شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
2- چرا عضو اينجا شديد؟ چه پيشنهاداتی برای پيشرفت كلوپ داريد؟ زورم زیاده - هیچی 3- فرض كنيد به شما ماموريتی داده شده است، به اختصار بيان كنيد چه طور ماموريت را به انجام ميرسانيد. سعی می کنم به خوبی انجام دهم
اين كلوپ در راستای فعالسازی ايفای نقش و ماموريتهای گولاخانه با روشِ جديدی به كارش ادامه ميدهد. برای به عضويت در آمدن در اين كلوپ بايد فرم زير را پر كنيد. قابل اشاره است كه پستهايی كه برای ماموريتهايتان ميزنيد امتياز دهی ميشوند و با توجه به امتيازان لقبی را دريافت ميكنيد كه به زودی اعلام خواهند شد.
فرم عضويت:
1- نام و نام خانوادگی:
2- چرا عضو اينجا شديد؟ چه پيشنهاداتی برای پيشرفت كلوپ داريد؟
3- فرض كنيد به شما ماموريتی داده شده است، به اختصار بيان كنيد چه طور ماموريت را به انجام ميرسانيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1388/4/13 14:49:03
من ميخوام يه شيوه ی نوين و جديد رو برای كلوپ شطرنج جادويی اجرا كنم. الان اين كلوپ يكی از بی طرفدارترين تايپك های ايفای نقشه و به جز سه چهار نفر هيچكی اين تايپيك رو دنبال نميكنه! من يه برنامه خاص برای ادامه كار اين كلوپ دارم كه قبل از ارائه اون برنامه بايد با ناظرينِ محترم لندن مشورتر رو انجام بدم. شايد اين پست من به دلايلی بعدا پاك هم بشه اما من ميخواستم همين جا اعلام كنم اين كلوپ با يه شيو ی جالب ادامه به كارش ميده.
خوب، يه عذرخواهی بدهكارم به اونهايی كه موضوعِ اين تايپيك رو با اشتياق دنبال ميكردن. ديگه كار اين تايپيك برای يه مدتی گولاخانه ادامه پيدا ميكنه.
صب كنين بگم دقيقا ميخوام چی كار كنم. يه سری از افراد به علاقه خودشون عضو اين كلوپ ميشن كه فرمش اگه ناظرين مواف باشن به زودی در همين تايپيك قرار ميگيره. بعد من و اعضا توی لندن يه سری برنامه ها داريم كه بعدا خودم بهشون اعلام ميكنم.
هنگامي كه كينگزلی به آنها رسيد،گفت:چه كاركنيم؟ هرطوري شده بايد فرار كنيم . الان كلوپ هم ديگه امن نيست . تا وقتي كه مودي و دامبلدور به كلوپ نرن ما هم نميتونيم بريم اونجا ديدا گفت:حالا چطور بريم اونجا؟ موندن اينجا خيلي خطرناكه زاخارياس گفت:من يك فكر خوب دارم ديدا گفت:خوب فكر تو چيه ؟ زاخارياس گفت: كينگزلی تو بايد سر بلا رو گرم كني تا ما بتونيم فرار كنيم . كينگزلی گفت:خوب چطور ؟ زاخارياس گفت:من چه ميدونم!!! بفرستش دنبال نخود سياه كينگزلی گفت : فكر كردي به اين سادگي هاست ؟ اون مشاور اصلي (اسمشو نبر)هست . تو فكر ميكني كه اسمشو نبر از آدم هاي تازه كارواحمق براي كارهاي خبيثش استفاده ميكنه ؟ ديدا گفت:آها فهميدم،سپس به كينگزلی اشاره كرد و ادامه داد : و بايد به اون بگي كه بره و نجيني رو بگردونه. كينگزلی به تمسخر گفت : تو واقعاميدوني داري چي ميگي ؟فكر ميكني من اگه اين پيشنهاد احمقانه و مسخره رو به اون بدم اون نميفهمه كه من اسمشونبر نيستم؟ يا حداقل شك نميكنه ؟ ديدا گفت:امَا اون همه كاري براي ارباب خبيثش انجام ميده . حتي حاضره جون خودشو براي اربابش بده.معلومه كه دستور تو رو انجام ميده. سه نفر اونها متوَجه شده بودند كه گفتگوي آنها خيلي طول كشيده بود.به نظر مي رسيد كه كينگزلی متقاعد شده بود.او بالاخره موافقت كرد و به سوي بلا رفت .
ببخشيد اگه يه كم مزخرفه!!!
آخه اولين روليه كه نوشتم . شرمنده لطفا ادامه بديد!!!!
بلا راضی از طلسم خود به سمت کینگزلی برگشت و گفت: خوب بود ارباب؟؟ کینگزلی گفت:آره بلا خیلی خوب بود.حالا باید اونو با طناب محکم ببندید. بلا دست به کار شد و طناب را بر بدن لرد بست.کینگزلی که اوضاع برایش نگران کننده بود رو به دیدا و زاخاریاس که از لای پرچین ها آنها را دید می زدند نگاه کرد و نگاهی معنادار کرد.
در آن سمت دیدالوس و زاخاریاس با هم حرف می زدند.
دیدا که داشت ناخن می جوید گفت:چی کار کنیم؟؟؟فرار کنیم؟؟؟ زاخاریاس با عصبانیت گفت:فرار؟اون دوست ماست باید اونو نجات بدیم.
پس شروع کردند به نزدیک شدند به کینگزلی و مرگخواران تا بتوان آنها را نچات دهند. کینگزلی به آنتونین گفت:حالا دیگه به اربابت خیانت می کنی؟ دالاهوف گفت:تو یک دروغگویی اون لرد نیست.
کینگزلی به بلا گفت:بلا برو شکنجه!
بلا به سمت دالاهوف رفت و او را شکنجه کرد.بعد کینگزلی گفت که دست و پای او هم ببندند و پیش لرد بگذارند.
مروپ در اون موقعیت گفت:تامکم،تو که شکنجه نمی کردی.
کینگزلی گفت:آخه مادر اون خیانت کاره.اون یک آدم پست و بده!
مروپ:
کینگزلی:
کینگزلی پس از مدتی گفت:خب دوستان من برم یک لحظه پشت شمشادا یک کاری دارم.کسی دنبالم نیاد. بلا گفت:لرد؟مرلینگاه که تو خونه هست چرا...؟ -به تو چه ربطی داره بلا؟
بلا:
کینگزلی رفت لای شمشادا پیش زاخاریاس و دیدا تا نقشه بکشد........
كلوپ شطرنج جادويی پس از مدتی دوباره زير نظر سازنده اش ، كينگزلی شكلبوت شروع به كار كرد . مودی چشم باباقوری ، ديدالوس ديگل ، آلبوس دامبلدور ، زاخارياس اسميت ، كينگزلی شروع به تميز نمودن كلوپ كردند . پس از گذشت مدت زمانی آرتور ويزلی نامه ای را برای كينگزلی فرستاد كه در آن از نزديكی مرگخواران به كلوپ شطرنج خبر داده شده بود . دامبلدور و مودی برای نبرد با مرگخواران كلوپ را ترك كردند اما زاخارياس و كينگزلی و ديدالوس برای محافظت از كلوپ در آنجا ماندند .
پس از مدتی ، دالاهوف و برخی ديگر كه از او دستور می گرفتند به كلوپ حمله بردند كه در زمان نبرد با اسميت و كينگزلی و ديگل كينگزلی را با ولدمورت اشتباه گرفتند . در خانه ريدلها ولدمورت كه از دست دالاهوف عصبانی شده بود فريادی كشيد كه دالاهوف بلافاصله فرياد ولدمورت را شناخت و متوجه شيادی كينگزلی شد . پس از گذشت مدتی كوتاه مروپ وارد خانه ريدلها شد و تاييد كرد كه كينگزلی پسر واقعی اوست . در همان زمان ديدالوس و زاخارياس خود را آزاد كرده بودند و در پی راهی برای آزادی كينگزلی بودند .
با صحبتهای مروپ درباره كينگزلی ، مرگخواران به سمت او رفتند و او را به عنوان ولدمورت شناختند و از او طلب پوزش كردند . كينگزلی و مرگخواران نيز طی يك عمليات ولدمورت واقعی و دالاهوف را كه از او حمايت می كرد به دام انداختند .
و اينك ادامه ماجرا ، با انگشتان توانمند شما كه بر روی دگمه های كيبوردتان خواهند رقصيد .
دالاهوف مرگخواران را نگاه كرد كه به طرف كينگزلی می پريدند و به خاطر اينكه او را نشناخته بودند از او عذرخواهی می كردند.دالاهوف پيش ولدمورت رفت و گفت: -مای لرد! مثل اينكه اوضاع خرابه!
ولدمورت با عصبانيت سيل مرگخواران را نگريست و گفت: -مثل اينكه بايد زنيم به چاك.
بعد دست دالاهوف را كشيد و با تمام سرعتی كه داشت به سمت در خروجی فرار كرد. دالاهوف با كله شقی تمام گفت: -سرورم، گفته بودم اينهمه اقدامات امنيتی لازم نيست، اونوقت الان می تونستيم راحت غيب بشيم.
كينگزلی بعد از اينكه دالاهوف و ولدمورت را در حال فرار ديد رو به مرگخواران كرد و گفت: -يالا، برين اون ولدی تقلبی و آنتونين رو بيارين پيش من!
ولدمورت در همان زمان بدون آنكه از دسته ی مرگخوارانی كه از پشت به سمتش هجوم می بدند خبر داشته باشد درحال كروشيو كردن دالاهوف بود. دالاهوف با تمام وجود نعره می زد: -آآآآآآآآ... سرورم، آخخخ آآآآآآآآآآه پشتتون رو ببينين.
ولدمورت چوبدستيش را غلاف كرد و درحالی كه از كروشيوهايش راضی بود با كروشيويی كه از پشت به او برخورد كرد روی زمين افتاد و غريد. بلاتريكس با حالتی فاتحانه طلسم قفل بدن را روانه ی ولدمورت كرد و گفت: -اميدوارم ياد گرفته باشی كه ديگه نقش ارباب ما رو بازی نكنی!