جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مهر 1386 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
دموکراسی به سبک جادوگران
نویسنده و کارگردان:پانسی پارکینسون.
ژانر:سیاسی
بازیگران:کالین کریوی.هری پاتر.کریچر.پروفسور کوییرل.یک کاندیدای مجهول هویه وزارت و ...
این فیلم کاملا(توسط مدیر سانسور شد)است.
=========
نوشته سفید از گوشه کادر نقش میبندد:نیمه شب.نمای داخلی.
دوربین بر روی یک جسم نورانی زوم کرده است.هیچ صدایی شنیده نمیشود تا این که دوربین کم کم عقب میاید.مشخص میشود که جسم نورانی یک لامپ کوچک صد واتی است.صدای گفتگوی چند نفر به صورت نامفهوم به گوش میرسد.نمایی بسته از یک اتاق نسبتا تاریک نشان میدهد که چند نفر در آن به دور میز گردی نشسته اند.صورت هیچکدام قابل تشخیص نیست.
صداها کم کم واضح میشود.معلوم است همه حضار دارند به شدت با چیزی مخالفت میکنند.این گفتگو ها به صورت پراکنده شنیده میشود:
_حالت خوبه؟میخوای دوباره تو نحوه دعوا راه بیفته؟
_وزارت جز دردسر برای ما چی داره؟
_من یکی که پشت دستمو داغ کردم که دیگه در مورد وزیر پست بزنم.یادته که...
صدای مردانه ای این صدای ظریف را که بی شک متعلق به یک زن است را میبرد:متوجه نیستید.من میدونم کی رو وزیر کنم که دردسر به وجود نیاد.از طرفی ادعای دموکراسی هم بکنیم.از اون ور نشون بدیم که به خواسته همه توجه میکنیم.
دوربین جلوتر میرود و روی صورت گوینده زوم میکند.سایه ای عجیب صورتش را در بر گرفته که نمیگذارد هویتش مشخص شود.دوربین چرخی دور میز میزند و روی صورت معترض بعدی زوم میکند:
_تو میدونی کی رو وزیر کنی؟تو میخوای یکی رو وزیر کنی؟مگه دست توئه؟
دوربین بالا میرود و از بالا میز را نشان میدهد.مرد اول میخندد و دستش را لای موهایش فرو میبرد:
_ببین.اینجا همه چی دست منه!
صدای پوزخند زدن چند نفر شنیده میشود و در صدر آنها همان صدای زنانه به گوش میرسد که دارد میخندد.صفحه سیاه میشود.
***
نوشته سفید با صدای تایپ از گوشه کادر وارد میشود:عصر یک روز پاییزی.نمای داخلی.
صحنه همچنان سیاه است و فقط صدای صحبتی به گوش میرسد.کم کم صحنه روشن میشود و یک مرد جوان را نشان میدهد که مشغول صحبت کردن با تلفن است.
_ میدونم.نه نه.ببین ما به وزیر دسترسی نمیدیم.خودم میدونم.میدونم بابا.
صدایی از آنسوی خط به گوش میرسد که میپرسد:منظورت چیه که وزیر دسترسی نمیدی؟تو که گفتی اون میتونه انجمن مدیرا رو ببینه.
مرد جوان چرخی میزند و رو به روی دوربین قرار میگیرد.به نظر میرسد سخت از فکر فوق العاده ای که به ذهنش رسیده سر مست است:خب درسته.ما به هیچ وزیری دسترسی نمیدیم.ما به یک مدیر دسترسی میدیم.میخوام یه مدیر جدید اضافه کنم.
دوربین عقب عقب میرود و قبل از خروج از اتاق این صدا شنیده میشود:کی؟ببینم تو میلاد رو میشناسی؟نه اسکی نه کالین کریوی...
*****
نوشته سفید با سرعت میاید و میرود:ظهر.نمای داخلی.
دوربین روی صورت کسی زوم کرده است که همه او را با نام کالین کریوی میشناسند.دوربین کمی عقبتر میرود و نشان میدهد که کالین با بی توجهی در حال خط خطی کردن کاغذی است.دوربین روی کاغذ زوم میکند و دستخط مایلی را نشان میدهد:
_ هدفمون در واقع گرفتن وزارت به صورت...
بقیه نوشته زیر خط خطی های کالین ناخوانا شده است.کالین از جا بر میخیزد تا بیرون برود.کاغذ را با دقت پاره میکند.هنگام پاره کردن کاغذ لبخندی به پهنای صورتش میزند.
کالین به سمت دوربین میاید و از کادر خارج میشود.کادر کم کم سیاه میشود و آخرین صدا؛صدای محکم به هم خوردن در اتاق است.
****
نوشته سفید لحظه ای در گوشه کادر پدیدار میشود و به همان سرعت ناپدید میشود:عصر.نمای داخلی.
سکوت کامل حکمفرماست.تمام صحنه سیاه است.دوربین آرام آرام عقب میرود و معلوم میشود روی موهای سیاه شخصی زوم کرده است.مردی که سرش پایین است با کلافگی به موهایش چنگ زده.معلوم به شدت از چیزی دلخور و ناراحت است.صدایی اکو میشود:
_این واقعا مسخره اس.مثلا انتخاباته!هه.
صدای پوزخندی شنیده میشود.دوباره صدایی تقویت شده به
گوش میرسد:با حضورم فقط خودمو کوچیک کردم.معلومه آخرش کی وزیر میشه.من استعفام رو اعلام میکنم.آره همینه...
جمله آخر چنان با تحکیم گفته میشود که گویا فرد میخواهد خودش را برای انجام امری ناخوشایند وادار سازد.سرش را بالا آورد و دستانش را تکانی داد.سپس به سرعت از جا برخواست به سمت میزی در گوشه اتاق رفت.روی میز نشست.دوربین به سمت سقف میرود و نمایی بسته از اتاق را نشان میدهد.صدای بوق ظریف و کوتاهی شنیده میشود.آرام آرام کمرنگ و در نهایت ناپدید میشود.
****
نوشته سفید از وسط کادر رد میشود:عصر.نمای خارجی.
دوربین از بالا وارد صحنه میشود.چند مرد در پارکی به دور هم جمع شده اند.همه دارند میخندند و در مورد چیزی سر به سر هم میگذارند.یکی از آن میان میگوید:
_ولی نقشه جالبی بود.تا الان که نصفش رو به راه شده.بقیه ش رو هم که ما ساپورت میکنیم.باید به مدیرای قدیمی یه چیزی یاد بدیم ما!بیخودی ملت رو با خودشون دشمن میکردن.ببینین.انتخابات کاملا مردمیه و بر حسب اتفاق یه مدیر هم کاندید شده!
با این حرف صدای خنده اوج میگیرد.دوربین روی صورت گوینده زوم میکند.ولی قبل از آنکه فرد شناخته شود صورتش را به سمتی دیگر برمیگرداند.صحنه سیاه میشود ولی صدای خنده همچنان به گوش میرسد.
****
نوشته قرمز وسط صحنه نقش میبندد:کالین کریوی وزارت را در دست گرفت.
نوشته قرمز همچنان روی صفحه است که صدای خنده ای به گوش میرسد:اینم دموکراسی به سبک جادوگرانه دیگه!
و صدایی ظریف و کاملا آشنا که اوهم دارد میخندد و در ادامه شنیده میشود:فقط قدرته و کسانی که از درکش عاجزند...
صدای آهنگ«یار دبستانی من»صدای خنده را در خود فرو میبرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویولت بودلر سابق
[size=medium][color=009900]OnLy اسل
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مهر 1386 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بازخوانی پرونده ی یک جادوگر


نویسنده و کارگردان : الیور وود
ژانر : درام
بر اساس داستانی واقعی

......

خطوط سفید گوشه ی تصویر سیاه ( با صدای ماشین تایپ) نقش می بندند :
رومانی – 28 سپتامبر 1996

(دوربین در نمائی بسته کبریت خاموشی را نشان می دهد ). کبریت به طرف صفحه ی قهوه ای رنگی می رود و روی آن کشیده می شود . ( تصویر با نور آتش سیاه می شود و نمای دهان مردی نشان داده می شود ) از دور لب های مرد موهای کوتاه سیخ شده ای بیرون زده . سیگار به لب های سفید مرد نزدیک می شود ، قبل از اینکه دهانش را باز کند صدای سرفه ای از درون دهان مرد به گوش می رسد ، مرد با شدت نفسش را فرو می کشد ، سرخی نوک سیگار گسترده تر می شود ، مرد سیگار را از دهانش جدا می کند ، ( دوربین فضای سیاه جلوی دهان مرد را می گیرد ) دود سفیدی از گوشه ی تصویر وارد می شود و مستقیم به پیش می رود و کم کم محو می شود .

صدای خشک و دورگه ی مرد به گوش می رسد ( صفحه تاریک است) :
- که غلط اضافی می کنی ! با مامور های ما درگیر می شی ؟ می خوای بندازمت هلوفدونی تا آدم شی ؟

( دوربین نمای بسته ی اتاق تاریکی را نشان می دهد ) چراغ مخروطی شکل بدون حرکت در بالای میزی قرار دارد که دو مرد پشت آن قرار دارند ، در دست یکی از آنها سیگاری روشن است ، باس خاکستری رنگی پوشیده و کت سرمه ای رنگش را روی صندلی انداخته ، دیگری لباس سیاه یکدستی پوشیده و سرش را به زیر انداخته و با پاهایش با بند کفشش بازی می کند .

مرد بلند می شود ، سیگار را روی میز چوبی خاموش می کند و فریاد می زند :
- دِ مرتیکه ی نفهم ، حرف بزن تا نزدم داغونت بکنم ! حرف می زنی یا نه ؟

(دوربین نمای سر مرد را می گیرد) موهای چرب مرد به طور ناگهانی بالا می آیند و چهره ی پر از چاله ی مرد جوانی در کادر دوربین دیده می شود . خط میان بینی و گونه اش به تندی حرکت می کرد و پلک چشم چپش با شدت می پرید . مرد جوان با چشمانی باز به مرد خیره می شود . (دوربین در مسیری پر پیچ و خم با سرعت از مرد دور می شود و حالا از کنار دو مرد در کادر دیده می شوند .)

مرد بی اختیار روی صندلی نشست ، چین های پیشانی اش در حال افزایش بودند ، دود سفیدی از سیگار روی میز بلند شده بود و تصویر را با خطی غیر منظم و سفید به دو قسمت تبدیل کرده بود ! مرد جوان دست هایش را دور از نگاه مرد طوری نگه داشته بود که انگار چیز نامرئی با ارزشی در دستانش قرار دارد !

(دوربین این بار در مسیری پر پیچ و خم با سرعت به طرف مرد می رود و صورت مرد در کادر قرار می گیرد ) لب های مرد به وضوح می لرزند ! صدای کم عمقی از آنها خارج می شود :
- تو کی هستی؟

(دوربین با سرعت بر می گردد و در مسیری پر پیچ و خم به سمت مرد جوان می رود و دوباره صورت مرد در کادر قرار می گیرد ) لب های مرد محکم بر هم می خورند و صدای سردی از آنها بلند می شود :
- بهتره که ندونی ، اگه بدونی سودی برات نداره ! کنجکاوی نکن !

( دوربین دوباره به حالت نمای بسته ی میز از کنار بر می گردد ) مرد با سرعت بلند می شود ، صندلی به سمت عقب بر می گردد و با صدای بلندی روی زمین می افتد . کت سرمه ای رنگ روی زمین لیز می خورد و به صورت توده ی پارچه در گوشه ی اتاق آرام می گیرد . ( دوربین نمای اتاق را از کنار لامپ می گیرد ) از جیب کت مرد یک بسته کبریت و مقداری اسکناس بیرون می ریزد . مرد فریاد بلندی می کشد . و با مشت روی میز می کوبد . سیگار با پرش بلندی از روی میز به زمین می افتد .

مرد سیاهپوش پوزخندی می زند و با انگشت های باریک و سفیدش موهایش را به عقب می راند . چهره اش آرام و وحشتناک است .

(دوربین نمای بسته ی دست های مرد جوان را می گیرد. رگ های دستش در معرض دیدند و رنگ دستش را از حالت یکنواخت سفیدی بیرون آورده اند . دست ها چرخی در هوا می خورد و تصویر سیاه می شود . صدای فریاد مرد جوان که کلمات عجیبی را ادا می کند . صدای شکستن میز و بعد صدای نعره ی مرد .

( چند ثانیه تصویر سیاه می ماند )

خطوط سفید گوشه ی تصویر سیاه ( با صدای ماشین تایپ) نقش می بندند :
رومانی – 3 اکتبر 1996

(تصویر کفش های واکس خورده ی یک مرد را نمایش می دهد .) پای چپ با ریتم آرامی بر روی کف آسانسور می زند . صدای زنگ ملائمی به گوش می رسد و در آسانسور باز می شود . (دوربین هماهنگ با پاهای مرد شروع به حرکت می کند .) صدای زنگ تلفن و صحبت زن ها و مردها به گوش می رسد ، مرد مستقیم به پیش می رود . پای راستش کند تر حرکت می کند ، می پیچد و وارد راهروی دیگری می شود . صدای برخورد پای راست با زمین ملایم تر است . دوباره می پیچد ، قسمت پایین دری در تصویر نمایان می شد .

(دوربین نمای دست مرد را می گیرد ) دست سیاه و چروک مرد به سمت در می رود و سه بار ضربه می زند .

(صدایی از داخل اتاق به گوش می رسد : - بیا تو )

مرد داخل می شود . ( دوربین از گوشه ی اتاق تصویر می گیرد )

مرد سیاه چرده پرونده ی زیر بقلش را روی میز می گذارد ، مرد پشت میز گوشی تلفن را از گوش سمت چپش به گوش سمت راستش منتقل می کند . پرونده را باز می کند ( دوربین با سرعت به سمت پرونده می رود و صفحه ی اول آن دیده می شود )

نام :مایکل ویکنر
شغل : بازپرس ویژه
تاریخ مرگ : 28 دسامبر ( دو روز قبل از کشف جسد )
علت مرگ : نا معلوم
مرگ های مشابه : هشتمین قتل از قتل های مرموز سه ماهه ی اخیر .
نوع پرونده : مختوم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/7/18 22:32:41
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 مهر 1386 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از فروش دور از انتظار وتركانده شدن گيشه ها توسط: رقيبان و رفيقان؛ اينك اين شما و اين هم :
همسران!

باشركت: سيريوس بلك،آرشام، كالين كريوي، گراپي، ليلي اوانز، هري پاتر، پرفسور كوئيريل و غيره (!)
با حضور افتخاري ستاره ي سينماي هالي ويزارد: ماندانگاس فلچر!
نويسنده و مشاور كارگردان:پ.ك
كارگردان: استيون اسپيلبرگ!
-----------------------------------------------------------

موسيقي فيلم تايتانيك فضاي سينما را پر مي كند و عبارتي با اين مضمون بر پرده ظاهر مي شود:
تقديم به قاسم هلاك، خاطره اي كه هر گز نمي ميرد!

تصوير تاريك مي شود و صداي فرياد و شكستن ظرف صحنه را در بر مي گيرد. چند لحظه بعد لنز دوربين باز مي شود و ساحره ي مو قرمزي را در نماي بسته نشان مي دهد كه همزمان با پرتاب كردن ظروف چيني به سمت هدفي نا معلوم، به صحبت با تلفن مشغول است:
- راست مي گي؟! اگه بفهمم دروغ گفتي...
- آره بابا دروغم چيه؟ خودم با چشماي خودم آگهي استعفاشونو ديدم!

جيييييريييريييينگ (افكت خرد شدن بشقاب!)

- بيجاكردن! مگه الكيه؟ من اجازه نمي دم!
- ديگه كار از كار گذشته ليلي جون! زود تر از اينا بايد به اين فكر مي افتادي...
- من مي كشمشون! من همشونو مي كشم! فعلاً كاري نداري سيريوس؟
- نه! فقط به اعصاب خودت مسلط باش!
- باوش!.... تق!

ساحره بشقاب ديگري را از روي ميز بر مي دارد و با عصبانيت پرتاب مي كند. دوربين به تعقيب بشقاب مي پردازد، بعد از چند دقيقه كادر باز مي شود و سيبل بزرگي را روي ديوار نشان مي دهد كه تصوير خندان كالين كريوي در و سط آن خود نمايي مي كند.
جيييييييرييييييييريييييينگ!!!

***
كالين در دفتري قراضه و در ِ پيت ( تو مايه هاي دفتر كامراني!) پشت ميز درب و داغاني نشسته وبا اشتياق مشغول صحبت با تلفن است:
- راست مي گي جاسم؟ جون من؟!... بابا اصلاً فكرشم نمي كردم حملات دموكراتيك و غير دموكراتيك من تا اين حد مؤثر باشه!...همه استعفا دادن؟! يعني من انقد خفنم؟ ايول!! ... نه بابا خيالي نيست اينجوري حرف بزنم! وضعيت امنه تو دفتر تنهام....باشه جاسم جون پس خبري شد به من زنگ بزن.

كالين گوشي تلفن را مي گذارد و با لبخندي معصومانه به افق هاي دور خيره مي شود!
زيليليليلينگ زيليليليليلينگ! ( مثلا زنگ تلفن!)

- اسلام و عليكم و رحمت المرلين بر شما!... شما با ستاد انتخاباتي كالين بن الكريوي تماس گرفته ايد، در صورتي كه جادوگري از برادران آسلام هستيد اينجانب براي شنيدن سخنان شما به گوشم؛ اگر از خواهران ساحره هستيد با صدايي كه اغواگرانه نباشد يك بوق بزنيد به منشي اينجانب در اتاق مجاور وصل مي شويد!

صداي جيغ بنفشي از آنسوي خط به گوش مي رسد و كالين با وحشت گوشي را چند سانت از خود دور مي كند!
- بذار پات برسه خونه! فقط بذار پات برسه خونه!! اين آرشام و گراپو آراگوك به چه حقي استعفا دادن ها؟!
- بابا اونا استعفا دادن تقصير من بيچاره چيه!
- اين حرفا به من ربطي نداره! به جون يه دونه پسرم اگه بشنوم ملت بهت رأي دادن و وزير شدي من مي دونم و تو! ديگه توي خونه رات نمي دم!
- اونا مي خوان رأي بدن تلافيشو سر من در مياري؟ تازه مگه تو نمي خواستي هري رو بفرستي مدرسه غير انتفاعي ديپلمشو بگيره؟! زندگي خرج داره عزيز من...اصلاً مي دوني حقوق وزارت چقدره؟
- آره جون خودت! اينم مثل مدير شدنته ديگه! من ديگه گول تو رو نمي خورم! بذار پات برسه خونه...
- ببين...
- تق!

***
چند كيلومتر دور تر جايي در حوالي كاخ مديريت

دوربين از پشت چند ستون مي گذرد و روي تصوير شخص دستار به سري كه پشت به دوربين ايستاده توقف مي كند.
رو به روي شخص دستار به سر، جادوگري با قيافه ي كاملاً جوات ايستاده و با ولع به دستهاي شخص مجهول (!) نگاه مي كند.
- 997،998،999... اينم 1000 گاليون!خيرشو ببيني!
جوات مذكور كه اولين بار است اين همه پول يكجا مي بيند با ذوق روي گاليون ها دست مي كشد.
- اممم مي گم چيزه... نمي شد همشو سكه ي 10 ناتي بديد؟
-
-يعني منظورم اين بود كه براي 3 نفر كم نيست؟... بالاخره ما كار مهمي انجام داديم... صحبت از بازي با احساسات كلي هواداره!
- برو روتو كم كن تا چيزي نگفتم! زيادتونم هست!

شخص جوات با ذوق پول ها را بو مي كند و به سمت غول و عنكبوتي كه چند متر دور تر بي صبرانه انتظارش را مي كشند مي دود.
فرد دستار به سر در حاليكه صداي تاق تاق كفشهايش به گوش مي رسد! از راهرويي طولاني مي گذرد و وارد اتاقي مجلل و پرشكوه مي شود و در را مي بندد.
دوربين از سوراخ كليد وارد اتاق مي شود و ميز شطرنج بزرگي را نشان مي دهد كه در يك سوي آن همان فرد دستار پوش و در سوي ديگر پسري كه قيافه اش بسيار شبيه پسري كه زنده ماند است، نشسته اند.
پسري كه زنده ماند يك مهره ي سياه را بر مي دارد و به وسيله ي يك حركت، سه مهره را همزمان به بيرون صفحه ي شطرنج پرتاب مي كند.
دست فرد دستارپوش از زير رداي ارغواني رنگش بيرون مي آيد و مهره ي سيفيدي كه شباهت غريبي به كالين كريوي دارد را سه خانه به جلو مي فرستد.
صداي خنده اي شيطاني آميخته با افكت هاي خفني همچون فرياد ققي، جيغ سرژ، زوزه ي الياس! بال بال زدن هدويگ و غيره فضا را پر مي كند و صحنه سياه مي شود!

در همين موقع تصوير ماندانگاس فلچر در حالي كه يك شيشه شامپوي بوق اند بادي را در دست گرفته و مدام به موهاي پريشانش دست مي كشد روي پرده ظاهر مي شود و زير نويسي با اين مضمون بر روي تصوير خندان او شكل مي گيرد:

از اينكه در تماشاي اين فيلم با ما همراه بوديد از شما سپاسگذاريم.
شركت سهامي سالازار، توليد كننده ي برتر محصولات بهداشتي و آرايشي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 16 مهر 1386 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
رفیقان!

بازیگران : سیریوس بلک،‌ آرشام، گراپ، لیلی اوانز، کالین کریوی.
فیلمنامه نویس : سیریوس بلک
کارگردان : داداش ریگولوس!
ناظر کیفی : پرفسور کوییرل

آرشام بلبلی زنان و دستمال به دست در حال گذر از خیابونه. کتلتش زنگ می خوره و شصت وشیش دو خز معروف رو که اسپورت کرده و رینگ تون "دیشب اومدم خونتون نبودی" روش گذاشته بود،‌در میاره.
- جووونم؟
- وقتی رفتی گاراژ یه نامه جلو درشه. اونو برمیداری و به دستور العمل توش به طور کامل عمل می کنی.
- داوش ملتفط نمی شم چی می گی ... شوما؟
- بعدا می فهمی. من حرفامو یه بار بیشتر نمی گم. حواست خوب جمع باشه.
- واسه چی باهاس به شوما اعتماد کنم؟ شتلخ!(صدای دستمال آرشام)
- به دلیل اینکه اگه رو شه با گراپ ساخت و پاخت داری و با همدیگه برنامه چیدید برات بد می شه. نمی شه؟
- یادم باشه ایندفعه گوشای موشای دیوارای گاراژو ببرم.
-حرفام یادت نره.
تق!

===

قرچ قرچ قرچ...
- بابایی بنا گوششو بذار برا من بمونه!!!
قرچ قرچ قرچ!
- قورچ قورچ... بابا جون یه نامه اومده در غارمون... مال توئه.
آراگوگ نامه رو با چنگالش می گیره و بازش می کنه.


به تمام چیزایی که تو این نامه نوشتم عمل می کنی. وگرنه مدرکای تقلبت تو انتخابات رو رو می کنم تا رسوا شی. حرفای پایین رو با دقت بخون ...


===

گراپ در حال پیاده روی و ورزش صبحگاهی در جنگل ممنوعه است!
بطری ای شیشه ای از آسمون بر فرق سرش نازل می شه و جمجمش ترک برمیداره!(آواتار)
شیشه می کشنه و کاغذی روی هوا آروم آروم به سمت پایین لیز می خوره.
گراپ اونو روی هوا می قاپه و می خونه :


اگه به چیزایی که پایینتر نوشتم عمل نکنی تمام مدرکامو که حاکی از ساخت و پاخت تو و آرشامه رو می کنم. تو باید ...


===

کالین در سواحل بالاک با لیلی اوانز قدم می زنه و به دنبال قاسم نامزد قبلی لیلی میگرده...
------
سیریوس در گوشه ای از باغ می ایسته و شروع می کنه به صحبت کردن.(سیریوس سل!)
- سلام کالین. من با اون سه تا صحبت کردم. حالا می تونی با خیال راحت ماه عسلتو بگذرونی...
------
کالین لوله ی آفتابه رو از تو گوشش در میاره ... لبخندی بر لبانش می شینه و به حالتی جلف و جوات لب ساحل دنبال لیلی می کنه!!!

===

نگهبان ستاد کالین سه نامه از سه نامزد دیگه رو با احتیاط باز می کنه.
- گراپ کنار کشید برای کالین آسلام.
- ما به نفع داش کالین کنار می کشیم تا مراممونو بهش ثابت کونیم!
- قرچ قرچ ... به نفع کالین کنار می کشم ... قرچ قرچ!

------

سیریوس دستاشو به سمت آسمون می گیره و بلند می خنده!!!



تصویر سیاه شده و برای چند ثانیه تاریکی مطلق بر پرده ی سینما حکمرانی میکنه.ناگهان سراسر سالن از شدت نور ساطع شده،در پرتو های زرد غرق میشه.
دوربین از کنار لامپی که تازه روشن شده ،پایین میاد و پیکر چهار نفر رو به تصویر میشکه.
آراگوگ و آرشام و گراپ در حالی که نامه و چماقی در دستشونه به دنبال سیریوس می دون که دیوانه وار می خنده و می دوه.
پس از چند لحظه اونها هم می ایستن و شروع می کنن به خندیدن و هر سه با هم می گن :
- چقدر احمق بودیم!


صدای کف و سوت و تشویق تماشاگرا شنیده می شه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1386/7/16 13:11:06
باز جویم روزگار وصل خویش...
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 15 مهر 1386 19:22
نمایش جزئیات
آفلاین
رقیبان
بازیگران:کالین،گراپ،ایگور،آرشام،اراگوگ
فیلمنامه نویس:آرشام
کارگردان:آرشام
ناظر کیفی:پرفسور کوییرل


دوربین بر سطح میزی ثابت شده است که در زیر شیشه اش اسکناسی با تصویر کالین کریوی دیده میشود.چند سوراخ بر اطراف اسکناس وجود دارد.
-الو سلام......مشکلی نداره...فحش بدید.نترس بابا...بلاک نمیشی.اگر نیاز شد ،فحش بده
..شتلق...

تصویر حرکت کرده و دستی را نشانه میگیرد که گوشی تلفن را با تمام قدرت بر روی میز میکوبد.سپس دوربین بالا آمده و چهره ی ایگور کاکاروف بر پرده ی سینما نقش میبندد.
«نوای تشویق تماشاچیان، اوج میگیرد»
در همان حال که ایگور مشغول بازی با ورق های مقابلش است،صدایی به گوش تماشاچیان میرسد:
-ببینید....این کاغذ ها رو کامل بخونید.روش های استفاده از چوب،سنگ،شمشیر سامورایی،قمه و پنجه بکس را در این ها به شما آموزش دادیم.میرید نزدیک ستاد های ایگور و گراپ می ایستید،هر فردی که داشت تبلیغ میکرد رو میزنید

تصویر ایگور کم کم از میان رفته و پیکر آرشام که بر پا ایستاده ،دیده میشود.در دست راستش چوبی نمایان است و در پشتش یک تخته سیاه بر روی دیوار کثیفی قرار گرفته؛دیده میشود
آرشام:فهمیدید چی گفتم؟هر فردی که داشت تبلیغ میکرد رو میزنید
«صدای بوق زدن تماشچیان بر ذرات سالن نمایش،منعکس میشود»

-آقا اجازه؟
دوربین چرخش صد و هشتاد درجه ای را انجام داده و چهره ی سه نفر که بر روی صندلی ها نشسته اند بر لنزش مینشیند.
فردی کاملا طاس با خطی که از کنار گوشش تا نزدیکی لب ها ادامه یافته است.
پسری با قدی حدود یک متر و پنجاه و وزنی معادل هشتاد کیلو نیز در کنار او نشسته و در حال بازی کردن با بندیست که از جیب وسطی شلوار شش جیبش بیرون زده.
و مخوف تر از همه ،مردی مو فرفریست که سبیل هایش تا حوالی گوشش شناور هستند.بر دست راستش خالکوبی بزرگی با عنوان"سلطان عشق مادر" حک شده و دست چپش پر از خط هاییست که منشا خارجی دارند....
آرشام:بگو
-اگر فردیو بکشیم،دیه میدید؟

فریادی بر سینما مینشیند:آره....میدم
تصویر خونین عنکبوتی بزرگ انزجار تماشاچیان را موجب میشود.یک دست عنکبوت بر زمین رها شده و همینک اره ی برقی تا دست دومش ده سانتیمتر فاصله دارد.
گراپ:دوباره تکرار کن....به نفع من استعفا میدی یا اون چشم بزرگت رو کور کنم؟
آراگوگ:آره....میدم.آره...استعفا میدم
«زمین سینما در زیر تشویق تماشاچیان میلرزد و دستگاه های لرزه نگار،زلزله ای معادل شونصد در مقیاس ریشتر را نشان میدهند»

تصویر سیاه شده و برای چند ثانیه تاریکی مطلق بر پرده ی سینما حکمرانی میکند.ناگهان سراسر سالن از شدت نور ساطع شده،در پرتو های زرد غرق میشود.
دوربین از کنار لامپی که تازه روشن شده ،پایین می آید و پیکر چهار نفر را به تصویر میشکد.
آرشام و ایگور در یک تیم-گراپ و کالین در تیم دیگر،مشغول گل کوچیک بازی کردن هستند.
------------------------------------------------
اگر مشکل نگارشی داره به بزرگی خودتون ببخشید.الان حس ویرایش نیست.تا فردا درستش میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 15 مهر 1386 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مستند کالین کریوی

تصویر تغییر اندازه داده شدهدر سال 1983 در کلبه ای بدنیا آمد. کالین پسر عجیبی بود و کارهای عجیبی میکرد بطوری که او را کالین کاپرفیلد نیز صدا میکردند. در همان بدو تولد پسری کنجکاو بود که علاقه خاصی به دید زدن در خانه های مردم داشت.تصویر تغییر اندازه داده شدههمین امر سبب شد که پدرش برای کم کردن این کنجکاوی ها برای وی کاری دست و پا کند تا هم در آمدی برای آینده اش فراهم شود و هم این مدت اندک قبل از رفتن به مدسه زودتر بگذرد. کالین در سن ده سالگی به شغل شریف واکس زنی مشغول شدتصویر تغییر اندازه داده شدهولی سه ماه بعد به دلیل تمام شدن آب بدنش مجبور به تغییر شغل شد.
وی تصمیم گرفت تا مدتی را در یک سوپر مارکت کار کند اما به دلیل زور بازوی کمکی که داشتتصویر تغییر اندازه داده شدهاز این شغل نیز انصراف داد. بعد از این زمان پدرش او را به دوستش سپرد تا عکاسی کردن را بیاموزد شاید در این راه موفق شود. کالین با مقدار پولی که در این مدت از آب دهن و فشار زیاد به دست آورده بود دوربینی خریدو فردای آن روز که تصمیم گرفت کارش را آغاز کند پدرش به وی نامه ای را نشان داد که در آن ذکر شده که او باید برای تحصیل به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز برود. کالین موافقت کرد در صورتیکه بتواند دوربینش را با خودش ببرد و آلبوس دامبلدور بخاطر اینکه مدیر مهربانی بود این شرط را پذیرفت.
وی پس از خداحافظی با پدر و برادر کوچکش دنیساز طریق ایستگاه کینگز کراس سوار قطار سرخ رنگ هاگوارتز شد. در حین سفر از همسن و سالان خود درباره پسری که زنده مانده بود شنید. به گفته آنها هری پاتر تنها کسی است که میتواند اسمشو نر را نابود کند.
از همان لحظه تصمیمش را گرفت و با خود عهد کرد تا زمانیکه زنده است از تمام اجزای این پسر عکس بیندازد تا بعدها به خاطره ای تبدیل شود و بعد از اینکه ضایع شد که نمیتواند اسمشو نبر را نابود کند و جان کند این عکسها را برای فروش عرضه کند.
چند ماهی گذشت و کالین در هر زمان که فرصتش پیش می آمد از هری پاتر عکس می انداخت. البته گیلدوری لاکهات از این کار چندان راضی نبود چون به نظر وی هری در آینده روی دست او بلند می شود.
در سال اول تحصیلات اتفاق عجیبی افتاد و کالین در حین عکاسی خشک شدتصویر تغییر اندازه داده شدهو وقتی چشمانش را باز کرد به وی گفتن از چیزی که نباید می دیده عکس گرفته و همین امر باعث شد که علاقه اش را کم کم از این هنر از دست بدهد.
کالین بزرگ و بزرگتر شد و همچنان به ادامه تحصیلاتش در هاگوارتز ادامه میداد. در این مدت بردارش نیز به وی پیوست. وی در ارتش دامبلدور به همراه برادر کوچکش به هری پاتر پیوست تا درس عبرتی باشد برای آنان که نمیتوانستند ببینند.
در سال بعد بود که وی با گراوپی یکی از زیبا ترین موجودات عالم آشنا شدتصویر تغییر اندازه داده شدهو او را به عنوان بادی گارد خود استخدام کرد. بعد از این اتفاق کالین تصمیم گرفت تا با کمک گراوپی به ارشاد دانش آموزان بپردازد بنابراین برای کامل کردن سوادش به ادامه تحصیلات در حوزه علمیه قزوین رفت. او ریش و عمامه ای نیز خرید تا هدایتش استانداردتر شود.
زمان کوتاهی گذشت که وی ریش در گرو قلب دختری از همان حوالی نهاد و با وی ازدواج کردتصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شدهتا هم سنت را برجا بیاورد و هم ارشادش ارشادی تر شود. البته لازم به ذکر است که این ازدواج جایی ثبت نگردید و با یک صیغه خود را راحت کردند.
سالها گذشت و در این مدت وی پخته تر و آسلامی تر گذشت و توانست هری پاتر را دوباره پیدا کند و خرش کند که او هم سنت به جا آورده و مزدوج شود. بنابرین نمید را یافت و بزور به عقد هری در آورد که این عمر سبب شد که هری زز شود. البته ناگفته نماند چون این پسر که به طرز مشکوکی همچنان زنده بود، مشکوک میزد، کالین گراوپ را به نمید قرض داد تا مراقب او باشد و اگر خطایی از وی سر زد حالش را جا بیاورد.
در این مدت خودش مدیریت مکانی مخوف را بر عهده گرفت تا بتواند همه را به آسلام بگرویاند و در این حین گروه خاکستری نامی را نیز پوکاند و به همین علت با تظاهرات میلیاردی همان حوزه روبرو شد پس دست عیالش را بگرفت و رفت.
چند سالکی گذشت و کالین با ظاهری آراسته تر و زوجه ای زیباتر از قبلی یا شایدم همان قبلیتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهقدم به عرصه گذاشت تا همگان بدانند و آگاه باشند که آسلام در کمین است تا غیر آسلامی ها را به دام بیندازد و اینبار نیز این ازدواج با همان ازدواج قبلی جایی ثبت نگردید.
در همان زمان بود که گروه حذب نامیتصویر تغییر اندازه داده شدهبرای مقابله با آستکبار سر از نمیدانیم کجا درآورد و کالین که هنوز برای هدایت ملت داغ بود عضو این گروه شد تا خدمتی دیگر به خلق المرلین کند.
مدت ها گذشت و کالین همچنان از فشفشه ها گرفته تا جادوگران همه و همه را با آسلام آشنا میکرد تا اینکه دوباره به وی مدیریت همان مکان مخوف پیشنهاد شد و او نیز برای بار دیگر پذیرفت. البته عده ای اینطور عنوان کرده اند که وی فقط به دلیل شجاعتی که در نبرد هاگوارتز در کنار هزی پاتر از خود نشان داد به این سمت بازگردانده شد ولی خود منکر این جریان می شود.
از این جریان مدت اندکی گذشت و وی تصمیم گرفت برای محکم تر کردن آسلام در بین همه جادوگران، وزیر سحر و جادوتصویر تغییر اندازه داده شدهشود تا آن عده کمی که هنوز به وی ایمان نیاورده و آدم نشده اند نیز حساب کار دستشان بیاید و آدم شوند.
مرحله دوم انتخابات در اواسط اکتبر آغاز می شود و وی قول داده در صورتیکه وزیر شود به ملاقات گیلدوری لاکهارت وزیر سابق رفته و وی را شفا دهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مهر 1386 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
شبکه هالي ويزارد تقديم مي نمايد


" انتخابات وزارت سحر و جادو "


بگراند سفيده صفحه رو رقص رنگي متشکل از رنگ هاي نارنجي ، سبز و فيروزه اي در بر ميگيره ... اسامي اي که هر يک عناوين متفاوتي داره به آرامي وضوح و شفافيت بيشتري پيدا ميکنه ؛ بعد از مدت زمان کوتاهي کمرنگ و کمرنگ تر ميشه و در نهايت محو ميشه و جاي خودش رو به نوشته هاي جديدي که براي نمايش از قبل آماده شدند ميده .

بازيگران :

آرشام
ماندانگاس فلچر
پرسي ويزلي
ايگور کارکاروف
سالازار اسليترين
گراپ
لودو بگمن
ويولت بودلر
بليز زابيني
آناکين مونتاگ

با حضور :
پرفسور کوييرل


فيلمبردار :
دراکو مالفوي
دستيار اول فيلمبردار :
درک

صدا بردار :
استرجس پادمور
دستيار اول صدا بردار :
آراگوگ

آهنگساز و تهيه کننده تيتراژ فيلم :
آلبوس دامبلدور

تهيه کننده :
هري پاتر



رقص رنگ به سرعت از بين ميره و قرمز تيره و پر ابهتي بگراند صفحه رو اشغال ميکنه ... نام کارگردان با ضرب به وسط صفحه اصابت ميکنه :


کارگردان : پرسي ويزلي


قرمز تيره پس زمينه صفحه گرايش بيشتري به تيرگي پيدا ميکنه و سر انجام در سياهي فرو ميره ... باريکه نور از روزنه اي در اواسط پهنه ي ديواري شکاف برداشته ، براي خيز برداشتن به سوي ديگر خانه در تلاش و تب و تاب است .
کمي پايين تر دو جادوگر جوان ، سر ها را نزديک هم نموده اند و با بي ميلي مشغول پچ پچ درباره وقاياع اخير با يک ديگر هستند و هر از گاهي با نگراني نگاهي به باريکه ي نور بالاي سرشان که عريض تر و عريض تر مي شود مي اندازند .

صداي زننده اي خلوت آن دو را بر هم زد و با بي رحمي گفتگوي چند ساعته آنان را که چيزي نمانده بود نتيجه مناسبي بدهد متلاشي کرد .


زينگ زينگ


پرسي ويزلي که سوي ديگر خانه روي مبل کثيفي لميده بود ، با ناراحتي از جايش بلند شد ؛ زير چشمي نگاهي به بليز زابيني و جرج ويزلي که تا لحظه اي قبل با يکديگر صحبت ميکردند انداخت و به سختي خود را از آن طرف خانه به اين سو کشاند و درب را با بي ميلي گشود ، لحظه اي نگاهش به از بين برنده سکوت آزار دهنده شان که پشت در ايستاده بود انداخت ؛ لحظه بعد ديگر اثري از خستگي و ناراحتي و بي حوصلگي اي که لحظاتي قبل در وجودش رخنه کرده بود ، نبود . در واقع جاي خود را به حالتي شبيه به سپرده بود .

فرد متشخص ، لاغر اندام و در عين حال قد بلندي در حالي که چمدان نسبتا بزرگي را با يک دست گرفته بود و با دست ديگر کيسه عظيمي را حمل ميکرد ، پشت درب ايستاده بود . دستار بنفش رنگي که بوي زننده و چندش آور پياز گنديده از خود ساطع مي کرد بروي سر تخم مرغي شکلش جا خوش کرده بود ؛ تبسم سردي يکايک جوارح صورتش را فرا گرفته بود ، به سختي با صداي زير و دخترانه اي که تلاش براي ادغام صميميت با لحن تلخش کاملا در آن مشهود و مشخص بود شروع به صحبت کرد : سلام ... امممم ... من پرفسور کوييرل هستم .
او که با ديدن حالت چهره پرسي رنجيده خاطر شده بود ، با عصبانيت تو ام با شرمندگي به او طعنه زد و وارد خانه شد .

ماندانگاس فلچر دست سالازار اسليترين را در دست گرفته بود و با صميميت خاصي که در حالت چهره و تن صدايش بود با وي صحبت ميکرد ؛ به محض وارد شدن کوييرل به خانه اي که بعد از ، از بين رفتن خوابگاهشان حکم آنجا را برايشان داشت ؛ دستان سالازار را رها کرد و با صداي نسبتا بلندي که ديگر اثري از صميميت پيشين در آن رويت نمي شد گفت : آره لودو داشتم ميگفتم خوابگاهه قبليمون يادت هست ؟ چقدر حيف شد ... هيچي به اندازه آزار و اذيت عواملي که براي خراب کردنش دست داشتن لذت بخش نيست برام .

لودو که طرف ديگر خانه براي شکستن غلنج کمر گراپ که اکنون بصورت دمر روي زمين پهن شده بود ، روي کمر وي بالا و پايين ميکرد و ملق و پشتک ميزد تا شايد روي مهره هاي کمر گراپ که هر يک به اندازه بخشي از سيبيل هوريس سگ سيبيل بودند اثري داشته باشد ؛ گفت : به ... مگه ميشه يادم بره باب ... يادش بخير ... اوهوم ... به نظر من بايد بوقيد به عوامل از بين برندش ؛ و با ديدن چهره پرفسور کوييرل در کنار درب خانه لپ هايش گل انداخت و با بي قراري و تته پته اضافه کرد : البته نبايد فراموش کرد که چقدر زياده روي شد توش و به نظر من اونايي که خرابش کردن حق داشتن بالاخره .

دقايقي گذشت و بالاخره افراد خانه تظاهر به نديدن کوييرل را کنار گذاشتند و هر يک با لحني سرد تر از ديگري که براي کوييرل ذره اي اهميت نداشت سلام و احوال پرسي کردند با او و در نهايت هر يک روي يکي از مبل و صندلي هاي فکسني نشستند .

ايگور : تا من ميرم چاي بيارم شما چيزايي که ميخوايد بگيد و مرور کنيد پيش خودتون
پرسي : بوقي براي من قهوه تلخ بيار ... هوووم ... چيزه ... باب حواسم نبود ... ما که روزه ايم بوقي ، تو خجالت نميکشي مرتيکه ي ... بزار بعد افطار بقيشو بهت ميگم .
ويولت که مثل يک دختر خوب و متشخص و ... نزديک پرفسور کوييرل جونش نشسته بود ، پشت چشمي براي پرسي نازک کرد و گفت : اوه چه حرفا ، روزه که براي ماگل هاي معتقد به دينه خودشونه ... شماها چي ميگيد اين وسط ؟
ماندانگاس لبخندي از روي خوشمزگي زد و گفت : مگه اشکالي داره ؟ مگه پرسي چه فرقي با اين ماگلاي بوقيه خنگه از خود راضي داره ؟
تئودور : تنها فرقش اينه که اون بوقياي ، خنگه ، از خود راضي به دينشون معتقد هستن ، اين بوقي دين داره ؟ نه ببينم پرسي تو اصلا ميدوني اعتقاد چي چيه ؟
پرسي که نميخواست ميتينگي که تدارک ديده بود ، به بطالت بگذره ، گفت : اوهوم ... من خودم اعتقاد کامل به چيزه مرلين دارم و بدون مکث ادامه داد : قرار بود درباره کم شدن ارزش جادوگران حداقل از نظر خودمون بحث کنيم ... خوب ؟

کوييرل با صداي بلندي که شبيه به عطسه گربه بود خنده زننده اي کرد و گفت : کم شدن ارزش جادوگران ؟ فک ميکنم شما خيلي جو گير شديد ، پيشنهاد ميکنم چند وقتي از اتمسفر دوري کنيد ؛ و بدون متوقف کردن صحبتش : نه حوصلشو دارم و نه وقتشو که بخوام درباره اين مسائل پيش پا افتاده بحث کنم ... ولي خوب ... شماها چي فکر کرديد پيشه خودتون ؟ اينکه هر از گاهي يه مسئله بي ارزش و پيش بکشيد و درباره اينکه جادوگران اينطوري شده و اونطوري شده بحث کنيد ... شما ها فکر کرديد کي هستيد ؟

آرشام : هه هه ! جالب بود ، از شوخي هايي که بچه ها کردن جالب تر و خنده دار تر بود کوييرل ... ما کي هستيم ... دقت که ميکنم ميبينم شما ها جو گير شديد ... کي جادوگران و جادوگران کرد ؟ يا بهتره بگم چطوري جادوگران اين چيزي که ميبيني شد ، نه عزيز من شما جو گير شدي ... فعاليت هاي خود ما بود ، افرادي مثل آرشام و دانگ و ايگور و سالي و گراپ و لودو و بليز و آناکين و پرسي و ...

آناکين : ببين دوست من اگه اين طور که پرسي گفت نبود و ارزشش کم نشده بود ، ملت بلند نميشدن به يه سري دليل از سايت استعفا بدن و برن و اين بحثا ... ببين ديگه چه اوضاعي شده که نميشه با خيال راحت چتر بازي کردي رو اين بچه هاي جديدي که ميان . نگا کن ... چتره من انقد سوراخ شده ، شده مثه آبکش .

ماندانگاس : ناراحت نباش آني جون ، خودم برات يه چتر جديد ميخرم
آناکين :

گراپ که موهاي شکمش را دور اندگشت سبابه اش ميپيچيد و بعد از دقايقي دوباره باز ميکرد تا فِر بشه گفت : ميشه يه طور ديگه هم توجيح کرد ...

آرشام : ببخشيد وسط حرفت ميپرم گراپ جون ... چرا موهاي شيکمتو با انگشت فر ميدي ؟
گراپ : آخه گراپ بيگودي نداشت ! و ادامه داد : گراپ داشت ميگفت ، ميشه يه طور ديگه هم بي ارزش شدن يا کم ارزش شدن جادوگران رو توجيح کرد ... قبلا اگر مشکل و اختلافي بود به قول ايگور ، ناظر توي نحوه بر خورد مطرح ميکرد تا اون فرد هم بياد حرفش رو بزنه و کامل روي اون مورد بحث بشه ... ولي الان ميشه گفت که ديگه انقدر ارزش نداشت که کسي بخواد وقتش رو صرف بحث در مورد يه سري موارد بکنه و به گفتگو با مدير اکتفا ميکنه ، در مورد خوابگاهم اينکه ... بعد از مدت ها يه سوژه اومد که فعاليت رو به نسبت زياد کرد و جالب بود و جاي کار داشت ولي متاسفانه ...

سالازار با بي حوصلگي گفت : اينا رو ولش الکي اين مسائلو وسط نکشيد ... همين استعفاي ملت و رفتنشون همه چيو روشن ميکنه و نياز به بحث الکي نيست ولي خوب درباره اين بحثه گراپ ... ببينم اصلا چرا يکي بايد بگه که ******* به ناظر انجمن وزارت توهين کرده و کوييرل بايد در جوابش بگه : همونطور که **** گفت اينا تخلف هم اگر باشن خود ناظر ميتونه رسيدگي کنه. شما خودتون ميتونيد اخطار بديد اگه توجه نکرد به مديران بگيد.ممنون بيخي بابا ... کوييرل نميتونه با منطق و منظور ما خودشو وفق بده ... ما هم نميتونيم بي منطقي رو تحمل کنيم .

ماندانگاس : اين بحثا رو ول کنيد ، الان ديگه انتخابات شروع شده ، جُوِش همه رو گرفته شما ها در مورد مسائل قديمي بحث ميکنيد ؟
پرسي : اوهوم ... ايول ... در مورد وزارت بحث کنيم ... ميگم شما ها فکراتونو بکنيد و برنامه هايي که مد نظرتون هست رو بگيد بهم .
آناکين : از الان فکر کنيم براي اون موقع ؟
پرسي : بعله ... وزير که بشم ديگه برنامه هاتون بوقم ارزش نداره و نميپذيرم و اين بحثا !
کوييرل : البته بايد در نظر بگيري که تو وزير بشي وزارتم ارزشه بوقو نداره ديگه ... من فقط از آبر حمايت ميکنم ... قول داده به ساحره ها امکانات رفاهي خفنز بده
گراپ : ها ... گراپ وزير شد .
آرشام : شوخي نکنيد ديگه ... من باشم و شما وزير بشيد ؟
ايگور : ببينم گراپ ، آرشام ... يادتون نرفته که ميخوايد چيکار کنيد ؟
آرشام : چيزه عزيز من حافظه کوتاه مدتم پکيده و اين حرفا
گراپ : اينطوري نميشه ... گراپ ميره بيگودي بخره

و به اين صورت ايگور بس ناجوانمردانه پيچيده ميشه و پرسي هم وزير ميشه و همه چيز به خوبي و خوشي به پايان ميرسه


نه آسلامي ، نه قزويني ، فقط و فقط بيناموسي ( راي ما پرسي کبير )



کارگردان : پرسي ويزلي

تهيه کننده : هري پاتر

آهنگساز : آلبوس دامبلدور

مشاور کارگردان : آرشام

مشاور بيناموسي : ماندانگاس فلچر

با تشکر از خانواده هاي :
ويزلي – بودلر – فلچر – مالفوي – دامبلدور و همه کساني که ما را در تهيه اين برنامه ياري نمودند .

با تشکر از :

کميته مرلين بابت اجاره خانه براي فيلمبرداري
انجمن خصوصي مديران
حراست انجمن خصوصي ناظران
اسکاور بابت گزارش تمام تخلفات کاربران . بحث درباره آنها
سالازار اسلايترين بابت گزارش ناظران
سالن اصلي نحوه برخورد
راجر ديويس و بارون خون آلود بابت ...
پرفسور کوييرل بابت اضافه نمودن شکلک خنده به ريش
و در نهايت با تشکر از فيلمبرداران و صدا برداران عزيز که حاضر شدند به صورت رايگان براي ما فعاليت کنند


درخواست :
براي فيلم بعدي نيازي به تعدادي فيلمبردار و صدا بردار و آهنگساز کارکشته و متخصص است که بصورت کاملا رايگان براي ما فعاليت کنند – هم اکنون نيازمند ياري سبزتان هستيم -



پ.ن : مربوط به اسکار هالی ویزارد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/7/12 19:13:32
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مهر 1386 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر گری بک


-هوووووووووو.....هوووووووووو
(هاگوارتز در زیر گام های زوزه ی گرگینه ای، میلرزد)

دوربین حرکت خودش را از کنار دریاچه آغاز کرده و به سمت سایه ی مبهمی که در بالای برج شمالی قرار داره،جلو میرود.
-هوووووووووو......هوووووووووو

دوربین همچنان به حرکت خود ادامه میدهد.در پشت سایه -که دیگر مبهم نیست-،ماه کامل ،همچون الماس بر پرده ی سیاه شب میدرخشد.بر بالای برج گرگینه ای سر را به سمت آسمان گرفته و آوازش را از برای سیاهی میخواند.بعد از هر زوزه،مدتی استراحت میکند و در این لحظات،پوزه اش به سمت پایین برج قرار دارد.

دوربین همچنان در حال نزدیک شدن به برج است که ناگهان هیپوگریفی از مقابلش میگذرد.سه پیکر بر روی هیپوگریف نشسته اند و با صدای بلند،از همدیگر سوال میپرسند.
-وای هری!!!.....تو این هیپوگریف رو از کجا در آوردی؟
هری:ببین هرمیون،من رولینگ رو دارم.میفهمی؟...رولینگ به من جادوهایی داده که از خفن ترین ژانگولر بازی های ویولت هم خفن تره.میفهمی؟
-راست میگه.به نظر من هری باید بره پوکر بازی کنه.شاید چند تا سوپر گرل هم گیرش بیاد.
هرمیون:رون!...خیلی بی ادبی.دیگه بهت پا نمیدم.
رون:پس دست بده

در یک لحظه همه چیز ثابت میشه و هیپوگریف در سر جای خودش،میان زمین و هوا،ساکن می ایسته.
دوربین بر روی رون و هرمیون زوم میکنه.دو دست به یکدیگر نزدیک شده و پس از چند ثانیه ی نفس گیر،رون و هرمیون با یکدیگر دست میدهند.


....شتلق.....
بال هیپوگریف با دوربین برخورد کرده و برای لحظاتی تصویر سیاه میشه




در جنگل ممنوعه پشته ای سیاه ،خود را ازمیان مهی که بر روی زمین آرمیده است؛ بیرون کشیده و در کنار انبوه درختان ،همچون بت سرش را بالا گرفته است.
بوی عود مغایرتی عظیم با فضای جنگل دارد.پیرمردی با شکم بسیار بزرگ و سبیل های بسی بلند،کف دستانش را به یکدیگر چسبانده و در مقابل پشته خم و راست میشود و قطرات اشک از درون شوره زار چشمش فوران میکند.


فلش بک
-نه هری...نباید اونو میکشتی
هری پاتر:برو باب.....اون یک گرگینه ی بیناموس نویس بود.اگر شکایتی داری،بیلت بزن.رسیدگی میکنم.
تازه،همون سایتی که گفته بود،هیچ ربطی به همین سایت نداره.من چند دفعه باید این رو توضیح بدم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/2115/c29]هری پاتر و شاهنامه(به دست آمده ا�
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 29 شهریور 1386 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
روح جنمار دانگ سال

گوپ(صدای قلب)...هااااا(صدای گروه کر)...
مردمی محزون، در خیابان های ساکت شهر بی روحشان قدم می زنند...
گوپ...هااااا
زاغی نحیف، بر روی پشتهء پوشیده از علف های هرز می نشیند و نوک خود را بر زمین می زند...
گوپ...هاااااا
ارتشی عظیم و سرخ، از دروازه های قلعه ای رفیع خارج می شوند...
گوپ گوپ...گوپ گوپ...

ماندانگاس فلچر

کلاغ می پرد...
گوپ گوپ...گوپ گوپ...

هوریس اسلاگهورن

صدای فریادهایی که اعلام خطر می کند...جنگ آغاز شده!

هی ها...هی هی هاااا...ههه هیییی(صدای گروه کر حماسی)

سیریوس بلک

دو ارتش در برابر هم صف بسته اند، مغلوب مشخص است...

هی ها!!

ایگور کارکاروف
ادوارد جک
توماس جانسون
توماس ریدل
ویولت بودلر



گوپ!

جنگ های صلیبی

به زودی در هالی ویزارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1386/6/29 16:47:34
[b]The sun enter
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 شهریور 1386 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام حق


منافع

کاری از گروه مستند سازی روح جنمار

به یاد نیک بی سر ، ادوارد جک و اش ویندر

نویسنده و کارگردان:لرد سیاه
بازیگران:پروفسور کوییرل ، البوس دامبلدور ، لودو بگمن ، هوریس اسلاگهورن و مانداگاس فلچر

___________________

یه روزی روزگاری ||| چشمامونو بسته بودیم ||| رول میزدیم با خنده |||بودیم خوشحالو یه دنده ||| اما حالا گذشته ، اون روزای ندیده ||| چشمای ما باز شده ، حقایقو میبینه....

صفحه سیاهه و پس زمینه این تصویر صدای خر و پف های بلندیه که شنیده میشه .کم کم جمله ای روی صفحه ظاهر میشه و نوید اغاز فیلم رو به بیننده میده:

جادوگران برای همه به یک اندازه

با محو شدن این جمله کم کم سیاهی هم از بین میره و دوربین اتاق کوچیک و شلوغی رو نشون میده که چند سانتیمتر خاک دیواراشو پوشونده ، روی تخت زهوار در رفته ای که گوشه سمت چپ اتاق قرار داره مرد چاقی با سیبیلهای پر پشت خوابیده و بلند خر و پف میکنه ، میزی جلوی تخت قرار داره که روش پر از روزنامه و کاغذ های تیکه تیکست ، یک استکان که تا نصفه توش چایی ریخته شده هم روی میز مستقر شده .

مرد تکونی به خودش میده و طی این عمل دستش به استکان روی میز میخوره ، استکان با صدای خفه ای روی انبوه کاغذها میفته و محتویات درونش روزنامه ها رو در آغوش میگیره ، دوربین رد چایی ریخته شده رو میگیره تا به روزنامه ی پاره پوره ای میرسه ، روی روزنامه زوم میکنه تا بیننده بتونه قسمتی که مورد نظر کارگردان بوده رو بخونه:

جادوگران برای همه به یک اندازه

به قلم گراپِ غول
* GRAWP@GHOLBIABONI.RJM

من نمیدونم این روزا ملت چشون شده ، ما این همه برای شعار فوق زحمت کشیدیم بعد حالا که مدیر محترم مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز تحت تاثیر فعالیتهای ما قرار گرفتن و به شیوه ی تقسیم حلوا ، جامهای هاگوارتز رو بین چهار گروه تقسیم کردن میاند و گله میکنند؟!

ایشون نشستن ساعتها تفکر کردن و به این نتایج کاملا منطقی رسیدن که هماهنگی های گروه گریفندور در برابر تفکر ایشون حکم بوق را داراست و چون ایشون فکر میکنن در حق اعضای ریون کلاو که عده ایشون برای این مسابقات ارزش قایل نشده و شرکت نکردن ظلم شده و پستهای اونها قشنگ تر بوده باید قهرمانی تقسیم بشه ، نظر ما هم همینه , یعنی نظر من هم به شخصه همینه ،همونطور که در برنامه های کودک هزاران بار به ما گفته اند که همه برنده اند ، به این میگویند فرهنگ سازی صحیح از همان ابتدای کودکی.

و یا پیرامون قهرمانی مشترک هافلپاف و اسلیترین که چقدر کار قشنگی بود و من را به شدت تحت تاثیر قرار داد ، این قهرمانی مشترک نشان داد که قوانین مدرسه هاگوارتز به گفته ی مدیر محترمه چقدر دقیق و محکم طراحی شده و از راه هوا نیامده اند و حتی نمیشود کوچترین ایرادی با انها گرفت.

من همینجا از مدیر محترم مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز ، پروفسور کوییرل عزیز ، تشکر ......


بر خلاف میل کارگردان قسمتهای دیگر این مقاله تحت پوشش چایی های ریخته شده قرار گرفته بود و امکان خواندن به حد صفر رسیده بود.

دوربین از حالت زوم خارج شده و دوباره فضای دور تا دور اتاق و مرد خوابیده رو نشون میده و از پنجره ای که در انتهای اتاق قرار داشته خارج میشه و مثل یه پرنده سبک بال به پرواز در اسمان مشغول میشه.

تصویر سیاه میشه و جمله زیر اغاز قسمت دوم فیلم رو اعلام میکنه:

قوانین محکم و مستحکم

دوربین یه ساختمان اداره بسیار بزرگ رو نشون میده که معلومه دیواراش تازه رنگ شده و حسابی بهش رسیدگی میشه در ضمن در گوشه سمت چپ تصویرم تابلویی وجود داره که عنوان " فدراسیون کوئیدیچ " روی اون حک شده .دوربین بیننده رو از لابه لای نرده ها و نفرینهای محافظ ساختمن عبور میده و بعد از قفل در اصلی وارد بَنا میشه و به صورت سردرگم و سریع عناوین اتاقهای درون راهرو رو از نظر میگذرونه تا جلوی یکیش متوقف میشه :

دفتر روسای محترم فدراسیون کوئیدیچ

لای در بازه و دوربین با استقاده از موقعیت پیش اومده از شکاف عبور میکنه و وارد اتاق میشه.

دو نفر ، یکی طرف راست میز و یکی طرف چپ ، در اتاق وجود دارن .فردی که ریش سفید و انبوهی داره و شهرت البوس دامبلدور را با خودش حمل میکنه مشغول مکالمه با تلفونه:

_شما امر بفرمایین قربان.....اختیار دارین این اداره اصلا متعلق به شماست....چرا ناراحت؟!یعنی من کار خطایی کردم.....با کدوم یک از قوانین ما مشکل دارید؟!....مسئله ای نیست که بخواید خودتونو باهاش ناراحت کنید ما در اسرع وقت این قانونا رو عوض میکنیم......تیمای دیگه چیزی نمیگن همه چیز دست ماست شما نگران نباشید...قربان شما...محتاجیم به تعریف شما از ما پیش مدیران ... خوش باشید .. خدانگهدار.

و در حالی که لبخند زشتی به لب داشت گوشی رو زمین گذاشت:لودو زود اون پرونده قوانینو بده من یه چند تاشو باید عوض کنم.

لودو در حالی که پرونده مشکی کوچیکی رو در دستش گرفته بود به طرف البوس رفت:اما سر این قوانین با همه کاپیتانها توافق شده فکر نکنم کار درستی باشه که بخوایم عوضشون کنیم.

البوس در حالی که از این حرف هیچ خوشش نیومده بود با خشم پرونده رو از دست لودو گرفت:یه کم سیاست داشته باش پسر برای اینکه اینجا موفق باشی باید سیاست داشته باشی.

-:اما این درست نیست البوس جان یا اقل با بقیه کاپینها هماهنگ کن این قوانینی که میخوای تغییر بدی خیلی تاثیر گذارنا...

البوس با خونسردی نزدیک ترین صندلی نزدیک به خودشو نشون داد و لودو رو دعوت کرد روی اون بشینه:ببین لودو جون یه چیزی بهت میگم برای همیشه اویزه گوشت کن برای اینکه توی این سایت موفق باشی باید طرف افراد با نفوذو بگیری یه بزرگی گفته:

به خاطر منافع چند نفر||||قوانینو ما ها میکنیم عوض

خلاصه مطلب اگه نتونی با این شعار کنار بیای جات اینجا نیست بهتره بری استعفا تو بدی.

صفحه سیاه میشه و با اشکار شدن مجدد تصویر صحنه عوض شده .

دوربین روی پلاکارتی زوم کرده که روش نوشته شده " اتاق مدیریت " از لای شکاف زیر در وارد میشه و پروفسور کوییرل رو نشون میده که پشت یه میز نشسته و به شدت مشغول کاره ، دوربین روی خرت و پرتای میز زوم میکنه تا به یه نوشته میرسه:

استعفا نامه

با سلام و احترام ؛

اینجانب لودو بگمن ، استعفای خود را از ریاست فدراسیون کوئیدیچ به خاطر مسائل و مشکلات شخصی و فردی اعلام میدارم.

موفق باشید


در همین حالت صفحه سیاه میشه و نوشته دیگه ای روی صفحه نقش میبنده:

سیریوس بلک

سانسور شد. **

بعد از اتمام این قسمت صفحه سیاه میشه و کلمه پایان روش نقش میبنده.

__________________

توضیحات:

* RJM=ROH JEN MAR

**این قسمت از فیلم قبل از افشا سازی هوریس اسلاگورن در نحوه برخورد نوشته شده بود و پس از اطلاع یافتن از این موضوع این قسمت با نظر کارگردان حذف گردید همینجا اعلام میکنم سیریوس جون بیا بغلم.

__________________

در ضمن من دوست دارم آخر فیلم بگم تو اسکار شرکت کنه حرفیه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1386/6/27 15:05:44
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1386/6/27 15:12:11
تصویر تغییر اندازه داده شدهصعود لرد سیاه برای سلطه بر جهانتصویر تغییر اندازه داده شده