دموکراسی به سبک جادوگران
نویسنده و کارگردان:پانسی پارکینسون.
ژانر:سیاسی
بازیگران:کالین کریوی.هری پاتر.کریچر.پروفسور کوییرل.یک کاندیدای مجهول هویه وزارت و ...
این فیلم کاملا(توسط مدیر سانسور شد)است.
=========
نوشته سفید از گوشه کادر نقش میبندد:نیمه شب.نمای داخلی.
دوربین بر روی یک جسم نورانی زوم کرده است.هیچ صدایی شنیده نمیشود تا این که دوربین کم کم عقب میاید.مشخص میشود که جسم نورانی یک لامپ کوچک صد واتی است.صدای گفتگوی چند نفر به صورت نامفهوم به گوش میرسد.نمایی بسته از یک اتاق نسبتا تاریک نشان میدهد که چند نفر در آن به دور میز گردی نشسته اند.صورت هیچکدام قابل تشخیص نیست.
صداها کم کم واضح میشود.معلوم است همه حضار دارند به شدت با چیزی مخالفت میکنند.این گفتگو ها به صورت پراکنده شنیده میشود:
_حالت خوبه؟میخوای دوباره تو نحوه دعوا راه بیفته؟
_وزارت جز دردسر برای ما چی داره؟
_من یکی که پشت دستمو داغ کردم که دیگه در مورد وزیر پست بزنم.یادته که...
صدای مردانه ای این صدای ظریف را که بی شک متعلق به یک زن است را میبرد:متوجه نیستید.من میدونم کی رو وزیر کنم که دردسر به وجود نیاد.از طرفی ادعای دموکراسی هم بکنیم.از اون ور نشون بدیم که به خواسته همه توجه میکنیم.
دوربین جلوتر میرود و روی صورت گوینده زوم میکند.سایه ای عجیب صورتش را در بر گرفته که نمیگذارد هویتش مشخص شود.دوربین چرخی دور میز میزند و روی صورت معترض بعدی زوم میکند:
_تو میدونی کی رو وزیر کنی؟تو میخوای یکی رو وزیر کنی؟مگه دست توئه؟
دوربین بالا میرود و از بالا میز را نشان میدهد.مرد اول میخندد و دستش را لای موهایش فرو میبرد:
_ببین.اینجا همه چی دست منه!
صدای پوزخند زدن چند نفر شنیده میشود و در صدر آنها همان صدای زنانه به گوش میرسد که دارد میخندد.صفحه سیاه میشود.
***
نوشته سفید با صدای تایپ از گوشه کادر وارد میشود:عصر یک روز پاییزی.نمای داخلی.
صحنه همچنان سیاه است و فقط صدای صحبتی به گوش میرسد.کم کم صحنه روشن میشود و یک مرد جوان را نشان میدهد که مشغول صحبت کردن با تلفن است.
_ میدونم.نه نه.ببین ما به وزیر دسترسی نمیدیم.خودم میدونم.میدونم بابا.
صدایی از آنسوی خط به گوش میرسد که میپرسد:منظورت چیه که وزیر دسترسی نمیدی؟تو که گفتی اون میتونه انجمن مدیرا رو ببینه.
مرد جوان چرخی میزند و رو به روی دوربین قرار میگیرد.به نظر میرسد سخت از فکر فوق العاده ای که به ذهنش رسیده سر مست است:خب درسته.ما به هیچ وزیری دسترسی نمیدیم.ما به یک مدیر دسترسی میدیم.میخوام یه مدیر جدید اضافه کنم.
دوربین عقب عقب میرود و قبل از خروج از اتاق این صدا شنیده میشود:کی؟ببینم تو میلاد رو میشناسی؟نه اسکی نه کالین کریوی...
*****
نوشته سفید با سرعت میاید و میرود:ظهر.نمای داخلی.
دوربین روی صورت کسی زوم کرده است که همه او را با نام کالین کریوی میشناسند.دوربین کمی عقبتر میرود و نشان میدهد که کالین با بی توجهی در حال خط خطی کردن کاغذی است.دوربین روی کاغذ زوم میکند و دستخط مایلی را نشان میدهد:
_ هدفمون در واقع گرفتن وزارت به صورت...
بقیه نوشته زیر خط خطی های کالین ناخوانا شده است.کالین از جا بر میخیزد تا بیرون برود.کاغذ را با دقت پاره میکند.هنگام پاره کردن کاغذ لبخندی به پهنای صورتش میزند.
کالین به سمت دوربین میاید و از کادر خارج میشود.کادر کم کم سیاه میشود و آخرین صدا؛صدای محکم به هم خوردن در اتاق است.
****
نوشته سفید لحظه ای در گوشه کادر پدیدار میشود و به همان سرعت ناپدید میشود:عصر.نمای داخلی.
سکوت کامل حکمفرماست.تمام صحنه سیاه است.دوربین آرام آرام عقب میرود و معلوم میشود روی موهای سیاه شخصی زوم کرده است.مردی که سرش پایین است با کلافگی به موهایش چنگ زده.معلوم به شدت از چیزی دلخور و ناراحت است.صدایی اکو میشود:
_این واقعا مسخره اس.مثلا انتخاباته!هه.
صدای پوزخندی شنیده میشود.دوباره صدایی تقویت شده به
گوش میرسد:با حضورم فقط خودمو کوچیک کردم.معلومه آخرش کی وزیر میشه.من استعفام رو اعلام میکنم.آره همینه...
جمله آخر چنان با تحکیم گفته میشود که گویا فرد میخواهد خودش را برای انجام امری ناخوشایند وادار سازد.سرش را بالا آورد و دستانش را تکانی داد.سپس به سرعت از جا برخواست به سمت میزی در گوشه اتاق رفت.روی میز نشست.دوربین به سمت سقف میرود و نمایی بسته از اتاق را نشان میدهد.صدای بوق ظریف و کوتاهی شنیده میشود.آرام آرام کمرنگ و در نهایت ناپدید میشود.
****
نوشته سفید از وسط کادر رد میشود:عصر.نمای خارجی.
دوربین از بالا وارد صحنه میشود.چند مرد در پارکی به دور هم جمع شده اند.همه دارند میخندند و در مورد چیزی سر به سر هم میگذارند.یکی از آن میان میگوید:
_ولی نقشه جالبی بود.تا الان که نصفش رو به راه شده.بقیه ش رو هم که ما ساپورت میکنیم.باید به مدیرای قدیمی یه چیزی یاد بدیم ما!بیخودی ملت رو با خودشون دشمن میکردن.ببینین.انتخابات کاملا مردمیه و بر حسب اتفاق یه مدیر هم کاندید شده!
با این حرف صدای خنده اوج میگیرد.دوربین روی صورت گوینده زوم میکند.ولی قبل از آنکه فرد شناخته شود صورتش را به سمتی دیگر برمیگرداند.صحنه سیاه میشود ولی صدای خنده همچنان به گوش میرسد.
****
نوشته قرمز وسط صحنه نقش میبندد:کالین کریوی وزارت را در دست گرفت.
نوشته قرمز همچنان روی صفحه است که صدای خنده ای به گوش میرسد:اینم دموکراسی به سبک جادوگرانه دیگه!
و صدایی ظریف و کاملا آشنا که اوهم دارد میخندد و در ادامه شنیده میشود:فقط قدرته و کسانی که از درکش عاجزند...
صدای آهنگ«یار دبستانی من»صدای خنده را در خود فرو میبرد.
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




يعني منظورم اين بود كه براي 3 نفر كم نيست؟... بالاخره ما كار مهمي انجام داديم... صحبت از بازي با احساسات كلي هواداره!

...
در سال 1983 در کلبه ای بدنیا آمد. کالین پسر عجیبی بود و کارهای عجیبی میکرد بطوری که او را کالین کاپرفیلد نیز صدا میکردند. در همان بدو تولد پسری کنجکاو بود که علاقه خاصی به دید زدن در خانه های مردم داشت.
همین امر سبب شد که پدرش برای کم کردن این کنجکاوی ها برای وی کاری دست و پا کند تا هم در آمدی برای آینده اش فراهم شود و هم این مدت اندک قبل از رفتن به مدسه زودتر بگذرد. کالین در سن ده سالگی به شغل شریف واکس زنی مشغول شد
ولی سه ماه بعد به دلیل تمام شدن آب بدنش مجبور به تغییر شغل شد.
از این شغل نیز انصراف داد. بعد از این زمان پدرش او را به دوستش سپرد تا عکاسی کردن را بیاموزد شاید در این راه موفق شود. کالین با مقدار پولی که در این مدت از آب دهن و فشار زیاد به دست آورده بود دوربینی خرید
و فردای آن روز که تصمیم گرفت کارش را آغاز کند پدرش به وی نامه ای را نشان داد که در آن ذکر شده که او باید برای تحصیل به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز برود. کالین موافقت کرد در صورتیکه بتواند دوربینش را با خودش ببرد و آلبوس دامبلدور بخاطر اینکه مدیر مهربانی بود این شرط را پذیرفت.
از طریق ایستگاه کینگز کراس سوار قطار سرخ رنگ هاگوارتز شد. در حین سفر از همسن و سالان خود درباره پسری که زنده مانده بود شنید. به گفته آنها هری پاتر تنها کسی است که میتواند اسمشو نر را نابود کند.
و وقتی چشمانش را باز کرد به وی گفتن از چیزی که نباید می دیده عکس گرفته و همین امر باعث شد که علاقه اش را کم کم از این هنر از دست بدهد.
و او را به عنوان بادی گارد خود استخدام کرد. بعد از این اتفاق کالین تصمیم گرفت تا با کمک گراوپی به ارشاد دانش آموزان بپردازد بنابراین برای کامل کردن سوادش به ادامه تحصیلات در حوزه علمیه قزوین رفت. او ریش و عمامه ای نیز خرید تا هدایتش استانداردتر شود.
تا هم سنت را برجا بیاورد و هم ارشادش ارشادی تر شود. البته لازم به ذکر است که این ازدواج جایی ثبت نگردید و با یک صیغه خود را راحت کردند.
قدم به عرصه گذاشت تا همگان بدانند و آگاه باشند که آسلام در کمین است تا غیر آسلامی ها را به دام بیندازد و اینبار نیز این ازدواج با همان ازدواج قبلی جایی ثبت نگردید.
برای مقابله با آستکبار سر از نمیدانیم کجا درآورد و کالین که هنوز برای هدایت ملت داغ بود عضو این گروه شد تا خدمتی دیگر به خلق المرلین کند.
شود تا آن عده کمی که هنوز به وی ایمان نیاورده و آدم نشده اند نیز حساب کار دستشان بیاید و آدم شوند.
سپرده بود . 


صعود لرد سیاه برای سلطه بر جهان