
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
75 کاربر(ها) آنلاین هستند (48 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
73
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
انجمن تفرقه بین دو جبههی سیاه و سفید
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

انوار مهتاب، پس از باقی گذاشتن عده ی کثیری از مسافرانش در ایستگاه ابر؛به شیشه ی منازلی میرسید که سالیان طولانی ،در زیر نشان سیاه زیسته و خورشید بدون غروب را، در شادترین رویاهاشان دیده بودند.
دیر زمانی بود که آواز فرشته باد و زوزه ی گرگ ها در هم میپیچید و رویای شیرین آن ها را، به کابوسی هولناک بدل میکرد.
در تمام باغچه ها،بوته های خار -که تنها ثمره ی آن ها تیغ های زهر آلود بود- رشد کرده بودند.اما همین تیغ ها هم امید را در دل باغبان ها جاری میکرد،زیرا افسانه ها سخن از امید به پیروزی؛ تا زمان رشد گیاهان میگفتند و این خار ها نیز باوجود بی عدالتی خالق،گیاه محسوب میشدند.
اهالی دهکده ی لیتل هنگلتون با افسانه ها زندگی میکردند.در انتظار اجرای حکم کیوان،توسط دست تقدیر بودند و برای همین، جز تلاش برای بقا و ادامه ی حیات، عملی دیگر،-حتی تفکر به آنچه برایش تلاش میکردند-انجام نمیدادند.
هوا هر روز سنگین تر میشد و نفس کشیدن را نیز مشکل تر میکرد و تنها خار های رسته در باغچه های تاریک ،به راحتی نفس میکشیدند.
وزارتخانه ی سحر و جادو و محفل ققنوس، آنچنان در مغاک مبارزه با لرد سیاه فرورفته بودند که اهالی لیتل هنگلتون را، به فراموشی سپرده و یا نادیده میگرفتند.
عامل اصلی این تاریکی، اربابی بود که با استفاده از قدرتش،شرایط جوی را به کره ی زمین القا میکرد و تصمیم میگرفت؛ که خورشید در طول چه مدتی،از غرب به شرق بتازد.
لرد ولدمورت کبیر به دور از چشمان فانیان، در آشپزخانه ی قصرش نشسته بود و اشک میریخت زیرا مجبور بود،پیاز را با استفاده از چاقو خرد کند و برای همسرش،غذا تهیه کند.ارباب زن ذلیلان که یک ملت را در وحشت فرو برده بود،از ساحره ای میترسید که هیچ قدرت سیاهی نداشت.
اهالی لیتل هنگلتون از این ماجرا خبر نداشتند وگرنه مدتی را به جشن و پایکوبی میپرداختند.در افسانه ها شعری قرار دارد که خصوصیات آخرین ارباب تاریکی را بیان میکند:
اربابیست از برای زن ذلیلان
اربابیست از برای سبزی خرد کردن و در تاریکی ظرف شستن
.........
دیر زمانی بود که آواز فرشته باد و زوزه ی گرگ ها در هم میپیچید و رویای شیرین آن ها را، به کابوسی هولناک بدل میکرد.
در تمام باغچه ها،بوته های خار -که تنها ثمره ی آن ها تیغ های زهر آلود بود- رشد کرده بودند.اما همین تیغ ها هم امید را در دل باغبان ها جاری میکرد،زیرا افسانه ها سخن از امید به پیروزی؛ تا زمان رشد گیاهان میگفتند و این خار ها نیز باوجود بی عدالتی خالق،گیاه محسوب میشدند.
اهالی دهکده ی لیتل هنگلتون با افسانه ها زندگی میکردند.در انتظار اجرای حکم کیوان،توسط دست تقدیر بودند و برای همین، جز تلاش برای بقا و ادامه ی حیات، عملی دیگر،-حتی تفکر به آنچه برایش تلاش میکردند-انجام نمیدادند.
هوا هر روز سنگین تر میشد و نفس کشیدن را نیز مشکل تر میکرد و تنها خار های رسته در باغچه های تاریک ،به راحتی نفس میکشیدند.
وزارتخانه ی سحر و جادو و محفل ققنوس، آنچنان در مغاک مبارزه با لرد سیاه فرورفته بودند که اهالی لیتل هنگلتون را، به فراموشی سپرده و یا نادیده میگرفتند.
عامل اصلی این تاریکی، اربابی بود که با استفاده از قدرتش،شرایط جوی را به کره ی زمین القا میکرد و تصمیم میگرفت؛ که خورشید در طول چه مدتی،از غرب به شرق بتازد.
لرد ولدمورت کبیر به دور از چشمان فانیان، در آشپزخانه ی قصرش نشسته بود و اشک میریخت زیرا مجبور بود،پیاز را با استفاده از چاقو خرد کند و برای همسرش،غذا تهیه کند.ارباب زن ذلیلان که یک ملت را در وحشت فرو برده بود،از ساحره ای میترسید که هیچ قدرت سیاهی نداشت.
اهالی لیتل هنگلتون از این ماجرا خبر نداشتند وگرنه مدتی را به جشن و پایکوبی میپرداختند.در افسانه ها شعری قرار دارد که خصوصیات آخرین ارباب تاریکی را بیان میکند:
اربابیست از برای زن ذلیلان
اربابیست از برای سبزی خرد کردن و در تاریکی ظرف شستن
.........
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/10/13 13:27:34
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/10/13 13:52:51
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/10/13 13:52:51
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
جزئیات کاربر

----تیتر پیام امروز----
بعد از چند سال ولدی به آغوش گرم دامبول بازگشت..به خاطر همین مناسبت جشن و پایکوبی در محفل پابرجاست..
***محفل***
هیاهو وهیجان برای دیدن دامبول و ولدی همه ی محفل را در بر گرفته بود..همه مشغول حرف زدن با یکدیگر بودند..
لوسیوس داشت با ریموس ماچ و بوس رد و بدل میکرد ، آرامینتا مشغول دست دادن با استر بود ، ایگور تنها کسی بود که تک و تنها بر روی راحتی نشسته بود و همه را روی ذره بین برده بود
، بادراد و بلیز هم دو نفر رو گرفته بودن و مشغول به انجام دادن حرکات موزون بودند..:banana:
بعد از چند دقیقه
ولدی و آلبوس ، دست در دست هم بودند و مانند دو کبوتر عاشق گام بر میداشتند
..
بعد از چندین ساعت همه خسته شده بودند و به دور میز گرد نشسته بودند..ولدی و آلبوس دو قطب این میز گرد بودند..
آلبوس:اهم..سلام بر همگی ، من و تام عزیز به خاطر این جشن بسیار مهم تصمیم گرفتیم که برای تنوع یک مسابقه کوییدیچ برگذار کنیم..نظرتون چیه؟؟
ملت(از سیاه بگیر تا سفید):

..
آن شب رویایی به پایان رسید و قرار گردید که فردای آن روز کوییدیچ برگذار بشه..
***تو راه رفتن به خانه ریدل***
بلیز:ارباب ، نظرتون در مورد بازی چیه؟؟
لرد:
..شما فقط بازیتونو کنید..فردا آلبوسو به تاریخ میسپرم..فقط فردا ایگور باید یه کاری کنی..جو سازی
***زمین کوییدیچ***
همگی بازیکنان در جایشان قرار گرفته بودند..ولدی و دامبول هم، در کنار یکدیگر نشسته بودند و مشغول نظارت بر بازی بودند..
با سوت هدویگ بازی شروع شد..
***بعد از 3 ساعت***
هر دو تیم در امتیاز هفتاد برابر بودند..
استر توپ رو گرفت و در حال حرکت به سوی دروازه سیاهان بود..از همه ی بازیکنان گذشته بود و فقط ایگور را جلوی خودش میدید..
ناگهان به طرز مشکوکی مه رقیقی در آن منطقه مشاهده شد و استر داشت می افتاد پایین..
هدویگ در سوت خود دمید و به سمت ایگور رفت..
هدی:هو هو..هو هی هو..
ایگور:
...بلیز ، به نظرت چی گفت..
بلیز:
..فکر کنم فحش ناموسی داد..
ایگور:
..
و این بود که ضرب و شتم بین آنان صورت گرفت..
هر لحظه یک نفر از سفیدان به داخل مه میرفت و بعد از چند لحظه به طرز مشکوکی شوت میشد بیرون..
دامبول:به نظرت اونجا اتفاقی افتاده تام..
ولدی:
..نه پیر خرفت..اونجا هیچی نشده..دیگه باید بمیری..
و اینجا بود که ولدی چوب دستیش را بالا آورد و طلسمی را زمزمه کرد..
ولی این آلبوس بود که زیرک بود..دامبول سه متر پرید هوا
و با یه فن کاراته
ولدی را به پایین پرتاب کرد..چوب دستی لرد نیز از دستش رها شده بود و حالا این ولدی بود که باید دار فانی را ودا میگفت..
****25 متری زمین****
ولدی:


****15 متری زمین****



****10 متری زمین****
ولدی:خدایا..توبه میکنم..به هر کاری که کردم..خدایا منو ببخش..خودت میدونی که من بی گناهم..

شپلخ
--ارباب..ارباب..بیدار شین ارباب
لرد:ها...چی شده..من کجام..تو کی هستی..اینجا کجاست..
...
******
پایان..
اگر بد و طولانی شد ببخشید..
بعد از چند سال ولدی به آغوش گرم دامبول بازگشت..به خاطر همین مناسبت جشن و پایکوبی در محفل پابرجاست..
***محفل***
هیاهو وهیجان برای دیدن دامبول و ولدی همه ی محفل را در بر گرفته بود..همه مشغول حرف زدن با یکدیگر بودند..
لوسیوس داشت با ریموس ماچ و بوس رد و بدل میکرد ، آرامینتا مشغول دست دادن با استر بود ، ایگور تنها کسی بود که تک و تنها بر روی راحتی نشسته بود و همه را روی ذره بین برده بود
، بادراد و بلیز هم دو نفر رو گرفته بودن و مشغول به انجام دادن حرکات موزون بودند..:banana:بعد از چند دقیقه
ولدی و آلبوس ، دست در دست هم بودند و مانند دو کبوتر عاشق گام بر میداشتند
..بعد از چندین ساعت همه خسته شده بودند و به دور میز گرد نشسته بودند..ولدی و آلبوس دو قطب این میز گرد بودند..
آلبوس:اهم..سلام بر همگی ، من و تام عزیز به خاطر این جشن بسیار مهم تصمیم گرفتیم که برای تنوع یک مسابقه کوییدیچ برگذار کنیم..نظرتون چیه؟؟
ملت(از سیاه بگیر تا سفید):


..آن شب رویایی به پایان رسید و قرار گردید که فردای آن روز کوییدیچ برگذار بشه..
***تو راه رفتن به خانه ریدل***
بلیز:ارباب ، نظرتون در مورد بازی چیه؟؟
لرد:
..شما فقط بازیتونو کنید..فردا آلبوسو به تاریخ میسپرم..فقط فردا ایگور باید یه کاری کنی..جو سازی***زمین کوییدیچ***
همگی بازیکنان در جایشان قرار گرفته بودند..ولدی و دامبول هم، در کنار یکدیگر نشسته بودند و مشغول نظارت بر بازی بودند..
با سوت هدویگ بازی شروع شد..
***بعد از 3 ساعت***
هر دو تیم در امتیاز هفتاد برابر بودند..
استر توپ رو گرفت و در حال حرکت به سوی دروازه سیاهان بود..از همه ی بازیکنان گذشته بود و فقط ایگور را جلوی خودش میدید..
ناگهان به طرز مشکوکی مه رقیقی در آن منطقه مشاهده شد و استر داشت می افتاد پایین..
هدویگ در سوت خود دمید و به سمت ایگور رفت..
هدی:هو هو..هو هی هو..
ایگور:

...بلیز ، به نظرت چی گفت..بلیز:
..فکر کنم فحش ناموسی داد..
ایگور:

..و این بود که ضرب و شتم بین آنان صورت گرفت..
هر لحظه یک نفر از سفیدان به داخل مه میرفت و بعد از چند لحظه به طرز مشکوکی شوت میشد بیرون..
دامبول:به نظرت اونجا اتفاقی افتاده تام..
ولدی:
..نه پیر خرفت..اونجا هیچی نشده..دیگه باید بمیری..و اینجا بود که ولدی چوب دستیش را بالا آورد و طلسمی را زمزمه کرد..
ولی این آلبوس بود که زیرک بود..دامبول سه متر پرید هوا
و با یه فن کاراته
ولدی را به پایین پرتاب کرد..چوب دستی لرد نیز از دستش رها شده بود و حالا این ولدی بود که باید دار فانی را ودا میگفت..****25 متری زمین****
ولدی:



****15 متری زمین****



****10 متری زمین****
ولدی:خدایا..توبه میکنم..به هر کاری که کردم..خدایا منو ببخش..خودت میدونی که من بی گناهم..


شپلخ
--ارباب..ارباب..بیدار شین ارباب
لرد:ها...چی شده..من کجام..تو کی هستی..اینجا کجاست..
...
******
پایان..
اگر بد و طولانی شد ببخشید..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
فقط شناسه وجود داره و کسانی که از عوض کردنش عاجزن..ارنی مک میلان
جزئیات کاربر

-- خانه ریدل --
آرمینتا: ارباب... ارباب...
ولدی: هان؟ چی؟ کی؟
آرمینتا: ارباب... یه خبری جدید براتون...! دامبل داره میمیـ...!
ولدی: هان؟ کی؟
آمینتا: بفرمایید ارباب... این یه تیکه از چت دامبل با اون جغده هری ِ.... بخونید میفهمید...
ولدمورت نگاهی به نامه تو دست آرمینتا میندازه و شروع میکنه به خوندش...
"دامبل: هدویگ جان! عمر خویش بسی رو به اتمام است... فرزندم! در اين واپسين لحظات عمر تو را حديثي از اكسپيرنس بازگو كنم كه تو را چراغ راه باشد و چون در زندگي به كارش بري تو را زمانه بس فاز و احوال خوش تيريپ و مرگخواران بسی نابود و اوضاع رله گردد و خلاصه حالي به حولي. و آن حديث هيچ نباشد مگر آنكه اكسپيرينس در يكي از اشعار خود فرمود:
ايف يو فيل ويك
دونت گيو آپ
و چه و چه و چه كه البت الباقي به زبان آلماني در آن ترانه بگفت كه ما از درك آن عاجزيم. لكن تو همين چند در زندگي بكار بر و چونان كه اكسپيرينس فرمود مثل سرو پانچ قامت و مثل كوه استوار باش و در مقابل مرگخواران موكدا دونت گيو آپ. باشد كه همانطور كه خودش فرمود روزي به سفیدیت کامل برسی...!
تپ ( صداي مردن دامبل)
هدویگ: هان اي دامبل، حال تو را چه شد؟ برخيز و دمت بازدم كن، چشمت باز تر كن، عمرت پانچ تر كن. دامبل، داااااامبل!!! برخيز و حديثش اتمام كن. واويتاااااا. واويتا كه دامبل عادم شد. دشمن دانا برده اي بالا اي يار نادان خاك بر سرم كردي...
دامبل: چه خبرته بابا. دي سي بودم. تا از اون دنيا ري استارتم كردن و برگشتم طول كشيد.
هدویگ: آره؟"
ولدی: آره
آرمینتا: ارباب... ارباب...
ولدی: هان؟ چی؟ کی؟
آرمینتا: ارباب... یه خبری جدید براتون...! دامبل داره میمیـ...!
ولدی: هان؟ کی؟
آمینتا: بفرمایید ارباب... این یه تیکه از چت دامبل با اون جغده هری ِ.... بخونید میفهمید...
ولدمورت نگاهی به نامه تو دست آرمینتا میندازه و شروع میکنه به خوندش...
"دامبل: هدویگ جان! عمر خویش بسی رو به اتمام است... فرزندم! در اين واپسين لحظات عمر تو را حديثي از اكسپيرنس بازگو كنم كه تو را چراغ راه باشد و چون در زندگي به كارش بري تو را زمانه بس فاز و احوال خوش تيريپ و مرگخواران بسی نابود و اوضاع رله گردد و خلاصه حالي به حولي. و آن حديث هيچ نباشد مگر آنكه اكسپيرينس در يكي از اشعار خود فرمود:
ايف يو فيل ويك
دونت گيو آپ
و چه و چه و چه كه البت الباقي به زبان آلماني در آن ترانه بگفت كه ما از درك آن عاجزيم. لكن تو همين چند در زندگي بكار بر و چونان كه اكسپيرينس فرمود مثل سرو پانچ قامت و مثل كوه استوار باش و در مقابل مرگخواران موكدا دونت گيو آپ. باشد كه همانطور كه خودش فرمود روزي به سفیدیت کامل برسی...!
تپ ( صداي مردن دامبل)
هدویگ: هان اي دامبل، حال تو را چه شد؟ برخيز و دمت بازدم كن، چشمت باز تر كن، عمرت پانچ تر كن. دامبل، داااااامبل!!! برخيز و حديثش اتمام كن. واويتاااااا. واويتا كه دامبل عادم شد. دشمن دانا برده اي بالا اي يار نادان خاك بر سرم كردي...
دامبل: چه خبرته بابا. دي سي بودم. تا از اون دنيا ري استارتم كردن و برگشتم طول كشيد.
هدویگ: آره؟"
ولدی: آره
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوِروس اسنيپ در 1385/9/11 1:09:41
شک نکن!
جزئیات کاربر

داخل خانه ریدل
ولدی در حال پوشیدن لباس مشنگی هست و مرگخوارها هم دهان باز به او نگاه میکنن
ولدی رو به آینه : ایول عجب تریپی زدم ها ...
ولدی : اون شونه روبدید ببینم
مرگخواران :
چند دقیقه بعد
ولدمورت به سبک ولدمورت پافسکی شروع به سخن رانی میکنه
- مریدان من اکنون زمان آن شده که کدورت ها رو کنار بگذاریم و دست دوستی به طرف محفلی دراز کنیم.
بلیز : ببینم این ولدمورت خودمون هست !!!
آرامینتا : اربابمون از دست رفت
ایگور : من خودمو میکشم اما با محفلی ها صلح نمیکنم.
ولدمورت : اکنون من به دعوت دامبلدور میخواهم با او دیدار کنم
تمامی مرگخواران :
ولدی در حال خارج شدن از خانه ریدل
بادراد : ارباب شما حالتون خوبه
ولدی : نترس من با اونا صلح نمیکنم
بادراد که هاج و واج مانده بود گفت :
- دارم میرم تا دامبل رو بکشم تا همه رو راحت کنم
در همان حالی که داشت از پله های خانه با خنده های مخصوص خودش پایین میرفت ناگهان انفجاری در چند متریش اتفاق میوفته
بومب
تتتت....شترقق...هووووووو...
دود و مه همه جا رو گرفته و تکه چوبها و خورده شیشه ها در همه جا ریخته شده اند ...
در همان حالا صدای ترسناکی شنیده میشه
- اه لباسم کثیف شده ...دمبل میکشمت ...میخوای منو ترور کنی
در طرف مقابل جلو در 12 خانه گریمالد همین اتفاق بر سر دامبل میوفته
- اه ...پوف...عجب خاکی گرفته این ریشم ... منو نگاه به طرف کی دست دوستی دراز میکنم
-----تیتر آغازین پیام امروز------
ترور نافرجام اسمشو نبر و آلبوس دامبلدور دیروز در جلوی در خانه ریدل و خانه 12گریمالد اتفاق افتاد. کاراگاهان در حال جستجو و پیدا کردن سرنخی از عامل ویا عاملان این ترورها هستن
ولدی در حال پوشیدن لباس مشنگی هست و مرگخوارها هم دهان باز به او نگاه میکنن
ولدی رو به آینه : ایول عجب تریپی زدم ها ...
ولدی : اون شونه روبدید ببینم
مرگخواران :
چند دقیقه بعد
ولدمورت به سبک ولدمورت پافسکی شروع به سخن رانی میکنه
- مریدان من اکنون زمان آن شده که کدورت ها رو کنار بگذاریم و دست دوستی به طرف محفلی دراز کنیم.
بلیز : ببینم این ولدمورت خودمون هست !!!
آرامینتا : اربابمون از دست رفت
ایگور : من خودمو میکشم اما با محفلی ها صلح نمیکنم.
ولدمورت : اکنون من به دعوت دامبلدور میخواهم با او دیدار کنم
تمامی مرگخواران :
ولدی در حال خارج شدن از خانه ریدل
بادراد : ارباب شما حالتون خوبه
ولدی : نترس من با اونا صلح نمیکنم
بادراد که هاج و واج مانده بود گفت :
- دارم میرم تا دامبل رو بکشم تا همه رو راحت کنم
در همان حالی که داشت از پله های خانه با خنده های مخصوص خودش پایین میرفت ناگهان انفجاری در چند متریش اتفاق میوفته
بومب
تتتت....شترقق...هووووووو...
دود و مه همه جا رو گرفته و تکه چوبها و خورده شیشه ها در همه جا ریخته شده اند ...
در همان حالا صدای ترسناکی شنیده میشه
- اه لباسم کثیف شده ...دمبل میکشمت ...میخوای منو ترور کنی
در طرف مقابل جلو در 12 خانه گریمالد همین اتفاق بر سر دامبل میوفته
- اه ...پوف...عجب خاکی گرفته این ریشم ... منو نگاه به طرف کی دست دوستی دراز میکنم
-----تیتر آغازین پیام امروز------
ترور نافرجام اسمشو نبر و آلبوس دامبلدور دیروز در جلوی در خانه ریدل و خانه 12گریمالد اتفاق افتاد. کاراگاهان در حال جستجو و پیدا کردن سرنخی از عامل ویا عاملان این ترورها هستن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما
جزئیات کاربر

سر صبح______لیتل هنگلتون_____جلوی خانه ی ریدلها
حسن: ممد بپاس!
ممد: بیا!
احمد میشوتد.
حمید میگیرد.
ممد: جر زد!
حمید: چی چیو جر زدم؟
حسن: جر زدی!
احمد: میگم بزنمیش!
بچه ها سر حمید میرینزد و او را میزنند.
تام ریدل با یک زیرپوش رکابی و یک شلوار کردی از خانه بیرون می آید و یک بیل دردست دارد.
تام: د برین بینم! سر ظهری از دست اینا خواب نداریم!
بچه های ده پراکنده میشوند.
عصر______ بازهم همانجا
پانیشر تام را گرفته و ازو حرف میکشد.
پانیشر: کجاست؟
تام: نمیدونم!
پانیشر: بـــــگو!
تام: نننمیدونم!
پانیشر گردن تام را میشکند و اورا همانجا رها میکند.
شب______اینبار داخل خانه____هال جشنها
خدمتکار تام را روی یک ویلچر گذاشته و میگرداند.
تام: آخ گردنم... آخ پام...آی ننه... آخه وقت گل اب دادن بود؟ آی... شیر کاکائومو بده...
_ آواداکداورا!
نور سبزی از چوبدستی یک مرد مرموز که تازه وارد شده بیرون می آید.
خدمتکار روی زمین می افتد و دیگر تکان نمیخورد.
تام: شما؟
ولدمورت: یوهاهاهاها! ولدمورت هستم! لرد ولدمورت!
تام: برو بابا!
ولدمورت: ها! تو کی هستی؟
تام: تام ریدل!
ولدی: تام؟ تام چیچی؟
تام: ریدل! بینم تو چقزه شبیه منی!
ولدی من من میکند:
_ من... بابام... مــــــــــــــــامانی!
ولدمورت قات میزند و به زمین می افتد. مرگخوارانش او را جمع میکنند و میبرند.
صبح بعد_____مرغدانی خانه ی ریدلها____محل نتیجه گیری___
نتیجه ی میز گرد:
نتیجه گیری____
ولدمورت روان ضعیفی دارد، بیایید اورا زمین زنیم!
_______________________-
نمیخوام نقد کنم فقط یه راهنمایی ساده . بهتره تو پست ها از اسم های مثل ممد و حسن و و ... استفاده نکنی . اسم های هری پاتری بگذار
متاسفانه اين پست پاك ميشه!
1. موضوعش به تاپيك نمي خوره.
2. هري پاتري نيست....حسن و احمد و حميد به درد اينجا نمي خورند!
سعي كن به بقيه ي نوشته هاي اين تاپيك توجه كني و بعد بنويس!
منتظر توشته ي خوبت هستم!
موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا
حسن: ممد بپاس!
ممد: بیا!
احمد میشوتد.
حمید میگیرد.
ممد: جر زد!
حمید: چی چیو جر زدم؟
حسن: جر زدی!
احمد: میگم بزنمیش!
بچه ها سر حمید میرینزد و او را میزنند.
تام ریدل با یک زیرپوش رکابی و یک شلوار کردی از خانه بیرون می آید و یک بیل دردست دارد.
تام: د برین بینم! سر ظهری از دست اینا خواب نداریم!
بچه های ده پراکنده میشوند.
عصر______ بازهم همانجا
پانیشر تام را گرفته و ازو حرف میکشد.
پانیشر: کجاست؟
تام: نمیدونم!
پانیشر: بـــــگو!
تام: نننمیدونم!
پانیشر گردن تام را میشکند و اورا همانجا رها میکند.
شب______اینبار داخل خانه____هال جشنها
خدمتکار تام را روی یک ویلچر گذاشته و میگرداند.
تام: آخ گردنم... آخ پام...آی ننه... آخه وقت گل اب دادن بود؟ آی... شیر کاکائومو بده...
_ آواداکداورا!
نور سبزی از چوبدستی یک مرد مرموز که تازه وارد شده بیرون می آید.
خدمتکار روی زمین می افتد و دیگر تکان نمیخورد.
تام: شما؟
ولدمورت: یوهاهاهاها! ولدمورت هستم! لرد ولدمورت!
تام: برو بابا!
ولدمورت: ها! تو کی هستی؟
تام: تام ریدل!
ولدی: تام؟ تام چیچی؟
تام: ریدل! بینم تو چقزه شبیه منی!
ولدی من من میکند:
_ من... بابام... مــــــــــــــــامانی!

ولدمورت قات میزند و به زمین می افتد. مرگخوارانش او را جمع میکنند و میبرند.
صبح بعد_____مرغدانی خانه ی ریدلها____محل نتیجه گیری___
نتیجه ی میز گرد:
نتیجه گیری____
ولدمورت روان ضعیفی دارد، بیایید اورا زمین زنیم!
_______________________-
نمیخوام نقد کنم فقط یه راهنمایی ساده . بهتره تو پست ها از اسم های مثل ممد و حسن و و ... استفاده نکنی . اسم های هری پاتری بگذار
متاسفانه اين پست پاك ميشه!
1. موضوعش به تاپيك نمي خوره.
2. هري پاتري نيست....حسن و احمد و حميد به درد اينجا نمي خورند!
سعي كن به بقيه ي نوشته هاي اين تاپيك توجه كني و بعد بنويس!
منتظر توشته ي خوبت هستم!
موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/9/10 21:26:38
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/11 12:42:09
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/11 12:42:09
یک شب بر بارگاه غم خواب?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

--- اطراف خانه ریدل ها ---
عده ای از محفلی ها دور هم جمع شدن و دارن به سخنان گرانبهای دامبلوفسکی گوش می کنن :
- فرزندان من
... امروز زمان آن فرارسیده است که حق سیاها رو کف دستشون بذاریم ... بیایید با هم بلایی سرشان بیاوریم که تو عمرشون ندیده باشن ! ... هم اکنون زمان آن است حالشون رو بگیریم !(عدم همخوانی لحن صحبت ، از مشکلات دامبلوفسکیه ... نه نویسنده !)
محلفی ها با گفتن "درسته" و "آره" و "ایول" حرفای دامبلوفسکی رو تایید می کردن .
دامبل ادامه داد : عزیزان من ... از ملت غیور فلسطین ویزاردز (!) الگو بگیرید ... سنگها را بردارید و بر آستاکبار هجوم ببرید !
محفلی ها دور خونه پخش شدن و سنگای روی زمین و برداشتن و شروع کردن به با سنگ زدن خانه ریدل ها !
پاااااااق ... دیششششششششش... دووووووم ... دیلینگ !(صدای شکستن شیشه) ... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ (صدای شکستن سر !)
آرامینتا به آرومی اومد نزدیک پنجره و محفلی ها رو دید ... سریع به داخل رفت و اربابشو صدا زد .
آرامینتا : ارباب ... ارباب ... ارباااااااااب !
ولدی که در خواب عمیقی بود ، با صدای آرامینتا به طور ناگهانی روی تخت نیمخیز شد و گفت :
- اگه دلیل خوبی نداشته باشی ...

آرامینتا : محفلی ها دارن ما رو سنگبارون می کنن ... شیشه ها همه شکستن ... چه دستوری می دید ؟
ولدی : آرههههه؟ ... اینجوریاست ؟ ... ما هم بلدیم داداش ! ... توپ ... تانک ... فشفشه ... اینا رو بیارین ... ارباب داره زجر می کشه ! ... زود !(با الگو برداری از رژیم اشغالگر اسرائیل ویزاردز !)
آرامینتا به سرعت خارج شد ... با چند تا از مرگخوارا به زیرزمین رفت و مشغول بالا آوردن توپهاشون شدن .
آخرین چیزی که ولدی شنید ، صدای یه انفجار مهیب بود ... و دیگر هیچ !
----تیتر اول فردای پیام امروز----
خانه ریدل ها در اثر انفجار خود به خودی توپهای قدیمی و از کار افتاده ، با خاک یکسان شد ... همکاران در حال جستجو برای پیدا کردن قربانیان احتمالی حادثه اند ..........................
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب اينم يه پست خوب و مناسب!
دوستان سعي كنيد نوشته هاتون اين شكلي باشه..بدون توهين!!
دوباره ميگم پستهايي كه توهين آميز و به قصد تمسخر باشن پاك مي شن!
عده ای از محفلی ها دور هم جمع شدن و دارن به سخنان گرانبهای دامبلوفسکی گوش می کنن :
- فرزندان من
... امروز زمان آن فرارسیده است که حق سیاها رو کف دستشون بذاریم ... بیایید با هم بلایی سرشان بیاوریم که تو عمرشون ندیده باشن ! ... هم اکنون زمان آن است حالشون رو بگیریم !(عدم همخوانی لحن صحبت ، از مشکلات دامبلوفسکیه ... نه نویسنده !)محلفی ها با گفتن "درسته" و "آره" و "ایول" حرفای دامبلوفسکی رو تایید می کردن .
دامبل ادامه داد : عزیزان من ... از ملت غیور فلسطین ویزاردز (!) الگو بگیرید ... سنگها را بردارید و بر آستاکبار هجوم ببرید !
محفلی ها دور خونه پخش شدن و سنگای روی زمین و برداشتن و شروع کردن به با سنگ زدن خانه ریدل ها !
پاااااااق ... دیششششششششش... دووووووم ... دیلینگ !(صدای شکستن شیشه) ... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ (صدای شکستن سر !)
آرامینتا به آرومی اومد نزدیک پنجره و محفلی ها رو دید ... سریع به داخل رفت و اربابشو صدا زد .
آرامینتا : ارباب ... ارباب ... ارباااااااااب !
ولدی که در خواب عمیقی بود ، با صدای آرامینتا به طور ناگهانی روی تخت نیمخیز شد و گفت :
- اگه دلیل خوبی نداشته باشی ...


آرامینتا : محفلی ها دارن ما رو سنگبارون می کنن ... شیشه ها همه شکستن ... چه دستوری می دید ؟
ولدی : آرههههه؟ ... اینجوریاست ؟ ... ما هم بلدیم داداش ! ... توپ ... تانک ... فشفشه ... اینا رو بیارین ... ارباب داره زجر می کشه ! ... زود !(با الگو برداری از رژیم اشغالگر اسرائیل ویزاردز !)
آرامینتا به سرعت خارج شد ... با چند تا از مرگخوارا به زیرزمین رفت و مشغول بالا آوردن توپهاشون شدن .
آخرین چیزی که ولدی شنید ، صدای یه انفجار مهیب بود ... و دیگر هیچ !
----تیتر اول فردای پیام امروز----
خانه ریدل ها در اثر انفجار خود به خودی توپهای قدیمی و از کار افتاده ، با خاک یکسان شد ... همکاران در حال جستجو برای پیدا کردن قربانیان احتمالی حادثه اند ..........................
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب اينم يه پست خوب و مناسب!
دوستان سعي كنيد نوشته هاتون اين شكلي باشه..بدون توهين!!
دوباره ميگم پستهايي كه توهين آميز و به قصد تمسخر باشن پاك مي شن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/9/10 10:49:30
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/10 11:22:06
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/10 11:22:06
جزئیات کاربر

دامبل در حالی که داره با اسپری قرمز رو دیوار ساختمان شماره 12میدان گریمولد قلب و اینا میکشه یهو وایمیسه!
هدویگ: ناقلا منو از کجا دیدی؟
تو که روت اون ور بود!
دامبل: از گوشه عینکم
اا... تویی؟ باز تو پیدات شد؟
هدویگ: ببین یه چیز جدید فهمیدم! به کسی نگیا! خب؟
دامبل: سر کاری باشه همین جا چنان...
هدویگ: ...
دامبل: بنال دیگه... الان اعصاب بهم ریخته... خفن"I'm so lovly " ام !...

هدویگ: چیزه ,
.. امروز هری یه نامه فرستاد به روح سیریوس اون دنیا... گفتش که...
دامبل: چی گفت؟
هدویگ: من روم نمیشه
دامبلک:
هدویگ: خیلی خب!:d گفتش که سیریوس یه سیاه میاه واسش دست و پا کنه از اون دنیاب اکسپرس بفرسته... آخه تغییر ذائقه داده هری...
دامبل: I'm so llovly … I'm so lovly …

هدویگ:
هدویگ: ناقلا منو از کجا دیدی؟
تو که روت اون ور بود!دامبل: از گوشه عینکم
اا... تویی؟ باز تو پیدات شد؟
هدویگ: ببین یه چیز جدید فهمیدم! به کسی نگیا! خب؟

دامبل: سر کاری باشه همین جا چنان...
هدویگ: ...
دامبل: بنال دیگه... الان اعصاب بهم ریخته... خفن"I'm so lovly " ام !...

هدویگ: چیزه ,
.. امروز هری یه نامه فرستاد به روح سیریوس اون دنیا... گفتش که... دامبل: چی گفت؟
هدویگ: من روم نمیشه

دامبلک:
هدویگ: خیلی خب!:d گفتش که سیریوس یه سیاه میاه واسش دست و پا کنه از اون دنیاب اکسپرس بفرسته... آخه تغییر ذائقه داده هری...
دامبل: I'm so llovly … I'm so lovly …


هدویگ:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوِروس اسنيپ در 1385/9/9 20:58:27
شک نکن!
جزئیات کاربر

ساختمان شماره ی 12 میدان گریمولد یکی از عجیب ترین پناهگاه های جادوگران است. ساختمانی دور از چشم مشنگ ها. مخفی . حتی از چشم جادوگران هم خفی . فقط گروهی خاص از جادوگران که اسم خود رو محفلی گذاشته اند به آن دسترسی دارند.
در آن ساختمان بر علیه لرد سیاه نقشه میکشند . از دست مرگخواران لرد مخفی میشوند. گرگینه ها و گند زادگان را در آنجا اسکان میدهند.
کسانی که در آن ساختمان مخفی شده اند فکر میکنن شب روز در آنجا در امانند. فکر میکنند در محلی مخفی شده اند که لرد سیاه به آن دسترسی ندارد . حتی اگر از پنجره های آن با داخل نظاره کند.
آن ها فریب خورده اند . فریب مردی عجیب . مردی که بسار قدرتمند ولی پیر است . بسیار خوش فکر است ولی عوارض پیری در او مشهود است .
مردی که اشتباه نمیکرد ولی پیری باعث شده اشتباهات ریز و درشت در کارش دیده شود و از آون بدتر این اشتباهات رو ندیده میگیرد . هم خودش و هم نزدیکانش
آن ها هم که این اشتباهات را میبینند حرفی برای زدن ندارند . چون فریب خورده اند . باور کرده اند که او اشتباه نمیکند.
همین اشتباهات مثل کلیدی است که در آن خانه را برای لرد سیاه خواهد گشود.
در شبی تاریک . لرد سیاه و یارانش به آن ساختمان وارد خواهند گشت و سزای کار مخالفان را خواهد داد .
کسی زنده نخواهد ماند تا از آن شب حرفی زند.
در آن ساختمان بر علیه لرد سیاه نقشه میکشند . از دست مرگخواران لرد مخفی میشوند. گرگینه ها و گند زادگان را در آنجا اسکان میدهند.
کسانی که در آن ساختمان مخفی شده اند فکر میکنن شب روز در آنجا در امانند. فکر میکنند در محلی مخفی شده اند که لرد سیاه به آن دسترسی ندارد . حتی اگر از پنجره های آن با داخل نظاره کند.
آن ها فریب خورده اند . فریب مردی عجیب . مردی که بسار قدرتمند ولی پیر است . بسیار خوش فکر است ولی عوارض پیری در او مشهود است .
مردی که اشتباه نمیکرد ولی پیری باعث شده اشتباهات ریز و درشت در کارش دیده شود و از آون بدتر این اشتباهات رو ندیده میگیرد . هم خودش و هم نزدیکانش
آن ها هم که این اشتباهات را میبینند حرفی برای زدن ندارند . چون فریب خورده اند . باور کرده اند که او اشتباه نمیکند.
همین اشتباهات مثل کلیدی است که در آن خانه را برای لرد سیاه خواهد گشود.
در شبی تاریک . لرد سیاه و یارانش به آن ساختمان وارد خواهند گشت و سزای کار مخالفان را خواهد داد .
کسی زنده نخواهد ماند تا از آن شب حرفی زند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
ماگل ها نمیدانستند که خاموش شدن ماه در شبی تاریک چه معنایی دارد.نمیدانستند که سرمای زیر صفر را در ظهر تابستان،چه راز پنهانی نهفته است.
بر خاک میخزیدند و از خدایی تقاضای بخشش میکردند که در اسمان آن را میجستند.
امواج سیاهرنگی از دور دست ها پیدا بود.سیل خروشان به زودی آن ها را به کام مرگ میکشاند.
در آسمان بدون نور،علامت استخوان و مار،درختان را را نیز در سکون باد،به لرزه وا میداشت.مرگ خواران همچون سیلی بر سر ماگل ها فرود میامدند و قهقه ی مستانه وارشان سرما را به مغز استخوان فشفشه ها میرساند.
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
گیژ قیژ گیژ
لرد کبیر:ارباب آرشام ارباب
آرشام:بله ارباب به گوشم.چه خبر؟
ارباب:جاسوسان گزارش دادند که عده ای از ژانگولر بازان محفل به رهبری جغد و استرجس در راه هستند.
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
ارشام:هدویگ که ژانگولر باز نبود!...مطمئنی اطلاعات درسته؟
ارباب :بله.محفل کلاس هایی را برای اموزش ژانگولر بازی تشکیل داده.استاداین کلاس ها هم ساحره ای با نام اوانز است.هدویگ توانسته مدرک معتبر از این کلاس ها بگیره.قراره گروهی از خاله بازان نیز به زودی به این گروه بپیوندند.
ارشام:شکنجه
صدای زجه ای شنیده میشود و آرشام زجه را با خنده ی خود زینت میدهد.
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
آرشام:ببخشید ارباب.یه ساحره داشت بچه اش رو از دهان گری بک بیرون میکشید.مجبور شدم.
ارباب:مگه من خودم به تو طلسم شکنجه رو یاد ندادم؟
آرشام:بله ارباب
ارباب:پس چرا سوسول بازی شکنجه میکنی.از من یاد بگیر
ارباب:شکنجه....
صدای جیغ انچنان نوسان داشت که موها رو بر بدن آرشام سیخ کرد.
ارباب:من تا نیم ساعت دیگه خودم رو میرسونم.از خوندن هرگونه اطلاعیه خودداری کنید.این اطلاعیه ها توسط عده ای محفلی نوشته شده و پست های خواب اور هستند.مراقب باش بیهوشتون نکنه.
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
ماگل ها نمیدانستند که خاموش شدن ماه در شبی تاریک چه معنایی دارد.نمیدانستند که سرمای زیر صفر را در ظهر تابستان،چه راز پنهانی نهفته است.
بر خاک میخزیدند و از خدایی تقاضای بخشش میکردند که در اسمان آن را میجستند.
امواج سیاهرنگی از دور دست ها پیدا بود.سیل خروشان به زودی آن ها را به کام مرگ میکشاند.
در آسمان بدون نور،علامت استخوان و مار،درختان را را نیز در سکون باد،به لرزه وا میداشت.مرگ خواران همچون سیلی بر سر ماگل ها فرود میامدند و قهقه ی مستانه وارشان سرما را به مغز استخوان فشفشه ها میرساند.
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
گیژ قیژ گیژ
لرد کبیر:ارباب آرشام ارباب
آرشام:بله ارباب به گوشم.چه خبر؟
ارباب:جاسوسان گزارش دادند که عده ای از ژانگولر بازان محفل به رهبری جغد و استرجس در راه هستند.
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
ارشام:هدویگ که ژانگولر باز نبود!...مطمئنی اطلاعات درسته؟
ارباب :بله.محفل کلاس هایی را برای اموزش ژانگولر بازی تشکیل داده.استاداین کلاس ها هم ساحره ای با نام اوانز است.هدویگ توانسته مدرک معتبر از این کلاس ها بگیره.قراره گروهی از خاله بازان نیز به زودی به این گروه بپیوندند.
ارشام:شکنجه
صدای زجه ای شنیده میشود و آرشام زجه را با خنده ی خود زینت میدهد.
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
آرشام:ببخشید ارباب.یه ساحره داشت بچه اش رو از دهان گری بک بیرون میکشید.مجبور شدم.
ارباب:مگه من خودم به تو طلسم شکنجه رو یاد ندادم؟
آرشام:بله ارباب
ارباب:پس چرا سوسول بازی شکنجه میکنی.از من یاد بگیر
ارباب:شکنجه....
صدای جیغ انچنان نوسان داشت که موها رو بر بدن آرشام سیخ کرد.
ارباب:من تا نیم ساعت دیگه خودم رو میرسونم.از خوندن هرگونه اطلاعیه خودداری کنید.این اطلاعیه ها توسط عده ای محفلی نوشته شده و پست های خواب اور هستند.مراقب باش بیهوشتون نکنه.
-ما اهل محفل نیستیم ارباب تنها بماند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/9/7 19:15:38
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
جزئیات کاربر

سیاه:
ولدمورت: حال که اینجا...
_ هو هو!
ارباب موبایل خود را در می اورد.
ج اس جی (معادل اس ام اس ماگلها)رسیده:
« من ساحره ای بودم کور و کچل... یک شب مرلین را در خواب دیدم که با آفتابه اش کنارم است. او مرا در آفتابه اش شست و شو داد تا که شفا یافتم و شدم شاهزاده ی پریان. مرلین گفت: داستانت را برای همه بگو یا بفرست تا که بلایی برتو نازل نشود. من این پیام را برای زنی فرستادم، او برای همه نفرستاد و بچه اش مرد.برای پیرمردی فرستادم برای همه نفرستاد و سکته کرد. حال تو این جی اس جی را برای همه بفرست تا بلایی برتو نازل نشود»
ولدی: اه! بازم این آدمای خرافاتی!
ولدی جغدایلش را در جیب میگذارد و ادامه میدهد:
_ بله مرگخواران من...
سفید:
هدویگ در حال یک سخنرانی مهم برای محفلیان است.
هدویگ: بله... و ما...
جغدایل هدویگ: آوادا کداورا!
هدویگ جی اس جی رسیثده را میخواند:
« من ساحره ای بودم کور و کچل... یک شب مرلین را در خواب دیدم که با آفتابه اش کنارم است. او مرا در آفتابه اش شست و شو داد تا که شفا یافتم و شدم شاهزاده ی پریان. مرلین گفت: داستانت را برای همه بگو یا بفرست تا که بلایی برتو نازل نشود. من این پیام را برای زنی فرستادم، او برای همه نفرستاد و بچه اش مرد.برای پیرمردی فرستادم برای همه نفرستاد و سکته کرد. حال تو این جی اس جی را برای همه بفرست تا بلایی برتو نازل نشود»
هدویگ: بدویید این جی اس جی ای رو که براتون میفرستم برای همه بفرستید تا بلایی بر سرتون نازل نشه!
ملت محفل به هم میریزند و جغدایل به دست می ایستند تا بلایی بر سرشان نازل نشود.
سیاه:
زمین چمن ویزاردلند:
بک فالگیر روی زمین نشسته است و ولدی و مرگخواران از جلوی او رد میشوند.
فالگیر: ننه بیا فالتو بیگیرم! یک نشون روی پیشانیت داری! نشان مرگ!
ولدی و مرگخواران بیتفاوت به راه خود ادامه میدهند و درو میشوند.
سفید:
همان مکان، همان صحنه.
فالگیر: ننه بیا فالتو بیگیرم! یک نشون مرگ روی پیشونی همتونه!
هدویگ و مرگخواران با نگرانی روی زمین کنار فالگیر زانو میزنند.
فالگیر رو به هدویگ: ها ننه! ایکه مو میبینم ته خطره... تو بیشتر با کی دشمنی داری؟
هدویگ: ولدمورت.
فالگیر: ها ننه... همین ولدمورت میاد امشب استخوناو خورد میکنه...
هدویگ از ترس سفید میشود.
فالگیر: نه ننه مگه اینک استخون خرگوشو با....
سیاه:
ولدمورت و مرگخواران نشسته و در حال خواندن کتابهای ویکتور هوگو، ارنست ریچارد، چارلز دکینز، و مرلین و هیرودوت هستند.
ولدمورت در حال نوشتن نقدی از کتاب بینواینا نیز میباشد.
سفید:
هدویگ در حال خواندن کتاب جک و لوبیای سحر آمیز، استرجس گرگ و هفت بزغاله و بقیه ی اعضای محفل در حال خواندن آواز پاییز پاییزه هی هستند.
و این داستان ادامه دارد...
ولدمورت: حال که اینجا...
_ هو هو!
ارباب موبایل خود را در می اورد.
ج اس جی (معادل اس ام اس ماگلها)رسیده:
« من ساحره ای بودم کور و کچل... یک شب مرلین را در خواب دیدم که با آفتابه اش کنارم است. او مرا در آفتابه اش شست و شو داد تا که شفا یافتم و شدم شاهزاده ی پریان. مرلین گفت: داستانت را برای همه بگو یا بفرست تا که بلایی برتو نازل نشود. من این پیام را برای زنی فرستادم، او برای همه نفرستاد و بچه اش مرد.برای پیرمردی فرستادم برای همه نفرستاد و سکته کرد. حال تو این جی اس جی را برای همه بفرست تا بلایی برتو نازل نشود»
ولدی: اه! بازم این آدمای خرافاتی!
ولدی جغدایلش را در جیب میگذارد و ادامه میدهد:
_ بله مرگخواران من...
سفید:
هدویگ در حال یک سخنرانی مهم برای محفلیان است.
هدویگ: بله... و ما...
جغدایل هدویگ: آوادا کداورا!
هدویگ جی اس جی رسیثده را میخواند:
« من ساحره ای بودم کور و کچل... یک شب مرلین را در خواب دیدم که با آفتابه اش کنارم است. او مرا در آفتابه اش شست و شو داد تا که شفا یافتم و شدم شاهزاده ی پریان. مرلین گفت: داستانت را برای همه بگو یا بفرست تا که بلایی برتو نازل نشود. من این پیام را برای زنی فرستادم، او برای همه نفرستاد و بچه اش مرد.برای پیرمردی فرستادم برای همه نفرستاد و سکته کرد. حال تو این جی اس جی را برای همه بفرست تا بلایی برتو نازل نشود»
هدویگ: بدویید این جی اس جی ای رو که براتون میفرستم برای همه بفرستید تا بلایی بر سرتون نازل نشه!
ملت محفل به هم میریزند و جغدایل به دست می ایستند تا بلایی بر سرشان نازل نشود.
سیاه:
زمین چمن ویزاردلند:
بک فالگیر روی زمین نشسته است و ولدی و مرگخواران از جلوی او رد میشوند.
فالگیر: ننه بیا فالتو بیگیرم! یک نشون روی پیشانیت داری! نشان مرگ!
ولدی و مرگخواران بیتفاوت به راه خود ادامه میدهند و درو میشوند.
سفید:
همان مکان، همان صحنه.
فالگیر: ننه بیا فالتو بیگیرم! یک نشون مرگ روی پیشونی همتونه!
هدویگ و مرگخواران با نگرانی روی زمین کنار فالگیر زانو میزنند.
فالگیر رو به هدویگ: ها ننه! ایکه مو میبینم ته خطره... تو بیشتر با کی دشمنی داری؟
هدویگ: ولدمورت.
فالگیر: ها ننه... همین ولدمورت میاد امشب استخوناو خورد میکنه...
هدویگ از ترس سفید میشود.
فالگیر: نه ننه مگه اینک استخون خرگوشو با....
سیاه:
ولدمورت و مرگخواران نشسته و در حال خواندن کتابهای ویکتور هوگو، ارنست ریچارد، چارلز دکینز، و مرلین و هیرودوت هستند.
ولدمورت در حال نوشتن نقدی از کتاب بینواینا نیز میباشد.
سفید:
هدویگ در حال خواندن کتاب جک و لوبیای سحر آمیز، استرجس گرگ و هفت بزغاله و بقیه ی اعضای محفل در حال خواندن آواز پاییز پاییزه هی هستند.
و این داستان ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالدبر در 1385/9/7 20:40:14
I Was Runinig lose
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج