شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ناگهان در شبی تاریک و خاموش سوار وفادار قلعه ای متروکه به طرف هری امد و با زمزمه ی ارام دریاچه ای اسرار امیز به هری نشان داد هری که می ترسید در ذهن خود فکر می کرد که ان مرد کیست هری سرش را بالا اورد و ناگهان در ان حال که به مرد می نگریست ناگهان متوجه شد که مرد شباهت زیادی به پدرش دارد در همان لحظه گروه گریفندور که به دنبال هری می گشت رسیدند مرد ناگهان غیب شد دامبلدور به هری نگاهی کرد و گفت می دانم او پدرت بود هری از ان شب فهمید که پدرش زنده است و تنها راه ازاد کردن پدرش نابود کردن ولدمرت است
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط malfoyman در 1388/12/6 15:12:01 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/7 12:23:09
پادشاه پس از به خاک خون کشیدن و قتل عام مردم آن شهر به همراه محافظین خود به سوی قصر باز می گشت.در راه به دریاچه ای رسیدند.دریاچه ای اسرار آمیز که گفته شده بود باطن انسان را به او نشان میدهد نه ظاهرش را.شاه به سواران خود دستور توقف داد تا در دریاچه به صورت خود بنگرد و از درونش آگاه شود. صورتش هیچ شباهتی به انسان ها نداشت.سواران وفاداراش را فرا خواند.سواران نیز بجای آن که صورت خود را ببینند،صورت یک اهریمن را دیدند.دریاچه اکنون صورت گروهی عظیم از اهریمنان را به آن ها نشان می داد. شاه با دقت بیشتری نگریست.باطن هر کدام از آن ها جملاتی را زمزمه می کرد.شاه نمی توانست بیشتر تحمل کند.به سواران خود دستور بازگشت به شهر را داد.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط APWBD در 1388/12/1 19:28:16 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/2 18:39:51
به نام او درود خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
"ظاهر چیزی را مشخص نمی کند!" این حرفی است که پیرمرد همیشه تکرار می کرد. پیرمردی که خود هیچ وقت به ظاهرش نمی رسید و در جواب این کارش این جمله را زمزمه می کرد. من که از لحظه ی تولد در کنار پیرمرد بزرگ شده بودم، متوجه نمي شدم كه او چه مرد عجيبي است. حتي حرف هاي اسرار آميزش كه همه را به وحشت مي انداخت، براي من عادي بود. پيرمرد هم هميشه با من مهربان بود. اما پيرمرد پرحرف و عجيب من، روزي كه آن سوار آمد از اين رو به آن رو شد. ديگر شباهتي به پيرمرد قبلي نداشت. چيزي در چهره اش كم بود، روح نداشت انگار. خاموش به نظر مي رسيد. او رفت به دنبال سوار. سواري با ظاهري سياه و مخوف. ولي آيا باز ظاهر چيزي را مشخص نمي كند؟ چه بايد مي كردم؟
بدورد در پناه او
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/1 19:18:54
در شبی خاموش و سرد ، دزیره با ظاهری متفاوت و سوار بر ببری سفید راهی دریاچه ی اسرار آمیز سرزمینش شد، در کنار دریاچه ایستاد و زمزمه ی آوازی را که خاطراتش را به یادش میاورد فرا داد. شباهت زیادی با گذشته نداشت، ظاهر آرام و روحی سرشار از هیجان. سنگی در آب انداخت و لحظه ای موچ های ریز را تماشا کرد... : آه ، من همیشه به گروه ام وفادار خواهم ماند...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/29 12:16:53
روزی هری بر جارویش دو ساحره سوار کرده و با خوشحالی به سمت خانه میراند که ناگهان سوالی بر ذهنش نقش بست: آیا باید با کسی که عاشقش بود ازدواج میکرد یا کسی که والدینش برایش در نظر گرفته بودند؟ این سوال آنچنان ذهنش را مشغول کرد که جارویش خاموش شد و در دریاچه سقوط کرد!
آه ولدمورت چرا پدر و مادر مرا کشتی؟ این سوال هم در ذهن هری بود!
سه ساعت گذشت و هری در کنار دریاچه به هوش آمد و خودش را در حالی که هیچ لباسی بر تن نداشت در آغوش گروهی از ماهی مرکب های دریاچه یافت!
آیا این عجیب است یا که اسرار آمیز است؟ من از کجا بدانم؟ هری از خودش پرسید.
یکی از ماهی های مرکب که هیچ وقت به همسرش وفادار نبود سوال هری را شنید و پرسید: چه چیزی عجیب است؟
هری گفت: این موهایی که در این منطقه ظاهر شده! (و با انگشت به منطقه ی مورد نظر اشاره کرد!)
ماهی مرکب با دقت منطقه را بررسی کرد، سپس با مهربانی لبخند زد و در گوش هری زمزمه کرد: نگران نباش! این نشانه ی شروع دوران حساس بلوغ است.
هری در حالی که بسیار متحیر شده بود سر تکان داد و گفت: شوخی نکن! این مسئله شوخی بردار نیست!
ماهی مرکب در حالی که با نوازش پشت هری به او دلگرمی میداد جواب داد: باور کن جدی میگویم! باور کن...
ظاهرش بي شباهت به دگیر همراهانش نبود، خاموش و رنج کشيده. مانند بقيه ي اعضای گروه نيز کنار درياچه نشسته بود و با بيتفاوتي به آن خیره نگاه مي کرد. درياچه ظاهري اسرار آميز داشت، آرام و ساکت. سطح آینه مانند و پهناور آن هیچ حرکتی نداشت.شاید همین سکونش باعث میشد که آن را عجیب و اسرار آمیز بخوانند. فقط صدای زمزمه ی گاه گاه سواران بود که سکوت سخت جنگل و دریاچه را می شکست. سواران از اين همه انتظار خسته شده بودند. ولي کاري نمي توانستند انجام دهند،نه تا زمانی که دستوری جدید صادر نمی شد. پس وفادارنه در جایه خود باقی ماندند شاید خیره شدن به دریاچه این انتظار را به پایان می رساند.
تایید شد! لازم نیست از همه کلمات استفاده کنید هفت تا کلمه هم کافی بود. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/25 10:12:51
مورفین سوار قایق موتوری وفادارش شده بود و در دریاچه ی اسرارآمیز ویراژ میداد و زیر لب آهنگ "چه شباهتی با تونی پیدا کردم، امشب" را زمزمه می کرد که ناگهان با قایق گروه خواهران عجیب که یهویی جلوش ظاهر شده بود، تصادف کرد و موتورش خاموش و بعد منفجر شد و همه مردن.
سلام وزیرم که نکردین، حداقل مورفین رو ببندین، دامبلدورم کنید یه کم بخندیم. هر کسی هم با این پیشنهاد مخالفه، سرکوبش کنید!
همه جا را سکوت عجیبی فرا گرفته بود... گویی هیچگاه موجود زنده ای به آن مکان نگاه نینداخته بود... ساختمانی بس بلند بود و خاموشی آن باعث می شد مرموز تر از همیشه به نظر برسد اما او بدون هیچگونه توجهی به ظاهر ساختمان متروک که بی شباهتبه گورستان نبود از پله های ورودی بالا رفت... تو گویی سال های سال بود که این کار را هر روز انجام می داد... و مدت ها بود که فراموش کرده بود که نخستین بار چگونه قلبش از شدت وفاداری به ارباب بزرگ در سینه آرام و قرار نداشت و اکنون بدون هیچ اثری از آن بی قراری ها با چشمانی سرد و بی روح به روبرویش... به ورودی آن ساختمان ملعون خیره شده بود دستش را به طرف دستگیره برد و ناگهان صدایی از پشت سر باعث شد خشکش بزند... اما وقتی برگشت باز با همان منظره ی دریاچه ی سرد و بی روح مردگان که هزاران سال بود به همان شکل روبروی این ساختمان با نور اسرار آمیز خود آرمیده بود روبرو شد... مطمئن بود که کسی آن دور اطراف نیست... و با تمام وجود آرزو می کرد که هیچ یک از اعضای گروه در آن موقع شب بیرون از ساختمان و خارج از جلسه ی مرگخواران نباشد که او را ببیند... دوباره دستش را به سمت دستگیره برد اما باز همان صدا در گوشش پیچید این بار مطمئن بود که زمزمه ای را از درون دریاچه شنیده است... با قدم هایی استوار و کنجکاو به سمت دریاچه دوید و آنگاه صورت او را دید.... همان که همواره چهره اش را به همراه مرگ دیده بود... تصویر خودش بود که در آب دریاچه ای که هیچ چیز را به جز مرگ منعکس نمی کرد، منعکس شده بود... صدایی از پشت سر طلسمی را خواند... گوش هایش نشنید که چه خواند و تلاشی برای دفع آن نکرد...و لحظاتی بعد او، مرگخوار وفادار لرد تاریکی ها، سوار بر بال های مرگ ناخوانده اش به فرا سو می شتافت... تایید شد! سعی کنید کوتاهتر بنوبیسید. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/19 19:07:43
عضو قدیمی این سایت بودم یه زمانی! حالا کی بودم بماند
لردولدمورت بر روی صندلی مخصوصش نشسته بود و با چهره ای مصمم خاطراتش را مرور می کرد،هر چند دقیقه یکبار تصویر هری به ذهنش می آمد که در آسیاب متروکه ی دهکده ی هاگزمید ارتش کوچکی را سازماندهی میکرد. لرد که می دانست این ارتش برای مقابله با مرگخواران است در دلش به فکر احمقانه ی هری خندید ولی بعد که شهرت بی مورد هری را به خاطر آورد مشتش را بر روی میز پوسیده ی ناهار خوری فرود آورد به طوری که زمین زیر پایش لرزید.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/18 19:01:34