جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 18 بهمن 1385 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سال 57 بود و علیه گیلدی وزیر وقت شورشهایی انجام گرفته بود گیلدی برای اینکه حکومت رو از دست نده اقدامات بسیار زیادی کرد و از جمله انها کشتن سران شورشی و قتل عام مردم بیگناه بود و این کار رو به باهوش ترین مامورش بعنی تام ریدل میسپرد داستانی که میخوانید یادواری چندی از این وقایع است.

در هاگوارتز جنب و جوش همیشگی بر پا بود و دانش آموزان برای رساندن خود به کلاس درس تلاش بسیار میکردند در میان این دانش اموزان ریموس و سیریوس و جیمط پاتر به گوشه ای از توالت پناه اورده بودند تا با هم در مورد مسایل مهمی بحث کنند.

ریموس:برادر ها..گیلدی دیگه داره صبر منو لبریز میکنه همین دیروز بود که مردم قزوینو قتل عام کرد با اینکه همشهریش بودن واقع شرم اوره
جیمز:برادران گرامی ... این اعلامیه رو شب باید به دقت به در و دیوارا بچسبونیم باشد تا این رژیم از پا دربیاد
سیریوس:ای به چشم(در راستای اینکه سیریشم یه دیالوگ داشته باشه)در هیمن هنگام جسم سیاهی به سرعت از پشت سیریش رد شد اما این ها اینقدر گرم سیاست بودند که متوجهش نشدند

و این چند تن انقلابی به سرعت پراکنده شدند و در سرای ورودی کلاس تغییر شکل دوباره به هم پیوستند.

ساعت دو نصفه شب مکان راهروهای هاگوارتز

سیریوس و جیمز و ریموس دوباره دور هم دیگه جمع شده بودند و خبر نداشتن یکی دیگه از بچه ها هم مثل اونا نخوابیده و داره پنهانی به حرفاشون گوش میده

جیمز:این ماله تو..اینم ماله تو سریع دست به کار شین
سیریش:تو دستشویی هم بچسبونیم
ریموس:ده اره ابله اصلا همینجا هاست که فکر ملت باز میشه

در همان زمان سورس اسنیپ همان دانش اموزی کهب یخوابی به سرش زده شده بود و همان جسم سیاهی که در روز هم به حرف های انها گوش داده بود به سمت پستخانه رفت و جغدی را برای وزیر وقت گیلدی فرستاد و وجود او را از این شورشیان اگاه کرد

یک روز بعد
مکان دفتر گیلدی

گیلدی در حالی که نامه رو در دستش گرفته به سرعت دور اتاق رژه میره و لرد ولد مروت هم به ارامی اونجا نشسته

گیلدی:باید هرچه زودتر شر اینها رو کم کنیم..تو نقشه ای چیزی داره
ولدی:بله..خبر رسیده که لیلی زن جیمز حاملست و اونا تعطیلات کریمس توی خونه ییلاقی شون اجتماع میکنن میتونم کلکشونو اونجا بکنم
گیلدی با عصبانیت:هر کاری میخوای بکن فقط زودتر

همان زمان هاگوارتز

در و دیوار های هاگوارتز پر بود از عکس و اعلامیه و اعلامیه های ضد گیلیدی
در حالی که فقط 4 روز تا کریسمس باقی بود و ملت میخواستن برن جیمز تصمیم گرفته این کار رو قبل از رفتنشون بکنه

اعلامیه های که تو دستشویی چسبونده بودن خیلی جواب داد و فکر بسیاری از ملت را به سوی بر انداختن گیلید برد

چهار روز بعد شب کریسمس

هری جیمز پاتر به دنیا اومده و در رختخوابش وق و وق میکرد
هری:اووو.اوووو
جیمز:لیلی عزیزم بچه رو ساکت کن
لیلی:چشم

نیم ساعت بعد

هری:(در سکوت کامل)
جیمز:عزیزم چی کار کردی بچه ساکت شد
لیلی:از پوشک مای بیبی استفاده کردم
جیمز : اوه

در همین لحظه در باز شد و لرد ولد مورت وارد شد
ولدی:استکباریهای انقلابی:اوادکادروا..اوادکاداروا..اوادا..اوه
در این لحظه نفرین برگشت خورد و ولید در حالی که لیلی و جیمز رو کشته بود خودشم به صورت روح در اومد و هری زنده ماند
با تشکر



-----------------------------------------------------
سوژه ی جالبی داشت ، چیزی که کمتر کسی به فکرش می رسید ، و فکر کنم به خاطر بودن در رول بوده !
شروع جالبی داشت ، صحنه ها خوب توصیف شده بودن ، ولی پایانش می تونست بهتر و جالب تر باشه .
با این حال ، تایید شد ( بادراد ریشو )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/18 15:13:00
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1385 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ظهر تابستانی...زیر درخت راش... واقع در 51 درجه و 2 دقیقه ی شرقی از گرینویچ...مدرسه ای ارزشی به نام هاگوارتز

ملت دانش آموز ریختن تو حیاط و مشغول زرت و پرت کردنن. زیر درخت راش، سه جوان در حال سیخ کردن جغدایل خود میباشند. ( نکته: جغدایل= موبایل جادوگری)

پسر خوشتیپ: مهتابی جون من برام جغلودوثش کن! (نکته: جغدولوث: تکنولوژی بوجو آمده توسط مالدبر مخترع بزرگ جادوگری برای جامپیوتر(کامپیوتر) که میتواند پرونده های موجود در یک جغدوری (مموری)را به یک جغدوری دیگر منتقل کند)
بچه مثبت موسوم به مهتابی:
ـ نچ. من لامپ کم مصرفم مهتابی نیستم. منم از این چیزای غیر اخلاقی نمیریزم تو موبایلم.
پسر خوشتیپ رو به پسر مو پشپلو میکند و میگوید: تو داریش شاخی؟
پسر مو پشپلو که به یک ساحره در آن سوی حیاط خیره شده، میگوید:
ـ نچ نمدی جان. اسنی ولوس دامبل و مینروا رو داره. ازون بگیر.
چهره ی نمدی به این صورتــــ> میشود و به راهروی تالار اصلی چشم میدوزد.

نیم ساعت بعد
یک جوان خفن با موی بلند روغنی به سمت آن سه می آید و زیر یک درخت دیگر مینشیند و مشغول سیخ کردن جغدایلش می شود.
شاخی در گوش پانمدی میگه: حالا وقتشه.
پانمدی(لقب خزتر ازین نبود؟) بلند میشه و چوبشو سمت جوون خوشتیپ میگیرد و میگوید:
ـ هوی اسنی ولوس تو دامبل و مینروا رو داری؟
اسنی ولوس بلند میشه و رو به پانمدی مکنه و میگه:
ـ خیال نکن من همون اسنیپ قدیمم رفتم پیش روان پشک اعتماد به نفسم رو بدست آوردم! به تویم نمیدم!
یکدفعه صدای ضایع یک ساحره می آید:
ـ سلام سوروس!
ـ سلام لیلی!
سوروس بلند میشود و به سمت ساحره میرود.
جیمز: چی؟ با ناموس من شوخی میکنی؟
لیلی: جیمز ولش کن وگه نه باهات نمیام گردش!
سوروس: مگه تو با این پسره سروسر داری؟
ـ اونش به تو ربطی نداره
سیریوس: جغدولوثش کن وگه نه میکشمت!(توضیح: صحنه ی عکس!)
سوروس گیج گیج میره و صدای گوپ گوپ تو سرش بلند میشه یکی یکی به ملت حمله میکنه.

آنسوی حیاط
دامبل سوت زنان در حالی که دستش پشت کمرشه به ملت نزدیک میشه.
دامبل: منم مدیر هاگوارتس...اون مدرسه ای که خیلیی هستش با کلاس...
یکدفعه با صحنه ی درگیری ملت روبرو میشود.
دامبل هر پنچتای آنان را با پروتگو به یک طرف میراند و شروع میکند به نصیحت کردن.
ـ ببیند جوانان من، شما ایمد جامعه ی جادوگری هستید. امید من به شما جوانان است... اگر ما جوانان نبودید من...
جیمز: آقا اجازه؟ سوروس کلیپ شما و پرفسور مک گوناگال رو توی جغدایلش داره:yevil:
دامبل سه متر به آنسو پرت میشود و میگوید:
ـ چی؟ مگه این کلیپ رو ممنوع نکرده بودم؟
سوروس: خ...خ...وب...
دامبل: عمرا! تو از سمج مردودی! پونصد امتیازم از اسلی کم میشه! باباتم فردا بیار!
و دامبل در حالی که دستش پشت کمرش بود، قدم زنان از آنان دور شد!
ملت جوات هاگوارتز:
سوروس:

بنگ!

ناگهان هری از خواب پرید. این سومین کابوسش در این هفته بود.
آیا این چهره ی واقعی پدرش بود؟
با آشفتگی دنبال عینکش گشت و آن را پیدا نکرد. لیوان آب را کورمال کورمال جست وجو و آن را خورد. با َفتگی به خواب رفت و هرگز بیدار نشد!


-----------------------
آقا شرمنده سوژه اش خز شد. یک محدویتیتی توی عمس وجود داره... عکس قبلی بهتر بود و من یک نممایشنامه ی خوب برای اون نوشته بودم. عکس عوض شد و من ناکام موندم! به هر حال شرمنده از سوژه. بهتر میتونم سوژه بدم.


ناظر :
فضا سازی کم ، دیالوگ زیاد ، کلمات شکسته زیاد !
هر کدوم به نوعی نوشته رو به نابودی می کشونه ! بنابراین نمی تونم یه همچین پستی رو قبول کنم .
رد شد ، دوره ی بعدی بنویس ( بادراد ریشو )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/18 14:29:35
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1385 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آن روز نیز،مثل سایر روز های تابستانی،نسیم ملایمی،هوای گرم را به بدن سه دوست از هم جدا نشدنیT میکوبید.همه چیز روند عادی خود را داشت،تنها مشکل اینجا بود که پشت سرشان به طرز مبهم و نامعلومی خاکستری شده بود و گویی شمع هایی بر روی دیوار روشن هستند.هر سه دوست احساس گرما میکردند و این هیچ ربطی به درجه ی هوا نداشت.صورتشان گرم،و بر شدت ضربان قلبشون افزوده گشته بود.

فلش بک
پیتر:بچه ها یه چیز جدید از هاگزمید آوردم،همین هفته به بازار رسیده......آکه آکه(استیل جماعت شر خر)
ریموس:برو باب....همون سری بس بود
جیمز:تا یه روز مک بون،جغد و اژدها میدیدیم
پیتر:فازت منفی بوده .به من ربطی نداره....این رو بزن...تا چند روز گنج میبینی......قبلا امتحان شده.....
سیریوس: بده داداش.....خدا اژ اقایی کمت نکنه.....هرچی هشت بده.
پایان فلش بک

ریموس دیگه توان تحمل نداشت،دستش رو روی کمر قرار داد و شروع کرد
-حالا این وری....حالا اون وری.....(به شدت جلف بخوانید)
جیمز:آره؟......فقط عربی.....بابا کرم ،خز شد......
سیریوس:باب تکون نخورید....میپره....اشرافه به خدا


بیست متر اون طرف تر:
آلیس:ببین...ببین با چه آدمی میخوای ازدواج کنی....
لیلی:عشق مهمه....اینا حاشیه محسوب میشه



بیست متر، قبل از بیست متر اون طرف تر(یعنی همون جایی که از اول بود)
جیمز:اون کیه داره میاد این طرف.....اها....اسنیپه
لوپین:اون رو ولش کن.....قرو بیا...
جیمز که اصلا حواسش به لوپین نیست،به سمت اسنیپپ میره.......بیا وسط....تو این جمع ارزشی باید بیای برقصی!
اسنیپ:وقتی کشیده شدید به کمیته ی انضبا.طی،میفهمید
با شنیدن جملات اسنیپ،ترس تمام وجودشون رو میگیره و همه ی موادی که مصرف کرده اند،میپره.
سیریوس:بیا اینژا......فکر کردی الکیه.....میپرونی و میخوای در بری؟

دقایقی بعد اسنیپ به صورت معلق روی هواست و بدنش به شکل کاملا بیناموسی مشخصه.
ظرف آبش نیز به زمین میوفته و قطرات آب،خاک زیر پایش را نرم میکنه.


زیر زمین:
یک جن در حال ضربه زدن به سقف خاکی بالای سرش است تا راهی به بیرون پیدا کنه.....اما خاک به سختی سنگ شده و ضربه بیل،با جوابی مناسب برمیگرده.
کریچر با تمام قدرت اخرین ضربه اش را درست به جایی میزنه که ظرف آب افتاده و این بار ،بیل،زمین رو میشکافه.

سه ماه بعد:
اسنیپ با سکه های طلایی که از کریچر گرفته،یک عدد کمری به زیر پا انداخته و توی جردن ویراژ میده.




ناظر : تایید شد ! می تونین توی تاپیک معرفی شخصیت پست بزنین ! موفق باشین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1385/11/17 20:09:59
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/17 20:28:06
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس عوض میشود!


اش، شما هم با عکس جدید داستان بنویسید! چون به قول خودت ارزشی شد!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ها.....اقا این عکسه رو عوضش کنید...خیلی مشکله شرح دادنش و متن به ارزشی شدن میره چون هیچ فضاسازی نمیشه انجام داد
اون اقایی که سمت راسته:اسنیپ
اون اقا چاقه که وسطیه:دی جی علی گیتور
اون پسر خوشتیپ سمت چپیه:بادراد
-------------------------------------------
اسنیپ در حالیکه ظرف معجون را بالا می آورد،نگاهش را به سوی بادراد راند
اسنیپ: ......This is a strange

بادراد مستقیما در چشمانش خیره شد و سپس شروع به صحبت کرد.
-بیبن داداش.....فکر نکن اینجا استادی و از جوامع غربی تغذیه میشی.....(در اینجا با دستانش یه بطری اشاره میکنه)اگر این دیس ایز ده استرانگ لوکینگ
agar in this is strange looking

سپس به سمت مرد چاق برمیگرده و با دستش به اون اشاره میکنه
-دیس ایز ده دی جی علی گیتور
This is the dj ali gator


بعدش دست رو برروی سینه ی خودش قرار میده و در حالیکه مجددا به چشم های اسنیپ خیره شده،فریاد میزنه:
-و آی ام کت،آندر ده تیبل....دو یو وانت تو پلی وید می؟
I am cat under the table....do you want to play with me?

با انعکاس این سخنان در محیط هاگوارتز،بروبکس موسیقی دان به راهرو میریزند و دقایقی بعد،صدای سوت بلبلی و ....مدرسه رو میلرزونه.

اسنیپ:نو.....آی وانت تو رپ ویژو(لهجه ی وری خفن)
No...I want to rap with you

بادراد :علی جون اون دی جی رو آماده کن.....من حال این استاد قرطی رو بگیرم........
دقایقی بعد،یک سری وسایل خفن به همراه لیزر ،مه و رقص نور،در محل نصب شده و صدای گوپتس گوپتس میاد.بروبکس هاگوارتز هم در حال بالا رفتن از در و دیوار هستند......
علی:This is the dj ali gator
باراد:«بذار بشینم و یه نفس عمیق بکشم.میخوای رول بنویسیم؟چشم روی چشم.chesham
بده کاغذ و قلم...من کارم رو بلد هستم و نیست توش حتی یک غلط.
اینارو بده تا من روی رول قفل کنم.تاپیک رو قورت بدم،پست رو تف کنم.
الان چند سال میگذره،هیچ وقت بیکار نشسته ام..هیچ وقت نمیکشم دست از این کار.
آرشام میگفت از پست هات راضیم.گفتم من پدر رول فارسیم....»
و این شعر تا بلاک شدن هر سه نفر ادامه داشت.

-------------------------------------
باب خیلی سخته عکسش این ایفای نقش ارزشی هم نیاز داره دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1385/11/16 22:29:22
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1385/11/16 22:32:56
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1385/11/16 22:41:46
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
اخرین عکسی که اینجا گذاشته شده عکس زیر هست...لطفا فعلا از این عکس استفاده کنید!


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 بهمن 1385 20:51
نمایش جزئیات
آفلاین
*توجه*

این تاپیک از این لحظه به بعد برای وارد شدن اعضای تازه وارد به ایفای نقش مورد استفاده قرار میگیرد.

مرحله ی دوم ورود به ایفای نقش در این تاپیک انجام میگیرد و اعضا باید بر اساس عکسی که مسئولان تاپیک در این تاپیک قرار میدهند یک نمایشنامه بنویسند تا نمایشنامه ی آنها توسط مسئولین تایید گردد و به مرحله ی آخر ورود به ایفای نقش راه یابند.

برای کسب اطلاعات بیشتر به قوانین جدید ایفای نقش مراجعه نمایید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 13 بهمن 1385 22:43
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد سیاه پوش و بلند بالایی بی قرار در اتاق قدم می زد،صدای گام های اشفته و سنگینش سکوت اتاق مستطیلی و نیمه رو شن رو در هم می شکست ، سورس اسنیپ زیر لب غرغر می کرد. که بلاخره انتظارش پایان گرفت تنها در بلوطی رنگ اتاق باز شد و جوانکی بد سیما با قدی متوسط و چهره ای خشن که رگه هایی از شقاوت در ان دیده می شد وارد اتاق شد. سورس اسنیپ: اگوستوس چرا اینقدر دیر کردی؟؟ جوان که لبخند موزیانه ای به لب داشت جواب داد : چی یه نگرانم شدی سورس؟؟ اسنیپ با دندان هایی بهم فشرده گفت: خفه شو . بگو کجا باید برم،بانمک! اگوستوس یکی از صندلی های میز کوچک وسط اتاق رو جلو کشید و نشست ؛ اگوستوس:باشه ......کوچه ی 52 شرقی درست وسط لندن . دوتا مرد که لباس ماگلی پوشیدن اونجا منتظرتن . رمز رو که یادت نرفته سورس؟؟ اسنیپ پرسید: لباس ماگلی ......وسط لندن .....چرا اونجا؟؟ اگوستوس باخشم جواب داد :چرا؟.....سورس از کی تا بحال اینقدرنسبت به اطرافت بی توجه شدی ....از وقتی دامبلدور مرده سفیدا از ترسشون همه جارو پر از جاسوس کردن چون دیگه کسی نیست که بتونه قدم بعدی ارباب لرد تاریکی ها رو پیش بینی کنه......تو هر سوراخی که سر بکشی ده تا جاسوس می بینی بعدشم اونجا یه کوچه ی پرته وسط شهره ،شرط می بندم به فکرشونم نمی رسه ،اونجا قراره یه همچین چیزی رد و بدل بشه .اوردیش؟؟
سورس با همون عصبانیت: معلومه . و بعد بطری نسبتا" کوچکی رو از زیر ردای مشکیش بیرون کشید و اضافه کرد : لرد سیاه به داشتن من افتخار خواهد کرد من بهترین معجون ساز قرن هستم ،هیچکس نمی تونه به پای من برسه. اگوستوس : اِ ....جدی ! ولی من شنیدم که یه نفر از سفیدا به اسم گرنجر پیدا شده که زده رودست تو .سورس اسنیپ که با بی خیالی داشت شیشه رو جلوی صورتش تکون می داد عین برق گرفته ها از جا پرید .
سورس: گرنجر !این احمقانه اس اون دختره ی خودشیرین احمق.......چه طور اینو می گی من خودم اونو تعلیم دادم هیچکس به پای من نمی رسه (بعد شیشه رو دوباره جلوی چشمای اگوستوس تکون دادو ادامه داد) : هیچکس نمی تونه معجونی رو که طی یک ماه درست میشه روپنج روزه درست کنه الا من .فهمیدی احمق دیگه ام نباید این حرفو جایی بگی ماگل نفهم .
اگوستوس چنان از روی صندلی بلند شد که صندلی رو واژگون کرد .اگوستوس : تو به من چی گفتی ؟ماگل خودتی و........! هردومرد به سمت هم دیگه رفتن و چوبدستی هاشون رو نشانه گرفتند .در ست در لحظه ای که سورس اماده می شد تا یه ورد مرگبار به زبون بیاره ،صدایی اشنا وارد ماجرا شد. صدایی زنانه ،پرموج و دل انگیز : اقایون بسه.....وقتی ما حتی با خودمون هم دعوا داریم چه طور انتظار دارین که سفیدارو شکست بدیم. هردومرد چوباشون رو پایین اوردن .سارا گفت: حالا بهتر شد . و چند قدم به جلو امد ؛از تمام حرکاتش عشوه و طنازی هویدا بود . دختری بود با موهای فر شرابی ،چشمانی سبزو پوستی زیتونی که ردای بلند جگری رنگش باعث می شد از همیشه زیبا تر به نظر برسه . سارا: سورس مگه نمی دونی ارباب لرد کبیر چه قدر به این دارو احتیاج داره پس زودتر حرکت کن. سورس اسنیپ ردای سیاه رنگش رو به دورش پیچید که در اون لحظه درست شبیه یه خفاش پیر به نظر می رسیدو بعد ترق و ناپدید شد . سارا نگاهی به اگوستوس کرد که بهش خیره شده بود .اگوستوس گفت: این خفاش پیر فکر کرده کیه.از وقتی دامبلدور رو کشته شده یکی از یاران نزدیک ارباب ؛باید یه فکری براش بکنم ،خیلی جاه طلبه و همین بزرگتری ضعفشه. نمی دونم چرا ارباب نمی خواد ببینتش . بعد نگاه گرسنه ای به سارا کردو گفت: ولش کن......خو دمونو عشق است. سارا با اخم جواب داد: بله!نفهمیدم ،چشماتو می بندی یا از حدقه درشون بیارم . اگوستوس :خیله خوب بابا،چرا دعوا می کنی من که هنوز چیزبدی نگفتم عزیزم .سارا با بی حوصله گی : اَ ه....بروبمیر عزیزم !


* * * * * *


گوشه ی خیلی تاریکی ظاهر شد. دوتا مرد یکی چاق و یکی لاغر وسط کوچه می پلیکیدند ، سورس لحظه ای شک کرد اگر اونها فقط ولگرد بودن چی ؟ خوب می تونست به راحتی دخلشون رو بیاره .بهتر بود بره جلو یه قدم به جلو برداشت و توی نور ضعیفی قرار گرفت که از چراغای خیابون اصلی به کوچه می رسید .مرد لاغر دیدش ،و با چشم به مرد چاق اشاره کردو هردوباهم به طرف سورس حرکت کردن . مرد چاق که چهره ی شرقی داشت و اگر یه توتون جویده شده می دادی گوشه ی لبش با اون کلاهش درست می شد مثل خلاف کارایی که تا بحال ده بار زندان رفتن از سورس پرسید: سنگ سفید می خوام داری ؟؟خیال سورس اسنیپ راحت شد مرد واژه رمز رو گفته بود . حالا نوبت می رسید به خودش که جواب داد:نه ولی هفتا سیاهشو دارم می خوای ؟؟ دومرد بهم نگاهی از سر اسودگی انداختند.مرد لاغر اندام موبلند برسید :اوردیش؟؟سورس نگاهی بهش انداخت قیافه اش در عین سفاهت خشن بود .سورس:اوردم ؛شما از طرف ارباب تاریکی ها چیزی برام ندارین؟؟ مرد چاق :چرا یه نامه داده. سورس:چرا شما دوتا رو فرستاده؟؟مرد لاغر: به تو مربوط نیست، اول بطری دارو رو بده. سورس: نه تواول نامه رو بده!مرد چاق داد زد: هی این دستور اربابه که تا دارو رو نگیریم نامه رو ندیم .زود باش . سورس اسنیپ با دستای لرزان بطری عزیزش رو به دستای نا مطمئن مرد چاق سپرد.سورس:حالا نامه. مرد لاغر نامه ای کو چک رو به سورس داد و هردو قدم زنان دور شدن . هنوز چند قدمی نرفته بودن که صدای فریاد(نه!) شنیدن و برگشتن،سورس اسنیپ دوزانو روی زمین زانو زده بود و به بازو هاش چنگ انداخته بود و هق هق های خشکی می کرد . دومرد با تعجب بهش نزدیک شدن مرد لاغر پرسید :چی شدی؟؟ سورس اسنیپ سرش رو بالا اورد و با چشمای خون گرفته اش به مرد نگاهی کرد و جواب داد:دامبلدور زنده است.

خوب دوستان امیدوارم برای بار اول بد نشده باشه بی صبرانه منتظر نقد و اشکال گیریش هستم
تا بعد یا علی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در 1385/11/14 19:34:07
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 1 دی 1385 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دالان مخفی
قسمت 1ساعت هفت ونیم بود.هری در کتابخانه بر روی انبوهی از کتاب های گیاه شناسی خم شده بود و سعی می کرد مقاله اش را کامل کند ولی احساس می کرد این کار غیرممکن است. با ناراحتی دندان هایش را بر روی هم فشار داد و با خودش فکر کرد که اگر هرمیون لجبازی نکرده بود و مقاله اش را به او و رون داده بود حالا این همه دردسر پیش نمی آمد. نگاهی به فهرشت کتاب" قارچ های سمی در جهان" نوشته ی لیبرا گالتون انداخت. صفحه ای را باز کرد و مشغول نوشتن شد.حدود بیست خط نوشت و بعد کتاب رابا بی حوصلگی بست.با خودش گفت شاید هرمیون دلش به رحم بیاید ودر نتیجه گیری مقاله به او کمک کند. با این فکر از جایش بلند شد.وسایلش را جمع کرد و می خواست از کتابخانه بیرون برود که فکری به نظرش رسید. مادام پینس مسئول کتابخانه برای انجام کاری ازآن جا بیرون رفته بود و کسی هم آن دور و بر نبود. هری می توانست با خیال راحت به قسمت ممنوعه برود و کتاب های آن جا را جست و جو کند. می دانست که چیزی در مورد جاودانه سازها پیدا نمی کند ولی ممکن بود اثر یا علامتی پیدا کند که به دردش بخورد. او کتاب های قدیمی ومخوفی را که کاغذ هایشان در حال پودر شدن بود یکی یکی از قفسه ها بیرون کشید وبا حوصله ی زیادی آن ها روی میز چید.دست خط بعضیاز کتاب ها نه تنها خوانا نبود بلکه به زبان عجیبی بود که هری ازآن سردر نمی آورد.آه...اگر فقط هرمیون آن جا بود... اما هری بعید می دانست هرمیون از جادوهای سیاه پیشرفته که به زبان باستان نوشته شده بودند چندان سر در بیاورد....اما خوب امتحان کردنش ضرری نداشت.او با عجله چند کتاب دیگر را که به درد بخور به نظر می آمدند از قفسه ها بیرون آورد وروی میز گذاشت.از کتابخانه بیروندوید و به طرف سالن گریفیندور راه افتاد.
_هی...هری داری کجا می ری؟چرا اینقدر عجله داری؟
هری برگشت وجینی را دید.در حالی که نفس نفس می زد به او سلام کرد و گفت:جینی می تونی یه کاری بکنی؟من با هرمیون یه کار خیلی خیلی فوری دارم. اگه پیداش کنی و بهش بگی که خودشو سریعا به کتابخونه برسونه لطف خیلی بزرگی به من می کنی.
جینی با تعجب شانه هایش را بالا انداخت و گفت:باشه. سعی ام رو می کنم.
هری لبخندی زد و تشکر کرد. و بعد به کتابخانه برگشت.عجیب بود. مادام پینس هنوز برنگشته بود و آن جا را همینطور به حال خود رها کرده بود. هری با بدجنسی فکر کرد شاید سر او زیادی با فیلچ گرم شده...بعد از ده دقیقه هرمیون به کتابخانه آمد.
_ا...سلام هری.جینی می گفت کار خیلی واجبی با من داری.
_درسته.هرمیون فکر می کنم تو با زبان باستانی جادوگری آشنایی داری....
_بستگی داره از چه نوعش باشه...اگه خیلی سنگین باشه...صبر کن ببینم تو که نمی خوای...
صدایش را پایین آورد و ادامه داد:تو کتابای قدیمی که به زبونای آرامی نوشته شدن دنبال نشونه ای از محل جاودانه سازها بگردی؟نه...نمی خوای که...
_چرا که نه هرمیون ...ممکنه ولدمورت در سال های تحصیلش تو هاگوارتز علامتی تو یکی از کتاب های قدیمی گذاشته باشه که این می تونه به من کمک کنه تا یه چیزایی رو بفهمم. بالاخره ارزش امتحان کردن که داره...نداره؟
_نمی دونم.با عقل جور درنمیاد. ولی من تلاشمو می کنم...
هرمیون در حالی که ابروهایش را بالا انداخته بود یکی از کتاب های سنگین و پر حجم را برداشت و مشغول بررسی صفحات آن شد.هری هم در این مدت مشغول گشتن قفسه ها بود.بعد از گذشت نیم ساعت هرمیون با خستگی سرش را بالا گرفت و گفت: اوه...هری.فکر نمی کنم تو این کتابا هیچ نکته ای در مورد جاودانه سازها باشه.اینا فقط یک مشت مزخرفات در مورد جادوی سیاه باستانی یه که من هیچی ازش سر در نمیارم. ضمنا مطمئنم که ولدمورت نمی تونسته هیچ...
_اوه...زود بیا اینجا رو نگاه کن.بیا...
هرمیون با بی حوصلگی از جایش بلند شد و در حالی که به سمت هری می رفت گفت:چیه؟...چی شده؟
هری کتاب کوچک و رنگ و رورفته ای که در دست داشت بالا گرفت و پاسخ داد : این کتاب هیچ عنوان یا سرشناسه ای نداره...نام نویسنده هم روی جلدش یا حتی داخلش نوشته نشده. به نظر می رسه که...
هرمیون کتاب را از دستش قاپید. آن را باز کرد و گفت:این یه کتاب کاملا معمولیه...
_ولی...
_می دونم. عجیبه که تو قسمت ممنوعه گذاشتنش. چون داخلش مزخرفاتی در مورد آداب و رسوم جادوگران در سرتاسردنیا نوشته شده.
_از کجا معلوم؟بیا آزمایشش کنیم.
هری چوبدستی اش را بالا گرفت و آن رابه طرف کتاب تکان داد. نگاهی به جلد و صفحه ی اولش انداخت. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. این کار را سه بار تکرار کرد و چهارمین بار هم هیچ فایده ای نداشت. هرمیون گفت: شاید باید یه روش دیگه رو امتحان کنیم.
او نوشته های صفحه ی اول راسر و ته کردو آن ها را به همین صورت روی کاغذ پوستی منتقل کرد.
هری با شک گفت: فکر می کنی موثر باشه؟
_شایدآره شاید هم نه. فقط باید زودتر کارمونو انجام بدیم.ساعت نه و ده دقیقه است و اگه پینس ما رو اینجا گیر بیاره خودت می دونی چی می شه....
هرمیون چوبدستی اش را به طرف کاغذ پوستی گرفت. نوری آبی رنگ به آن برخورد ... هری هیجان زده کاغذ را نگاه کرد. ولی جمله های سر و ته شده هنوز هم به همان صورت بودند. هرمیون ورد های مختلفی را امتحان کرد تا اینکه بالا خره...
هری با خوشحالی گفت:اوه...نگاه کن. کمی از اون نوشته به یه صورت دیگه دراومده.
هرمیون با تعجب نوشته را با صدای بلند خواند:"اگر می خواهید به سرداب ممنوعه..." اوه.... فکر نمی کردم ورد محو کننده عصاره ی قارچ سمی روش موثر باشه...اصلا این چه ربطی به...
_مهم نیست. ولش کن. کارت فوق العاده بود.
_اما هنوز بقیه اش رو ظاهر نکردیم.ورد روش جواب نداد...
_اشکالی نداره. اگه همین قدرش ظاهر شده حتما برای بقیه اش هم یه راهی هست. این چه معنایی می تونه داشته باشه؟ "اگر می خواهید به سرداب ممنوعه..." شاید فعلی که براش به کار می ره (بروید) بوده...
_آره ...ولی این فقط یه حدسه... چه طوره یه بار دیگه امتحان کنیم. اما با یه ورد عجیب دیگه مثل...
ناگهان صدایی بلند به گوش رسید._آهای...کی اونجاس؟ بیاین بیرون ریاکارهای کثیف...شماها کجایین؟ بیاین تا...
هری با عجله کاغذ پوستی را تا کرد و آن را لای کتاب کهنه گذاشت. بعد کتاب را در جیب ردایش انداخت و در حالی که دست هرمیون را گرفته بود از پشت قفسه ها رد شد. درست هنگامی که مادام پینس به وسط کتابخانه رسید هری و هرمیون از قسمت پشتی آنجا خود را به در رساندند و با عجله بیرون رفتند.


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 آبان 1385 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
رون و هرميون دعوا ميكردند كه يهووو يه صدايه بلندى اومد.
هرى, رون و هرميون با صورت هايه وحشت زده اطراف خود را با دقت زير نظر قرار دادند.
در Gوشه اى فرد جرج به كارى كه كرده بودند بلند خنديدند.
رون: فرد اونى كه تو دستته CHيه؟؟
فرد: به تو مربوط نميشه!
رون: به مامان ميGاما! :grin:
جرج: هيCH غلطى نميتونى بكنى!!
جرج: راستى هرى, تو بيا ببين كه يه معجون جديد ساختم!
هرى با صورتى خندان به سويه فرد و جرج تكان خرد, اَما هنوز از رون و هرميون دور نشده بود كه رون دست هرى را محكم به سوى خود كشيد.
رون: هوووى هرى بايد قول بدى كه وقتى برات تعريف كردن, بياى برامون تعريف كنى كه اون داداشايه ديوونه من باز CHهه معجونى اختراع كردن.

هرى: باشه, حالا تو اروم باش تا من ببينم .
....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
You