستن کراوات دراکوئه .

- لونا مطمئنی من باید اینو بگم ؟

- آره دراکوی من . حاضری ؟

- شاید !

دینــــــــــــــــگ دینــــــــــــــــــگ (زنگ در خونه ! )

- مای لرد اومدش !

- لونا ...

- سیسی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/4/7 21:17:27
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1388 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- شما دارین چی کار می کنین؟

لونا با دیدن چهره ی غضبناک لرد سیاه، در یک ثانیه ناپدید شد. دراکو با محبت به صندلی که به نظر می رسید شخصی پشت آن پنهان شده باشد، نگاه کرد و لبخندی زد.
- خب من داشتم با لونا صحبت می کردم، چون من عاشق لونا هستم.

لرد سیاه چند دقیقه بهت زده به دراکو خیره شد. سپس درحالی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود فریاد کشید:
- چی؟ تو چی گفتی مالفوی؟ اگه جراتشو داری یک بار دیگه تکرار کن!

دراکو دهانش را باز کرد که حرفش را تکرار کند، اما نارسیسا با ورودش مانع شد. لرد سیاه با عصبانیت به نارسیسا خیره شد.
- این پسر گستاخت عاشق شده. عشق؟ اونم یک مرگخوار زاده عاشق بشه؟ من همین الان این پسره ی گستاخ رو می کشم! به من میگه من داشتم با لونا صحبت می کردم چون عاشق لونا هستم!

نارسیسا با نگرانی چشم غره ای به دراکو رفت و بعد با دیدن چشمان سرخ لرد آب دهانش را قورت داد و گفت:
- خب شما مگه این دراکو رو نمی شناسین ارباب؟ این دراکو حرف زدن بلد نیست اصلا"! راستش وقتی بچه بوده از دست لوسیوس افتاده زمین و قسمت حرف زدن مغزش مشکل پیدا کرده. مطمئنا" منظور دراکو این بود که از روش تمرینی کروشیو صحبتی استفاده میکنه! دراکو می خواست بگه که با لونا صحبت می کرد چون عاشق تمرینی کروشیو صحبتیه!

لرد سیاه مشکوکانه به نارسیسا نگاهی کرد و گفت:
- منظورت چیه نارسیس؟ این دیگه چه روشیه؟ من همه ی روش های تمرینی کروشیو رو می شناسم ولی تاحالا اسم این روش رو نشنیده بودم.

نارسیسا بلافاصله پاسخ داد:
- آخه این روش که جدیدا" اختراع شده برای تازه کار هاست. نه برای جادوگر سیاه و قدرتمندی مثل شما.

لرد که خیالش راحت شده بود، لبخند سردی زد.
- اونطوری به من نگاه نکن نارسیسا! مگه نمی دونی که هرکی به من اینطوری نگاه کنه، بلا بلافاصله پیداش میشه.

نارسیسا به در اتاق نگاهی کرد و لرد سیاه ادامه داد.
- من دیروز با خودم فکر کردم که دراکو بزرگ شده و باید قبل از این که گیر معجون عشق های محفلی ها بیافته و یا این که عاشق بشه و یک لکه ی ننگ برای مرگخواران محسوب بشه ، ازدواج کنه! دختر مناسبی رو براش در نظر گرفتم.بعد از نهار اون دختر رو بهتون معرفی می کنم. سالازار رو شکر که منظور پسرت اونی نبود که من فکر میکردم.

نارسیسا که از شدت تعجب در حال انفجار بود، به زور لبخندی زد و به دراکو که به نظر می رسید می خواست حرفی بزند چشم غره ای رفت. لرد سیاه از اتاق خارج شد و پشت سرش نارسیسا نیز از اتاق بیرون رفت تا این خبر را به گوش بقیه برساند.

پس از بیرون رفتن آن ها لونا از پشت صندلی بیرون آمد و غضبناک به دراکو خیره شد.
- تو چرا هیچ اعتراضی نکردی؟

- نیازی به اعتراض نیست که عزیزترینم! من عاشق تو هستم و اینو همه می دونن. با هیچ کس هم جز تو ازدواج نمی کنم.

لونا نگاه عصبی اش را به دراکو دوخت.
- هرچند من خیلی شجاعم و می تونم برم عشقمونو لو بدم...اما خب می دونی من هنوز جوونم و نمی خوام بمی..ا چیز..می خواستم بگم که من اون قدر جوونمرد هستم که نمی رم پاکی عشقمونو بفروشم و همه چی رو لو بدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1388 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد از دستشویی خارج شد و گفت : کی بود اومد در زد؟
- من بودم مای لرد
لرد نگاه نافذی به بلاتریکس کرد و گفت : خوب کو چایی؟
نارسیسا : اوه مای لر،چایی؟کی گفت چایی؟
لرد دوباهر نگاه نافذی به بلا کرد و گفت : اینجا بوی دروغ میادفای بوقیا،بگین چی کار کردین.
لوسیوس که از خوا خواستش بود جلو آمد و گفت : میدونین مای لرد،جریان اینه که دراکو میخواد با این...


در همین حین،ایوان داخل شد و حرف لوسیوس را با منوی مدیریتی قطع کرد.حاضرین که به شدت دچار خورد شدگی فک شده بودن سکوت کردن تا اینکه ایوان گفت : مای لرد،دختر لاوگود اومده در خونه هی میگه درا...
با لگدی که بلا به پای ایوان زد،لرد متوجه جریان شد و گفت : چی؟دراکولا؟چی شده؟
- بله مای لرد،دختر لاوگود دراکولا شده و میخواد مرگخوار بشه.
نارسیسا در لحظه این سخن را به زبان آورد و باعث شد تا ملت از هوش و ذکاوت او به وجد بیان.


- چی؟دختر لاوگود؟مگه محفلی نبود اون؟
اینبار دیگر نارسیسا از پاسخ دادن باز ماند.لوسیوس به سرعت گفت : اوه مای لرد،این خیلی فرصت خوبیه،میتونیم ازش استفاده خوبی بکنیم.
لرد : بله بله،برین بیارینش تو،دراکو هم دیگه بی کار نیست،میتونه روش کروشیو تمرین کنه.
خلاصه،نتیجه مکالمه این شد که برن و لونا لاوگود رو بیارن تا دراکو باهاش کروشیو تمرین کنه.


2روز بعد،لرد در هنگام بازرسی از اتاق تمرینات کروشیو


- لونا جونم،شما نظرت راجع به موهای من چیه؟
- به نظرم از ته بزن بریزشون دور،خیلی خزه دراکو جونم.
- لونا جونم،آخه اونوقت مامانم اینا چی میگن؟
- چی؟چی؟تو اونارو به من ترجیح میدی؟
در همین موقع بود که در باز شد و به محض ورود لرد،آن اتفاق افتاد...
فک لردبا صدای مهیبی ترکید.
دراکو و لونا،کل تو کل هم،مشغول صحبت بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1388 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی ریدل

-من حوصله ام سر رفته. ایوان! بیا اینجا.. منوی مدیریتت رو بده من.
- !
-چته؟ چرا سنکوب کردی؟ اِی کلک، تو هم آره؟ این با چی میاد پاییت؟ اَه.. منظورم پایینه، این مورگانا درد و مرض هاش داره به من هم منتقل میشه! ( )

ولدمورت منو را چرخاند و گزینه ی "جغد فوری!" را زد. سپس نامه ای سریع با یک جغد الکترونیکی به خانه ی بلک فرستاد.

خانه ی بلک

فوووووووووووژ ! (افکت ورود نامه)

لوسیوس در حال فکر کردن در اتاق بود. سرش را به سمت نامه چرخاند و همین که مهر ولدی را روی نامه مشاهده کرد، با وحشت نامه را برداشت. آنرا طوری در دستش گرفته بود انگار یک جعبه پر از فضله ی موش بود.

-نامه اس!
-خیله خب، روزی صدتا نامه میاد تو این خونه...

صدای نارسیسا روبه خاموشی رفت.
-مال ِ لرده!

لوسیوس نامه را در دست بلاتریکس چپاند. او با وحشت نامه را باز کرد و سریع و بلند خواند:

-" بوقی ها، ارباب حوصله اش سر رفته. میخواد پاشه بیاد خونتون. البته اول یه جا یه کاری داره، بعد از اون کارش میاد اونجا. خونه رو تمیز کنید چون من از خونه ی کثیف بدم میاد. به اون لوسیوس هم بگید موهاشو رو شونه هاش نریزه، مرتیکه فکر کرده من خرم از قصدش خبر دار نمی شم. "


چند لحظه بعد

-اگه ارباب دراکو رو با این حالت ببینه، همه امون رو از وسط به سه طرف ..
-نمیبینه. ما دراکو رو زیر زمین زندانی میکنیم.
-لونا...

لوسیوس سر پسرش را نوازش کرد تا شاید رام شود و دست از لونا گفتن هایش بردارد.

-ولی اگه بکشیمش خرجش هم کمتره.
-نه باب، یه طناب بده من دست و پاشو میبندم..!
-لونا..

چند لحظه ی بعد دراکو روی صندلی نشانده شده بود. موهای بورش توی چشمان آبی رنگش ریخته بود و دهانش با جوراب لوسیوس بسته شده بود.

-خوبه.. اوهوووع.. اوهووو.. ببینم، مشکوک به معجون عشق نیست؟
-هممم. چرا امکانش هست، ولی..

BoOm!
در توسط ولدمورت شکسته میشه. ولدی با کله به سوی در قهوه ای رنگ ِ بغل در ورودی میدوئه. و صدای او از درون در به حالت خفه ای به گوش خانواده ی بلک میرسه :

-آخِیش ..!

درون WC

ولدمورت دم آینه ایستاده. دستش رو روی آینه میکوبه و داره با عصبانیت سر آینه داد میکشه:
-هوی! مردک! اینقدر به من نگاه کن.. با اون دماغ زشتت! کله اشو نگاه! اَه اَه! غلظت چربی ِ سرت من رو یاد روغن موهای مرحوم سیوروس می اندازه.. ایش.. چشاشو! برو خودتو گول بزن من که میدونم لنزه!

ولدمورت چوبدستی اش رو در میاره که کله ی طرف رو منفجر کنه. که متوجه میشه فرد تو آینه هم چوبدستی کشیده:

-اِ ؟ بازی بازی با همه با ولدمورت هم بازی؟

و چوبدستی اش رو بلند میکنه که در دستشویی زده میشه.
-چته؟
-ارباب، اگه میشه تشریف بیارید.. دراکو خفه میشه.. چیز، چایی سرد شد.
-آدم تو دستشویی هم آزادی نداره.

و روبه آینه تهدید میکنه:
-بعدا" به حساب تو هم میرسم. کچل موفرفری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1388 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

لوسیوس مالفوی با عصبانیت وارد وبلا شد .

- نارسیسا ... نارسیسا ... کجایی ؟

- لوسیوس اینجام . چی شده چه خبر شده ؟

لوسیوس با سرعت به سمت نارسیسا که با بلا در حال نوشیدن قهوه بود رفت و گفت : واقعا ما توی تربیت این بچه موفق نبودیم . متاسفم ! آقازاده تون عاشق اون دختره لونا لاوگود شده و از خر شیطون پایین بیا نیست ! آخه هر چی می گم دراکو جان گل پسرم تو روی هر دختر با اصل و نسب اسلیترینی دست بذاری من برات میگیرمش میگه فقط لونا !

دراکو با وضع آشفته ای وارد ویلا شد . زیر لب زمزمه می کرد : لونای من ... لونای کوچولوی خواستنی من ...

- بفرمایید خانوم مالفوی !

بلاتریکس بدون توجه به اوضاع گفت : بلک مالفوی !

لوسیوس عصبانی شد و فریاد زد : حالا هر چی !

دراکو خودش را روی کاناپه انداخت و رو به پدرش گفت : بابا یا لونا یا هیچ کس ! منم می ذارم میرم !

- تو غلط می کنی می ذاری می ری ! کم مونده دو روز دیگه نقل مجالس شه که لونا لاو گود عروس مالفوی ! ! دراکو من نمی تونم این ننگ رو بپذیرم !

- بابا شما باید به دختر مورد علاقه ی من احترام بذارید ! لونای خوشگل من ... عین عروسم میمونه . نظرت چیه مامان ؟

نارسیسا بهت زده پاسخ داد : دراکو جان بیشتر فکر کن تو لیاقت بهترشو داری .

- مامان فقط لونا . من لونا رو می خوام . اون دختر رویاهای منه ! میشه بریم خواستگاری ؟ شما که نمی خواید یکی یه دونه تون از داغ عشق بمیره ؟ می خواید ؟

- اگه لرد بفهمه سیسی ، خانواده مون رو قتل عام می کنه !

بلاتریکس عصبی شد و گفت : دراکو تو توی این این خانواده دنیا اومدی و باید قوانینشو بپذیری ! من ترجیح میدم الان بمیری تا با لونی عروسی کنی !

- خاله ... احترام خودتونو نگه دارید ...

نارسیسا که از این وضع پسرش عصبی و در عین حال نگران بود پاسخ داد : حالا تو بیای قهوه بخور با هم حرف می زنیم یکی یه دونه ی مامان !

- مامان من قهوه نمی خوام ... من لونا رو می خوام .

این وضعیت ادامه داشت و تا چند روز دراکو به شدت لاغر شده بود وچیزی نمی خورد و مرتبا لونا لونا می کرد .

نارسیسا : باید یک فکری بکنیم لوسیوس !

- چی کار کنم ؟ پا شم برم خواستگاری دختر لاوگود ؟

- این طور که بوش میاد باید همین کارو بکنیم .

بلاتریکس : محاله ! نارسیسا من دراکو رو می کشم تا این ننگ برای همیشه برچیده شه .

- بــــــــــلا ! اون پسر منه ...

- لوسیوس موافقی بریم خواستگاری ؟

- اوه سیسی !

- خواهش می کنم . دراکو میمیره !

- باید فکر کنم و اتاق را ترک کرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/4/7 18:19:15
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز که مشکوکانه به عاقد نگاه می کرد، آهسته به طرف لرد سیاه رفت:
- ارباب، این عاقده یه جورائیه!

لرد سیاه نگاهی به عاقد انداخت. ردای بلند عاقد تا نوک پایش را پوشانده بود و دست راستش را در جیبش می فشرد. پایین ردا، جایی که باید پاهای عاقد وجود می داشت به طرزی غیرعادی باریک بود. لرد سیاه در گوش بلیز جمله ای را زمزمه کرد و بلیز با لبخندی شرورانه به طرف عاقد رفت:
- جناب عاقد. ما رسم داریم که قبل از جاری شدن خطبۀ عقد، با عاقد دست بدیم. بی زحمت دستتونو بدین به من.

عاقد درحالیکه دستپاچه شده بود با عجله دستش را از جیب ردایش خارج کرد و جسمی صورتی رنگ از جیبش بیرون افتاد و قل قل زنان تا کنار پای تد ریموس پیش رفت. تدی خم شد و جسم را برداشت:
- این... اینکه یویوی جیمزیه!

بلیز با دست به سینۀ عاقد کوبید:
- هرچند برام مهم نیس اون محفلی کوچولو به چه روزی افتاده، ولی نمی تونم ببینم کسی چیزی رو ازم پنهون کنه. جیمز سیریوس کجاس؟

عاقد از عقب به زمین افتادو پاهای چوبیش از زیر ردا دیده شدند و ریش مصنوعی که به صورت زده بود، تا پیشانیش کش آمد. حینی ویزلی با تعجب به طرف عاقد دوید:
- جیمز!!! تو اینجا چیکار می کنی؟ این اداها چیه؟

جیمز سیریوس درحالیکه تته پته می کرد از جایش بلند شد:
- خوب... خوب... تدی به من قول داده بود که هیچ وقت بزرگ نشه. تازشم یه عالمه قولای دیگه داده بود ولی حالا داره با این مرگخوار بوقی دومادی میشه! منم گفتم شاید بتونم سر عقل بیارمش.

تد ریموس با چشمانی پر از اشک به جیمز نگاه می کرد:
- ولی جیمز... من نمی خوام بزنم زیر قولم. من هیچ وقت بزرگ نمیشم. اصلنشم دوماد نمیشم. خوبه؟

جیمز:
- اهین!

مورگانا با ناراحتی نگاهی به جیمز انداخت و بعد رو به تدی کرد:
- اوه تدی! یعنی تو تمام این مدت منو بازی می دادی؟

تدی با تاسف سری تکان داد:
- نه ملکه. من شما رو بازی نداده بودم. ولی چطور می تونید به تعهدی که با شما می بندم اعتماد کنید وقتی که تعهدم با برادرم رو از یاد ببرم؟ بعد خودتون نمی گید که شرافتم به بوق هم نمی ارزه؟

مورگانا در برابر این منطق محکم، پاسخی نداشت. دامبلدور لبخند پدرانه ای زد:
- درضمن ملکه، شما که نمی تونید باور کنید من بپذیرم یه محفلی سفید با یه مرگخوار سیاه ازدواج کنه؟

مورگانا با صورتی که از خشم سرخ شده بود به دامبلدور نگریست:
- من به سیاه بودن خودم افتخار میکنم!

لرد سیاه به سردی گفت:
- دیگه چیزی نداری که بهش افتخار کنی مورگانا! کسی که عاشق یه محفلی بشه در میان مرگخواران من جایی نداره. تو اخراجی!

مرگخواران با نگاهی متاسف که به مورگانا می انداختند، از ویلا خارج شدند. محفلی ها نیز دست تدی و جیمز را کشیدند و درحالیکه سعی می کردند، به مورگانای مفلوک که با بدنی لرزان روی مبل نشسته بود، نگاه نکنند به خانۀ گریمولد آپارات کردند. مورگانا در ویلایی که حتی صاحبانش آن را ترک کرده بودند، تنها و غمگین باقی ماند.

پایان سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/4/6 1:00:06
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1388 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه :
مورگانا و تدی عاشق هم شدن،اما لرد و دامبل هیشکدوم حاضر به رفتن به خواستگاری نمیشن.
در این میان با یه نقشه ژانگولری،همزمان با تولد دراکو،برنامه ای چیده میشه تا این دو نفر ازدواج کنن.
روز عروسی،مورگانا تدی رو میبره تا یه سری معجون روش امتحان کنه،در اثر نوشیدن یکی از اونها،تدی از نظر شخصیتی دختر میشه،بعد از ماجرا های فراوون،توی خونه بلک ها،مورگانا دوباره تدی رو میبره یه معجون بهش میده که مثلا درست بشه،اما ...
تد ریموس لوپین اینبار،از نظر جسمی تبدیل به گرگینه میشه.

***********************************************

دامبل : هی آبر،یکی از این عاقدای خوب هاگزمیدو بگو بینیم!راستش من هیچ ته دلم به این وصلت راضی نیست،اگه یکی باشه،قلابی سر و ته جریانو هم بیاره خوبه!
آبر : یکی بود،ادوارد عقدینانسیون،منتها نمیدونم کجاست الان.باب عاقد نمیخواد،خودمون میخونیم واسشون

در این بین،لرد که همچنان مشغول نوش جان کردن آلبالو های روی کیک بود گفت : بلا،میبینی چقدر عقشولانه همو میخوان؟خاک بر سر تو که اربابت هنوز مجرد مونده،اینهمه مای لرد مای لرد به چه کار میاد؟چرا زن نمیگیرین واسه من؟

بلا نگاه نافذی به لرد کرد و گفت : آخه مای لرد،کسایی که شما پسند میکنید یه جورایی با ما مغایرت دارن،مثلا آنیتا.
لرد :

در همون لحظه،میز گرد نارسیسا،مورگانا،تدی،لوسیوس.
سیسی : توله گرگ کثیف بوگندو،ببین پسرمو چی کردی؟
مورگانا : ببین حالا من دارم درستش میکنم به آقای ما توحین میکنی!ببین!
لوسیوس : مورگانا یه ذره این گوشو ببر اونور،باو الان قرینه نیست خوب.

تدی : زیادی داره،من فهمیدم.بیا جلو عمو تا یه گاز کوچولو بگیرم اون تیکه اضافیه حذف شه.
مورگانا نگاه عشقولانه ای به تدی کرد و گفت : الهی من قربون این شوخیای شیرینت برم

با شنیدن این حرف،تدی برای مورگانا دمی تکون داد .
در همین اوضاع و احوال،ییهو آبرفورث داد زد
- الــــــــــــــهم صلی علی... جناب عاقد تشریف آوردن.

مورگانا یه دفعه جو رو میگیره و میدوئه تا چادر بپوشه.
تدی هم یه دفعه زنجیر پاره میکنه و میپره بالا پایین.

- چخه،چخه،داماد ندیدیم انقدر پر رو!
آبر : ایشون آقای عقدینانسیون هستن.

دامبل که با ریش سیاه و موهای فشنی که درست کرده بود واسه خودش، که حس میکرد میخواد ازین ازدواجای دانشجویی شونصد هزار نفری برگزار کنه،با غرور فراووووون رفت و روی صندلی نشست.

لرد : خوب دیگه بریم سر اصل مطلب

دامبل : بله،ولی عروس و داماد؟

- دوماد رفته یه بره ای چیزی بزنه به بدن و بیاد.
مورگانا که تازه اومده بود گفت : نخیرم،تدی جونم همینجاست.
همین که مورگانا کم کم از پشت دیوار میومد بیرون،سایه بدن گرگینه ای تدی هم کم کم نمایان میشد.

بعد از دردسر های بسیار،بالاخره هر دو سر سفره عقد نشستند.

در همین لحظه،بلیز زابینی یواشکی به پیتر گفت :

دیدی عاقده تا اومد تو فهمید تدی دوماده؟از کجا میدونست اون گرگینه شده؟!!
پیتر : ویل کن باو،حتما میدونسته دیگه چرا گیر میدی.
پیتر که محو تماشای موش کوچولویی بود که در آغوش یکی از اقوام دور بلک ها قرار داشت،گوش چشمی برای بلیز نازک کرد و رویش را از او برگرداند.

بلیز : باید این موضوعو ب مای لرد بگم،یه پاتیلی زیر نیم پاتیله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1388 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در یکی از کابینت های چوبی آشپزخانه باز شد و توجه تدی که همچنان زوزه می کشید را جلب کرد. زوزه ی تدی در مقابل مورفین گانت که خمیازه می کشید خاموش شد. مورفین گانت در حالیکه پتو و بالشت بدست از کابینت بیرون می آمد، زیر لب غرولندی کرد و با عصبانیت و خماری رو به تدی گفت:

- خواب و ژندگی نذاشتی واشه من ! تو دیگه چه شگی هستی؟ ای بـــابـــا تو که گرگی نوکرتم ! حالا چی میخوای ؟! مورفین بدم بهت ؟!

تدی: برو نکبت معتاد ! دور شو از من ! مـــامــان !

نمیفدورا تانکس چوبدستی بدست داخل آشپزخانه شد و به توله گرگش خیره شده بود که بر بالین مورگانا می گرید. چشمش به مورفین گانت افتاد که کمی دورتر روی میز آشپزخانه مشغول تزریقات به خود و خودسازی بود. تدی التماس کنان مشغول جویدن کفش adidas سفید ننه اش و سپس سوراخ کردن جوراب ساق بلندش شد. در حالیکه با لذت جوراب و تکه های کفش را می بلعید با صدایی آرام تر گفت:

- ننه ! مورگانا سکته زد ! یه کاری بکن ! اول زندگی زنم مُرد !

تانکس در حالیکه تدی را در آغوش می گرفت و به سمت بیرون آشپزخانه و پذیرایی می برد به شکل مادرانه گفت:

- قربون پسرم برم که اینقدر دلسوزه ! ولش این دختره مرگخوار مرده خور رو ! بریم تولد دراکوئه ! نمیخوای بهش کادو بدی ؟!

بلاتریکس در گوشه درب خروجی آشپزخانه به دیوار تکیه زده بود و نظاره گر خروج نیمفدورا و تدی بود. دندان هایش را به هم می فشرد. با عصبانیت به داخل آشپزخانه برگشت و مورگانای بیهوش را با کروشیو به هوش آورد.


در پذیرایی ویلا


پذیرایی ویلای بلک ها با بادکنک های رنگارنگ و عروسک های مونث دراکو تزیین شده بود. همه گرداگرد دراکو که روی تک مبل نشسته بود و مقابلش کیک سفیدی قرار داشت، حلقه زده بودند. نارسیسا دست روی کیک برد و آلبالوهای روی کیک را بر می داشت که آندورمیدای محکم روی دستش کوبید. لرد سیاه در حالیکه مشتش را به درون کیک فرو می کرد و خامه های کیک را با زبان مار مانندش می بلعید شروع به خواندن کرد:

- بیا شمع ها رو فوت کن ! که دیگه زنده نباشی ! بمیری بدست لرد ! با یک آواداکداورا ! بزن دستــــو !

صدای سوت و دست و شیپور مرگخواران و بلک ها پذیرایی را پر کرد. محفلی ها که روی زمین نشسته بودند و به پشتی تکیه زده بودند. نیمفدورا در حالیکه تد، توله گرگش را در آغوش گرفته بود، وارد پذیرایی شد. فریاد اعتراض محفلیان و مرگخواران بلند شد. نیمفدورا با ناامیدی به سمت میز بلند ناهارخوری حرکت کرد و تدی را با قلاده به میز بست. سپس به سمت محفلیان که روی زمین نشسته بودند رفت.

نارسیسا در حالیکه دراکو را بوسه باران میکرد و همچنان دستش به سمت آلبا لوهای روی کیک می رفت، گفت:

- باز کن پسر گلم... باز کن کادوهاتو...

دراکو به سمت جعبه های کادو که روی میز چیده شده بودند، شیرجه رفت و مشغول باز کردن کادوها شده بود. قبل از اینکه مشغول باز کردن کادوها شود، تدی با زوزه ای دراکو را فرا خواند:
- هی..دراک...دراکو.. بیا واست یه کادو خوب دارم !!!

دراکو در حالیکه شادی در چهره اش نمایان شده بود به سمت تدی دوید. تدی در حالیکه موذیانه می خندید، تکان کوچکی به خود داد و دماغ دراکو را گاز گرفت. نارسیسا در حالیکه جیغ می کشید به سمت تدی میوه پرتاب میکرد،لرد فرصت را غنیمت شمرد و آلبالوهای روی کیک را خورد، اینیگو موهای سوروس را که همچنان روغن از آنها می چکید، شانه می کرد. سیسی با نگرانی بر بالین دراکو حاضر شده بود.

سیسی دراکو تک پسرش اکنون در چهری سگ بولداگ با موهای بلوند روی سرش می دید. بلاتریکس در این حین وارد سالن پذیرایی شده بود. مورگانا در حالیکه لباس عروس پوشیده بود، دست بلاتریکس را گرفته بود. هر دو به سمت مبل ها حرکت کردند. بلیز مشغول آماده کردن سفره ی عقد بود. دامبلدور برای عاقد جغد می فرستاد و دراکو پارس میکرد ... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/6 23:44:39
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1388 02:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا کم کم احساس نگرانی می کرد. نگاهی به تدی انداخت و تازه به خاطر آورد که چند معجون دیگر برای آزمایش شدن باقی مانده اند. دست تدی را کشید و به سمت آشپزخانۀ ویلا برد:
- ببین تدی، تو که یادت نرفته معجون سازی منو؟ لطفا بیا ادامه بدیمش.

تدی با عشوۀ دخترانۀ تهوع آوری مخالفت کرد:
- اوه مورگانا! ممکنه معجونت پوست صورتمو خراب کنه!

مورگانا هاج و واج برای لحظه ای دست تدی را رها کرد. ولی به سرعت به خود آمد و دوباره وی را به سمت آشپزخانه کشید:
- نه! من توش چیزی که برای پوست ضرر داشته باشه نریختم. مطمئن باش.

تدی را محکم روی صندلی نشاند و مقداری از دومین معجونش را در لیوانی ریخته، به زور به خورد تدی داد. تدی همچنان که دست و پا می زد و نمی خواست معجون را بخورد، در بین سرفه های شدید، آن را بلعید. کمی بعد، صدایش دوباره پسرانه شده بود ولی کم کم موهایش رشد کردند. دست هایش به شکل پنجه های گرگ درآمدند. دندانهایش از لبهایش بیرون زدند. قدش بلندتر شد و خلاصه، بدون اینکه ماه کامل شده باشد، به شکل گرگینه ای خود تغییر شکل داد.

مالی ویزلی و بلاتریکس که به دنبال تدی و مورگانا وارد آشپزخانه شده بودند، جیغ کشان از آشپزخانه بیرون دویدند. تدی با تعجب به آنها و سپس به مورگانای مبهوت که بی حرکت سرجایش ایستاده بود نگاه کرد:
- اینا چرا همچین کردن؟

مورگانا که توانایی سخن گفتن در خود احساس نمی کرد، سرش را تکان داد. تدی دوباره پرسید:
- این سر تکون دادنت یعنی اینکه نمی دونی چرا؟

مورگانا به علامت موافقت، سرش را دوباره تکان داد و اینبار بر اثر شدت شوک وارده، از هوش رفت.

تدی جیغ کشید:
- بیاین کمک! مورگانا غش کرده!

ملت محفل و مرگخوار به آشپزخانه هجوم آوردند ولی با دیدن چهرۀ تدی دوباره با داد و فریاد به سمت پذیرایی عقب نشستند. تدی که دلیل این کارها را نمی فهمید با عصبانیت غرشی سر داد:
- باب یکیتون به داد این دختر بینوا برسه! هرچی باشه اینم آدمه ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/6 2:41:32