جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 1 خرداد 1384 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب خوب..بازم من اومدم انتقاد های ابدوخیاری بکنم!

اولش باید بگم واقعا، بسیاری ایده ها داده شد که به مخ من یکی عمرا می رسید! و واقعا جای یه تحسین گنده واسه همگی داره!

اول سیریش عزیزم...سیریش جون..قرار نبود که داستاتتو ادامه بدی..باید در مورد این عکس جدیده می نوشتی! ولی خوب ادامه ات خوب بود!

دوست بعدی...کارآگاه ققنوس..عزیز دلم..شما هم مثه اینکه درست متوجه نشدی! باید در مورد عکس داده شده بنویسی! نه از خودت که!
ولی باز نمایشنامه ات بد نبود...
مخصوصا
"ققنوس : اين چي بود دادي بخوره
گودريگ:نفت خام درياي شمال"
و این
"گودريگ: گودريگ در اين صورت كه تغيير شكلي ايجاد نميشه تو همون شكلي مي موني "

منتظر بقیه کارات هستم!

ونوس عزیز...
سوژه خوب بود..و پرداخت هم خوب بود! من یاد ایام نامزدی مودی با مینروا افتادم!
فقط سعی کن کوتاه تر بنویسی...و تا اونجا که می توی جملات زائد رو حذف کنی.

و در اخر...
گیلدی عزیز..
من واقعا اینطوری شدم!


سوژه واقعا عالی!و پرداخت هم که عالی! خودت استادی!

خوب فکر کنم برای این عکس کافی بود...اگر دوستانی نظری در مورد نمایشنامه های دیگر دوستان داشتن..یه کاری بکنن! چون پاتر_بوق(یعنی مدیر) گفته که اینجا پست نزنید! که البته من نمی دونم چرا؟!؟!؟! فکر کنم اگر نقدی داشتید توی پشت صحنه ایفای نقش باید بگید؟!؟!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلورس جین آمبریج
سازمان ملل جادوگری!
سفیر صلح.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 1 خرداد 1384 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مگي نشسته پشت جاروش داره تو اتوبان گار ميده ميره كه يهو دل و روده ميپيچه به هم و گلاب به روتون دستشوييش ميگيره!!!
مگي تو دل خودش: حالا چي كار كنم؟ تا چندين و چند فرسخ ديگه اينجاها دستشويي پيدا نميشه...
برميگرده و يه پارك جنگلي بزرگو ميبينه و توجهش بهش جلب ميشه... فكرهاي بدبد به ذهنش راه پيدا ميكنن...
مگي تو دل خودش: الان كه پاركه تعطيله... هيشكي هم نيست....
و شيطونه ميره تو جلدش...
فشار زياد باعث ميشه كه مگي ادب مدبو بيخيال بشه و بزنه تو دل پارك...
پس از مدتي جستجو به دنبال يه جاي خوب، بين چند تا درخت توقف ميكنه! كمبرندو درمياره و ميذاره همون بغل مغلا روي زمين و ميره سراغ فسمت بعدي...

چند لحظه قبل... هري داره براي خودش جاروسواري ميكنه و از دوران خوش مجردي لذت ميبره كه يهو مگي رو ميبينه كه داره كمربندشو در مياره... شيطونه تو جلد هري هم ميره!!!كمربند مگي رو نشونه ميگيره و با تمام سرعت به سمتش حركت ميكنه....

چند لحظه بعد...
هري در حالي كه ميخنده كمربند مگي رو گرفته دستش و داره بالاي سر مگي پرواز ميكنه...
مگي: هري بوق بوق بوقي!!! بيا اون كمربند بوق رو بده بهم، شلوارم داره از پام ميفته... بدو... شلواره سنگينه زورم نميرسه زياد نيگرش دارم... يهو ديدي افتاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 1 خرداد 1384 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خارجی روز _ زمین کوییدیچ _ تمرین گروه گریفیندور

آلشیا: ای هری ...! من مگه چند هزار بار بهت نگفتم که وقتی می خوای اسنیچ رو بگیری نیشتو باز نکن!دیدی چی شد؟ حالا ما از کجا یه اسنیچ دیگه گیر بیاریم؟

هری: اوی! اسنیچ رو وللش! ولی نمی دونم چرا یه چیزی همش داره تو دلم وول می زنه!

آلشیا:

هری: خیل خب باشه! می رم برات یه اسنیچ دیگه پیدا می کنم!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حیاط جلویی هاگوارتز _ هری بر فراز آسمان ها!

هری:اویی! این اسنیچه چه قدر تکون می خوره! حالا من از کجا یکی دیگه پیدا کنم؟

در همین لحظه چشم هری در بین چمن ها به چیز براقی میفته که شدیدا داره وول می زنه!*

هری: ایول خودشه! یکی پیدا کردم!

هری با یک شیرجه قشنگ فرود میاد و چیزی رو که دیده بود از روی زمین قاپ می زنه!بعدش با خوشحالی به طرف زمین کوییدیچ پرواز می کنه تا به بقیه تمرینشون برسند!

15 متر پایین تر!

مک گونگال که بر اثر یه عطسه دندون مصنوعی هاش از دهنش به بیرون پرت شده!داره وسط چمن ها دنبالش می گرده!

مک گونگال: من چه قدر به این مودی گفتم که برای من یه دست دندون نو سفارش بده! این دندونا از مد افتادن! تازه خودشونم تکون می خورند...آخه این کجا افتاده؟!

ناگهان مک گونگال سرشو بالا میاره... و دندونای نازنینشو می بینه که داره در دستای هری ازش دور میشه!

مک گونگال:آهای دندونام....بردنشون...ای پاتر....اگه همین الان پسشون ندی...دویست امتیاز از گریفندور کم می کنم!
دندونام.......!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ا حتمالا دندون های پروفسور از نوع طلا بودن!(این قضیه مربوط به دوران نامزدی مودی ومک گونگال میشه که مودی تازه بانک گرینگوتز رو زده و پولدار شده بوده!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 31 اردیبهشت 1384 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
گودريگ و ققنوس دارن با هم صحبت مي كنن كه يه دفعه آمبريج و مك گونگال وارد دفتر دامبلدورمي شن(يعني مي پرن تو دفتر)
مك گونگال و آمبريج: :chomagh:
ققنوس: فكر نمي كنم كسي به شما اجازه داده باشه وارد دفتر شين
مك گونگال: اين يارو (آمبريج) مي گه
من براي بچه ها بد آموزي دارم....
آمبريج:خوب راس مي گم
ققنوس: ببخشيد پرفسور آمبريج براي چي بد آموزي داره
آمبريج:اهم..اخخخخسيهه ه ه ه
ققنوس : گودريگ بپر آب بيار داره خفه مي شه
گودريگ آب مي ياره
آمبريج: :pint: آخيش داشتم خفه مي شدم
گودريگ:
آمبريج:ههوووع عووع هوووووووووووووووع
ققنوس : اين چي بود دادي بخوره
گودريگ:نفت خام درياي شمال
مك گونگال:اي ول دمت قيژ خوشم اومد گودريگ يه لحظه بيا اينجا :bigkiss:
آمبريج: طلافي ميييييييييييييييييييييييييي كنم
ققنوس :خوب مي گفتي
آمبريج: اهم..اهم اين گونگال سره كلاس
تغيير شكل به بچه ها مي گه منو به شكل وزغ در بيارن من مي خوام شكايت كنم
گودريگ: گودريگ در اين صورت كه تغيير شكلي ايجاد نميشه تو همون شكلي مي موني
ققنوس:مگي جون دليل اي كار چي بوده؟
مگي:عشقم كشيده بوووده ه ه
ققنوس:دليلش قانع كنندس من نمي تونم كاري كنم
آمبريج: اگه به وزير نگفتم (آمبريج از دفتر خارج مي شه)
ققنوس و گودريگ و مگي:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 31 اردیبهشت 1384 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
من فکر کردم برای هر عکس یه داستان باید خوب پس ادامه داستان
..
هرمیون یه نگاه مادرانه به هری میندازه:اینطوری نمیشه باید توبه کنی پاشو بریم حاجی
هری:چی توبه...گیرز دادیا. ...رون تو یه چیزی بهش بگو
رون:چی من اصلا به من چه
هرمیون:چیو به من چه تو هم باید بیای عجب چیزیه
رون:هرمیون تو بلدی فکر آدم بخونی!
قم لند/حوزه ی العلمیه/
هرمیون: میبخشید با حاجی دارکی کار داشتم
گراپ:بیشنید تا وقتت بشه
در اتاق حاجی باز میشه
حاجی:شما روزی صد بار بگید یامرلین ....یامرلین...یا آفتابه طلایی
نیروی مرلین به شما نازل میشه و معده به امید ریش مرلین کار میکنه...نفر بعد
دفتر حاجی/
هرمیون:حاجی من میخوام این دوتا رو ارشاد کنید
حاجی مگه چیکار کردن؟؟
هرمیون گوشتون رو بیارید:پچ پچ پچ!
حاجی:ای داد بیداد!نیروهای آفتابه ای به من قدرت بدید بیخ کیش پوخ دلنگ دلنگ بیب بیب بوآ شو کوففففففف!....نمیشه اینطوری نمیشه باید عصاره عرق چرکین زیربغل مرلینو با تار 890000001ریش مرلین بدید بخورن شاید چیزی شد
برج گیرفیندور/
هری صد از ته گلو:نههههههههههههههه!
هرمیون:بخور بخور آفرین بخور این افکار پلید از سرت بیرون بره
رون:من خورده برم بخوابم!
هرمیون:برو
هرمیون قاشق چایی تا روده کوچیکه میکنه تو دهنه هری
هری:خخخخخخخخخخخخخ!
دست هری باز میشه عکس آمبریج که با اون نیم تنه قشنگش در حال حمام گرفتن بوده می افته زمین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتي به دنيا مي آيم:سياهم
وقتي بزرگ مي شوم:سياهم
وقتي مريض مي شوم:سياهم
ولي تو
وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي
وقتي بزرگ مي شوي:سفيد
وقتي مري
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 31 اردیبهشت 1384 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هوم... اون یه نکته ای بود در راستای بهتر شدن نمایشنامه ها ... قابل توجه امثال روماسلا که چون مثلا نوشته بود «ققنوسه قرمز بر فرازه آسمانه آبی رنگ» من دو خط از نمایشنامه شو بیشتر نتونستم بخونم!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیلدروی لاکهارت در 1384/2/31 18:57:43
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 31 اردیبهشت 1384 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ااااا!!!
چقده پست! اخ جون....هر پست رو نقد کنم 384 گالیون بهم می دن!

خوب خوب..
اول گریف عزیز...
چیزی برای ایراد گرفتن نبود!
سوژه مرتبط به سایت و یکی از مسائل و مشکلات! جامعه بشری!

بعد پاتر...

اینم چیزی برای نقد و ایراد نداشت!
سوژه خوف بود! مخصوصا اونجا که "
مگه کوری نمیبینی من دندون ندارم بعدش من با یه طلسم از حلقومت میکشم بیرون خودم میخورمشون "


البته اقا پاتر خیلی باحاله ها! اگه بهت می گفتن اقا پاتر!مثلا اینجا می خان یه پسر رو صدا کنن..میگن اقا فلان! فک کنم... اقا پاتر!

بعدی! دنیس عزیز
دنیس عزیزم...این جمله یعنی چی؟!

"تو به چه حقي زير شلواري فاجو توي دفتر من سوزوندي !؟"

یعنی اصلا چرا پاتر باید همچین کاری رو بکنه؟! یه کم نا ملموسه.

البته من از این سبک نتایج بی ربط گرفتن خیلی خوشم میاد!و خودم عادت دارم از این نتایج بگیرم!
"پس نتيجه ميگيريم كه باز هم پاتر به مراد دلش رسيد !"


الیور وود
سوژه خیلی جالب!
پرداخت بسیار خوب!
افرین!

بعدی گرنجر
هرمیون عزیزم...تو چطور پیری تو عکس...هری جوونه؟!
مشککککوکه!!!

بعدی گیلدی!
گیلدی عزیزم...این چی بود؟!
نه ولی جدی من واقعا نفهمیدم! قابل توجه کدوم دوستان؟!؟!؟!؟؟!

نفر بعد...فلور عزیزم...
در مورد سوژه...
البته معلومه روش خیلی فکر کردی..و همین فکر کردن و وقت گذاشتن جای بسی تحسین و آفرین داره
ولی چیز خاصی نبود...
ولی اخرش خوب بود! نتیجه گیری ها!
"متاسفانه از حرصش مرد و مثل داستانهایه افسانه ای نشد که شیشه عمرش بشکنه و زودتر مرد! "

سعی کن سوژه ای که انتخاب می کنی رو بتونی در کوچک ترین حالت ممکن تمومش کنی.

دوست عزیز بعدی...سیبل دورست!

سوژه خوب..پرداخت خوب!
"یک سال بعد هری هنوز جارو سواری می کنه.
پروفسور:هری هم دندون در اوردم هم علف زیر پام سبز شد مردم اونقدر صبر کردم بیا پایین."

کریچر عزیز..
سوژه طبق معمول گذشته در مورد رولینگ و اینده هری..که از اون خبر دار میشه!
ولی پرداختت خوب بود!

من منتظر بقیه دوستان هستم...سیریش کوش؟!

بازم از همه دوستانی که وقت گذاشتن تشکر میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلورس جین آمبریج
سازمان ملل جادوگری!
سفیر صلح.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 31 اردیبهشت 1384 08:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور مک گوناگل توی دفترش نشسته که میبینه یک چیزی با سرعت از جلوی پنجره ی اتاقش رد میشه
هری در حال مانور دادن تو آسمونه که صدای مک گوناگل رو از فضای پایین میشنوه
مک گوناگل: هری پاتر زود بیا اینجا کی به تو گفته بری اون بالا
هری: خاله جی کی
مگی: کی؟
هری: رولینگ خودش گفته قراره کاپیتان بشم من هم از همین الان شروع کردم به تمرین
مک گوناگل: رولینگ غلط کرده با تو
هری: حواست باشه ها یک وقت دید تو جلد شش نبودی
مک گوناگل: هری اگه نیای پایین میگم دیوانه سازا بیان بخورنت
هری: بچه میترسونی
مک گوناگل: همون حقته ولدی بیاد بزنه پدرت رو در یاره
هری: خاله گفته حالا حالا ها نمی میرم حالا هم اینجا واینستا تمرکزم رو به هم میریزی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 31 اردیبهشت 1384 05:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هری می ره می بینه پروفسور مک گونگال نشسته زار زار گریه می کنه و یه جارو هم تو دستشه.
هری:چی شده؟
پروفسور:دامبلدول مینن که دید تیم ماداله بلند مشه زد همه این چمنها لواز بین بلد.منم کف کلدم دندون مصنوعیم افتاد شکست.تا اینها در بیان هم یه یال و نیم طول می کشه.من کوئیدیچ می خوام
هری:من نیم سال کوتاه ترش می کنم.
پروفسور:چه طولی؟
هری جاروی پروفسور رو قاپ می زنه می ره بالا و می گه این طوری
یک سال بعد هری هنوز جارو سواری می کنه.
پروفسور:هری هم دندون در اوردم هم علف زیر پام سبز شد مردم اونقدر صبر کردم بیا پایین.
هری:تا تموم دندونات به صورت طبیعی نریختن و چمن ها با وجود کود قوی هاگریدی زرد نشدن من نمی یام پایین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از شما دعوت می شه تا در کلاس پیشگویی شرکت کنید .
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 30 اردیبهشت 1384 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خب منم چون تایپم فارسی نبود قبلیو ننوشتم ولی همه داستانهارو خوندم حتی اولین نفری بودم که امدم دیدم که چه شکل جدیدی گذاشتید و ممنون از پروفسور آمبریج
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
در روزگار گذشته یک روز هری به سرش می زنه که بره تو جمگل گشتی بزنه
هری با خودش: چقدر روز کسل کننده ای برم بیرون یه گشتی بزنم
لباس کوییدیچشو می پوشه و یواشکی از خونه ی دورسلی ها می یاد بیرون
هری شنل نامری رو رو خودش می ندازه و شروع می کنه به پرواز
بر فراز جنگل
هری با خودش آواز می خونه
هری: چه هواییه خوبیه آی چه هوایه خوبیه وای چه هواییه خوبیه ... زندگییییییییییییی
یکدفعه یک کلبه وسط جنگل می بینه
هری با خودش: اوه چه کلبه ی خوشگی برم ببینم چی توش پیدا می کنم
هری آهسته می یاد پایین
پاورچین پاورچین وارد می شه
هری: این همه طلا!
بین اون همه طلا یک شیشه بوده که توش یک مایع طلای رنگه و نظرشو جلب می کنه پاورچین پاورچین از بین طلاها رد می شه و به شیشه نگاهی می ندازه
هری با خودش: عجب چیزیه اگه به رون نشون بدم سکته می کنه باید یکبار با رون بیام اینجا حتما خوشش می یاد
اون شیشه رو بر می داره و جیباشو از سکه هایه طلا پر می کنه از خونه می یاد بیرون که
یکدفعه
هری: ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پیرزن: ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هری بدو پیرزن بدو
هری بدو پیرزن بدو در یک آن هری با سرعت می پره رو جاروش و می خواد در بره
پیرزن هر کاری می کنه هری نمی یا پایین
پیرزن با خودش فکر می کنه حالا چی کار کنم هوم آره باهاش مهربون باشم
پیرزن: ننه بیا پایین گل پسر بیا پایین
هری: نمی یام نمی یام
و همونطور تو هوا بالا و پایین می ره
پیرزن با خود : هوم یکم خشن بکنم
پیرزن: می گم بیا پایین هووووووووووووووی پسره
هری: نمی یام نمی یام
پیرزن که از کوره در رفته: پسره ی تخش بی ادب می گم بیا پایین می کشمتا
هری: بچه می ترسونی؟
پیرزنه یک دفعه قلبش می گیره و می یوفته و می میره!
و اینطور می شه که افسانه ی پیرزن خبیس تاریخ ساحره ای که از بدترین بوده به پایان می رسه
و بشنوید که اون چیزی که پیرزن دنبالش بوده شیشه ی عمرش بوده که متاسفانه از حرصش مرد و مثل داستانهایه افسانه ای نشد که شیشه عمرش بشکنه و زودتر مرد!

هری هم از بس بچه ی بدی بوده پیرزنه رو می ندازه همونجا و می ره و یک داستان دیگه شروع می شه که بعدها براتون تعریف خواهم کرد ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید