تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
203 کاربر(ها) آنلاین هستند (81 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
199
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
باشگاه دوئل
نوع تاپیک: رولنویسی تکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/04/27
تولد نقش: 1398/03/29
آخرین ورود: جمعه 26 دی 1399 19:03
از: یه دنیای دیگه!
پستها:
516

انتقام
خسته و زجر کشیده، گردنش را چرخاند و به زخم تازه ای که بر روی کتفش ایجاد شده بود، نگریست. خشم سرتاسر وجودش را فرا گرفت، خشمی عمیق که ناشی از کینه ای فرو خورده بود.
سه سال تحقیر، سه سال ضربات مکرر تازیانه که بر پشتش فرود آمده بود، سه سال شکنجۀ گوناگون که متحمل شده بود. با خود اندیشید: ارباب! همیشه اینقدر قوی نمی مونی. یه روزم تو آسیب پذیری و اون روز، انتقام این همه آزار و اذیتی که به من رسوندی، ازت می گیرم.
بارها سعی کرده بود در چشمان اربابش چشم بدوزد و با تمام وجود تف غلیظی را به صورتش پرتاب کند، ولی اربابش باهوش تر از آن بود که به او مجال چنین کاری را بدهد. در حسرت یک لحظه بود که از آن استفاده کند و زهرش را بریزد. آیا سرانجام فرصت آن فرارسیده بود؟
به مرد نگریست که روبرویش و پشت به او نشسته بود و زنجیر جدیدش را به زمین میخکوب می کرد. برنامۀ بعدی چه بود؟ آیا قرار بود ریسمانی که به گردن مخدوم خود داشت بگشاید و حقارت زنجیر را بر وی تحمیل نماید؟
به سر طاس اربابش نگریست که زیر نور آفتاب برق میزد. عرق از سر و رویش می چکید ولی همچنان با پشتکار به محکم کردن زنجیر ادامه می داد.
می توانست لبخند شرورانۀ ارباب را مجسم کند: لابد داره از تصور آثار زنجیر، روی گردنم، لذت می بره و شادیشو زیر زبونش مزمزه می کنه!
احساس کرد دیگر تحملش به پایان رسیده. پس کو آن خصیصۀ خانوادگی؟ کو کینه ای که خاندانش بدان معروف بودند و همه کس، از آن وحشت داشت؟
تمام زجرهایی که کشده بود به خود یادآوری کرد، روزی که اربابش، همسر دلبندش را از او جدا کرد و به آن مرد بیابانگرد فروخت. زمانیکه پسرش را برای طایفه قربانی کردند. تازیانه هایی که خورده بود. ناسزاهایی که شنیده بود. بار سنگینی که هر روز بر پشتش نهاده و مجبور به حمل آن میشد.
نه... دیگر تحمل نداشت. به مرد نزدیک شد. گردن برهنۀ مرد به راحتی در معرض فرود هر خنجر و شمشیری بود، ولی او برای انتقام، به خنجر و شمشیر نیاز نداشت.
سرش را به سرعت پایین آورد و دهانش را تا می تونست باز کرد. مهره های گردن اربابش را به زیر دندان گرفت و با تمام قدرت، فکش را بست. صدای شکستن استخوان های مهرۀ گردن مرد را در زیر دندانهایش، هم شنید و هم حس کرد. خون به داخل دهانش پاشید و مزه اش را با تمام وجود چشید.
با شادی سر به بیابان گذاشت، درحالیکه تمام طایفه با حیرت، وحشت و خشم به دنبالش می دویدند.
کودکی از مادرش پرسید:
- چی شده؟
مادر با چشمانی گرد شده از وحشت پاسخ داد:
- شتره دیوونه شده!!!
************************
من نوع دیگه ای از جادو رو درنظر گرفتم: دنیای جادویی حیوانات!
خسته و زجر کشیده، گردنش را چرخاند و به زخم تازه ای که بر روی کتفش ایجاد شده بود، نگریست. خشم سرتاسر وجودش را فرا گرفت، خشمی عمیق که ناشی از کینه ای فرو خورده بود.
سه سال تحقیر، سه سال ضربات مکرر تازیانه که بر پشتش فرود آمده بود، سه سال شکنجۀ گوناگون که متحمل شده بود. با خود اندیشید: ارباب! همیشه اینقدر قوی نمی مونی. یه روزم تو آسیب پذیری و اون روز، انتقام این همه آزار و اذیتی که به من رسوندی، ازت می گیرم.
بارها سعی کرده بود در چشمان اربابش چشم بدوزد و با تمام وجود تف غلیظی را به صورتش پرتاب کند، ولی اربابش باهوش تر از آن بود که به او مجال چنین کاری را بدهد. در حسرت یک لحظه بود که از آن استفاده کند و زهرش را بریزد. آیا سرانجام فرصت آن فرارسیده بود؟
به مرد نگریست که روبرویش و پشت به او نشسته بود و زنجیر جدیدش را به زمین میخکوب می کرد. برنامۀ بعدی چه بود؟ آیا قرار بود ریسمانی که به گردن مخدوم خود داشت بگشاید و حقارت زنجیر را بر وی تحمیل نماید؟
به سر طاس اربابش نگریست که زیر نور آفتاب برق میزد. عرق از سر و رویش می چکید ولی همچنان با پشتکار به محکم کردن زنجیر ادامه می داد.
می توانست لبخند شرورانۀ ارباب را مجسم کند: لابد داره از تصور آثار زنجیر، روی گردنم، لذت می بره و شادیشو زیر زبونش مزمزه می کنه!
احساس کرد دیگر تحملش به پایان رسیده. پس کو آن خصیصۀ خانوادگی؟ کو کینه ای که خاندانش بدان معروف بودند و همه کس، از آن وحشت داشت؟
تمام زجرهایی که کشده بود به خود یادآوری کرد، روزی که اربابش، همسر دلبندش را از او جدا کرد و به آن مرد بیابانگرد فروخت. زمانیکه پسرش را برای طایفه قربانی کردند. تازیانه هایی که خورده بود. ناسزاهایی که شنیده بود. بار سنگینی که هر روز بر پشتش نهاده و مجبور به حمل آن میشد.
نه... دیگر تحمل نداشت. به مرد نزدیک شد. گردن برهنۀ مرد به راحتی در معرض فرود هر خنجر و شمشیری بود، ولی او برای انتقام، به خنجر و شمشیر نیاز نداشت.
سرش را به سرعت پایین آورد و دهانش را تا می تونست باز کرد. مهره های گردن اربابش را به زیر دندان گرفت و با تمام قدرت، فکش را بست. صدای شکستن استخوان های مهرۀ گردن مرد را در زیر دندانهایش، هم شنید و هم حس کرد. خون به داخل دهانش پاشید و مزه اش را با تمام وجود چشید.
با شادی سر به بیابان گذاشت، درحالیکه تمام طایفه با حیرت، وحشت و خشم به دنبالش می دویدند.
کودکی از مادرش پرسید:
- چی شده؟
مادر با چشمانی گرد شده از وحشت پاسخ داد:
- شتره دیوونه شده!!!
************************
من نوع دیگه ای از جادو رو درنظر گرفتم: دنیای جادویی حیوانات!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/23 22:16:16
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/24 0:31:07
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/24 17:21:18
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/24 0:31:07
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/24 17:21:18
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

خورشید به مانند قرص تابناکی انوار طلایی رنگش را بی دریغ روانه زمین می ساخت. درختان سپیدار با صلابت در برابر بادهایی که گهگاه بلند میشد ایستاده بودند و هیچ لرزی را به پیکر سفید و دوست داشتنی خود راه نمی دادند.
در گوشه ای از دشتی زیبا که نهری با صدای زیبا نوای زندگی را جریان می ساخت و درختانش به مانند سهره ی دلکشی آرامش را در وجود آدمی می دمید، جوانی بر روی کنده درخت کهنسالی که حال قطع شده بود نشسته و به آسمان می نگریست.
جوانی بود با سیمای بی تفاوت و جثه ی متوسط. چشم های آبی درشت، نافذ و نمناکی داشت که گهگاه از پشت عینک دایره ای شکلش به اطراف نگاه کرده و با حالتی پرسش آمیز پلک می زد. به آسانی میشد فهمید که خلق و خویی اجتماعی و احتمالا ساده دارد و مایل است با همه رفتار دوستانه ای داشته باشد.
هرکسی فورا متوجه میشد که او اصولا اجتماعی و ذاتا خوش صحبت است. با این حال، اگر کسی بیشتر در چهره اش دقیق می شد، شاید به نوعی صلابت در آرواره ها و به هم فشردگی تلخی در لبهایش پی می برد که نشان از عمق شخصیت او داشت.
به آسانی میشد فشار عصبی شدیدی را که بر او وارد شده بود را درک کرد.به غایت لاغر بود ولی وزنش را به دلیل پوشیدن ردایی گشاد نمی شد تخمین زد.
- خوب شد که اومدی.
صدای بم و خوش نوایی که بیشک از آن جوان دیگری بود جوانک نشسته بر روی کنده را با فریادی از جا بلند کرد.
- هی! تو منو ترسوندی!
در آن دشت خوش آب و هوا فقط این دو جوان رو به روی هم ایستاده بودند. دو جوانی که افسانه های زیادی در مورد آنها روایت شده بود.
قامت بلند و و جثه ی درشت جوان تازه وارد از نیروی استثنایی او خبر می داد. درحالیکه جمجمه ی بزرگ و چشمان گود رفته و درخشانش به همان وضوح از هوش سرشاری حکایت می کرد که زیر ابروان پرپشتش می درخشید.
جوان تازه وارد لبخندی زد و درحالیکه با انگشتانش بازی می کرد گفت : جیمز برادر عزیز من! تا به حال شده که من تورو رو بترسونم؟ نه نه! این امکان نداره.
سایه ی تیره ای بر روی صورت جیمز افتاد.
- بگذریم. نمی دونم چرا دوباره خواستی تا با هم خلوت کنیم. فکر میکردم همه چیز بین ما تموم شده آلبوس سوروس پاتر!
جمله ی جیمز آنچنان با قاطعیت ادا شد که برای چند دقیقه سکوت عجیبی حکم فرما شد.
سرانجام آلبوس سوروس با صدایی که قاطعیت در آن موج میزد سکوت را شکست.
- ببین جیمز، من نمی تونم دیگه ببینم این همه داستان، شایعه و هذیان گویی دور شخصیت من میچرخه! وجود من نمی تونه این مصائب بزرگ رو تحمل بکنه. تو باید به من کمک بکنی.
لبخند تلخی بر لبان جیمز نقش بست.
- برادرم! برادر عزیزم! اینجا... در این دشت برهوت... من و تو و خدای خودمون! منشا مصائب کجاست؟
جواب کوتاه بود.
- ذات کنجکاو و کثیف آدمی!
- کنترلش نمی کنی؟
- افساری ندارد!
جیمز شبدری را از زیر پایش کند و سوال دیگری پرسید.
- چه چیزی محرک ذات است؟
جواب بلافاصله داده شد.
- حروفی که با نحسی هرچه بیشتر کنار همدیگر قرار میگیرند. حروف را ما می سازیم. همه ی ما...! هیچ کس گناهکار نیست. ذات آدمی قدرت طلب است. غیرقابل مهار است! تو هیچ وقت این را درک نکردی.
جیمز این بار نیز سکوت نکرد.
- حروفی که تو حول وجود ما بنا کردی. حقیقت بود؟
- حقیقت بود!
- قدرت طلبی؟
- ذاتیست!
- کارهای پنهانی؟
- روح آدمیست.
- تا به کجا برسیم؟
- اوج ارضای ذات و روح!
جیمز بلند شد. آشکارا عصبانی بود.
- پس همه چیز را باید فراموش کنی! همه چیز! هرگز به دنبالم نیا اسخریوطی!
جیمز بی آنکه منتظر جوابی بماند بر روی پاشنه ی پا چرخید و در پشت درخت زبان گنجشکی از نظر آلبوس سوروس پنهان گشت و تنها دفاعیه آلسو چند کلمه ای بود که زیر لب برای خود و خورشیدی که با قرمزی زیبایش کوهستان را رنگ آمیزی میکرد تکرار می کرد.
- من... اسخریوطی... نیستم!
----------------------------------------------
اسخریوطی : لقب یهودا، حواری خائن که مسیح را به دشمنانش تسلیم کرد.
در گوشه ای از دشتی زیبا که نهری با صدای زیبا نوای زندگی را جریان می ساخت و درختانش به مانند سهره ی دلکشی آرامش را در وجود آدمی می دمید، جوانی بر روی کنده درخت کهنسالی که حال قطع شده بود نشسته و به آسمان می نگریست.
جوانی بود با سیمای بی تفاوت و جثه ی متوسط. چشم های آبی درشت، نافذ و نمناکی داشت که گهگاه از پشت عینک دایره ای شکلش به اطراف نگاه کرده و با حالتی پرسش آمیز پلک می زد. به آسانی میشد فهمید که خلق و خویی اجتماعی و احتمالا ساده دارد و مایل است با همه رفتار دوستانه ای داشته باشد.
هرکسی فورا متوجه میشد که او اصولا اجتماعی و ذاتا خوش صحبت است. با این حال، اگر کسی بیشتر در چهره اش دقیق می شد، شاید به نوعی صلابت در آرواره ها و به هم فشردگی تلخی در لبهایش پی می برد که نشان از عمق شخصیت او داشت.
به آسانی میشد فشار عصبی شدیدی را که بر او وارد شده بود را درک کرد.به غایت لاغر بود ولی وزنش را به دلیل پوشیدن ردایی گشاد نمی شد تخمین زد.
- خوب شد که اومدی.
صدای بم و خوش نوایی که بیشک از آن جوان دیگری بود جوانک نشسته بر روی کنده را با فریادی از جا بلند کرد.
- هی! تو منو ترسوندی!
در آن دشت خوش آب و هوا فقط این دو جوان رو به روی هم ایستاده بودند. دو جوانی که افسانه های زیادی در مورد آنها روایت شده بود.
قامت بلند و و جثه ی درشت جوان تازه وارد از نیروی استثنایی او خبر می داد. درحالیکه جمجمه ی بزرگ و چشمان گود رفته و درخشانش به همان وضوح از هوش سرشاری حکایت می کرد که زیر ابروان پرپشتش می درخشید.
جوان تازه وارد لبخندی زد و درحالیکه با انگشتانش بازی می کرد گفت : جیمز برادر عزیز من! تا به حال شده که من تورو رو بترسونم؟ نه نه! این امکان نداره.
سایه ی تیره ای بر روی صورت جیمز افتاد.
- بگذریم. نمی دونم چرا دوباره خواستی تا با هم خلوت کنیم. فکر میکردم همه چیز بین ما تموم شده آلبوس سوروس پاتر!
جمله ی جیمز آنچنان با قاطعیت ادا شد که برای چند دقیقه سکوت عجیبی حکم فرما شد.
سرانجام آلبوس سوروس با صدایی که قاطعیت در آن موج میزد سکوت را شکست.
- ببین جیمز، من نمی تونم دیگه ببینم این همه داستان، شایعه و هذیان گویی دور شخصیت من میچرخه! وجود من نمی تونه این مصائب بزرگ رو تحمل بکنه. تو باید به من کمک بکنی.
لبخند تلخی بر لبان جیمز نقش بست.
- برادرم! برادر عزیزم! اینجا... در این دشت برهوت... من و تو و خدای خودمون! منشا مصائب کجاست؟
جواب کوتاه بود.
- ذات کنجکاو و کثیف آدمی!
- کنترلش نمی کنی؟
- افساری ندارد!
جیمز شبدری را از زیر پایش کند و سوال دیگری پرسید.
- چه چیزی محرک ذات است؟
جواب بلافاصله داده شد.
- حروفی که با نحسی هرچه بیشتر کنار همدیگر قرار میگیرند. حروف را ما می سازیم. همه ی ما...! هیچ کس گناهکار نیست. ذات آدمی قدرت طلب است. غیرقابل مهار است! تو هیچ وقت این را درک نکردی.
جیمز این بار نیز سکوت نکرد.
- حروفی که تو حول وجود ما بنا کردی. حقیقت بود؟
- حقیقت بود!
- قدرت طلبی؟
- ذاتیست!
- کارهای پنهانی؟
- روح آدمیست.
- تا به کجا برسیم؟
- اوج ارضای ذات و روح!
جیمز بلند شد. آشکارا عصبانی بود.
- پس همه چیز را باید فراموش کنی! همه چیز! هرگز به دنبالم نیا اسخریوطی!
جیمز بی آنکه منتظر جوابی بماند بر روی پاشنه ی پا چرخید و در پشت درخت زبان گنجشکی از نظر آلبوس سوروس پنهان گشت و تنها دفاعیه آلسو چند کلمه ای بود که زیر لب برای خود و خورشیدی که با قرمزی زیبایش کوهستان را رنگ آمیزی میکرد تکرار می کرد.
- من... اسخریوطی... نیستم!
----------------------------------------------
اسخریوطی : لقب یهودا، حواری خائن که مسیح را به دشمنانش تسلیم کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1388/1/22 23:53:55
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
جزئیات کاربر

شب سردی بود.
باران همچون تازیانه ای بر سر تخته سنگ های سیاه میکوبید.
آبرفورث خشمگین و تنها به آرامی از کنار جدار سنگی بزرگی میگذشت.
صدای برخورد باران با سنگ های دور و برش لرزه بر اندامش می انداخت.
سالها بود به آنجا نیامده بود،سالیان دراز از پس تمام موانع سر راهش بر آمده بود تا روزی بتواند عطش انتقام چندین ساله اش را خاموش کند.
رفته رفته راه پیش رویش باریک تر میشد.جدار سنگی آنقدر ارتفاع گرفته بود که بلندای آن در میان ابر های خشمگین،از نظر خارج شده بود.
به آرامی به بالای سرش نگاه کرد،به ماهی که در آن ظلمت تنها راهنمای راه پر پیچ و خمی بود که در پیش داشت.صدای تازیانه باران همچنان گوشش را پر کرده بود،اکنون دیگر دریا را نیز در مقابلش میدید.
دریایی که بار ها خشمگین تر و ترساننده تر از رگباری بود که بر سرش میریخت.آنقدر که آن تازیانه هایی که تا آن لحظه تمام وجودش را پر از ترس کرده بودند،اکنون در برابر این دریای بزرگ و متلاطم،رشته هایی آکنده با موسیقی ای بیش به شمار نمی آمدند.
وسعت و سهمگینی آن،چنان مسخش کرده بود که متوجه راه بن بست رو به رویش نشد و اندک برخوردی با دیوار سنگی رو به رویش کرد.
جدار به پایان رسیده بود و جای خود را به دیوار نسبتا کوتاهتری منتها در سر راه مسافر خسته اش داده بود.
لحظه ای دیوار را به دقت وارسی کرد و به خوبی دریافت که راهی برای نفوذ به آن ندارد.باید جسم یابی میکرد!
ردایش را محکم به خود پیچید و لحظه ای بعد خود را آنسوی دیوار ظاهر کرد.بار دیگر جدار نمایان شده بود،اما راه عبور بسی باریک تر از آن سوی دیوار پذیرایش بود.
راهش را در پیش گرفت،قدم هایش را تند تر کرد.
در آسمان سیاه و صاف،زیر نور ماه جغدی هو هو میکرد،گویی داشت به آبرفورث خوش آمد میگفت.خود نیز میدانست چقدر به مقصدش نزدیک شده،مقصدی که یا آسودگی خاطرش را به او هدیه میداد،و یا مرگش را!
کم کم راه باریک ،دوباره شروع به وسعت گرفتن کرد و جدار نیز کم کم در برابر آن سر خم میکرد،چند لحظه بعد،جدار به شانه های آبرفورث میرسید.
به نرمی سرش را چرخاند تا آنسوی جدار را ببیند اما ای کاش ازین کار منصرف میشد.چنان ترس و لرزه ای بر جانش افتاد که نا خود آگاه از حرکت باز ایستاد.
آنسوی دیوار نیز دریا بود،دریایی به وسعت ترس آبرفورث،و به سیاهی خشمش.
او در مبان راه نسبتا باریکی قدم برمیداشت که از میان دریا گذر میکرد.دیگر توان حرکت نداشت،همه چیز را از یاد برده بود،همه چیز را.فقط ترس بود و ترس بود و ترس...
به بهت به اطرافش مینگریست،در هر دوطرفش موجهای وحشی،در پشت سرش دیوار بلند که اکنون دیگر فقط به سایه ای میگرایید،و در پیش رویش راهی دراز از میان آندریای خروشان ترسناک.
نمیدانست چه کند،ترسش قدرت اندیشیدن را از او ربوده بود.دقیقه ها میگذشتند و آبرفورث همچنان با ترس سر جای خودش ایستاده بود و به اطرافش نگاه میکرد.
کم کم داشت آرام میشد،انگار به آن فضا عادت کرده بود. بار دیگر هدفش را به یاد آورد،به یاد آورد که چند سال انتظار چنین روزی را میکشیده.به یاد آورد سالیان دراز با درد و رنج زیسته بود تا در چنین روزی بتواند آتش جانش را سردی بخشد.
روزی را به یاد آورد که با خود عهد بسته بود تا پای جانش برای گرفتن انتقام عزیزترینش بکوشد.اکنون شعله هایی در ذهنش روشن شده بود،دیگر نمیترسید،حتی سرما را حس نمیکرد. گرمای عجیبی در بدنش به وجود آمده بود.بالاخره قدم از قدم برداشت،اینبار دیگر با سرعت بیشتری جلو میرفت.افق پیش رویش را دست یافتنی تر از قبل میدید.تازیانه باران،مشت های گره کرده امواج دریا،ظلمت شب،هوهوی جغد ها،دیگر ترسی برایش نداشتند.
او فقط به هدفش می اندیشید.تقریبا ساعتی را به همین ترتیب سپری کرد تا اینکه پیوسته از جوش و خروش دریا کاسته شد.داشت به انتهی راه میرسید.این موضوع حتی ذره ای بر شوق و همتش اثری نگذاشت،بلکه گامهایش را مستحکم تر نمود و عزم و اراده اش را وی تر. بوی نم گل های زیر پایش را به خوبی میشنید،راه نیز دیگر کاملا خاکی شده بود.بدون شک لحظاتی دیگر پای در جزیره میگذاشت.
حدسش درست بود،دقایقی نگذشته بود که بنای سنگی عظیمی رو به رویش قد بر افراشت.قلعه ای آنقدر بزرگ و مرتفع که گویی در آغوش آسمان فرو رفته بود.هنوز راه به پایان نرسیده بود اما دیگر تمام دیوار قلعه را میدید.نور عجیبی همه سطح دیوار را روشن میساخت.دیواری بس بزرگ و سیاه،که روی آن نقش و نگار های نا مفهومی حک شده بود.سرعتش را بیشتر کرد،حس کنجکاوی اش همچون نیروی محرکی او را به جلو میراند.زمین زیر پایش رفته رفته خشک شده بود.راه به پایان رسید.چنان در برابر بنای عظیم سنگی احساس حقارت میکرد که لبخند جنون آمیزی به لبش راه یافت.
اکنون آن اشکال نا مفهوم را واضح تر میدید.نقوشی از ساحره ها و ساحرانی که در حال دوئل با یکدیگر بودند.پرتو های خارج شده از نوک چوبدستیهایشان با زمینه اصلی دیوار اندکی تفاوت رنگ داشتند.پله سنگی کوچکی در سمت راست دیوار گرد بزرگ قرار داشت.به سمت آن به راه افتاد.حال زاویه دیگری از دیوار را میدید.در این سو،تصویری بزرگ مردی نقش شده بود که در حال جدال با موجود بزرگ و پشمالوی بود.
پای بر کف سنگی پله گذاشت و پیش رفت.پله نیز مانند دیوار قلعه گرد بود و به دور بنای سنگی میپیچید.در کنار راه،روی نرده ای یک تکه از سنگ،به فاصله هر 5پله،مجسمه ای از یک موجود جادویی یا یک جادوگر نصب شده بود.
طی کردن مسیر پله نیم ساعتی به طول کشید.به خوبی مشخص بود،میزبان میخواست میهمانش را قبل از رویا رویی خسته کند. سرانجام پایان پله ها پدیدار شد.در حالی که نفس نفس میزد از آخرین پله نیز بالا رفت و در همین لحظه بود که آن صحنه را دید...
فضای بسیار بزرگ و عریضی که به سختی میتوانست آنسویش را ببیند. بی شباهت به ورزشگاه کوییدیچ نبود. اطراف زمین خاکی را سکوهایی فرا گرفته بودند که بدون شک جایگاه افرادی بود که سالیان پیش،هربار برای مشاهده مرگ فردی به آنجا سفر میکردند.
در جلوی سکو ها میله های بزرگی قرار داشت که احتمالا در گذشته،بر آنها پرچم های رقبا را نصب میکردند.رقبایی که با جان و دل برای نابودی حریف خویش میجنگیده اند.
آری،آنجا دژ دوئل بود.آبرفورث به یاد داشت که در کودکی چه فراوان داستانها در مورد این قلعه سنگی شنیده،قلعه ای که قتلگاه عده بسیاری از جادوگران خوب و بد دنیایش بود.هیچگاه فکر نمیکرد روزی خود به آنجا پا بگذارد.
به اطرافش نگاه کرد،دیوار کوتاهی سطح بالای قلعه را محصور کرده بود.به سوی دیگر چرخید و چشمش به آخرین مجسمه بر روی پله آخر افتاد.به خوبی اورا میشناخت.مجسمه آلبوس دامبلدور،برادر در گذشته اش بود.کمابیش همان کلاه آبی رنگ و ریش بلند،شناساگر چهره اش بودند.
زیر مجسمه لوح طلایی رنگی قرار داشت که با خط ظریفی روی آن نوشته شده بود :در 6 مارس آلبوس دامبلدور،قوی ترین جادوگر قرن، ،گلرت گریندل والد-جادوگر سیاه- را در این مکان شکست داد.
در ادامه متن خط دیگری بود که آبرفورث بلافاصله آنرا شناخت : در 6 مارس من آلبوس دامبلدور،،گلرت گریندل والد را برای بقای نسل جادوگران دنیا و راه سپیدی،شکست دادم
بار دیگر آن حس خوشایند را داشت.آنجا جایی بود که روزی برادرش یکی از قویترین جادوگران سیاه را شکست داده بود.این موضوع به او روحیه فزاینده ای میداد.
به سمت زمین دوئل باز گشت.دوباره پیش رویش پله هایی قرار داشتند منتها اینبار دیگر او را به پایید هدایت میکردند.هر قدمی که بر میداشت چراغ های زیمن دوئل روشن میشدند.و هرچه به محوطه نزدیک تر میشد پله ها عریض تر میشدند.بار دیگر ترس به وجودش چنگ میزد،هراس از مرگ،هراس از رویارویی با سرنوشتی که خود برای خود ساخته بود،نه امروز،نه دیروز،20سال پیش.
به آرامی چوبدستیش را از جیب ردایش بیرون آورد و با دست دیگرش آنرا لمس کرد.به انتهای پله رسید،به محض برخورد پایش با زمین خاکی محوطه صد ها چراغ بر بالای سرش روشن شدند.کنون کامل میتوانست عظمت آنجا را درک کند.میله های بلند با پرچم های سبز و قرمز مزین شده بودند،اما سکو های خالی همچنان سکوت را به او توصیه میکردند .صدای زنی در ذهنش بود : همونجا منتظرم باش،میام،خیلی زود میام،هاهاهاها...
صدای خنده جیغ گونه زن،گوشش را به شدت آزرد.
زمان میگذشت،آبرفورث همچنان در آستانه ورود به زمین دوئل ایستاده بود اما دیگر تاب نیاورد و تصمیم خود را گرفت.چوبدستی اش را روی گلویش گرفت و گفت : من اومدم!
بلافاصله جوابش را شنید،همان صدای خنده جیغ مانند.
- بله متوجه شدم.
صدا در گوشش طنین میانداخت،نمیتوانست بفهمد از کجاست ،همچون دیوانگان به دور و برش نگاه میکرد.
- به خودت زحمت نده آبرفورث،هاهاها...
حال منبع صدا را یافته بود.قامت لاغر و بلند مورگانا لی فای از درون دالانی در آنسوی زمین پدیدار شد.
آبرفورث : هووووم،دیر کردی،هر چند هیچ کس واسه مردن عجله نداره.
- چی؟مردن؟هاها... خیلی خوشبینی،شایدم بچه ای.از همون اولم بودی.همین که الان اومدی اینجا تا با من،مورگانایی که بعد از لرد سیاه همه قوی ترین میدوننش بجنگی هم دلیل بچه بودنته آبرفورث دامبلدور!
بعد از اتمام جمله اش به آرامی شروع به حرکت کرد اما آبر کماکان در جایش با خونسردی ایستاده بود.
- میدونی،همیشه مشکل همه ما اینه که نمیتونیم چیزی رو غیر از اونی که خودمون میخوایم ببینیم،همیشه یه دیوار دور خودمون میکشیم و هیچ چیزیو به محوطه اون دیوار راه نمیدیم.تو ام همینطوری.هیچ وقت تو این مدت نخواستی بفهمی و قبول کنی که اون کارت جنایت محض بود.
آبرفورث هم شروع به راه رفتن کرد.دو جادوگر به صورت دورانی در میان فضای وسیع زمین دوئل حرکت میکردند.
مورگانا در حالی که با چوبدستیش بازی میکرد گفت : همم،آفرین،خوبه،خیلی خوبه،حرفای داداشتم که میزنی.اون با همین حرفا همیشه سر خودشو گرم کرد و آخرشم با حقارت تمام از دنیا رفت هاهاهاها... چه دردناک،پیرمرد بیچاره.
لحظه ای خون به چهره آبر دوید اما به خوبی از پس کنترل آن بر آمد و به نرمی پاسخ داد : طبیعیه که وقتی حتی همون اربابتم نتونست از پسش بر بیاد و آخرش با هزار جور دسیسه،تازه اونم در زمانی که در اوج ضعف قرار داشت،تونستین از سر راه برش دارین،اینطوری راجع بهش بگین،هر چی بشه الان دیگه نیست که ازش بترسین.
احساس شعف خاصی در حرف هایش بود.در دلش شجاعتی بکر حس میکرد.
زن که به شدت خشمگین شده بود با دستپاچگی در حالی که به شدت میکوشید خود را خونسرد جلوه دهد پاسخ داد : خ..خودتم مث...له داداشتی،کله شق و بی مصرف.
- همون مورگانای 20 سال پیش،با همون روحیه تهاجمی.
زن اینبار دیگر تحمل از کف داد و فریاد زد : تو فقط حرف میزنی،آوداکداورا!
پرتو سبزرنگی از نوک چوبدستی او خارج شد و با سرعت زیادی به طرف آبرفورث آمد.او با خونسردی تمام یک قدم به سمت چپ برداشت تا پرتو به آرامی از کنار او عبور کرده و به دیوار پشت سرش برخورد کند.
- اوه مورگانا،این طلسما برای کشتن من خیلی پیش و پا افتادست.من 20سال منتظر نبودم تا بیام و تو با این چیزا ازم پذیرایی کنی،اینا برای کشتن همون 40 تا بچه ای خوب بودن که 20سال پیش مثل یه حیوون همشونو از بین بردی.
درست بعد از پایان جمله اش،چوبدستیش را بالا آورد و زیر لب وردی را زمزمه کرد.چند ثانیه اتفاقی نیفتاد اما با چرخشی که آبر به دور خود کرد موج آتشین عظیمی از چوبدستیش خارج شد و به سمت ساحره رفت.
موج که با طی کردن مسیر رودی از مذاب به جای گذهشته بود هرلحظه با سرعت بیشتر به زن نزدیکتر میشد.در کسری از ثانیه موج ارتفاع گرفت و با صدای مهیبی بر محلی که ساحره ایستاده بود فرود آمد.
صدای جیغ ضعیفی به گوش رسید. آبر فکر کرد بر حریفش پیروز شده اما درست لحظه ای بعد گرداب مواد مذااب شورع به از بین رفتن کرد و بار دیگر پیکر لاغر مورگانا نمایان شد.
زن در حالی که سرفه میکرد گفت : ف..فکر میکردم سفیدا ازین وردا استفاده نمیکنین،بله اشتباه میکردم.
آبرفورث نفهمید کی آن اتفاق افتاد.تنها چیزی که دید هجوم ناگهانی اجرام سنگی سکوهای زمین دوئل بودند که همچون سپاهی به سویش می آمدند.
چوبستیش را بالا آورد اما پیش از به زبان آوردن هر کلمه ای،در میان خیل عظیم ارتش سنگی مورگانا گرفتار شد.
- هاهاها... تو چی فکر کردی؟که میای و منو شکست میدیو راحت برمیگردی؟کروشیو!
درد تمام وجود آبرفورث را فرا گرفت،حس میکرد تمام سلول هایش در حال سوختن اند.
- حالا بچش دردی رو که 20سال انتظارشو کشیدی..کروشیو!
دوباره آن درد عظیم تمام بدنش را اشغال کرد.آنچنان در میان بازوان آن مرد سنگی گیر افتاده بود که ذره ای امکان تکان خوردن نداشت.
دیگر نمیتوانست تحمل کند،انگار شکست را پذیرفته بود.قطره اشکی از گونه اش جاری شد.
- چرا اومدی اینجا؟چرا فکر کردی میتونی منو شکست بدی؟
سرش را بلند کرد و در چشمان ساحره خیره شد.
- تو یه درمانگر بودی،زندگی بخش بودی،چطور تونستی.
جمله آبرفورث همچون آب سردی بر پیکر مورگانا بود.ناگهان رنگ از چهره اش پرید.آنچنان بی حال شد که حتی دیگر نتوانست طلسمش را نگاه دارد و آن نیز باطل شد.
مرد سنگی آبر را رها کرده و در کنار بقیه سپاه پشت سرش از حرکت باز ایستاد.
آبرفورث هنوز توان حرکت نداشت،به آرامی گفت : اونا فقط بچه بودن،هیچ خطری هم واسه ارباب تو نداشتن،فقط میخواست تو رو به کثیف ترین راه ممکن امتحان کنه و تو نفهمیدی.یعنی به اندازه ای تو غرور و سیاهی خودت فرو رفته ودی که جتی نفهمیدی اونا مریضای تو بودن،تو باید برمیگردوندیشون به زندگی نه اینکه بکشیشون.
مورگانا به زمین خورد،دیگر تاب مقاومت نداشت.تمام ذهنش مملو از خاطراتی بود که از آن روز داشت،روزی که آن جنایت هولناک را مرتکب شده بود.حس میکرد بازیچه ای بیش نبوده.دنیا به آخر رسیده بود،چرا پایان نمیافت،دیگر نمیتوانست وجود خودش را تحمل کند.توان فکر کردن نداشت،بی حرکت به نقطه ای خیره شده بود.اکنون دیگر آبرفورث بلند شده بود.
- اونا هیچ گناهی نداشتن،تو و اربابت هیچ وقت نمیتونین بفهمین که معصومیت یعنی چی،پاکی چیه،سفیدی یعنی چی.
مورگانا جوابی نداد،نمیخواستجوابی بدهد،میدانست آبرفورث چیزی را برایش روشن کرده که دیگر در ذهنش خاموش نخواهد شد.
آبرفورث نیز مستاصل شده بود.نمیخواست اینگونه پیروز میدان باشد.اما چاره ای هم نداشت باید کار را تمام میکرد.به آرامی چوبدستیش را بالا آورد.لحظه ای مورگانا دیوانه وار به سمت چوبدستیش حمله کرد و موفق به برداشتن آن نیز شد اما پیش از آنکه آنرا به سمت آبر بگیرد پرتو سبزرنگ به صورتش اصابت کرد.
چهره از قبل بی رنگ شده اش آخرین نگاه را به آبرفورث دوخت و ثانیه ای بعد مانند تکه گوشتی به زمین افتاد.
آبرفورث به آرامی سرش را بلند کرد.آری او پیروز این میدان بود،همه پرچم های سبز و سیاه به رنگ قرمز در می آمدند.
حال دیگر آتش درونش سرد شده بود،انتقامی که 20سال انتظارش را کشیده بود،لحظه ای پیش ستانده بود. به سمت پله ها بازگشت و رهسپار بالای سکو شد.
5 پله به راهی که او را به بیرون قلعه میرساند اضافه شده بود و مجسمه جدیدی نیز در کنار آخرین پله روی نرده سنگی نصب شده بود و روی لوح زرین زیر آن با خط زریفی نوشته شده بود : در روز 12 آوریل آبرفورث دامبلدور ، مورگانا لی فای را در این مکان شکست داد.
خودش هم به نرمی چوبدستیش را به سمت لوح گرفت و زیر لب گفت :در روز 12 آوریل،من آبرفورث دامبلدور ، مورگانا لی فای را در این مکان شکست دادم تا انتقام قتل عام 40کودک بی گناه را از او و همه سیاهان بستانم.
باران همچون تازیانه ای بر سر تخته سنگ های سیاه میکوبید.
آبرفورث خشمگین و تنها به آرامی از کنار جدار سنگی بزرگی میگذشت.
صدای برخورد باران با سنگ های دور و برش لرزه بر اندامش می انداخت.
سالها بود به آنجا نیامده بود،سالیان دراز از پس تمام موانع سر راهش بر آمده بود تا روزی بتواند عطش انتقام چندین ساله اش را خاموش کند.
رفته رفته راه پیش رویش باریک تر میشد.جدار سنگی آنقدر ارتفاع گرفته بود که بلندای آن در میان ابر های خشمگین،از نظر خارج شده بود.
به آرامی به بالای سرش نگاه کرد،به ماهی که در آن ظلمت تنها راهنمای راه پر پیچ و خمی بود که در پیش داشت.صدای تازیانه باران همچنان گوشش را پر کرده بود،اکنون دیگر دریا را نیز در مقابلش میدید.
دریایی که بار ها خشمگین تر و ترساننده تر از رگباری بود که بر سرش میریخت.آنقدر که آن تازیانه هایی که تا آن لحظه تمام وجودش را پر از ترس کرده بودند،اکنون در برابر این دریای بزرگ و متلاطم،رشته هایی آکنده با موسیقی ای بیش به شمار نمی آمدند.
وسعت و سهمگینی آن،چنان مسخش کرده بود که متوجه راه بن بست رو به رویش نشد و اندک برخوردی با دیوار سنگی رو به رویش کرد.
جدار به پایان رسیده بود و جای خود را به دیوار نسبتا کوتاهتری منتها در سر راه مسافر خسته اش داده بود.
لحظه ای دیوار را به دقت وارسی کرد و به خوبی دریافت که راهی برای نفوذ به آن ندارد.باید جسم یابی میکرد!
ردایش را محکم به خود پیچید و لحظه ای بعد خود را آنسوی دیوار ظاهر کرد.بار دیگر جدار نمایان شده بود،اما راه عبور بسی باریک تر از آن سوی دیوار پذیرایش بود.
راهش را در پیش گرفت،قدم هایش را تند تر کرد.
در آسمان سیاه و صاف،زیر نور ماه جغدی هو هو میکرد،گویی داشت به آبرفورث خوش آمد میگفت.خود نیز میدانست چقدر به مقصدش نزدیک شده،مقصدی که یا آسودگی خاطرش را به او هدیه میداد،و یا مرگش را!
کم کم راه باریک ،دوباره شروع به وسعت گرفتن کرد و جدار نیز کم کم در برابر آن سر خم میکرد،چند لحظه بعد،جدار به شانه های آبرفورث میرسید.
به نرمی سرش را چرخاند تا آنسوی جدار را ببیند اما ای کاش ازین کار منصرف میشد.چنان ترس و لرزه ای بر جانش افتاد که نا خود آگاه از حرکت باز ایستاد.
آنسوی دیوار نیز دریا بود،دریایی به وسعت ترس آبرفورث،و به سیاهی خشمش.
او در مبان راه نسبتا باریکی قدم برمیداشت که از میان دریا گذر میکرد.دیگر توان حرکت نداشت،همه چیز را از یاد برده بود،همه چیز را.فقط ترس بود و ترس بود و ترس...
به بهت به اطرافش مینگریست،در هر دوطرفش موجهای وحشی،در پشت سرش دیوار بلند که اکنون دیگر فقط به سایه ای میگرایید،و در پیش رویش راهی دراز از میان آندریای خروشان ترسناک.
نمیدانست چه کند،ترسش قدرت اندیشیدن را از او ربوده بود.دقیقه ها میگذشتند و آبرفورث همچنان با ترس سر جای خودش ایستاده بود و به اطرافش نگاه میکرد.
کم کم داشت آرام میشد،انگار به آن فضا عادت کرده بود. بار دیگر هدفش را به یاد آورد،به یاد آورد که چند سال انتظار چنین روزی را میکشیده.به یاد آورد سالیان دراز با درد و رنج زیسته بود تا در چنین روزی بتواند آتش جانش را سردی بخشد.
روزی را به یاد آورد که با خود عهد بسته بود تا پای جانش برای گرفتن انتقام عزیزترینش بکوشد.اکنون شعله هایی در ذهنش روشن شده بود،دیگر نمیترسید،حتی سرما را حس نمیکرد. گرمای عجیبی در بدنش به وجود آمده بود.بالاخره قدم از قدم برداشت،اینبار دیگر با سرعت بیشتری جلو میرفت.افق پیش رویش را دست یافتنی تر از قبل میدید.تازیانه باران،مشت های گره کرده امواج دریا،ظلمت شب،هوهوی جغد ها،دیگر ترسی برایش نداشتند.
او فقط به هدفش می اندیشید.تقریبا ساعتی را به همین ترتیب سپری کرد تا اینکه پیوسته از جوش و خروش دریا کاسته شد.داشت به انتهی راه میرسید.این موضوع حتی ذره ای بر شوق و همتش اثری نگذاشت،بلکه گامهایش را مستحکم تر نمود و عزم و اراده اش را وی تر. بوی نم گل های زیر پایش را به خوبی میشنید،راه نیز دیگر کاملا خاکی شده بود.بدون شک لحظاتی دیگر پای در جزیره میگذاشت.
حدسش درست بود،دقایقی نگذشته بود که بنای سنگی عظیمی رو به رویش قد بر افراشت.قلعه ای آنقدر بزرگ و مرتفع که گویی در آغوش آسمان فرو رفته بود.هنوز راه به پایان نرسیده بود اما دیگر تمام دیوار قلعه را میدید.نور عجیبی همه سطح دیوار را روشن میساخت.دیواری بس بزرگ و سیاه،که روی آن نقش و نگار های نا مفهومی حک شده بود.سرعتش را بیشتر کرد،حس کنجکاوی اش همچون نیروی محرکی او را به جلو میراند.زمین زیر پایش رفته رفته خشک شده بود.راه به پایان رسید.چنان در برابر بنای عظیم سنگی احساس حقارت میکرد که لبخند جنون آمیزی به لبش راه یافت.
اکنون آن اشکال نا مفهوم را واضح تر میدید.نقوشی از ساحره ها و ساحرانی که در حال دوئل با یکدیگر بودند.پرتو های خارج شده از نوک چوبدستیهایشان با زمینه اصلی دیوار اندکی تفاوت رنگ داشتند.پله سنگی کوچکی در سمت راست دیوار گرد بزرگ قرار داشت.به سمت آن به راه افتاد.حال زاویه دیگری از دیوار را میدید.در این سو،تصویری بزرگ مردی نقش شده بود که در حال جدال با موجود بزرگ و پشمالوی بود.
پای بر کف سنگی پله گذاشت و پیش رفت.پله نیز مانند دیوار قلعه گرد بود و به دور بنای سنگی میپیچید.در کنار راه،روی نرده ای یک تکه از سنگ،به فاصله هر 5پله،مجسمه ای از یک موجود جادویی یا یک جادوگر نصب شده بود.
طی کردن مسیر پله نیم ساعتی به طول کشید.به خوبی مشخص بود،میزبان میخواست میهمانش را قبل از رویا رویی خسته کند. سرانجام پایان پله ها پدیدار شد.در حالی که نفس نفس میزد از آخرین پله نیز بالا رفت و در همین لحظه بود که آن صحنه را دید...
فضای بسیار بزرگ و عریضی که به سختی میتوانست آنسویش را ببیند. بی شباهت به ورزشگاه کوییدیچ نبود. اطراف زمین خاکی را سکوهایی فرا گرفته بودند که بدون شک جایگاه افرادی بود که سالیان پیش،هربار برای مشاهده مرگ فردی به آنجا سفر میکردند.
در جلوی سکو ها میله های بزرگی قرار داشت که احتمالا در گذشته،بر آنها پرچم های رقبا را نصب میکردند.رقبایی که با جان و دل برای نابودی حریف خویش میجنگیده اند.
آری،آنجا دژ دوئل بود.آبرفورث به یاد داشت که در کودکی چه فراوان داستانها در مورد این قلعه سنگی شنیده،قلعه ای که قتلگاه عده بسیاری از جادوگران خوب و بد دنیایش بود.هیچگاه فکر نمیکرد روزی خود به آنجا پا بگذارد.
به اطرافش نگاه کرد،دیوار کوتاهی سطح بالای قلعه را محصور کرده بود.به سوی دیگر چرخید و چشمش به آخرین مجسمه بر روی پله آخر افتاد.به خوبی اورا میشناخت.مجسمه آلبوس دامبلدور،برادر در گذشته اش بود.کمابیش همان کلاه آبی رنگ و ریش بلند،شناساگر چهره اش بودند.
زیر مجسمه لوح طلایی رنگی قرار داشت که با خط ظریفی روی آن نوشته شده بود :در 6 مارس آلبوس دامبلدور،قوی ترین جادوگر قرن، ،گلرت گریندل والد-جادوگر سیاه- را در این مکان شکست داد.
در ادامه متن خط دیگری بود که آبرفورث بلافاصله آنرا شناخت : در 6 مارس من آلبوس دامبلدور،،گلرت گریندل والد را برای بقای نسل جادوگران دنیا و راه سپیدی،شکست دادم
بار دیگر آن حس خوشایند را داشت.آنجا جایی بود که روزی برادرش یکی از قویترین جادوگران سیاه را شکست داده بود.این موضوع به او روحیه فزاینده ای میداد.
به سمت زمین دوئل باز گشت.دوباره پیش رویش پله هایی قرار داشتند منتها اینبار دیگر او را به پایید هدایت میکردند.هر قدمی که بر میداشت چراغ های زیمن دوئل روشن میشدند.و هرچه به محوطه نزدیک تر میشد پله ها عریض تر میشدند.بار دیگر ترس به وجودش چنگ میزد،هراس از مرگ،هراس از رویارویی با سرنوشتی که خود برای خود ساخته بود،نه امروز،نه دیروز،20سال پیش.
به آرامی چوبدستیش را از جیب ردایش بیرون آورد و با دست دیگرش آنرا لمس کرد.به انتهای پله رسید،به محض برخورد پایش با زمین خاکی محوطه صد ها چراغ بر بالای سرش روشن شدند.کنون کامل میتوانست عظمت آنجا را درک کند.میله های بلند با پرچم های سبز و قرمز مزین شده بودند،اما سکو های خالی همچنان سکوت را به او توصیه میکردند .صدای زنی در ذهنش بود : همونجا منتظرم باش،میام،خیلی زود میام،هاهاهاها...
صدای خنده جیغ گونه زن،گوشش را به شدت آزرد.
زمان میگذشت،آبرفورث همچنان در آستانه ورود به زمین دوئل ایستاده بود اما دیگر تاب نیاورد و تصمیم خود را گرفت.چوبدستی اش را روی گلویش گرفت و گفت : من اومدم!
بلافاصله جوابش را شنید،همان صدای خنده جیغ مانند.
- بله متوجه شدم.
صدا در گوشش طنین میانداخت،نمیتوانست بفهمد از کجاست ،همچون دیوانگان به دور و برش نگاه میکرد.
- به خودت زحمت نده آبرفورث،هاهاها...
حال منبع صدا را یافته بود.قامت لاغر و بلند مورگانا لی فای از درون دالانی در آنسوی زمین پدیدار شد.
آبرفورث : هووووم،دیر کردی،هر چند هیچ کس واسه مردن عجله نداره.
- چی؟مردن؟هاها... خیلی خوشبینی،شایدم بچه ای.از همون اولم بودی.همین که الان اومدی اینجا تا با من،مورگانایی که بعد از لرد سیاه همه قوی ترین میدوننش بجنگی هم دلیل بچه بودنته آبرفورث دامبلدور!
بعد از اتمام جمله اش به آرامی شروع به حرکت کرد اما آبر کماکان در جایش با خونسردی ایستاده بود.
- میدونی،همیشه مشکل همه ما اینه که نمیتونیم چیزی رو غیر از اونی که خودمون میخوایم ببینیم،همیشه یه دیوار دور خودمون میکشیم و هیچ چیزیو به محوطه اون دیوار راه نمیدیم.تو ام همینطوری.هیچ وقت تو این مدت نخواستی بفهمی و قبول کنی که اون کارت جنایت محض بود.
آبرفورث هم شروع به راه رفتن کرد.دو جادوگر به صورت دورانی در میان فضای وسیع زمین دوئل حرکت میکردند.
مورگانا در حالی که با چوبدستیش بازی میکرد گفت : همم،آفرین،خوبه،خیلی خوبه،حرفای داداشتم که میزنی.اون با همین حرفا همیشه سر خودشو گرم کرد و آخرشم با حقارت تمام از دنیا رفت هاهاهاها... چه دردناک،پیرمرد بیچاره.
لحظه ای خون به چهره آبر دوید اما به خوبی از پس کنترل آن بر آمد و به نرمی پاسخ داد : طبیعیه که وقتی حتی همون اربابتم نتونست از پسش بر بیاد و آخرش با هزار جور دسیسه،تازه اونم در زمانی که در اوج ضعف قرار داشت،تونستین از سر راه برش دارین،اینطوری راجع بهش بگین،هر چی بشه الان دیگه نیست که ازش بترسین.
احساس شعف خاصی در حرف هایش بود.در دلش شجاعتی بکر حس میکرد.
زن که به شدت خشمگین شده بود با دستپاچگی در حالی که به شدت میکوشید خود را خونسرد جلوه دهد پاسخ داد : خ..خودتم مث...له داداشتی،کله شق و بی مصرف.
- همون مورگانای 20 سال پیش،با همون روحیه تهاجمی.
زن اینبار دیگر تحمل از کف داد و فریاد زد : تو فقط حرف میزنی،آوداکداورا!
پرتو سبزرنگی از نوک چوبدستی او خارج شد و با سرعت زیادی به طرف آبرفورث آمد.او با خونسردی تمام یک قدم به سمت چپ برداشت تا پرتو به آرامی از کنار او عبور کرده و به دیوار پشت سرش برخورد کند.
- اوه مورگانا،این طلسما برای کشتن من خیلی پیش و پا افتادست.من 20سال منتظر نبودم تا بیام و تو با این چیزا ازم پذیرایی کنی،اینا برای کشتن همون 40 تا بچه ای خوب بودن که 20سال پیش مثل یه حیوون همشونو از بین بردی.
درست بعد از پایان جمله اش،چوبدستیش را بالا آورد و زیر لب وردی را زمزمه کرد.چند ثانیه اتفاقی نیفتاد اما با چرخشی که آبر به دور خود کرد موج آتشین عظیمی از چوبدستیش خارج شد و به سمت ساحره رفت.
موج که با طی کردن مسیر رودی از مذاب به جای گذهشته بود هرلحظه با سرعت بیشتر به زن نزدیکتر میشد.در کسری از ثانیه موج ارتفاع گرفت و با صدای مهیبی بر محلی که ساحره ایستاده بود فرود آمد.
صدای جیغ ضعیفی به گوش رسید. آبر فکر کرد بر حریفش پیروز شده اما درست لحظه ای بعد گرداب مواد مذااب شورع به از بین رفتن کرد و بار دیگر پیکر لاغر مورگانا نمایان شد.
زن در حالی که سرفه میکرد گفت : ف..فکر میکردم سفیدا ازین وردا استفاده نمیکنین،بله اشتباه میکردم.
آبرفورث نفهمید کی آن اتفاق افتاد.تنها چیزی که دید هجوم ناگهانی اجرام سنگی سکوهای زمین دوئل بودند که همچون سپاهی به سویش می آمدند.
چوبستیش را بالا آورد اما پیش از به زبان آوردن هر کلمه ای،در میان خیل عظیم ارتش سنگی مورگانا گرفتار شد.
- هاهاها... تو چی فکر کردی؟که میای و منو شکست میدیو راحت برمیگردی؟کروشیو!
درد تمام وجود آبرفورث را فرا گرفت،حس میکرد تمام سلول هایش در حال سوختن اند.
- حالا بچش دردی رو که 20سال انتظارشو کشیدی..کروشیو!
دوباره آن درد عظیم تمام بدنش را اشغال کرد.آنچنان در میان بازوان آن مرد سنگی گیر افتاده بود که ذره ای امکان تکان خوردن نداشت.
دیگر نمیتوانست تحمل کند،انگار شکست را پذیرفته بود.قطره اشکی از گونه اش جاری شد.
- چرا اومدی اینجا؟چرا فکر کردی میتونی منو شکست بدی؟
سرش را بلند کرد و در چشمان ساحره خیره شد.
- تو یه درمانگر بودی،زندگی بخش بودی،چطور تونستی.
جمله آبرفورث همچون آب سردی بر پیکر مورگانا بود.ناگهان رنگ از چهره اش پرید.آنچنان بی حال شد که حتی دیگر نتوانست طلسمش را نگاه دارد و آن نیز باطل شد.
مرد سنگی آبر را رها کرده و در کنار بقیه سپاه پشت سرش از حرکت باز ایستاد.
آبرفورث هنوز توان حرکت نداشت،به آرامی گفت : اونا فقط بچه بودن،هیچ خطری هم واسه ارباب تو نداشتن،فقط میخواست تو رو به کثیف ترین راه ممکن امتحان کنه و تو نفهمیدی.یعنی به اندازه ای تو غرور و سیاهی خودت فرو رفته ودی که جتی نفهمیدی اونا مریضای تو بودن،تو باید برمیگردوندیشون به زندگی نه اینکه بکشیشون.
مورگانا به زمین خورد،دیگر تاب مقاومت نداشت.تمام ذهنش مملو از خاطراتی بود که از آن روز داشت،روزی که آن جنایت هولناک را مرتکب شده بود.حس میکرد بازیچه ای بیش نبوده.دنیا به آخر رسیده بود،چرا پایان نمیافت،دیگر نمیتوانست وجود خودش را تحمل کند.توان فکر کردن نداشت،بی حرکت به نقطه ای خیره شده بود.اکنون دیگر آبرفورث بلند شده بود.
- اونا هیچ گناهی نداشتن،تو و اربابت هیچ وقت نمیتونین بفهمین که معصومیت یعنی چی،پاکی چیه،سفیدی یعنی چی.
مورگانا جوابی نداد،نمیخواستجوابی بدهد،میدانست آبرفورث چیزی را برایش روشن کرده که دیگر در ذهنش خاموش نخواهد شد.
آبرفورث نیز مستاصل شده بود.نمیخواست اینگونه پیروز میدان باشد.اما چاره ای هم نداشت باید کار را تمام میکرد.به آرامی چوبدستیش را بالا آورد.لحظه ای مورگانا دیوانه وار به سمت چوبدستیش حمله کرد و موفق به برداشتن آن نیز شد اما پیش از آنکه آنرا به سمت آبر بگیرد پرتو سبزرنگ به صورتش اصابت کرد.
چهره از قبل بی رنگ شده اش آخرین نگاه را به آبرفورث دوخت و ثانیه ای بعد مانند تکه گوشتی به زمین افتاد.
آبرفورث به آرامی سرش را بلند کرد.آری او پیروز این میدان بود،همه پرچم های سبز و سیاه به رنگ قرمز در می آمدند.
حال دیگر آتش درونش سرد شده بود،انتقامی که 20سال انتظارش را کشیده بود،لحظه ای پیش ستانده بود. به سمت پله ها بازگشت و رهسپار بالای سکو شد.
5 پله به راهی که او را به بیرون قلعه میرساند اضافه شده بود و مجسمه جدیدی نیز در کنار آخرین پله روی نرده سنگی نصب شده بود و روی لوح زرین زیر آن با خط زریفی نوشته شده بود : در روز 12 آوریل آبرفورث دامبلدور ، مورگانا لی فای را در این مکان شکست داد.
خودش هم به نرمی چوبدستیش را به سمت لوح گرفت و زیر لب گفت :در روز 12 آوریل،من آبرفورث دامبلدور ، مورگانا لی فای را در این مکان شکست دادم تا انتقام قتل عام 40کودک بی گناه را از او و همه سیاهان بستانم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/1/22 20:15:38
seems it never ends... the magic of the wizards :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/09
آخرین ورود: شنبه 19 اردیبهشت 1388 18:46
از: ریش مرلین آویزون نشو!!!
پستها:
79

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

سوژه دوئل استرجس پادمور و جیمز سیریوس پاتر :
پس از مرگ!
توضیح:
هر کدوم از شرکت کننده ها میتونن یک شخصیت رو انتخاب کنن و بعد از کشتن شخصیت لحظه های بعد از مرگ و اتفاقاتی که براش پیش میاد رو توضیح بدن.توضیح دادن مرگ شخصیت اجباری نیست.توصیف لحظات بعد از مرگ اهمیت بیشتری داره.
برای زدن پست شش روز فرصت دارید.(تا 12 شب چهارشنبه 26 فروردین.)
موفق باشید!
پس از مرگ!
توضیح:
هر کدوم از شرکت کننده ها میتونن یک شخصیت رو انتخاب کنن و بعد از کشتن شخصیت لحظه های بعد از مرگ و اتفاقاتی که براش پیش میاد رو توضیح بدن.توضیح دادن مرگ شخصیت اجباری نیست.توصیف لحظات بعد از مرگ اهمیت بیشتری داره.
برای زدن پست شش روز فرصت دارید.(تا 12 شب چهارشنبه 26 فروردین.)
موفق باشید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

به به لرد خودمون ...
میخواستم شخص جیمز سیریوس پاتر رو به دوئل فرا بخونم !
سوژه طنز باشه فکر کنم بهتره!
سایه ی عالی کوتاه بلندش فرقی نمیکنه
محفل به سلامت باد
(همیشه میگفتن لرد فکر کنم
)
میخواستم شخص جیمز سیریوس پاتر رو به دوئل فرا بخونم !
سوژه طنز باشه فکر کنم بهتره!
سایه ی عالی کوتاه بلندش فرقی نمیکنه

محفل به سلامت باد
(همیشه میگفتن لرد فکر کنم
)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1388/1/18 20:35:42
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

سوژه ها:
سوژه ها با همفکری و مشورت ایوان روزیه تعیین شده!
سوژه دوئل مورگانا لی فای و ابرفورث دامبلدور:
انتقام!
سوژه دوئل آلبوس سوروس پاتر و بادراد ریشو:
آخرین ملاقات!
آخرین ملاقات رو میتونین یک ملاقات دوستانه در نظر بگیرین یا برعکس.
سوژه ها ساده انتخاب شده که دست نویسنده ها برای نوشتن بازو قضاوت درباره نوشته هاشون راحتتر باشه.
برای زدن پستاتون شش روز فرصت دارید.(یعنی تا 12 شب دوشنبه 24 فروردین)
موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید!
سوژه ها با همفکری و مشورت ایوان روزیه تعیین شده!
سوژه دوئل مورگانا لی فای و ابرفورث دامبلدور:
انتقام!
سوژه دوئل آلبوس سوروس پاتر و بادراد ریشو:
آخرین ملاقات!
آخرین ملاقات رو میتونین یک ملاقات دوستانه در نظر بگیرین یا برعکس.
سوژه ها ساده انتخاب شده که دست نویسنده ها برای نوشتن بازو قضاوت درباره نوشته هاشون راحتتر باشه.
برای زدن پستاتون شش روز فرصت دارید.(یعنی تا 12 شب دوشنبه 24 فروردین)
موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

درود بر سیاهترین جادوگر قرن اخیر! لرد ولدمورت کبیر!
می خواستم شخص آلبوس سوروس پاتر رو به دوئل دعوت کنم اگر ممکنه!
سوژه هم جدی باشه ، کلاً یک جوری باشه که بشه نوشت!
سوژه باز و آزادی داشته باشه.
ممنون.
می خواستم شخص آلبوس سوروس پاتر رو به دوئل دعوت کنم اگر ممکنه!
سوژه هم جدی باشه ، کلاً یک جوری باشه که بشه نوشت!
سوژه باز و آزادی داشته باشه.ممنون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
جزئیات کاربر

سیــــــــــــــــــلام خدمت مای لرد عزیز.
نه منصرف شدم لردتون مال خودتون ما یه آلبوس دامبلدور داریم واسه 70 80پشتمون بسه
خواستم با احترام و خواهش بسیار لیدی مورگانا رو به دوئل دعوت کنم.موضوعم جدی باشه بهتره،خفن،ترسناک،کشت و کشتار و ...
ممنون
ویرایش : به قول این ملت ورزشی،من واسه برد نمیام،میام که خوب رول بنویسم.لیدی جونیور استاد منه
نه منصرف شدم لردتون مال خودتون ما یه آلبوس دامبلدور داریم واسه 70 80پشتمون بسه

خواستم با احترام و خواهش بسیار لیدی مورگانا رو به دوئل دعوت کنم.موضوعم جدی باشه بهتره،خفن،ترسناک،کشت و کشتار و ...
ممنون
ویرایش : به قول این ملت ورزشی،من واسه برد نمیام،میام که خوب رول بنویسم.لیدی جونیور استاد منه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/1/18 16:20:52
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/1/18 16:24:22
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/1/18 16:24:22
seems it never ends... the magic of the wizards :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/04/27
تولد نقش: 1398/03/29
آخرین ورود: جمعه 26 دی 1399 19:03
از: یه دنیای دیگه!
پستها:
516

مای لرد 
بلاتریکس چون خیلی از دوئل با من می ترسه و گفته دلش نمی خواد با من دوئل کنه، دعوتم رو پس می گیرم.
پ.ن: کاملا انکار می کنم که کروشیو هایی به من زده شده و اینکه گفته شده اگه می خوام بمیرم حاضره با کمال میل و در سکوت این کارو بکنه و نیازی به گیس کشی در حضور جمع نیست.

بلاتریکس چون خیلی از دوئل با من می ترسه و گفته دلش نمی خواد با من دوئل کنه، دعوتم رو پس می گیرم.
پ.ن: کاملا انکار می کنم که کروشیو هایی به من زده شده و اینکه گفته شده اگه می خوام بمیرم حاضره با کمال میل و در سکوت این کارو بکنه و نیازی به گیس کشی در حضور جمع نیست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج