تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
43 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
به نام خدا
با نام خدا اغاز می کنم
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
ناگهان در شبی تاریک و خاموش سوار وفادار قلعه ای متروکه به طرف هری امد و با زمزمه ی ارام دریاچه ای اسرار امیز به هری نشان داد هری که می ترسید در ذهن خود فکر می کرد که ان مرد کیست هری سرش را بالا اورد و ناگهان در ان حال که به مرد می نگریست ناگهان متوجه شد که مرد شباهت زیادی به پدرش دارد در همان لحظه گروه گریفندور که به دنبال هری می گشت رسیدند مرد ناگهان غیب شد دامبلدور به هری نگاهی کرد و گفت می دانم او پدرت بود هری از ان شب فهمید که پدرش زنده است و تنها راه ازاد کردن پدرش نابود کردن ولدمرت است
تایید نشد!
با نام خدا اغاز می کنم
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
ناگهان در شبی تاریک و خاموش سوار وفادار قلعه ای متروکه به طرف هری امد و با زمزمه ی ارام دریاچه ای اسرار امیز به هری نشان داد هری که می ترسید در ذهن خود فکر می کرد که ان مرد کیست هری سرش را بالا اورد و ناگهان در ان حال که به مرد می نگریست ناگهان متوجه شد که مرد شباهت زیادی به پدرش دارد در همان لحظه گروه گریفندور که به دنبال هری می گشت رسیدند مرد ناگهان غیب شد دامبلدور به هری نگاهی کرد و گفت می دانم او پدرت بود هری از ان شب فهمید که پدرش زنده است و تنها راه ازاد کردن پدرش نابود کردن ولدمرت است
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط malfoyman در 1388/12/6 15:12:01
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/7 12:23:09
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/7 12:23:09
امضا ندارم
جزئیات کاربر

خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
پادشاه پس از به خاک خون کشیدن و قتل عام مردم آن شهر به همراه محافظین خود به سوی قصر باز می گشت.در راه به دریاچه ای رسیدند.دریاچه ای اسرار آمیز که گفته شده بود باطن انسان را به او نشان میدهد نه ظاهرش را.شاه به سواران خود دستور توقف داد تا در دریاچه به صورت خود بنگرد و از درونش آگاه شود.
صورتش هیچ شباهتی به انسان ها نداشت.سواران وفاداراش را فرا خواند.سواران نیز بجای آن که صورت خود را ببینند،صورت یک اهریمن را دیدند.دریاچه اکنون صورت گروهی عظیم از اهریمنان را به آن ها نشان می داد.
شاه با دقت بیشتری نگریست.باطن هر کدام از آن ها جملاتی را زمزمه می کرد.شاه نمی توانست بیشتر تحمل کند.به سواران خود دستور بازگشت به شهر را داد.
تایید شد!
پادشاه پس از به خاک خون کشیدن و قتل عام مردم آن شهر به همراه محافظین خود به سوی قصر باز می گشت.در راه به دریاچه ای رسیدند.دریاچه ای اسرار آمیز که گفته شده بود باطن انسان را به او نشان میدهد نه ظاهرش را.شاه به سواران خود دستور توقف داد تا در دریاچه به صورت خود بنگرد و از درونش آگاه شود.
صورتش هیچ شباهتی به انسان ها نداشت.سواران وفاداراش را فرا خواند.سواران نیز بجای آن که صورت خود را ببینند،صورت یک اهریمن را دیدند.دریاچه اکنون صورت گروهی عظیم از اهریمنان را به آن ها نشان می داد.
شاه با دقت بیشتری نگریست.باطن هر کدام از آن ها جملاتی را زمزمه می کرد.شاه نمی توانست بیشتر تحمل کند.به سواران خود دستور بازگشت به شهر را داد.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط APWBD در 1388/12/1 19:28:16
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/2 18:39:51
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/2 18:39:51
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/06/31
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: جمعه 7 اردیبهشت 1403 16:14
از: شعرِ تو در امان، نخواهم بودن.
پستها:
66

به نام او
درود
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
"ظاهر چیزی را مشخص نمی کند!" این حرفی است که پیرمرد همیشه تکرار می کرد. پیرمردی که خود هیچ وقت به ظاهرش نمی رسید و در جواب این کارش این جمله را زمزمه می کرد.
من که از لحظه ی تولد در کنار پیرمرد بزرگ شده بودم، متوجه نمي شدم كه او چه مرد عجيبي است. حتي حرف هاي اسرار آميزش كه همه را به وحشت مي انداخت، براي من عادي بود. پيرمرد هم هميشه با من مهربان بود.
اما پيرمرد پرحرف و عجيب من، روزي كه آن سوار آمد از اين رو به آن رو شد. ديگر شباهتي به پيرمرد قبلي نداشت. چيزي در چهره اش كم بود، روح نداشت انگار. خاموش به نظر مي رسيد.
او رفت به دنبال سوار. سواري با ظاهري سياه و مخوف. ولي آيا باز ظاهر چيزي را مشخص نمي كند؟ چه بايد مي كردم؟
بدورد
در پناه او
تایید شد!
درود
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
"ظاهر چیزی را مشخص نمی کند!" این حرفی است که پیرمرد همیشه تکرار می کرد. پیرمردی که خود هیچ وقت به ظاهرش نمی رسید و در جواب این کارش این جمله را زمزمه می کرد.
من که از لحظه ی تولد در کنار پیرمرد بزرگ شده بودم، متوجه نمي شدم كه او چه مرد عجيبي است. حتي حرف هاي اسرار آميزش كه همه را به وحشت مي انداخت، براي من عادي بود. پيرمرد هم هميشه با من مهربان بود.
اما پيرمرد پرحرف و عجيب من، روزي كه آن سوار آمد از اين رو به آن رو شد. ديگر شباهتي به پيرمرد قبلي نداشت. چيزي در چهره اش كم بود، روح نداشت انگار. خاموش به نظر مي رسيد.
او رفت به دنبال سوار. سواري با ظاهري سياه و مخوف. ولي آيا باز ظاهر چيزي را مشخص نمي كند؟ چه بايد مي كردم؟
بدورد
در پناه او
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/1 19:18:54
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/26
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 00:22
از: ماه
پستها:
201

خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
در شبی خاموش و سرد ، دزیره با ظاهری متفاوت و سوار بر ببری سفید راهی دریاچه ی اسرار آمیز سرزمینش شد، در کنار دریاچه ایستاد و زمزمه ی آوازی را که خاطراتش را به یادش میاورد فرا داد.
شباهت زیادی با گذشته نداشت، ظاهر آرام و روحی سرشار از هیجان.
سنگی در آب انداخت و لحظه ای موچ های ریز را تماشا کرد...
: آه ، من همیشه به گروه ام وفادار خواهم ماند...
تایید شد!
در شبی خاموش و سرد ، دزیره با ظاهری متفاوت و سوار بر ببری سفید راهی دریاچه ی اسرار آمیز سرزمینش شد، در کنار دریاچه ایستاد و زمزمه ی آوازی را که خاطراتش را به یادش میاورد فرا داد.
شباهت زیادی با گذشته نداشت، ظاهر آرام و روحی سرشار از هیجان.
سنگی در آب انداخت و لحظه ای موچ های ریز را تماشا کرد...
: آه ، من همیشه به گروه ام وفادار خواهم ماند...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/29 12:16:53
جزئیات کاربر

روزی هری بر جارویش دو ساحره سوار کرده و با خوشحالی به سمت خانه میراند که ناگهان سوالی بر ذهنش نقش بست: آیا باید با کسی که عاشقش بود ازدواج میکرد یا کسی که والدینش برایش در نظر گرفته بودند؟ این سوال آنچنان ذهنش را مشغول کرد که جارویش خاموش شد و در دریاچه سقوط کرد!
آه ولدمورت چرا پدر و مادر مرا کشتی؟ این سوال هم در ذهن هری بود!
سه ساعت گذشت و هری در کنار دریاچه به هوش آمد و خودش را در حالی که هیچ لباسی بر تن نداشت در آغوش گروهی از ماهی مرکب های دریاچه یافت!
آیا این عجیب است یا که اسرار آمیز است؟ من از کجا بدانم؟ هری از خودش پرسید.
یکی از ماهی های مرکب که هیچ وقت به همسرش وفادار نبود سوال هری را شنید و پرسید: چه چیزی عجیب است؟
هری گفت: این موهایی که در این منطقه ظاهر شده! (و با انگشت به منطقه ی مورد نظر اشاره کرد!)
ماهی مرکب با دقت منطقه را بررسی کرد، سپس با مهربانی لبخند زد و در گوش هری زمزمه کرد: نگران نباش! این نشانه ی شروع دوران حساس بلوغ است.
هری در حالی که بسیار متحیر شده بود سر تکان داد و گفت: شوخی نکن! این مسئله شوخی بردار نیست!
ماهی مرکب در حالی که با نوازش پشت هری به او دلگرمی میداد جواب داد: باور کن جدی میگویم! باور کن...
و هری باور کرد!
پایان!
آه ولدمورت چرا پدر و مادر مرا کشتی؟ این سوال هم در ذهن هری بود!
سه ساعت گذشت و هری در کنار دریاچه به هوش آمد و خودش را در حالی که هیچ لباسی بر تن نداشت در آغوش گروهی از ماهی مرکب های دریاچه یافت!
آیا این عجیب است یا که اسرار آمیز است؟ من از کجا بدانم؟ هری از خودش پرسید.
یکی از ماهی های مرکب که هیچ وقت به همسرش وفادار نبود سوال هری را شنید و پرسید: چه چیزی عجیب است؟
هری گفت: این موهایی که در این منطقه ظاهر شده! (و با انگشت به منطقه ی مورد نظر اشاره کرد!)
ماهی مرکب با دقت منطقه را بررسی کرد، سپس با مهربانی لبخند زد و در گوش هری زمزمه کرد: نگران نباش! این نشانه ی شروع دوران حساس بلوغ است.
هری در حالی که بسیار متحیر شده بود سر تکان داد و گفت: شوخی نکن! این مسئله شوخی بردار نیست!
ماهی مرکب در حالی که با نوازش پشت هری به او دلگرمی میداد جواب داد: باور کن جدی میگویم! باور کن...
و هری باور کرد!
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

[b][s
جزئیات کاربر

خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
ظاهرش بي شباهت به دگیر همراهانش نبود، خاموش و رنج کشيده. مانند بقيه ي اعضای گروه نيز کنار درياچه نشسته بود و با بيتفاوتي به آن خیره نگاه مي کرد. درياچه ظاهري اسرار آميز داشت، آرام و ساکت. سطح آینه مانند و پهناور آن هیچ حرکتی نداشت.شاید همین سکونش باعث میشد که آن را عجیب و اسرار آمیز بخوانند.
فقط صدای زمزمه ی گاه گاه سواران بود که سکوت سخت جنگل و دریاچه را می شکست. سواران از اين همه انتظار خسته شده بودند. ولي کاري نمي توانستند انجام دهند،نه تا زمانی که دستوری جدید صادر نمی شد. پس وفادارنه در جایه خود باقی ماندند شاید خیره شدن به دریاچه این انتظار را به پایان می رساند.
تایید شد!
لازم نیست از همه کلمات استفاده کنید هفت تا کلمه هم کافی بود. موفق باشی
ظاهرش بي شباهت به دگیر همراهانش نبود، خاموش و رنج کشيده. مانند بقيه ي اعضای گروه نيز کنار درياچه نشسته بود و با بيتفاوتي به آن خیره نگاه مي کرد. درياچه ظاهري اسرار آميز داشت، آرام و ساکت. سطح آینه مانند و پهناور آن هیچ حرکتی نداشت.شاید همین سکونش باعث میشد که آن را عجیب و اسرار آمیز بخوانند.
فقط صدای زمزمه ی گاه گاه سواران بود که سکوت سخت جنگل و دریاچه را می شکست. سواران از اين همه انتظار خسته شده بودند. ولي کاري نمي توانستند انجام دهند،نه تا زمانی که دستوری جدید صادر نمی شد. پس وفادارنه در جایه خود باقی ماندند شاید خیره شدن به دریاچه این انتظار را به پایان می رساند.
تایید شد!
لازم نیست از همه کلمات استفاده کنید هفت تا کلمه هم کافی بود. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/25 10:12:51
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: سهشنبه 11 فروردین 1405 06:40
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
826

خاموش - عجیب - وفادار - اسرار آمیز - دریاچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
مورفین سوار قایق موتوری وفادارش شده بود و در دریاچه ی اسرارآمیز ویراژ میداد و زیر لب آهنگ "چه شباهتی با تونی پیدا کردم، امشب" را زمزمه می کرد که ناگهان با قایق گروه خواهران عجیب که یهویی جلوش ظاهر شده بود، تصادف کرد و موتورش خاموش و بعد منفجر شد و همه مردن.
سلام
وزیرم که نکردین، حداقل مورفین رو ببندین، دامبلدورم کنید یه کم بخندیم.
هر کسی هم با این پیشنهاد مخالفه، سرکوبش کنید!
مورفین سوار قایق موتوری وفادارش شده بود و در دریاچه ی اسرارآمیز ویراژ میداد و زیر لب آهنگ "چه شباهتی با تونی پیدا کردم، امشب" را زمزمه می کرد که ناگهان با قایق گروه خواهران عجیب که یهویی جلوش ظاهر شده بود، تصادف کرد و موتورش خاموش و بعد منفجر شد و همه مردن.
سلام
وزیرم که نکردین، حداقل مورفین رو ببندین، دامبلدورم کنید یه کم بخندیم.
هر کسی هم با این پیشنهاد مخالفه، سرکوبش کنید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
جزئیات کاربر

خاموش - عجیب - وفادار - اسرار آمیز - دریاچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
همه جا را سکوت عجیبی فرا گرفته بود... گویی هیچگاه موجود زنده ای به آن مکان نگاه نینداخته بود... ساختمانی بس بلند بود و خاموشی آن باعث می شد مرموز تر از همیشه به نظر برسد اما او بدون هیچگونه توجهی به ظاهر ساختمان متروک که بی شباهتبه گورستان نبود از پله های ورودی بالا رفت... تو گویی سال های سال بود که این کار را هر روز انجام می داد... و مدت ها بود که فراموش کرده بود که نخستین بار چگونه قلبش از شدت وفاداری به ارباب بزرگ در سینه آرام و قرار نداشت و اکنون بدون هیچ اثری از آن بی قراری ها با چشمانی سرد و بی روح به روبرویش... به ورودی آن ساختمان ملعون خیره شده بود دستش را به طرف دستگیره برد و ناگهان صدایی از پشت سر باعث شد خشکش بزند... اما وقتی برگشت باز با همان منظره ی دریاچه ی سرد و بی روح مردگان که هزاران سال بود به همان شکل روبروی این ساختمان با نور اسرار آمیز خود آرمیده بود روبرو شد... مطمئن بود که کسی آن دور اطراف نیست... و با تمام وجود آرزو می کرد که هیچ یک از اعضای گروه در آن موقع شب بیرون از ساختمان و خارج از جلسه ی مرگخواران نباشد که او را ببیند... دوباره دستش را به سمت دستگیره برد اما باز همان صدا در گوشش پیچید این بار مطمئن بود که زمزمه ای را از درون دریاچه شنیده است... با قدم هایی استوار و کنجکاو به سمت دریاچه دوید و آنگاه صورت او را دید.... همان که همواره چهره اش را به همراه مرگ دیده بود... تصویر خودش بود که در آب دریاچه ای که هیچ چیز را به جز مرگ منعکس نمی کرد، منعکس شده بود... صدایی از پشت سر طلسمی را خواند... گوش هایش نشنید که چه خواند و تلاشی برای دفع آن نکرد...و لحظاتی بعد او، مرگخوار وفادار لرد تاریکی ها، سوار بر بال های مرگ ناخوانده اش به فرا سو می شتافت...
تایید شد!
سعی کنید کوتاهتر بنوبیسید. موفق باشی
همه جا را سکوت عجیبی فرا گرفته بود... گویی هیچگاه موجود زنده ای به آن مکان نگاه نینداخته بود... ساختمانی بس بلند بود و خاموشی آن باعث می شد مرموز تر از همیشه به نظر برسد اما او بدون هیچگونه توجهی به ظاهر ساختمان متروک که بی شباهتبه گورستان نبود از پله های ورودی بالا رفت... تو گویی سال های سال بود که این کار را هر روز انجام می داد... و مدت ها بود که فراموش کرده بود که نخستین بار چگونه قلبش از شدت وفاداری به ارباب بزرگ در سینه آرام و قرار نداشت و اکنون بدون هیچ اثری از آن بی قراری ها با چشمانی سرد و بی روح به روبرویش... به ورودی آن ساختمان ملعون خیره شده بود دستش را به طرف دستگیره برد و ناگهان صدایی از پشت سر باعث شد خشکش بزند... اما وقتی برگشت باز با همان منظره ی دریاچه ی سرد و بی روح مردگان که هزاران سال بود به همان شکل روبروی این ساختمان با نور اسرار آمیز خود آرمیده بود روبرو شد... مطمئن بود که کسی آن دور اطراف نیست... و با تمام وجود آرزو می کرد که هیچ یک از اعضای گروه در آن موقع شب بیرون از ساختمان و خارج از جلسه ی مرگخواران نباشد که او را ببیند... دوباره دستش را به سمت دستگیره برد اما باز همان صدا در گوشش پیچید این بار مطمئن بود که زمزمه ای را از درون دریاچه شنیده است... با قدم هایی استوار و کنجکاو به سمت دریاچه دوید و آنگاه صورت او را دید.... همان که همواره چهره اش را به همراه مرگ دیده بود... تصویر خودش بود که در آب دریاچه ای که هیچ چیز را به جز مرگ منعکس نمی کرد، منعکس شده بود... صدایی از پشت سر طلسمی را خواند... گوش هایش نشنید که چه خواند و تلاشی برای دفع آن نکرد...و لحظاتی بعد او، مرگخوار وفادار لرد تاریکی ها، سوار بر بال های مرگ ناخوانده اش به فرا سو می شتافت...
تایید شد!
سعی کنید کوتاهتر بنوبیسید. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/19 19:07:43
عضو قدیمی این سایت بودم یه زمانی! حالا کی بودم بماند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 14:55
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

آسیاب - تلسکوپ - پوسیده - خاطرات - مصمم - ارتش - متروک - اجاق - کوچک - احمقانه
لردولدمورت بر روی صندلی مخصوصش نشسته بود و با چهره ای مصمم خاطراتش را مرور می کرد،هر چند دقیقه یکبار تصویر هری به ذهنش می آمد که در آسیاب متروکه ی دهکده ی هاگزمید ارتش کوچکی را سازماندهی میکرد.
لرد که می دانست این ارتش برای مقابله با مرگخواران است در دلش به فکر احمقانه ی هری خندید ولی بعد که شهرت بی مورد هری را به خاطر آورد مشتش را بر روی میز پوسیده ی ناهار خوری فرود آورد به طوری که زمین زیر پایش لرزید.
تایید شد!
لردولدمورت بر روی صندلی مخصوصش نشسته بود و با چهره ای مصمم خاطراتش را مرور می کرد،هر چند دقیقه یکبار تصویر هری به ذهنش می آمد که در آسیاب متروکه ی دهکده ی هاگزمید ارتش کوچکی را سازماندهی میکرد.
لرد که می دانست این ارتش برای مقابله با مرگخواران است در دلش به فکر احمقانه ی هری خندید ولی بعد که شهرت بی مورد هری را به خاطر آورد مشتش را بر روی میز پوسیده ی ناهار خوری فرود آورد به طوری که زمین زیر پایش لرزید.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/11/18 19:01:34
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
