جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  119 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  238 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  237 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  314 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  224 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1386 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
1. رولی بنویسید و در اون پروازی که قوانین کوییدیچ توش رعایت شده بنویسید .
2. رولی بنویسید و در اون پرواز دامبلدور رو با یکی از پسرهایی با هر سنی روی یک جارو را شرح بدهید.



- چرا پسرا ؟؟ چرا دامبلدور گفت پسرا ؟؟؟ این مهمه ! چرا پسرا !!! تبعیض ! تبعیض ! تبعیض! بازم تبعیض ! من می رم تغییر جنسیت می دم ! آهای الیواندر من میام تو تاپیک تغییر جنسیتت... من دامبل تعیین می کنم ! من تو دهن این پرسی می زنم !
- اریکا جون ، آروم باش...
- من نمی تونم آروم باشم اما ! نمی تونم ! چرا دامبلدور باید بگه پسرا !
- چون هری پاتر پسر بود !
- نخیرم ! منم پسرم اصلا ! چه ربطی به عله داره؟ کله زخمی بوقی ! چرا همه اتفاقات با حال باید واسه پسرا بیفته؟ ها ؟


اما دابز در حالیکه سعی داشت اریکا را آرام کند نگاهی به اطرافش انداخت،
دامبلدور بیش از حد با پرسی صمیمی شده بود و با او سخت مشغول گفتگو بود ( سبک ویداییانه آسلامیانه ) ..
پرسی ویزلی در حالیکه سرفه می کرد و شپش های بی شماری از دهانش بیرون می پرید ریش دامبلدور را از دهانش بیرون آورد.
و سپس با صدای گرفته ای گفت : مو، بود ...
دامبلدور ، دل شکسته از رفتار سرد معشوقش با ناراحتی سرش را پایین انداخت و مظلومانه به ریش خیس پشمک مانندش که چند دقیقه ی پیش از دهان پرسی بیرون آمده بود نگاه کرد ....

با عصبانیت داد زد : ساکـــــــــــــــــــت ! همین الان یه پسر بپره رو جاروی من ! بدو ! سریع !
همه ی دختر ها به رهبری اریکا به طرف دامبلدور هجوم برده و بر روی جارویش پریدند....
دامبل :
- گفتم ... یه دونه فقط... پسر..!
در همین لحظه پسرکی با یویویی صورتی به سمت دامبلدور هجوم برد و او دیگر هیچ ندید...

_______________

چند دقیقه بعد...

دامبلدور به آرامی چشمهایش را باز کرد ، بر روی جارویش ، همراه با یه گله دختر ، ...
ناگهان احساس عجیبی به او دست داد، چیزی در درونش حرکت می کرد...
شاید نجینی بود...
شاید تکه ای از روح تام بود..
شاید یک هورکراکس بود...
شاید یکی از همان انگل های فضایی بود که در سریال عامل ناشناخته کانر دویل را آلوده کرده بود....
شاید قورمه سبزی مک گون بود که قصد داشت بالا بیاید...
اما نه...

نگاهی به اطراف انداخت ، بر روی جنگل زیبایی پرواز می کردند ، درخت های سربه فلک کشیده اش سر به فلک کشیده بودند. جنگل آشنایی بود... و در روبرویشان ، زمین کوییدیچ ، زمینی که چندین سال پیش ، بازی ایرلند و بلغارستان در آن برگزار شده بود.. همانجا که برای بار شونصد و شصت و شیشمین بار دماغش طی برخوردی که در آسمان با علامت شوم داشت شکسته بود...

با یادآوری این خاطرات چهره اش در هم رفت ، هنوز چیزی در درونش وول می خورد ، به دختر هایی که همگی بر روی هم روی جارو نشسته و هنوز هم متوجه به هوش آمدنش نشده بودن چشم دوخت ، در آن لحظه گیس و گیس کشی بود ...

آن چیز ، هرچه که بود ، مدام وول می خورد ، از درون... نه .. از درون نبود !
از ریشش بود!
اما چطور می توانست آن چیز را بیرون آورد ، آن هم از درون ریش انبوهش؟
تنها یک راه داشت...

باید از جارو آویزان می شد تا طبق قوانین گرانش زمین و طبق دیفرانسیل و انتگرالی که در ذهنش محاسبه کرده بود ، آن موجود از ریشش آویزان می شد ، اما با وجود آن همه دختر بر روی جارو؟؟
تنها یک راه داشت...

به تازگی شایعاتی مربوط به دامبلدور پراکنده شده بود ، هری پسران و دخترش را بیشتر از او دوست داشت ، پرسی ریش او را به بیرون تف کرده بود... این مسائل برای او مشکلات روحی و یاس فلسفی شدید به ارمغان آورده بود ، باید هم خود را ، هم دلش را ، و هم ریشش را خالی می کرد... پس :

- غییییییییییییییییییییییییییییژژژ!

ناگهان ، از شوک این غیژ ، تمامی دختران مانند برگهای پاییزی از روی جارو افتادند....

و دامبلدور از جارویش آویزان شد...
.
.
.
در همین لحظه پسرک 14 ساله ای از ریش او بیرون پرید و برای نجات جانش یویویش را به ریش دامبل بند کرد :

- آی ! مگه بوقی! نمی بینی دارم یویومو با ریشت تمیز می کنم؟؟؟
- تو؟ آخه تو چه اصراری داری بیای تو این ریش من؟ پسر قاتر !
-
پسرک نیش بازش را باز تر کرد... باز تر... و باز تر... و باز تر....که ناگهان..:ygrin:.

دوفشیونگ !

- بله ! همین الان یه پسر 14 ساله با یک تی شرت اسپرت و شلوار جین ، طنابی سفید و دراز با 13 شپش باقیمانده داخلش ، که در حال حاضر آفتاب داره می سوزوندشون ، همراه با یک یویوی صورتی و یک پاک جاروی 7 که از دامبلدورانه ترین و احمقانه ترین جارو هاییه که کوییدیچ به خودش دیده همراه با یک چیز دیگه که بدلیل دوری از اونا نمی تونم به خوبی تشخیصش بدم وسط زمین بازی سقوط کردن ... بله ! حسن مصطفی خودشو پرت کرد پایین تا ببینه چه خبره... خطرناکه حسن !

ویکتور کرام یه چیزی دیده ! اون اسنیچه ! نه نیست ! اوه خدای من ، ببین! کرام داره به سمت حسن مصطفی می ره ، می خواد نجاتش بده حتما....

- اوه ! مای لاو !

صدای هرمیون از جایگاه تماشاچی ها شنیده شد...

بگمن دوباه ادامه داد:

- نه ! نه ! ویکتور نمی خواد نجاتش بده ، اون کله ی براق حسن رو با اسنیچــ.....

صدای لودو بگمن در ریشش می پیچید و بعد ...

حسن مصطفی با کله به درون ریشش هجوم برد و بعد ...
شپلخ
ویکتور کرام به جستجوی چیزی که فکر می کرد اسنیچ است به دنبال او...
شپلخ
....
همه جا دوباره غرق در سکوت شد...
لودو دوباره به حرف آمد...
- اممم..مم ... من .. فکر می کنم ...اون .. اون پسر هری پاتر معروفه !
صدای فریاد های شوقی که از جایگاه تماشاچیان بلند می شد جیمز را به وجد آورد...
بی توجه به دامبلدور ، جلوی او ، بر روی جارویش نشست و ویژژژژژژژژژژژ.

- اوه خدای من ! جیمز هری پاتر بلند شد ! مطمئنم داره دنبال اسنیچ می گرده ! اون همین حالا به عنوان جانشین کرام عزیز وارد میدان شده...اوه... مرلینا... اینو ببین ! اینجاس ! اسنیچ !

جیمز ، با بیشترین سرعتی که جاروی دامبل اجازه میداد به سمت اسنیچ طلایی که در چند میلیمتری گوش لودو بود حرکت کرد و آنگاه بود که ...
ریش دامبل به اسنیچ برخورد کرد و اسنیچ به سمت چپ زمین پرواز کرد و دوباره ناپدید شد...

- خــــــطا !!!

این فریاد لودو بگمن بود که در استادیوم پیچید... لودو با هیجان ادامه داد :

- فقط جستجوگر حق داره دست به اسنیچ بزنه ! نه چیز دیگه ای !

جیمز که متوجه این موضوع شده بود در حالیکه با یک دست خود را بر روی جارو نگه داشته و با دست دیگر در آسمان یویو بازی می کرد.
اخمی کرد و زیر لب بوقی زد... ، دوباره اسنیچ را دید....
در کنار حلقه های دروازه ی حریف بود ، باد در گوشش می پیچید ، ...
به سمت اسنیچ حرکت کرد ، قطرات باران موهایش را خیس خیس کرده بود ( بارون نمی اومد که ... )، خدایش را شکر کرد که مثل پدر و پدربزرگش چشمانش ضعیف نیست و عینکی نیست و این سنت خانوادگی را شکسته و لنز می گذارد

- خــــــطا ! پرتاب بلاجر به سمت تماشاگران خطاست !

جیمز با عصبانیت نگاهی به دامبلدور انداخت که آبنبات لیموی در دستش بود... ،
دامبلدور با مظلومیتی خاص چشمانش را مانند چشمان آواتار ریتا اسکیتر کرد و گفت:
- اممم.... جیمز باور کن ... من فقط پوست آبنبات لیموییم رو انداختم رو زمین..حالا اگه می خوای برم برش دارم...؟

جیمز دوباره سرعت گرفت ، اینبار هم اسنیچ را گم کرده بود...

فضاسازی

در همین حال اگر سوار بر جارو از زمین بیرون می رفتید ...
می توانستید جنگل زیبا را در زیر پایتان ببینید... و همین طور، دختران زیبایی که در آنجا مشغول به بازی بودند ، انگار همه ی آنها پریزاد و فک و فامیل فلور دلاکور بودند...
اگر می خواهید می توانید با همین خیال، خوش باشید...
اما اگر کمی بر روی آن ها زوم کنید متوجه می شوید که آنها بازی نمی کنند ، آنها فلور نیستند ، بلکه همان برگهای پاییزی افتاده از جاروی دامبلدور هستند که هنوز دست از کشمکش بر نداشته اند.



- خــــــــطا ! به غیر از موارد استراحت هیچ بازیکنی حق نداره پاشو رو زمین بزاره !

جیمز پایین را نگاه کرد، دامبلدور از جارو افتاده بود و خم شده و به دنبال چیزی می گشت...
با عصبانیت به سمت او شیرجه رفت ، ریشش را کشید و او را بر روی جارویش نشاند،...

- غییییژ ! من فقط می خواستم پوست آبنباتم رو بردارم ....

اسنیچ ! در چند سانتی متری جایگاه تماشاچیان بود... ، همه ی تماشاچیان آن جایگاه به اسنیچ خیره شده بودند و نفس هایشان حبس شده بود ، به غیر از هرمیون که هنوز با چهره ای بهت زده به ریش دامبلدور که در حال حاضر کرام در آنجا به سر می برد ، خیره شده بود ....

- خـــــطا ! استفاده از آرنج برای ضربه زدن به حریف خطاست !

جیمز که اینبار نمی خواست اسنیچ را از دست بدهد دوباره به دامبلدور نگاه کرد که سعی داشت از روی جارو بر جاروی مدافع تیم مقابل بپرد ، بازی کامپیوتری جام جهانی کوییدیچ او را هم تحت تاثیر قرار داده بود...

دامبلدور زیر لب زمزمه می کرد :
- بیا ! بیا ریشم رو می اندازم ، بگیرش ، منم بیام اونجا !

- اسنیچ ! اسنیچ داره میره طرف ریش دامبلدور ! بگیرش جیمز!

جیمز نتوانست به موقع برسد و ریش دامبلدور اسنیچ را هم مانند بقیه اشیا و افراد بلعید ...

- خــــــــطا ! اسنیچ نباید از محدوده بازی بیرون بره !!!

____________________________________________

یکی از تاثیر گذارترین و زیباترین بخش داستانی ( هر داستانی ) رو که خوندید رو بنویسید .

روح ، دوباره او را با خود برد . به دروازه ای آهنی رسیدند ، دروازه ی قبرستان کلیسا ، روح ، بین قبر ها ایستاد و یکی از آن ها را نشان داد.
اسکروج گفت : « لطفا این سوال رو هم جواب بده . آیا اینها شبح چیزهایی است که اتفاق می افتد یا شبح چیزهایی که ممکن است اتفاق بیفتد؟»
اما روح همچنان با انگشت به قبری که کنارش ایستاده بود اشاره می کرد ...
اسکروج دوباره گفت :« انگار اعمال ما عواقب خاصی دارد ! اما اگر اعمال ما تغییر کند ، عاقبت ما هم تغییر می کند، درست است؟»
اما روح هیچ حرکتی نکرد...
اسکروج خم شد ، نوشته ی روی قبر را خواند .
نوشته بود:
ابنی زر اسکروج....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیشنهادی برای سوژه کلاس بعدی ارائه بدید ...[/
b]

سوژه بعدی می تونه اردوی کلاسی باشه که پرسی بچه های کلاسش رو ، هر کدوم سوار بر جاروی خودشون می بره و مسخره بازی هایی که بچه ها بین زمین و آسمون در میارن...

[b]نظرتون درباره تدریس چیه ، نکات مثبت و منفی تدریس رو به علاوه اشکالات اون بنویسید .


الان اگه من تعریف کنم... ، می گن خواهر زاده و دایی و.... اینا..
همین جا تکذیب می کنم ! این پرسی ویزلی مدتها از خانواده بیرون زد و به خانواده پشت کرد ! ...
نحوه ی تدریس عالیه ؛ شکی نیست نکته منفی نمی بینیم... اما نکات مثبت...!

نکات مثبت :
اصلا وارد شدن شوما به کلاس ، چه تو دفاع ، چه اینجا....
آدمو بوق زده می کن ! ( همون بهت زده)
یا صدای مهیب به گوش می رسه ، یا در رو منفجر می کنی میای تو ، یا با حالت خشانت آمیزی با لگد در رو می شکنی میای تو....
در هر حال کلاس های شما از آرام ترین کلاس ها و نحوه ی وارد شدنتون به کلاس بیشتر مایه آرامش ماست....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 8 بهمن 1386 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام خدمت استاد راستش اون پستم رو اگه ممکنه حذف کنید و این یکی رو حساب کنید چون اون ناقص بود و به دلیل مشکل نت و حواس پرتی من ناقص ارسال شد ولی این یکی کامله


1- رولی بنویسید و در اون پروازی که قوانین کوییدیچ توش رعایت شده بنویسید . 20 امتیاز

آهای....خوشگل پسر بیا اینجا ببینم
این حرف رو پرفسور دامبلدور اعظم به یکی از دانش اموزان گفت. همه امتداد انگشت دامبلدور را گرفتند و بالاخره به کسی جز وزیر سحر و جادو کالین کریوی مرد بزرگ آسلام و آسلامیوس نرسیدند با مشخص شدن فرد منتخب همه پسرها نفس راحتی کشیدند و با دخترهای کنار خودشون به پرواز در آمدند جز کالین و دامبلدور
- خب پسرم بگو ببینم اسمت چیه عزیزم؟
- من... من ... من کالین هستم کالین کریوی .
- هومم چرا تو زمان زنده بودنم تو رو ندیدم تعجب میکنم. .اگه اون موقع بودی هچوقت به این عله پاتر تدریس خصوصی نمیدادم. خب حالا بیا بریم یه پرواز مَشتی کنیم
دامبلدور سوار بر جاروی پرنده خودش شد و منتظر کالین ماند
- بیا دیگه خوشگل پسر...عقب می مونیم ها
کالین به سمت دامبلدور حرکت کرد و در پشت سر دامبلدور روی جارو نشست
- اِ... بیا بشین جلو...مگه نمیدونی من کسی رو پشت سرم سوار نمیکنم... بیا پسرم ... بیا... جلو بهتره...منظره ها رو میبینی
کالین به ناچار از جارو پیاده شد و در قسمت جلو نشست
-اونقدر نوک جارو نشین بیا عقب تر بیا به من بچسب چون می ترسم بیفتی
کالین مرد آسلام نیز همان کاری را انجام داد که دامبلدور میخواست
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
بالا...پایین ... چپ ... راست... دوباره چپ... حالا یه چرخش... یه ویراژ و دوباره به طور عادی شروع به حرکت
- خب پسرم مناظر خوبن؟
- بله...خیلی خوبه
- پسرم چی دوست داری؟ شکلات میخوری؟یا آبمیوه؟
- من آبمیوه دوست دارم
- اِ چه خوب. کلاس خصوصی هم میخوایی برات بزارم؟تو کلاس واست آبمیوه هم میخرم و میدم
- بله استاد میخوام
بعد از گفت این جمله یک سوت بلند از جناب پرسی زده شد به معنی فرود آمدن همه بچه ها
همه فرود آمدن و در کنار استاد ویزلی قرار گرفتند
کالین به محض فرود آمدن با یک حرکت انتحاری همه بچه های قاسم بلاک و .... خبر کرد و به سمت پرفسور دامبلدور حمله ور شد
- همانا شما ای برادر به مرد آسلام و ملت آسلامیون و همینطور وزارت سحر و جادور که بر مبنای آسلام بنا شده هست توهین کردید شما به این جرم به مدت نامعلومی در منکرات جادو بسر خواهی برد.شما پرفسور ویزلی نیز بنا به ایجاد محیطی برای کارهای بیناموسی و ضد آسلام نیز در زندان در کنار پرفسور دامبلدور نگه داری می شوید.
و نیز کلاس تعطیل میشود
داملبدور : واییی چه خوب منو پرسی
پرسی: وای نه منو بفرستین انفرادی

- 1) پیشنهادی برای سوژه کلاس بعدی ارائه بدید 2) نظرتون درباره تدریس چیه 3) نکات مثبت و منفی تدریس رو به علاوه اشکالات اون بنویسید . 10 امتیاز

1. خب به نظر من سوژه کلاس بعدی در مورد یک مسابقه کوییدچ بین تیم پسر ها و دختر ها باشه خیلی خوبه
2. هوممم خیلی خوب و کاملاً بیناموسی
3. شما نوشتی
نقل قول:
در ضمن ، اگر کسی از ماندانگاس فلچر خبری داشت ، لطفا من رو بی خبر نکنه


اگر می نوشیتید در ضمن ، اگر کسی از ماندانگاس فلچر خبری داشت ، لطفا من رو بی خبر نذاره بهتر بود

دیگه موردی نمیبینم همه جای تدریس هم مثبته چون ما رو از خطر نزدیک شدن به دامبلدور آگاه میکنه


2- یکی از تاثیر گذارترین و زیباترین بخش داستانی ( هر داستانی ) رو که خوندید رو بنویسید . 10 امتیاز

هوم این بود
[spoiler=کلیک کنید تا متن مخفی را ببینید]- هری، ممکنه یه لحظه بیای تو؟
جینی بود. رون بی‌اختیار مکث کرد، ولی هرمیون با شانه‌اش به او زد و بازویش را کشید و به طرف بالای پله‌ها برد. هری کمی عصبی دنبال جینی داخل اتاقش رفت.
هرگز قبلا داخلش نرفته بود. کوچک اما آفتاب گیر بود. پوستری بزرگ از گروه موسیقی جادویی خواهران جادویی روی یک دیوار قرار داشت، و عکسی از ونوگ جونز، کاپتان تیم کوییدیچ تمام ساحره هولیهد هارپیس روی دیوار دیگر بود. میزی روبه روی پنجره باز قرار داشت، که منظره باغ میوه‌ای را به نمایش میگذاشت که یکبار او و جینی همراه با رون و هرمیون در آن با هم کوییدیچ دو نفر به دو نفر بازی کرده بودند، حالا داخلش سایبان بزرگ و سفیدی مثل مروارید ساخته بودند. پرچم طلایی بالای آن هم سطح پنجره جینی بود.
جینی رو به بالا به صورت هری نگاه کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:
- هیفده سالگیت مبارک
- آره... ممنون
او همینطور به نگاه کردنش ادامه داد. اما هری جواب دادن نگاه او را دشوار یافت. مثل این بود که به نوری درخشان خیره شوی.
به پنجره اشاره کرد و با سستی گفت:
- منظره قشنگیه
جینی این را ندیده گرفت. نتوانست به این خاطر سرزنشش کند. جینی گفت:
- به فکرم نرسید که بهت چی بدم
- تو مجبور نیستی بهم چیزی بدی
جینی به این حرف هم اعتنایی نکرد.
- نمیدونستم چی برات به درد بخوره. چیز خیلی بزرگی نیست، چون اگه بود نمیتونستی با خودت ببریش.
فرصتی پیدا کرد که نگاهی به او بیندازد. اشکی در چشمانش نبود و این یکی از آن بسیار چیزهای شگفت انگیز درمورد جینی بود، او به ندرت گریه میکرد. بعضی اوقات فکر میکرد داشتن شش برادر باید او را قرص و محکم بار آورده باشد.
جینی قدمی به او نزدیکتر شد.
- در نتیجه بعد از اینکه فکر کردم، دوست دارم چیزی داشته باشی که وقتی میبینیش به یادم بیافتی، میدونی، وقتی برای انجام اون کارت هر چی که هست از اینجا رفتی اگه به یه عده پریزاد برخوردی...
- اگه راستشو بخوای فک کنم فرصت این جور دیدارای عاشقونه نسبتا خیلی کم باشه
او زمزمه کرد:
- اینم همون موقعیت طلایی که دنبالش بودم
و سپس او را بوسید طوری که هرگز او را اینطور نبوسیده بود، و هری هم جواب بوسه‌اش را داد، و خوشی ناشی از آن همه چیز را از یادش میبرد خیلی بهتر از ویسکی آتشی. او تنها چیز واقعی در دنیا بود، جینی، حس کردن او، یک دست روی پشتش و یک دست داخل موهای بلند و خوش بویش...[/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1386/11/8 23:40:38
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1386 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- رولی بنویسید و در اون پروازی که قوانین کوییدیچ توش رعایت شده بنویسید . 20 امتیاز
1- رولی بنویسید و در اون پرواز دامبلدور رو با یکی از پسرهایی با هر سنی روی یک جارو شرح بدید ! 20 امتیاز

آهای....خوشگل پسر بیا اینجا ببینم
این حرف رو پرفسور دامبلدور اعظم به یکی از دانش اموزان گفت. همه امتداد انگشت دامبلدور را گرفتند و بالاخره به کسی جز وزیر سحر و جادو کالین کریوی مرد بزرگ آسلام و آسلامیوس آسلامیوس نرسیدند با مشخص شدن فرد منتخب همه پسرها نفس راحتی کشیدند و با دخترهای کنار خودشون به پرواز در آمدند جز کالین و دامبلدور
- خب پسرم بگو ببینم اسمت چیه عزیزم؟
- من... من ... من کالین هستم کالین کریوی
- هومم چرا تو زمان زنده بودنم تو رو ندیدم تعجب میکنم.اگه اون موقع بودی هچوقت به این عله پاتر تدریس خصوصی نمیدادم. خب حالا بیا بریم یه پرواز مَشتی کنیم
دامبلدور سوار بر جاروی پرنده خودش شد و منتظر کالین ماند
- بیا دیگه خوشگل پسر...عقب می مونیم ها
کالین به سمت دامبلدور حرکت کرد و در پشت سر دامبلدور روی جارو نشست
- اِ... بیا بشین جلو...مگه نمیدونی من کسی رو پشت سرم سوار نمیکنم... بیا پسرم ... بیا... جلو بهتره...منظره ها رو میبینی
کالین به ناچار از جارو پیاده شد و در قسمت جلو نشست
-اونقدر نوک جارو نشین بیا عقب تر بیا به من بچسب چون می ترسم بیفتی
کالین مرد آسلام نیز همان کاری را انجام داد که دامبلدور میخواست
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
بالا...پایین ... چپ ... راست... دوباره چپ... حالا یه چرخش... یه ویراژ و دوباره به طور عادی شروع به حرکت
- خب پسرم مناظر خوبن؟
- بله...خیلی خوبه
- پسرم چی دوست داری؟ شکلات میخوری؟یا آبمیوه؟
- من آبمیوه دوست دارم
- اِ چه خوب. کلاس خصوصی هم میخوایی برات بزارم؟تو کلاس واست آبمیوه هم میخرم و میدم
- بله استاد میخوام
بعد از گفت این جمله یک سوت بلند از جناب پرسی زده شد به معنی فرود آمدن همه بچه ها
همه فرود آمدن و در کنار استاد ویزلی قرار گرفتند
کالین به محض فرود آمدن با یک حرکت انتحاری همه بچه های قاسم بلاک و .... خبر کرد و به سمت پرفسور دامبلدور حمله ور شد
- همانا شما ای برادر به مرد آسلام و ملت آسلامیون و همینطور وزارت سحر و جادور که بر مبنای آسلام بنا شده هست توهین کردید شما به این جرم به مدت نامعلومی در منکرات جادو بسر خواهی برد.شما پرفسور ویزلی نیز بنا به ایجاد محیطی برای کارهای بیناموسی و ضد آسلام نیز در زندان در کنار پرفسور دامبلدور نگه داری می شوید.
و نیز کلاس تعطیل میشود
داملبدور : واییی چه خوب منو پرسی
پرسی: وای نه منو بفرستین انفرادی


استاد من ادامه پستم رو بعد میزنم یادم رفت کامل بنویسم شرمنده

[spoiler=اینجا کلیک کنید تا متن را ببینید]- هری، ممکنه یه لحظه بیای تو؟[/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1386/11/8 17:10:17
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1386 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور
تکلیف جلسه اول...ببخشید دیر شد. همون 5 امتیاز رو کم کنید خیرشو ببینید
-------------------------------------------------------------------------------
صدای بوق داور به گوش رسید و جاروسواران مزدوج به هوا برخواستند.
آل نگاهی به پایین انداخت و از ترس به رز چسبید.
-چرا اینقدر محکم منو گرفتی آل؟ آروم تر.
-ها؟ چیزه...آهان استاد گفته ما باید از شما محافظت کنیم دیگه.
در همان لحظه صدای زوزه و چیغ و ویغ استاد از پایین شنیده شد.
-کاغــــــــذم...کاغــــــــــذم...بگیریدش... تصویر تغییر اندازه داده شده
-اونجاست رز. برو دنبالش
رز ویزلی پوزخندی زد و گفت:
-خیر سرش استاده. یک طلسم جمع آوری ساده بلد نیست. باشه الان میرم.
قبل از اینکه جارویشان را حرکت بدهند صدای شکافته شدن و جر خوردن هوا به گوش رسید و یک گله* جارو از کنارشان رد شد.
رز بر روی جارو خم شد و با سرعت به دنبال آنها حرکت کرد.
-آل, دکمه ی آبی رو بزن.
-چی؟
-دکمه ی آبی زیر جارو رو فشار بده. زود باش
-دکمه ی آبی چیه؟
-زیر جارو یک دکمه ی آبی هست فشارش بده. الان میرسند...سریـــــــــع
آلبوس خم شد که زیر جارو را ببینید و برای اینکه نیفتد دستش را دوره کمر رز حلقه کرد.
-اینجا چقدر دکمه ست.
-بوق بر تو آل...دکمه ی آبی رو فشار بده.
آلبوس بدون فکر, بدون اینکه حتی به جمله ی معروف "خطر داره حسن!" فکر کند دکمه ی آبی را فشار داد.
چیق! (شفاف سازی: صدای فشردن دکمه)
بوم!!
دو موشک از جارو خارج شد (از کجاش در اومد نمیدونم ) و به سمت گله ی جارو سواران حرکت کرد و در عرض یک ثانیه چهار زوج خوشبخت که هزار امید و آرزو داشتند به رحمت ایزدی پیوستند.
آل:
رز:
پرسی: تروریــــــست...فرار کنید...بن لادن این ها رو فرستاده...کمــــــک تصویر تغییر اندازه داده شده
باقیمانده ی گله جارو سواران یک جارو داشتند چهار تای دیگه هم قرض کردند و فرار ...
رز به آرامی به سمت کاغذ پوستی استاد حرکت کرد و آن را گرفت.
- چی نوشته؟.......
-چی شده رز؟ بده ببینم.
آلبوس کاغذ را از دست رز گرفت و شروع به خواندن کرد:

پرسی ویزلی
من استاد درس پرواز و کوییدیچ هستم...پنجاه امتیاز از هافل کم می کنم.
من استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه هستم...صدوپنجاه امتیاز از هافل کم می کنم.
من بازرس عالی رتبه هستم...به تدریس مرلین گیر میدم.
من معاون هاگوارتز و عضو شورا هستم...ایگور رو بر کنار می کنم خودم میشم مدیر پانصد و پنجاه امتیاز از هافل کم می کنم.
من همه کاره ی هاگوارتزم...هافل رو نابود می کنم.

فقط گریفیندور وجود داره و پرسی ویزلی که با این همه پست و مقام و رتبه برای اثبات قهرمانی اون عاجز نیست !


آبوس بار دیگر از روی کاغذ خواند و رو به رز کرد:
-حالا چیکار کنـ...چرا تو اینجوری شدی؟
-دکمه ی قرمز...دکمه ی قرمز رو فشار بده.
آلبوس با ترس و لرز دستش را بسوی دکمه قرمز برد در همان لحظه ندایی در ذهنش شنید.
-خطــــــر داره آلبـــــــوس...خطـــــــرناکه آلبوس...
-ها...کیستی؟
-پرسی ویزلی...چیزه یعنی وجدانتم
رز با تعجب به آلبوس نگاه کرد.
-زده به سرت؟ با کی داری حرف میزنی؟
-هیچی ولش کن...ببین وجدان تو برو هاگزمید من چند دقیقه دیگه میام.
-قول میدی؟
-آره مطمئن باش.
-مردشور خودتو ببرن با پولت پرسی. من رفتم هاگزمید
-خب چیکار کنم رز؟
-یک ساعته دارم میگم دکمه ی قرمز رو فشار بده. بوق بر تو آلبوس.
-اینو که یک دفعه گفتی.
-دکمـــــــــــــه قرمـــــــــــز رو بزن آل.
آلبوس که دید رز داره به نقطه ی جوش میرسه بار دیگر بر روی جارو خم شد و این بار برای تنوع به جای اینکه دستش رو دور کمر رز حلقه کنه یک جای دیگه حلقه کرد!
چیق!
بوم!!!
پرسی نیز به جمع سقط شدگان پیوست.

*واحد جدید شمارش جارو
----------------------------------------------------------------------------
5 مورد از قوانین کوییدیج و 5 مورد از خطاهای کوییدیچ
کپی رایت از روی کتاب کوییدیچ در گذر زمان با مجوز رسمی از جی کی رولینگ, ویدا اسلامیه, رییس جمهور, هیئت دولت, رییس فدراسیون فوتبال, شورای استیناف و افراد بوقی دیگه...

قوانین:
1- گاهی ممکن است داور برای تیمی ضربه ی پنالتی اعلام کند. بازیکن مهاجمی که ضربه ی پنالتی را می زند باید از حلقه ی مرکزی زمین به سمت منطقه ی گلزنی پرواز کند. در هنگام ضربه ی پنالتی همه ی بازیکنان غیر از دروازه بان تیم مقابل باید دور از این محوطه باقی بمانند.
2- بازیکنان می توانند کوافل را از دست بازیکنان حریف بقاپند اما در هیچ شرایطی نباید نباید دست بازیکنان به بدن بازیکن صاحب کوافل بخورد.
3- در صورت مصدوم شدن بازیگن هیچ گونه جایگزینی مجاز نبوده و مسابقه بدون حضور ان بازیکن مصدوم ادامه می یابد.
4- بازیکنان مجازند چوبدستی خود را در محوطه بازی همراه داشته باشند ، اما تحت هیچ شرایطی نباید از آن علیه اعضای تیم مقابل یا جاروهایشان ، داور ، توپ های مسابقه ی یا جمعیت تماشاگر استفاده کرد.
5- مسابقه ی کوییدیچ فقط در صورت گرفتن اسنیچ طلایی یا با توافق کاپیتان دو تیم به پایان می رسد.

خطاها:
1- دست نشاندگی: فقط مهاجمین...ورود بیش از یک مهاجم به منطقه گل زنی
2- اسنیچ گیری: مخصوص همه ی بازیکنان غیراز جست و جو گر...گرفتن اسنیچ طلایی یا تماس با آن توسط هریک از بازیکنان غیر از جست و جو گر
3- ضربه زنی: مخصوص همه ی بازیکنان... پیشروی به قصد برخورد با بازیکن حریف
4- آرنج زنی: مخصوص همه ی بازیکنان...استفاده نابجا از آرنج در برابر بازیکن حریف
5- جر زنی: فقط مدافعین...پرتاب توپ های بازدارنده به سوی جمعیت که منجر به توقف بازی و دخالت مسئولین برای حفظ امنیت تماشاگران می شود. گاهی اوقات بازیکنان بی وجدان این خطا را به منظور ممانعت از گل زدن مهاجم حریف انجام می دهند.

هر مطلبی که بالا گفته شد فقط به خاطر طنز داستان بود و یک شوخی ساده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/11/5 18:00:45
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1386 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
من هر دو موضوع رو ادغام كردم.

توي محوطه پر از سرو صدا بود. پروفسور دامبلدور گوشه اي ايستاده بود و بچه ها را نگاه مي كرد. منتظر بود تا يكي از آن بچه ها داوطلب پرواز با او شود.
هيچ كس حاضر نبود. شايد تقصير خودش بود. از دهانش در رفته بود كه تا حالا سوار جارو نشده و الان هيچ كس نمي خواست قرباني هوس اين پيرمرد شود....
پسري با موهاي بور و سري پايين جلو مي آمد. فايربالتش توي دستش بود و صورتش ديده نمي شد. او فقط به خاطر عشقش آمده بود... رز...
دامبلدور دستهايش را باز كرد:
- اسكورپيوس.... پسر شجاع.... تو مي خواي با من بياي؟
سر پسرك تكاني خورد.
- بيا جلو ببينم.....

اسكورپيوس جلو رفت. انگار با هر قدمي كه برميداشت به جهنم نزديك تر مي شد.
- خوب قبل از اينكه بريم اون بالا بايد به 3-2 تا از سؤالاي من جواب بدي....
سرش را بالا گرفت. او توي قوانين تئوري كوييديچ از همه بهتر بود.
- اگه من بخوام اون بالا با تو يه كاري بكنم چي كار مي كني؟hammer:
همه زدند زير خنده. اسكورپيوس حس كرد كم كم داغ مي شود. او هيچ وقت گستاخ نبود اما بايد جواب دامبلدور را مي داد. حتي شده به خاطر رز كه گوشه اي ايستاده بود و او را نگاه مي كرد...
- خوب پروفسور. ببخشين كه اينو مي گم ولي بعضي وقتا جووني به درد آدم مي خوره... ما هم از اون كارا بلديم. خيالتون راحت!: صداي خنده از بچه ها بلند شد. حتي دامبلدور هم لبخند زد...
- خوبه. به اندازه ي كافي پرسيدم. بريم؟
- من آماده ام پروفسور.
دامبلدور اسكورپيوس را به جلوي جارو هدايت كرد....
- نه پروفسور من عقب راحت ترم.
- نه عزيزم. من مي خوام ازت مراقبت كنم!...
اسكورپيوس پايش را به زمين زد. فايربالت اوج گرفت....
توي هوا.....
- هي اسكورپيوس. اين كيه چسبيده به من.... بگير كه اومد...
- اوه.. نه پروفسور اون يكي از مهاجماس. نبايد مصدومش مي كردين....
بازم همون جا
- اسكورپيوس مياي بريم يه سري به دفتر كارم بزنيم؟ فكر كنم تخت جديدم رو تازه اوردن!
- نه. پروفسور. خارج شدن از محوطه و زمين خلافه...
يه كم جلوتر... باز توي هوا
- هي پسر... اينجا رو ببين . من اين كوافلو گرفتم... 150 امتياز... هي....
- اوه... نه! اون اسنيچه پروفسور. اين كوافله و بايد بزنيمش توي دروازه...
- دروازه؟ آها اونا رو مي گي؟ پس بگير كه اومد...
- واي نه.... اون دروازه ي خودمونه قربان...
مدتي بعد...
اسكورپيوس دستش را به پشت سرش لغزاند. چيز كلفتي توي دستش آمد.
- پروفسور؟ اين چيه؟ روي دوتا جارو سوار شديم؟
- برو پسر. حواست نباشه... اين به موقع اش به درد تو هم مي خوره... نعمتيه كه فقط ماها ازش برخورداريم(البته بعد از بلوغ!) و بايد ازش درست استفاده كنيم.hammer:
- بله. اما من پشتم يه كم داره اذيت مي شه!
- برو پسر باكت نباشه... به من كه داره خيلي مزه مي ده.
يه كم بعد!!
- اسكورپيوس. مي دوني چي شده،؟ دلم مي خواد شيرجه بزنم. مثه همون شيرجه هايي كه پاتر مي زد. پايه اي؟
- پروفسور..... please!
نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه....
روي زمين!
دامبلدور از جايش بلند شد. به طرف اسكورپيوس رفت كه داشت پشتش را مي ماليد!:
- متاسفم پسر شجاع! يه دفه كنترل از دستم خارج شد....
خيلي بهم حال دادي. مي خواي شبم بريم؟
- خواهش مي كنم پروفسور... ولي يه مقدار تكليف دارم اگه...
- تكليفو بي خيال... حالشو بچسب...
- هرچي شما بگين قربان..
اسكورپيوس اين را گفت اما توي دلش با خود عهد بست كه ديگر با دامبلدور جايي نرود و هيچ وقت جلو ننشيند.
-----------------------------------------
سوژه ي بعدي ... ما كه اهل اين حرفا نيستيم ولي مثلا اومدن هري و رون به تمرين كوييديچ پسراشون بد نيست. يا مثل اون رولي كه قبلا بودش.... يه پسر و يه دختر سوار جارو....
-------------------------------------------
تدريسم خوبه.... بهترم مي شه (حالا مگه جرات داريم بد بنويسيم! درجا اخراج! البته شايد غير مستقيم!)
-------------------------------------------
نكات منفي هم بايد بگم استاد سعي كن موضوعاي جذاب بدي. از اينا كه همه حال مي كنن وقتي درباره شون مي نويسن....
------------------------------------------
2- تاثيرگزارترين بخش توي كتابهاي هري پاتر مرگ دابي و قبر كندن هري براي اون بود و هم چنين شهادت اسنيپ.
توي كتاب در جستجوي دلتورا: اون قسمتي كه ليف به جاسمين مي گه منم مي خوام زمان مناسب مثل آدين با عشق ازدواج كنم اگر كسي كه دوستش دارم قبولم كنه و جاسمين هم مي گه احتمالا قبول مي كنه....
-----------------------------------------
استاد محتاج امتيازيم ها! دست كممون نگير...!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسكورپيوس مالفوي در 1386/11/5 20:03:16
اين كه من تو رو مي خوام معلومه غيرمستقيم!
-----------
من قول شرف مي دم يك هافلپافي واقعي باشم.... به خون اصيلم سوگند!
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1386 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
اصلی1 – رولی بنویسید و در اون پروازی که قوانین کوییدیچ توش رعایت شده بنویسید.
1 فرعی – رولی بنویسید و دراون پرواز دامبلدور با یکی از پسر ها با هر سنی روی یک جارو را شرح دهید.

من این دو تکلیف رو ادغام کردم.


دامبلدور که موقعیت رو مناسب میدید ، با شادابی خاصی که سال ها او را جوانتر نشان می داد گفت : لطفا یکی از پسر ها هم با من جارو سواری کنه ، خیلی وقته که تجربه نکردم.
فورا همه دو به دو به این حالت در آمده :

و پراکنده شدند. موند این وسط هوگوی بیچاره. دامبلدور گفت :
هوگی جون بیا اینجا. فقط روی جارو شئونات غیر اسلامی رو رعایت کن.
هوگو جلو و دامبلدور پشت نشست و با هوگو 70 سانتی متر فاصله گرفت. هوگو گفت :
پرفسور بیاید نزدیک تر.
دامبلدور تته پته کنان گفت : اِ ... نمی شه. یک چیزی نمی ذاره.
خلاصه آن ها مثل گلوله ای که از تفنگ شلیک می شود به پرواز در اومدند. هوگو گفت :
پرفسور. ریشتونو از جلوی چشای من بکشید کنار. من هیچ جا رو نمی بینم.
بامب ... بومب ... دانگ ... دنگ ... دالامب... دلیش.
هوگو و دامبلدور در حال سقوط بودند که دامبلدور به زور دستۀ جارو رو گرفت. اما هوگو دستش به جایی نرسید و ریش دامبلدور رو گرفت.
- غیییژژژژژژژژ. تو هم از جیمز یاد گرفتی؟
آن ها خود را از جارو بالا کشیده و به پرواز در اومدند.
هر چه هوگو دسته را به سمت مرکز زمین می گرفت در عوض دامبی جارو را به سمت بیرون زمین هدایت می کرد و چون زورش بیشتر بود به اون سمت پرواز کردند.
- اِ اِ ... پرفسور دارید می رید به سمت دیرون زمین و این خلاف قوانین کوییدیچه بهتره ما مهاجم رو بازی کنیم.
پس آن ها به سمت یکی از مهاجما که کوافل تو دستش بود رفتن و ...
دومب ... دامب ... بنگ ... دالامب ... دلیش.
- نه پرفسور... شما نباید با مشت بکوبید توی صورت مهاجم... اگر من جلوتونو نگرفته بودم الان اونو داغون کرده بودید. بهتره که بریم فرود بیایم بابا.
آن ها با سرعت به سمت پایین رفتند و ناگهان دامبی لیز خورد و 80 سانتی متر اومد جلو.
- آخ آخ اوخ... دامبی چطوری بهم چسبیدی؟ تو که گفتی یه چیزی نمی ذاره؟ پس اون چی شد؟
دامبی آرام خودشو کشید عقب و اونا آروم فرود اومدند. این پرواز برای هوگو فقط یک نتیجه داشت. این که دیگر با دامبلدور پرواز نکند.
[spoiler=کلیک کنید تا متن مخفی را ببینید]در مورد تکالیف بالا و قوانین بگم همه رعایت شده. چون هوگو و دامبلدور از محوطه خارج نشدند و هوگو نذاشت دامبلدور به اون یکی مهاجم مشت بزنه.[/spoiler]

2فرعی- یکی از تاثیر گذار ترین و زیبا ترین بخش داستانیرو که خوندید بنویسید.
1 – جایی که توی کتاب ششم هری پاتر دامبلدور میمیره ( من اون موقع اینقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که گریه کردم.)
2 – دارن شان – کتاب لرد لاس – جای که قراره گروبیچ گریدی و عموش با شیاطین بجنگند.
3 – جان کریستوفر – مجموعۀ سوم-جلد سوم- جایی که هنری از جون خودش روی شهر ارباب ها می گذره.
4 – هری پاتر و جادوی خاطرات – جایی که جرالد و هری و لیدیا تو اون اتاقه صحبت می کنند.
( اگر نتونستم این بخش ها رو بگذارم ببخشید چون خیلی طولانی بودند و اگر می خواستم بنویسم 200 خط می شد )

2 اصلی – 1- پیشنهادی برای سوژۀ کلاس بعدیارائه بدید2- نظرتون درباره تدریس چیه ؟نکات مثبت و منفی تدریس رو به علاوه اشکالات اون بنویسید.


1 – شما معلمی ما سوژه بدیم؟ اما خوبه یه فنی مثل این که روی جارو ایستاده پرواز کنیم رو یاد بدی.
2 – هنوز خیلی جای پیشرفت داره و باید وقت و تلاش بیشتری براش بذارید
3 –
نقل قول:
صدای مهیبی از سمت قلعه به گوش رسید

نقل قول:
پرسی ویزلی به همراه آلبوس دامبلدور پا به محوطه گذاشتند


شما گفتید پرسی و دامبلدور قدم زنان پس صدای مهیب دیگه چی بوده؟

دیگر مشکل نمایانی نبود بجز گزینۀ شمارۀ دو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1386 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
1- رولی بنویسید و در اون پروازی که قوانین کوییدیچ توش رعایت شده بنویسید . 20 امتیاز
1- رولی بنویسید و در اون پرواز دامبلدور رو با یکی از پسرهایی با هر سنی روی یک جارو شرح بدید ! 20 امتیاز

*استاد من دو تكليف رو ادغام كردم*


آلبوس که موقعیت رو مناسب میدید ، با شادابی خاصی که سالها او را جوان تر نشان میداد گفت :
- لطفا یکی از پسر ها هم با من جارو سواری کنه ، خیلی وقته که تجربه نکردم !

... ناگهان نصف دانش آموزان كه مي شه گفت همه ي اونا رو پسرها تشكيل مي دادن ناپديد شدن و فقط يه نفر موند ...
- اوه ... آلبوس عزيزم . بيا اينجا . مثل اينكه تو بعد از پدرت مي خواي بياي پيش من و كلاس داشته باشي تصویر تغییر اندازه داده شده
- ... بـــــ ... بـــــ ... بلـــــــه تصویر تغییر اندازه داده شده
آلبوس جاروي آذرخش خود را كه قبل از مرگش خريداري كرده بود را به كمك ورد «اكسيو» به سمت خودش كشاند و رو به آل گفت :
- خب بشين پسر . بشين .
- شما بفرماييد جلو پروفسور !
- نه ... من پشت باشم بهتره من از پشت مراقبتم !
آل «من ... و مني» كرد و بالاخره روي جاروي خوش دست نشست و آلبوس هم با كمال رعايت نكردن فواصل قانوني از جلو به او چسبيد و فشاري به جلو وارد كرد

... پرواز شروع شد و آلبوس دائما از پشت به آل فشار مي آورد طوريكه هر بار با وجود مقاومت هاي آل , آل دو سانتيمتر جلو مي رفت و در آخر نزديك بود كه بيفتد كه آلبوس خود را عقب كشيد و آل را به خود چسبانيد .
همينطور در محوطه به پرواز مشغول بودند كه آلبوس ديگر اختيار خود را از دست داد ... جارو را به سمت گلخانه ها كه در آن زمان كلاسي در آن حوالي (؟!) برگذار نمي شد راند و ... در كنار گلخانه ي شماره ي هفت روي زمين توقف كرد .
ترس در چهره ي آل نمايان بود و چشمان آلبوس دائما برق هايي مي زد حاكي از اتفاقاتي كه در لحظاتي ديگر رخ مي دهد ...
آلبوس به سمت آل كه حدود چند متري با او فاصله داشت رفت و دائما با حالت به او نگاه مي كرد ... فاصله يشان به كمتر از 30 سانتيمتر رسيده بود كه آلبوس صدايي را از پشت سرش شنيد ...
- ببخشيد پروفسور . مثل اينكه راهتونو گم كردين
آلبوس برگشت و پرسي ويزلي رو ديد كه به چكش داره تو سر بارتي مي كوبه و ...
[spoiler=در مورد اين دو تكليف بالا]اون قوانين كه گفتين رو الان توضيح مي دم :
ببينين , شما گفتين توش قوانين رعايت بشه ... يعني چي ؟ يعني اينكه توش قوانين نقض نشه . منم هيچ قانوني رو نض نكردم ... پس امتياز بده پروفسور
[/spoiler]



2- یکی از تاثیر گذارترین و زیباترین بخش داستانی ( هر داستانی ) رو که خوندید رو بنویسید . 10 امتیاز

در كتاب هري پاتر : نگاهها مرموز آلبوس به هري پاتر

در كتاب دارن شان (سرزمين شياطين) : قسمتي كه پدر و مادر و خوهر كرنل بوسيله ي شياطين كشته مي شن .

و در سايت : پستهاي پرسي ويزلي كه در مورد آلبوس مي نويسه .

*مي دونم به اينا امتياز نمي دي , ولي خب نظر من اين بود *



2- 1) پیشنهادی برای سوژه کلاس بعدی ارائه بدید 2) نظرتون درباره تدریس چیه 3) نکات مثبت و منفی تدریس رو به علاوه اشکالات اون بنویسید . 10 امتیاز

1) در مورد ماندي بنويسين , مثلا مدل پرواز كردنش , كه چه كارايي كه روي جارو نمي كرد . براي زنده كردن يادش هم خوبه !
2) نظر خاصي ندارم ... خيلي تدريس مزخرفيه ... چيه ؟ حرفي داري ؟ خب خودت گفتي نظرتونو بگين ولي نه . تدريس خوبي بود . مخصوصا سوژه ي آلبوس !

3) نكات مثبتش فقط جمع مي شه تو آلبوس و اينكه به پسرا پيشنهاد مي ده ... (پروفسور مي گه واژه ي پيشنهاد مي ده اينجا بده ) ... خب ... كلا اونجا هم كه مي گه يه پسر بياد با من پرواز كنيم هم خوبه .
نكات منفيشم اينه كه :نقل قول:
با نزدیک شدن دامبلدور پسرها با اکراه دست دختری که کنارشان ایستاده بودند را رها کرده و کمی خود را عقب کشیدند .
ببين ... به نظر من اگه دستشونو مي گرفتن و پشتشون قايم مي شدن بهتر بود ... چون هم از دست آلبوس در مي رفتن , و هم پشت دخترا بودن ديگه
تكليف اوليتم يكم خز بود استاد . ببين اگر بخوايم همچين چيزي بنويسيم بايد بشينيم يه بازي كوئيديچ رو بنويسيم كه پست خيلي بلندي مي شه و فكر نكنم همه وقت اين رو داشته باشن .
كلا خوب بود و اشكال بخصوصي نداشت غير از تكليف اولي كه وقت زيادي مي گيره و همين ديگه .
پست خوبي بود ... (امتياز بده پروفسور ... حالتو جلو دانش آموزا نگرفتم )
امتياز بده ... (اگه بهم 30 بدي بهت تو مراقبت از موجودات جادويي 30 مي دم )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1386 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه دوم پرواز و کوییدیچ

تدریس :
صدای مهیبی از سمت قلعه به گوش رسید ، همه دانش آموزان نا خود آگاه حرف های شور انگیز خود را رها کرده و به درب عظیم قلعه نگاه کردند ... پرسی ویزلی به همراه آلبوس دامبلدور پا به محوطه گذاشتند . در حالی که سرهایشان را به یکدیگر نزدیک کرده بودند و در حال بحث در مورد شاهکاری بودند به محل برگزاری کلاس پرواز و کوییدیچ نزدیک شدند .

امروز با تشخیص استاد پرواز ، تمام دروس این ساعت تعطیل شده و همه دانش آموزان در محوطه زمین بازی جمع شده بودند ؛ بی توجه به استاد ویزلی ، با نزدیک شدن دامبلدور پسرها با اکراه دست دختری که کنارشان ایستاده بودند را رها کرده و کمی خود را عقب کشیدند . شاید دلیل این کار شایعه هایی بود که به دامبلدور نسبت داده شده بود

پرسی که سعی میکرد به دلایلی جلوتر از دامبلدور نایستد ، زیر چشمی نگاهی به او کرد و گفت : سلام ! صحبتی با تابلوی آلبوس دامبلدور در دفتر مدیریت داشتم و ایشون حاضر شدند که از تابلوشون خارج بشن و در این کلاس امروز حضور داشته باشند . و سرش را به نشانه احترام به سوی دامبلدور تکان داد تصویر تغییر اندازه داده شده و مجددا به سمت دانش آموزان برگشت و ادامه داد : یک بار دیگه این مسئله رو عنوان میکنم که این ترم کلاس پرواز و کوییدیچ به صورت پیشرفته تدریس میشه ، یعنی خبری از آموزش موارد کوییدیچ نیست و ما صرفا تمرین میکنیم ؛ پرفسور دامبلدور شما صحبتی ندارید ؟

دامبلدور لبخند شیرینی و پر ابهتی خطاب به دانش آموزان زد و گفت : ممنون از دعوتی که شما کردید ، خیلی وقت بود که از تابلوم خارج نشده بودم الان میبینم که محوطه خیلی تغییر کرده . صحبتی با پسرهای عزیز و گل و دوست داشتنی و خوشگل هاگوارتز داشتم تصویر تغییر اندازه داده شده باید بگم که تدریس خصوصی ای که با عله پاتر داشتم خوب بود و مورد رضایت همگان واقع شد و الان میبینم که خیلی بحث در مورد تدریس من صورت گرفته و به این افتخار میکنم که هنوز هم من رو فراموش نکردید تصویر تغییر اندازه داده شده پسرهای عزیزی که دوست دارند کلاس خصوصی با من داشته باشن در مورد هر درسی که مشکل دارن ، میتونن از ساعت 2 الی 5 بامداد هر روز به من مراجعه کنند . تصویر تغییر اندازه داده شده در ضمن ، اگر کسی از ماندانگاس فلچر خبری داشت ، لطفا من رو بی خبر نکنه ، دل من پیر مرد با رفتنش شکست و کمرم خم شد ، واقعا ناراحت کننده و غم انگیز و تکان دهنده بود اخراجش از جامعه جادوگری . من دیگه صحبتی ندارم !

پرسی لبخندی زد و با لحن خاصی خطاب به دانش آموزان گفت : خوب ... چیزی که من میخوام این جلسه ازتون این هست که با هر کسی که مایل هستید سوار یک جارو بشید و پرواز کنید ، همه قوانین کوییدیچ رو رعایت کنید چون میخوام همگی برای مسابقه کوییدیچ آماده بشید ! در ضمن من امروز داشتم یکی از کتاب های رمان ماگلی رو میخوندم ، بخش تاثیر انگیزی داشت که براتون در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه میخونم اون بخش ، لطفا همگی بخشی تاثیر انگیز از داستانی که خوندید رو بنویسید برای تکلیف هفته بعد !

دامبلدور که موقعیت رو مناسب میدید ، با شادابی خاصی که سالها او را جوان تر نشان میداد گفت : لطفا یکی از پسر ها هم با من جارو سواری کنه ، خیلی وقته که تجربه نکردم !



تکالیف اصلی :
1- رولی بنویسید و در اون پروازی که قوانین کوییدیچ توش رعایت شده بنویسید . 20 امتیاز

2- 1) پیشنهادی برای سوژه کلاس بعدی ارائه بدید 2) نظرتون درباره تدریس چیه 3) نکات مثبت و منفی تدریس رو به علاوه اشکالات اون بنویسید . 10 امتیاز


تکالیف فرعی :
1- رولی بنویسید و در اون پرواز دامبلدور رو با یکی از پسرهایی با هر سنی روی یک جارو شرح بدید ! 20 امتیاز

2- یکی از تاثیر گذارترین و زیباترین بخش داستانی ( هر داستانی ) رو که خوندید رو بنویسید . 10 امتیاز


توضیحات :
تکالیف فرعی این جلسه برای من ارزش بیشتری نسبت به تکالیف اصلی داره ! کسی که تکالیف فرعی رو خوب و کامل انجام بده ، علاوه بر امتیاز تکالیف ، 5 امتیاز برای همه انجام دهندگان این تکالیف در نظر گرفته میشه و توی جلسات بعدی که امتیاز کم بیارن بهشون اضافه میشه این 5 امتیاز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1386 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
نقد تکالیف جلسه اول

سینیسترا :
کوتاه و در عین حال عالی ! کم پیش میاد از رول کوییدیچ خوشم بیاد ولی این خیلی جالب بود ! فکر کنم 3 بار از اول خوندمش ! 30 امتیاز



جیمز هری پاتر :
استفاده زیاد از علائم نگارشی جالب نیست و نوشته رو بهم میریزه ! در ضمن ، آخه کدوم آدم عاقلی ، وقتی استاده به این خوبی داره که گروه های دو نفره دختر و پسر تشکیل میده ، از دختره بدش میاد و ... ! خوب نوشته بودی ! اینجا کلاس کوییدیچه پس یه سری موارد رو توضیح نمیدم !. 25 امتیاز



گابریل دلاکور :
عالی بود ، چهره مناسب و بیناموسی در حد ... ! علائم نگارشی رو هم به جا و خوب بود ، شکلک هم مناسب استفاده شده بود ، چهره پستت مناسب بود ! 30 امتیاز



رز زلر :
خیلی خوب نوشته بودی و سوژه خوبی داشتی ، ولی یه نگاهی به پستت بنداز ، اصلا چهره مناسبی نداره ، اگر متنت خوب نبود امتیاز زیادی ازت کم میکردم ... در ضمن حرف های لونا رو خیلی خوب نوشته بودی ، آفرین ! 29 امتیاز



بارتی کراوچ :
، این چه کاریه آخه ؟! توی 10 خط اندازه کل بیناموسی نویسی های من رو پیاده کردی ! در ضمن لازم نبود بچسبن به هم ، تازه تمرینم کنن ! فقط جاها باید طبق تکلیف میبود ! در مورد لوله هم ... چی بگم دیگه ؟! WoW
کامل بود ، لازم نبود تکلیف فرعی رو همراه اصلی ها بنویسی ، ولی چون درست اشاره کرده بودی ، قبول میکنم ! 30 امتیاز



الیور وود :
عالی بود سوژت ! یکی دو مورد غلط املایی داشتی ! در ضمن من اگر جای اون پسره قد بلند بودم ، دختره مو بور رو انتخاب میکردم برای پرواز ! 28 امتیاز
آقای الیواندر :
رولی که مینویسی سعی کن مثل سایر رول ها از زبان شخص دیگه ای باشه ، چون جالبترش میکنه ... سوژت جالب بود ، طنز خوبی داشتی ! با اینکه نکات منفی بیشتر از نکات مثبت بود ولی خوشم اومد ، تکلیف کمکیت رو هم خوب نوشته بودی ! 26 امتیاز
در مورد عجله ای شدن کلاس باید بگم که ، فراموش کردی که کلاس ، پرواز و کوییدیچ مبتدی نیست که من بیام اینها رو توضیح بدم ، پیشرفتس و تمرین مد نظر من هست بیشتر !



ویکتور کرام :
ضعیف بود پستت ، فضا سازی نداشتی و چهرش نامناسب بود ، استفاده از شکلت به جا بود و سوژه تقریبا جدیدی داشتی ! در ضمن من فقط گفتم پروازه شیطنت آمیزی داشته باشید ! ویکتور در عرض 10 ثانیه چیکار کرد روی جارو که هرمیون گفت ... !
بیناموسیش جالب بود ! 23 امتیاز



دنیس :
جالب بود ، سوژت عالی بود ! اشکالی ندیدم ولی به یه سری موارد که مایلم اشاره میکنم .
محافظت و کنترله بولد رو خوب اومدی ، دقیقا همون چیزی که مد نظرم بود .... من پرفسور رو قاطی کردم ، گفتی رفت خورد به تیر و شپلخ شد ، بعد وقتی سوال کردی ، چطوری از اون طرف زمین جواب داد ؟ ... تست دخترا جالب بود ... ببینم ، من گفتم دور زمین پرواز کنید ، شما شیطونا تا کجا رفتید که هوا تاریک شد و نمیتونستید زمین بازی رو پیدا کنید ؟ اون دافی هم که آورده بودی موثر بود ، نه ... خوب بود کارت ، آفرین ! 30 امتیاز



اما دابز :
رول هات برای من جالبه ، در واقع دقیقا طوری هستن که تحت تاثیر قرار میگیرم ، البته شاید این عجیب باشه برای پرسی ! ولی خوب ، جالب بود ، ولی چهره پستت مناسب نبود و بهش دقت نکرده بودی . یه مورد دیگه ... چه دختر سردی بود و چه انعطاف پذیر شد ، بینهایت عجیب و جالبه برای من ... اگر همچین شخصی رو سراغ داشتی و معرفی کنی 10 امتیاز به گروهت اضافه میشه چه اسم باحالی هم داشت ، دافنی ! 29 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1386 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
1)
با وجود هلهله ای که در زمين کوييديچ برپا شده بود پيدا کردن يک همراه خوب دشوار به نظر ميرسيد - ميدانست که اين فرصت را نيز از دست خواهد داد.
- برو کنار پسر جون!
- هی! جلوی چشمتو نگاه کن!
- چکار ميکنی؟ وايولا رو انداختی! ... بلند شو عزيزم.
- چی شده ادی! بازم سرت بی کلاه مونده؟
سرانجام تمام گروه های دو نفره به پرواز در آمدند و هنگامی که گرد و خاک به هوا شده نشست ادی توانست تنها دختری که هنوز روی زمين ايستاده بود را ببيند. همانطور که به سمت او ميرفت موهايش را صاف و ردايش را مرتب ميکرد. در دل دعا ميخواند اين بار موفق شود - اگر فقط ميتوانست کلمات درست را ادا کند...
وقتی به نزديکی دختر رسيد متوجه شد او يک گريفندوريست. چهره ی زيبايی داشت و موهای بلند مشکيش در مقابل وزش ملايم باد به رقص در آمده بود. اگر يک چيز توانسته باشد مانع از آن شود که کسی برای پرواز از او درخواست کند بدون شک ظاهر بی توجه و خشکش بوده است، گويی پرواز با يک پسر را کسل کننده ترين کار ممکن در دنيا ميدانست.
- هی... اِااا... من ميخواستم...ممم... راستش دوست داشتم بدونم... ميدونی، شايد... دلت ميخواد با من پرواز کنی؟
نفس عميقی کشيد و منتظر ماند. دوباره دستپاچه بود ولی باز هم خيلی بهتر از دفعات گذشته به حساب می آمد.
- منظورت اينه که فقط پرواز، درسته؟
ادی با اينکه مأيوس شده بود سرش را به نشانه ی جواب مثبت تکان داد.
- اِااا... خب، جاروی خودتو ترجيح ميدی يا دوست داری... وای خدای من! تو يه آذرخش داری! ... خب، معلومه دوست نداری سوار يه شهاب بشی...
گونه های ادی گل انداخت اما دخترک با لبخندی که زيباييش را دو چندان ميکرد گفت:
- احمق نشو! جاروی تو هيچ مشکلی نداره.
و جارو را از دست ادی گرفت و سوار شد.
ثانيه ای بعد آنها سوار بر جاروی قديمی و قراضه ادی اوج ميگرفتند و بادی که در گوششان زوزه ميکشيد مانع از شنيدن هياهوی ساير دانش آموزان ميشد. آن دقايق متعلق به او بود، دقايقی طلايی برای بدست آوردن دل دختری که در همين فاصله زمانی کوتاه ميدانست از آن پس قلبش تنها برای او خواهد تپيد.
- خب، اسمت چيه؟
- گرين گراس.
- اِااا... نه، منظورم اسم کوچيکت بود.
- اوه، دافنی.
- دافنی...
سعی کرد چيز جالبی در مورد اسم او بيابد اما جز نام يک جاندار آغازی که در درسهای ماگليش خوانده بود چيز ديگری به ياد نياورد.
- و تو؟
- من ادی هستم.
- فامليت؟
- حالا اون مهم نيست...
دوست داشت موضوع خنده داری مطرح کند اما وضعيتی که در آن قرار داشت به هيچ وجه خنده دار نبود - سکوتی آزار دهنده که به انداره ی هوای سرد اطرافشان سنگينی ميکرد.
در آن لحظه يکي از دوستانش همراه با دختری که از شدت خنده بر روی جارو خم شده بود از کنارشان رد شدند و ادی با حرکت لبش گفت: "کمکم کن!" . پسر چشمک زد و چيزي را در گوش دختر زمزمه کرد. آنها مسيرشان را عوض کردند و با سرعت زيادی به سمت ادی و دافنی آمدند. دافنی برای جلوگيری از برخورد، جارو را به طرف پايين راند و اين همان فرصتی بود که ادی لازم داشت...
به بهانه ی حفظ تعادل دستانش را دور گردن دافنی حلقه کرد، بالا تنه اش را جلو داد و لب هايش را به لب های او فشرد. ابتدا لذتبخش بود اما با احساس نگاه سرزنش آميز دخترک بر خود، صورتش را عقب کشيد.
- وقتی اون پايين خيلی مؤدبانه ازم خواستی که باهات پرواز کنم بيشتر دوست داشتم. تته پته کردنت جذاب تر از بوسه ی دروغيته... قشنگ معلومه اين تو نيستی!
- ولی... آخه... من هيچوقت توی حرف زدن خوب نبودم... من...
دافنی انگشت اشاره اش را بر روی لبهای ادی گذاشت و با صدايی آهسته گفت:
- پس سکوت کن. به اون وحشتناکی که فکر ميکنی نيست!
دستهای ادی را در دست خود گرفت و هر دو با هم جارو را هدايت کردند.
باری ديگر سکوت حکمفرما شد، اما اين بار در نظر ادی به نرمی و لطافت موهايی بود که صورتش را نوازش ميداد.

2)
قوانين
- هر بار وارد کردن سرخگون به دروازه ی حريف 10 امتياز و به دست آوردن گوی زرين 150 امتياز دارد؛
- استفاده از چوبدستی در مقابل بازيکنان حريف مجاز نيست؛
- هيچ کدام از بازيکنان حق پرواز در خارج از محدوده ی تعيين شده را ندارند؛
- کاپيتان های هر دو تيم تيم ميتوانند با علامت دادن به داور تقاضای وقت استراحت کنند؛
- در طول بازی امکان تعويض بازيکن مصدوم وجود ندارد و مسابقه بدون آن بازيکن جريان می يابد.

خطاها
- تنها جستجوگر هر تيم اجازه ی گرفتن گوی زرين را دارد و تماس بازيکنان ديگر با آن خطا محسوب ميشود؛
- هر گونه برخورد فيزيکی به منظور کند يا متوقف کردن حرکت بازيکنان حريف خطاست؛
- ورود بيش از يک مهاجم به منطقه ی گل زنی خطا به حساب می آيد؛
- قفل كردن دستگيره جارو به منظور منحرف كردن حريف از مسير برای همه ی بازيكنان خطاست؛
- پرتاب توپ های بازدارنده به سوی جمعيت که منجر به توقف بازی و دخالت مسئولين برای حفظ امنيت تماشاگران می باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!