-خب؟
هنوز منتظر است من دهان باز کنم و حرف بزنم. میدانم، بالاخره مجبورم این کار را بکنم. اما هنوز با خودم در گیرهستم:
نمیتوانم حقیقت را بگویم. او من را میکشد.. برایش کاری ندارد، مثل کشتن پشه ای ازار دهنده است.
-حرف بزن. داری حوصله ام رو سر میبری!
سکوت میکنم. شاید در همین چندلحظه سکوت چیزی به ذهنم برسد، حتی یک دروغ.
اما باید اعتماد او را به خودم جلب کنم. کمی در صندلی جابه جا میشوم. هنوز چشمانم به نور کم و سوسو زن ِ اتاق عادت نکرده بود.
-بلیز همین الان همه چیز رو بهم بگو .
دستم لرزان روی چوبدستی ام بود. آماده میشدم. شاید لازم بود!
-راستش.. نمیدونم از کجا شروع کنم. میترسم که ناراحتت کنم.. اما من رو برای جاسوسی به خانه ی ریدل فرستاده بودند.
به دنبال واکنشش بعد از این جمله ام ، نگاهم را با شرم به چشمانش دوختم .
-گوش میدم.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و ادامه دادم :
- اونها من رو با وعده ی دادن ِ قدرت به اینجا فرستادند. من بعضی از ماموریت هارو براشون لو دادم.اما بعد، دیگه اصلا" دلم نیومد.. من شمارو مثل خانواده ام میدیدم.
میدونستم ، مرگخوارها نباید احساسی باشند.
-ارباب من همه رو اینجا دوست داشتم .
صدای پوزخندش را شنیدم، اما جرئت نداشتم سرم را بلند کنم.
-من فقط از ترسم نبود که به سوی شما اومدم . به خاطر وفاداری ام بود.من محفل رو رها کردم و به شما وفادار شدم . همه ی اطلاعاتی که به اونها میدادم غلط بود .
ساکت می مانم. به انتظار تشویق ، اما تنها نگاه سرد و بی حس او ..
-من رو ببخشید ارباب ! من از اون به بعد هرگز دیگه با محفل ارتباطی نداشتم و فقط به شما خدمت کردم. امروز از شما میخوام که به خاطر پاداش به کارهام ، من رو معاون خودتون کنید تا من بتونم وفاداری ام رو به شما نشون بدم .
روی زمین زانو میزنم . زمین ِ چوبی زیر پایم غیژ غیژ صدا میدهد. او نیز ترسیده است. دیگر دلم هیچ چیز نمیخواهد ، جز اینکه دست از این نگاه ها بردارد.
میخندد..
با ناباوری به او نگاه میکنم . سرم برای لحظه ای گیج میرود .. میدانم چه قصدی دارد .. بلند میشود .. اتاق لحظه ای به نظرم روشنایی اش را از دست میدهد.
مبل های چرم و مشکی رنگ، میز دراز و قهوه ای ولدمورت رو به پنجره .. همه چیز تاریک است . حتی پرده های سفید ، لحظه ای رنگ پریده میشوند ..
لرزش دستانم روی زمین را میبینم . اگر هم من را نکشد ، خودم می میرم ..
ولدمورت با قدم هایی مصمم بالای سرم آمده است ..
نفس نمی کشم .. حتی صدای فکر کردنش را هم میشنوم .
چوبدستی اش را در می آورد .
-بلیز، بلند شو.
-ارباب..
نمیدانم چطور قدرت ِ صحبت کردن دارم . بلند میشوم. انگار مال او هستم . چوبدستی اش روی میز است . نگاهم را به صورتش می اندازم ، نمیبینم .. هیچ چیز نمی بینم .
-تو از این لحظه معاون من هستی.
چشمانم را میبندم . مزه مزه میکنم ، این لحظه .. این لحظه از خاطراتم .. شیرین است ..
-ارباب..
بغض در گلویم است .. گویی به انتظار فوران ، جرقه میزند و تمام گلویم می سوزد . به او پشت میکنم و نمی گذارم قطره ی اشکم را ببیند .
از اتاق خارج شدم ..
هنوز هم خارج از تاق میتوانم نگاه خیره اش را به در حس کنم.
نفسی عمیق ... و آسوده .
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
29 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
خاطرات مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

با دستان کوچکش قلم را گرفته بود و به کاغذ سفید می نگریست.
نمی دانست از کجا شروع بکند ، به زودی شب با آن تاریکی وهم انگیزش توسط سپیده خورشید نابود می شد.
آخرین نفس های شب...
جن با آن ریش بلند خاکستری رنگش اولین خط را بر روی کاغذ نوشت.
" چند ساعت دیگر ... فقط چند ساعت دیگر مانده تا زمستان سرد مغلوب شود. از همین الان باد خوشی را که به سویم می آید را حس می کنم.حس خوبی است..."
دستش را برداشت و نفس عمیقی کشید. طبیعت زیبا بود حتی در شبی که پر بود از موجودات اهریمنی و کارهای کثیف!
" همه لبخند می زنند ولی از درون شکسته هستند. به کجا می رویم... تابستان ، خزان و زمستان تمام شدند و حال فصل نویی است ولی کجاست شور و شوق؟ کجاست پاک دلی و روشنایی؟ همه نابود شده اند."
صدای بوفی در دور دست سکوتی که حاکم شده بود را شکست.با چشمانی اشک بار به نوشتنش ادامه داد.
" همه میگوییم سال جدید ولی هر سال دریغ از پارسال! درمانده و پس افتاده ، بدبخت هستیم! آب روشنی را به زندگی می آورد؟ من این طور فکر نمی کنم... دل های سیاه ما روشنی را پذیرا نخواهد بود! سبزه چطور؟ زندگی را نشاط خواهد بخشید؟ نه... زندگی ما رنگ ندارد. سیاه سفید ، سیاه سفید! چطور می شود تغییر کرد؟ "
دستانش می لرزید. سپیده با صدای بلبل خوش صدایی دیده شد. واپسین شب در شرف نابودی بود...
جن سراسیمه آخرین نوشته هایش را بر روی کاغذ آورد.
" هیچگاه ، هیچگاه نابودی سیاهی را در زندگی ندیدم! همه ما سیاهیم ولی تظاهر می کنیم که دلی پاک داریم... سیاهی جزء نابودی ناپذیر زندگی است!"
جن لبخندی زد و قلم را رها کرد.حال جن با آن لبخند سرد و چشمان بی فروغش دیگر جانی در بدن نداشت که بتواند طلوع روشنایی بخش خورشید را ببیند.
نمی دانست از کجا شروع بکند ، به زودی شب با آن تاریکی وهم انگیزش توسط سپیده خورشید نابود می شد.
آخرین نفس های شب...
جن با آن ریش بلند خاکستری رنگش اولین خط را بر روی کاغذ نوشت.
" چند ساعت دیگر ... فقط چند ساعت دیگر مانده تا زمستان سرد مغلوب شود. از همین الان باد خوشی را که به سویم می آید را حس می کنم.حس خوبی است..."
دستش را برداشت و نفس عمیقی کشید. طبیعت زیبا بود حتی در شبی که پر بود از موجودات اهریمنی و کارهای کثیف!
" همه لبخند می زنند ولی از درون شکسته هستند. به کجا می رویم... تابستان ، خزان و زمستان تمام شدند و حال فصل نویی است ولی کجاست شور و شوق؟ کجاست پاک دلی و روشنایی؟ همه نابود شده اند."
صدای بوفی در دور دست سکوتی که حاکم شده بود را شکست.با چشمانی اشک بار به نوشتنش ادامه داد.
" همه میگوییم سال جدید ولی هر سال دریغ از پارسال! درمانده و پس افتاده ، بدبخت هستیم! آب روشنی را به زندگی می آورد؟ من این طور فکر نمی کنم... دل های سیاه ما روشنی را پذیرا نخواهد بود! سبزه چطور؟ زندگی را نشاط خواهد بخشید؟ نه... زندگی ما رنگ ندارد. سیاه سفید ، سیاه سفید! چطور می شود تغییر کرد؟ "
دستانش می لرزید. سپیده با صدای بلبل خوش صدایی دیده شد. واپسین شب در شرف نابودی بود...
جن سراسیمه آخرین نوشته هایش را بر روی کاغذ آورد.
" هیچگاه ، هیچگاه نابودی سیاهی را در زندگی ندیدم! همه ما سیاهیم ولی تظاهر می کنیم که دلی پاک داریم... سیاهی جزء نابودی ناپذیر زندگی است!"
جن لبخندی زد و قلم را رها کرد.حال جن با آن لبخند سرد و چشمان بی فروغش دیگر جانی در بدن نداشت که بتواند طلوع روشنایی بخش خورشید را ببیند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/30 11:36:54
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
جزئیات کاربر

-گریه نکن، گریه نکن عزیزم.
- ولی ماما رفته بلا، حالا ما خیلی تنهاییم. دیگه کسی نیس موهامو ببافه. نازم کنه. شبا که بخوابم کسی نیس برام لالایی بخونه. من می ترسم آجی.
-گریه نکن ابجی کوچولو، من هستم،پیشتم، از چی می ترسی؟ من موهاتو برات می بافم. برات قصه می گم، ولی اگه گریه کنی باهات قهر می کنم.
آندرومیدا با چشمانی خیس به بلا نگاه کرد که با مهربانی صورت خیس و تپل نارسیسا را بوسید و بعد از جایش بلند شد . آندرومیدا با حسرت به بلا خیره شده بود. اگرچه از او بزرگتر بود اما در آن لحظه چقدر دوست می داشت که در جمع دو نفره ی آن ها باشد. به طرف نارسیسا رفت و در کنارش نشست
-نارسیس ، گریه نکن خواهری. دیگه تموم شده. ماما الان پیش ستاره هاست . ببین بلا چقدر محکمه. تو هم باید اینطوری باشی.
نارسیسا به آرامی آغوش گرم آندرو را پذیرفت اما بلا با عصبانیتی که از او بعید هم نبود دستانش را مشت کرد و جمع سه نفره ی نه چندان گرم را ترک نمود .
چند روز بعد :
- خواهری می ترسم .من خیلی تنهام. شبا غولا می ان سراغم . سایشون همش رو تختمه. خیلی زشتن ابجی. میخوان منو بخورن. میشه شبا پیشم بخوابی؟
بلا با ناراحتی دخترک سه ساله ی تپل را در اغوش کشید. موهای طلایی و فرفری اش صورت خیسش را پوشانده بود.
-ببین سیسی ، گریه نکن . آدما همشون غولن. بزرگ که بشی می فهمی اونا غولای خیلی خیلی زشت تری هستن . همیشه سایشون روی ماهاست و می خوان بخورنمون ما باید بلد باشیم بزنیمشون. تو از الان باید یاد بگیری که مشتاتو گره کنی و وقتی یه غول دیدی محکم بهش ضربه بزنی حتی اگه سایه باشه.
نارسیسا با گیجی به خواهرش نگاه کرد
- ابجی من از غول می ترسم. پیشم بخواب.
-نمیشه. نمی تونم پیشت بخوابم سیسی، تو باید یاد بگیری که با این غولای کوچیک بجنگی. بهشون مشت بزن. هرشب که اومدن اذیتت کنن. خیلی خب اونطوری نگام نکن. امشبو پیشت می مونم. ولی فقط همین امشبو. باشه؟
چند سال بعد :
نارسیس:
- حرفای اونو به من نگو. ازش بیزارم. متنفرم. نمی خوام تو به این درجه از تنفر برسی.
بلاتریکس:
- باشه. نمی خوام ناراحتت کنم. ساکت میشم.
نارسیس- اره ساکت شو. تو فقط بلدی حرفای اونو بزنی. تو فقط همینو می خوای. می خوای منو عذاب بدی.
بلا- بسه، بسه دیگه. حرفات عذابم می ده. شاید برای تو مهم نیست.
نارسیس- حق نداری از اهمیت خواهر بودن حرفی بزنی، وقتی ناراحتی من برات مهم نیست.
بلاتریکس- مهمه، فتنه کس دیگه ایه. بس می کنی؟
نارسیس-تنها حرفت اینه نه؟ بس کن بس کن ، بس کن!
بلاتریکس- اره .حضورم اذیتت می کنه؟
نارسیس- الان حالت خوب نیست. حرفمو نمی فهمی.
- یادته بهت گفتم غولای بزرگی هستن که تو بزرگی باید بهشون مشت بزنی؟ حالا همین غولان که می خوان تورو نابود کنن. تو بلد نیستی بهشون مشت بزنی. می خوای با رفتنت فراموششون کنی. تو بلد نیستی بزنیشون و تو روشون واستی. فقط بلدی از دستشون فرار کنی. اگه اون شب پیشت نمی خوابیدم تو این کارو نمی کردی. می موندی و بهشون مشت می زدی.
- آدما مث هم نیستن . تو هم منو درک نمی کنی. تو شرایط من نیستی که.
- من درکت می کنم. تو اسیر این غولا شدی، ولی به جای مشت زدن بهشون داری از دستشون فرار می کنی. برو با این که من می شکنم. می دونی می شکنم. ولی برو . اگه این خوشحالت می کنه برو. من تنها می مونم. مث همیشه!
- نه تو اندرو رو داری.
-هه، تو خواهر کوچولوی شجاع و موطلایی من دیگه بزرگ شدی. راهتو انتخاب کردی و داری میری. برو تنها می مونم. مث وقتایی که نبودی .
- معلومه که میرم. ولی دوستت دارم بلا، تا حالا به خاطر تو تحمل کردم .
- اگه به خاطر منه ،بمون و کاری که بهت می گم بکن. بمون و بهشون مشت بزن .
- من میرم. شاید برای همیشه. بای.
چند سال بعد :
جرقه های نارنجی رنگی که از چوب دستی زن به فردی با ردای سبز برخورد کرد و ... در یک ثانیه :
«- تنها می مونم------- مث همیشه ---تنها تنها --مث وقتی نبودی . برو --اگه خوشحالت می کنه--»
«-به خاطر تو تحمل کردم..تنها نیس..مث اندرو..میرم..باید برم--»
چشمانش سیاهی می رفت .در یک ثانیه درخشش نور نارنجی رفت و اخرین چهره----- چهره ی رنگ پریده ای با موهای طلایی و چشمان آبی خیره به او و در آخر پایان.
باور نمی کرد. صدای همهمه اطرافیان، طلسم های گوناگون و در اخر جیغی ازپیروزی یک زن. جنازه خواهرش در مقابل چشمانش توسط بسیاری احاطه شده بود و در آن آشفتگی هلهله ای برپا بود .
یک خاطره در ذهنش پررنگ شد و بعد دو صدای نه چندان ناآشنا
«-تنها می مونم------- مث همیشه ---تنها تنها --مث وقتی نبودی. برو --اگه خوشحالت می کنه--»
«-به خاطر تو تحمل کردم..تنها نیس..مث اندرو..میرم..باید برم--»
«- برو ، برو اگه خوشحال میشی. من می شکنم ولی تو خوشحال می شی. من همینو می خوام. می خوام تو خوشحال باشی. برو خواهر کوچولو.»
«-متاسفم -------»
- ولی ماما رفته بلا، حالا ما خیلی تنهاییم. دیگه کسی نیس موهامو ببافه. نازم کنه. شبا که بخوابم کسی نیس برام لالایی بخونه. من می ترسم آجی.
-گریه نکن ابجی کوچولو، من هستم،پیشتم، از چی می ترسی؟ من موهاتو برات می بافم. برات قصه می گم، ولی اگه گریه کنی باهات قهر می کنم.
آندرومیدا با چشمانی خیس به بلا نگاه کرد که با مهربانی صورت خیس و تپل نارسیسا را بوسید و بعد از جایش بلند شد . آندرومیدا با حسرت به بلا خیره شده بود. اگرچه از او بزرگتر بود اما در آن لحظه چقدر دوست می داشت که در جمع دو نفره ی آن ها باشد. به طرف نارسیسا رفت و در کنارش نشست
-نارسیس ، گریه نکن خواهری. دیگه تموم شده. ماما الان پیش ستاره هاست . ببین بلا چقدر محکمه. تو هم باید اینطوری باشی.
نارسیسا به آرامی آغوش گرم آندرو را پذیرفت اما بلا با عصبانیتی که از او بعید هم نبود دستانش را مشت کرد و جمع سه نفره ی نه چندان گرم را ترک نمود .
چند روز بعد :
- خواهری می ترسم .من خیلی تنهام. شبا غولا می ان سراغم . سایشون همش رو تختمه. خیلی زشتن ابجی. میخوان منو بخورن. میشه شبا پیشم بخوابی؟
بلا با ناراحتی دخترک سه ساله ی تپل را در اغوش کشید. موهای طلایی و فرفری اش صورت خیسش را پوشانده بود.
-ببین سیسی ، گریه نکن . آدما همشون غولن. بزرگ که بشی می فهمی اونا غولای خیلی خیلی زشت تری هستن . همیشه سایشون روی ماهاست و می خوان بخورنمون ما باید بلد باشیم بزنیمشون. تو از الان باید یاد بگیری که مشتاتو گره کنی و وقتی یه غول دیدی محکم بهش ضربه بزنی حتی اگه سایه باشه.
نارسیسا با گیجی به خواهرش نگاه کرد
- ابجی من از غول می ترسم. پیشم بخواب.
-نمیشه. نمی تونم پیشت بخوابم سیسی، تو باید یاد بگیری که با این غولای کوچیک بجنگی. بهشون مشت بزن. هرشب که اومدن اذیتت کنن. خیلی خب اونطوری نگام نکن. امشبو پیشت می مونم. ولی فقط همین امشبو. باشه؟
چند سال بعد :
نارسیس:
- حرفای اونو به من نگو. ازش بیزارم. متنفرم. نمی خوام تو به این درجه از تنفر برسی.
بلاتریکس:
- باشه. نمی خوام ناراحتت کنم. ساکت میشم.
نارسیس- اره ساکت شو. تو فقط بلدی حرفای اونو بزنی. تو فقط همینو می خوای. می خوای منو عذاب بدی.
بلا- بسه، بسه دیگه. حرفات عذابم می ده. شاید برای تو مهم نیست.
نارسیس- حق نداری از اهمیت خواهر بودن حرفی بزنی، وقتی ناراحتی من برات مهم نیست.
بلاتریکس- مهمه، فتنه کس دیگه ایه. بس می کنی؟
نارسیس-تنها حرفت اینه نه؟ بس کن بس کن ، بس کن!
بلاتریکس- اره .حضورم اذیتت می کنه؟
نارسیس- الان حالت خوب نیست. حرفمو نمی فهمی.
- یادته بهت گفتم غولای بزرگی هستن که تو بزرگی باید بهشون مشت بزنی؟ حالا همین غولان که می خوان تورو نابود کنن. تو بلد نیستی بهشون مشت بزنی. می خوای با رفتنت فراموششون کنی. تو بلد نیستی بزنیشون و تو روشون واستی. فقط بلدی از دستشون فرار کنی. اگه اون شب پیشت نمی خوابیدم تو این کارو نمی کردی. می موندی و بهشون مشت می زدی.
- آدما مث هم نیستن . تو هم منو درک نمی کنی. تو شرایط من نیستی که.
- من درکت می کنم. تو اسیر این غولا شدی، ولی به جای مشت زدن بهشون داری از دستشون فرار می کنی. برو با این که من می شکنم. می دونی می شکنم. ولی برو . اگه این خوشحالت می کنه برو. من تنها می مونم. مث همیشه!
- نه تو اندرو رو داری.
-هه، تو خواهر کوچولوی شجاع و موطلایی من دیگه بزرگ شدی. راهتو انتخاب کردی و داری میری. برو تنها می مونم. مث وقتایی که نبودی .
- معلومه که میرم. ولی دوستت دارم بلا، تا حالا به خاطر تو تحمل کردم .
- اگه به خاطر منه ،بمون و کاری که بهت می گم بکن. بمون و بهشون مشت بزن .
- من میرم. شاید برای همیشه. بای.
چند سال بعد :
جرقه های نارنجی رنگی که از چوب دستی زن به فردی با ردای سبز برخورد کرد و ... در یک ثانیه :
«- تنها می مونم------- مث همیشه ---تنها تنها --مث وقتی نبودی . برو --اگه خوشحالت می کنه--»
«-به خاطر تو تحمل کردم..تنها نیس..مث اندرو..میرم..باید برم--»
چشمانش سیاهی می رفت .در یک ثانیه درخشش نور نارنجی رفت و اخرین چهره----- چهره ی رنگ پریده ای با موهای طلایی و چشمان آبی خیره به او و در آخر پایان.
باور نمی کرد. صدای همهمه اطرافیان، طلسم های گوناگون و در اخر جیغی ازپیروزی یک زن. جنازه خواهرش در مقابل چشمانش توسط بسیاری احاطه شده بود و در آن آشفتگی هلهله ای برپا بود .
یک خاطره در ذهنش پررنگ شد و بعد دو صدای نه چندان ناآشنا
«-تنها می مونم------- مث همیشه ---تنها تنها --مث وقتی نبودی. برو --اگه خوشحالت می کنه--»
«-به خاطر تو تحمل کردم..تنها نیس..مث اندرو..میرم..باید برم--»
«- برو ، برو اگه خوشحال میشی. من می شکنم ولی تو خوشحال می شی. من همینو می خوام. می خوام تو خوشحال باشی. برو خواهر کوچولو.»
«-متاسفم -------»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/12/6 20:47:19
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
جزئیات کاربر

- قضیه چیه وقتی من میخوام یک پست بزنم همه اش از اینجا سر در میارم ؟
- از بس ...
یک مدت قبل !
اصولاً زندگی ها خیلی با هم فرق داره ، اگر بخوام زندگی پر هیاهوی خانواده پاتر رو با زندگی کم افت و خیز لیفای مقایسه کنم شاید یک سردرد مختصراً فجیعی! نصیبتون بشه که هیچکدوم از داروهای درمانگرهای سنت مانگو هم کاری بر نیاد . این جاست که میگن اومدیم برای یک بازی که نه اولش پیداست و نه آخرش و نه نوع بازی ، حالا اینکه اصلاً این بازی بر کدامین قاعده بنا شده که هیچ کسی هم توی آن کوتاه نمیاد ، شاید حتی مرلین هم ندونه !
پس چی شد که من اصلاً اونو دیدم یکی از عجیب ترین و شاید به گفتهی بیشتر عناصر خلقت جادوگری غریب ترین اتفاقاتی هست که در دنیای جادوگری رخ داد و فکر میکنم عمراً رخ نده !
هوووم ... آره خُب که فکر میکنم آن موقع که قبل بود داشتم این فکرا رو میکردم و میتونم بگم با این سیر دنبال شد !
یک مدت قبلتر !
تا حالا نشده بود وقتی که یک نفر رو توی یک لحظه میبینی هزارتا اتفاق همزمان با هم رخ بده یعنی من تا حالا ندیده بودم ، و اینکه میگم تا حالا نشده بود در دنیای جادوگری کوچکی که هر شخصی برای خودش درست میکنه امکانات وقوع بینهایت اتفاق شاید بر اثر احتمالهای موجود از بچه دار شدن یک هیپوگریف از یک اژدهای استرالیایی کمتر باشه ... اما باید بگم همه چیز امکان وقوع رو داره ...
دقیقاً مثل اینکه زندگی خراب میشه ، توی دیوار میری ، دقیقاً همون لحظه چنان بارونی میگیره که اگر بیست دقیقه زیر دوش با تمام سرعتش می ایستادی هرگز به چنین وضعی دچار نمیشدی ، همه از سالنهای ثبت نام بیرون ریخته میشن ، یک نفر داخل میره و دقیقاً شماره ای رو ثبت میکنه که خیلی خیلی شبیه شماره شماست یعنی فقط با یک فرق و اونم اینکه به فاصله فقط چند ماه ار هم ثبت شدند !
کمی جلوتر !
در تاریخ ثابت شده یکی از بالاترین وسایل برای زندگی مستمر انسانها همان تاریخی است که از آن در سرتاسر جهان و دنیای ماگلی و جادوگری بحث میشود . اما چطوری میشه از این تاریخ و به قول چینی های این دوره زمونه که کمی از جادوگری حتی در ماگلهای آنها هم دیده میشه سر در آورد ؟
یادمه همین لحظه یا بیست و پنج دقیقه بعدش بود که یکی از اتوبوس شوالیه پیاده شد و در میان صحبتهای خودش و نامزدش یک کلمه بسیار به چشم میخورد ! پیشگویی !
چند ثانیه بعد از آن !
در بسیاری موارد دیده شده وقتی پیشگویی صورت میگیره ، منطبق بر واقعیت پیش میره و یا حداقل میتوان گفت تا حدود زیادی میتوان به آنها اکتفا کرد ! اما آیا پیشگویی هم وجود دارد که دقیقاً خلاف آنچه را که قرار بر رخ دادن است بر زبان آورد ؟
شاید تا وقتی به پسر خواهر کوچیکه پروفسور تریلانی برخورد نکرده بودم چنین اتفاقی برای من و برای بسیاری از اطرافیانم همانند یک واقعیت مسلم بود ، اما اکنون ؟ یعنی تریلانی ها بالاخره توانستند ذهنیت یک خادان را دگرگون کنند ؟
بعد از پیشگویی !
زمان شنیدن بسیاری از خبرهای بد دچار توهم های چندین ساله میگردیم که هیچ گاه ، به هیچ کدام انها دسترسی پیدا نکرده ایم ... اما اگر این خبر با تمامی روح و جسم شما بازی کند دقیقاً همانند صحنه ای میشوید که در اتاق برای من رخ داد و فریادی از انتهای دل خود با تمام قوا کشیدم !
باز هم میشه گفت ما جادوگران بر اساس ذائقه خود بایستی به شانس اعتقاد فراوانی داشته باشیم و بر اساس آن عمل کنیم ... اما مرگ پروفسور تریلانی در همان لحظه ، ثبت عدد 56 بر روی شماره ورود من برای ملاقات پیشگو که برابر با سن او بود و ساعتی که ر همان لحظه بر روی 9.54 دقیقه ایستاد ، شک بسیاری از فیلسوفان و ریاضیدانهای ماگلی رو بر انگیخت ... شاید بعد از آن بود که جمع عدد 5 و 4 برابر با 9 اعلام شد !
خوشحال و یا سوگوار !
جمعیتی که برای دلداری من بعد از پیشگویی به خانهی ب.ا.و.د آمده بودند در ابتدا تسکینی شد تا کمی از دردهای مرا التیام بخشد اما وقتی متوجه آن شدم که خانوده ما شامل سیزده رده میشود که کوچکترین آنها در آن لحظه 3سال و بزرگترینشان 70 سال داشت شکی نامتناهی بر من فرود آمد ... چون بر این اعتقاد بودم که تفریق این سه عدد از هم نوعی عدد ترکیبی از 54 به من میدهد که بسیار برایم خوش یمن بود !
اما حوادث روز همدردی بدین گونه ختم نشد ... زیرا بر آن شدیم تا در همان لحظاتی که بر روی گسل نوشکفته ای قرار داشتیم وضعیت خود را به طور ناگهانی بهبود بخشیم که ...
وقایع الاتفاقات !
باید بگم از رنگ سبز هم خوشم میاد ! شاید برای این باشه که وقتی برای باز کردن در رفتم ... با دیدن او که بی خبر از همه جا برای همدردی من آمده بود دستگاه ماشینی ماگلی را انچنان هل دادیم و روشن و فوران کرد که بهترین جایگاه یعنی لجنهای جوب که بسیاز زیبا و سبز رنگ بود نصیب ما شد ... اما خب با خیالی آسوده انها را از خود زدودم ... اتفاق خوبی در حال وقوع بود ...
خانواده های همدردی به چهارده رسیده بود !
و این در نظر آن لحظه من یعنی پیروزی ! شاید برای همین بود که خوشحال و خندان به سوی هدف خود پیش میرفتم و فازغ از هر گونه پیشگویی قرار بود بهترین لحظات را برای خود پیش بینی کنم !
پیش بینی یا پیشگویی !
شاید هیچ وقت ، هیچ کس ، هیچ چیز رو نتونه درک و پیش بینی کنه ! اما در مورد پیشگویی بسیار تفاوتهای اساسی وجود داره ! اما اینکه دستمالی که من به سر خود بسته و همان روز هدیه گرفته بودم همان رنگ آبیای بود که شال روی گردن او که عمهی بزرگش که بعد از 6 سال از سومین سفر آفریقایی خود آورده بود ، پیش بینی بزرگی برای یک اتفاق نا بهنجار بود که من در آن لحظه حتی شک هم بدان نکردم ... اما بعدها وقتی در مورد طول و عرض جغرافیایی دهکده بلاسینگتون در کشور مراکش تحقیق کردم حکایت کوته نظریام را در جایی به نام دفترچه خاطرات ثبت کردم !
باز هم به عقب !
اما این پایان ماجرا نبود ، چرا که ما به آزمایشهای بسیاری بایستی تست میشدیم تا بتوانیم باور کنیم که یک پیشگویی چقدر بر زندگی تاثیر میگذارد ...
مثلاً بعد ها وقتی خیال میکنم که اسمی از او در دفترچه ای بسیار طویل در یادم بود حتی شک هم نکردم ... تا جایی که اتفاقات بین من و دوستم زبانزد بسیاری از داستانهای 123 قسمتی شد که میتوان به آن استناد کرد که هیچ گاه نمیتوان از سرنوشت فرار کرد !
به شتاب به جلو !
بهترین روزهای دوستی من مری باود و دوستم مرینا در دورانی بود که او حتی مرا نمیشناخت و حتی فکرش را هم نمیکرد که من همان شخصیتی باشم که سالها با وی دوست بودم !
اما پیشگویی وقتی صورت گرفت که از او پرسیدم تولدش چه روزیست !
26 .11 = 26 / 2 = 13
ساعت :
23. 31 = 23 + 31 = 54 !
- از بس ...
یک مدت قبل !
اصولاً زندگی ها خیلی با هم فرق داره ، اگر بخوام زندگی پر هیاهوی خانواده پاتر رو با زندگی کم افت و خیز لیفای مقایسه کنم شاید یک سردرد مختصراً فجیعی! نصیبتون بشه که هیچکدوم از داروهای درمانگرهای سنت مانگو هم کاری بر نیاد . این جاست که میگن اومدیم برای یک بازی که نه اولش پیداست و نه آخرش و نه نوع بازی ، حالا اینکه اصلاً این بازی بر کدامین قاعده بنا شده که هیچ کسی هم توی آن کوتاه نمیاد ، شاید حتی مرلین هم ندونه !
پس چی شد که من اصلاً اونو دیدم یکی از عجیب ترین و شاید به گفتهی بیشتر عناصر خلقت جادوگری غریب ترین اتفاقاتی هست که در دنیای جادوگری رخ داد و فکر میکنم عمراً رخ نده !
هوووم ... آره خُب که فکر میکنم آن موقع که قبل بود داشتم این فکرا رو میکردم و میتونم بگم با این سیر دنبال شد !
یک مدت قبلتر !
تا حالا نشده بود وقتی که یک نفر رو توی یک لحظه میبینی هزارتا اتفاق همزمان با هم رخ بده یعنی من تا حالا ندیده بودم ، و اینکه میگم تا حالا نشده بود در دنیای جادوگری کوچکی که هر شخصی برای خودش درست میکنه امکانات وقوع بینهایت اتفاق شاید بر اثر احتمالهای موجود از بچه دار شدن یک هیپوگریف از یک اژدهای استرالیایی کمتر باشه ... اما باید بگم همه چیز امکان وقوع رو داره ...
دقیقاً مثل اینکه زندگی خراب میشه ، توی دیوار میری ، دقیقاً همون لحظه چنان بارونی میگیره که اگر بیست دقیقه زیر دوش با تمام سرعتش می ایستادی هرگز به چنین وضعی دچار نمیشدی ، همه از سالنهای ثبت نام بیرون ریخته میشن ، یک نفر داخل میره و دقیقاً شماره ای رو ثبت میکنه که خیلی خیلی شبیه شماره شماست یعنی فقط با یک فرق و اونم اینکه به فاصله فقط چند ماه ار هم ثبت شدند !
کمی جلوتر !
در تاریخ ثابت شده یکی از بالاترین وسایل برای زندگی مستمر انسانها همان تاریخی است که از آن در سرتاسر جهان و دنیای ماگلی و جادوگری بحث میشود . اما چطوری میشه از این تاریخ و به قول چینی های این دوره زمونه که کمی از جادوگری حتی در ماگلهای آنها هم دیده میشه سر در آورد ؟
یادمه همین لحظه یا بیست و پنج دقیقه بعدش بود که یکی از اتوبوس شوالیه پیاده شد و در میان صحبتهای خودش و نامزدش یک کلمه بسیار به چشم میخورد ! پیشگویی !
چند ثانیه بعد از آن !
در بسیاری موارد دیده شده وقتی پیشگویی صورت میگیره ، منطبق بر واقعیت پیش میره و یا حداقل میتوان گفت تا حدود زیادی میتوان به آنها اکتفا کرد ! اما آیا پیشگویی هم وجود دارد که دقیقاً خلاف آنچه را که قرار بر رخ دادن است بر زبان آورد ؟
شاید تا وقتی به پسر خواهر کوچیکه پروفسور تریلانی برخورد نکرده بودم چنین اتفاقی برای من و برای بسیاری از اطرافیانم همانند یک واقعیت مسلم بود ، اما اکنون ؟ یعنی تریلانی ها بالاخره توانستند ذهنیت یک خادان را دگرگون کنند ؟
بعد از پیشگویی !
زمان شنیدن بسیاری از خبرهای بد دچار توهم های چندین ساله میگردیم که هیچ گاه ، به هیچ کدام انها دسترسی پیدا نکرده ایم ... اما اگر این خبر با تمامی روح و جسم شما بازی کند دقیقاً همانند صحنه ای میشوید که در اتاق برای من رخ داد و فریادی از انتهای دل خود با تمام قوا کشیدم !
باز هم میشه گفت ما جادوگران بر اساس ذائقه خود بایستی به شانس اعتقاد فراوانی داشته باشیم و بر اساس آن عمل کنیم ... اما مرگ پروفسور تریلانی در همان لحظه ، ثبت عدد 56 بر روی شماره ورود من برای ملاقات پیشگو که برابر با سن او بود و ساعتی که ر همان لحظه بر روی 9.54 دقیقه ایستاد ، شک بسیاری از فیلسوفان و ریاضیدانهای ماگلی رو بر انگیخت ... شاید بعد از آن بود که جمع عدد 5 و 4 برابر با 9 اعلام شد !
خوشحال و یا سوگوار !
جمعیتی که برای دلداری من بعد از پیشگویی به خانهی ب.ا.و.د آمده بودند در ابتدا تسکینی شد تا کمی از دردهای مرا التیام بخشد اما وقتی متوجه آن شدم که خانوده ما شامل سیزده رده میشود که کوچکترین آنها در آن لحظه 3سال و بزرگترینشان 70 سال داشت شکی نامتناهی بر من فرود آمد ... چون بر این اعتقاد بودم که تفریق این سه عدد از هم نوعی عدد ترکیبی از 54 به من میدهد که بسیار برایم خوش یمن بود !
اما حوادث روز همدردی بدین گونه ختم نشد ... زیرا بر آن شدیم تا در همان لحظاتی که بر روی گسل نوشکفته ای قرار داشتیم وضعیت خود را به طور ناگهانی بهبود بخشیم که ...
وقایع الاتفاقات !
باید بگم از رنگ سبز هم خوشم میاد ! شاید برای این باشه که وقتی برای باز کردن در رفتم ... با دیدن او که بی خبر از همه جا برای همدردی من آمده بود دستگاه ماشینی ماگلی را انچنان هل دادیم و روشن و فوران کرد که بهترین جایگاه یعنی لجنهای جوب که بسیاز زیبا و سبز رنگ بود نصیب ما شد ... اما خب با خیالی آسوده انها را از خود زدودم ... اتفاق خوبی در حال وقوع بود ...
خانواده های همدردی به چهارده رسیده بود !
و این در نظر آن لحظه من یعنی پیروزی ! شاید برای همین بود که خوشحال و خندان به سوی هدف خود پیش میرفتم و فازغ از هر گونه پیشگویی قرار بود بهترین لحظات را برای خود پیش بینی کنم !
پیش بینی یا پیشگویی !
شاید هیچ وقت ، هیچ کس ، هیچ چیز رو نتونه درک و پیش بینی کنه ! اما در مورد پیشگویی بسیار تفاوتهای اساسی وجود داره ! اما اینکه دستمالی که من به سر خود بسته و همان روز هدیه گرفته بودم همان رنگ آبیای بود که شال روی گردن او که عمهی بزرگش که بعد از 6 سال از سومین سفر آفریقایی خود آورده بود ، پیش بینی بزرگی برای یک اتفاق نا بهنجار بود که من در آن لحظه حتی شک هم بدان نکردم ... اما بعدها وقتی در مورد طول و عرض جغرافیایی دهکده بلاسینگتون در کشور مراکش تحقیق کردم حکایت کوته نظریام را در جایی به نام دفترچه خاطرات ثبت کردم !
باز هم به عقب !
اما این پایان ماجرا نبود ، چرا که ما به آزمایشهای بسیاری بایستی تست میشدیم تا بتوانیم باور کنیم که یک پیشگویی چقدر بر زندگی تاثیر میگذارد ...
مثلاً بعد ها وقتی خیال میکنم که اسمی از او در دفترچه ای بسیار طویل در یادم بود حتی شک هم نکردم ... تا جایی که اتفاقات بین من و دوستم زبانزد بسیاری از داستانهای 123 قسمتی شد که میتوان به آن استناد کرد که هیچ گاه نمیتوان از سرنوشت فرار کرد !
به شتاب به جلو !
بهترین روزهای دوستی من مری باود و دوستم مرینا در دورانی بود که او حتی مرا نمیشناخت و حتی فکرش را هم نمیکرد که من همان شخصیتی باشم که سالها با وی دوست بودم !
اما پیشگویی وقتی صورت گرفت که از او پرسیدم تولدش چه روزیست !
26 .11 = 26 / 2 = 13
ساعت :
23. 31 = 23 + 31 = 54 !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

_ خب!
لرد ولدمورت ، با مردمک های عمودی و قرمز ، لبان سفید ، دماغی محو و سیمایی سرد و بی روح در حالیکه بر روی ردایش روپوش سفیدی بر تن کرده بود درست رو به روی مرگ خوارانش ایستاده بود و درحالیکه دستکشی را در دست میکرد نگاه شیطنت آمیزی به جنازه ای که روبه رویش بر روی تخت قرار داشت انداخت.
لرد بعد از به دست کردن دستکش دوباره شروع به سخن گفتن کرد.
_ اینی که می بینید ، بهش میگن چی...؟
مرگ خواران : آدم؟
لرد : نه ! میدونم آدمه ولی همه آدما یک نوعین ... چه نوعی؟
مرگ خواران : بز؟
لرد چشمانش را در حدقه تکان داد.
_ نه بوقیا! یک کروشیو طلبتون! بهش میگن محفلی!یک آدم سفید ... البته صفت بز رو به همشون نمیشه داد بیشتر مختص آلبوس دامبلدورشونه !
حالا می خوام براتون این محفلی رو تشریح کنم!
شلــــپ!
جنازه محفلی از ناحیه شکم پاره شده و خون و دیگر اجزا بر روی سر و صورت مرگ خواران پایشیده شد...
لرد بی توجه به نارضایتی مرگ خواران با خرسندی به جنازه پاره شده نگاه کرد.
_ خب حالا ما با یک محفلی پاره پوره رو به رو هستیم! حالا ...
شرپ!
لرد یکی از اجزای محفلی بیچاره رو که با دست کنده بود با دقت بالا آورد.
_ این چیه؟
مرگ خواران : هلو؟
_ نه!
مرگ خواران : شفتالو ؟
_ نه!
مرگ خواران : چیز بد ؟
لرد ولدمورت آهی از سر تاسف کشید :
نه ... به مرلین نه ! به زیر تمبونی سالازار نه! بهش میگن قلب ! ببینین چقدر ازش نور میباره ... اه اه!
مرگ خواران : اه اه!
لرد ادامه داد : منشاً همه کارهای به اصطلاح مفیدشون از همین جا نشات میگیره! وقتی از یک ماگل حمایت میکنن از اینجا نشات میگیره.وقتی از یک خون لجنی انتر حمایت میکنند از اینجا نشات میگیره... خب بریم سراغ تشریح بعدی ...
زرررت!
لرد با آوردن یک عدد از اجزای دیگر محفلی ادامه داد.
_ این چیه؟
مرگ خواران : بادمجون؟
_ نه!
مرگ خواران : هویج ؟
_ نه!
مرگ خواران : خرطوم فیل ؟
لرد از شدت عصبانیت دستشو به طرف سرش میبره تا موهاش رو بکنه ولی متوجه میشه که مو نداره پـس روپوش سـفیدش رو از فرط عصبانیت پاره میکنه .
_ برین دیگه اه ... یک تشریح رو نتوستین درک کنین! من آخر خودمو میکشم شما رو هم میکشم ، دامبل رو میکشم ، آنیتا رو می کشم...
مورفین : نگفتی ارباب ... این جزء بدن یارو محفلیه شـــی بود آخرش؟دشتگاه آبمیوه گیری بود ؟
لرد چشم غره ای وحشتناک به مورفین رفت و سپس در حالیکه پاهایش را از فرط عصبانیت به زمین می کوبید از آنجا دور شد ...
لرد ولدمورت ، با مردمک های عمودی و قرمز ، لبان سفید ، دماغی محو و سیمایی سرد و بی روح در حالیکه بر روی ردایش روپوش سفیدی بر تن کرده بود درست رو به روی مرگ خوارانش ایستاده بود و درحالیکه دستکشی را در دست میکرد نگاه شیطنت آمیزی به جنازه ای که روبه رویش بر روی تخت قرار داشت انداخت.
لرد بعد از به دست کردن دستکش دوباره شروع به سخن گفتن کرد.
_ اینی که می بینید ، بهش میگن چی...؟
مرگ خواران : آدم؟
لرد : نه ! میدونم آدمه ولی همه آدما یک نوعین ... چه نوعی؟
مرگ خواران : بز؟
لرد چشمانش را در حدقه تکان داد.
_ نه بوقیا! یک کروشیو طلبتون! بهش میگن محفلی!یک آدم سفید ... البته صفت بز رو به همشون نمیشه داد بیشتر مختص آلبوس دامبلدورشونه !
حالا می خوام براتون این محفلی رو تشریح کنم!شلــــپ!
جنازه محفلی از ناحیه شکم پاره شده و خون و دیگر اجزا بر روی سر و صورت مرگ خواران پایشیده شد...
لرد بی توجه به نارضایتی مرگ خواران با خرسندی به جنازه پاره شده نگاه کرد.
_ خب حالا ما با یک محفلی پاره پوره رو به رو هستیم! حالا ...
شرپ!
لرد یکی از اجزای محفلی بیچاره رو که با دست کنده بود با دقت بالا آورد.
_ این چیه؟
مرگ خواران : هلو؟
_ نه!
مرگ خواران : شفتالو ؟
_ نه!
مرگ خواران : چیز بد ؟

لرد ولدمورت آهی از سر تاسف کشید :
نه ... به مرلین نه ! به زیر تمبونی سالازار نه! بهش میگن قلب ! ببینین چقدر ازش نور میباره ... اه اه!مرگ خواران : اه اه!
لرد ادامه داد : منشاً همه کارهای به اصطلاح مفیدشون از همین جا نشات میگیره! وقتی از یک ماگل حمایت میکنن از اینجا نشات میگیره.وقتی از یک خون لجنی انتر حمایت میکنند از اینجا نشات میگیره... خب بریم سراغ تشریح بعدی ...
زرررت!
لرد با آوردن یک عدد از اجزای دیگر محفلی ادامه داد.
_ این چیه؟
مرگ خواران : بادمجون؟
_ نه!
مرگ خواران : هویج ؟
_ نه!
مرگ خواران : خرطوم فیل ؟

لرد از شدت عصبانیت دستشو به طرف سرش میبره تا موهاش رو بکنه ولی متوجه میشه که مو نداره پـس روپوش سـفیدش رو از فرط عصبانیت پاره میکنه .
_ برین دیگه اه ... یک تشریح رو نتوستین درک کنین! من آخر خودمو میکشم شما رو هم میکشم ، دامبل رو میکشم ، آنیتا رو می کشم...
مورفین : نگفتی ارباب ... این جزء بدن یارو محفلیه شـــی بود آخرش؟دشتگاه آبمیوه گیری بود ؟
لرد چشم غره ای وحشتناک به مورفین رفت و سپس در حالیکه پاهایش را از فرط عصبانیت به زمین می کوبید از آنجا دور شد ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/21 14:20:06
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/21 14:22:23
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/21 14:22:23
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: سهشنبه 11 فروردین 1405 06:40
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
826

سارق به آرامی چوبدستیش را پشت گردن مورفین گذاشت:
- از جات جم بخوری، مغزت رو می پاشم رو دیوار!
- چی میگی دادا؟ روووشن صحبت کن، ملتفت شیم.
- هیسسسسس! جیکت درنیاد! این یه سرقت مسلحانه است. دستاتو بذار رو دیوار و سعی نکن برگردی.
مورفین دستهایش را روی دیوار گذاشت و پرسید:
- دوربین مخفیه؟ اگه دوربین مخفیه بگو جون ما. شوخی نکن.
- دوربین مخفی چیه مردک؟ برگرد!... پولات رو کجا میذاری؟
- تو قوطی شیگارم.
- قوطی سیگارت رو کجا میذاری؟
- لای آشتر کتم.
سارق آستر کت مورفین را بررسی کرد ولی چیزی پیدا نکرد:
- احمق! بزنم آواداکداورات کنم؟ اینجا که چیزی نیست!
- خب عصری شیگارم تموم شد، قوطیش رو انداختم دور.
- با پولاش؟
- نه خب! پولاش رو درآوردم بعد انداختمش دور.
-
دیوونه ام کردی دیوونه! الان پولا کجاست؟
- کدوم پولا؟
- پولایی که از قوطی سیگارت درآوردی. کجا گذاشتیشون؟
- هاااااان! اون پولا رو میگی؟ خب از اول بگو دائوش من. چپوندم تو جورابم!
سارق خم شد و جوراب مورفین را گشت و چیزی پیدا نکرد.
- اینجا که چیزی نیست، مسخره!
- خب نبایدم باشه چون شر کوچه درشون آوردم که یه قوطی شیگار بخرم!
- ای خدااااااااا! پولتو نخواستم آقاجون! غلط کردم. به کاهدون زدم. ولمون کن.
سارق با عصبانیت در رفت و در تاریکی کوچه گم شد.
مورفین دست در جیب شلوارش کرد و قوطی سیگارش را بیرون آورد. همراه با اولین نخ سیگاری که بیرون کشید، دو ورق تراول شونصد میلیون گالیونی از قوطی روی زمین افتاد.
مورفین خم شدو تراول ها را برداشت و با دقت در قوطی سیگارش چپاند. سیگارش را به گوشه ی لبش راند و غرید:
- چه دژدای کم حوصله ای پیدا میشن ها. مشکل عصبی داشت طفلک!
- از جات جم بخوری، مغزت رو می پاشم رو دیوار!
- چی میگی دادا؟ روووشن صحبت کن، ملتفت شیم.
- هیسسسسس! جیکت درنیاد! این یه سرقت مسلحانه است. دستاتو بذار رو دیوار و سعی نکن برگردی.
مورفین دستهایش را روی دیوار گذاشت و پرسید:
- دوربین مخفیه؟ اگه دوربین مخفیه بگو جون ما. شوخی نکن.
- دوربین مخفی چیه مردک؟ برگرد!... پولات رو کجا میذاری؟
- تو قوطی شیگارم.
- قوطی سیگارت رو کجا میذاری؟
- لای آشتر کتم.
سارق آستر کت مورفین را بررسی کرد ولی چیزی پیدا نکرد:
- احمق! بزنم آواداکداورات کنم؟ اینجا که چیزی نیست!
- خب عصری شیگارم تموم شد، قوطیش رو انداختم دور.
- با پولاش؟
- نه خب! پولاش رو درآوردم بعد انداختمش دور.
-
دیوونه ام کردی دیوونه! الان پولا کجاست؟- کدوم پولا؟
- پولایی که از قوطی سیگارت درآوردی. کجا گذاشتیشون؟

- هاااااان! اون پولا رو میگی؟ خب از اول بگو دائوش من. چپوندم تو جورابم!
سارق خم شد و جوراب مورفین را گشت و چیزی پیدا نکرد.
- اینجا که چیزی نیست، مسخره!

- خب نبایدم باشه چون شر کوچه درشون آوردم که یه قوطی شیگار بخرم!
- ای خدااااااااا! پولتو نخواستم آقاجون! غلط کردم. به کاهدون زدم. ولمون کن.

سارق با عصبانیت در رفت و در تاریکی کوچه گم شد.
مورفین دست در جیب شلوارش کرد و قوطی سیگارش را بیرون آورد. همراه با اولین نخ سیگاری که بیرون کشید، دو ورق تراول شونصد میلیون گالیونی از قوطی روی زمین افتاد.
مورفین خم شدو تراول ها را برداشت و با دقت در قوطی سیگارش چپاند. سیگارش را به گوشه ی لبش راند و غرید:
- چه دژدای کم حوصله ای پیدا میشن ها. مشکل عصبی داشت طفلک!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/10/18 1:03:10
هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

_ حالا چی؟
جن دور خودش چرخید و با حس خودپسندانه ای به دستان اش خیره شد.
قدش به زور به هفتاد سانت می رسید و چشمان اش کمی گرد و قلنبه بودند و دندان هایش آنچنان تیز که می توانست هرجسمی را بدرد.
مردی قد بلند با ردایی سیاه و چشمانی عمودی درست رو به روی او ایستاده بود. قد جن تا زانو هایش میرسید!!
_ حالا که چی ؟ چرا اومدی خونه من؟
جن قدمی عقب رفت و تعظیم بلند بالایی کرد.
_ ارباب! آمدم تا مرا در محظر خویش تائید بفرمایید.
لرد ولدمورت درحالیکه از شدت اخم گرهی عمیق بر پیشانی اش نقش بسته بود بر روی صندلی ای نشست و به اطرافش خیره شد.
چلچراغ طلایی رنگ ، زمین های برق افتاده ، دیوار هایی از جنس چوب و وسایلی در بهترین نوع خود.
به مدت پنج دقیقه در فضای بین جن و لرد ولدمورت سکوت عجیبی حکم فرما شده بود که صدای سرد ، بی روح و خشن لرد ولدمورت سکوت را شکست.
_ میتونی صاف بایستی جن! باید قسم بخوری که در راه من چیزی کم نزاری!
جن لبخندی زد و چاقوی کوچک ولی برنده و تیزی را از میان لباس کهنه ای که بر تن داشت بیرون آورد .
لبه ی برنده چاقو را نزدیک دستان کوچک و چروکیده اش برد . سردی تیغ چاقو را حس کرد ...
خون قرمز رنگی چکه کنان بر روی پاهای جن افتاد. او قسم خورده بود!
لرد ولدمورت با لبخند کم رنگی بر لبان سفید رنگش ، چوبش را بیرون آورده و به جن اشاره کرد که نزدیک شود.
جن با اشتیاقی وصف ناپذیر چند قدمی جلو رفت. لرد چوب دستی اش را به طرف بازوی نحیف جن گرفت و سرانجام نوری سبز رنگ از چوب به بازوی جن سرازیر شد.
جن ، درد را احساس کرد ولی خشنود بود ... چشمانش را بست و گذاشت که انوار سبز رنگ بازوی نحیفش را به سوزش در آورد.
کمی بعد احساس کرد جریان شارش قطع شده است ... چشمانش را با احتیاط باز کرد و ابتدا به لرد ولدمورت که دوباره بر روی صندلی ای نشسته بود و بعد به بازویش که علامت اسکلت و ماری که با پیچ و خم از دهانش بیرون آمده بود نگاه کرد و لبخندی زد...
او سیاهی را برگزیده بود!
جن دور خودش چرخید و با حس خودپسندانه ای به دستان اش خیره شد.
قدش به زور به هفتاد سانت می رسید و چشمان اش کمی گرد و قلنبه بودند و دندان هایش آنچنان تیز که می توانست هرجسمی را بدرد.
مردی قد بلند با ردایی سیاه و چشمانی عمودی درست رو به روی او ایستاده بود. قد جن تا زانو هایش میرسید!!
_ حالا که چی ؟ چرا اومدی خونه من؟
جن قدمی عقب رفت و تعظیم بلند بالایی کرد.
_ ارباب! آمدم تا مرا در محظر خویش تائید بفرمایید.
لرد ولدمورت درحالیکه از شدت اخم گرهی عمیق بر پیشانی اش نقش بسته بود بر روی صندلی ای نشست و به اطرافش خیره شد.
چلچراغ طلایی رنگ ، زمین های برق افتاده ، دیوار هایی از جنس چوب و وسایلی در بهترین نوع خود.
به مدت پنج دقیقه در فضای بین جن و لرد ولدمورت سکوت عجیبی حکم فرما شده بود که صدای سرد ، بی روح و خشن لرد ولدمورت سکوت را شکست.
_ میتونی صاف بایستی جن! باید قسم بخوری که در راه من چیزی کم نزاری!
جن لبخندی زد و چاقوی کوچک ولی برنده و تیزی را از میان لباس کهنه ای که بر تن داشت بیرون آورد .
لبه ی برنده چاقو را نزدیک دستان کوچک و چروکیده اش برد . سردی تیغ چاقو را حس کرد ...
خون قرمز رنگی چکه کنان بر روی پاهای جن افتاد. او قسم خورده بود!
لرد ولدمورت با لبخند کم رنگی بر لبان سفید رنگش ، چوبش را بیرون آورده و به جن اشاره کرد که نزدیک شود.
جن با اشتیاقی وصف ناپذیر چند قدمی جلو رفت. لرد چوب دستی اش را به طرف بازوی نحیف جن گرفت و سرانجام نوری سبز رنگ از چوب به بازوی جن سرازیر شد.
جن ، درد را احساس کرد ولی خشنود بود ... چشمانش را بست و گذاشت که انوار سبز رنگ بازوی نحیفش را به سوزش در آورد.
کمی بعد احساس کرد جریان شارش قطع شده است ... چشمانش را با احتیاط باز کرد و ابتدا به لرد ولدمورت که دوباره بر روی صندلی ای نشسته بود و بعد به بازویش که علامت اسکلت و ماری که با پیچ و خم از دهانش بیرون آمده بود نگاه کرد و لبخندی زد...
او سیاهی را برگزیده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

صد سال پیش...
غول و جنی در کنار هم روی سبزه های تازه رشد کرده ی زمین عظیمی در کناره های لندن دراز کشیده بودند و با هم مشغول مرور خاطرات و آرزوهایشان بودند.
- گلگو. من خیلی دوست دارم یه روزی وزیر بشم. ولی حیف که هیچ جنی نمی تونه وزیر بشه. من خیلی بدبختم. من یه بوقیم. من... من... هیشکی منو دوست نداره
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست.
و هوکی و گلگو به هم نزدیک می شن و همدیگه رو در آغوش می گیرند و دوباره زیر انوار طلایی خورشید مشغول صحبت می شن.
پنجاه سال پیش...
همان غول و همان جن با هیکلی بزرگتر از قبل بر روی نیمکت چوبیِ داغونی نشسته بودند و به راهگذرانی که ه لحظه تعدادشان بیشتر می شد نگاه می کردند و غصه می خوردند. در کنار آنها ساختمان عظیم وزارت سحر و جادو قرار داشت. هوکی از جایش بلند شد و رو به گلگو گفت: گلگو. من باید برم اینجا ببینم چرا منو وزیر نکردن. من همشونو بوق می کنم. من تو دهن این بوقیا می زنم...
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست... هوکی رفت تو. اگر دید مشکل، خبر کرد گلگو!
هوکی سری برای گلگو تکان می دهد و پس از چند ساعت با اندکی خوشحالی بیرون می آید و در کنار گلگو می نشیند.
- گلگو، من وزیر نشدم، ولی معاون وزیر شدم. دفعه ی بعد حتما وزیر می شم.
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست. هوکی دفعه ی بعد وزیر شد.
سی سال پیش...
هوکی و گلگو هر کدام پشت میزی نشسته اند و مشغول بررسی اوراق مختلفی که جلویشان قرار دارد هستند و هر چند لحظه یکبار نگاهی مملو از دوستی به یکدیگر می اندازند و دوباره مشغول کار می شوند.
روزها همینطور از پس یکدیگر می گذرد تا اینکه یک روز در اتاق هوکی و گلگو با صدای مهیبی باز می شه و آلبوس سوروس پاتر با صورتی خشمگین وارد می شود. به دنبال او مقادیر زیادی جاسم و ممد از انواع مختلف وارد می شوند و با چماق هایشان به هوکی و گلگو که بسیار ترسیده اند می فهمانند که باید از جایشان بلند شوند.
آنها پس از کلی ایستادگی در برابر نیروهای کشوری و لشگری وزارت بالاخره بدست چند تن از کورممد های زبده ی وزارت با تیپا از ساختمان عظیم وزارت بیرون انداخته می شوند و روی درختی عظیم می افتند.
- ما رو از وزارت بیرون کردن. من دیگه عمرا وزیر بشم
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست. هوکی به زودی وزیر شد.
یک سال پیش...
هوکی بر روی صندلی چرمی بزرگی نشسته و به گلگو که روی مبلی تک نفره نشسته نگاه می کنه. با اقتدار خاصی رو به گلگو شروع به صحبت می کنه: من بالاخره وزیر شدم گلگو. باورت می شه؟! وزیر شدم گلگو!
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست.
- اَه. این دیالوگتم خیلی خز شد. یه چیز دیگه بگو!
- گلگو خیلی خوشحال بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، وزیر دوست داشت!
و گلگو به سختی از جاش بلند می شه و به سمت هوکی حمله ور می شه و در کسری از ثانیه اون رو در آغوش می گیره. جو بسیار سنگین می شه و هر دو به یاد گذشته مقادیر زیادی گریه می کنند...
- من وزیر شدنم رو یکی مدیون توئم. یکی هم مدیون مرگخوار شدنم.
- گلگو، مرگخوار شد تا هوکی وزیر شد
غول و جنی در کنار هم روی سبزه های تازه رشد کرده ی زمین عظیمی در کناره های لندن دراز کشیده بودند و با هم مشغول مرور خاطرات و آرزوهایشان بودند.
- گلگو. من خیلی دوست دارم یه روزی وزیر بشم. ولی حیف که هیچ جنی نمی تونه وزیر بشه. من خیلی بدبختم. من یه بوقیم. من... من... هیشکی منو دوست نداره

- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست.
و هوکی و گلگو به هم نزدیک می شن و همدیگه رو در آغوش می گیرند و دوباره زیر انوار طلایی خورشید مشغول صحبت می شن.
پنجاه سال پیش...
همان غول و همان جن با هیکلی بزرگتر از قبل بر روی نیمکت چوبیِ داغونی نشسته بودند و به راهگذرانی که ه لحظه تعدادشان بیشتر می شد نگاه می کردند و غصه می خوردند. در کنار آنها ساختمان عظیم وزارت سحر و جادو قرار داشت. هوکی از جایش بلند شد و رو به گلگو گفت: گلگو. من باید برم اینجا ببینم چرا منو وزیر نکردن. من همشونو بوق می کنم. من تو دهن این بوقیا می زنم...
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست... هوکی رفت تو. اگر دید مشکل، خبر کرد گلگو!
هوکی سری برای گلگو تکان می دهد و پس از چند ساعت با اندکی خوشحالی بیرون می آید و در کنار گلگو می نشیند.
- گلگو، من وزیر نشدم، ولی معاون وزیر شدم. دفعه ی بعد حتما وزیر می شم.
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست. هوکی دفعه ی بعد وزیر شد.
سی سال پیش...
هوکی و گلگو هر کدام پشت میزی نشسته اند و مشغول بررسی اوراق مختلفی که جلویشان قرار دارد هستند و هر چند لحظه یکبار نگاهی مملو از دوستی به یکدیگر می اندازند و دوباره مشغول کار می شوند.
روزها همینطور از پس یکدیگر می گذرد تا اینکه یک روز در اتاق هوکی و گلگو با صدای مهیبی باز می شه و آلبوس سوروس پاتر با صورتی خشمگین وارد می شود. به دنبال او مقادیر زیادی جاسم و ممد از انواع مختلف وارد می شوند و با چماق هایشان به هوکی و گلگو که بسیار ترسیده اند می فهمانند که باید از جایشان بلند شوند.
آنها پس از کلی ایستادگی در برابر نیروهای کشوری و لشگری وزارت بالاخره بدست چند تن از کورممد های زبده ی وزارت با تیپا از ساختمان عظیم وزارت بیرون انداخته می شوند و روی درختی عظیم می افتند.
- ما رو از وزارت بیرون کردن. من دیگه عمرا وزیر بشم

- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست. هوکی به زودی وزیر شد.
یک سال پیش...
هوکی بر روی صندلی چرمی بزرگی نشسته و به گلگو که روی مبلی تک نفره نشسته نگاه می کنه. با اقتدار خاصی رو به گلگو شروع به صحبت می کنه: من بالاخره وزیر شدم گلگو. باورت می شه؟! وزیر شدم گلگو!
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست.
- اَه. این دیالوگتم خیلی خز شد. یه چیز دیگه بگو!
- گلگو خیلی خوشحال بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، وزیر دوست داشت!
و گلگو به سختی از جاش بلند می شه و به سمت هوکی حمله ور می شه و در کسری از ثانیه اون رو در آغوش می گیره. جو بسیار سنگین می شه و هر دو به یاد گذشته مقادیر زیادی گریه می کنند...
- من وزیر شدنم رو یکی مدیون توئم. یکی هم مدیون مرگخوار شدنم.
- گلگو، مرگخوار شد تا هوکی وزیر شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

باران به شدت به پنجره کوبیده می شد و صدای ترق ترق عجیبی را در درون اتاق خالی و خاک گرفته پر میکرد و ماه همچون قرص نانی درخشان بر بالای آسمان مه گرفته انوار نقره ای رنگش را با بی رمقی عجیبی بر زمین خیس می تاباند.
تنها منبع نور درون اتاق یک عدد شمع معلق در هوا بود ولی باز هم میشد در آن نور کم دیوار های مملو از تار عنکبوت را مشاهده کرد. می شد زمینی را که پنج اینچ بر رویش خاک نشسته بود دید و می شد مرد سیه چرده ای را دید که با شانه های پهن و صورت اصلاح شده بر روی تنها مبل و تنها اثاث درون اتاق که بسیار مندرس و کثیف بود نشسته است.
مرد چشمانی نافز ، لبانی کلفت و اندامی متناسب داشت. ردایی بنفش با کلاهی که بر روی سرش کج شده بود در تناسب کامل با پوست سیاهش بود.
مرد بر روی کاغذی خم شده بود و با خطی خوش بی وقفه می نوشت.
هم اینک که اینجا نشسته ام دیگر نه وزارتی برایم اهمیت دارد و نه ارزش و نه احترام! فقط در فکر نابود کردنم ... فقط در فکر انتقامم! انتقام از چه؟
مرد سرش را از روی کاغذ برداشت و به رو به رو و به مکانی نا معلوم خیره شد.
_ به چی .... از چی؟ دارم دیوونه میشم! دارم دیووونه میشم!
مرد دوباره سرش را در کاغذ برد و به نوشتن ادامه داد.
هیچ گاه سیاهی نه در جلو چشمانم بود و نه در پس چشمانم ... آن را در جایی احساس می کردم ... همانند خاکستری بود که زیر کپه ای چوب جمع شده بود. چه میدانم از سیاهی ... چه می دانم از نور ...
مرد از جایش بلند و از تنها پنجره مشرف به حیاطی که در آن علف های هرز بسیاری رشد کرده بودند بیرون را نگاه کرد و آخرین خط را درحالیکه کاغذ را به دیوار تکیه داده بود نوشت.
_ در جست و جوی گمشده ام هستم!
مرد نگاهی به کاغذ انداخت و لبخندی از سر تحسین زد ... در لبخندش همه چیز خلاصه شده بود ... شادی ، غم ، سیاهی ، سفیدی ، روز ، شب و .... نامه را به دقت تا کرد و از خانه بیرون رفت و گذاشت قطره های باران آرام آرام بر صورتش بچکد.
تنها منبع نور درون اتاق یک عدد شمع معلق در هوا بود ولی باز هم میشد در آن نور کم دیوار های مملو از تار عنکبوت را مشاهده کرد. می شد زمینی را که پنج اینچ بر رویش خاک نشسته بود دید و می شد مرد سیه چرده ای را دید که با شانه های پهن و صورت اصلاح شده بر روی تنها مبل و تنها اثاث درون اتاق که بسیار مندرس و کثیف بود نشسته است.
مرد چشمانی نافز ، لبانی کلفت و اندامی متناسب داشت. ردایی بنفش با کلاهی که بر روی سرش کج شده بود در تناسب کامل با پوست سیاهش بود.
مرد بر روی کاغذی خم شده بود و با خطی خوش بی وقفه می نوشت.
هم اینک که اینجا نشسته ام دیگر نه وزارتی برایم اهمیت دارد و نه ارزش و نه احترام! فقط در فکر نابود کردنم ... فقط در فکر انتقامم! انتقام از چه؟
مرد سرش را از روی کاغذ برداشت و به رو به رو و به مکانی نا معلوم خیره شد.
_ به چی .... از چی؟ دارم دیوونه میشم! دارم دیووونه میشم!
مرد دوباره سرش را در کاغذ برد و به نوشتن ادامه داد.
هیچ گاه سیاهی نه در جلو چشمانم بود و نه در پس چشمانم ... آن را در جایی احساس می کردم ... همانند خاکستری بود که زیر کپه ای چوب جمع شده بود. چه میدانم از سیاهی ... چه می دانم از نور ...
مرد از جایش بلند و از تنها پنجره مشرف به حیاطی که در آن علف های هرز بسیاری رشد کرده بودند بیرون را نگاه کرد و آخرین خط را درحالیکه کاغذ را به دیوار تکیه داده بود نوشت.
_ در جست و جوی گمشده ام هستم!
مرد نگاهی به کاغذ انداخت و لبخندی از سر تحسین زد ... در لبخندش همه چیز خلاصه شده بود ... شادی ، غم ، سیاهی ، سفیدی ، روز ، شب و .... نامه را به دقت تا کرد و از خانه بیرون رفت و گذاشت قطره های باران آرام آرام بر صورتش بچکد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1387/10/9 17:56:03
black or White
جزئیات کاربر

باران میبارد !
مری : اومدم پست بزنم ...
لرد : خسته نشدی ؟ ، حالا مثلاً پست میزنی این همه چی میشه ؟
مری: خوبه دیگه چیزی مینویسم ... کیف میده !
لرد : برای کیف کردن مینویسی ؟ هزار جای دیگه هست که ...
مری : آره اما هزار جای دیگه نوشتن عادی شده ! باید جایی نوشت که ... جایی که ... جای که چمیدونم گیرا باشه ، زنده باشه ، زندگی باشه !
لرد : هیچی توش زندگی نیست ، هیچی !
دنیای جادویی منقلب میشود !
سالها گذشت ، دنیا پیشرفت کرد ، همه جا تغییر کرد ، دیگر هیچ جایی نبود که همانند گذشته باشد ، تغییرات به تندی تندی صورت میگرفت ، کسی که در گذشته زندگی میکرد دیگر نمیتوانست در این دنیا زندگی کند ، شاید برای همین بود که سالهای اول آمار خودکشی بالا گرفت ... کسی تحمل تغییر را نداشت ؟!!!
جادوها نیز تغییر کرد بود ، دیگر کسی به آن وردهای دست و پا گیر اکتفا نمیکرد ، دیگر کسی توجهی به آوداکداورا و یا اکسپلیارموس نداشت ، اولین فردی که هفته گذشته این ورد را به زبان آورد آنچنان مورد تمسخر قرار گرفت که حتی نتوانست روی پای خود بایستد ، شاید برای همین بود که به سرعت مامورانی از سنت مانگو او را دستگیر کردند و به بالاترین قسمت ساختمان انتقال دادند !
آنچه گذشت آتی !
لرد تغییر کرد ، دیگر آن فردی نبود که کسی قبلاً او را میشناخت ، رو به سیاهی مطلق آورد و هر لحظه برای رسیدن به آن تلاش میکرد ، اما این طناب سر دیگری نیز داشت که اگر آن را برعکس دنبال میکردی به تنها چیزی که میرسیدی یک اثر بود !
مری تغییر کرد ، دیگر آن فردی نبود که کسی قبلاً او را میشناخت ، رو به پیچیدگی آورد و هر لحظه برای رسیدن به معماهای گوناگون تلاش میکرد ، اما این کلاف دو سر دیگر داشت که اگر آن را بر عکس دنبال میکردی به تنها چیزی که میرسیدی یک عکس بود !
باران شدت گرفت !
مری : بازم نمیزاری ؟
لرد : چون میخوای لوس بازی در بیاری ، تازه هر کاری بکنی من ادامه نمیدم !
مری : اصلاً هم لوس بازی نیست ، خیلی لذتبخشه !
لرد : چی توش میبینی ؟!
مری : با نوشتن زندگی میکنیم ، لذت میبریم ، غم هامونو توش میگیم ، ناراحتی هامون ، وقتی از دست داداشمون یا دوستمون ناراحتیم توش خودمونو خالی میکنیم ، گلایه میکنیم ، داد میزنیم ، فریاد میکشیم ، طوری رفتار میکنیم که انگار چیزی نیست اما بعضی وقتا خیلی چیزا رو توش قرار میدیم ، حرفامون ، ناگفته هامون ! خنده هامون ،دوستیامون ،صحبت در مورد خواهرمون ، علاقمون و عشقمون ... !
لرد : باید یاد بگیری چطوری میشه سیمان و بتن رو قاطی کرد ! اصلاً تو معجون سازی پاس کردی ؟
مری : من سلطان معجونم !
لرد : آره ، وقتی داشتی جرعه جرعه فرو میدادیش فهمیدم ...
دنیای درونی منقلب میشود !
روزها گذشت ، وضع بر همین منوال بود ، رولهای جدیدی شکل گرفت ، شاید برای همین بود که کسی اگر میخواست خود را با این وضع همگون کند ، بایستی زمان زیادی را صرف میکرد ، زمانی که یا وجود نداشت و یا اصلاً کسی حال تغییر را نداشت و باز هم آما خودکشی بالا رفت !
سبکها نیز تغییر زیادی کرده بود که کسی طاقت نگاه کرد به آن را نداشت ، گویی کس ، جایی طلسمی بر روی نویسنده ای اجرا کرده بود که باعث شد بود سیمهای سرور بلند برج هایی همچون میلاد سایه بلندی بر روی ساختمانهای کوچک بگسترد که حتی با ذره بین هم دیده نمیشد ، اولین فردی که چنین سخنی را ایراد فرمود ، باعث شد بزرگترین ذره بین دنیا را به عنوان عینک به او بدهند تا بتواند خیلی چیزها را ببیند !
آنچه رخ میدهد آتی !
او به آنچه میخواست رسیده بود ؟ اینطور بنظر نمیرسید ، گویی فقط برای این دنبال سیاهی رفته بود که به خود ثابت کند که اصلاً کسی را دوست ندارد و یا کسی او را دوست ندارد ، و شاید از هر دوی آنها فراری بود ... فرار تامر ... نه آنقدر زیاد ... بهتره بگم فرار تا مدت طولانی !
او به آنچه میخواست رسیده بود ؟ اینطور بنظر میرسید ، اما چه فایده دستانش که اکنون خالی از حضور اوست ! ، پس شاید برای این بود که کلاف را بیشتر و بیشتر دور خود می پیچید ، تا جایی که دیگر کسی نتوانست آن را باز کند ، حتی خود او ! و تا مرگ ... آری تا مرگ پیش رفت !
باران کند میبارد ، یا بارانی نیست ؟
مری : ادامه میدی ؟
لرد : شاید ... من اینطوریم ...
مری : من نمیتونم ... نمیتونم ... دیگه نمیتونم !
لرد : کار نداره !
مری : دیگه تحمل ندارم ، خســـــــــــته شدم ... پس کی تموم میشه ؟
.
مری : اومدم پست بزنم ...
لرد : خسته نشدی ؟ ، حالا مثلاً پست میزنی این همه چی میشه ؟
مری: خوبه دیگه چیزی مینویسم ... کیف میده !
لرد : برای کیف کردن مینویسی ؟ هزار جای دیگه هست که ...
مری : آره اما هزار جای دیگه نوشتن عادی شده ! باید جایی نوشت که ... جایی که ... جای که چمیدونم گیرا باشه ، زنده باشه ، زندگی باشه !
لرد : هیچی توش زندگی نیست ، هیچی !
دنیای جادویی منقلب میشود !
سالها گذشت ، دنیا پیشرفت کرد ، همه جا تغییر کرد ، دیگر هیچ جایی نبود که همانند گذشته باشد ، تغییرات به تندی تندی صورت میگرفت ، کسی که در گذشته زندگی میکرد دیگر نمیتوانست در این دنیا زندگی کند ، شاید برای همین بود که سالهای اول آمار خودکشی بالا گرفت ... کسی تحمل تغییر را نداشت ؟!!!
جادوها نیز تغییر کرد بود ، دیگر کسی به آن وردهای دست و پا گیر اکتفا نمیکرد ، دیگر کسی توجهی به آوداکداورا و یا اکسپلیارموس نداشت ، اولین فردی که هفته گذشته این ورد را به زبان آورد آنچنان مورد تمسخر قرار گرفت که حتی نتوانست روی پای خود بایستد ، شاید برای همین بود که به سرعت مامورانی از سنت مانگو او را دستگیر کردند و به بالاترین قسمت ساختمان انتقال دادند !
آنچه گذشت آتی !
لرد تغییر کرد ، دیگر آن فردی نبود که کسی قبلاً او را میشناخت ، رو به سیاهی مطلق آورد و هر لحظه برای رسیدن به آن تلاش میکرد ، اما این طناب سر دیگری نیز داشت که اگر آن را برعکس دنبال میکردی به تنها چیزی که میرسیدی یک اثر بود !
مری تغییر کرد ، دیگر آن فردی نبود که کسی قبلاً او را میشناخت ، رو به پیچیدگی آورد و هر لحظه برای رسیدن به معماهای گوناگون تلاش میکرد ، اما این کلاف دو سر دیگر داشت که اگر آن را بر عکس دنبال میکردی به تنها چیزی که میرسیدی یک عکس بود !
باران شدت گرفت !
مری : بازم نمیزاری ؟
لرد : چون میخوای لوس بازی در بیاری ، تازه هر کاری بکنی من ادامه نمیدم !
مری : اصلاً هم لوس بازی نیست ، خیلی لذتبخشه !
لرد : چی توش میبینی ؟!
مری : با نوشتن زندگی میکنیم ، لذت میبریم ، غم هامونو توش میگیم ، ناراحتی هامون ، وقتی از دست داداشمون یا دوستمون ناراحتیم توش خودمونو خالی میکنیم ، گلایه میکنیم ، داد میزنیم ، فریاد میکشیم ، طوری رفتار میکنیم که انگار چیزی نیست اما بعضی وقتا خیلی چیزا رو توش قرار میدیم ، حرفامون ، ناگفته هامون ! خنده هامون ،دوستیامون ،صحبت در مورد خواهرمون ، علاقمون و عشقمون ... !
لرد : باید یاد بگیری چطوری میشه سیمان و بتن رو قاطی کرد ! اصلاً تو معجون سازی پاس کردی ؟
مری : من سلطان معجونم !
لرد : آره ، وقتی داشتی جرعه جرعه فرو میدادیش فهمیدم ...
دنیای درونی منقلب میشود !
روزها گذشت ، وضع بر همین منوال بود ، رولهای جدیدی شکل گرفت ، شاید برای همین بود که کسی اگر میخواست خود را با این وضع همگون کند ، بایستی زمان زیادی را صرف میکرد ، زمانی که یا وجود نداشت و یا اصلاً کسی حال تغییر را نداشت و باز هم آما خودکشی بالا رفت !
سبکها نیز تغییر زیادی کرده بود که کسی طاقت نگاه کرد به آن را نداشت ، گویی کس ، جایی طلسمی بر روی نویسنده ای اجرا کرده بود که باعث شد بود سیمهای سرور بلند برج هایی همچون میلاد سایه بلندی بر روی ساختمانهای کوچک بگسترد که حتی با ذره بین هم دیده نمیشد ، اولین فردی که چنین سخنی را ایراد فرمود ، باعث شد بزرگترین ذره بین دنیا را به عنوان عینک به او بدهند تا بتواند خیلی چیزها را ببیند !
آنچه رخ میدهد آتی !
او به آنچه میخواست رسیده بود ؟ اینطور بنظر نمیرسید ، گویی فقط برای این دنبال سیاهی رفته بود که به خود ثابت کند که اصلاً کسی را دوست ندارد و یا کسی او را دوست ندارد ، و شاید از هر دوی آنها فراری بود ... فرار تامر ... نه آنقدر زیاد ... بهتره بگم فرار تا مدت طولانی !
او به آنچه میخواست رسیده بود ؟ اینطور بنظر میرسید ، اما چه فایده دستانش که اکنون خالی از حضور اوست ! ، پس شاید برای این بود که کلاف را بیشتر و بیشتر دور خود می پیچید ، تا جایی که دیگر کسی نتوانست آن را باز کند ، حتی خود او ! و تا مرگ ... آری تا مرگ پیش رفت !
باران کند میبارد ، یا بارانی نیست ؟
مری : ادامه میدی ؟
لرد : شاید ... من اینطوریم ...
مری : من نمیتونم ... نمیتونم ... دیگه نمیتونم !
لرد : کار نداره !
مری : دیگه تحمل ندارم ، خســـــــــــته شدم ... پس کی تموم میشه ؟
.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/9/30 18:56:00
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج