خلاصه سوژه :
مورگانا و تدی عاشق هم شدن،اما لرد و دامبل هیشکدوم حاضر به رفتن به خواستگاری نمیشن.
در این میان با یه نقشه ژانگولری،همزمان با تولد دراکو،برنامه ای چیده میشه تا این دو نفر ازدواج کنن.
روز عروسی،مورگانا تدی رو میبره تا یه سری معجون روش امتحان کنه،در اثر نوشیدن یکی از اونها،تدی از نظر شخصیتی دختر میشه،بعد از ماجرا های فراوون،توی خونه بلک ها،مورگانا دوباره تدی رو میبره یه معجون بهش میده که مثلا درست بشه،اما ...
تد ریموس لوپین اینبار،از نظر جسمی تبدیل به گرگینه میشه.
***********************************************
دامبل : هی آبر،یکی از این عاقدای خوب هاگزمیدو بگو بینیم!راستش من هیچ ته دلم به این وصلت راضی نیست،اگه یکی باشه،قلابی سر و ته جریانو هم بیاره خوبه!
آبر : یکی بود،ادوارد عقدینانسیون،منتها نمیدونم کجاست الان.باب عاقد نمیخواد،خودمون میخونیم واسشون

در این بین،لرد که همچنان مشغول نوش جان کردن آلبالو های روی کیک بود گفت : بلا،میبینی چقدر عقشولانه همو میخوان؟خاک بر سر تو که اربابت هنوز مجرد مونده،اینهمه مای لرد مای لرد به چه کار میاد؟چرا زن نمیگیرین واسه من؟
بلا نگاه نافذی به لرد کرد و گفت : آخه مای لرد،کسایی که شما پسند میکنید یه جورایی با ما مغایرت دارن،مثلا آنیتا.
لرد :

در همون لحظه،میز گرد نارسیسا،مورگانا،تدی،لوسیوس.
سیسی : توله گرگ کثیف بوگندو،ببین پسرمو چی کردی؟
مورگانا : ببین حالا من دارم درستش میکنم به آقای ما توحین میکنی!ببین!
لوسیوس : مورگانا یه ذره این گوشو ببر اونور،باو الان قرینه نیست خوب.
تدی : زیادی داره،من فهمیدم.بیا جلو عمو تا یه گاز کوچولو بگیرم اون تیکه اضافیه حذف شه.
مورگانا نگاه عشقولانه ای به تدی کرد و گفت : الهی من قربون این شوخیای شیرینت برم

با شنیدن این حرف،تدی برای مورگانا دمی تکون داد .
در همین اوضاع و احوال،ییهو آبرفورث داد زد
- الــــــــــــــهم صلی علی... جناب عاقد تشریف آوردن.
مورگانا یه دفعه جو رو میگیره و میدوئه تا چادر بپوشه.
تدی هم یه دفعه زنجیر پاره میکنه و میپره بالا پایین.
- چخه،چخه،داماد ندیدیم انقدر پر رو!
آبر : ایشون آقای عقدینانسیون هستن.
دامبل که با ریش سیاه و موهای فشنی که درست کرده بود واسه خودش، که حس میکرد میخواد ازین ازدواجای دانشجویی شونصد هزار نفری برگزار کنه،با غرور فراووووون رفت و روی صندلی نشست.
لرد : خوب دیگه بریم سر اصل مطلب

دامبل : بله،ولی عروس و داماد؟
- دوماد رفته یه بره ای چیزی بزنه به بدن و بیاد.
مورگانا که تازه اومده بود گفت : نخیرم،تدی جونم همینجاست.
همین که مورگانا کم کم از پشت دیوار میومد بیرون،سایه بدن گرگینه ای تدی هم کم کم نمایان میشد.
بعد از دردسر های بسیار،بالاخره هر دو سر سفره عقد نشستند.
در همین لحظه،بلیز زابینی یواشکی به پیتر گفت :
دیدی عاقده تا اومد تو فهمید تدی دوماده؟از کجا میدونست اون گرگینه شده؟!!
پیتر : ویل کن باو،حتما میدونسته دیگه چرا گیر میدی.
پیتر که محو تماشای موش کوچولویی بود که در آغوش یکی از اقوام دور بلک ها قرار داشت،گوش چشمی برای بلیز نازک کرد و رویش را از او برگرداند.
بلیز : باید این موضوعو ب مای لرد بگم،یه پاتیلی زیر نیم پاتیله!