جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  279 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  193 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تنبیه سرای هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مرداد 1390 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوندور

خارج از تمام این اتفاقات....تنها عضو باقیمانده ی گریف

پرسیوال با قیافه ای مرموز و ذهن چفت شده با گامهایی بلند به سمت دفتر پسر ارشدش به پیش می رفت.

پیرمرد سرفه ای کرد و آدامس اربیت هندوانه ای که میجوید به حلقومش پرید و او را در معرض خفه شدن قرار داد.

"آناپندو!"

پرسیوال نفس عمیقی کشید و سرش را برگرداند تا ناجی اش را بیابد.

- سلام پدر جان...
صدای اندک خشن مینروا مک گونگال در راهروی خلوت پیچید.

- مینروا...دخترم....پیر شی بابا....الهی قربونت برم....داشتم خفه می شدم!

مک گونگال با لبخند محسوسی گفت:
- پدر شما با این سن هنوز آدامس می خورید؟

پرسیوال با آن چشمان درشت و خوفناک،چپ چپ به مینروا نگاهی کرد و گفت:
- دختره ی بی ادب بوقی....دوباره آدم حسابت کردم جو گرفتت؟عین بچه آدم بگو دفتر آلبوس از کدوم طرفه؟یادم رفته!

مینروا که با در هم کشیده شدن ابروانش مانند شاهین شده بود با خشمی مشخص و دندان قروچه ای پر سر وصدا گفت:
- پدر جان من می برمتون اما آلبوس جلسه داره و تا یه ساعت دی....

- عجوزه....از کی تا حالا اون ریش دراز بی ریخت برا پدرش کلاس میذاره؟نکنه این سوسول بازیا رو تو توی اون کله ی پوکش فرو کردی؟

مینروا که به خودش بسیار فشار می آورد تا عصبانیتش فوران نکند با ناراحتی گفت:

- بریم....بریم دفتر آلبوس....غلط کردم....بریم!

- من پدرشم و میتونم به اسم کوچیک صداش کنم اما تو هیچ حقی نداری!

- باشه پدر....بریم دفتر جناب مدیر...!

پرسیوال با صدایی خسته گفت:
- مینروا...بابا من از صبح که هاگزمید بودم حالا هم خیلی راه رفتم....اگه تا دفتر آلبوس خیلی راهه هاله ی محافظ رو بی اثر کن که تا دفترش آپارات کنیم.....

و صدای بارش شدید قطرات اشک بر روی سنگ فرش راهروی طبقه ی ششم در کل مدرسه طنین انداخت.

مینروا در میان سیل اشک هایش چوبدستیش را بالا برد و وردی طولانی خواند،دستش را دور دیوار ها گرداند،دست پیرمرد را گرفت و لحظه ای بعد جلوی نگهبان کله اژدری دفتر مدیر بودند.

مک گونگال به نگهبان سنگی گفت:
- پیرمرد خل و چل

پرسیوال فریاد زد:
-زنیکه...پیرمرد باباته....به من میگی پیرمرد؟

- پدر جان به مرلین با شما نبودم....رمز وروده...خب از اینجا به بعد اگر میخواین باعث ناراحتی پسرتون بشین من دنبالتون نمیام....مدیر جلسه داره آخه!

- مدیر غلط کرده با هفت جد و آباء پاکش! من باباشما....خوب نیا....اصلا از همون اول کاریت نداشتم...فقط یادت باشه هاله ی محافظ رو فعال کن....

مینروا:

پرسیوال پا بر روی پله ی متحرک گذاشت و به در اتاق مدیر رسید.
در با شدت باز شد و به پرسیوال خورد و پیرمرد بیچاره با دو و نیم قرن سن به پایین پلکان پرت شد.

- جناب مدیر....شما فرمودید سریعتر ولی خودتون نمیذارید!

- برو سیوروس...برو....ببخشید.

پرسیوال فریاد زد:
- آلبوس.....تو روح پدرت بوق! پیرمرد خرفت مگه حالیت نیست؟

چشمان دامبلدور گشاد شد و زیر لب با اسنیپ گفت:
- سیوروس....بابامه...کجاست؟ الانه که پوستمو بکنه؟کوش؟

اسنیپ با سرعت به پایین پله ها رفت تا به پیرمرد 284ساله کمک کند.

- نمیخواد به من دست بزنی اسنیپ....مگه کوری پدرسوخته ی دورگه؟این چه غلطی بود کردی؟

آلبوس که از بالای پله ها این صحنه را به نظاره نشسته بود پایین آمد و دست پدرش را گرفت تا کمکی کرده باشد.
- تو هم برو بالا تا بیام به حسابت بذارم پسره ی بی سواد مخ ملنگ!

آلبوس با چهره ای لبریز از شرمساری با اسنیپ نگاهی انداخت و او با عصبانیتی بسیار نا محسوس نگهبان سنگی را کنار زد و با پیچ و تاب شنلش از نظر ناپدید شد.

- بابا جون....شما....اینجا....میگفتی نیزلی،هیپوگریفی چیزی قربونی می کردیم!

- بلبل زبونی نکن ریش دراز بی خاصیت....بذار بیام بالا !

و هردو پیرمرد وارد دفتر شدند و در با شدت به صورت راوی بدبخت کوبیده شد.

آلبوس پدرش را به سمت جایگاه سریر مانند خودش هدایت کرد و سعی کرد با جادویی ، شامپاین یا شاتلاتور یا شارن بلان یا ودکا یا شربت خاکشیر فراهم آورد اما نتیجه ی هربار تلاشش ثمری نداشت.

پرسیوال با خنده ی تمسخرآمیزی گفت:
- یعنی تو کله ت بجای مغز، پهنه!....تو داری تو دفتر خودم برای خودم از سر قبر ننت نوشیدنی میاری؟خب معلومه نمیذارم این بی احترامی رو به پدرت بکنی! تو الان مهمون منی! حالا بگو مرتیکه یعنی تو این اتاق درندشت یه پارچ شربت خاکشیر پیدا نمیشه؟

- بابا گیرای سه پیچ دادیا امروز؟ولی از کجا فهمیدی میخوام چی کا....

- مثل اینکه چفت شدگی رو خودم بهت یاد دادما!حالا یه چیزی بیار بخورم دارم ضعف می کنم!

- بابا...قربونت برم....تورومرلین گیردادنای همیشگی رو شروع نکن ...منم اینقدر ضایع نکن...هر کار بگی می کنم!

پرسیوال یکی از اشیای نقره ای قیفی شکل آلبوس را به سوی خود فراخواند و به آلبوس گفت:
- آلبوس...بیا یه فوت تو این بکن ببینم!

- برا چی بابا؟

- میخوام ببینم دهن وامونده ت هنوز بوی شیر میده یا نه! ...میخوام برات زن بگیرم.

- بابا...من زنو میخوام چیکار؟ول کن!

پرسیوال فریاد زد:
- ول کن و زهر مار....بتمرگ رو این صندلی و قشنگ نیگا کن!
پرسیوال چوبدستیش را بلند کرد و به طرف دیوار خالی گرفت،پرده ای بلند پدیدار شد و فیلمی پخش شد.قسمت اول آلبوس و مینروا در همین دفتر در حال ...بــــــــــــــــــــــوق! قسمت بعد آلبوس و مادام رزمرتا در اتاق بالای مهمانخانه!بخش بعد آلبوس و الادورا بلک در گریمولد 12!بعد آلبوس و خانم مالکین در مغازه با پرده های کشیده!

و با گردش چوبدستی پرسیوال،پرده و فیلم ناپدید شد و چهره ی کبودشده از شدت شرم آلبوس پدیدار!

- بابا...چطور؟...شما؟...همه ی اینها؟....کی؟اینجا!

- آره پسره ی بی حیا....که خجالتم بلدی بکشی!بعدا سر فرصت به حساب این کارات هم خواهم رسید.....اولا میخوام زنت بدم دوما یه کار دیگه باید بکنی!

- ب...ب....با....بابا.....چ .....چ ....چشم....غلط کردم....گ ....گل خوردم....ه....هر کاری!

- خفه خون بگیر و گوش کن....باید سؤالای تمام درس ها رو به من بدی برم تمرین کنم....بعدشم به تمام استاد هات میگی به من گمتر از o ندن....نمره و رتبه ی من باید از تمام اون راونی ها وگریفی ها، حتی اون جسیکا خرخون و اون گودریک انیشتین بیشتر بشه....یعنی بشم شاگرد اول کل مدرسه! وگرنه به تایبریوس اوگدن میگم برات مجازات قصاص در ملاء عام ببره!....مفهوم بود؟

آلبوس با چهره ای وحشتزده و لحن آرام و صدای لرزان گفت:
- بابا....خواهش می کنم!

- دهنتو ببند...سؤالا باید تا چهارساعت دیگه به من برسه....مرلین حافظ!

پرسیوال از جایش بلند شد و با سرعت به سمت در رفت و با تابی که شنل بلند و سفیدش خورد از نظر ناپدید شد.

آلبوس ماند و رسوایی و کاری نشدنی.

این بار بوی خیانت می آمد
خیانت پرسیوال دامبلدور به همگروهی هایش!


در تالار گریف

ارگ که همچنان از درد (!)رنج می برد آرام و بی حرکت روی کاناپه کنار شومینه نشسته بود و نگهبانانش(فرد و جرج)هم مانند برج های نورمنگارد جلوی او رژه می رفتند.

ارگ نگاهی ملتمسانه به آن دو انداخت و گفت:
- میشه یه بار دیگه من برم دستشویی؟

فرد با گرداندن چوبدستیش لگنی حاضر کرد و گفت:
- ما مرد ها به هم محرمیم...همینجا کارتو بکن

ارگ از روی عصبانیت بد و بیراهی گفت و از جایش تکان نخورد.

در همین هین جسیکا و سیریوس با سرعت از حفره ی تابلو وارد تالار شدند....

تالار راونکلاو

آرنولد و لونا با سرعت وارد تالار شدند.
لینی به سمت آنها آمد و قبل از این که بتواند حرف بزند آرنولد گفت:
- گریفی ها فهمیدن چیکار میخوایم بکنیم...اونام داشتن میومدن دفتر فیلچ!

لینی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1390/5/19 3:14:43
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1390/5/19 4:50:22
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1390/5/19 4:55:07
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1390/5/19 14:13:44
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
Re: تنبیه سرای هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مرداد 1390 01:33
نمایش جزئیات
آفلاین
*گراوندور*

ارگ با سرعت هر چه تمام تر می دویدو می دویدو می دوید!اما نمی دانست چرا نمی رسد!تا اینکه...

_ اهم ببخشید جناب ارگ جایی تشریف می بردید؟!

تازه ارگ دوزاریش افتاد که تمام مدت جرج پایش را روی ردای او گذاشته بوده و در واقع او داشته در جا میزده!

_ خب،...شما دوتا چرا اینجوری به من زل زدین داشتم می رفتم دستشویی!

از اونجایی که فرد و جرج تمام مدت مواظب او بودند و هیچ اثری از دستشویی در او ندیده بودند() حرف ارگ را پذیرفتند و به او گفتند:

_ مام دقیقا میخوایم ببریمت اونجا

ارگ که خاطره در دستشویی متعفن( ) تالار گریف زندانی بودن برایش تداعی شده بود فقط می توانست به آن دو نفر اینگونه پاسخ بدهد:

_

فرد و جرج:

آنسوی ماجرا در جستجوی گنج!

_ بجنب دیگه بجنب!زود باش الان یکی میاد ها!

لونا داشت با نگرانی در حالیکه مواظب بود کسی پیدایش نشود اینرا به کوتوله پفی میگفت،در همین حین جایی همان نزدیکی ها جسیکا و سیریوس سخت داشتند تلاش می کردند به موقع خود را برسانند.

لونا و آرنولد هنوز تا تالار چند قدمی راه داشتند که ناگهان صدای فریادی بلند شد:

_ آهای شما دو تا!اونجا چه غلطی می کنین!

فیلچ بود که داشت به سرعت از پشت به آنها نزدیک می شد،آنها یک نگاه کوتاه به هم کردند و سپس با سرعت به طرف تالار دویدند اما...

شترق!

سیریوس و جسیکا با آرنولد و لونا برخورد سهمگینی کردند و ...

جسیکا و سیریوس:

آرنولد و لونا:

_ که اینطور حالا شبگردی می کنین بدون اجازه اونم بله؟

همه به هم خیره شدند،سرنوشت هردو گروه در دستان این چهار نفر بود پس در یک حرکت هماهنگ و ناجوانمردانه پاهای فلیچ را محکم کشیدند و او را بر زمین زدند،سپس هر چهار

نفر بلند شدند و پا به فرار گذاشتند،فیلچ هم ناسزاگویان به دنبالشان!

تالار گریف

فرد و جرج:

ارگ:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1390/5/19 1:34:04
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1390/5/19 1:35:57
یه بزرگی(فرد یا جرج ویزلی) میگه:بخند تا دنیا بروت بخنده!([color=006600][font=Arial]صبر �
Re: تنبیه سرای هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 مرداد 1390 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]گریفیا به دلایلی از راونی ها عصبانی شدن و برای اینکه حساب اونارو برسن تصمیم میگیرن که حواس راونی هارو وسط کلاس پرت کنن تا اونا نتونن به درس گوش بدن و در نهایت امتحانشونو بد بدن و دیگه تو هاگ اول نشن.
به روش های مختلفی بالاخره اونا موفق میشن و راونی ها با اطلاعات کمی باقی میمونن که همین اطلاعاتم توسط آرنولد (پف کوتوله) که روی شونه ی استادا میشسته و درسو گوش میداده بدست آوردن اما بعدها آرنولد به دلایلی از مسئله ای ناراحت میشه و دیگه به درسا گوش نمیده.
راونی ها تصمیم میگیرن که جزوه های گروه گریف رو بدزدن و دزدکی وارد تالار گریف میشن. اما فقط چند تا جزوه ی ناقابل ناقص بدست میارن که فقط شامل چندتا درسا میشده و برای امتحانا کافی نبوده.
پس اونا نقشه ی دیگه ای میکشن که اینبار سوالات امتحانی رو بدزدن. در همین بین گریفیا برای اینکه بفهمن نقشه ی راونی ها چیه، ارگ رو میگیرن و بعد از اعمال شکنجه واری(!) قصد گرفتن اطلاعات رو دارن.

بهتره پست قبلی که مال آرنولده خونده بشه! [/spoiler]


نزد راونی ها:

- نه نه نه! باید هرجور شده اون سوالای بوقی رو بدست بیاریم! بــــایـــــد!

آرنولد که از فریاد ناگهانی لونا شوکه شده بود، یکم قدم به عقب برداشت و گفت:

- پس بهتره بری!

لونا صورتش را جلوی صورت آرنولد قرار داد، مستقیم به چشم هایش خیره شد و گفت:

- نه تو هم میای عزیزم!

و یقه اش را گرفت و او را کشان کشان از تالار خارج کرد.

نیم ساعت بعد:

لونا با چشمانی گشاد شده به چیزی که اکنون در کیفش جاسازی شده بود خیره شده بود. آنچه را میدی باورش نمیشد!

آرنولد دستان لونا را گرفت و سعی کرد او را از آنجا دور کند و گفت:

- لونا بیا بریم تا گیر نیفتادیم ... بیا دیگه ... دهه!

لونا ابتدا نشگونی از بدن خود گرفت و بعد از اطمینان از بیدار بودن، برای آخرین بار به سوال های همه ی دروس خیره شد. فیلچ مسئول نگه داری آنها در دفترش بود، جایی که هر دانش آموزی میترسد به آن نزدیک شود. اما در آن لحظه فیلچ در دفتر اساتید بود و یک نمونه از سوالات نیز درون کیف لونا بود.

بالاخره لونا دست از نگاه کردن به سوالات برداشت و همراه آرنولد به سمت تالار حرکت کرد.

نزد گریفیا:

سیریوس دستی به موهایش کشید و گفت: ببین، تو باید اطلاعات اصلی رو به ما بدی، میفهمی چی میگم کثیف؟

ارگ که بعد از اعمال شکنجه های فراوان احساس ترس سراسر وجودش را فرا گرفته بود بالاخره تسلیم شد و گفت:

- باشه میگم ... میگم.

جسیکا با یک جهش سریع به سمت ارگ آمد، یقه ی او را گرفت و گفت:

- اطلاعاتو رد کن بیاد!

و ارگ شروع به تعریف کردن نقشه ی جدید راون کرد. نقشه ای که آن ها تصمیم داشتند تمام سوالات امتحانی دروس را بدزدند.

- چـــــــــــی؟

ارگ با غرور گفت: به هر حال دیگه این دونستن فایده ای نداره! پس فردا امتحاناس و اونا مطمئنا تا الان سوالارو کش رفتن!

ابتدا جسیکا و سیریوس نگاهی با ترس به یکدیگر انداختند اما لحظه ای بعد، برقی در چشمانشان نمایان شد و با بیشترین سرعتی که میتوانستند آنجا را ترک نمودند.

آن دو قصد داشتند کاری کنند که سوالات از نو نوشته شوند. شاید یک خرابکاری میتوانست موجب تکه تکه شدن، جزغاله شدن یا از بین رفتن سوالات فعلی شده و در نتیجه، مجبور به طرح سوالات جدید شوند که ... راونی ها ندارند!

اما جسیکا و سیریوس فراموش کرده بودند که دوباره دست و پاهای ارگ را با جادو ببندند و حالا ارگ در مقابل درهای باز، بدون هیچ مانعی بود! او میتوانست راونی ها را از نقشه ی گریفی ها مطلع کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تنبیه سرای هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 17 مرداد 1390 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
*گراوندور*

آرنولد با تمام سرعتش به سمت ريوني ها مي دويد واز آنجايي كه بسيار ريز و كوچك بود لاك پشت براحتي از او جلو مي زد، سپس توسط يك "آچيو" كه از طرف ليني ادا شد،در دستان ماريه تا جاي گرفت. ليني پرسيد:

- پس ارگ كوش؟

- فعلا بهتره برگرديم تالار اونجا توضيح مي دم.

- همين الآن والا...

اما با ديدن فيلچ در انتهاي راهرو به سرعت نصيحت آرنولد رو گوش كردند و آنجا را به قصد تالار ريون ترك گفتند.

دقايقي بعد تالار ريون

وقتي آنها وارد تالار شدند تري و لونا در نزديك ترين كاناپه به شومينه فرو رفته بودند، آنتونين در حالي كه روي نقشه اي كه مربوط به در س نجوم ميشد و از جزوه ي گريفي ها گردآوري شده بود، دراز كشيده بود و سخت مشغول تصحيح جاي خوشه پرويني بود كه ارگ كشيده بود.ليني:

- بقيه كجان؟

آنتونين قبل از بقيه جواب داد:

- ارگ كه مثل هميشه مرلينگاه رو قُرق كرده. زنوفم رفت بخوابه مري ام رفت زير نور ماه درس بخونه گفت اونجا راحتترم...

- روونا و هلنا هم تو كتابخونه ان...

وقتي با حالت مواجه شد ادامه داد:

- ظهر خودش بهم گفت كه امشب رو اونجا درس مي خونن. در ضمن بوقي ارگ كه با ما بود زياد درس خونديا!

سپس آرنولد را كه روي شانه ماريه تا به حالت در آمده بود بيدار كرد و گفت:

- خب بوقي بنال بينم ارگ كجاست؟

- داشتيم به سمت دفتر اساتيد مي رفتيم كه گفت من مي رم مرلينگاه و رفت منم ديدم طول كشيد، تنهايي رفتم تو ديدم سوالاي معجون سازي هنوز روي ميز هست اما بايد سي تا سوال باشه ولي 25تا بود منم نياوردمشون.

- باو همون 25تا هم كلي جلو ميافتاديم بوقي پس فيلچ از كجا پيداش شد؟

- اينجور كه از غرغراش فهميدم يه سگ سياه اونو بيدار كرده و تا دفتر اساتيد كشونده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: تنبیه سرای هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 17 مرداد 1390 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




~ گـراونـدور ~

.:. تالار گریف .:.
داستان بطور ارزشی و همانند سریالهای ماگلی ایرانی درحال جلو رفتن بود!

- برای چند ثانیه موسیقی فیلم " تنهاترین سردار " در تالار گریف نواخته میشه ، دوربین گودریک و جسی رو نشون میده که به شمشیر گودی تکیه کردند و در بک گراند همان کادر، سیریوس رو به صورت فولو نشون میده که از پنجره وردهای زیر لفظی رو روی دانش آموزان سال پایینی امتحان میکنه !!

گودریک آهی میکشه و میگه:
- ریونی ها تمام تلاششون رو برای پیروز شدن از ما دارن انجام میدن! اونوقت ما ... ؟!
جسی: درست است ! درست است!
گودریک تکانی به خودش میده و میگه:
- من میگم بهتره یکی از اونها رو بکشونیم طرف خودمون و ازش اطلاعات بگیریم؟!
سپس نگاهی همراه با پوزخند نثار سیریش کرد گفت:
- فقط من و تو هستیم که باید تلاش کنیم؟! باشه موافقی ؟!
جسی: قبلتُ ... قبلتُ !!

.:. سی ثانیه بعد - در مکانی نامعلوم .:.
اتاق ِ تاریک، چراغ ِ روشن، میز ِ گرد، دو تا صندلی، ناخن کش، کلنگ، انبردست، میخ، گازپیکنیکی، اره برقی، چکش، وحشت، اما واتسون، سواحل هاوایی، تنفس مصنوعی و ... (فضاسازی ِ اتاق شکنجه!)

- بیا جسی...این روده اش ... اینم معده ،اینم نای.
- قربان همه ی اینا رو میخواین پیوند بزنید؟!
- بعله همش لازمه. بیا جسی باهاس رگاشم یکی یکی بکَنیم.
-اون وقت چه جوری می خوایم طرفو برگردونیم!؟
-تو با اونش کاری نداشته باش.


آغاز صحبتهای انحرافی راوی:
راوی 1: به نظر تو ، ارگ و لینی و لونا و ماریه تا و آرنولد و ممد و جاسم و قاسم هلاک روی همدیگه می شن چند نفر؟!

راوی 2: اگه زیر رادیکال ببری جذرشو ازش کم کنی دو سومش باقی می مونه ، منفی میاد بیرون می شه به عبارتی چون شمایی و اصغر آقا اینا با ما سلام علیک دارند ، 50 % - 50 %

راوی 1 : حالا به نظر تو ،ارگ و لینی و لونا و ماریه تا و آرنولد و ممد و جاسم و قاسم هلاک بدون هم می شن چند نفر؟!

راوی 2 : آمفوتره!
*پایان !!!



-قربان هنوز داره نفس می کشه.
-کلنگ!
-بفرمایید.
-تیشه!
-بفرمایید.
-یه کم از اون گچ سفیدا بده با یه یه کم سیمان. داره خونریزی میکنه.
-سیمان هنوز آماده نیست!
-خیلی خب بپر برو اره برقی رو بزن به پریز.

ویژژژژژژژ ویییییییییییییژژژژژژ....

- من بوق کردممممم!!! ... منو نبوووووووقین !!!! ... منو لینی و دوستان فرستادن !!! .... آآی بذارین یه بار دیگه چشام مرلینگاه رو ببینه بعد بهتون همه چی رو توضیح میدم!!!
گودی و جسی: ایول ، فک کردی بچه زرنگه هاگوارتزی؟!


.:. کمی آنطرفتر .:.
ماریه تا شاخه گلی در دست داشت و برای آنکه دیالوگی هم داشته باشد، زیر لب در حین کندن گلبرگهای گل نجوا میکرد:
- میاد؟! نمیاد؟! میاد؟! نمیاد ؟!
.
.
یک ساعت و ده دقیقه بعد!
.
.
میاد ؟! نــــــــــــمیااااااااااااااااد؟!
ماریه تا که با فریاد بلندش افراد حاضر در تالار را دچار تیک هیستریایی نموده بود ، با استفاده از طلسم ناشناخته ای دستانش رو به شکل پنچول گربه در میاره و برای نیامدن ارگ ناله و فغان رو آغازیدن میکنه!

به علت ناگهانی بودن حادثه ریونی ها منقلب شده و همینطوری نشسته بودند و بدون حتی پلک زدن به آنجه رخ داده بود فکر میکردند!
- خیانت ارگ کثیف !!!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تنبیه سرای هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 16 مرداد 1390 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوندور


تالار ریون در سکوت نا امید کننده ای فرو رفته بود.اعضا ساکت نشسته و در افکار خود غرق بودند. سه روز دیگر امتحان داشتند اما هنوز امادگی لازم را پیدا نکرده بودند.

پس از مدتی لینی سکوت را شکست و با دلسردی گفت: مثل اینکه این ترمو باید بیخیال اول شدن شیم

ماری: یعنی چی لینی؟؟؟ به هر حال باید راهی وجود داشته باشه. نمی تونیم همین طور کنار بکشیم.

ارگ با خونسردی جواب داد: خب اگه راهی هست تو بهمون بگو.

_ خب راستش چیزی به ذهنم نمیاد اما می دونم هنوز امیدی هست.

تری که انگار داشت با خودش حرف می زد گفت: از ذهن گریفی ها که چیزی به دست نیومد، جزوه هاشونم که کامل نبود پس می مونه...اااا... و ناگهان فریاد زد: فهــــــــــــــــــــمیدم! باید سوالارو بدزدیم.

ملت:

تری ادامه داد: اگه خوب فکر کنین می فهمین تنها راهی که برامون مونده همینه. سوالارو بدزدیم.

لونا: اما این کار خلاف قوانین مدرس...

مری بدون توجه به حرف لونا گغت: رای میگیریم.

اکثر اعضای ریون دست خود را به نشانه ی موافقت بالا اوردند. لینی که برقی از امید در چشمانش می درخشید گفت: عالیه، پس انجامش میدیم.
من و ارگ و ارنولد و تری.

ارگ: چرا باز مـــــــــــــــن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در 1390/5/16 22:35:03
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: تنبیه سرای هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 16 مرداد 1390 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
* گراوندور "


هر چهار نفر، نفس عمیقی کشیدند و به درون تالار قدم گذاشتند.

درون تالار گریفیندور:

گودریک که چشمانش پف کرده بود و چیزی نمانده بود همانجا خوابش برود، با دستانش چشمانش را مالید و پرسید: پس این سیریش کجا رفت؟ باز اون وسط یه چیزی دید حواسش پرت شد؟

پرسیوال خمیازه ای کشید و گفت: من ِ پیرمرد که دیگه دووم نمیارم. میرم بخوابم.

به دنبال او بقیه ی گریفی ها هم به قصد خواب، به خوابگاه هایشان رفتند. چهار ریونی که از اتفاقی که در حال افتادن بود بسی ذوق زده بودند، نگاهی از سر شوق به یکدیگر انداختند و به وسط تالار قدم گذاشتند.

لینی آهسته گفت: زنوف و لونا همینجارو میگردین. من به خوابگاه دخترا میرم و ارگ هم به خوابگاه پسرا میره. باید جزوه پیدا کنین! باید!

هر چهار نفر با حرکت سرشان موافقت خود را اعلام نمودند و از یکدیگر جدا شدند تا ماموریت خود را به پایان برسانند.

20 مین بعد:

لینی و ارگ، هرکدام از یکی از راه پله های خوابگاه دختران و پسران پایین آمدند و به زنوف و لونا پیوستند. از آنجایی که قصد ریسک کردن نداشتند، بدون اینکه از هم بپرسند چه چیزی یافته اند، به سمت در تالار گریف رفتند. سیریوس را به هوش آوردند و سریعا از آنجا جیم شدند.

15 مین بعدتر:

تمام ملت راونی دوباره دور میزی جمع شده بودند و تمام جزوه های کش رفته از تالار گریف روی میز قرار داشت. زنوف اشاره ای به خودش و لونا کرد و گفت: تنها جزوه ای که توی سالن اصلی تالار بود، همین دو تا بود!

ارگ جزوه ای که دم دستش بود را برداشت و گفت: اینم خوابگاه پسرا روی میز بود. بقیه ی جزوه ها یا تو کشوها بود یا یه جای دیگه ای که من ندیدم. متاسفانه نتونستم چیز بیشتری کش برم.

لینی هم باقی جزوه ها را از نظر گذراند و گفت: فقط همینارو دیدم. جسیکا روشون خوابیده بود. به سختی تونستم بدون اینکه بیدار شه بردارم.

مری همه ی جزوه ها را برداشت و شروع به خواندن عنوان آن ها کرد تا ببیند چه چیزی بدست آورده اند. مری مدتی را به یادداشت عناوین پرداخت و بعد که کارش به پایان رسید، برگه را وسط میز گذاشت تا همه ببینند.

ملت راون:

ارگ توانست زودتر از بقیه از شوک عصبی بیرون آید و گفت: با فاکتورگیری مزخرفاتی که جزوه نبودن، یعنی ما فقط تونستیم مال سه تا درسو کش بریم؟ اونم نصفه؟ اوه مرلین من.

- باز همینشم خوبه. سه روز دیگه امتحانه. بریم نقشه ی بعدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تنبیه سرای هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 16 مرداد 1390 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




گـراونـدور


.:. تالار خصوصی راونکلاووو !! .:.
- ببین زنوف، تو از اینجا با لینی، ، منم با ارگ از این محدوده شروع می کنیم. هر کی تونست زودتر سوژه رو به فنا بده برنده س. یادتون نره که این یه اقدام سرنوشت سازه، سلطان گفته این دفعه ماییم که جامو می بریم!!
افراد فوق الذکر :

- خب راه بیوفتین!!


.:. همان زمان تالار گریفیندور .:.


صدای چه چه بلبل در بک گراند ...

جسی قلمو رو روی گوشش می ذاره و شروع به خوندن می کنه :
- هدویگی قالب پنیری دید ... به دهن برگرفت و زود پرید ...

- این که کپی ِ همون شعر اول دبستانمونه ... برو بعدی!

- چه کسی بود صدا زد گودریک؟ ... من به اندازه ی چاه ِ توالت میرتل گریان دلم می گیرد وقتی از پنجره می بینم لاوندر براون ، دختر ِ خوشگل ِ گریفی ، با رون ویزلی در حال صمیمی شدن است! (باز نگین پستها هری پاتری نیست!)


صدای کف و سوت بلبلی در بک گراند!

صدای چه چه بلبلا شدت می گیره ...


اعضای جسور و همه چیز تمام گریف که اندکی از توطئه های اعضای خوش فکر راونی پیروز بیرون آمده بودند ، برای خود جشن مختصری به همین مناسبت برگزار نموووودند!!


" شقققققق شـــقققق " ( افکت پس گردنی) **
گریفی های داخل صحنه :
روانی های پشت صحنه :

گودریک با استعانت به قدرت ناظر بودن خودش، شمشیرش رو از توی آب نمک درمیاره و رو به حضار داخل صحنه میگه:
- نمیدونم چرا بوی دستشویی مدیران اومد! انگار منوی مدیریت نزدیک مآآآآس ! ... درضمن صدایی که اومد از کجا بود؟ ... سیریوس برو ببین بیرون چه خبره ؟


گرومپ گرومپ ( افکت گامهای سیریوس)

جسی : نه نرو سیریش نرو!
سیریش: بذار برم جسی! من باید تالارو نجات بدم! اگه بر نگشتم بده اون شعری که پارسال برام گفتیو رو سنگ قبرم هک کنن!
- باوش!
سیریش به در نزدیک شد و دستش را روی دستگیره گذاشت و خارج شد.



لینی و دوستان! که نفس های خود را در سینه حبس کرده بودند و پشت دیوار پنهان شده بودند، به محض خروج سیریوس از تالار او را مشاهده کردند و با چهره ای شیطانی برای نزدیک شدن سیریوس به آنها لحظه شماری میکردند!!!
سیریش با قیافه ای اینچنین " " از تالار خارج شد و به سمت ضلع شرقی حرکت کرد، او تنها 2 متر با راونی ها فاصله داشت!
- بوی دستشویی مدیران هرلحظه بیشتر میشد تا اینکه لینی ، سیریش را با افزون زیرلفظی که نخواست اسمش فاش شود او را بیهوش کرد!

حال راونی ها درب بار تالار گریف را پیش رو داشتند!!

*~*~*~*~*~*~*~*~

پ.ن: مجازاتی که فقط توسط مدیران انجام میگیرد و ارگ به دلیل استفاده بی موقع از مرلینگاه محکوم به آن شده بود!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تنبیه سرای هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 16 مرداد 1390 02:42
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوندور ( مثلا رنگو وارنگ )

ماریه تا : چرا باب ، مگه میشه بین اون همه ریونی هیچکدوم درس نخونه!
زنوف : همه که مث ما نمیشن !

ارگ با دس محکم به پشت زنوف میزنه و میگه : والا ... به نظر من باید همگی بشینیم با هم فکرامونو بریزیم رو هم یه یه نتیجه ای برسیم !

لینی که با این حرف امید گرفته بود گفت : این شد یه پیشنهاد خوب ، خب ...

اما در همین لحظه ارگ بلند میشه و و با چهره ای مصمم شروع میکنه به دور شدن از ملت ریون!

- کجا داری میری ؟!
- دس شویی اینجا تمرکز ندارم !

لونا شروع به صحبت کرد و حواس همه رو از ارگ به سمت خودش جلب کرد : اینو ولش کنید .. بیاید ببینیم از چه راهایی میشه یه جزوه پیدا کرد؟!

زنوف با لحنی اندیش مندانه گفت : من که میگم اگر گریفیا ننوشته باشن ، دیگه هیچ راهی وجود نداره !
ارنولد : تموم شد رفت !
ماریه تا : مگه میشه !
لینی فریاد زد : تو نظری نداری ارگ ؟
ارگ : قررررررررتــــــــــــــــــ... !
لینی : گویا مخاله !

لونا با مشت محکم روی میز کوبید و گفت : حتما توی اون تالار یک جزوه هست ، من مطمئنم !

زنوف سری تمان داد و گفت : ما ذهناشون رو بررسی کردیم ، امیدی نیست !
ارنولد : تموم شد رفت !

لینی در این لحظه برقی از چشاش رد شد ، منوش رو محکم روی میز کوبید و گفت :
- ارزشش رو داره ما باید ، حتما واسه یک بارم که شده تالار گریف رو بگرید.. مگه نه ارگ؟

- قررررتــــــــــــــ... قررررررتـــــــــــــــــــــ... تالاپ !

لونا با خوشحالی رو به جمع کرد و گفت : خب پس تصویب شد ، من و لینی و زنوف و ارگ همین امشب میریم و یه نگاهی به تالارشون میندازیم !

ارگ با شنیدن اسم خودش از دست شویی بیرون میاد و فریاد میزنه:
- چرا من ؟

ملت :
لینی : اه .. دوباره!

ارگ نگاهی به پایین میندازه و میگه : اوه .. باز یادم رفت شلوارمو بکشم بالا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارگ کثیف در 1390/5/16 3:20:10
ویرایش شده توسط ارگ کثیف در 1390/5/16 3:27:27
arAm EsSa
Re: تنبیه سرای هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1390 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوندور

لینی و لونا در حالی که نقشه ی خود را مرور می کردند به اهستگی به گودریک نزدیک می شدند.

لینی: فهمیدی باید چی کار کنی دیگه؟ یه وقت خراب نکنی.

لونا که از این حرف لینی حرصش گرقته بود و دلش می خواست لگدی نثارش کند گفت: اره بابا فهمیدم.

_ خب پس یه بار دیگه نقشه رو بگو!

لونا اهی کشید و گفت: تو میری سمت گودریگ و حواسشو پرت می کنی ، منم سعی می کنم هرچی تو ذهنش هست رو به دست بیارم.

لینی زد و به سمت گودریک رفت.

_ سلام گودریک.

گودریک که تعجب کرده بود به سمت صدا برگشت.

_اوه...لینی وارنر... حالت چطوره؟ اینجا چی کار می کنی؟

_ داشتم قدم میزدم...هـــــی... ببینم این شمشیر خودته؟ درسته؟

گودریک که از این موضوع به خود می بالید ،با افتخار گفت: اره، درسته. شمشیر معروف خودمه و با غرور ادامه داد: می خوای ببینیش؟

لینی به پشت گودریک، جایی که لونا ایستاده بود نگاه کرد و وقتی لونا به او اوکی داد سریع گفت: ااااا... راستش نه... الان وقت ندارم باید برم. و با سرعت از گودریک دور شد.

گودریک اهی از سر تاسف کشید و با خود گفت: باید یه بار دیگه اون کتاب رو بخونم.

لینی و لونا با خوشحالی به سمت بچه های ریون به راه افتادند.


تالار ریون

ریونی ها دور یکدیگر جمع شده و منتظر ارگ بودند. بلاخره ارگ پیدایش شد و کنار ارنولد نشست.

ملت ریون:

ارگ: خب دست خودم نیست... هر وقت قراره کار هیجان انگیزی بکنیم قبلش باید برم دستشویی.

لینی: خب لونا هرچی اطلاعات به دست اوردی خالی کن توی این کاسه.
همه ی ریونی ها روی کاسه خم شده بوند. ذهن گودریک خیلی اشفته بود. بلاخره چیزی نمایان شد. یک جزوه... یا شاید هم یک کتاب... ریونی ها مشتاق تر از قبل به ان نگاه می کردند.
تری گفت: چی نوشته؟

ماری با سرعت خواند: چطور می توانیم یک پسر دختر کش شویم. و با تعجب به بقیه نگاه کرد.

لینی سردرگم گفت: این دیگه چه مزخرفیه؟

ارگ: اسم یه کتاب. پس گودریک هم اره

لینی با عصبانیت رو به ماری و تری کرد: شما دوتا هرچی از ذهن جرج گرفتین بریزین این تو.در ذهن جرج هم چیزی جز اختراع یه وسیله ی شوخی نبود.
انتونین و لیسا هم نتوانسته بئدند چیز مهمی از دابی به دست اورند.

لینی که نا امید شده بود با لحنی درمانده گفت: یعنی این گریفی ها درس نمی خونن؟؟؟؟؟

لونا: چند روز دیگه امتحان داریم باید یه فکر دیگه ای بکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در 1390/5/15 18:36:59
ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در 1390/5/15 23:54:21
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند