جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس روبیوس هاگرید
_چی شده؟!
_چی شده؟!چی شده رودولف؟!ما الان باید از دهنت چی شده رو بشنویم؟!

_ارباب...ببخشید..آخه دیدم منتظر یه چیزی هستین،گفتم بپرسم ببینم چی!

_اولا قبل اینکه فراموش کنم،هرگز رودولف...هرگز نمیبخشم...دوما بله...منتظر خبری هستم که قراره بهم بگی...اگه یادت نرفته،رفته بودی محفل ققنوس،ببینی واقعیت داره که یه معجون جدید کشف کردن یا نه!

_خب رفتم ارباب...اما...
_اما چی؟!
_این ماموریت بد به ما ابلاغ شد ارباب!

_منظورت چیه؟!
_بذارین از اول بگم...شما بد کسی رو انتخاب کردین که بیاد بهم خبر بده...فلور اومد گفت که لرد دستور داده که بری محفل قننوس به طور مخفیانه،ببینی خبری از معجون خاصی که شایعه شده تونستن درست کنن هست یا نه!
_خب دقیقا همون چیزی که بهش گفتم که بهت بگه رو گفته....مشکل چیه؟!
_ارباب خب فلور پریزاده!

_چه ربطی داره؟!
_خب ما فقط به کمالاتش خیره شدیم...به کلماتش دقت نکردم!

_واقعا باید به بلاتریکس بگم یه فکر به حالت بکنه رودولف!

_نگران نباشین ارباب...بلاخره به سختی تونستم همزمان با کمالات،به کلماتش هم توجه کنم و بفهمم داستان چیه...فقط یه خورده طول کشید تا تونستم همزمان این دو قابلیت رو تو خودم داشته باشم...بیچاره فلور دوازده ساعت داشت هی این جمله رو تکرار میکرد!

_بله...میشد حدس زد،چون دقیقا از اون روز توی بستر بیماریه،شفاگرا گفتن سرطان فک پیدا کرده...بگذریم....بلاخره رفتی گریمولد؟
_قصد کردم که برم...اما قبلش به هر حال باید میرفتم یه جا دیگه!

_دقیقا چه چیزی از مامورت ما مهمتر بوده که اول رفتی سراغ اون رودولف؟

_در راستای ماموریت بود خب ارباب....بذارین بگم از اول چی شد که متوجه بشین...ببینید برای ورود به خانه شماره دوازده،باید رمزش رو بلد باشین...رمزش رو کی بلده؟اعضای محفل...ابتدا باید یه عضو محفل رو پیدا میکردم،زیر شکنجه میگرفتمش تا رمز رو لو بده!از همین رو رفتم سراغ ویولت!
_هوممم...مشتاق شدیم بدونیم چجوری شکنجه اش کردی؟

_رفتم سراغ لینی ارباب..از بالش یه پر کندیم...بعد رفتیم کف پای ویولت رو قلقلک دادیم!
_شکنجه شدیدی محسوب میشه؟!

_نمیدونم ارباب...به هر حال اون روز لو نداد...و خب درسته که ویولته،ولی ساحره بود..نمیشد که چیز کرد...شکنجه شدید کرد...واس همین روش رو عوض کردم فرداش...رفتم مخش رو زدم!

_چی؟!
_بله ارباب..سر یک دقیقه...هی بهش ابراز علاقه خاص کردم،آخرش قسمم داد که برم میدون گریمولد و رمزشم رو هم بهم گفت!
_خب خوشحالم که تحت شکنجه شدید قرار گرفته پس...ابراز علاقه تو کم از...اووووم...مهم نیست...داخل قرارگاه محفل شدی بلاخره یا نه؟!
_اره دیگه ارباب...البته به صورت بسیار مخفی...بعد وارد اتاق اورلا شدم و توی کمد اتاقش که یه سوراخ داشت و میتونستم از سوراخ توی اتاق رو ببینم،قایم شدم!

_معجون رو توی اتاق اورلا داشتن میساختن؟!
_نه ارباب...توی آشپزخونه بود معجون!

_پس چرا رفتی اتاق اورلا،تازه توی کمدی که یه سوراخ داره و...اوه!فهمیدم...علاقه ای نداریم بدونیم بقیه اش رو...برو سراغ روز بعد!

_چشم ارباب...اتفاقا وقت نداریم باید سریع پیش بریم!
_چرا وقت نداریم؟!

_چون وقتی رفتم توی اشپزخونه،دیدم که یه معجون دارن درست میکنن....بعد هاگرید و مالی ویزلی داشتن در مورد معجون حرف میزدن!
_خب؟!
_بعدش سریع اومدم بهتون خبر بدم ولی...

_ولی چی رودولف؟!جون به لب شدم د بگو!

_یه چیز غم انگیز دیدم ارباب...توی راه برگشت،مادر لسترنج رو دیدم!

_مادر لسترنج؟!
_مادرم ارباب...عکسش رو دارم...ندیدین؟!ایناهاش!این ماله دوران کودکیمونه...همیشه مادرم منو تشویق به قمه گردونی میکرد...من هر چی دارم از مادرم دارم...همه موفقیت هام رو بهش مدیونم!

_اولا که آیا کسی بهت گفته به مادرت رفتی؟!دوما که اینجا با این سبیل کودک محسوب میشی؟!سوم اینکه دقیقا کدوم موفقیت؟!چهارما که دیدنش چرا غم انگیز بود؟
_ارباب...خب مادرم بود...و نتونستم ابراز علاقه خاص کنم...تو دلم مونده...میدونید علاقه خاص بمونه تو دل آدم،هیچی از زبون بیرون نیاد یعنی چی؟!

_رودولف...تو که همیشه سریع همه چی رو پیش میبری و بی حوصله ای و سریع به آخرش میرسی...چرا الان جواب سوالم رو هی اینقدر کش میدی؟!

_چی شده؟!
_چی شده و...ببینم میتونی آخرش متانت لردی منو به بوق بکشی!بگو ببینم محفل ققنوس معجون خاص داره یا نه!اینقدر از دستت حرص خوردیم گرسنه شدیم...یک خورده از روی کیک رو میز بذار بخورم...تو بگو!
_آها...ماموریت با موفقیت سپری کردم و فهمیدم...بله ارباب..دارن چنین معجون سری و خاصی!

_خب چیکار میکنه این معجون؟!
_سمه ارباب...درجا میکشه!
_سم؟!به چه دردشون میخوره؟!

_خب خبر همینه که سریع میخواستم بهتون بگم...قراره این سم رو بریزن توی کیک و توسط هاگرید بفرستنش برای شما...منم سریع السیر و بدون فوت وقت و بدون هیچگون حرف اضافه این خبر رو اومدم بهتون برسونم!
_چه احمقانه...اونا واقعا فکر کردن من لب به کیک هاگرید میزنم؟!اتفاقا صبح یه کیک از طرف هاگرید اومد قرار شد سریع بندازمش سطل اشغال و...یه لحظه!این کیک که الان یه تیکه ازش رو خوردم از کجا اومده؟!

_نمیدونم ارباب...ولی چون گذاشته بودینش کنار سطح اشغال یحتمل میخواستین بندازینش و...عه!ارباب...چرا خوابیدین؟!ارباب؟!چرا افتادین؟!ارباب؟!ارباب؟!نبض ندارین چرا؟!نکنه مردین؟!ارباب نمیرید...بدبخت میشم!ارباب من نمیتونم تا چهلمتون صبر کنم و پیرهن مشکی بپوشم...هیچ پیرهنی از هیچ رنگی رو چهل روز نمیتونم بپوشم!ارباب نمیتونم به ساحره ها توی این چهل روز ابراز علاقه خاص نکنم...ارباب نمیرید؟!ارباب!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بلاتریکس لسترنج
-کروشیو!هیچکس به اندازه ی تو تو این مورد مقصر نیست مرتیکه بی ناموس!کروشیو!
-من مقصرم؟یا توئی که چپ و راست دوست داری به همه دستور بدی؟سکتوم سمپرا!
-انقدر چشمت دنبال ساحره بازیا و خودنمایات بود که یه بار هم که شده نتونستی این بچه رو ببینی!آواداکداورا!
-تو هم تنها چیزی که برات مهم بود اون عقاید مسخره ت در مورد اصالت و تعصبت به مرگخوارا بود انقدر به این بچه فشار آوردی که اینطوری شد!ایمپدیمنتا!
-بلاکیوس ماکسیما!
-زرشکیوس جرواجریوس!
صدای شلیک طلسم های گوناگون از درون عمارت لسترنج ها ظاهرا تنها صدایی بود که در آن وقت از روز سکوت حاکم بر آن را میشکست.گاه و بیگاه نیز صدای شکستن یا از هم پاشیدن چیزی به همراه سیل ناسزاهای رکیک که بین دو طرف رد و بدل میشد به صدای بنگ بنگ شلیک طلسم ها اضافه میشد.گویی زوج لسترنج سوگند یاد کرده بودند این جنگ خونین را تا زمان کشته شدن یکی به دست دیگری ادامه دهند و ظاهرا در این میان نیز هیچ قدرتی وجود نداشت که بتواند آن دو را متوقف سازد.
چند ماه قبل عمارت اربابی لسترنج
در تالار اصلی عمارت اربابی لسترنج ها با صدای شترقی گشوده شد تا ارباب پیر و چروکیده عمارت که به عادت همیشه در گوشه ای از تالار مشغول خودنمایی برای جن خانگی مونثی شده بود با شنیدن صدای آن شش متر از جا بپرد.
- پشت بازو رو دیدی؟قطرش دقیقا 70 سانته...تازه این سر سینه رو میبینی؟یه بار کل مرگخوارا جمع شدن نتونستن...چی بود؟چی شد؟کی بود؟کجا بود؟
بلاتریکس در حالیکه با گام هایی بلند وارد تالار میشد به سردی گفت:
- من بودم عزیزم...و خیلی لطف میکنی این جلف بازیاتو برای یه بارم که شده جمع کنی.ناسلامتی امشب شب مهمیه...تو همونجا واینستا... برو سر کارت ببینم!
سخن آخر بلاتریکس رو به جن خانگی مونثی گفته شد که تمام مدت با حالتی پوکرفیس وار به خودنمایی رودولف خیره مینگریست و درحالیکه حتی ورود بلا نتوانسته بود آثار هم نشینی اجباری با رودولف را به طور کامل از صورتش زائل کند رو به بلاتریکس تعظیم کوتاهی کرد و با سرعت از تالار خارج شد.مبادا برای بار هزارم ناچار به شنیدن اندازه طول بازو و سرسینه اربابش شود!
رودولف آهی کشید و به سمت همسرش بازگشت که شاه وارانه روی صندلی کنار شومینه نشسته بود.
- عزیزم فکر نمیکنی یکمی داری زیادی سخت میگیری؟
بلا سرش را بالا آورد و با حالتی تهدیدآمیز به صورت رودولف خیره شد.
- منظورت چیه که زیاد سخت میگیرم؟مگه چندبار تو زندگی آدم پیش میاد که بچه ش به سن قانونی برسه؟
لحن اتهام آمیز بلاتریکس باعث شد رودولف به سرعت عقب نشینی کند.
منظورم این نبود...در کل گفتم که...عه خب...البته مطمئنم که اون هم اینو میخواد ولی بهتر نیست بهش اجازه بدیم خودش انتخاب کنه؟
بلاتریکس در حالیکه با بی حوصلگی نسخه قدیمی مجله ساحره را ورق میزد پاسخ داد:
- انقدر چرند نگو رودولف...بعضی وقتا فکر میکنم این سن و سال بالا بدجوری روی کارکرد مغزت تاثیر منفی گذاشته.یه بار بیا با منوی اسنیپ یه دور ریکاوریت کنم شاید اثر کرد.معلومه که اون خودش اینو میخواد...در واقع میبینم برای این کار صبر و قرار نداره!
حین گفتن این جملات سرخی کم رنگی گونه های پریده رنگ بلاتریکس را گلگون کرد.با مشاهده این وضعیت رودولف ترجیح داد سکوت کند.وقتی که با بلاتریکس ازدواج میکرد داشتن فرزند در برنامه هیچکدامشان نبود.در واقع ازدواج آنها بیشتر بر پایه حفظ سنت و رسوم جادوگری شکل گرفته بود تا وجود عشق و علاقه.رودولف هیچگاه حس نکرد که واقعا بین او و بلاتریکس احساسی از جنس خاص آن ایجاد شده باشد.آن دو برای دو دنیا متفاوت بودند و فرسنگ ها فاصله میانشان حس میشد تا اینکه...
باز شدن مجدد صدای تالار رشته افکار رودولف را پاره کرد.زن و شوهر بی اراده نگاهشان را به آن سو دوختند.جن خانگی کوتاه قامتی با پاهای کوچکش جلو دوید و جیر جیر کنان گفت:
- بانو...ارباب!خانم فیدرا لیدیا آتالانته الکتسیس بلاتریکس رودولفوس تشریف فرما میشن!
جن بخت برگشته به محض اتمام این جمله نفسش از به زبان آوردن این بار مشقت بار قطع شد و همانجا جان به مرلین افرین تسلیم کرد.میشد اینطور گفت که شاهکار انتخاب این نام برای تک دختر لسترنج ها به وجود تفاهم بسیار زیاد بین این زوج خوشبخت برمیگشت!
ثانیه ای بعد دختر نوجوان لاغری با انبوهی از موهای افشان تیره پوشیده در ردای سیاه و باشکوهی با غرور و نخوت هرچه تمامتر پا به درون تالار گذاشت. بی توجه به نگاه مشتاق و تحسین آمیز والدینش جسد جن خانگی مرحوم را لگدمال کردبا اخم و تخم گفت:
- من گوشنمه!
بلاتریکس و رودولف:
بلا زودتر از همسرش به خود مسلط شد.
- اوه عزیزم...مطمئنی این دیالوگت بود؟
دخترک لحظه ای در جیب ردایش به دنبال کاغذ دیالوگش گشت.
-یه لحظه صبر کن ببینم؟عه؟دیالوگ هاگرید تو جیب من چیکار میکنه؟خب این باید باشه...
لحظه ای بعد دخترک کاغذی را بیرون کشید. سپس صدایش را صاف کرد.
- آهان اینه...خب من وارد میشم و...هان...مامان؟بابا؟من که گفتم رنگ سیاه دوست ندارم...تازه تو این لباسم اصلا راحت نیستم!
بلاتریکس جلوتر امد و با ذوق و شوق سراپای دخترش را برانداز کرد.
- چرا عزیزم؟مگه مشکلش چیه؟
- من که صدبار گفتم از این مارکای خز نمیپوشم...تازه چرا این انقدر بلنده؟گشادم هست تازه خیلیم بسته ست...لباس باید تنگ و کوتاه و بدن نما باشه تا جذابیت های ذاتی منو به نمایش بذاره!
- میدونم که این بی سلیقگیت تو لباس پوشیدن به بابات رفته ولی خب...تو خیلی خواستنی به نظر میای با این لباس!
دخترک با لجاجت پایش را بر زمین کوبید.
- اصلا هم خواستنی به نظر نمیام.من از این رنگ متنفرم ولی برای شما اصلا مهم نیست.برای شما فقط مهمونی مسخره امشب مهمه!
- ششش عزیزم...آرومتر...یه دختر خانم بالغی مثل تو که نباید اینطوری جیغ و داد کنه...کلا این اخلاقای مزخرفت به پدرت رفته وگرنه من هیچوقت از این اخلاقای بیخود نداشتم!مهمونی امشب هم برای تولد هفده سالگی خودته.کلی مهمون داریم که همه به خاطر تو میان.
- ولی هیچکدوم از مهمونارو من دعوت نکردم یعنی اینکه اینا مهمونای شمان و منم هیچ خوشم نمیاد جلوی کسایی که دعوت نکردم ادای دخترخانمای مودبو در بیارم...کلا شما هیچوقت به خواسته های من توجه ندارین.شما منو دوست ندارین اصلا...میدونم منو از جوب اب گرفتین وگرنه بهم توجه میکردین!اصلا من باهاتون قهرم!
بلاتریکس با دستپاچگی گفت:
- نه نه عزیزم.به هیچ وجه اینطور نیست.البته که به خواسته هات توجه داریم.هدف ما فقط خوشبختی توئه و همه اینکارا برای خودته.مگه نه رودولف؟
رودولف از ترس دریافت کروشیو از جانب همسرش و حتی بدتر از ان بلیت یکسر به جزایر بالاک سرش را به نشانه تایید تکان داد.دخترک عبوسانه لب برچید.
- پس لطفا دشنمه مو بهم پس بدین!
رودولف فاتحانه لبخندی نثارصورت همسرش کرد.
- دختر کو ندارد نشان از پدر...حقا که دختر خودمی...ام...البته زیاد برازنده دختر خانمی مثل تو نیست که با خنجر و دشنه اینور اونور بره.میدونی عزیزم الان صلاح هم در همینه بی خیال اون خنجرت شی تا سرمون رو به باد ندادی!
رودولف با مشاهده چشم غره جانانه بلاتریکس تصمیم گرفت هرچه سریعتر این خطر قریب الوقوع را از سر بگذراند.هرچه بود او دیگر جوان نبود و تاب تحمل کروشیو های بلاتریکس روز به روز برای او سخت تر میشد!
اما ظاهرا فیدرای جوان دست بردار نبود.
- پس چطور مامان حق داره با خنجر جنای خونگی رو قتل عام کنه؟
- کلا چون مادرت از همه لحاظ استثنائه عزیزم!
رودولف سوت زنان این را زیر لب گفت و برای جلوگیری از هرگونه برخوردی با بلاتریکس خود را به فرشینه عتیقه بالای شومینه علاقه مند نشان داد.بلاتریکس مهربانانه دستی به انبوه موهای دخترش کشید.
- اون قضیه ش فرق میکرد عزیزم...اون فقط یه جن خونگی خائن بی سر و پا بود وگرنه تو که میدونی مامان هیچوقت از این کارای خز نمیکنه مگه فقط از بابات این حرکتای جلف سر بزنه!امشبم لرد سیاه مهمونمونه و به خاطر تو داره میاد اینجا...تو که نمیخوای همین اول کاری پشیمونش بشه از اینکه تو رو تو ارتشش بپذیره؟
فیدرای جوان لجوجانه پایش را به زمین کوبید.
- نوموخوام!من خنجرمو موخوام!لرد اینارم نمیشناسم...اگر بهم ندینش جیغ میکشما!
بلاتریکس با عجله گفت:
- باشه باشه...فقط جون مادرت جیغ نکش!
بلاتریکس دست در جیب ردایش کرد و خنجر نقره ای را به سمت دخترش گرفت.دخترک ان را از دست مادر قاپید.
- تازه یادم هم نرفته بهم گفتی اخلاقام مزخرفه.برای همین باهات قهرم!تو مامان بدی هستی منو دوست نداری!خودتم اخلاقات مزخرفه اصلا!میرم سر یه جن خونگی رو ببرم بزنم تو دیوار بلکه اروم شم!
رودولف:جان مادرت اینارو اینطوری قتل عام نکن ورشکسته م کردی دختر!
چندین ماه از شب تولدی فیدرای جوان گذشته بود و به نظر میرسید همه چیز بر وفق مراد پدر و مادرش پیش رفته باشد.
ورود دخترشان به دنیای بزرگسالی توام شده بود با پیوستنش به ارتش تاریکی. بدون شک برای والدینی که تمام زندگیشان را برای تحقق یافتن ارمان های سیاهی گذرانده بودند آن شب بزرگترین و پرغرورترین شب زندگیشان بود.البته اگر شاهکار فیدرا در پاشیدن نوشیدنی به صورت لوسیوس و کشیدن شلوار پسرخاله اش دراکو و ریختن معجون خارش اور در نوشیدنی رودولف را از آن کم میکردند میشد گفت که شب موفقیت آمیزی را پشت سر گذاشته اند!
رودولف و بلا شاید هرگز در طول زندگی مشترکشان نتوانسته بودند بر سر چیزی به توافق برسند اما در این مورد هر دو رویای مشترکی را در سر میپرواندند...رویایی که آن شب بالاخره به واقعیت پیوسته بود.
سخت میشد گفت دریافت نشان سیاه مرگخواران از سوی شخص لرد سیاه زیباترین منظره آن شب به حساب می آمد یا دیدن لبخند غرورآمیز و برق چشمان دخترشان... توصیف حس و حالی که هر دو در ان شب داشتند برای هیچیک قابل وصف نبود.به نظر می رسید که همه چیز درست مطابق میل پدر و مادر فیدرای جوان پیش می رفت اگر...
یکماه بعد-عمارت لوسیوس اینا!
- ممکنه یکی توضیح بده در تمام این مدت شما چه غلطی میکردین؟کروشیو!
طلسم مربوطه از بیخ گوش دای که در ان موقع از روز به صورت برعکس از سقف آویزان شده بود گذشت و از میان موهای وز بلاتریکس گذشت و چهارراهی میان آن باز کرد.آریانا که از دیدن یک طلسم به وجد آمده بود چوبدستیش را به سمت طلسم گرفت و فریاد زد:
- اکسپلیارموس!
هیچ جای تعجبی نداشت که طلسم مزبور به جای دفع شدن منحرف شد و مستقیم به سوی ریگولوس رفت که با یک پشتک برگردان ان را به هکتور پاس داد.هکتور نیز ویبره زنان با پاتیل طلسم را به سمت ممد مرگخواری از دسته شناسه های تایید نشده هدایت کرد.
ممد مرگخوار مزبور:
لرد نعره زد:
- بوقیا چطور جرئت میکنید از طلسم شکنجه من جا خالی بدین؟بوق بر شما باد!این افتضاح رو هرچه سریعتر توضیح بدین وگرنه زنگ خورد وایسین سر کوچه بدمتون نجینی یه لقمه چپتون کنه!
نجینی که تمام مدت با وقار کنار پای لرد در حرکت بود با شنیدن این جمله حالت حمله به خود گرفت و فیس فیس کنان نگاهش در پی یافتن چربترین لقمه بین مرگخواران به گردش درآمد. لوسیوس با دیدن منظره مار کمین کرده دستش را روی سرش گذاشت و تلو تلوخوران نقش بر زمین شد تا ابروی هرچه مرگخوار جماعت است را ببرد.
لرد:یکی این مرتیکه بی خاصیتو جمع کنه از این وسط آبرو برای ما نذاشت!یه مشت بی لیاقت دوره مون کردن!
در حینی که دو تن از عوامل پشت صحنه جلو میدویدند تا جسم بیهوش لوسیوس را از وسط کادر جمع کنند لینی که بال و پر زنان در اطراف سر دای چرخ میزد گفت:
- سرورم...ما همه دستورات شمارو اجرا کردیم و همه چیز خوب پیش رفت فقط یه مشکل پیش بینی نشده وجود داشت و اونم اینکه محفل قبل از ما اونجا رسیده بود!
- یعنی تو میگی دستورات من اشتباه بودن و به این شکل میخوای بی کفایتیتون رو به من نسبت بدین؟یا اینکه تلاش داری بگی تو جمع مرگخوارای من یه جاسوس حضور داره حشره؟با اینکه بهش حساسیت دارم ولی استثنائا این بار...کروشیو لینی!
لینی که پیش بینی این حرکت را از سوی لرد میکرد طی یک حرکت فرز حشره وار از مقابل طلسم جا خالی داد تا طلسم شکنجه درست وسط پیشانی دای خواب آلود فرود آید و او را از خواب روزگاهیش بیدار کند.
- روززززز ژژژژژژژژژژژژدیـــــــــــــــده!
مرگخواران:
دای: :hyp:
لینی:
این حرکت باعث شد تا لرد بار دیگر تا مرز انفجار پیش روی کند.
چطور جرئت میکنی حشره موذی؟از مقابل طلسم ما جاخالی میدی؟کروشیو...کروشیو!کروشیو!آواداکداورا!اینسندیوسکتوم سمپرا بوقیوس ماکسیما کچلیوس سند تو آلیوس!
طلسم های بی وقفه لرد به شکلی مسلسل وار به هر طرف شلیک شد و سبب گشت تا مرگخواران از ترس جانشان به هر سو بگریزند .در این بین عده ای زیر دست و پا ماندند.از سرنوشت لوسیوس مالفوی و دوتن از عوامل فیلم برداری که جسم بیهوش او را حمل میکردن تا این لحظه خبری در دست نمیباشد!
لحظات آخر صدای فریاد سهمگین لرد از میان گرد و غبار تالاری که رو به ویرانی میرفت در بک گراند به گوش رسید.
- سری بعد با چنین افتضاحی در محضر ما حاضر بشید دونه دونه خوراک نجینی میشید!
با این همه شکست مرگخواران به همینجا ختم نشد.به طرز غریبی گویی این گروه مخوف دچار نفرین خدایان شده و شکست های پی در پی و مکرر آن به یک امر همیشگی مبدل گردیده بود.
گویی محفل با جادوی چسب دائمی به جمع مرگخواران ملحق شده و در هر حرکتی که از سوی مرگخواران ترتیب داده میشد حضور اعضای محفل به یک امر همیشگی تبدیل شده بود.
حملات مرگخواران به هر جا و مکانی مثل هاگوارتز، آزکابان وزارت خانه،شهر لندن و حتی حمله به آب نبات فروشی سر کوچه دیاگون به طرز غریبی از قبل توسط محفل پیش بینی شده و خنثی میشد.حتی شایع شده بود مهمانی تولد لرد نیز به این دلیل که اعضای محفل قبل از مرگخواران خود را به محل ضیافت جهت صرف کیک و شام رسانده بودند برهم خورده است.
این شکست های پی در پی و فاجعه بار برای جبهه قدرتمند مرگخواران باعث شده بود تا در بین اعضای جامعه جادویی به یک جک و لطیفه همیشگی مبدل شوند.
- راستی شنیدی که دیروز فردریک رو حین جیب بری از یه بابایی تو کوچه دیاگون گرفتن؟دیگه اینم مثل مرگخوارا شده...
- هاگرید نمیر غذا میاد مرگخوار همیشه با شکست میاد!
- میگن لرد مرگخواراشو مرخص کرده و رفته کنار ساختمون وزارت خونه فلافل فروشی باز کرده شنیدی؟
- خبر خبر داغ!مرگخواران و یک شکست جدید!این گروه به کدام سو می رود؟اظهارات وزیر سحر و جادو!بشتابید!
- دیگه کلاه ولدمورتشون پشم نداره!
صرف نظر از جمله اخر و اینکه آیا اصولا لرد سیاه مملکت هیچگاه در طول عمر از کلاه برای پوشاندن سرش استفاده کرده و اینکه آیا همین استفاده یا عدم استفاده از کلاه در کچل بودن یا شدن موثر هست یا خیر؟(نگارنده کشف این راز را بر دوش خوانندگان میگذارد!) این وضعیت به تبع برای شخص ولدمورت نیز قابل تحمل نبود.کسی که زمانی تنها آوردن نامش برای بر لرزه انداختن بدن دشمنان کافی بود و حالا به جکی دائمی تبدیل شده و شکست هایش در هر کوی و برزنی بر زبان ملت جاری بود.
در نتیجه کاملا طبیعی بود که به ازای هر شکست و فوران خشم لرد سیاه که ذاتا از اعصاب ضعیفی برخوردار بود تعداد زیادی از مرگخواران در بهترین حالت به کام نجینی یا اتاق تسترال ها هدایت میشدند و در بدترین شکل در اتاق شکنجه و زیر انواع و اقسام شکنجه ها مبدل به انواع گوشت های چرخکرده و خورشتی و... در بسته بندی های بهداشتی آماده عرضه گردیده یا به پاتیل های همیشه جوشان هکتور سپرده میشدند تا به شکل معجون های ناشناخته در حیات پس از مرگ خود از حلق ملت جادوگر پایین روند!
با این وصف بر سلسله شکست ها و فضاحت آفرینی مرگخواران پایانی متصور نبود و حتی متوسل شدن به دامان مرلین و عالم غیب و پیش بینی های دیوانه وار تریلانی نیز نتوانستند ذره ای وضعیت را به نفع مرگخواران بهبود ببخشند.تا حدیکه خود شخص لرد ولدمورت نیز از پیدا کردن مقصر این ماجرا کاملا عاجز و درمانده مینمود…
مرگخواران و یاران بسیار نزدیک به لرد سیاه نیز چون او از حل این مشکل عاجز و درمانده شده بودند.کاهش روزافزون شمار مرگخواران نیز چون زنگ خطری همواره به ایشان یادآوری میکرد که شاید نفر بعدی آنها باشند و بلاتریکس و رودولف نیز به عنوان یاران اصلی و بسیار نزدیک به لرد خود را از این ماجرا مستثنی نمیدیدند.ولی اکنون نگرانی آنها فقط محدود به خودشان نبود.حالا دیگر یگانه دخترشان نیز وارد این بازی بسیار خطرناک شده بود...
رودولف با بی قراری مرتب مقابل شومینه در رفت و آمد بود و این کارش بلاتریکس را شدیدا عصبی میکرد.
- میشه انقدر جلوی من رژه نری رودولف؟کروشیو هوس فرمودی باز؟
- نمیتونم زن!یکم درک کن...این بچه چرا انقدر دیر کرد؟قرار بود ساعت شش اینجا باشه...ولی الان نزدیک هشته...مگه تو نگران بچه ت نیستی؟
بلا با بی تفاوتی خم شد تا روزنامه ی پیام عصر را از روی میز مقابلش بردارد.
- چرند نگو...معلومه که نگرانش میشم.ولی یادت نرفته که اون الان دیگه بچه نیست؟اون یه مرگخواره بالغه و به نظر من نگرانی تو بی مورده!اون بلده از خودش مراقبت کنه.
بلاتریکس روی روزنامه خم شد.رودولف آهی کشید.سپس در حالیکه فکر میکرد یک فنجان قهوه چقدر میچسبد مقابل همسرش روی مبل ولو شد.با سر به روزنامه ای که بلا با تمرکز زیاد مشغول خوانده آن بود اشاره کرد.
- چیز جالبیم داره؟
بلا بی آنکه سرش را بالا بیاورد با دلسردی گفت:
- نه بابا همه ش در مورد همون چیزای همیشه ست...محفل قهرمان و مرگخواران همیشه بازنده...فقط یه تیکه اشاره کرده بود به اینکه لرد عادت داره با نجینی از تو یه ظرف غذا بخوره .و چقدر این کارش غیر بهداشتیه...هوم چقدر بی سلیقه و بی درکن!هیچوقت درک نمیکنن که...چطور؟
- چی چطور؟
بلاتریکس که حالا تعجب روی صورتش سایه انداخته بود با دست به روزنامه زد.
- اینا چطور اینو فهمیدن که لرد با نجینی از تو یه ظرف غذا میخوره؟مگه غیر ما و خانواده لوسیوس کسی اینو میدونه؟
رودولف به دلیل پیری و سن بالا با شنیدن این حرف مغزش به دلیل عدم توانایی در هضم موضوع هنگ کرد و عاقبت با صدای پت پتی خاموش شد تا بلاتریکس ناچار شود با زدن یک کروشیو دوباره سیستم او را ریستات نماید تا مغز او موفق شود با صدای تلق تلقی مجدد ریستات کند!
- ام کجا بودیم؟هان...اینا از کجا اینو فهمیدن؟
بلاتریکس بدون توجه به پرسش رودولف درحالیکه بار دیگر سرش را در روزنامه فرو برده بود ادامه داد:
- اینو ببین رودولف.اینجا نوشته که تو شبا قمه هاتو بغل میکنی و انگشتتو میکنی تو دهنت و می خوابی.یا تنبون مرلین!اینو کی بهشون گفته؟
رودولف میرفت که این بار به طور کامل سیستم عاملش شات داون شود اما با جرقه ای که ناگهان در ذهنش زده شد برای یکبار هم که شده دست از خودنمایی برداشت.
- تو بهشون اینارو گفتی!تو هیچوقت چشم دیدن جذابیت ذاتی منو نداشتی بلا و هیچوقت نتونستی ببینی که من چقدر ساحره کشم.اینطوری خواستی ابروی منو ببری!آخه مگه من چه بدی در حق تو کرده بودم زن؟گناهی غیر این داشتم که خواستم با تو ازدواج کنم تا از ترشیدگی نجاتت بدم؟ حسود!
بلا سرش را از روی روزنامه بالا اورد و با چشم غره ای کشنده به رودولف خیره شد.شدت ان به قدری بود که سیبیل رودولف در یک لحظه ریخت و گلدان گلی که پشت سرش روی پایه ای قرار داشت منهدم شد.
- مزخرف گفتنو تمومش کن رودولف.چطور جرئت میکنی به من تهمت بزنی بی لیاقت؟من هنوز انقدر برای ابروم ارزش قائل هستم که با افشای عادات اخلاقی تو ابروی خودمو نبرم!
رودولف که بدون سیبیل مضحکتر از همیشه به نظر میرسید خم شد تا روزنامه را از دستان بلا بقاپد.
- پس کی اینارو به روزنامه گفته؟منبع این خبر کی بوده؟کی جز تو و دخترمون این چیزارو...اوه یا جادوی سیاه!
نگاه رودولف در حین گفتن این جمله بر روی قسمتی از خبر متوقف شد.سپس نگاه مشکوکی به بلاتریکس انداخت .این حرکت باعث شد بلا به سرعت به سمت او هجوم ببرد و رودولف که دیگر سرعت جوانی را نداشت موفق نشد روزنامه را از دسترس همسرش دور نگاه دارد.بلاتریکس با سرعت روزنامه را از دست رودولف بیرون کشید و به متن خبر خیره شد.
- منبع خبری ما همچنین از عادت بسیار خنده دار عضو دیگر این گروه اطلاعاتی را در اختیار ما گذاشته است.ظاهرا این مرگخوار موسوم به بلاتریکس لسترنج به شدت از ظاهر نامرتب و موهای آشفته خود رضایت خاطر دارد و تصور میکند که این بر ابهت و زیبایی او میافزاید.همچنین او از سن شانزده سالگی تاکنون موهای خود را شانه نکشیده و هر شب نیز عادت دارد به دور موهایش بیگودی بپیچد. یکی از علایق او اینست که به هنگام خلوت همسرش او را به اسم بوفالو صدا کند!
بلاتریکس و رودولف:
بوفالو:
نگارنده:
بلاتریکس اولین کسی بود که خونسردی خود را به دست اورد.روزنامه را رها کرد و با ارامش دست در جیب ردایش کرد تا چوبدستیش را بیرون بکشد.
- میکشمت رودولف!ای مرتیکه خائن!
رودولف:مادر خوب و قشنگم!
دقایقی بعد
طولی نکشید که در و دیوار تالار باشکوه لسترنج ها تبدیل به ویرانه ای پر از انواع اسباب و اثاثیه منهدم شده و پرده های پاره و دیوار های سیاه شده از شلیک طلسم ها شومی شد که زن و شوهر به سمت هم شلیک کرده بودند.
- تو این کارو کردی!تو میخواستی اینطوری نفرتت از من رو به همه نشون بدی ای خائن...کروشیو!
- تو هیچوقت چشم دیدن جذابیت منو نداشتی...همه اینا زیر سر تو بوده و ادعای وفاداریت به لرد همه دوغ و کشکه!بوقیوس ماکسیما!
- هیچکس از من به لرد وفادارتر نیست...اواداکداورا!
- قبل از اینکه تو اصلا به وجود بیای من جزو اولین مرگخوارش بودم و تو اینارو از صدقه سر من داری... اکسپلیارموس!
بلاتریکس:
هری پاتر:
مرگخواران:
لرد سیاه:
اکسپلیارموس:
درست در همان لحظه که اریانا دامبلدور اعتراض کنان به عدم رعایت حق کپی رایتش توسط رودولف وارد کادر میشد درب تالار نیمه ویران با صدای بلندی گشوده شد و جن خانگی کوتاه قامتی که سرتاپای وجودش میلرزید به بلاتریکس نزدیک شد و نامه ای را به سمت بانویش گرفت.سپس از ترس اینکه در اوج خشم بانو دچار سرنوشتی چون دابی مرحوم شود در یک چشم بر هم زدن از تالار خارج شد.
بلاتریکس با اشاره یک طلسم آریانا دامبلدور را از سوژه به بیرون هدایت کرد.سپس نفس زنان موهای اشفته اش را از روی صورتش کنار زد و نامه را بالا آورد تا آن را بگشاید.رودولف با سرعت خود را به بلا رساند تا از بالای شانه او بتواند نامه را بخواند.حتی بدون باز کردن نامه نیز از روی دست خط درشت و مایل آن میشد تشخیص داد که این نامه توسط تنها دخترشان نگارش شده است.چه خبر شده بود؟چه اتفاقی افتاده بود که فیدرای آنها به جای بازگشت به خانه برای پدر و مادرش نامه فرستاده بود؟
بلا با دستهایی لرزان نامه را گشود.
پدر و مادر عزیزم!
شاید تعجب کرده باشین که چرا به جای اومدن به خونه واستون نامه نوشتم...راستش علتش اینه که من دیگه قرار نیست به اون خونه برگردم!دنیای ما کاملا از هم متفاوته...بارها من تلاش کردم به شما نشون بدم که من نمیتونم اون چیزی باشم که شما میخواید.ولی شما هیچوقت نخواستید اینو قبول کنید.شما همیشه با علایق من در جنگ بودین و خواسته های من براتون ارزشی نداشت.شما هیچوقت حاضر نشدین منو همونطور که هستم بپذیرید بلکه فقط براتون مهم بود من اونطور که میخواید باشم شما هرگز درک نکردین که من چقدر از مرگخواران و کاراشون بیزار بودم و عقیده اصالت چقدر به نظرم احمقانه می یومد.و خب من هیچوقت نمیتونم اون کسی باشم که شما میخواید.ما هیچ علاقه مشترکی با هم نداریم.پس فکر میکنم که بهتره ما از هم جدا باشیم.اینطوری به نفع هر دو طرفه.
راستی باید بگم که من کسی بودم که اطلاعات مرگخوارارو در اختیار محفل قرار میدادم.در واقع من هیچوقت قلبا یه مرگخوار نبودم.تمام مدت من به عنوان جاسوس منتخب محفل بین مرگخوارا فعالیت میکردم و حالا که قراره ازتون جدا بشم لازم دیدم اینو بهتون بگم.مطمئنم که روزی به این کار من افتخار میکنید.
در واقع من چیزی رو که الان هستم مدیون یک نفرم...پرسیوال دامبلدور عزیز!
میدونم اون به نظر شما یه پیرمرد فسیل ریش پرسته ولی به نظر من اون خیلی جذابه و اوه...درست مثل یه مرد جوون پرانرژی و قبراقه!منو اون نقاط اشتراک زیادی با هم داریم...اونم مثل من کسی به حرفاش گوش نداده و خیلی سختی کشیده تو زندگیش.خوشحالم که من هستم تا بهش دلداری بدم...اون مرد بزرگیه!همیشه با دقت به حرفام گوش میکنه و راهنماییم میکنه ...اون خیلی مهربون و خواستینه...باید اعتراف کنم که اون منو به خودش علاقه مند کرده!
پدر مادر عزیزم!
امیدوارم روزی شما هم پی به عقاید اشتباهتون ببرید و به من تو محفل ملحق شید.بیصبرانه منتظر اون روز میمونم.
نامه از دستان بی حس بلا رها شد و روی زمین افتاد.برای مدتی طولانی سکوت بر فضای تالار نیمه ویران حاکم شد.قطعا این تنها یک شوخی بی مزه بود که دخترشان برا غافلگیرکردنشان ترتیب داده بود....این نمیتوانست واقعیت داشته باشد...
تا مدتی طولانی زن و شوهر سکوت اختیار کردند و در این بین تنها صدای ریزش یا افتادن چیزی در نتیجه طلسم بازی چند دقیقه پیش سکوت حاکم را میشکست.گویی هر یک از آنها منتظر بود دیگری این به نوعی این سخنان را تکذیب کند و به طرف مقابلش اطمینان دهد که همه اینا یک شوخی بوده است...اتفاقی که هرگز رخ نداد...
اما به راستی در این اتفاق چه کسی مقصر بود؟مگر غیر از این بود که تمام خواسته ها و فعالیت هر دویشان جز دیدن سعادت و خوشبختی دخترشان بود؟پس چگونه این اتفاق رخ داده بود؟کجای کار را اشتباه کرده بودند و کدام مسیر را اشتباه رفته بودند؟مگر غیر از خیر و صلاح دخترشان را خواسته بودند؟
چیزی نگذشت که زن و شوهر بار دیگر چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند و یکدیگر را آماج حملات انواع و اقسام طلسم های مختلف و ناسزاهای رکیک قرار داده و زبان به متهم کردن یکدیگر گشودند...مهم نبود که چه کسی این وسط ممکن بود مورد اصابت این طلسم ها قرار گیرد یا چه حرمت هایی شکسته شود.تنها چیزی که ان لحظه اهمیت داشت این بود که در این جدال چه کسی در نهایت به دیگری ثابت میکرد که او در وقوع این حوادث مقصر بوده است.
تنها چیزی که در این بین کاملا مشخص بود این بود که ظاهرا موضوعی جدید به موارد متعدد و بی شمار اختلافات رودولف و بلاتریکس اضافه شده باشد!
vs
ردولف لسترنج
-کروشیو!هیچکس به اندازه ی تو تو این مورد مقصر نیست مرتیکه بی ناموس!کروشیو!
-من مقصرم؟یا توئی که چپ و راست دوست داری به همه دستور بدی؟سکتوم سمپرا!
-انقدر چشمت دنبال ساحره بازیا و خودنمایات بود که یه بار هم که شده نتونستی این بچه رو ببینی!آواداکداورا!
-تو هم تنها چیزی که برات مهم بود اون عقاید مسخره ت در مورد اصالت و تعصبت به مرگخوارا بود انقدر به این بچه فشار آوردی که اینطوری شد!ایمپدیمنتا!
-بلاکیوس ماکسیما!
-زرشکیوس جرواجریوس!
صدای شلیک طلسم های گوناگون از درون عمارت لسترنج ها ظاهرا تنها صدایی بود که در آن وقت از روز سکوت حاکم بر آن را میشکست.گاه و بیگاه نیز صدای شکستن یا از هم پاشیدن چیزی به همراه سیل ناسزاهای رکیک که بین دو طرف رد و بدل میشد به صدای بنگ بنگ شلیک طلسم ها اضافه میشد.گویی زوج لسترنج سوگند یاد کرده بودند این جنگ خونین را تا زمان کشته شدن یکی به دست دیگری ادامه دهند و ظاهرا در این میان نیز هیچ قدرتی وجود نداشت که بتواند آن دو را متوقف سازد.
چند ماه قبل عمارت اربابی لسترنج
در تالار اصلی عمارت اربابی لسترنج ها با صدای شترقی گشوده شد تا ارباب پیر و چروکیده عمارت که به عادت همیشه در گوشه ای از تالار مشغول خودنمایی برای جن خانگی مونثی شده بود با شنیدن صدای آن شش متر از جا بپرد.
- پشت بازو رو دیدی؟قطرش دقیقا 70 سانته...تازه این سر سینه رو میبینی؟یه بار کل مرگخوارا جمع شدن نتونستن...چی بود؟چی شد؟کی بود؟کجا بود؟
بلاتریکس در حالیکه با گام هایی بلند وارد تالار میشد به سردی گفت:
- من بودم عزیزم...و خیلی لطف میکنی این جلف بازیاتو برای یه بارم که شده جمع کنی.ناسلامتی امشب شب مهمیه...تو همونجا واینستا... برو سر کارت ببینم!
سخن آخر بلاتریکس رو به جن خانگی مونثی گفته شد که تمام مدت با حالتی پوکرفیس وار به خودنمایی رودولف خیره مینگریست و درحالیکه حتی ورود بلا نتوانسته بود آثار هم نشینی اجباری با رودولف را به طور کامل از صورتش زائل کند رو به بلاتریکس تعظیم کوتاهی کرد و با سرعت از تالار خارج شد.مبادا برای بار هزارم ناچار به شنیدن اندازه طول بازو و سرسینه اربابش شود!
رودولف آهی کشید و به سمت همسرش بازگشت که شاه وارانه روی صندلی کنار شومینه نشسته بود.
- عزیزم فکر نمیکنی یکمی داری زیادی سخت میگیری؟
بلا سرش را بالا آورد و با حالتی تهدیدآمیز به صورت رودولف خیره شد.
- منظورت چیه که زیاد سخت میگیرم؟مگه چندبار تو زندگی آدم پیش میاد که بچه ش به سن قانونی برسه؟
لحن اتهام آمیز بلاتریکس باعث شد رودولف به سرعت عقب نشینی کند.
منظورم این نبود...در کل گفتم که...عه خب...البته مطمئنم که اون هم اینو میخواد ولی بهتر نیست بهش اجازه بدیم خودش انتخاب کنه؟
بلاتریکس در حالیکه با بی حوصلگی نسخه قدیمی مجله ساحره را ورق میزد پاسخ داد:
- انقدر چرند نگو رودولف...بعضی وقتا فکر میکنم این سن و سال بالا بدجوری روی کارکرد مغزت تاثیر منفی گذاشته.یه بار بیا با منوی اسنیپ یه دور ریکاوریت کنم شاید اثر کرد.معلومه که اون خودش اینو میخواد...در واقع میبینم برای این کار صبر و قرار نداره!
حین گفتن این جملات سرخی کم رنگی گونه های پریده رنگ بلاتریکس را گلگون کرد.با مشاهده این وضعیت رودولف ترجیح داد سکوت کند.وقتی که با بلاتریکس ازدواج میکرد داشتن فرزند در برنامه هیچکدامشان نبود.در واقع ازدواج آنها بیشتر بر پایه حفظ سنت و رسوم جادوگری شکل گرفته بود تا وجود عشق و علاقه.رودولف هیچگاه حس نکرد که واقعا بین او و بلاتریکس احساسی از جنس خاص آن ایجاد شده باشد.آن دو برای دو دنیا متفاوت بودند و فرسنگ ها فاصله میانشان حس میشد تا اینکه...
باز شدن مجدد صدای تالار رشته افکار رودولف را پاره کرد.زن و شوهر بی اراده نگاهشان را به آن سو دوختند.جن خانگی کوتاه قامتی با پاهای کوچکش جلو دوید و جیر جیر کنان گفت:
- بانو...ارباب!خانم فیدرا لیدیا آتالانته الکتسیس بلاتریکس رودولفوس تشریف فرما میشن!
جن بخت برگشته به محض اتمام این جمله نفسش از به زبان آوردن این بار مشقت بار قطع شد و همانجا جان به مرلین افرین تسلیم کرد.میشد اینطور گفت که شاهکار انتخاب این نام برای تک دختر لسترنج ها به وجود تفاهم بسیار زیاد بین این زوج خوشبخت برمیگشت!
ثانیه ای بعد دختر نوجوان لاغری با انبوهی از موهای افشان تیره پوشیده در ردای سیاه و باشکوهی با غرور و نخوت هرچه تمامتر پا به درون تالار گذاشت. بی توجه به نگاه مشتاق و تحسین آمیز والدینش جسد جن خانگی مرحوم را لگدمال کردبا اخم و تخم گفت:
- من گوشنمه!
بلاتریکس و رودولف:
بلا زودتر از همسرش به خود مسلط شد.
- اوه عزیزم...مطمئنی این دیالوگت بود؟
دخترک لحظه ای در جیب ردایش به دنبال کاغذ دیالوگش گشت.
-یه لحظه صبر کن ببینم؟عه؟دیالوگ هاگرید تو جیب من چیکار میکنه؟خب این باید باشه...
لحظه ای بعد دخترک کاغذی را بیرون کشید. سپس صدایش را صاف کرد.
- آهان اینه...خب من وارد میشم و...هان...مامان؟بابا؟من که گفتم رنگ سیاه دوست ندارم...تازه تو این لباسم اصلا راحت نیستم!
بلاتریکس جلوتر امد و با ذوق و شوق سراپای دخترش را برانداز کرد.
- چرا عزیزم؟مگه مشکلش چیه؟
- من که صدبار گفتم از این مارکای خز نمیپوشم...تازه چرا این انقدر بلنده؟گشادم هست تازه خیلیم بسته ست...لباس باید تنگ و کوتاه و بدن نما باشه تا جذابیت های ذاتی منو به نمایش بذاره!
- میدونم که این بی سلیقگیت تو لباس پوشیدن به بابات رفته ولی خب...تو خیلی خواستنی به نظر میای با این لباس!
دخترک با لجاجت پایش را بر زمین کوبید.
- اصلا هم خواستنی به نظر نمیام.من از این رنگ متنفرم ولی برای شما اصلا مهم نیست.برای شما فقط مهمونی مسخره امشب مهمه!
- ششش عزیزم...آرومتر...یه دختر خانم بالغی مثل تو که نباید اینطوری جیغ و داد کنه...کلا این اخلاقای مزخرفت به پدرت رفته وگرنه من هیچوقت از این اخلاقای بیخود نداشتم!مهمونی امشب هم برای تولد هفده سالگی خودته.کلی مهمون داریم که همه به خاطر تو میان.
- ولی هیچکدوم از مهمونارو من دعوت نکردم یعنی اینکه اینا مهمونای شمان و منم هیچ خوشم نمیاد جلوی کسایی که دعوت نکردم ادای دخترخانمای مودبو در بیارم...کلا شما هیچوقت به خواسته های من توجه ندارین.شما منو دوست ندارین اصلا...میدونم منو از جوب اب گرفتین وگرنه بهم توجه میکردین!اصلا من باهاتون قهرم!
بلاتریکس با دستپاچگی گفت:
- نه نه عزیزم.به هیچ وجه اینطور نیست.البته که به خواسته هات توجه داریم.هدف ما فقط خوشبختی توئه و همه اینکارا برای خودته.مگه نه رودولف؟
رودولف از ترس دریافت کروشیو از جانب همسرش و حتی بدتر از ان بلیت یکسر به جزایر بالاک سرش را به نشانه تایید تکان داد.دخترک عبوسانه لب برچید.
- پس لطفا دشنمه مو بهم پس بدین!
رودولف فاتحانه لبخندی نثارصورت همسرش کرد.
- دختر کو ندارد نشان از پدر...حقا که دختر خودمی...ام...البته زیاد برازنده دختر خانمی مثل تو نیست که با خنجر و دشنه اینور اونور بره.میدونی عزیزم الان صلاح هم در همینه بی خیال اون خنجرت شی تا سرمون رو به باد ندادی!
رودولف با مشاهده چشم غره جانانه بلاتریکس تصمیم گرفت هرچه سریعتر این خطر قریب الوقوع را از سر بگذراند.هرچه بود او دیگر جوان نبود و تاب تحمل کروشیو های بلاتریکس روز به روز برای او سخت تر میشد!
اما ظاهرا فیدرای جوان دست بردار نبود.
- پس چطور مامان حق داره با خنجر جنای خونگی رو قتل عام کنه؟
- کلا چون مادرت از همه لحاظ استثنائه عزیزم!
رودولف سوت زنان این را زیر لب گفت و برای جلوگیری از هرگونه برخوردی با بلاتریکس خود را به فرشینه عتیقه بالای شومینه علاقه مند نشان داد.بلاتریکس مهربانانه دستی به انبوه موهای دخترش کشید.
- اون قضیه ش فرق میکرد عزیزم...اون فقط یه جن خونگی خائن بی سر و پا بود وگرنه تو که میدونی مامان هیچوقت از این کارای خز نمیکنه مگه فقط از بابات این حرکتای جلف سر بزنه!امشبم لرد سیاه مهمونمونه و به خاطر تو داره میاد اینجا...تو که نمیخوای همین اول کاری پشیمونش بشه از اینکه تو رو تو ارتشش بپذیره؟
فیدرای جوان لجوجانه پایش را به زمین کوبید.
- نوموخوام!من خنجرمو موخوام!لرد اینارم نمیشناسم...اگر بهم ندینش جیغ میکشما!
بلاتریکس با عجله گفت:
- باشه باشه...فقط جون مادرت جیغ نکش!
بلاتریکس دست در جیب ردایش کرد و خنجر نقره ای را به سمت دخترش گرفت.دخترک ان را از دست مادر قاپید.
- تازه یادم هم نرفته بهم گفتی اخلاقام مزخرفه.برای همین باهات قهرم!تو مامان بدی هستی منو دوست نداری!خودتم اخلاقات مزخرفه اصلا!میرم سر یه جن خونگی رو ببرم بزنم تو دیوار بلکه اروم شم!
رودولف:جان مادرت اینارو اینطوری قتل عام نکن ورشکسته م کردی دختر!
***
چندین ماه از شب تولدی فیدرای جوان گذشته بود و به نظر میرسید همه چیز بر وفق مراد پدر و مادرش پیش رفته باشد.
ورود دخترشان به دنیای بزرگسالی توام شده بود با پیوستنش به ارتش تاریکی. بدون شک برای والدینی که تمام زندگیشان را برای تحقق یافتن ارمان های سیاهی گذرانده بودند آن شب بزرگترین و پرغرورترین شب زندگیشان بود.البته اگر شاهکار فیدرا در پاشیدن نوشیدنی به صورت لوسیوس و کشیدن شلوار پسرخاله اش دراکو و ریختن معجون خارش اور در نوشیدنی رودولف را از آن کم میکردند میشد گفت که شب موفقیت آمیزی را پشت سر گذاشته اند!
رودولف و بلا شاید هرگز در طول زندگی مشترکشان نتوانسته بودند بر سر چیزی به توافق برسند اما در این مورد هر دو رویای مشترکی را در سر میپرواندند...رویایی که آن شب بالاخره به واقعیت پیوسته بود.
سخت میشد گفت دریافت نشان سیاه مرگخواران از سوی شخص لرد سیاه زیباترین منظره آن شب به حساب می آمد یا دیدن لبخند غرورآمیز و برق چشمان دخترشان... توصیف حس و حالی که هر دو در ان شب داشتند برای هیچیک قابل وصف نبود.به نظر می رسید که همه چیز درست مطابق میل پدر و مادر فیدرای جوان پیش می رفت اگر...
یکماه بعد-عمارت لوسیوس اینا!
- ممکنه یکی توضیح بده در تمام این مدت شما چه غلطی میکردین؟کروشیو!
طلسم مربوطه از بیخ گوش دای که در ان موقع از روز به صورت برعکس از سقف آویزان شده بود گذشت و از میان موهای وز بلاتریکس گذشت و چهارراهی میان آن باز کرد.آریانا که از دیدن یک طلسم به وجد آمده بود چوبدستیش را به سمت طلسم گرفت و فریاد زد:
- اکسپلیارموس!
هیچ جای تعجبی نداشت که طلسم مزبور به جای دفع شدن منحرف شد و مستقیم به سوی ریگولوس رفت که با یک پشتک برگردان ان را به هکتور پاس داد.هکتور نیز ویبره زنان با پاتیل طلسم را به سمت ممد مرگخواری از دسته شناسه های تایید نشده هدایت کرد.
ممد مرگخوار مزبور:
لرد نعره زد:
- بوقیا چطور جرئت میکنید از طلسم شکنجه من جا خالی بدین؟بوق بر شما باد!این افتضاح رو هرچه سریعتر توضیح بدین وگرنه زنگ خورد وایسین سر کوچه بدمتون نجینی یه لقمه چپتون کنه!
نجینی که تمام مدت با وقار کنار پای لرد در حرکت بود با شنیدن این جمله حالت حمله به خود گرفت و فیس فیس کنان نگاهش در پی یافتن چربترین لقمه بین مرگخواران به گردش درآمد. لوسیوس با دیدن منظره مار کمین کرده دستش را روی سرش گذاشت و تلو تلوخوران نقش بر زمین شد تا ابروی هرچه مرگخوار جماعت است را ببرد.
لرد:یکی این مرتیکه بی خاصیتو جمع کنه از این وسط آبرو برای ما نذاشت!یه مشت بی لیاقت دوره مون کردن!
در حینی که دو تن از عوامل پشت صحنه جلو میدویدند تا جسم بیهوش لوسیوس را از وسط کادر جمع کنند لینی که بال و پر زنان در اطراف سر دای چرخ میزد گفت:
- سرورم...ما همه دستورات شمارو اجرا کردیم و همه چیز خوب پیش رفت فقط یه مشکل پیش بینی نشده وجود داشت و اونم اینکه محفل قبل از ما اونجا رسیده بود!
- یعنی تو میگی دستورات من اشتباه بودن و به این شکل میخوای بی کفایتیتون رو به من نسبت بدین؟یا اینکه تلاش داری بگی تو جمع مرگخوارای من یه جاسوس حضور داره حشره؟با اینکه بهش حساسیت دارم ولی استثنائا این بار...کروشیو لینی!
لینی که پیش بینی این حرکت را از سوی لرد میکرد طی یک حرکت فرز حشره وار از مقابل طلسم جا خالی داد تا طلسم شکنجه درست وسط پیشانی دای خواب آلود فرود آید و او را از خواب روزگاهیش بیدار کند.
- روززززز ژژژژژژژژژژژژدیـــــــــــــــده!
مرگخواران:
دای: :hyp:
لینی:
این حرکت باعث شد تا لرد بار دیگر تا مرز انفجار پیش روی کند.
چطور جرئت میکنی حشره موذی؟از مقابل طلسم ما جاخالی میدی؟کروشیو...کروشیو!کروشیو!آواداکداورا!اینسندیوسکتوم سمپرا بوقیوس ماکسیما کچلیوس سند تو آلیوس!
طلسم های بی وقفه لرد به شکلی مسلسل وار به هر طرف شلیک شد و سبب گشت تا مرگخواران از ترس جانشان به هر سو بگریزند .در این بین عده ای زیر دست و پا ماندند.از سرنوشت لوسیوس مالفوی و دوتن از عوامل فیلم برداری که جسم بیهوش او را حمل میکردن تا این لحظه خبری در دست نمیباشد!
لحظات آخر صدای فریاد سهمگین لرد از میان گرد و غبار تالاری که رو به ویرانی میرفت در بک گراند به گوش رسید.
- سری بعد با چنین افتضاحی در محضر ما حاضر بشید دونه دونه خوراک نجینی میشید!
***
با این همه شکست مرگخواران به همینجا ختم نشد.به طرز غریبی گویی این گروه مخوف دچار نفرین خدایان شده و شکست های پی در پی و مکرر آن به یک امر همیشگی مبدل گردیده بود.
گویی محفل با جادوی چسب دائمی به جمع مرگخواران ملحق شده و در هر حرکتی که از سوی مرگخواران ترتیب داده میشد حضور اعضای محفل به یک امر همیشگی تبدیل شده بود.
حملات مرگخواران به هر جا و مکانی مثل هاگوارتز، آزکابان وزارت خانه،شهر لندن و حتی حمله به آب نبات فروشی سر کوچه دیاگون به طرز غریبی از قبل توسط محفل پیش بینی شده و خنثی میشد.حتی شایع شده بود مهمانی تولد لرد نیز به این دلیل که اعضای محفل قبل از مرگخواران خود را به محل ضیافت جهت صرف کیک و شام رسانده بودند برهم خورده است.
این شکست های پی در پی و فاجعه بار برای جبهه قدرتمند مرگخواران باعث شده بود تا در بین اعضای جامعه جادویی به یک جک و لطیفه همیشگی مبدل شوند.
- راستی شنیدی که دیروز فردریک رو حین جیب بری از یه بابایی تو کوچه دیاگون گرفتن؟دیگه اینم مثل مرگخوارا شده...
- هاگرید نمیر غذا میاد مرگخوار همیشه با شکست میاد!
- میگن لرد مرگخواراشو مرخص کرده و رفته کنار ساختمون وزارت خونه فلافل فروشی باز کرده شنیدی؟
- خبر خبر داغ!مرگخواران و یک شکست جدید!این گروه به کدام سو می رود؟اظهارات وزیر سحر و جادو!بشتابید!
- دیگه کلاه ولدمورتشون پشم نداره!
صرف نظر از جمله اخر و اینکه آیا اصولا لرد سیاه مملکت هیچگاه در طول عمر از کلاه برای پوشاندن سرش استفاده کرده و اینکه آیا همین استفاده یا عدم استفاده از کلاه در کچل بودن یا شدن موثر هست یا خیر؟(نگارنده کشف این راز را بر دوش خوانندگان میگذارد!) این وضعیت به تبع برای شخص ولدمورت نیز قابل تحمل نبود.کسی که زمانی تنها آوردن نامش برای بر لرزه انداختن بدن دشمنان کافی بود و حالا به جکی دائمی تبدیل شده و شکست هایش در هر کوی و برزنی بر زبان ملت جاری بود.
در نتیجه کاملا طبیعی بود که به ازای هر شکست و فوران خشم لرد سیاه که ذاتا از اعصاب ضعیفی برخوردار بود تعداد زیادی از مرگخواران در بهترین حالت به کام نجینی یا اتاق تسترال ها هدایت میشدند و در بدترین شکل در اتاق شکنجه و زیر انواع و اقسام شکنجه ها مبدل به انواع گوشت های چرخکرده و خورشتی و... در بسته بندی های بهداشتی آماده عرضه گردیده یا به پاتیل های همیشه جوشان هکتور سپرده میشدند تا به شکل معجون های ناشناخته در حیات پس از مرگ خود از حلق ملت جادوگر پایین روند!
با این وصف بر سلسله شکست ها و فضاحت آفرینی مرگخواران پایانی متصور نبود و حتی متوسل شدن به دامان مرلین و عالم غیب و پیش بینی های دیوانه وار تریلانی نیز نتوانستند ذره ای وضعیت را به نفع مرگخواران بهبود ببخشند.تا حدیکه خود شخص لرد ولدمورت نیز از پیدا کردن مقصر این ماجرا کاملا عاجز و درمانده مینمود…
مرگخواران و یاران بسیار نزدیک به لرد سیاه نیز چون او از حل این مشکل عاجز و درمانده شده بودند.کاهش روزافزون شمار مرگخواران نیز چون زنگ خطری همواره به ایشان یادآوری میکرد که شاید نفر بعدی آنها باشند و بلاتریکس و رودولف نیز به عنوان یاران اصلی و بسیار نزدیک به لرد خود را از این ماجرا مستثنی نمیدیدند.ولی اکنون نگرانی آنها فقط محدود به خودشان نبود.حالا دیگر یگانه دخترشان نیز وارد این بازی بسیار خطرناک شده بود...
***
رودولف با بی قراری مرتب مقابل شومینه در رفت و آمد بود و این کارش بلاتریکس را شدیدا عصبی میکرد.
- میشه انقدر جلوی من رژه نری رودولف؟کروشیو هوس فرمودی باز؟
- نمیتونم زن!یکم درک کن...این بچه چرا انقدر دیر کرد؟قرار بود ساعت شش اینجا باشه...ولی الان نزدیک هشته...مگه تو نگران بچه ت نیستی؟
بلا با بی تفاوتی خم شد تا روزنامه ی پیام عصر را از روی میز مقابلش بردارد.
- چرند نگو...معلومه که نگرانش میشم.ولی یادت نرفته که اون الان دیگه بچه نیست؟اون یه مرگخواره بالغه و به نظر من نگرانی تو بی مورده!اون بلده از خودش مراقبت کنه.
بلاتریکس روی روزنامه خم شد.رودولف آهی کشید.سپس در حالیکه فکر میکرد یک فنجان قهوه چقدر میچسبد مقابل همسرش روی مبل ولو شد.با سر به روزنامه ای که بلا با تمرکز زیاد مشغول خوانده آن بود اشاره کرد.
- چیز جالبیم داره؟
بلا بی آنکه سرش را بالا بیاورد با دلسردی گفت:
- نه بابا همه ش در مورد همون چیزای همیشه ست...محفل قهرمان و مرگخواران همیشه بازنده...فقط یه تیکه اشاره کرده بود به اینکه لرد عادت داره با نجینی از تو یه ظرف غذا بخوره .و چقدر این کارش غیر بهداشتیه...هوم چقدر بی سلیقه و بی درکن!هیچوقت درک نمیکنن که...چطور؟
- چی چطور؟
بلاتریکس که حالا تعجب روی صورتش سایه انداخته بود با دست به روزنامه زد.
- اینا چطور اینو فهمیدن که لرد با نجینی از تو یه ظرف غذا میخوره؟مگه غیر ما و خانواده لوسیوس کسی اینو میدونه؟
رودولف به دلیل پیری و سن بالا با شنیدن این حرف مغزش به دلیل عدم توانایی در هضم موضوع هنگ کرد و عاقبت با صدای پت پتی خاموش شد تا بلاتریکس ناچار شود با زدن یک کروشیو دوباره سیستم او را ریستات نماید تا مغز او موفق شود با صدای تلق تلقی مجدد ریستات کند!
- ام کجا بودیم؟هان...اینا از کجا اینو فهمیدن؟
بلاتریکس بدون توجه به پرسش رودولف درحالیکه بار دیگر سرش را در روزنامه فرو برده بود ادامه داد:
- اینو ببین رودولف.اینجا نوشته که تو شبا قمه هاتو بغل میکنی و انگشتتو میکنی تو دهنت و می خوابی.یا تنبون مرلین!اینو کی بهشون گفته؟
رودولف میرفت که این بار به طور کامل سیستم عاملش شات داون شود اما با جرقه ای که ناگهان در ذهنش زده شد برای یکبار هم که شده دست از خودنمایی برداشت.
- تو بهشون اینارو گفتی!تو هیچوقت چشم دیدن جذابیت ذاتی منو نداشتی بلا و هیچوقت نتونستی ببینی که من چقدر ساحره کشم.اینطوری خواستی ابروی منو ببری!آخه مگه من چه بدی در حق تو کرده بودم زن؟گناهی غیر این داشتم که خواستم با تو ازدواج کنم تا از ترشیدگی نجاتت بدم؟ حسود!
بلا سرش را از روی روزنامه بالا اورد و با چشم غره ای کشنده به رودولف خیره شد.شدت ان به قدری بود که سیبیل رودولف در یک لحظه ریخت و گلدان گلی که پشت سرش روی پایه ای قرار داشت منهدم شد.
- مزخرف گفتنو تمومش کن رودولف.چطور جرئت میکنی به من تهمت بزنی بی لیاقت؟من هنوز انقدر برای ابروم ارزش قائل هستم که با افشای عادات اخلاقی تو ابروی خودمو نبرم!
رودولف که بدون سیبیل مضحکتر از همیشه به نظر میرسید خم شد تا روزنامه را از دستان بلا بقاپد.
- پس کی اینارو به روزنامه گفته؟منبع این خبر کی بوده؟کی جز تو و دخترمون این چیزارو...اوه یا جادوی سیاه!
نگاه رودولف در حین گفتن این جمله بر روی قسمتی از خبر متوقف شد.سپس نگاه مشکوکی به بلاتریکس انداخت .این حرکت باعث شد بلا به سرعت به سمت او هجوم ببرد و رودولف که دیگر سرعت جوانی را نداشت موفق نشد روزنامه را از دسترس همسرش دور نگاه دارد.بلاتریکس با سرعت روزنامه را از دست رودولف بیرون کشید و به متن خبر خیره شد.
- منبع خبری ما همچنین از عادت بسیار خنده دار عضو دیگر این گروه اطلاعاتی را در اختیار ما گذاشته است.ظاهرا این مرگخوار موسوم به بلاتریکس لسترنج به شدت از ظاهر نامرتب و موهای آشفته خود رضایت خاطر دارد و تصور میکند که این بر ابهت و زیبایی او میافزاید.همچنین او از سن شانزده سالگی تاکنون موهای خود را شانه نکشیده و هر شب نیز عادت دارد به دور موهایش بیگودی بپیچد. یکی از علایق او اینست که به هنگام خلوت همسرش او را به اسم بوفالو صدا کند!
بلاتریکس و رودولف:
بوفالو:
نگارنده:
بلاتریکس اولین کسی بود که خونسردی خود را به دست اورد.روزنامه را رها کرد و با ارامش دست در جیب ردایش کرد تا چوبدستیش را بیرون بکشد.
- میکشمت رودولف!ای مرتیکه خائن!
رودولف:مادر خوب و قشنگم!
دقایقی بعد
طولی نکشید که در و دیوار تالار باشکوه لسترنج ها تبدیل به ویرانه ای پر از انواع اسباب و اثاثیه منهدم شده و پرده های پاره و دیوار های سیاه شده از شلیک طلسم ها شومی شد که زن و شوهر به سمت هم شلیک کرده بودند.
- تو این کارو کردی!تو میخواستی اینطوری نفرتت از من رو به همه نشون بدی ای خائن...کروشیو!
- تو هیچوقت چشم دیدن جذابیت منو نداشتی...همه اینا زیر سر تو بوده و ادعای وفاداریت به لرد همه دوغ و کشکه!بوقیوس ماکسیما!
- هیچکس از من به لرد وفادارتر نیست...اواداکداورا!
- قبل از اینکه تو اصلا به وجود بیای من جزو اولین مرگخوارش بودم و تو اینارو از صدقه سر من داری... اکسپلیارموس!
بلاتریکس:
هری پاتر:
مرگخواران:
لرد سیاه:
اکسپلیارموس:
درست در همان لحظه که اریانا دامبلدور اعتراض کنان به عدم رعایت حق کپی رایتش توسط رودولف وارد کادر میشد درب تالار نیمه ویران با صدای بلندی گشوده شد و جن خانگی کوتاه قامتی که سرتاپای وجودش میلرزید به بلاتریکس نزدیک شد و نامه ای را به سمت بانویش گرفت.سپس از ترس اینکه در اوج خشم بانو دچار سرنوشتی چون دابی مرحوم شود در یک چشم بر هم زدن از تالار خارج شد.
بلاتریکس با اشاره یک طلسم آریانا دامبلدور را از سوژه به بیرون هدایت کرد.سپس نفس زنان موهای اشفته اش را از روی صورتش کنار زد و نامه را بالا آورد تا آن را بگشاید.رودولف با سرعت خود را به بلا رساند تا از بالای شانه او بتواند نامه را بخواند.حتی بدون باز کردن نامه نیز از روی دست خط درشت و مایل آن میشد تشخیص داد که این نامه توسط تنها دخترشان نگارش شده است.چه خبر شده بود؟چه اتفاقی افتاده بود که فیدرای آنها به جای بازگشت به خانه برای پدر و مادرش نامه فرستاده بود؟
بلا با دستهایی لرزان نامه را گشود.
پدر و مادر عزیزم!
شاید تعجب کرده باشین که چرا به جای اومدن به خونه واستون نامه نوشتم...راستش علتش اینه که من دیگه قرار نیست به اون خونه برگردم!دنیای ما کاملا از هم متفاوته...بارها من تلاش کردم به شما نشون بدم که من نمیتونم اون چیزی باشم که شما میخواید.ولی شما هیچوقت نخواستید اینو قبول کنید.شما همیشه با علایق من در جنگ بودین و خواسته های من براتون ارزشی نداشت.شما هیچوقت حاضر نشدین منو همونطور که هستم بپذیرید بلکه فقط براتون مهم بود من اونطور که میخواید باشم شما هرگز درک نکردین که من چقدر از مرگخواران و کاراشون بیزار بودم و عقیده اصالت چقدر به نظرم احمقانه می یومد.و خب من هیچوقت نمیتونم اون کسی باشم که شما میخواید.ما هیچ علاقه مشترکی با هم نداریم.پس فکر میکنم که بهتره ما از هم جدا باشیم.اینطوری به نفع هر دو طرفه.
راستی باید بگم که من کسی بودم که اطلاعات مرگخوارارو در اختیار محفل قرار میدادم.در واقع من هیچوقت قلبا یه مرگخوار نبودم.تمام مدت من به عنوان جاسوس منتخب محفل بین مرگخوارا فعالیت میکردم و حالا که قراره ازتون جدا بشم لازم دیدم اینو بهتون بگم.مطمئنم که روزی به این کار من افتخار میکنید.
در واقع من چیزی رو که الان هستم مدیون یک نفرم...پرسیوال دامبلدور عزیز!
میدونم اون به نظر شما یه پیرمرد فسیل ریش پرسته ولی به نظر من اون خیلی جذابه و اوه...درست مثل یه مرد جوون پرانرژی و قبراقه!منو اون نقاط اشتراک زیادی با هم داریم...اونم مثل من کسی به حرفاش گوش نداده و خیلی سختی کشیده تو زندگیش.خوشحالم که من هستم تا بهش دلداری بدم...اون مرد بزرگیه!همیشه با دقت به حرفام گوش میکنه و راهنماییم میکنه ...اون خیلی مهربون و خواستینه...باید اعتراف کنم که اون منو به خودش علاقه مند کرده!
پدر مادر عزیزم!
امیدوارم روزی شما هم پی به عقاید اشتباهتون ببرید و به من تو محفل ملحق شید.بیصبرانه منتظر اون روز میمونم.
دوستدار شما فیدرا
نامه از دستان بی حس بلا رها شد و روی زمین افتاد.برای مدتی طولانی سکوت بر فضای تالار نیمه ویران حاکم شد.قطعا این تنها یک شوخی بی مزه بود که دخترشان برا غافلگیرکردنشان ترتیب داده بود....این نمیتوانست واقعیت داشته باشد...
تا مدتی طولانی زن و شوهر سکوت اختیار کردند و در این بین تنها صدای ریزش یا افتادن چیزی در نتیجه طلسم بازی چند دقیقه پیش سکوت حاکم را میشکست.گویی هر یک از آنها منتظر بود دیگری این به نوعی این سخنان را تکذیب کند و به طرف مقابلش اطمینان دهد که همه اینا یک شوخی بوده است...اتفاقی که هرگز رخ نداد...
اما به راستی در این اتفاق چه کسی مقصر بود؟مگر غیر از این بود که تمام خواسته ها و فعالیت هر دویشان جز دیدن سعادت و خوشبختی دخترشان بود؟پس چگونه این اتفاق رخ داده بود؟کجای کار را اشتباه کرده بودند و کدام مسیر را اشتباه رفته بودند؟مگر غیر از خیر و صلاح دخترشان را خواسته بودند؟
چیزی نگذشت که زن و شوهر بار دیگر چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند و یکدیگر را آماج حملات انواع و اقسام طلسم های مختلف و ناسزاهای رکیک قرار داده و زبان به متهم کردن یکدیگر گشودند...مهم نبود که چه کسی این وسط ممکن بود مورد اصابت این طلسم ها قرار گیرد یا چه حرمت هایی شکسته شود.تنها چیزی که ان لحظه اهمیت داشت این بود که در این جدال چه کسی در نهایت به دیگری ثابت میکرد که او در وقوع این حوادث مقصر بوده است.
تنها چیزی که در این بین کاملا مشخص بود این بود که ظاهرا موضوعی جدید به موارد متعدد و بی شمار اختلافات رودولف و بلاتریکس اضافه شده باشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/28 22:00:24

هدیه ویژه اربابیت برای شخم زدن خون های ناپاک!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/20
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1399 08:59
از: محبت خار ها گل می شود
پستها:
143

دوئل ایرما پینس و گابریل دلاکور
افسانه ها می گونید که در روز تاسیس هاگوارتز جادوگری قدرتمند یک درخت بید با درکی فراتر از درک بشر را به هاگوارتز هدیه کرد.
درخت از این که به هاگوارتز آمده بود؛ خوش حال بود؛ شاخه هایش در فضا سوار کاری می کردند. بید کل شب را به خوشحالی و نوازش هوا پرداخت تا اینکه از شدت خستگی به خوابی سنگین فرو رفت. درخت خوابید و خوابید تا این که بلاخره یک روز دست باد صورت درخت را نوازش کرد. درخت چشمانش را باز کرد و با خوشحالی به آسمان نگریست اما آسمان در لحظه ورق خوردن متوقف شده بود پس بید نگاهش را به زمین دوخت اما مرغ چشمانش از وحشت آن چه دید پر کشید و رفت. افسانه ها می گویند در آن روز بیده خوشحال، بیده مجنون شد.
طبق افسانه آنچه بید دیده نمادی از آمدن تاریکی است چرا که در همان روز تالاری سراسر اسرار توسط یکی از بنیان گذاران هاگوارتز در جایی نامعلوم بنا شد. با اینکه جادوگرانی بوده اند که به دنبال چیزی که درخت آن را نماد آمدن تاریکی پنداشته بود، گشتند اما اکثر جادوگران معتقدند که این داستان افسانه ای بیش نیست که توسط دانش آموزان هاگوارتز ساخته شده است چرا که آن ها معتقدند این درخت 100 سال هم سن ندارد.
سال1994
راهرو های هاگوارتز معمولا در ساعتی که هوا بوی شبنم می دهد با خلوتی از دیار سکوت عجین می شوند اما آن روز جمعیت مانند رنگ های یک نقاشی در هم تپیده بود. در بینابین جمعیت دخترکی کم سن و سال پشت سر خواهرش راه می رفت. گیسوان سفیدش شاخه های بیده مجنونی شده، پیچ پیچان بر روی لباس لاجوردی اش می رقصیدند.
دخترک راه می رفت اما ذهنش با قدم هایش همگام نبود. ذهنش را شبنم شفاف خیال، متبلور کرده بود. ناگهان زنگ صدای خواهرش بلور شفاف ذهنش را شکست. خواهرش همان طور که به جلو قدم بر می داشت، داشت با او هم حرف می زد. صدای خواهرش می گفت:
-گبریل سریع تر قدم بردار امروز مرحله آخر مسابقه جام آتش برگزار می شه. من باید برای مسابقه آماده بشم. همین جوریشم نباید تو رو به اقامتگاه دانش آموزان مدرسه های مهمان برمیگرداندم آن هم فقط به خاطر این که یادت رفته جوراب هات رو بپوشی واقعا نمی دونم چطور هنوز راه های قلعه ...
گبریل ادامه حرف های خواهرش رو نشنید چون در همان لحظه نور شرقی طلسم آسمان را شکست. روح نور از میان پنجره های رمز آلود به داخل راهرو نواخت و رنگی سیاه، بی معنا و بی انتها از روح نور به بیرون تراوش کرد. سپس جلوی پای دخترک قرار گرفت. گبریل سرش را زیر انداخت و به خود کوتاه ترش لبخند زد. گبریل عادت داشت صبح ها به سایه اش نگاه و سلام کند. دو لب دخترک باهم ودا کردند و از این ودا صدایی آرام خارج شد:
-سلام سایه من.
عقربه های ساعت می چرخید و راهرو بی رنگ تر و بی رنگ تر می شد اما گبریل همچنان به سایه اش چشم دوخته بود ناگهان صدای شیپوری سکوت ذهنش را در آغوش گرفت. مرحله آخر مسابقات جام آتش شروع شده بود. گبریل سرش را بالا آورد. در راهرو هاگوارتز کسی نبود؛ او جا مانده بود.
برای دختر بچه ای به سن او قلعه مانند یک هزار تو بود. گبریل صدای مشت های قلبش که بر دیوار سینه اش می کوبید را می شنید. دیگر جوراب هایش برایش مهم نبودند. گبریل نمی خواست تماشای مسابقه را از دست بدهد پس با خودش زمزمه کرد:
_من راه خروج رو پیدا می کنم؛ پیداش می کنم.
پس نگاهش را به پیچ انتهای راهرو دوخت و به سمتش حرکت کرد.
یک ساعت بعد
گبریل ناامید در راهروای ایستاده بود. یک ساعت تمام در قلعه به دنبال راه خروج گشته بود اما هر چه بیش تر می گشت بیش تر گم می شد. نفس عمیقی کشید هوا بوی خاک میداد؛ گبریل لرزید مادر بزرگش همیشه می گفت:
- وقتی خار تلاش کنه از زیر سایه گل خارج بشه هوا بوی خاک می گیره .
البته گبریل هیچ گاه حرف مادر بزرگش را درک نکرده بود.
گبریل به دیوار راهرو نگاه کرد. تابلو ها مانند قافیه های غزلی همه با یک ترتیب در قسمت بالایی دیوار نشسته بودند اما حتی افراد داخل نقاشی هم از میان تابلو ها گذشته از هاگوارتز خارج شده بودند؛ حتی آن ها هم به تماشای مسابقه رفته بودند.
در این میان تابلویی به رسم شعر نو قافیه ها را بر هم ریخته بود. تابلو در انتها قرار داشت و بر پایین دیوار تکیه زده بود. تصویر روی تابلو به جای پرده، بر چوب نقش زده شده بود.
گبریل به سمت تابلو حرکت کرد. داخل تابلو مردی نشسته بود. سر مرد مانند شاخه ای خمیده پایین آمده بود. گبریل لبخند زد:
-ببخشید شما میدونید راه خروج از قلعه از کدوم طرفه؟
گبریل یک لحظه سکوت کرد و منتظر جواب شد اما مرد داخل تابلو همچنان بی جان باقی ماند. گبریل دوبار سعی کرد:
-ببخشید آقا شما صدای منو می شنوید؟
اما گویی خاک بر زندگی آن مرد نشسته بود. گبریل دستش را جلو آورد تا جنس چوب نقاشی را لمس کند اما همین که دستش تابلو را لمس کرد به داخل کشیده شد.
ناگهان گبریل خود را در راهروای دید راهرو بقدری تاریک بود که گوی بلورین شب در چشمان دخترک دو برابر شد. تاریکی پیچکی از ترس شد با قلب دخترک در آمیخت. گبریل فریاد زد:
-کمک
انعکاس صدایش در میان خون دیوارهای راهرو پیچید. صدا رفت و رفت گویی به بی نهایت رسید. گبریل نفس عمیقی کشید هوا بوی خاک می داد. کم کم چشمانش به تاریکی خو گرفت به زیر پایش نگریست. چشمش به کف راهرو افتاد سنگ فرشی قدیمی و ترک خورده بر کف راهرو آرمیده بود. شب بو ها در میان ترک ها دیده می شدند؛ شب بو هایی که سنگ فرش قدیمی را سجاده خود کرده؛ بر رویش سجده کرده بودند.
گبریل دستش را به دیوار تکیه داد؛ دیوار نرم اما نامهربان بود. بر روی دیوار با رنگی قهوه ای و طلایی که به سختی در آن تاریکی پیدا بود طرحی کشیده بودند. طرحی که زمان آن را کمرنگ کرده بود. رنگ های قهوه ای و طلایی بر روی دیوار بالا رفته هم دیگر را در آغوش کشیده شکل گلبرگ شده سپس از هم جدا شده هر یک به سویی رفته شاخه شده بودند؛ سرانجام رنگ ها سجده کرده ساقه را تشکیل داده بودند. طرح، طرح یک درخت بود.
قطره های آب از روی گونه های سقف چکه می کرد. گبریل قدمی به جلو برداشت هر ثانیه بوی خاک بیش تر می شد. گبریل مثل یک طوطی جمله ی مادر بزرگش را تکرار کرد:
-خار داره از زیر سایه گل خارج می شه.
صدای قدم هایش در سکوت راهرو ترسناک به نظر میرسید. هر چه جلو تر می رفت راهرو باریک تر می شد. سرانجام گبریل به انتهای راهرو رسید انتهای راهرو دیواری بود از جنس سنگ مرمر، رنگش در آن سیاهی چشم را آزار میداد. بر رویش تابلویی جا خشک کرده بود. داخل تابلو مردی نشسته بود. سر مرد مانند شاخه ای خمیده پایین آمده بود.
تابلو همان تابلوای بود که او را به این راهرو آورده بود. گبریل از ترس یک قدم به عقب برداشت اما در نهایت تسلیم شد پس یک قدم جلو آمد تا تصویر را لمس کند به آرامی انگشتانش را جلو آورد اما در یک لحظه قبل از این که تصویر را لمس کند؛ چشمش به جمله ای خورد که در بر روی قاب پایینی تابلو حک شده بود؛ گبریل جمله را زمزمه کرد :
-دست زدن اکیدا ممنوع! این تابلو از شاخه درخت بیده مجنون ساخته شده و همچون درختش مجنون است. ممکن است شما را اذیت کند.
شاید اگر گبریل همان بار اول که می خواست تابلو را لمس کند این جمله را دیده بود؛ آن را جدی می گرفت. اما در آن لحظه این جمله برای دخترک بی اهمیت به نظر می آمد چرا که او در تاریکی راهرو گم شده بود. پس دستش را جلو آورد و تابلو را لمس کرد اما به محض تماس دستش با تابلو پلک هایش به یک دیگر سلام کردند. گبریل نمی دانست از کجا ولی احساسی به او می گفت که از راهرو خارج شده و در فضای باز ظاهر شده است با این وجود دخترک حس کرد که خوابیده و خوابیده ناگهان دست باد صورتش را نوازش کرد. گبریل چشمانش را باز کرد و با خوشحالی به آسمان بالای سرش نگریست اما آسمان در لحظه ورق خوردن متوقف شده بود. پس گبریل نگاهش را به زمین دوخت و چشمانش به خود کوتاه ترش افتاد. دخترک مثل همیشه لبخند زد اما چیزی در سایه اش تغییر کرده بود چیزی که آنقدر آشکار بود که به سادگی در آشکاری، گم شده بود.
ناگهان توجش به اطراف جمع شد در حیاط هاگوارتز بود. حال که حواسش جمع تر شده بود؛ کمی نگران شد.
مسابقه باید تا به حال تمام شده بود اما به جای این که صدای شادی و دست زدن افراد از محل مسابقه به گوش برسه و جادوگران با جارو هایشان در هوا نمایش بدهند؛ سکوت بر فضا حاکم شده بود. دخترک زمزمه کرد:
-این یعنی مسابقه هنوز تموم نشد اما چی باعث شده اینقدر طول بکشه.
در همین حین سایه ها دوباره توجهش را جلب کردند.سایه درخت ها، سایه گل ها، سایه شب بو ها، گبریل حس کرد آن ها هم تغییری کردند؛ ناگهان آن تغییر آشکار بر دخترک هویدا شد پس بار دیگر به خورشید که در لحظه غروب ایستاده بود نگاه کرد و سپس نگاهش را به زمین دوخت اما این بار لبخند نزد. به جایش چینی بر پیشانی اش انداخت و گفت:
-سایه هایی که از صاحب هاشون بلند تر باشن را دوست ندارم.
دخترک نفس عمیقی کشید و چین پیشانی اش بیش تر شد. بوی خاک می آمد در همین لحظه صدای شیون و زاری از محل مسابقه به گوشش رسید.
دخترک دلیل این شیون و زاری ها را نمی دانست ولی دلش گواه میداد که حتما در محل مسابقه خاری از زیر سایه گل خارج شده است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در 1395/2/25 12:41:15
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

دوئل خانوادگی من و زنم!
_وققققققققققققق...وققققققققققققققق!

عقربه های ساعت دیواری خانه ریدل ها ساعت چهار صبح را نشان میداد،و باز هم طبق معمول هرشب صدای گریه بچه ای،خواب از چشم اهالی خانه ریدل ربود!
_رودووووولف!:vay:
_چی شده؟!

_برو اون بچه ات رو خفه کن جون عزیزت...بذار بخوابیم!

_چرا من؟! آخه چرا؟!

_یک غر نزن!دو چون تو تنها کسی هستی که مثل جغد ساعت چهار صبح بیداری،سه چون تو باباشی و مادرش بلاتریکس رو کی جرات داره بیدار کنه؟!چهار چون...چون...ای بابا،برو بخوابونش بچه رو!

رودولف بغض کنان از مرگخوارِ شاکی دور شد و به سمت فرزند چهارمش،رودولف جونیور یا آنطور که مادرش بلاتریکس صدایش میزد،توله شماره چهار رفت تا او را ساکت کند!
در مورد رودولف جونیور شایعات بسیاری به گوش میرسید...بیشتر این شایعات هم به دلیل ظاهر این نوزاد شانزده ماهه بود!
رودولف جونیور سری طاس داشت،درست به مانند لرد...دماغی تقریبا نداشت،تقریبا به مانند لرد...و چشمانی قرمز رنگ،قرمز تر از چشمان لرد!
هر چند لرد دامن زدن به شایعات مربوط به رودولف جونیور را ممنوع کرده بود،اما صحبت های رودولف مبنی بر اینکه شوهر خاله ی دختر دایی اش هم مبتلا به ریزش مو بود،و مادرِ جاریِ عمه اش هم یک بار صابون در چشمش رفته بود و چشمم قرمز شده بود،و همسایه خانه عموزاده اش در روستای اجدادی دماغش در گذشته شکسته بود، هم در قانع شدن ملت به اینکه این بچه فرزند بلاتریکس و رودولف است بی تاثیر نبود!
حالا مهم نبود که آن اشخاصی که رودولف نام برده بود،ربطی به موضوع داشتند یا نه،اما به هر حال احتمالا ژن آن اشخاص بسیار قوی بود که توانسته بود بر شانصد نسل بعد و رودولف جونیور تاثیر بگذارد!
صبح روز بعد،بر سر میز صبحانه!
_بلاتریکس؟!
_بله سرورم؟!

_این بچه باز هم دیشب خواب از من ربوده بود...وقتی نمیتونی،چرا اینقد بچه میزایی؟!

_آخه ارباب شما فرمودین باید نسل اصیل زاده و مرگخوار زیاد بشه و با یک گل بهار نمیشود و اینا!وگرنه من اصلا دنبال بچه نبودم ارباب...ولی عذر میخوام...نمیدونم دیشب رودولف کجا رفته بود که باز صدای این بچه در اومده بود!

_شکتی تشذح؟!
_رودولف اول غذات رو قورت بده،بعدا حرف بزن...با دهن پر صحبت نکن،هزار بار شد دارم میگم!

_عم!قورت دادم ارباب....گفتم چی شده؟!
_دیشب کجا بودی باز،بچه داشت نق میزد،خواب سرورم رو آزرده کرده بود؟

_دکه دربونی...داشتم حراست میکردم و اینا خب...ببخشید!
لرد با تاسف سرش را تکان داد و از زیر میز چند پاکت نامه بر روز میز صبحانه انداخت...
_فقط این بچه نیس بلا...اون دوقلو چی؟!ما مشکلی نداریم که دارن هاگوارتز اون پیرمرد رو روی سرش خراب میکنن،ولی اصلا خوش نداریم هر روز واسمون از طرف اون پشمک نامه بیاد!

رموس و رمولوس،دو فرزند دوقلو رودولف و بلاتریکس بودند که در هاگوارتز در حال تحصیل بودند...رموس در هافلپاف و رملوس در اسلیترین افتاده بودند ولی هر دوی آنها به دلیل فعالیت هایی که برای خودشان و والدینشان عادی،و برای دیگران منجمله مدیر هاگوارتز آلبوس دامبلدور غیر عادی بود،مورد بازخواست قرار میگرفتند و نامه های اعتراض آمیزی از طرف مدرسه به محل سکونت والدینشان،یعنی خانه ریدل روانه میشد!
بلاتریکس یکی از نامه ها را باز کرد و با صدای بلند،شروع به خواندن آن کرد!
_"خانوم و آقای لسترنج..."
_چی شده!؟
_کروشیو رودولف!اینقدر نگو چی شده!چیزی نشده...اول نامه این رو نوشته...بذار بقیه اش رو بخونم..."باید به اطلاع رساند که رمولوس لسترنج،برای صدمین بار در طول تحصیل با شکنجه یکی از دانش آموزان،درصدد تخقیق از اصل و نسب این دانش آموز بخت برگشته بود..."الحق که پسر و تربیت خودمه،به من رفته اصلا!

_خب ما استثنا تحسینت میکنیم بلا!

_ممنون سرورم...خب...بقیه اش هم..."پس از کسر امتیاز و درج در پرونده و..."مهم نیس...مثل هر دفعه...هوممم...این نامه چیه؟!
بلاتریکس نامه بعدی را باز و دوباره با صدای بلند،شروع به خواندن آن کرد...
_"با سلام،خانوم و آقای لسترنج..."
_چی شده؟!
_

_بوق خوردم!

_خُبه حالا،جمع کن خودت رو...کجا بودم؟!آها..."متاسفانه رموس باز هم طی حادثه ای که شرم از گفتن آن داریم در پشت دریاچه،زیر درخت..."
_عه؟!پشت دریاچه زیر درخت که پاتوق من بوده!

بله رودولف...رشادت هات رو تو دوران هاگوارتز یادمونه...بذار بقیه اش رو بخونم حالا..."همچنین آقای فلچر برای بار هزارم به من گفتن که به شما منتقل کنم که به فرزندتون اطلاع بدین دور گربه اش،خانوم نوریس را خط بکشد!در هر صورت غایت اصلی از ارسال این نامه اطلاع دادن شکایت جمعی از ساحره ها،منجمله پرفسور مادام هوچ و چنی تن از دانش آموزان،از ابراز علاقه های خاص فرزندتان میباشد که..."
_الحق که پسر خودمه،فقط یادم باشه بهش بگم سراغ گزینه های ما نره!

_کدوم گزینه ها رودولف؟!

_چی شده؟!

لرد،خسته از جر و بحث همیشگی رودولف و بلاتریکس،قبل از اینکه دوباره انواع طلسم های بلاتریکس به سوی رودولف روانه شود،لب به سخن گشود...
-اولا قبل هر چی مایلیم که به رودولف بفرمایم اصلا تحسینت نمیکنم رودولف با این تربیتت...اما چیزی که در وهله دوم باید بگیم اینه که اصلا موضوع دوقلو ها رو نادیده میگیریم...فرزند اولتون رو چیکار کنیم؟!این دختره بزرگ کردین؟!

_سرورم خب ما هم خیلی مایلیم،شوهرش بدیم،از دستش راحت شیم،ولی خب نمیشه با کروشیو وادار کرد کسی رو بیاد بگیرتش...امحان کردم که میگم!

_کروشیو که سهله،با معجون عشقم کسی نمیاد سراغ دخترتون با اون سیبلای چنگیزی!

_جسارتا ارباب سبیل که خوبه...من بچه ام اگه سبیل نداشته باشه،اصلا بچه من نیس...از شناسنامه اسمش رو خارج میکنم اگه سبیلاش رو بزنه!

_رودولف متوجهی که ساحره اس این فرزندت دیگه؟!اصلا ما ندید میگیریم سبیلاش رو که با موهای وزش،ترکیب ناخوشایندی رو تشکیل دادن...اخلاقش رو چیکار کنیم؟!

_ارباب درسته یکم هیزه،ولی خب چیکارش کنیم دیگه...به باباش رفته!

_کاش فقط هیز بود...هیزی که اسلحه اش قمه های مجهز به شونه های اصالت سنجه و باهاش به جون مردم میوفته رو کی میخواد آخه؟!

رودولف و بلاتریکس نگاهی به هم انداختند...به نظر میرسید که آنها ها به این امر معترف بودند که در تربیت فرزندشان،قصور کرده اند!
_وققققققققققق....وققققققققق!

لرد از سر درماندگی نگاهی به رودولف جونیور که دوباره بنا بر گریه کردن نهاده بود،انداخت...با خود فکر میکرد که شاید اشتباه او بود که طرحای تشویقی برای فرزندآوری در خانه ریدل وضع کرده بود...باید تصمیمی بهتری برای حال میگرفت...
_یاران سیاه دل ما...همین حالا تصمیمی گرفتیم...
چهار ماه بعد!
سکوتی آرامش بخش، بر سرتاسر خانه ریدل را حکم فرما بود...تنها استثنا صدای سوت زدن رودولف در کنار دکه دربانی بود که برای تک و توک ساحره هایی که از خیابان میگذشتند،و با دیدن رودولف بر سرعت قدمهایشان اضافه میکردند،بود...
غیر از سکوت،تغییر دیگر در خانه ریدل ها از چهار ماه پیش تاکنون،وجود یک قاب عکس روی دیوار بود...قاب عکسی که در آن حضور چند ویزلی به چشم میخورد و این امری غیر عادی بود که در خانه ریدل ها،قاب عکسی از ویزلی ها بر روی دیوار باشد...اما غیر از ویزلی ها وجود فرزندان رودولف و بلاتریکس هم در عکس به چشم میخورد...
فرزندان رودولف و بلاتریکس،چند وقت پیش به خانه ویزلی ها فرستاده شده بوندند،تا ویزلی ها سرپرستی آنها را بر عهده بگیرند...اما هدف اصلی فرستاده شدن فرزندان رودولف و بلا این بوده که یا آنها بتواند ویزلی ها را منقرض کنن،یا حداقل اصلاح نژادی در خاندان ویزلی حاصل شود!
در بدترین احتمال هم که ویزلی ها به دلیل کمبود غذا،فرزندان رودولف و بلاتریکس را بخوردند!
و در هر کدام از سه حالت،مرگخواران سودی میکردند...لرد جادوگر خوشفکری بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ایرما پینس و گابریل دلاکور
آفتاب ملایم صبحگاهی از فراز کوه ها به قلعه باستانی هاگوارتز میتابید و به همراه آوای خروس ها و ولوله گنجشکان بر شاخسار درختان نوید فرا رسیدن روز تازه ای را میداد.ناقوس مدرسه به صدا درآمد.
دنگ...دنگ...دنگ....نوای زنگ هفت بار تکرار شد،هفت!عدد عجیبی بود گویی از زمان باستان بین جادوگران و این عدد رابطه ای راز آلود وجود داشت.
هفت سیاره،هفت رنگ،هفت طبقه آسمان،هفت طبقه هاگوارتز،هفت طبقه وزارت خانه و....
اما برای ایرما فرصت اینگونه تفکرات فلسفی وجود نداشت برای او ماجرا خیلی ساده تر از این ها بود آن روز یک روز کاری بود،یک روز کاری با روال عادی هر روز .
در ساعت مقرر در کتابخانه حاضر شود،کار های مقرر را انجام دهد،برای صرف نهار سه ربع ساعت کتابخانه را ببندد و نهایتا تا پاسی از شب به کار ادامه دهد.
اوقات روزمره ایرما اینگونه سپری میشد،در کتابخانه ای که عده ای به طعنه آن جا را "قصر ملکه ایرما "مینامیدند.
ایرما به آن ها خرده نمیگرفت،در حقیقت کتابخانه نه قصر شخصی،که دنیای ایرما بود.کتاب های آن جا برایش مثل فرزند یا یک دوست معلول بودند که به کمک او نیاز داشتند.
زیاد پیش می آمد که خلوت به جلدشان دست بکشد،بوی کاغذشان را استشمام کند و حتی با آن ها حرف بزند.
اما مگر یک زن منزوی چقدر حرف برای گفتن داشت،حقیقت آن بود که حتی حرف زدن هایش با کتاب ها هم جنبه روزمره پیدا کرده بود.
این اواخر حتی فرصت سرزنش دانش آموزان هم کمتر پیش می آمد، سال های طولانی مدیریت مادام پینس بر کتابخانه باعث جا افتادن مقررات دلخواه او شده بود. به طوری که دانش آموزان در همان هفته های اول با روش او خو میگرفتند و جای چندانی برای سرزنش باقی نمیگذاشتند.
در این روز کذایی ایرما حال و هوای دیگری داشت،در اشتیاق یافتن یک هم صحبت میسوخت.اما که حاضر بود وقتش را به مصاحبت با پیردختری بد خلق بگذراند؟!
حقیقت مانند زهری سوزنده که وارد بدن شود کم کم بر او مستولی میشد،او هیچ دوستی نداشت.به گذشته اندیشید،آیا همیشه این طور تنها بوده؟
مسلما نه!از بدو ورد به هاگوارتز دوستان صمیمی و همفکری پیدا کرد،و حتی پیش از آن خانواده ای داشت که به تک تک اعضایش عشق میورزید.
در طول تحصیل در هاگوارتز هم از خود استعداد فراوانی نشان داد،همه برای او آینده ای درخشان پیش بینی میکردند.انواع و اقسام شغل ها از مدرس گرفته تا قاضی ویزنگاموت،هر شغلی به جزکتابداری.
آیا او خود این سرنوشت را خواسته بود،نه دقیقا!
پس از اتمام تحصیل وارد وزارتخانه شد به عنوان یک کارآموز،در بدو ورد تحسین روسا را برانگیخت با دقتی مثال زدنی ماده های قانونی را از بر میکرد و در جلسات دادگاه وزارتخانه حضور میافت،بسیاری میگفتند که او میتواند در کمتر از پانزده سال به عنوان یک حقوقدان سرشناس مطرح شود.اینک نام آن دخترک مو مشکی در تمام وزارتخانه پیچیده بود.
اما این وضع چندان به درازا نکشید،او با گروهی آشنا شد که با عضویت در آن به احتمال زیاد زندگی اش تغییر میکرد،گروهی نام آشنا و مخوف.
با عضویت درآن گروه که بسیاری از اعضایش هم دوره ای های مدرسه اش بودند،فصل تازه ای در زندگی پینس جوان شروع شد.
با فرماندهی رهبر قدرتمند آن گروه شروع به فعالیت های مهیجی کرد که هنوز هم فکر کردن به آن ها موجب طپش قلبش میشد،چشب ها و روز هایی که مخفیانه مملکت را زیر پا میگذاشتند،تمرین های مبارزه با دوستانش،و فعالیت های مخوف و شرورانه که هرگز هیچ کس نفهمید که این کتابدار به ظاهر ترسو هم در آن ها دست داشته است.
اما این دوره از زندگی هم چندان به درازا نکشید به فرمان رهبر گروه وارد کتابخانه هاگوارتز شد،تا بتواند از نزدیک فعالیت های دشمن اصلی گروهشان را زیر نظر داشته باشد.دشمنی خوشنام که مدیریت مدرسه را بر عهده داشت.
سال های طولانی گذشت بدون این که او بتواند فعالیت مفیدی انجام دهد،اکنون دیگر همه او را فراموش کرده بودند.
والدینش در قید حیات نبودند،با برادران و خواهرش در حد نامه تبریک سال نو ارتباط داشت،و اطمینان داشت در آن گروه که روزی عضویت در آن مایه افتخارش بود نیز کسی اورا به یاد ندارد.
از همه آن روز ها برایش تنها ردی سیاه بر روی ساعدش مانده بود.
ایرما با کشیدن آهی از روی صندلی همیشگی اش برخاست و به سمت مخزن کتابخانه رفت.
فکری به خاطرش رسید،چرا تغییر برای فرار از روزمرگی را شروع نکند؟در همین کتابخانه.
اطمینان داشت که دکوراسیون آن جا حداقل نیم قرن ثابت بوده.اینک چرا کمی تغییر ایجاد نکند؟
با این فکر چوبدستی اش را در آورد و نزدیک ترین قفسه را بلند کرد و در آن سوی کتابخانه بر زمین گذشت.
ساعاتی بعد
کار جا به جایی اثاثیه همچنان ادامه داشت،در حین این کار ایرما به چیز های جالبی دست یافت،چند جلد کتاب که معلوم نبود چگونه زیر قفسه ها جا خوش کرده اند،نامه های عاشقانه مچاله شده که به عنوان کاغذ باطله در گوشه ای از کتابخانه رها شده بودند،پر هایی که به عنوان نشانه برای فراموش نشدن صفحه کتاب جاگذاری شده بودند و اکنون خود فراموش شده بودند،یک گردنبند که فقط خدا میندانست چگونه به بخش ممنوعه راه یافته بود.اما هیچکدام از این ها قابل مقایسه با چیزی نبود که ایرما لحظاتی پیش در پشت یک برگه دان یافته بود.
یک دریچه!
ایرما با کنجکاوی به سمت دریچه رفت،هیچ دستگیره ای روی آن نبود.
مسلما فقط با جادو باز میشد.
اگر ایرما ایرمای یک ماه پیش یا ایرمای سه روز پیش یا حتی ایرمای دیروز بود به سراغ این دریچه نمیرفت،اما روحیه ماجراجویی در وجودش فوران کرده بود،پس خیلی آرام وردی را زمزمه کرد.
آلوهومورا!
هیچ تغییری مشاهده نشد،کار به این سادگی ها نبود.
پتریشیا توانتیم!
نتیجه موفقیت آمیزتر از قبل بود،دریچه تکانی خورد و مشخص شد که پشت آن فضای خالی است،شاید یک راه مخفی!شاید هم هیچ چیز پشت آن نبود،سال های متمادی زندگی در هاگوارتز به او آموخته بود که از هیچ چیز این بنای باستانی نباید تعجب کرد.
دریچه،به این سادگی ها گشوده نمیشد،وردی را که سال ها پیش از جادوگر قدرتمندی آموخته بود به خاطر آورد و اجرا کرد،دریچه نه منفجر شد و نه از آن دود برخاست،به سادگی باز شد.
آموخته بود که طلسم خوب الزاما طلسمی پر سر و صدا و با حرکاتی نمایشی نیست.
پشت دریچه مجرایی باریک بود،باریک و تاریک.
از رفتن به تاریکی وحشتی نداشت،به آرامی رو زمین خوابید و سینه خیز به درون راه مخفی رفت،بر خلاف انتظارش هر چه جلوتر میرفت راه پهن تر و بهتر میشد به طوری که کم کم از زمین بلند شد و خمیده مسیر را دنبال کرد.
در حین گذر از راه مخفی ناگهان صدای خرناس وحشتناکی به گوشش رسید سریعا چوبدستی اش را روشن کرد و به دنبال منشا صدا گشت،کمی ترسیده بود
اما چیزی برای ترسیدن وجود نداشت منشا صدا خمیازه کشیدن یک پیرمرد درون تابلوی نقاشی بود که در مسیر مخفی نصب شده بود.
_ تابلو در مسیر مخفی؟!اطمینان دارم سالی یک بازدید کننده هم نداره،جالبه که توی این قلعه کسی هست که زندگیش از منم کسالت بار تر باشه.
مسیر را ادامه داد،اندک اندک به انتهای راه مخفی رسید،از کجا سر در می آورد،دستشویی میرتل گریان؟
نفس عمیقی کشید و وارد اتاق تاریک انتهای مسیر شد.
به محض ورود نفسش درسینه حبس شد،البته نه برای دیوار های دودزده و سنگی اتاق بلکه برای چیزی که در میانه اتاق قرار داشت.
زیبا و عظیم،با آن که هرگز آن را از نردیک ندیده بود میشناختش،چیزی که دیدنش برای بسیاری از افراد آرزوبود،
میدانست که در طول تاریخ برای تصاحب آن چه نزاع های خونینی در گرفته،چه کسانی جانشان را در پای تماشای آن از دست داده اند.
آینه شگفت انگیز! واقعا شگفت انگیز!
به آینه نزدیک شد،روی سطح آینه را با پارچه حریر نازکی پوشانده بودند از ورای پارچه ابریشمی سایه های مبهمی میدید،با خالتی شبهه مسخ دست جلو برد تا پارچه را کنار بزند.
عقلش به او نهیب زد
_دست نگه دار،تو که خوب میدوینی این آینه چه مضراتی داره،زود ازش دور شو.
_نه،نمیتونم بدون دین خودم توی این آینه از اینجا برم.
_داستان کسانی که درحین تماشای خودشون مردند رو نشنیدی؟
-برام مهم نیست.
_دیدنت خودت اون تو چه اهمیتی داره دیدن آرزوهای سرابگونه چه فایده ای داره؟
_برای من خیلی مهمه که آرزوهامو ببینم،چون که...نمیدونم ارزوم چیه.
بی معطلی دست جلو برد و پارچه را کنار کشید،از دیدن جمعیت درون آینه یکه خورد،یافتن خودش در میان آن جمعیت ممکن نبود.یعنی آرزوی او این بود؟
گم شدن در جمعیت؟البته که نه به این شکل،آرزوی قلبی او گم شدن در جمعیت نبود،بلکه پذیرفته شدن در جمع بود.
از صمیم قلب آرزو میکرد که افراد دیگر اورا جدا از خود ندانند،کسانی که زمانی نزدیکانش بودند به او به چشم غریبه ننگرند،نمیخواست که دیگر مادام پینس،بانوی کتابدار یا هر شخص دیگری باشد،تنها میخواست ایرما باشد،همان ایرمایی با دیدن یک کتاب با موضوع جالب جیغ میکشید و به هوا میپرید،همان ایرمایی که تابستان را با چیدن گل و ساختن تاج گل میگذراند.همان ایرمایی که شوخی های جالب میکرد.
اما چرا به آن روز افتاده بود؟نمیتوانست همه تقصیرات را به گردن دیگران بیندازد،اعتراف سختی بود اما مقصر اصلی خودش بود.
اما اگر خودش دیگران را از خود دور کرده بود،خودش هم میتوانست دوباره همه چیز را درست کند.
این فکر به او نیرویی داد تا بتواند از آینه رو برگرداند.نباید وقت خود را با این آینه تلف میکرد،تا همین جا هم سال های زیادی را بیهوده گذرانده بود.کسانی که به دنبالشان میگشت، در قاب آینه نبودند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Underfed Vulture
قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.
جزئیات کاربر

دوئل
اورلا کوییرک
و
سوزان بونز
سوژه: آبرو
اورلا کوییرک
و
سوزان بونز
سوژه: آبرو
با رضایت روزنامه پیام امروز را برداشت و به صفحهی اول آن نگاه کرد، به جملهای که بزرگ و پررنگ به چشم میخورد. جمله ای که تکهای از مقالهی بود که خودش آن را گفته و سپس به چاپ رسانده بود.
وقتی جارو های پرندهمون هست چه نیازی به ماشین های مشنگی داریم؟ من به عنوان یکی از کسانی که هیچ وقت از ماشین استفاده نکرده و نخواهد کرد در این باره نظراتی دارم...
کوچه دیاگون- یک ماه بعد
از زمانی که مقالهی "جارو بهتر است یا ماشین؟" را چاپ کرده بود دیگر همه او را میشناختند چه به عنوان مخالف او و چه به عنوان موافق او. در حالی که در موچه دیاگون راه میرفت به این فکر کرد که اگر هم به سوار شدن به ماشین هم علاقمند بود حالا دیگر نمیتوانست سوار آن شود چون خبرش مثل بمب صدا میکرد.
- خانم سوزا... خانم سوزا!
المیرا سوزا سرش را بلند کرد و به پسرکی نگاه کرد که روزنامهای که دردستش بود. پسرک جلو آمد و در حالی که هنوز نفس نفس میزد گفت:
- عه خانم... سوزا... شما... سوار... ماشین مشنگی... شدید؟
المیرا با تعجب به روزنامهی پسرک نگاه کرد که تیتر اول آن " خانم الیمرا سوزا سوار ماشین مشنگی شد! " بود.
- اینو از کجا آوردی؟
- همه دارن و در واقع همه هم دنبالتون میگردند.
چیزی در قلبش ریخت. باید کاری میکرد آبرویش در خطر بود.
- خانم سوزا...
- بدویین الان میره...
تا به خود آمد جمیعتی به سرعت به سمتش میدویدند و تنها کاری که به نظرش درست میآمد رفتن از آنجا بود.
پاق!
خانه
وسط خانه اش ظاهر شد. میدانست به زودی خبر نگار ها می آیند اما مشکل او این بود که او اصلا سوار ماشین مشنگی نشده بود. احتمالا آن هم یکی از دروغ های پیام امروز بود. باید به آنجا میرفت و این مشکل را حل میکرد. آبرو چیزی نبود که بخواهد به همین آسانی آن را بدهد.
اما باید چه کار میکرد؟ سعی کرد فکر کند. اما ذهنش کار نمیکرد. چنان شوکه شده بود که هر ذهن سیاسی و اقتصادی ای که داشت بر باد رفته بود.
تق تق تق
- خانم سوزا، آیا راسته که شما سوار ماشین مشنگی شدید؟
اولین خبرنگار رسیده بود.
باید هرچه سریع تر به دفتر روزنامهی پیام امروز میرسید. خواست آپارات کند که به یاد آورد دفتر روزنامه ضد آپارات است و فقط باید با جارو به آنجا رفت اما جاروی او که دست دوست قدیمی اش بود تا با آن پرواز کند. پس تنها راه او استفاده از چیزی بود که از آن متنفر بود.
از در پشتی بیرون رفت با کسی او را نبیند سپس در کنار خیابان اصلی لندن ایستاد و منتظر تاکسی شد تا با آن به دفتر روزنامه نگار های دروغ گو برود.
10 دقیقه بعد- دفتر پیام امروز
- آقای محترم! چرا دروغ میگید من کی سوار ماشین شدم. زود این خبر رو تکذیب کن! زود!
- بله؟
سردبیر روزنامه در چشمان المیرا نگاه کرد و شعله های خشم را زبانه میکشیند دید. اما با خونسردی گفت:
- من چنین چیزی ننوشتم من نوشتم خانم الیمرا سوزان سوار ماشین مشنگی شد شما.
سردبیر از عمد روی کلمه ی سوزان تاکید کرد و بدون این که از الیمرا چشم بردارد روزنامه ای را از روی میز برداشت و جلوی چشمان دختر اصیل زاده تکان داد.
- نگا کن. سوزان نه سوزا!
المیرا به روزنامه چشم دوخت اما هرچه گشت بعد از کلمه "سوزا" حرف "ن" را پیدا نکرد.
- پس فکر کنم اشتباه شده. شما حرف ن رو جا گذاشتید.
سردبیر با تعجب روزنامه را برگرداند. الیمرا درست میگفت. حرف "ن" چاپ نشده بود. خانم سوزا انتظار داشت که سردبیر با هزاران عذرخواهی خبری دیگر مبنی بر اشتباه بودن خبر چاپ کند اما او باز هم خونسردی اش را به دست آورد و گفت:
- اشکال نداره خانم سوزا. شما همین الان در راه اینجا سوار ماشین شدید و قطعا دوربین های سطح شهر لندن تصاویری ضبط کردن که با چند طلسم ساده میتونیم اونها رو به دست بیارید.
الیمرا دوباره شکه شد. این دفعه دیگر راهی برای حفظ آبرو نداشت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/25
تولد نقش: 1393/11/25
آخرین ورود: چهارشنبه 4 اسفند 1395 15:46
از: همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
پستها:
430

آریانا اکسپلیارموسی و سیاه دوست داشتنی
عطر خاص و دلپذیر لاک مارک "فلان" دفتر را پر کرده و هوش از سر هر جنبنده ای میپراند. موسیقی عجیبی که فقط شامل صدای یکنواخت گربه ها بود نواخته می شد و به جز مدیر هاگوارتز و گربه هایی که در راهرو شلنگ تخته می انداختند هیچکس معنای آهنگ را نمیفهمید.
-خیلی خوش اومدید!

لاکرتیا بلک روی صندلی زهوار در رفته مدیریت کمی وول خورد و با لبخند دوستانه ای که بر لب داشت به مرد ژولیده و کثیفی که مگس ها دور و برش رژه میرفتند و با اشتیاق دست هایشان را به هم میمالیدند چشم دوخت. مرد با حالتی موذب سرش را پایین انداخت و لبخند زورکی ای زد و همچنان ساکت ماند. لاکرتیا که هرگز قادر نبود بیش از سی ثانیه دهانش را ببندد و حرف نزند، با لحنی مودب گفت:
-تو چهره انسانیتون خیلی شگفت انگیز هستید اقای مارت.
مطمئنا اگر شما و هرکس دیگری با وضعیتی مشابه وضعیت پوششی و ظاهری آقای مارت وارد یک مکان میشدید و یک نفر برای این که سر حرف را با شما باز کند به شما چنین چیزی میگفت به شدت بهتان برمیخورد و آن را به حساب طعنه میگذاشتید و فکر میکردید که طرف مقابل شما را مسخره کرده، اما مرد که گویی متوجه صحبت لاکرتیا نشده بود دستی به موهایش کشید و بالاخره دهانش را باز کرد و گفت:
-من میخوام کار کنم...قاتل گفت شما میتونید به من کمک کنید.
لاکرتیا نفس عمیقی کشید و در دلش قاتل را لعنت کرد. از وقتی که مدیریت هاگوارتز را به عهده گرفته بود هردفعه یک نفر با ذکر این که آشنای مویرگی اش قاتل است یا تقاضای وام کرده بود، یا عاشق فلان معلم بود و برای تحقیق تشریف آورده بود، یا میخواست او پادرمیانی کند و چوب جارویش را بدون پرداخت جریمه از پارکینگ در بیاورد و یا این که مثل حالا دنبال کار میگشت.
-خب...چه کاری بلدید؟
-هرکاری که تو اینجا لازمه!
لاکرتیا چشمانش را در حدقه چرخاند و با پوزخند جمله "هرکاری که تو اینجا لازمه" را "هیچ کاری" معنا کرد و گفت:
-ما اینجا کاری ندارم اقای مارت...روز خوبی داشته باشید!
اقای مارت اهی کشید و انگار که این حجم از بی لطفی مدیر مدرسه به او صدمه وارد کرده، لنگ لنگان به سمت در خروجی رفت که صدای لاکرتیا او را متوقف کرد.
-صبر کنید...ما اینجا گربه های لوس و موش های شرور داریم که از سر و کولمون بالا میرن و هرلحظه ممکنه باعث بیماری ما بشن...
برق امید در چشمان آقای مارت درخشید و درحالی که از خوشحالی زبانش بند آمده بود پرسید:
-و شما..از...از من چــــ...ی میخواید؟

-من از شما تقاضا دارم که به عنوان یک استاد مسئولیت کلاس جدیدی رو که اسمش چگونه گربه هارا موش کش کنیم هست به عهده بگیرید!
مرد قهقه ای زد و جملات نامفهومی را بلغور کرد که در میان صدای خنده هایش گم میشدند. لاکرتیا با حالتی تاسف بار به مرد نگاهی انداخت و استاد جدید هاگوارتز متوجه شد که باید خودش را جمع و جور کند، برای همین چهره ای جدی که در پس آن لبخندی بی ریا پنهان بود به خود گرفت و پرسید:
-لازمه دانش آموز ها بفهمن که من گربه نما هستم؟
لاکرتیا چند لحظه در فکر فرو رفت و بعد با اضطراب گفت:
-نه آقا...دوست ندارم بچه ها کلاس رو جای مسخره بازی بدونن!

البته نیازی به این که بفهمند هم نبود، چون تک تک بچه های هاگوارتز هم مثل تمامی بچه های دنیا کلاس را جای مسخره بازی میدانستند. به این ترتیب اقای مارت درحالی که برای صدمین بار از لاکرتیا تشکر میکرد به سمت اتاق جدید و نوسازش رفت تا برای موش ها نقشه بچیند.
مدتی بعد
دستش زیر چانه اش بود و خمیازه کشان دسته ای کاغذ را برگ میزد. متن همه آن کاغذ ها یک موضوع را بیان می کردند و مقصر را یک نفر میدانستند...لاکرتیا بلک را.
مجله جادوخونه
"طبق اطلاعات به دست آمده در کلاس های درس اقای مارت نحوه تربیت گربه ها برای کشتن موش ها آموزش داده میشده و بعد از مدتی که گربه ها موش هارا تار و مار کرده اند مدرسه با افزایش جمعیت گربه ها روبه رو شده و مدیریت مدرسه..."
از بچگی دلش میخواست معروف شود و یک روزی اسمش تیتر همه مجله ها و در صدر خبرهای جوامع جادوگری باشد اما نه به دلیل زیاد شدن تعداد گربه های خشن و وحشی ای در مدرسه که پس از تمام شدن موش ها به آدم خواری روی آورده بودند. بله، شاید چندش و احمقانه به نظر بیاید اما حقیقت این بود که حالا هاگوارتز به دلیل تعداد میلیون ها گربه آدمخوار تعطیل و تا اطلاع ثانویه معلق شده بود.
روزنامه ناکترن
لاکرتیا بلک= مدیریت شوم!
این یکی خیلی مسخره جلوه میکرد. استاد درس "چگونه گربه هارا موش کش کنیم" به بچه ها نحوه اشتباهی برای تربیت گربه ها آموزش داده و حالا در رفته بود و کاسه کوزه ها را بر سر دوشیزه جوان و بیچاره خراب کرده و باعث شده بود که او به همین راحتی سر از دادگاه دربیاورد.
-میـــــــــــــــــــــــــــو!
گرومب!
گلدان شیشه ای کوچک را به سمت قاتل پرتاب کرد و با عصبانیت فریاد کشید:
-همش به خاطر توئه!

البته همه این قضایا تقصیر قاتل نبود...گاهی اوقات گربه های موش خوار هم کار دست آدم میدهند، درست به همان اندازه ای که هر آقا یا خانوم مارتی میتواند کار دست آدم بدهد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

مي خواهم بخشى از داستان زندگى آريانا دامبلدور را برايتان تعريف کنم. بخشى که براى او بيشتر شبيه خواب بود. آنقدر شبيه که شک داشت شب قبل از اينکه زندگى اش متحول شود، وقتى خوابيد، صبح فردايش بيدار شد... يا نه... هنوز خواب است و در يک رويا زندگى مى کند.
به هر حال واقعيت يا رويا، شب قبل از اينکه زندگى اش متحول شود، خوابيد. خيلى هم دير خوابيد. صبح، همان صبحى که در واقعى بودنش شک دارد، خودش از خواب بيدار شد. نه مانند هميشه با صداى برادرش که هر پنج دقيقه يک بار از او مى خواست تا بيدار شود. درواقع برادرش خانه نبود. کنار تختش يادداشتى بود با محتواى:
خواهر عزيزم، من براى کارى فورى يه سر رفتم هاگوارتز خودمون. زود برمى گردم.
بوس بوس، آلبوس
اگر اعتراض شکمش نبود، شايد آريانا ترجيح مى داد کل روز را در تخت خواب بگذراند. اما خب شکم هميشه حرف اول را مى زند و آريانا به آشپزخانه رفت. در حال صبحانه خوردن فکرش درگير خرابى اى بود که اکسپليارموسش ديروز روى ديوار ايجاد کرد. اتاقش علاوه بر تخت و کمد و ساير وسايل، حالا شامل يک سوراخ بزرگ هم شده بود که آريانا با گذاشتن کمدش در آن قسمت سعى در پنهان کردنش داشت. آريانا مطمئن بود که اين بار اکسپليارموسش درست کار مى کند اما نمى داند چرا چوبدستى اش خراب شد و ديوار اتاقش را داغان کرد. آريانا مطمئن است که مشکل از چوبدستى بوده.
چايش را بلند هورت کشيد. ناگهان صداى قدم هاى برادرش به گوشش رسيد. از هاگوارتز بازگشته بود.
- آريااااناااا.
- اينجام.
آلبوس ويبره زنان و با خوشحالى خودش را به درون آشپزخانه پرت کرد. در اين بين ريشش به راه پله گير کرد و خودش فقط افتاد توى آشپزخانه. سپس ريشش مانند کش عمل کرد و او را با فشار به سمت پلکان کشيد و آلبوس پير محکم به زمين خورد. آلبوس با ريشش درگير بود و آريانا به اين موضوع فکر مى کرد که تا به حال برادرش اين قدر خوشحال نبوده. حتى اوقاتى که هرى پسرش(
) را مي ديد هم اين حرکات را از خودش درنمى آورد.
- آريانااا.
- خان داداش؟
آلبوس كه حالا ريشش را از راه پله آزاد کرده بود، براى جلوگيرى از خطرات احتمالى سريع آن ها را گذاشت در تنبانش و نشست پشت ميز.
- برات يه خبر خوش دارم... تو مدير هاگ شدى!
تذكر: هرگز از آلبوس نخواهيد خبر مرگ به کسى بدهد چون مى رود جلو و مى گويد: سلام خبر دارى عموى بابات مرد؟
درواقع كمي سخت است برايتان توصيف كنم آريانا چه حسى داشت. آريانا آن صبح که بيدار شد صورتش را نشست و هنوز سفيدى هاى خشک شده اى دور دهانش ديده مى شد. موهايش را شانه نکرد که باعث شده بود شبيه بلاتريکس به نظر برسد. لباس خواب گل گلى اى به تن داشت و در حال فکر کردن به گندى بود که روى ديوار اتاقش پياده کرده که خبر مدير شدنش را شنيد!
- داداش نمى شه من از سال بعد مدير بشم؟
اما آلبوس اصلا صداي آريانا را نمي شنيد چون آلبوس به آريانا اعتماد کامل داشت. و اين شروع مديريت آريانا بود.
اينکه چرا آلبوس اين تصميم را گرفت، جدا از اعتماد کاملى که به آريانا داشت، احتمالا به اين دليل است که...
- بله چون من باهوش بودم. من يکى از بهترين جادوگران قرنم و اکسپليارموس هاى فوق العاده اى مى زنم...
ذهن آريانا سريع منعطف مى شود به گندى که روى ديوار زده است.
- اکسپليارموس هام اصلا خطا نداره.
ذهن آريانا کمد را دور مى زند و زوم مى کند روى سوراخ روى ديوار اتاق.
آريانا حالا به عنوان يک مدير ايستاده بود مقابل خبرنگاران و آن ها بى خبر از همه جا، بدون وقفه از آريانا عکس مى گرفتند. يکى از خبرنگار ها دوربين را چرخاند تا اتاق مدير جديد، يعنى يکى از بزرگترين جادوگران قرن با يک سوراخ روى ديوار خانه شان را به مردم نشان دهد.
آريانا اتاق را به رنگ صورتى درآورده بود. جاى تا جاى اتاق به جاى عکس مديران سابق، حالا عروسک ديده مى شد. بوى پرتقال به مشام مى رسيد. داخل قفسه هايى که پيش تر قدح انديشه بود حالا زيورآلات قرار داشت و به جاى ققنوس يک قنارى در حال آواز خواندن بود. در آخر رمز ورودى را هم به" اکسپليارموس هاى فوق العاده ى من" تغيير داد.
آريانا دستش را بالا برد و خبرنگارانى که مى خواستند سوال بپرسند را به سکوت دعوت کرد.
- حالا مى خوام کلاس درس جديدى که به دروس هاگوارتز اضافه کردم رو بهتون نشون بدم.
خبرنگارها سريع فيلم هاى جديدى داخل دوربين ها گذاشتند و به دنبال آريانا راه افتادند. همه هيجان زده بودند. آريانا مدت ها بود که خبر درس جديدى را مى داد.
مدير پشت در کلاسى ايستاد و بعد از چند ضربه روى آن، بازش کرد. استاد از جايش بلند شد و به مدير و خبرنگاران لبخند زد.
- اين استاد جديد هاگوارتز هستش... آقاى اکسپليارموسيان که به بچه ها شکل هاى مختلف اکسپليارموس رو آموزش ميدن!
روزنامه نگارها سريع روى کاغذ يادداشت کردند:
" آقاى اکسپليارموسيان استاد درس جديد، رونمايى شد!"
آريانا درحالى که از خوشحالى صدايش را بالا برده بود ادامه داد.
- ايشون يه سلول جهش يافته ى اکسپليارموس هستش و با کمک معجون هاى جناب هکتور دگورث گرنجر تونستيم ازش يه شبه انسان بسازيم.
رورنامه نگاران و خبرنگاران:
تركيب اكسپليارموس هاى بى خطاى آريانا با معجون هاى فوق العاده ى هکتور:
خبرنگاران سريع يک قدم عقب رفتند. اما آريانا گويا اصلا متوجه اين حرکت نشد چون با ذوق و شوق به توضيحش درباره ى اين خلاقيتى که متحرکش کرده بود تا روى زمين راه برود ادامه داد.
- همونطور که مشاهد مى کنيد آقاى اکسپليارموسيان هيچ تفاوتى در ظاهر با انسان ها نداره اما درواقع ايشون يه طلسم متحرک هستند به همين علت معمولا نبايد خيلى بهشون نزديک شد.
خبرنگارها يک قدم ديگه به عقب رفتند. روزنامه نگارها يادداشت کردند:
" طلسم متحرکى که خطر انفجار دارد!"
سپس آقاى اکسپليارموسيان کرواتش را سفت کرد و چوبدستى اش را از روى ميز برداشت و به سمت دانش آموزان بازگشت. دوربين خبرنگارها براى اولين بار متوجه دانش آموزان شد که بى سر و صدا و قطعا بى خبر از سابقه ى اثرات اکسپليارموس هاى مديرشان، پشت ميزها نشسته بودند.
آريانا هم چوبدستى اش را بيرون آورد.
- آقاى اکسپليارموسيان مى خوان به خاطر حضور شما، نمايش کوچيکى براى ما اجرا کنن. اين نمايش صد در صد بى خطره و قراره فقط چندتا جرقه مثل منور ايجاد کنه.
دانش آموزان، آقاى اکسپليارموسيان و مدير چوبدستى هايشان را به سمت بالا گرفتند.
- اکسپليارموس!
- اکسپليارموووووس!
- اکسپليارموووس!
بريده اى از پيام امروز
" به علت آتش سوزى که در هاگوارتز شد اين مدرسه ى جادو و جادوگرى امسال از ارائه ى دروس معذور است. مدير مدرسه، آريانا دامبلدور، از اين مقام ازل شد. و همچنين آقاى اکسپليارموسيان در اين حادثه تركيدند. ايشان که يک طلسم متحرک بودند با برخورد طلسم دانش آموزان خود ترکيدند. در کمال ناباورى، خوشبختانه اين آتش سوزى کشته اى به جا نذاشته و فقط باعث ويرانى هشتاد درصد مدرسه شده است."
حالا شما هم قبول داريد که اين بخش از زندگى آريانا بيشتر شبيه خواب است؟
به هر حال واقعيت يا رويا، شب قبل از اينکه زندگى اش متحول شود، خوابيد. خيلى هم دير خوابيد. صبح، همان صبحى که در واقعى بودنش شک دارد، خودش از خواب بيدار شد. نه مانند هميشه با صداى برادرش که هر پنج دقيقه يک بار از او مى خواست تا بيدار شود. درواقع برادرش خانه نبود. کنار تختش يادداشتى بود با محتواى:
خواهر عزيزم، من براى کارى فورى يه سر رفتم هاگوارتز خودمون. زود برمى گردم.
بوس بوس، آلبوس
اگر اعتراض شکمش نبود، شايد آريانا ترجيح مى داد کل روز را در تخت خواب بگذراند. اما خب شکم هميشه حرف اول را مى زند و آريانا به آشپزخانه رفت. در حال صبحانه خوردن فکرش درگير خرابى اى بود که اکسپليارموسش ديروز روى ديوار ايجاد کرد. اتاقش علاوه بر تخت و کمد و ساير وسايل، حالا شامل يک سوراخ بزرگ هم شده بود که آريانا با گذاشتن کمدش در آن قسمت سعى در پنهان کردنش داشت. آريانا مطمئن بود که اين بار اکسپليارموسش درست کار مى کند اما نمى داند چرا چوبدستى اش خراب شد و ديوار اتاقش را داغان کرد. آريانا مطمئن است که مشکل از چوبدستى بوده.
چايش را بلند هورت کشيد. ناگهان صداى قدم هاى برادرش به گوشش رسيد. از هاگوارتز بازگشته بود.
- آريااااناااا.

- اينجام.

آلبوس ويبره زنان و با خوشحالى خودش را به درون آشپزخانه پرت کرد. در اين بين ريشش به راه پله گير کرد و خودش فقط افتاد توى آشپزخانه. سپس ريشش مانند کش عمل کرد و او را با فشار به سمت پلکان کشيد و آلبوس پير محکم به زمين خورد. آلبوس با ريشش درگير بود و آريانا به اين موضوع فکر مى کرد که تا به حال برادرش اين قدر خوشحال نبوده. حتى اوقاتى که هرى پسرش(
) را مي ديد هم اين حرکات را از خودش درنمى آورد.- آريانااا.

- خان داداش؟

آلبوس كه حالا ريشش را از راه پله آزاد کرده بود، براى جلوگيرى از خطرات احتمالى سريع آن ها را گذاشت در تنبانش و نشست پشت ميز.
- برات يه خبر خوش دارم... تو مدير هاگ شدى!

تذكر: هرگز از آلبوس نخواهيد خبر مرگ به کسى بدهد چون مى رود جلو و مى گويد: سلام خبر دارى عموى بابات مرد؟

درواقع كمي سخت است برايتان توصيف كنم آريانا چه حسى داشت. آريانا آن صبح که بيدار شد صورتش را نشست و هنوز سفيدى هاى خشک شده اى دور دهانش ديده مى شد. موهايش را شانه نکرد که باعث شده بود شبيه بلاتريکس به نظر برسد. لباس خواب گل گلى اى به تن داشت و در حال فکر کردن به گندى بود که روى ديوار اتاقش پياده کرده که خبر مدير شدنش را شنيد!
- داداش نمى شه من از سال بعد مدير بشم؟

اما آلبوس اصلا صداي آريانا را نمي شنيد چون آلبوس به آريانا اعتماد کامل داشت. و اين شروع مديريت آريانا بود.
اينکه چرا آلبوس اين تصميم را گرفت، جدا از اعتماد کاملى که به آريانا داشت، احتمالا به اين دليل است که...
- بله چون من باهوش بودم. من يکى از بهترين جادوگران قرنم و اکسپليارموس هاى فوق العاده اى مى زنم...
ذهن آريانا سريع منعطف مى شود به گندى که روى ديوار زده است.
- اکسپليارموس هام اصلا خطا نداره.
ذهن آريانا کمد را دور مى زند و زوم مى کند روى سوراخ روى ديوار اتاق.
آريانا حالا به عنوان يک مدير ايستاده بود مقابل خبرنگاران و آن ها بى خبر از همه جا، بدون وقفه از آريانا عکس مى گرفتند. يکى از خبرنگار ها دوربين را چرخاند تا اتاق مدير جديد، يعنى يکى از بزرگترين جادوگران قرن با يک سوراخ روى ديوار خانه شان را به مردم نشان دهد.
آريانا اتاق را به رنگ صورتى درآورده بود. جاى تا جاى اتاق به جاى عکس مديران سابق، حالا عروسک ديده مى شد. بوى پرتقال به مشام مى رسيد. داخل قفسه هايى که پيش تر قدح انديشه بود حالا زيورآلات قرار داشت و به جاى ققنوس يک قنارى در حال آواز خواندن بود. در آخر رمز ورودى را هم به" اکسپليارموس هاى فوق العاده ى من" تغيير داد.
آريانا دستش را بالا برد و خبرنگارانى که مى خواستند سوال بپرسند را به سکوت دعوت کرد.
- حالا مى خوام کلاس درس جديدى که به دروس هاگوارتز اضافه کردم رو بهتون نشون بدم.

خبرنگارها سريع فيلم هاى جديدى داخل دوربين ها گذاشتند و به دنبال آريانا راه افتادند. همه هيجان زده بودند. آريانا مدت ها بود که خبر درس جديدى را مى داد.
مدير پشت در کلاسى ايستاد و بعد از چند ضربه روى آن، بازش کرد. استاد از جايش بلند شد و به مدير و خبرنگاران لبخند زد.
- اين استاد جديد هاگوارتز هستش... آقاى اکسپليارموسيان که به بچه ها شکل هاى مختلف اکسپليارموس رو آموزش ميدن!

روزنامه نگارها سريع روى کاغذ يادداشت کردند:
" آقاى اکسپليارموسيان استاد درس جديد، رونمايى شد!"
آريانا درحالى که از خوشحالى صدايش را بالا برده بود ادامه داد.
- ايشون يه سلول جهش يافته ى اکسپليارموس هستش و با کمک معجون هاى جناب هکتور دگورث گرنجر تونستيم ازش يه شبه انسان بسازيم.

رورنامه نگاران و خبرنگاران:
تركيب اكسپليارموس هاى بى خطاى آريانا با معجون هاى فوق العاده ى هکتور:

خبرنگاران سريع يک قدم عقب رفتند. اما آريانا گويا اصلا متوجه اين حرکت نشد چون با ذوق و شوق به توضيحش درباره ى اين خلاقيتى که متحرکش کرده بود تا روى زمين راه برود ادامه داد.
- همونطور که مشاهد مى کنيد آقاى اکسپليارموسيان هيچ تفاوتى در ظاهر با انسان ها نداره اما درواقع ايشون يه طلسم متحرک هستند به همين علت معمولا نبايد خيلى بهشون نزديک شد.

خبرنگارها يک قدم ديگه به عقب رفتند. روزنامه نگارها يادداشت کردند:
" طلسم متحرکى که خطر انفجار دارد!"
سپس آقاى اکسپليارموسيان کرواتش را سفت کرد و چوبدستى اش را از روى ميز برداشت و به سمت دانش آموزان بازگشت. دوربين خبرنگارها براى اولين بار متوجه دانش آموزان شد که بى سر و صدا و قطعا بى خبر از سابقه ى اثرات اکسپليارموس هاى مديرشان، پشت ميزها نشسته بودند.
آريانا هم چوبدستى اش را بيرون آورد.
- آقاى اکسپليارموسيان مى خوان به خاطر حضور شما، نمايش کوچيکى براى ما اجرا کنن. اين نمايش صد در صد بى خطره و قراره فقط چندتا جرقه مثل منور ايجاد کنه.

دانش آموزان، آقاى اکسپليارموسيان و مدير چوبدستى هايشان را به سمت بالا گرفتند.
- اکسپليارموس!

- اکسپليارموووووس!
- اکسپليارموووس!

بريده اى از پيام امروز
" به علت آتش سوزى که در هاگوارتز شد اين مدرسه ى جادو و جادوگرى امسال از ارائه ى دروس معذور است. مدير مدرسه، آريانا دامبلدور، از اين مقام ازل شد. و همچنين آقاى اکسپليارموسيان در اين حادثه تركيدند. ايشان که يک طلسم متحرک بودند با برخورد طلسم دانش آموزان خود ترکيدند. در کمال ناباورى، خوشبختانه اين آتش سوزى کشته اى به جا نذاشته و فقط باعث ويرانى هشتاد درصد مدرسه شده است."
حالا شما هم قبول داريد که اين بخش از زندگى آريانا بيشتر شبيه خواب است؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/2/6 0:32:48
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/2/6 0:45:27
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/2/6 0:45:27
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/08/19
تولد نقش: 1393/08/20
آخرین ورود: یکشنبه 7 بهمن 1397 19:42
از: این شهر میرم..:)
پستها:
336

دوئلم با قمه کش:))
- ارباب نه.. نه.. خواهش می کنم ارباب! این مجازات نه..
روونا می لرزید. انگار که هوا خیلی سرد باشد. خیلی خیلی سرد. لب های ولدمورت از هم فاصله گرفتند و گوشه آن ها به طرز معنی داری به سمت بالا متمایل شد.
- ما از شما نظر نپرسیدیم روونا.
- ارباب.. حداقل بگید که چرا!
- روونا! آخرین ماگلی که شما کشتید برمیگرده به ماه ها پیش. شما یک عضو بی خاصیت در گروه محسوب می شید و الآن... ما رودولف رو از دست دادیم! یکی از اعضای فعال در گروه. متوجه می شید؟
- آخه..
- نجینی گرسنه ست روونا.. از اتاق خارج نمی شید؟
روونا به سختی از مقابل پای ولدمورت بلند شد. لب های رنگ پریده اش را به هم فشرد و چند تار مو را از مقابل صورت سفیدش به عقب راند.
- کِی..؟
- اوه! داشت فراموشمون می شد!
نجینی از گردن ولدمورت به پایین خزید و او از جا بلند شد. صورت سفید رنگش بی حالت تر از همیشه بود و چشم های سرخ رنگش، به روونا خیره شده بودند. چوبدستی را مقابل ساحره وحشت زده گرفت و کلماتی را زمزمه کرد.
چشمان روونا سیاهی رفتند و او از حال رفت.
____
- لعنتی.. حالم از این زندگی به هم می خوره! رودولف ازت متنفرم.. اه!
روونا تیغ را به گوشه ای پرتاب کرد و به صورت پر از
- همیشه از خودم می پرسیدم رودولف چی توی آینه می بینه که این همه اعتماد به نفس داره..
چشم هایش را در حدقه چرخاند.
- درسته! همون موجودی رو میدیده که ما در طول روز می دیدیم!
نگاهی به دست هایش انداخت.
- اوه.. چقدر.. مو داره!
پلک هایش را روی هم فشرد و رو به تصویر خودش در آیینه کرد:
- روونا! تو یه رودولفی.. تو.. یه.. رودولفی! تو دیگه روونا نیستی! می بینی؟ خوب توی آینه نگاه کن! تو.. یه..
- رودی؟
نفسش را صدا دار بیرون داد و پشت به آیینه کرد.
- ..رودولفی!
بله؟!
____
- ظرف های نهار مونده.. سرویس بهداشتی دو روزه که تمیز نشده.. شیشه ها گرد و خاک گرفتن و چند جای یخچال هم لک شده.
بلاتریکس پشت سر هم حرف می زد و با ناخن هایش بازی می کرد.
- خب.. که چی؟
- چیزی گفتی؟
روونولف نشست روی کاناپه ای نزدیک به بلاتریکس و سعی کرد که لبخندِ مردانه بزند.
- خب.. بلا.. اینا رو چرا به من می گی؟
- خواستم بگم چقدر کار ریخته سرم!
روونولف نفس عمیقی کشید و دست هایش را از هم باز کرد.
- امممم.. اوه.. عزیزم!
چند سانتیمتر تا لمس گردن بلا مانده بود که او از جا پرید:
- مرتیکه جلف معلومه تو چته امروز؟ دِ پاشو تمیزشون کن!
روونولف با فرمتِ
به دوربین خیره شد.____
دیریریرنگ دیریریرنگ: افکت زنگ زدن تلفن
- رووِ.. رودولف هستم بفرمایید!
صدای لطیف و زنانه ای از پشت خط شنیده شد:
- پس کجایی جوجو؟
- ببخشید.. شما؟

صدای زنانه لرزیدن گرفت:
- به همین زودی خاطراتمونو فراموش کردی؟ جینی نو پی وی ـَم دیگه نامرد..
روونولف همانطور که سعی می کرد سیامک انصاری درونش را کنترل کند، نفس عمیقی کشید.
- ای وای.. یادم رفته بود.. حالا چی کار باید می کردیم؟
- همین الآن شد یازده دقیقه که من تو کافه مادام رزمرتا منتظرتم!
- میدونستم خودم.. تا ده بشمار اومدم!
____
- این.. اینو هم می خوام پرو کنم.. این!
جینی نو پی وی این را گفت و ردایِ قرمز رنگی را روی دست های روونولف انداخت.
روونولف که به سختی از پشت کپه رداهای روی دستش مشخص بود صدا زد:
- اول همه اینارو پرو کن بعد به انتخابای بعدیت برس خب!

- باشه عزیزم!
جینی لبخندی زد و وارد اتاق پرو شد. در به آرامی بسته شد و چند لحظه بعد، شیرزنی در حالی که شنل سیاهی را دور گردنش پیچیده بود، با ذکرِ «غووووووداااااا» از اتاق پرو بیرون پرید:
- دستا بالا! کسی از جاش جُم نخوره!
روونولف به جینی نگاه کرد.
- چیزی شده؟

- حرف نزن دستاتو بذار رو سرت! اممم.. البته حواست به لباسا هم باشه!
او این را گفت و از داخل شنلش بی سیمی را بیرون کشید.
- جینی نو پی وی به حقیر ترمه بافت.. مورد رو به صورت نامحسوس تحت کنترل دارم. دستور بعدی چیه؟.. رودولف لسترنج!چـــــــــــــــــی؟
شیر زن به طور نامحسوسی رو به روونولف کرد:
- تو.. یه نفره.. موفق شدی تمام برگای دفترچه سه تا از نیروهای مارو تموم کنی؟

نفس خشمگینی کشید و مجددا بی سیم را به دهانش نزدیک تر کرد:
- بسیار خب.. اطاعت میشه حقیر ترمه بافت! تمام!
و سپس به سمت روونولف برگشت.
- تو خیلی خوش شانسی رودی! چون رئیس ما بیشتر از تنبیه، به تشویق معتقده!
_____
- من اومدم!
خانه ریدل ها در سکوت فرو رفته بود.
- من اومدم بلا! من اومدم سوزان! من اومدم رز! من اومدم سیبل! لینی؟ وینکی؟ وندلین؟ آماندا؟ دافنه؟ ماری؟ آملیا؟ ایلین؟ آندرومدا؟ سلستینا؟ من اومدما! ینی هیچکس نیست؟ حتی مورگانا و فلور و آریانا؟
اصلا بهتر!
چند ثانیه بعد، صدایی از گوشه خانه بلند شد.
- رودولف.. بیاید نزدیک تر!
نفس عمیقی کشید. لرد!
- ارباب؟ ارباب خواهش می کنم منو برگردونین.. ارباب رول میزنم.. ارباب ماموریت انجام میدم.. ارباب رای ترین ها میدم.. ارباب ماگل می کشم.. ارباب..
- گفتیم بیاید نزدیکتر!
روونولف چند قدم به جلو برداشت.
- حالا بچرخید!
- اوه.. نـ..
- گفتیم بچرخید!
چشمانش را بست و چرخید.
- خوبه رودولف.. بسیار خوبه.. فقط می تونید برای ما توضیح بدین که چرا باید روی اون ناحیه از بدن شما پر از برچسب های صد آفرین باشه؟!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/2/3 19:40:34
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/2/3 19:41:25
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/2/3 19:42:39
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/2/3 19:48:46
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/2/3 19:50:57
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/2/3 19:55:37
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/2/3 19:41:25
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/2/3 19:42:39
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/2/3 19:48:46
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/2/3 19:50:57
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/2/3 19:55:37
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)
learning to fly, learning to run :)

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

دوئل رودولف لسترنج(خودم) وی.اس روونا راونکلاو
اینکه رودولف لسترنج ملتمسانه به لرد نگاه کند،چیز عجیبی نبود...همه اهالی خانه ریدل عادت کرده بودند که رودولف هر روز جلوی لرد به مانند گردن شکسته ها بایستد و غر بزند...اما به نظر میرسید اینبار قضیه مربوط به غر زدن نبود!
_رودولف...نه یک بار،بلکه تو دو بار توی ماموریتی که داشتی موفق نبودی...میخواییم مجازتت کنیم...تو مرتکب اشتباه بزرگی شدی! و هر اشتباهی مجازاتی در پی داره...ما تو رو محکوم کرده که برای مدت مشخصی تبدیل به یک موجود زنده،یعنی غیر از غیر از جادوگر و ساحره بشی.

_ارباب...ببخشید!

_عمرا!

_خب ارباب خواهش میکنم که حداقل من رو تبدیل به کرم نکنید...نه کرم باغچه و نه کرم هر جای دیگه!

_به بدتر از کرم تبدیلت میکنم!

_عه!؟ارباب خب چیزه...منو تبدیل به چیز نکنید حداقل...سوسک...اینجوری ساحره ها دیگه همه اش ازم فرار میکنن،بهم نزدیک نمیشن!

_نیس که الان دارن از سر و کولت بالا میرین؟!و یعنی الان ازت فرار نمیکنن؟!

_میرن ارباب...میرن...ولی خب نمیشه سر و کول بالا رفتشون رو که علنی کنم...عفت عمومی و اینا...و ازم فرار نمیکنن...فقط ناز میکنن...من میدونم...کی میتونه جلو جذابیت منو وایسه؟!

_از سوسک بدتر رودولف...که این اعتماد به نفست رو هم توش نداشته باشی!

_بدتر از اینا؟!مرلین به خیر کنه!

لرد از سر جای خود بلند شد و به سمت رودولف رفت...چوب دستیش را از ردایش بیرون آورد و به سمت رودولف گرفت...رودولف نیز پس از آنکه چشمانش را بست،آب دهنش را قورت داد و منتظر طلسم لرد شد...لرد هم کلماتی به زبان آورد و طلسمی از نوک چوب دستیش به سمت سینه رودولف فرستاد!
رودولف چشمانش را بسته بود...دردی احساس نکرد...فقط کمی احساس سبکی کرد...چشمانش را با احتیاط باز کرد...لرد را روبروی خود دید...سپس به دستان خود نگاه کرد...دستانش هم همان شکلی بودند که بودند...دستش را به صورتش کشید و تغییری احساس نکرد...به نظر میرسید هنوز انسان باشد...پس چه تغییری کرده بود؟!
_آم...ارباب؟!چی شده؟!من چی شدم؟!

_از کرم و سوسک هم بدتر...خیلی پست تر...یعنی یه ماگل!

رودولف با خود فکر کرد...قرار بود به چیزی به غیر جادوگر و ساحره تبدیل شود و خب...ماگل هم طبیعتا جزو جادوگران یا ساحره ها دسته بندی نمیشد...رودولف از این تغییر راضی بود!حداقل میتوانست به چشم چرانی خود ادامه دهد و حتی کمی که بیشتر فکر کرد،میتوانست کلی کار دیگر انجام دهد که به خاطر جادوگر بودن از آن محروم بود!
_ارباب...این تبدیلم مدت مشخصی داره؟!

_بله داره!

_چقدر؟!

_مدت معینی!

_یعنی نمیشه مدتش به جای معین،داریوش باشه!

_رودولف...میبینیم که به ماگل خیارشوری تبدیل شدی...زود از جلو چشمان من دور شو!

لبخند از روی لبان رودولف محو شد...به نظر میرسید قبل از اینکه اوضاع از این بدتر شود،بهتر بود که از جلو چشم لرد دور شود!
یک ماه بعد!
دینگ دینگ...دینگ دینگ...دینگ دینگ...دینگ دینگ...تاق!
رودولف با خواب الودگی،ساعت کوکیش را خاموش کرد و دوباره در تخت و بالشت خود فرورفت!
مدتها بود که رودولف شکست خورده در هر کاری،حوصله انجام هیچکاری را نداشت...جادوگران صرف جادوگر بودنشان انسان های با استعدادی محسوب میشدند...چون جادو به خودی خود استعداد بود و هر کسی این استعداد را نداشت...و رودولف به نظر میرسید که حالا تنها استعدادش را از دست داده بود...شاید برای همین لرد ماگل شدن رودولف را برای تنبیه انتخاب کرده بود...به نظر میرسید که لرد میدانست رودولف،هیچگونه استعدادی ندارد!
رودولف با دستانش چشمانش را مالید و با به یاد آوردن وظیفه ای که به او محول شده بود تا امروز انجام دهد،بعد از لعنت فرستادن بر آسمان و زمین،به سختی از جای خود بلند شد!
در این مدت رودولف سعی کرده بود که کارهایی انجام دهد که به دلیل نداشتن استعداد،ناموفق بود...جدای از اینکه او انسان سختکوشی به هیچوجه نبود،نداشتن استعداد هم باعث شده بود که حتی اگر اقدام به تلاش،تمرین و یا سختکوشی بنماید،به دلیل نبود بن مایه،یعنی همان استعدادی که میبایست وجود داشته باشد تا پرورشش داد،وگرنه که "هیچ" را نمیشد پرورش داد،در انجام دادن کارها ناتوان باشد و ناکام بماند!
رودولف نگاهی به اطراف خود کرد...واقعا حوصله بیرون رفتن را نداشت...بعضی مواقع ترجیح میداد که بمیرید،اما با کسی صحبت نکند...و بیرون رفتن او ملزم به این بود که با مردم صحبت کند...پس کاری را کرد که در چند روز قبل کرده بود...موکل کردن کارهایش برای بعدا...پس بیخیال کارهایش به سمت دم و دستگاهی رفت که ماگل ها به آن کامپیوتر میگفتند!
رودولف برای هر کاری کم بود...برای هر حرفه ای،هر تخصصی،برای زندگی...او کم بود...هیچوقت نمیتوانست کافی باشد...هیچوقت نمیتوانست آن چیزی که میخواست باشد!
پشت میز کامپیوترش نشست...این روزها در دنیایی ماگل ها فهمیده بود که هر چیزی که نمیتوانست در واقعیت به دست بیارد،به صورت مجازیش وجود داشت،و از طریق مجازی به آن میتوانست دسترسی داشته باشد...او توانسته بود برای چیزی که دلتنگش شده بود هم دنیای مجازی پیدا کند...و تنها ایراد قضیه این بود که مجازی بود و واقعیت نداشت!
به صفحه مانیتورش خیره شده بود...او دنیای جادویی پیدا کرده بود که درست بود مجازی بود،اما او را فعلا توانسته بود راضی نگه دارد...به نظر میرسید نقد نوشته جدیدش آمده بود...نگاهی به نقدی که از یکی از نوشته هایش شده بود،انداخت...خلاصه آن این بود...
پرورش ندادن...بی حوصله نوشتن...زیاد سه نقطه گذاشتن...ناقص نوشتن...غلط های املایی...غلط های نگارشی...زیاد سه نقطه گذاشتن...خام بودن...پرورش ندادن سوژه...زیاد سه نقطه گذاشتن...دیالوگ نویسی بیش از اندازه...تلخ نویسی...زیاد سه نقطه گذاشتن و....
ببا خود فکر کرد که شاید واقعا بسیار سه نقطه میگذاشت که چند بار این نکته را تکرار کرده بوند!
لبخند تلخی زد...بدون جادو،هیچکاری نمیتوانست انجام دهد...سیگاری از پاکت سیگارش بیرون کشید و آتش زد...دود حاصل از سیگار را سمت مانتور کامپیوتر فرستاد...و منتظر شد تا تمام شود...آن مهلت مشخص و معین تمام شود و او دوباره قدرتش را،استعدادش پس بگیرد!
و افسوس میخورد به حال کسانی که منتظر تمام شدن بودند... اما زمانی مشخص و معینی برای پایانشان وجود نداشت...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج