جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

69 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
69 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آذر 1387 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی بود ، یکی نبود .
یه هری پاتر بود ، یه ولدمورت .
ولدمورت جادوگر بدی بود.
هری پاتر جادوگر خوبی بود .
ولدمورت یه بار سعی کرد هری رو بکشه .
ولی هری نمرد .


- چطوری مامان بزرگ ؟ هری چه طوری زنده موند ؟

این سوالی بود که برای همه پیش میومد ...
برای هری ، برای ولدمورت و برای دامبلدور .


دخترک آرنج هایش را به پاتختی روبرویش تکیه داد و با کنجکاوی پرسید :
- دامبلدور کی بود ؟
مادر بزرگ نگاه موشکافانه ای به نوه اش انداخت ، آنگاه عینکش را بر روی بینی اش جابجا کرد و گفت :
- مهم نیست کی بود عزیزم ، دامبلدور نقش مهمی توی داستان ما نداره !
دخترک که به نظر می رسید ناامید شده سری تکان داد ، از اسم دامبلدور خوشش آمده بود... حیف...

مادربزرگ دوباره ادامه داد :

- هری کوچولوئه ما به یک مدرسه ی جادوگری می رفت ، توی اون مدرسه جادوگری رو یاد می گرفت .


مادربزرگ نگاهی به ساعت دیواری اتاق خواب انداخت ، ساعت 12 نیمه شب بود ، مثل هر شب داستانی برای نوه اش سرهم می کرد ... ولی به نظر می رسید این داستان از بقیه جذاب تر بوده ، چون دخترک هنوز هم با اشتیاق به مادربزرگش خیره شده بود.

- مامان بزرگ ؟ هری خواهر برادر هم داشت ؟

مادربزرگ در حالیکه خمیازه می کشید گفت :

- نه عزیزم ، هری یتیم بود ، خواهر و برادر نداشت ، مامان و باباش هم توی یک سانحه ی رانندگی مرده بودن ...

- ولدمورت چی ؟

مادربزرگ آهی کشید ، خسته بود ، باید به سرعت چیزهایی سرهم می کرد تا کودک بخوابد ، مهم نبود چه چیزی ...

- خب ولدمورت هم یتیم بود ، اون توی یتیم خونه بزرگ شده بود ، اما اونم به ها.. هاگ ..و..ارتز.. ( خمیازه ی مادربزرگ ) مدرسه ی جادوگرا می رفت .

دخترک مشتاقانه پرسید : اونم به هاگوارتز می رفت ؟
مادربزرگ گیج و گنگ به نوه اش خیره شد هاگوارتز کجا بود ؟ این بچه چی میگه؟!
با وجود تعجبش ، اما حال و حوصله ی بحث با نوه ی سیریشش را نداشت :

- آره دخترم ، اونم به هاگوارتز می رفت ، ولی قبل از به دنیا اومدن هری. وقتی هری به هاگوارتز رفت اون دیگه مدتها بود که فارغ التحصیل شده بود .
اما با این حال اونا تقریبا هر سال همدیگه رو می دیدن ، آخه ولدمورت دوست داشت هری رو بکشه ، چون جادوگر بدی بود و هری خوب بود .
هری ما بزرگ شد و 7 سال توی مدرسه درس خوند ، بعد ولدمورت رو کشت و سالها بعد با خواهر دوستش ازدواج کرد و بچه دار شد.
خب دیگه ، قصه تمومه ، بیگیر خواب بچه .

آنگاه مادربزرگ با سرعت سرش را روی بالشت گذاشت و Z های کوچکی از گوشه ی دهانش بیرون پریدند .
اما دخترک نخوابید ، به هری فکر می کرد ، هری کوچولو ی بیچاره ، ولدمورت دنبالش بود ...
و دامبلدور چی ؟ اون کی بود ؟
دخترک خمیازه ای کشید و غلتی زد . او به خودش قول داد وقتی بزرگ شد داستانی راجع به هری بنویسه که دامبلدور توش نقش مهمی داشته باشه ...
و بعد .. خوابید.

اسم دخترک، جوان کاتلین رولینگ بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آذر 1387 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
عرق سردی بر پشتش روان شده و دنیا پیش چشمانش تیره و تار شده بود ...
_ ریداکتو!
مرد ، با فریادی دلخراش بر روی چاله ی آبی افتاد و و آب گل آلود بر سر و صورتش ریخته شد.
چهره مرد خشن و سخت بود ... ته ریش زمختش به راستی با صورت خشنش هماهنگ بود. هیکل بزرگ و چهار شانه و ردایی خاکستری رنگ که هم اکنون زیر آب گل آلود کثیف شده بود.

مردی با ردای سیاه بر بالای سرش ایستاد. بی گمان او بود که طلسم را بر مرد روانه ساخته بود.
_ مردک عوضی! فکر نمی کردم خیانت بکنی! تو واقعاً داری شورش رو در میاری! خیانت به لرد سیاه مساوی است با مرگ!

مرد از روی زمین برخواست ، زانوهایش کمی می لرزید ولی سعی می کرد آن را بروز ندهد.
_ و تو ...! بهتره که به اربابت بگی من از کار های پلیدش خسته شدم!

مرد نقاب دار قدمی به مرد عظیم الجثه نزدیک شد.
_ ارباب چه کاری کرده که حضرت عالی از دست ایشون بی زارید؟

_ آخرین ماموریتی که به من محول شد ...

فلش بک!
مرد عظیم الجثه این بار در ردای سیاه و نقابی مانند عقاب ، رو به روی کلبه ای چوبی ای ایستاد. چوب دستیش را آنچنان محکم در دست گرفته بود که بند انگشتانش رو به سفیدی گراییده بود.
_ آلاهومورا!

در با صدای جیر جیری باز شد و مرد داخل خانه شد. صدای جیغ زنی میانسال شنیده شد که برای نجات جانش التماس می کرد ... چند لحظه بعد ، برق سبز رنگی کلبه را روشن کرده و بعد از آن ، تنها چیزی که سکوت کلبه را می شکست ، صدای جلز و ولز کردن چوب در شومینه بود...
پایان فلش بک!

مرگ خوار نقاب دار ، قهقه ای زد و چوبش را به طرف مرد گرفت.
_ به هیکل غولت این لوس بازیا نمیخوره! واقعاً برای خدمتکار لرد سیاه این چیز ها جای تاسف داره و حالا من اینجام تا به زندگی تو خاتمـــ

_ کروشیو!
مرد نگذاشت حرفش تمام شود! برقی نارنجی رنگ به سینه مرگ خوار اثابت کرد و او را بیهوش بر روی زمین قرار داد. مرد ، بر بالای سر مرد بیهوش ایستاد و فقط به آن خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 27 آبان 1387 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
مری : میخوام برگردم ... میدونی که نمیتونی جلوم رو بگیری !
لرد : اوه اوه ... چه حرفا ... اما من که نمیبینم کسی جلوت رو گرفته باشه .
مری : نمیتونم ... نمیتونم ...
لرد : تو که نمیتونی پس برای چی الکی حرفش رو میزنی ؟ باید بتونی سیاه باشی .
مری : من سیاهم سیاه ... سیاهتر از هر چی که فکر کنی . حتی سیاهتر از خودت !
لرد : پس برگرد ، باشه ؟
مری : ***


فلش بک ... فوروارد !


گوشه ای نشسته بود ، تنهای تنها . چهره اش گویای همه چیز بود ، خوشحال و هراسان ... از آنچه تجربه کرد بود خوشحال و راضی بنظر میرسید اما می‌دانست که عاقبتش اینچنین نمی‌توانست باشد ... در حقیقت از اول انتخاب خود آگاه بود که ممکن است هر ثانیه پایان کار باشد ، هرگز ار سرانجام آن فرار نکرده بود ، بلکه برعکس همیشه به طرف آن هجوم برده بود ...

- خب یعنی چطوری تونستی دینت رو به من ادا کنی ؟
مری : کُشتمش ... بالاخره موفق به کُشتنش شدم ...
- فکر میکنی همین برای من کافیه ؟
مری : باید کافی باشه ... چند سال کار کردم ، با انواع و اقسام نقشه ها و ترفند‌ها ، این آخر کاری انقدر به من اعتماد داشت که تونستم خامِش کنم !
- تو ؟ ... تو خامِش کنی ؟ ... من که نمیتونم باور کنم ...
مری : نباید هم باور کنی ، هیچ کس غیر از من نمیتونست اینکار رو بکنه ... اما من ... مــــــــن . من تونستم ! کُشتمش !

چشمانش از حدقه بیرون زده بود ، وقتی کلمات آخر را بیان میکرد ... تمامی احساس خود را جمع کرده بود ، وجودش یکی شده بود ، شاید برای آن بود که توانسته بود خود را بشناسد ، شناختن روی او نیز تاثیر گذارده بود ...
اماچنین احساسی نداشت ، از آن جهت که همه چیز اطرافش دست در دست یکدیگر داده بودند تا او کارش را تمام کند و این برایش عجیب بود و تازه ... چیزی تازه در پایان ...


پایان فلش بک ... فوروارد !


مری : میخوام برگردم ... میدونی که نمیتونی جلوم رو بگیری !
لرد : اوه اوه ... چه حرفا ... اما من که نمیبینم کسی جلوت رو گرفته باشه .
مری : نمیتونم ... نمیتونم ...
لرد : تو که نمیتونی پس برای چی الکی حرفش رو میزنی ؟ باید بتونی سیاه باشی .
مری : من سیاهم سیاه ... سیاهتر از هر چی که فکر کنی . حتی سیاهتر از خودت !
لرد : پس برگرد ، باشه ؟
مری : ...



فلش ... ؟!!!

مری : دیگه تمومه ...
مری : تموم بود از وقتی که شناختمت !


پایان فلش ... ؟!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 24 آبان 1387 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی داشت به مدرسه می رفت یازده سال سن بیشتر نداشت .
وقتی از بین دیوار سکوی نه و ده عبور می کرد تا به سکوی نه سه چهارم برسه در وجود خود به این فکر می کرد آیا کسی از بچهای مدرسه با وضع او کنار خواهند آمد.
آیا آنها با یک گرگینه دوست خواهند شد .
با غمی که در چهره اش نمایان بود به طرف قطار حرکت کرد وبه دنبال کوپه ای خالی می گشت تا در آن راحت باشد
وقتی از قطار پیاده می شد نمی دانست چند وقت از سوارشدنش می گذشت فقط به دنبال صدای می رفت که می گفت :
سال اولی ها از این طرف

وقتی در صفی وارد سالن شدند همه ساکت بودند .
زنی نام بچه ها رو می خواند و کلاهی روی سر آنها می گذاشت و کلاه آنها را گروه بندی می کرد .
جیمز پاتر کلاه فریاد زد :گریفیندور
سیریوس بلک کلاه فریاد زد : گریفیندور
سوروس اسنیپ کلاه فریاد زد: اسلتیرین
ریموس لوپین
نام او را خوانده بودند.
ناگهان بدنش یخ کرد و با ترس به سوی سکوی کلاه رفت.
وقتی کلاه را روی سر خود حس می کرد ناگهان کلاه فریاد زد :
گریفیندور
خیالش راحت شد و به سوی میز گریفیندور حرکت کرد.
در آنجا همه با خوشحالی برای او دست می زدنددر بین جیمز پاترو سیریوس بلک نشست .
به خود می گفت :آیا اینها بدانند من گرگینه ام باز هم با من دوست خواهند ماند.
آیا او می دانست آنها بهترین دوستهای او در آینده هستند؟
نه او نمی دانست .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آبان 1387 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مدت ها میگذشت...

روی میز دستی کشید و سپس به سر انگشتانش نگاه کرد که سیاه شده بود. گرد و غبار سرتاسر خانه را پوشانیده بود، میتوانست ببیند.... همه چیز نشان از نابودی داشت! سرش را چرخاند، به سوی صدایی که چند لحظه ی پیش شنیده بود.

«کی اونجاست؟»
تقریبا آنجا متروکه بود. عجیب بود که شخصی زنده آنجا حضور داشته باشد؛ غیر از او... بعد از مدت های زیاد به ساختمان محفل برگشته بود. به این امید که همه ی محفلی ها از آمدن او خوشحال میشوند... از دوساله شدنش در محفل! ...

«گابر؟»
با شنیدن صدا که بسیار ناگهانی بود از جایش پرید و در تاریکی اتاق به سمت صدا نگاه کرد. در آشپزخانه و کنار پنجره بود. فقط اجاق گاز و میزکنارش با گرد و خاک آنرا میدید، آن هم به خاطر نور چراغ های بیرون و بقیه ی آشپز خانه در سکوت و تاریکی وهمناکی غرق بود.

صدا برایش آشنا بود. نوعی عذاب وجدان در وجودش پر شد.
«کی هستی؟»
«مدت زیادی بود...»
«جلو نیا! تو کی هستی؟»

اما با این حال قدم زدن اورا حس میکرد... حس میکرد که شخص داره نزدیکش میشه. سپس اورا دید، موهای کوتاه و عجیب مری را. قدمی عقب گذاشت و از دستانش را روی پیشخوان ِ خاک گرفته ...
« مری! »
« حالا وقت برگشتن نبود، بهتره همین الان بری...»
« اما من..، من اومدم اینجا که شماها رو ببینم! »
« خب وقتی مارو نمی بینی یعنی قلبا مارو دوست نداری!! »

دستی به چراغ خورد و سپس همه جا روشن شد.

« خیلی خوب بود عزیزان! خیلی خوب بود. کات! بریم سکانس بعدی !!»

-----
:دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مورچه 1 : ریز میبینمت !

مورچه 2 : دیگ به دیگ میگه نشاسته !

مورچه 1 : چه ربطی داشت ؟

مورچه 2 : کل کل ، کل کله دیگه !

مورچه 3 : دعوا نکنید بچه ها ... اینجا مگه جای دعواست ؟

مورچه 2 : اتفاقا جای دعواست ! همیشه هم بوده ! ولی در قالب رول !

مورچه 4 : هیسسسسسسسسس ... چه خبره اینجا ؟

مورچه 1 : این یارو خیلی بوقیه !

مورچه 3 : ساکت ... ما نباید با هم دعوا کنیم ... باید پشت هم باشیم ... باید دونه دونه تموم ذره های دنیا رو جمع کنیم و ببریم توی لونمون ! باهاش برای خودمون یک جایگاهی بسازیم ... باید یک مورچه واقعی باشیم ... بیایید کوشش کنیم ... مثل یک مورچه واقعی تلاش کنیم و تلاشمون برامون مهم باشه ... نباید جیک جیک مستونمون باشه ... باید فکر زمستون باشیم ... فکر این باشیم که اگر ملخ ها اومدن چطوری دفاع کنیم از خودمون ...



مورچه 1 : نه ... دعوا کنید ... اینجا جای دعواست ... لونه مورچه ها برای دعواست ... ما مورچه ایم ... دعوا خوبه ... من همیشه دعوا دارم !

مورچه 2 : دعوا خوب نیست ... ولی کسی حرفی بزنه من جوابش رو میدم ...

مورچه 3 : ما همه مورچه ایم ... ریزیم ... چیزی نیستیم !

مورچه 4 :ساکت باشین ... یک آدم داره میاد ...

مورچه 3 : وای نه ... اونه ... همون پسره ... اسمش چی بود ؟ آهان ... غرور ... وای نه ... خدای من ... آآاااااااااااااه !!!

و همه مورچه ها زیر پای آن انسان غول پیکر له شدند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مردی چاق و فربه درست رو به روی پیرمرد بر روی صندلی ای لم داده بود.
چهره اش سرخ و برافروخته بود و ابروان پرپشتش به درستی نصف پیشانیش را دربر گرفته بود او بر روی صندلی ای راحت نشسته و با سگرمه هایی درهم به پیرمرد خیره شده بود گویا قصد جانش را داشته باشد.

پیرمرد ، درست رو به روی او ایستاده بود و به وی خیره شده بود. چروک های زیرچشمانش گویی دره ای بود بر زیر چشمانی پر از اندوه و یاس...دستان چروکیده و پینه بسته اش نشان از مشقت وارد بر او بود.

مرد چاق با صدایی بم شروع کرد به سخن گفتن :
_ خب خب خب! چرا وضعیت گروه اینجوری شده؟ واقعاً نمی خوای این وضعیت راکد رو درست بکنی؟جای خجالت داره ...

پیرمرد حرفی نزد فقط دست های پینه بسته اش را به طرف مرد چاق گرفت و سرش را تکان داد.

مرد چاق قانع نشد.
_ بهتره وقتی باهات حرف می زنم جوابمو بدی نه اینکه پانتومیم برام بازی بکنی!وقتی ما ایـــــــــــــــــــــــن همه فعالیت می کنیم ، زحمت می کشیم اون وقت تو چی کار میکنی؟ طلب داری از ما؟

پیرمرد باز هم حرف نزد و فقط به غبغب باد کرده ، صورت گوشت آلود و شکم برجسته مرد نگاه کرد .

این بار مرد با عصبانیت از جایش برخاست .
_ داری منو مسخره می کنی ؟ چرا جوابمو نمی دی؟ تو فقط یک احمقی! تو رهبری نیستی که در خور نیروی ما باشه فهمیدی؟!

قطره ی اشکی از گوشه چشم پیرمرد بر روی گونه ی پژمرده اش غلطید ولی باز هم از صحبت کردن امتناع ورزید.

شـــــق!

مرد سیلی آبداری به پیرمرد زد ولی پیرمرد همچنان سکوت کرده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/8/22 13:43:57
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
شبی تاریک و بدون ماه تمام چیزی بود که آنها را در بر گرفته بود. زیر آسمان تاریک و روی زمین خشکیده و سرد با لباسهای سوگواری حلقه وار نشسته بودند و بر این بیچارگی می گریستند.

مدت زیادی بود که از خورشید و نور خبری نبود. مدت زیادی بود که رهبرانی نه چندان درخور نیروی آنان را هدر داده بودند و حالا جز شب و سرما چیزی برای آنان باقی نگذاشته بودند.

مدت ها بود که آنان را بازیچه ی افکار بی هدف خود قرار داده بودند و آنها را که نیروی سفیدی و نور بودند را به کارهایی که درخور آنها نبود وادار می کردند.

اما شاید رد این شب ستاره ای بدرخشد. یک ستاره.. دو ستاره.. سه ستاره.. و شاید بیشتر..!

سه دوست همیشگی در مرکز حلقه مشغول برانگیختن نیروهایی برای رهایی از این طلسم مرگبار هستند. سه جادو آشنا.. سه استاد جادوی متبهر.. اگر کسانی در این دنیا می توانستند آنها را نجات دهند به یقین آنها همین سه نفر بودند.

گرداب هولناکی از زمین جوشید. چیزهایی می بلعید و چیزهایی می آفرید. گرداب کور بود. نمی دانست که چه می خورد و چه می آفریند .. هر آنچه که سر راهش بود می بلعید و هر چه که می توانست می آفرید.

حلقه شکافته شد. یاران از هم دور شدند. هر کدام از بیم جان از گرداب می گریختند و به هر سو می دویدند اما سه یار همچنان در حال برانگیختن نیروهای نجات بودند.

یکی از سه تن از حلقه ی قدرت جدا شد و به نبرد گرداب رفت. اورادی خواند و افسونهایی را به سوی گرداب فرستاد. گرداب در تقلا برای رهایی از شر افسونها در پیچ و تاب بود. از آشوبها کمک گرفت و یارانی برای خود دست و پا کرد.

ابر بارانی سیاهی به سمت یار مدافع حرکت کرد. رعدهای شومش یکی پس از دیگری نثار این تک مدافع بود. اما جادوگر ماهر خوب می دانست که چطور از خودش محافظت کند.

در این بحبوحه گرداب به سمت دو یار دیگر رفت و آنها را بلعید . فریاد خدانگهدار آن دو هرگز نتوانست از اعماق گرداب بیرون بیاید.

اما جدایی هرگز در کار نبود.. یار سوم هم بی توجه به دشمن درون گرداب پرید و بازهم آن سه نفر با هم بودند ..برای همیشه.. تا ابدیت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 13 آبان 1387 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- هیچ چیز سخت نیست !
دامبلدور این را گفت .

- ما سختش میکنیم...
این سخن از ولدمورت بود.

- هیچ چیز هورکراکسش نیس!
دامبلدور گفت .

- ما هورکراکسش میکنیم...
ولدمورت پاسخ داد.

دامبل ادامه داد :
- اسم هیچ کس " اسمشونبر" نیس!

ولدمورت دوباره گفت.
- ما "اسمشو " "نبر" میکنیم ....

دامبلدور ابرویی بالا انداخت .
- هیچکس سیاه نیس ، همه مون وقتی میایم پاکیم!

ولدمورت :
- ما "سیاهشون" میکنیم. وقتی میریم کثیفیم ...

دامبلدور چیزی نگفت ، پشتش را به ولدمورت کرد و حلقه ی نورانی بالای سرش را صاف کرد . سپس بی آنکه نیم نگاهی به او بیندازد به سمت بهشت حرکت کرد.

ولدمورت با حسرت به رفتن بدون خدافسی دامبل چشم دوخت ، زیر لب گفت : هیچ دلی از اول شکسته نیست... شماها میشکنینش !

و سپس سرش را پایین انداخته و با شانه هایی فرو افتاده به سوی جهنمش حرکت کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1387 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه اول ، اتاق وزیر

... در اتاق وزیر به آرامی باز شد و مردی بلند قامت با عینکی که شیشه های نیم دایره ای آن چشمانی آبی و نافذ را پوشانده بودند وارد شد .
نیم نگاهی به اطراف انداخت و وزیر را روی تک صندلی ای که پشت میزی بزرگ قرار داشت یافت و به سمتش روانه شد . نگاهش به چشمان وزیر بود و قدم هایش به سمت او .
پس از گذشت چند لحظه نزدیک میز رسید و روی یکی از مبل هایی که برای مراجعین تعبیه شده بود نشست و لب به سخن گشود :
- سلام آسپ . بابا ... یکم ایده بده واسه وزارت ، ما ازت حمایت می کنیم . نگران نباش . محفل با توست .
- هوووم تو فکرش بودم ... معاونم می شی ؟
- من ؟ نه . وقتشو ندارم . با پیوز صحبت می کردیم و اینا ، خوب گفت . محفل تمام وقت منو گرفته .

وزیر دستی به چانه اش کشید و با خود گفت « پیوز ! گزینه ی خوبیه » و دوباره خود را متوجه آلبوس ساخت و با هم مشغول صحبت کردن در مورد مشکلات وزارت و محفل شدند ...

تا اینکه آلبوس از اتاق وزیر خارج شد و به سمت خروجی وزارت رفت ... در راه با چند نفر سلام علیک کرد و بالاخره از وزارت خارج شد .
به سمت همان مکانی که از آنجا آپارات کرده بود بازگشت و چوبدستیش را بیرون کشید که ناگهان چشمش به شخصی آشنا افتاد . دهانش چون چشمانش باز مانده بود و با حیرت به آن مرد نگاه می کرد .
باور چیزی را که با دو چشمش می دید برایش بسیار سخت بود . به سرعت چوبدستیش را درون رادیش گذاشت و به آن مرد نزدیک و نزدیکتر شد .


صحنه دوم ، جمع دوستان

- ... واقعا که بهترین شخص واسه وزارت آرشامه . این آسپ که اصلا وزارت بلد نیست . نگاش کن ، گند زده تو وزارت .
- آره . درست می گی . خیلی بوقیه .
- نه . اصلا ببین . معاونشو نگاه کن . پیوز بوقیا رو ببین !

و همه مشغول خندیدن و به تمسخر گرفتن وزیر و معاون بوقیش ، پیوز شدند و پس از آن به صحبت ها و غیبت هایشان ادامه دادند .
تا اینکه آلبوس و دوستانش از هم جدا شدند و آلبوس به سمت خانه با پای پیاده رهسپار شد ... صداهای عجیب و غریبی به گوشش می رسید و هر لحظه او را متعجب تر می کرد .
کمی به اطرافش نگاه کرد و تلی از خاک را دید که راه می رود و با هر قدمش صدای مهیبی در فضای باز طنین انداز می شود . کمی به او نزدیکتر شد و او را شناخت .
به آرامی به او نزدیک شد و صحبت هایش را شروع کرد .


صحنه سوم ، کلاس خصوصی

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق !!! (افکت سانسور :دی)
- راستی دامبل . به کی می خوای رأی بدی ؟ آرشام ؟
- آرشام کیه بابا ؟ تا گراوپ هست زندگی باید کـ ... ببخشید . یعنی اینکه من فقط به گراوپ رأی می دم .
- جدی ؟ پس اینهمه می گفتی از آرشام حمایت می کنیم و اینا چی ؟
- هیچی بابا . همش سوژه سازی بود .

و صدای خنده های خطرناک دامبل که شباهت زیادی به این داشتند در فضای کلاس خصوصی پیچید و ادامه داد :
- من دیدم لرد قول حمایت از آرشام داده . کسی هم بهتر از آرشام نبود . گفتم کل محفل ازت حمایت می کنه ... اما حالا که گراوپ اومده ، به گراوپ رأی می دم . تازه ، آرشام مرگخواره .
- مگه الانم مرگخواره ؟
- نمی دونم .
- بوقی . گراوپ هم فقط لرد بود و معاون لرد
- نه . ببین . فرق می کنه ...


صحنه چهارم ، یه جای نامعلوم

یه نفر ناشناس چند ورق در دست چپش گرفته بود و در دست راستش هم خودکاری قرار داشت که سر آن در دهانش جای گرفته بود و به آرامی مکیده می شد .
ورق ها را روی میزی که ناگهان جلویز ظاهر شده بود انداخت و دستش را لای موهایش فرو برد و آنها را بهم ریخت و سپس آن را به سمت چانه اش برد و مشغول خواراندن آن شد .

هیچ فکری به ذهنش نمی رسید تا بتواند این متن را ادامه بدهد . همه چیز را تا زمان حال نوشته بود و چیز دیگری رخ نداده بود که آن را بنویسد ... پس خودکار را از دهانش بیرون کشید و به سمت یه چیزی که بعدها معلوم شد دوربین بوده پرتاب کرد و لنز آن را شکست ...
_____________________________________________
به درخواست دامبلدور عزیز ، این پست به اینجا انتقال یافت !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.