جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 فروردین 1384 02:41
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام خدمت همۀ عزیزان چون جناب کرام قسمت سومو اکران نکرد استودیوی Half Blood Prince Picture تصمیم به نوشتن فیلمنامه قسمت سوم و اکران فیلم گرفت! با اجازه جناب کرام!

مرتال کامبت
بخش پایانی قسمت اول

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

از حاجی عزیز بخاطر اینکه اگر در فیلم توهینی به ایشان شده معذرت می خوام!

بازیگران و عوامل:

حاجي دارک لرد ***** شانگ تسونگ!!!
آبـــــــــــرفــورث ***** لرد ريدن!!!
عــــــلــی (هری) ***** ليوکانگ!!!
نـــــمـــــیـــــــــــد ***** کيتانا!!!
هــمــــــــــــــــزاد ***** چان کانگ!!!
گـــــــــــيلـــــــدی ***** جاني کيج!!!
کـــــــــينــــــــگي ***** جکس!!!
جــــينـــــــــــــــي ***** سونيا!!!
دالاهـــــــــــــوف ***** ساب زيرو!!!
هــــــاگــــــــــرید ***** نقش گورو!!!
چــــــــــــــــــــــو ***** جيد!!!
کــــــــــــــــــــرام ***** داداش ساب زيرو!!!
گــــــــــراوپـــــی ***** امپراتور!!!
شاهزادۀ دورگــه ***** یکی از اون خادما!!!

آهـــنــــــــــگساز ***** !!!DJ. Aligator
جـلوه های ویـژه ***** حاجی دارکی و سالازار!!!
تـــــــــــهیه کننده ***** آبرفورث و بانک ملی!!!
کــــارگردانــــان ***** ویکتور کرام و شاهزادۀ دورگه!!!

علی به سمت جایگاه مبارزه می ره و از دور حاجی رو می بینه که به پشت سر او اشاره می کنه علی روشو بر می گردونه می بینه پرنسس نمیده که از دور داره به جایگاه نزدیک می شه پرنسس نمید میاد و روبه روی علی قرار می گیره هر دو خودشونو برای مبارزه آماده میکنند!
حاجی اشاره ای می کنه! و می گه: مبارزه رو آغاز کنید!
مبارزه شروع می شه! پرنسس نمید با یک حرکت گاز انبری علی رو سوسک می کنه! و یواش به علی می گه: با تمام وجودت مبارزه کن این امیدوار کننده نیست!
علی در حالی که گیر افتاده: اگه پیروزشدم چی؟!
پرنسس نمید علی رو ول می کنه علی با پرنسس درگیر می شه ولی برای بار دوم سوسک میشه!
پرنسس نمید دوباره به آرامی: زمانی تو در مبارزۀ بعدی پیروز می شی که از عنصر بوجود آورندۀ حیات استفاده کنی!
علی:چی؟
حاجی: نمید!
پرنسس نمید سر خودشو بر می گردونه علی هم از این فرصت استفاده می کنه و پرنسس رو با یک حرکت سریع نایک اوت می کنه و به زمین میزنه وقتی پرنسس نمید زمین می خوره به آرامی به علی می گه!: یادت باشه چی بهت گفتم!
حاجی: تمامش کن! تو نتونستی منو فریب بدی! خیلی عاقل نیستی!

همان روز مبارزه با Sub Zero در یک دخمۀ تاریک:

لرد ریدن (آبرفورث) که خودش را به شکل یکی ازخدمتکاران قصر در آورده ظرف آبی را روی زمین قرار می ده و مقداری آب از آن می نوشد درهمین زمان علی وارد می شه و نگاهی به آبرفورث می اندازه (خدا بگم چه کارت کنه آدمو به چه کارا وا میداره اگه زنده از اینجا بیرون برم زنده نمی مونی ممل!) در همین هنگام Sub Zero از پله ها پایین میاد و بی هیچ سلام علیکی خودشو آماده می کنه! دو حریف رو در روی هم خود را برای مبارزه آماده می کنن مبارزه شروع می شه! یه راست! یه چپ! یه کله! اما هیچ کدوم فایده نداشت Sub Zero زرنگ تر از این حرفا بود و با لگد رفت توی دهن علی دوباره یه راست یه چپ Sub Zero کله پا می شه علی می افته دنبالش Sub Zero می ره روی دیوار یه برگردون می زنه بعدش یک کله ملق و میبینه که حریف علی نمی شه فرار می کنه علی یه لا پایی به Sub Zero می ده و Sub Zero با مغز می ره توی زمین ناگهان Sub Zero مانند برق گرفته ها بلند می شه و شروع به انجام حرکات غیر عادی می کنه علی پیش خودش فکر می کنه (آیا این از تیمارستان فرار کرده؟!) ولی ناگهان همه جا سرد می شه و سرما همه جا رو فرا می گیره علی فکر می کنه دیمنتور ها اومدن چند تا اکسپکتوپاترونوم در می کنه اما انگار نه انگار ناگهان کلمات در مغزش شکل می گیرند (زمانی تو در مبارزۀ بعدی پیروز می شی که از عنصر بوجود آورندۀ حیات استفاده کنی!) بله آب! علی به سرعت به طرف ظرف آب می ره اونو بالای سرش تاب می ده و آب درون اونو به طرف Sub Zero می پاشه آب در وسط راه یخ می زنه و به یک استالاکتیت تبدیل می شه و می ره توی شکم Sub Zero و اون بندۀ خدا رو درجا می کشه و به اون جهان می فرسته!

همان روز حاجی و گورو با هم:

گورو: وقتش شده؟!
حاجی با لبخند: بله وقتشه به این انسانها یاد بدیم که با دارکی در نیافتن!

فردای بعد از آن روز مبارزۀ گورو با گیلدی:

تصاویر نشان می دهند که گورو داره انسان ها رو لت و پار می کنه و 3 نفرو در همون 1 دقیقه اول به دیار عبدیت می فرسته تصاویر محو می شوند صدای تشویق جمعیت می اد گورو دستهاشو بلند کرده و حسابی ذوق می کنه در همین حال اون بد بخت (جکس) که داشت خودشو برای مبارزه آماده می کرد وقتی قیافه گورو رو می بینه سکته می کنه و در جا می میره!

جینی در حالی که روشو به طرف علی و گیلدی می کنه با نا امیدی: ما نمی تونیم برنده شویم!
یکدفعه آبرفورث از آسمون ظاهر می شه و می گه: چرا گورو هم می شه کشت شما باید از نقاط ضعفش استفاده کنید نمی دونم دوزاریتون افتاد یا نه؟!

چند ساعت بعد گیلدی و جینی با هم:

گیلدی با قیافه ای بسیار شجاعانه!: من با اون می جنگم!
جینی: نه اون تو رو می کشه!
گیلدی با خنده: از مادر زاییده نشده کسی که منو بکشه!
جینی: تو فکر می کنی با این کارت از من محافظت می کنی؟! اما من خودم از پسش بر میامو نیازم به کمک کسی ندارم!
گیلدی: عمرا بربیای!

یک ساعت بعد گیلدی در حضور حاجی:

گیلدی روشو به حاجی می کنه و می گه: من با گورو می جنگم!
حاجی با لبخند: تو خیلی شجاعی! اما خیلی احمق که از خصوصیات اغلب قهرمانانه! ولی تو از پس گورو بر نمیای و اون تو رو می کشه!
گیلدی با عصبانیت: اون کسی که کشته می شه من نیستم!
حاجی: بله میبینم! تو میمیری همۀ شما می میرید!
گیلدی با حالتی عصبانی تر از گذشته!: به حال شما چه فرقی داره؟!
حاجی: !Ass You Wish
یکدفعه سرو کلۀ آبرفورث پیدا می شه! و می گه: من اجازه نمی دم گیلدی با گورو بجنگه!
حاجی سرشار از خوشحالی: به به لرد آبرفورث چه عجب شما باید زود تر از اینا میومدید!
آبرفورث با عصبانیت و حالتی تهدید کننده: نشنیدی جادوگر من نمی ذارم اون با گورو بجنگه!
گیلدی با حالتی عصبی: نه من باید برم خودت گفتی این مسابقۀ ما است و تو مسئولیتی دربارۀ شرکت کننده ها نداری!
آبرفورث با صدای بلند!: خیلی خری گیلدی!

صحنۀ مبارزۀ گورو و گیلدی:

گورو مثل همیشه با نوچه هاش وارد می شه و همه تشویقش می کنن گورو دستاشو بالا می گیره و ابراز احساسات می کنه که یکدفعه گیلدی خیلی خوشتیپ با عینک آفتابی جلوش ظاهر می شه و خیلی راحت عینکشو از روی چشاش ور می داره!
گورو با تعجب: هومک؟! و عینکو از دست گیلدی می گیره و خردش می کنه! و رو به حاجی می کنه
حاجی بلند می گه: Finish Him Quickly!
گورو با شادی: این که چیزی نیست یکی می زنم جای دهنش با پاهاش با هم عوض شه!
گیلدی با عصبانیت!: باشه خودت خواستی الان نشونت می دم سزای کسی که راجع به ظاهرم بد حرف بزنه چیه! و سریع خم می شه و یک مشت به جای حساس گورو می زنه و در می ره بالای پله ها!
گورو:
حاجی با ناراحتی: برو دنبالش بی عرضه!
گورو دوباره شیر می شه و دستاشو بالا می گیره و می افته دنبال گیلدی حالا گیلدی بدو گورو بدو تا می رسن به تراس گیلدی زودتر می رسه و منتظر گورو می مونه گورو می یاد بالا و مثل عقب افتاده های ذهنی اینورو اونورو نگاه می کنه که یکدفعه گیلدی با لگد می ره تو دهن گورو و وی رو به پایین پرتگاه پرت می کنه اما گورو دستش رو به سنگ های لبۀ پرتگاه می گیره گیلدی با خونسردی تمام می گه!: عزیزم اینجا همونجایی است که تو باید بیوفتی پایین! گورو به پایین پرتاب می شه و می میره ناگهان صدای ناهنجاری سکوت شبانه رو می شکند این صدای جیغ جینی بود!

جهان بیرون!:

حاجی جینی رو به زور با خود برداشته و می برد! آبرفورث خود را به پشت سر حاجی میرسونه و می گه: حاجی از شما که از مخلصان اسلامی بعیده.
حاجی: جمش کن بابا! و به زور جینی رو با خودش می بره!
جینی با حالتی ملتسمانه: بزار برم ولم کن!
علی با عصبانیت هر چه تمام: بایست و مثل یه مرد بجنگ! و لی حاجی اهمیتی نمی ده!
آبرفورث: هی جادوگر تو داری زیر قول خودت می زنی تو داری فرار می کنی؟!
حاجی: هی صبر کن! من به مرتال کامبت پایان ندادم من فقط جاشو عوض کردم درضمن معامله در برابر معامله من می خوام با جینی مبارزه کنم! و وارد دوازۀ جادویی می شه و به دنیای بیرون می ره!
در همین لحظه گیلدی خودشو می رسونه و می گه: کجا بردش؟
آبرفورث با ناراحتی: به دنیای بیرون جایی که من نمی تونم با شما بیام!
گیلدی: ولی ما می ریم! هی آبر ممکنه جینی بتونه توی مبارزه با حاجی پیروز شه؟
آبرفورث: نه این غیر ممکنه متاسفم!
گیلدی با تعجب!:متاسفی؟!
آبرفورث: تنها کسی که حریف حاجی می شه همین علیه خودمونه!
علی با حالتی مصمم: پس من می رم دنبالش
گیلدی: صبر کن منم باهات میام!
و وارد دروازۀ جادویی می شن و می رن
ُُُُ
اونها وارد یک جای تاریک و وحشتناک که پر از استخوان های انسان هست می شن!
گیلدی با ناراحتی: اینجا جای خوبی نیست ولی به هر حال من خوبم! پس اینجا دنیای بیرونه چه جای مزخرفیه!
علی: باید اونو پیدا کنیم!
هر دو برای پیدا کردن جینی راهی ناکجا آباد می شن!
گیلدی: من از اینجا بدم میاد آدم رو یاد دوران دبیرستان می اندازه!
ناگهان یک سایه از پشت سر اونا رد می شه!
علی: صبر کن یک چیزی اینجاست! و روشو به طرف گیلدی می کنه و یواش یواش در جهت پشت سرش گام بر می داره گیلدی که انگار به عقل علی شک کرده باشه! میگه: هی علی چیکار می کنی حالت خوبه! که ناگهان علی دستشو سریع به طرف چیز نا پیدایی می بره و یک چیزی که شبیه یک مارمولک بزرگ بود رو می گیره و با مارمولکه کتک کاری می کنه مارمولک بزن علی بزن خلاصه مارمولکه یک طوری از دست علی در می ره و توی شکم یک اسکلت می ره ناگهان اسکلت جان می گیره و تبدیل به یه جنگجو می شه و با یک برگردون میاد توی دهن علی و علی رو پرت می کنه توی دیوار، دیوار خراب می شه و علی اونطرف دیوار می افته جنگجو علی رو بلند می کنه و چند مشت نثارش می کنه علی عصبانی می شه و جنگجو رو که با لگد داره به طرفش میاد می گیره و پرت می کنه توی دیوار! علی به جنگجو مهلت نمی ده و اینبار با دو پایی میاد روی سینۀ جنگجو؛ جنگجو پرت می شه همون جایی که جون گرفت و دوباره تبدیل به اسکلت می شه ولی از داخل شکمش مارمولکه داشت بیرون می اومد! علی خیلی خونسرد گفت: نه تو این کارو نمی کنی! و مارمولکو با یک ضربه کشت! علی روی خودشو به طرف گیلدی بر می گردونه که پرنسس نمیدو می بینه پرنسس نمید کار علی رو تحسین می کنه و می گه: خیلی عالی بود! آخر یاد گرفتی چیکار کنی!
پرنسس نمید به هری و گیلدی اشاره می کنه و میگه: با من بیایید!
علی با ناراحتی: اینجا چه خبره؟
پرنسس نمید: اتفاقاتی در دنیای شما در حال رخ دادن است که تو می تونی جلوی اونها رو بگیری! و ادامه می ده: پدر من یکی از قانونگذاران جهان بیرون بود اون بهترین جنگجویانشو در مورتال کمبات از دست داد، وقتی این اتفاق افتاد امپراتور والدین مرا کشت و مرا به سرپرستی گرفت! برای اینکه به تاج و تخت برسه!
علی با تاثر: حالا چجوری می تونم جلوی این اتفاق ها رو داخل دنیای خودم بگیرم؟!
پرنسس نمید: اگه من به تو اعتقاد نداشتم نمی تونستم به تو کمک کنم در برج سیاه تو سه بار باید مبارزه کنی تو باید صورت دشمنتو، صورت خودتو و صورت بزرگترین ترستو ببینی!

همان روز در بالای برج سیاه مبارزۀ هری و حاجی:

عده ای از خادمین از پلۀ برج که بصورت پیچ پیچی بود پایین آمدند حاجی هم همراه اونا بود! جینی در حالی که بسته شده و در لباس غیر اسلامی است! میگه: من با تو نمی جنگم!
حاجی با خوشنودی!: اما تو مجبوری با من مبارزه کنی عزیز دل برادر می بینی که کسی دیگه ای اینجا نیست و اگه تو هم با من مبارزه نکنی جهانتو تصاحب می کنیم!
جینی با این که به این حرف ایمان نداشت گفت: اما من مطمئنم دوستام دنبالم میان! ناگهان یکی از خادمین روسری را از سر خود کشید و گفت: اونا الان اینجا هستند! (بله اون گیلدی بود!)
حاجی با عصبانیت!: بگیریدشون
پرنسس نمید: نه همون جا که هستید وایسید تو داری قوانین تورنمنت رو نقض می کنی هم تو و هم امپراتور می دونه که در این تورنمنت نمی تونید پیروز شید...
حاجی با عصبانیت: تو چطور جرائت می کنی جلوی من به امپراتور بی حرمتی کنی؟!
پرنسس نمید با آرامش: تو خودتم خوب می دونی اگه مبارزه نکنی دروازۀ این جهان رو برای همیشه از دست میدید!
حاجی با ناراحتی: باشه! من با تو مبارزه می کنم گیلدی!
علی به صدای مصمم: نه تو با من می جنگی! قبول می کنی یا نه؟!
حاجی با ناراحتی هر چه تمام: می پذیرم! ما رو ترک کنید!
همۀ خادمین که در اطراف آنها بودند پراکنده شدند و رفتند! هر دو برای مبارزه حاضر شدند و روبروی یکدیگر قرار گرفتند! مبارزه آغاز شد! ابتدا حاجی چند مشت نثار علی می کنی ولی بعد علی ضربۀ محکمی به دهان شانگ تسونگ وارد می کند و دهان او پر خون می شود! حاجی ناراحت می شود و دست بر روی لبش می ذاره و وقتی انگشتش به خون می خوره می گه: شما همه احمقید! و شروع می کنه به احضار افرادش یکدفعه زمین به لرزش در می اد و 3 نفر از حفره های که توی زمین بودند به بیرون می پرند علی همۀ اونها هم لت و پار می کنه و وقتی رویش رو به طرف حاجی می کنه می بینه حاجی اونجا نیست! و بالاست حاجی با عصبانیت: من دارم مرگ تو رو می بینم علی؛ علی با سرعت به طبقۀ بالا می ره وقتی از پشت به حاجی نزدیک می شود حاجی تغییر شکل می دهد و شبیه به چان برادر علی می شه علی: نه تو چان واقعی نیستی!
چان: چرا لرد ریدن من رو برای کمک به تو فرستاد بیا با هم باشیم یادت هست می گفتی هیچ وقت ترکت نمی کنم!؟
علی: آره به خاطر دارم! ولی تو چان واقعی نیستی چان دستش را به طرف علی دراز می کند و می گوید: برادر ولی علی دستش را رد می کند! و می گوید: نه تو برادر من نیستی! یکدفعه صورت چان به صورت حاجی تغییر پیدا می کند و حاجی می گه: تو میمیری! و با سرعت بطرف علی می ره ولی علی جا خالی می ده و شان تسونگ می افته روی زمین و میمیره بعد از این اتفاقات روح برادر علی آزاد می شه و با هم یکم گپ می زنند! علی به گیلدی، پرنسس نمید و جینی می گه بریم خونه و تصویر معبدی رو نشون می ده که مردم در حال جشن گرفتنند و همچنین گیلدی، پرنسس نمید، جینی و علی رو نشون می ده که به همدیگه نفس می دن و به طرف لرد آبرفورث می رن! لرد آبرفورث: من منتظرتون بودم گل کاشتید شما انسانها دیگه چه موجواتی هستید؟!
ناگهان معبد خراب می شه و هیولایی پدیدار می شه! علی: این کیه دیگه آبرفورث با تعجب!: این امپراتوره!
امپراتور: ای احمق ها همتون خواهید مرد و روحتون مال خودم خواهد شد ناگهان آبرفورث چشمهاش برق می زنه و می گه: من اینطور فکر نمی کنم یکدفعه همه اشون آمادۀ مبارزه می شوند و فیلم تمام می شود.

باتشکر از:
همۀ کسانی که ما را در ساخت این فیلم یاری کردند!

محصول سال 1385-1384 روز سی امه فروردین ساعت 3:45 با مداد!

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويكتور كرام در 1384/1/30 7:11:54
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه (White Guy) در 1384/1/30 17:22:20
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه (White Guy) در 1384/1/30 17:29:06
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه (White Guy) در 1384/1/30 17:32:12
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه (White Guy) در 1384/1/30 17:37:31
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه (White Guy) در 1384/1/30 17:40:13
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه (White Guy) در 1384/1/30 19:05:43
Head of Detection and Confiscation of Counterfeit Pants Office
Emperor's Spokesman
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 27 فروردین 1384 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسۀ آزمون از داوطلبان بازیگری
==================

مکان: هالی ویزارد

کرام: حاجی خودمونیما از وقتی که این بیگانه رفته یک کمبودی چیزی احساس می کنم احساس می کنم یک چیزیم کم شده.
حاجی: آری درست می گویی ما هم دیگر حال نداریم شما را ارشاد کنیم.
==================

کرام: خیلی خوب بود خانم بعدا باهاتون تماس می گیرم فقط اگه شمارتونو لطـ...
حاجی: اسلامیوس تو چنین کاری رو نمی کنی (کرام بلند می شه می ره وضو بگیره بره نماز بخونه!!!) عزیز دل برادر شما بیایید پیش خودم شمارتونو یادداشت کنم!!!

یک ساعت بعد؛ بعد از بی اثر شدن اسلامیوس

==================

کرام: نفر بعد بیاد تو
شاهزادۀ دورگه: من داخلم
کرام: تو از کجا اومدی داخل (دوباره )
شاهزادۀ دورگه: از پنجره
کرام: می گم تو فامیل بیگانه نیستی!
شاهزادۀ دورگه:
کرام: وای نه!!! یکی دیگه خدایا من به کدامین گناه مرتکب شدم که گیر همچین آدمایی افتادم؟
شاهزادۀ دورگه: از من تست بگیر دیگه!!!
کرام: باشه به نظر تو یکم عاقل تر هستی! اما فکر نمی کنم چنین چیزی باشه! خوب! حالا تو نقش یک دزدو بازی کن که توی خونست می خواد فرار کنه!
شاهزادۀ دورگه: از کجا فرار کنه؟
کرام: در چه می دونم پنجره!
شاهزادۀ دورگه: چی گفتی؟
کرام: من چیزی نگفتم
شاهزادۀ درگه: نه اون دومی که گفتی؟
کرام: گفتم پنجره!
شاهزادۀ دورگه: آخ جون پنجره! ببینم پنجرۀ چوبی یا فلزی؟
کرام: هر جوری دلت می خواد چه می دونم فلزی
شاهزادۀ دورگه: نه فلزی با معده من نمی سازه چوبی بهتره
کرام: با معده ات سازگار باشه مگه تو بزی بابا صد رحمت به بیگانه برو گمشو بیرون، بیرون
شاهزادۀ دورگه: کجا برم یعنی این که اینجا تست بازیگری می گیرند شایعه است؟
کرام: اره شایعه است گمشو بیرون!
شاهزادۀ دورگه: می رم اما دوباره بر می گردم اگه دلت واسم تنگ شد بگو پنجره من میام خداحافظ!!!
کرام: باشه! برووووو!!! گمشووووو!!!
کرام: اگر از این یکی جون سالم به در ببرم یک گاوی بوفالویی چیزی رو باید سر ببرم!!! راستی اسمشم نپرسیدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در 1384/1/27 22:03:59
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در 1384/1/27 22:07:16
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در 1384/1/28 12:48:02
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در 1384/1/28 13:01:44
Head of Detection and Confiscation of Counterfeit Pants Office
Emperor's Spokesman
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 21 فروردین 1384 08:32
نمایش جزئیات
آفلاین
گودریک عزیز من این پیشنهاد رو به کرام کردم قبل از حرفه ای شدن هالی ویزارد ولی کرام گفت همین جا هر چی میخوای بنویس من هم دیدم راست میگه چون این طوری مسئولیت کمتری دارم و لازم نیست مثل اولین پستهام که نقد های طولانیی میزدم و وقت زیادی میگزاشتم پست بزنم
کرام:پیشنهاد خوبیه...ولی من با زیاد شدن تاپیکهایی که در رابطه با هالی ویزارد باشه مخالفم.....نقدها اگر همینطور صورت بگیره خوبه و احتیاجی به تاپیک دیگه ای نیست....دوستان این بحثو تموم کنند و به زدن فیلم بپردازند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويكتور كرام در 1384/1/22 7:20:49
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 20 فروردین 1384 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
یه پیشنهاد :
حالا که کریچر داره فیلمها رو نقد میکنه و خیلی هم خوب داره اینکار رو انجام میده ، چه بهتر که بحث نقد فیلم توسط کریچر حرفه ای تر دنبال بشه. پیشنهاد من اینه که یه تاپیک جدا در لندن برای نقد فیلم زده بشه ( به مسئولیت کریچر) و هر فیلمی که زده میشه نقد بشه اینجوری که اگه فیلم احتیاج به نقد و بررسی زیاد نداشت همینطوری سریع ازش رد بشیم و اگه نقد طولانیی داشت کریچر کارگردان ( زننده پست ) رو به تاپیک دعوت میکنه تا در مورد فیلم بحث بشه یعنی کریچر نقاط ضعف ، قوت و... رو میگه و کارگردان برای پاسخگویی جواب میده...البته حالت چت پیش نمیاد چون هم توضیحات کریچر مفصله هم پاسخهای کارگردان و در ضمن تاپیک هیچوقت راکد نمیمونه چون تا وقتی فیلم هست نقد هم هست و تا نقد هست پاسخ برای نقد هم هست.
در ضمن کیفیت هالی ویزارد رو میبره بالا و یه نکته دیگه نقدها بین پستهای فیلم گم نمیشه!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فردا قسمت دوم ساعتها رو ببینید...ببخشید من نتونستم بیام!
به پیشنهادم جواب بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وه که چه بیرنگ و بینشان که منم...کی ببینم مرا چنان که منم؟!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 20 فروردین 1384 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
اینیگو فیلم میکند
تصویر تغییر اندازه داده شده


**سفر به توکیو**

باشرکت:هری،آبرفورث،حاجی
فیلمبردار:سوسک
نورپرداز:پیتر
جلوه های ویژه: هرمیون
حمل و نقل:کریچر
تهیه کننده و کارگردان:اینیگو ایماگو

با تشکر از همه دوستانی که ما رو در فرودگاه و هتل همیاری کردنند.

دوربین صفحه سیاهی رو نشون میده که صدای بل بل میاد،بعد یه پارک رو نشون میده که روی یکی از نیمکتاش سه نفر نشسته بودن:
هری:"یه نفس عمیق میکشه" آخیش چه هوای خوبی داره اینجا
آبر:آره،جای باصفاییه
حاجی:اما بی ناموسی زیاده
هری:خب آبر دیروز داشتی راجع به چی حرف میزدی؟
آبر:راجع به سفرم به ژاپن
هری:خوش به حالت،کاش منم میتونستم بیام
آبر:خوب میتونی
هری:اونجا کسی رو ندارم
آبر:اونش با من،مدیر هتل ملوان زبل با من رفیقه 3 تایی میریم ونجا
حاجی:چرا سه تایی؟ من که عمرا بیام!
هری:حاجی این فرصت خوبیه که آسلام رو گسترش بدی
حاجی:هووم...باشه فکرامو میکنم
هری:آخ جون...خب حاجی هم که میاد.
حاجی:اما من که هنوز نگفتم بله؟
هری:حالا آبر جون با چی بریم؟
آبر:برای تنوع هم که شده با هواپیما میریم
حاجی:چی چی ؟ول کن بابا...کلید انتقال رو برا چی گذاشتن؟
هری:آبر جون...این هواپیما چی هست حالا؟یه جور دسته جاروی؟
آبر:آره،ولی از نوع بزرگش،اتاق هم داره
هری:پی خیلی با حال باید باشه
آبر:پس من میرم بلیط رو میگیرم برای فردا،

دوربین یه فرودگاه بزرک رو نشون میده با 7 یا 8 تا هواپیما بعد دوربین میاد با سالن انتظار و میره ردیف آخر:
آبر:مثه اینکه نیم ساعت تاخیر داره
حاجی:تو همین دو ساعت پیش همین جمله رو گفتی
هری:کاش با همون کلید انتقال خودمون میرفتم
حاجی:همش تقصیر این پیرمرده
*بعد از 2 ساعت*
دوربین داخل هواپیما رو نشون میده:
هری:چقدر میلرزه
حاجی:دارم هوازده میشم
آبر:حاجی بیا این پلاستیک رو بگیر
مهماندار:بفرمایید چای و کیک
حاجی:خجالت بکشید!این گه ریختیه که برا خودتون درست کردین!
هری:حاجی ساکت،آبرومون رفت
آبر:مرسی میل نداریم

بعد از 1 ساعت:
دوربین یه یارو رو نشون میده که ریش داره تریپ بن لادن میزنه بعد یهو پا میشه در حالی که یه اسلحه ام 4 تو دستش هشت:
یارو:کسی از جاش تکون نخوره!
هری:این کیه دیگه؟
آبر:فکر کنم هواپیما رباست
حاجی:حالا کارش چی هست؟
آبر:خب معلومه دیگه میخواد دزدی کنه
حاجی:چی؟؟؟؟؟؟؟؟دزدی؟؟؟؟؟؟ عجب کافریه!!
*حاجی چوبش رو در میاره و زیر لبش یه چیزی زمزمه میکنه بعد هواپیما ربای شپلخ میوفته زمین میلت کف میکنند همه برا حاجی دست میزنند*
هری:حاجی ای ول!!!!

دوربین فرودگاه توکیو رو نشون میده که هری و حاجی و آبر دارن از یه هواپیما پیاده میشن:
حاجی:از کدوم طرف؟
آبر:بیاین دنبال من
دوربین یه هتل بسیار بزرک رو نشون میده که حاجی و آبر و هری دارن داخلش میشن:
هری:به به عجب جای با حالیه!
حاجی:خیلی خفنه!
هری:چی حاجی!!
حاجی:ببخشید از دهنم د رفت!
آبر:بیاین!ایناهاش اینم از مدیر هتل اینیگو ایماگو!
هری و آبر:سلام
اینیگو ایماگو:سلام
حاجی:آلسلام و علیکو و رحمه الله و برکات!
ایماگو:چقدر دیر رسیدین!
آبر:هواپیما تاخیر داشت!
ایماگو:بیاین اینم کلید،اتاق 313 طبقه ششم
آبر:خب با چی بریم
ایماگو:با آسانسور
حاجی:نمنه؟
آبر:این دکمشو میزنی تا آسانسور بیاد
هری:مثله اینکه اومو
حاجی:بریم تو
آبر:حالا باید این دکمه آژیر رو بزنیم تا خودش بترسه ما رو ببده بالا
حاجی:به نظر من اون دو تا دکمه رو فشار بدیم حله
هری:بابا جون دکمه شماره 6 رو بزن!


آبر:چرا باز نمیشه این در صابمرده
حاجی:من که از اول گفتم
هری:بیا کنار،آلاهامورا....

آبر:عجب جای خفنیه!
حاجی:حموم هم داره
هری:چقدر بزرگه!
آبر:خوب من برم یه دوشی بگیرم الان میام باشه؟
هری:نه اول من میرم سریع میام
حاجی:عمرا اگه بزارم
آبر:حاجی تو مگه نگفتی میری نماز خونه خب برو دیگه
حاجی:پاکیزگی و طهارت در آسلام بسیار توصیه شده!


*بعد از 2 ساعت*

هري:اين حاجي چرا نیومد؟
آبر:نمیدونم،بیا ما فعلا بریم یه ناهاری بخوریم

دوربین هری و آبر رو نشون میده که در رستوران هتل مشغول خوردن هستن:
هری:عجب غذای خوشمزه بود
آبر:آهر،عالی بود
هری:میگم بریم سالن رقص هم یه نگهی بندازیم

دوربین سالن رقص رو نشون میده
هری:عجب جای با حالیه!
آبر:هری!!!!!!!!!!حاجی رو ببین
هری:کوش؟
آبر:اوناهاش داره با دختره میرقصه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هری:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

آوادا کداورا! طلسمی با دو چهره!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 20 فروردین 1384 08:08
نمایش جزئیات
آفلاین
فیلم کرام مثل همیشه جالب بود و طنز ولی یک پیشنهادی داشتم براش البته خودش استاده ولی به نظر من الان که بیگانه رفته دیگه فیلم هاش رو روی سوژه ی اون نسازه یعنی نصف فیلم مربوط به اون نباشه
قبول دارم که بیگانه خیلی به گردن هالی ویزارد حق داره و برای همین ما میتونیم همواره تو فیلمامون ازش نام ببریم ولی نه این که کل فیلم بر پایه ی اون باشه
_____
فیلم ارنی هم خیلی جالب بود و من خیلی خوشم اومد چه از نظر موضوع و چه از نظر فیلم نامه و فضا سازی و و غیره و مخصوصا آخرش جالب بود چون من میدونستم اون دره به دره ای ؛ پرتگاهی چیزی منتهی میشه ولی این جمله که بیگانه به جای همه ی پنجره ها در گذاشته خیلی باحال بود
__________
فیلم شاهزاده هم نمیدونم چرا شبیه فیلمی بود که خودم نوشتم ولی امیدوارم بدها بهتر بنویسه و موضوع از خودش باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 19 فروردین 1384 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده










کریچر پیکچر تقدیم میکند
ززها و آدمها

با شرکت
هری پاتر
آبرفورث دامبلدور
ریکو
نمید
تهیه کننده و کارگردان : کریچر
نویسنده: نمید
دستیار کارگردان: کرام
حمل و نقل: گراپی
علامت ستاره به معنی قطع شدن تصویر است}

صفحه سیاهه و صدای خر و پف بلندی به گوش میرسه بعد یک
مدت صدایی می یاد
نمید: هری ....هری.. نمیخوای بلند شی 4 ساعته که خوابیدی
دوربین هری رو نشون میده که جلوی کامپوتر نشسته و با مدیا پلیر صدای خرو پف پخش میکنه
هری با خودش: اه برو دیگه .. برو.... آشغال باز سرعتش اومد پایین نگذاشت یک پست بزنیم
نصدای نمید: هری هنوز کلی کار مونده
هری کامپوتر رو خاموش میکنه و موهاش رو میریزه به هم تا به نظر برسه خواب بوده
**
دوربین هری رو نشون میده که از اتاقش می یاد بیرون
هری: عزیزم من تازه خوابم برده بود
نمید: بیخود مگه آدم تو شبانه روز چند ساعت میخوابه فوق فوقش 4 ساعت
هری: حالا باید چی کار کنم
نمید: برو خرید ریکو امشب می یاد اینجا هیچی تو خونه نداریم
هری: آبر هم می یاد
نمید: آره دیگه ریکو نمیگزاره آبر تنها تو خونه بمونه
هری:
نمید: چته؟
هری: من از این پیرمرد خرفت پر حرف بدم مییاد
**
دوربین هری رو نشون میده که مثل بچه ها پاپیون بسته و موهاش رو ژل زده و رو مبل نشسته که صدای زنگ در می یاد
هری بلند میشه و میره در رو باز میکنه
نمید و ریکو: :bigkiss:
آبر با خوش حالی: سلام هری چطوری
هری با بی میلی: سلام چیه چرا این قدر خوش حالی؟
آبر : آخه بعد دو هفته از خونه اومدم بیرون
هری: 2 هفته؟
آبر: ریکو خیلی به من علاقه داره......
ریکو: ساکت آبر اینا که غریبه نیستند راستش رو بگو
آبر : راستش ریکو میترسه من از خونه در رم
***
دوربین هر 4 نفر رو تو کادر نشون میده که دارن با هم حرف میزنن
آبر فورث: هری پستی که تو زز زدم خوندی؟
هری: ها؟ من خیلی وقته آن نشدم
آبرفورث: صبح که بودی
هری با اشاره بهش میگه ساکت
آبر : چی میگی؟ صبح خودم دیدمت
هری در حالی که خون داره خونش رو میخوره از لای دندوناش میگه ساکــــــــــــــــت و به نمید اشاره میکنه که میبینه نمید و ریکو دارن اون دو تا رو نگاه میکنن
نمید با عصبانیت: هری تو صبح چی کار میکردی؟
هری: هیچی خوابیده بودم دیگه من تو طول روز 4 ساعت وقت استراحت دارم که اون رو هم میخوابم
نمید: پس این چی میگه؟
هری: چه میدونم
آبرفورث: اگه خوابیدی چی جوری آن بودی؟
هری:
ریکو: آبر یادت باشه پول اینترنت امروزت رو ندادی
آبر : میدم عزیزم
نمید: پول چی؟
ریکو: من در ازای استفاده ی آبر از اینترنت ازش پول میگیرم
هری:
نمید: ولی هری حق نداره حتی پولی از اینترنت استفاده کنه
**
دوربین نمید و هری رو نشون میده که دارن با هم کشمکش میکنن
هری کامپوتر رو بقل کرده و نمید داره اون رو میکشه
نمید: هری ولش کن
هری: تو رو خدا من به امید این زنده ام
نمید: بلـــــــــــــــــــــه؟
هری:
نمید: میگم ولش کن
هری با عجز و ناله: نه
نمید:
هری: باشه .. ولی خواهش میکنم بگزار برای آخرین بار وصل شم
نمید: باشه
هری در حضور نمید کانکت میشه و پستی بدین مضمون تو سایت میزنه
هری: بچه ها من دیگه از این سایت میرم
**
دوربین اتاق هری رو نشون میده که دیگه رو میزش کامپوتر نیست
هری رو ی تختش به بقل دراز کشیده و پاهاش رو تو شکمش جمع کرده و و یکمی بغض کرده
صدای نمید: هری بیا برو خرید
هری همون طوری با بغض بلند میشه و میره
هری تو راه داره میره که یک دفعه چشمش می افته به یک کافی نت یک لحظه وایمیسته
2 تا هری یکی رو شونه ی راستش یکی رو شونه ی چپش ظاهر میشه
هری شونه ی راست: هری تو برای خرید اومدی نباید از اعتماد نمید سو استفاده کنی به ابر نگاه کن دیگه ریکو بهش اعتماد نداره
هری شونه ی چپ: نه هری تو تنها دل خوشیت همین سایته در ضمن نمید هیچ وقت نمیفهمه تو رفتی کافی نت هری برو یک ذره اشکال نداره
هری بالاخره به طرف کافی نت حرکت میکنه
** دوربین صفحه ی مانیتور رو نشون میده که روش نوشته
خوش آمدید هری پاتر در صورتی که صفحه ی جدید نیامد اینجا را کلیک کنید
هری سریع وارد یک تاپیک میشه و شروع میکنه به خوندن پستها
یکی از اعضا: هری تو شمع بودی و ما پروانه ؛ نرو
یکی دیگه از اعضا: هری ما تورو دوست داریم ؛ نرو
یکی دیگه:ای هری کجایی که دلم از عشقت خونه
**
دوربین هری رو نشون میده که با همون حالت بغضی که شدید تر شده و با دستی پر از خرید وارد خونه میشه
نمید هری رو میبینه که کلی پکره؟
نمید: هری چت شده تو راه با کسی دعوات شده
هری: نه
نمیدبه خاطر کامپوتره؟
هری: آره
نمید: میخوای بازم کامپوتر ت رو داشته باشی؟
هری: آره
نمید: یک شرطی داره
هری: چی؟
نمید: استراحت روزانت به جای 4 ساعت میشه 3 ساعت
هری با خوشحالی هر چه تمام تر: قبوله
**
دوربین صفحه ی مانیتور رو نشون میده که یک پست وسط اون خود نمایی میکنه
هری پاتر: بابا شما چقدر مسلمونید اصلا یکم مسیحی نیستید این شوخی اول آوریل بود

تصویر سیاه میشه و یک نوشته وسط صفحه حک میشه
و بدین گونه هری پاتر با از خود گذشتگی هواداران خود را تنها نگزاشت

با تشکر از کامبیز برای فیلمبرداری صحنه های داخل کافی نت و نمید برای تلاش بی دریقش که نه تنها اجازه داد هری در فیلم بازی کنه بلکه خود او نیز در نقش مقابل هری نقش آفرینی کرد
شایان ذکر است فرشته ی شانه ی راست برای بازی در این فیلم به عنوان زز سال انتخاب شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 19 فروردین 1384 07:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تروريست و بزها!!!
فيلمي از :

تصویر تغییر اندازه داده شده

با شرکت:
بيگانه
کرام
ابرفورث
هري
حاجي
تهيه کننده:القاعده!!!
آهنگ ساز:ممد آدولف هيتلر اينا!!!!
-----------------------------------
کرام در حالي که عکس بيگانه رو در دست گرفته و داره گريه ميکنه:
((آيکيوها:آهنگ داريوش((
اي که بي تو خودمو....تک و تنها ميبينم
هرجا که در ميبينم....تورو اونجا ميبينم!!!!
يادمه چشماي تو!!! ....خيلي وقته نديدم!!!
اما اينو ميدونم....با نگاهت پريدم!!!
ياد تو، هر جا که هستم با منه
ياد و فکرت ...منو آتيش ميزنه!!!!

ناگهان صداي اخبار بلند ميشه!!!
ديروز نيروهاي جان بر کف آمريکايي موفق شدند يکي از اعضاي تروريست القاعده را دستگير کنند!!!
((متوجه هستين که طرف کيه))

کرام:
اينکه خودشه!!!....نگو رفته براي من تو گروه القاعده عضو شده!!!بايد برم کمکش!!
----
ابرفورث:حرفشم نزن!!!....من تحمل اين بشرو ندارم....اصلا از خدامه که اعدامش کنن!!!
دوباره صداي اخبار بلند ميشه!!!
خبر جديد....نيروهاي امريکايي تصميم گرفتن...اسيري که به تازگي دستگير کرده اند به بدترين شکل شکنجه دهند!!!
ابرفورث:خب...من پشيمون شدم!!!...با هاتون ميام!!!
هري:ابر...تو هر چي ميخواي بگو ولي من باهاتون نميام....از جونم که سير نشدم
دوباره صداي اخبار بلند ميشه!!!!
و اينک مصاحبه کوتاه با عضو القاعده
سرباز:اسم؟
بيگانه:بيگانه
سرباز:لقب؟
بيگانه:بيگي!!!
سرباز:سطح تحصيلات؟
بيگانه:فوق دکتراي در شناسي...تخصص قفل شناسي مدرن!!!!
سرباز:چطور به عضو القاعده در اومدي؟
بيگانه:خودمم نيدونم!!!....رسيده بودم ايتاليا..پرسيدم چرا اين برجه کجه(پيزا)...هيشکي نميدونست چرا...منم گفتم اللقاعده بايد راست باشه...طرف رنگش سفيد شد...نفهميدم چرا!!!...گفتم من براتون راستش ميکنم!!!..يه ذره ديناميت اوردم!!....منو دستگير کردن!!!
سرباز:خب بسه..برگرد به سلولت!!!
بيگانه:يه سئوال دارم!!
سرباز: بپرس!!!
بيگانه:چرا دراي سلولاي زندانتون اينقدر کهنست؟!!!همه چيش زنگ زده!!!
سرباز:برو بابا!!!

هري:باشه منم راضي شدم!!!...منم باهاتون ميام
کرام:حاجي؟
حاجي:نکنه ميخواي بگي منم بايد بيام؟!!!!
کرام:بله...دقيقا
حاجي:دلت مياد اين سربازان مستکبر!!!آسلام رو بر باد بدن؟!!!
کرام:نگران نباش...ما خودمون مستکبر تر از اونا هم داريم...فکر کردي چرا ابرفورث استکبار کبيرو داريم با خودمون ميبريم؟!!!
حاجي:پس من بايد بادي گرادمو بيارم؟
همه:چي؟
حاجي:فرزند آسلام گراپيو!!!!
کرام:باشه اونم بيار
-----------------------------------
شروع عمليات....زندان ابوقريش...بغداد....ساعت ده نصف شب!!!!!
بع...بع...بع!!!
ابرفورث:ويکتور موي يکي از بزام کم بشه!!!قول ميدم خودم بکشمت!!!...بع...بع
کرام:باشه بابا..مطمئن باش بزات چيزيشون نميشه!!!!...بع...بع
هري:بع...بع...حالا کي پيشنهاد داد ما با لباس بز!!!ميان اين همه بز قاطي بشيم؟
حاجي:کار اين آسلام نشناس کرامه!!!...بع...بع
کرام:اين بهترين روش براي شبيخون زدنه!!!....بع...بع
يه امريکايي سراغ يکي از بزها مياد...که ابرفورث بوده!!!!
امريکايي:چه بز خوشگليه!!!
ابرفورث تو دلش:اگه بدوني چه پيرمرد خوشگليم!!!!
امريکايي:چه چاق و چله هم هستش!!!!
ابرفورث از ترسش:بببععععع...ببببببعععع
کرام:بع بع؟
ابرفورث:مممععع!!!!!
کرام تو دلش يه طلسم ميخونه...امريکايي هم به شکل بز در مياد!!!!
ابرفورث:اگه منو ميکشت...خودم ميکشتمت!!!!...بع..بع
چند لحظه بعد صدای گرگ میاد...آووووووووو....آووووو
حاجی:خدا عاقبتمونو به خیر کنه!!!....بعععععععععععع
------
کرام:خب به ساختمان زندان رسيديم...لباساتونو در بياريد!!!
حاجي:بع!!...ببخشيد بله!!!!
کرام:حاجي حواست به اين اتاقه باشه
حاجي نگاهي به اتاق ميکنه ميبينه يه امريکايي زده رو کانال ام تي وي آمريکا داره شوهاي بي ناموسي ميبينه
حاجي به خشم مياد:آسلاميوس!!!!
تلويزيون و امريکايي با هم طلسم ميشوند!!!
تلويزيون:کلام نور....يا يانجي!!!(يانگي)...ان الذين اسر البيجانه((بيگانه))...هم من المجرمون!!!!
امريکايي:انا بفرمانک..يا دارکي
حاجي:مواظب باش کسي نفهمه ما اينجاييم!!!
امريکايي:از تو به يک اشارت...از ما به سر دويدن!!!!
------
کرام:هري تو برو سيستم اعلام خطرشونو قطع کن!!!...من زياد با کامپيوتر مشنگي بلد نيستم کار کنم!!!
هري رفت نشست پشت کامپيوتر و مشغول به کار شد و ظرف سه سوت سيستمو از کار انداخت ولي.....
هري:اينترنتش عجب سرعتي داره!!!...بذار يه ذره پشتش حال کنم!!!!
----
کرام و ابرفورث سريع به طرف سياهچالا در حرکتند
کرام:عجيبه هري و حاجي نيومدند!!!
ابرفورث:حتما کارشون طول کشيده.... ميان!!!
کرام:زندان شماره چند بودش؟
ابرفورث:999
کرام:اينجا که 800 تا سلول بيشتر نيستش!!!....اينو بر عکس بگير بابا!!!ميشه 666
ابرفورث:باشه!!!...بريم
در سلولو باز ميکنن ولي بيگانه توش نيست!!!!!
کرام و ابرفورث:
کرام:نکنه از اينجا بردنش؟منتقل شده به يه زندان ديگه؟
ابرفورث:فکر نکنم!!!...من ميفهميدم!!!
کرام:برگرديم دنبال بچه ها!!!
----
حاجي:همگان بايند بدانند...آسلام و آسلامي در همه جا جاويد است!!!....همين برادر گراپي رو بنگريد!!!!...چون آسلامي است هيچ کس جلو دارش نيست!!!
امريکايي ها:بله...حاجي حق با شماست!!!!
يه امريکايي:حاجي...چرا به امريکا نمياييد؟!!!...اونجا به شما احتياج مبرم دارند!!!
حاجي:والا به من پيشنهادات زيادي شده!!!...ولي از آنجايي که آنجا بي ناموسي زياد است!!!و من تحمل ندارم نميام اونجا
کرام:حاجي!!!...جلستون تموم شد؟!!!....مثلا قرار نبود کسي بفهمه ما اينجاييم
حاجي:اينا از خود ما هستن!!!!...فقط کمي منحرف هستن!!!...به ارشاد احتياج دارن!!!!
----
کرام:کسي هري رو نديده؟!!!
حاجي:نه من نديدمش
کرام: يعني کجاست؟
هري:من اينجام...پس بيگانه کو؟!!!
کرام:نيستش!!!...نميدونم کجاست
ناگهان يه صدا مياد
من اينجام!!!
کرام:بيگانه !!!تو اينجا چيکار ميکني؟!!!...مگه زندانيت نکردن!!!
بيگانه:چرا ولي براي هواخوري اومدم بيرون!!!!
کرام:
----
کرام:همه هستين؟!!!....لباساي بزا رو بپوشين!!!....تا بريم
همه لباسهاي بزي رو ميپوشن
ابرفورث:بع...بع...اصلا احتياجي نبود بياييم کمک اين بشر!!!
هري:همش تقصير اين کرامه!!!بع...بع...معلوم نيست چرا اينقدر به اين موجود مزاحم علاقه داره!!!
حاجي:راست ميگه ديگه ويکتور...بع...چرا اينقدر به اين بيگانه علاقه داري؟!!!....ويکتور بع؟....ويکتور بع؟
----
بيگانه:عجب بز سمجيه!!!چقدر بع بع ميکرد....خوب شد دهنشو بستم!!!حالا کبابش ميکنم!!!
بز بدبخت داشت تقلا ميکرد!!!
بيگانه کاردشو داشت تيز ميکرد و مخصوصا کاري ميکرد که برق تيزي کارد به چشماي بز بخوره!!!!
بيگانه:خوب...طبق آسلام حاجي.. به بز، اول اب ميدن!!!ولي من نميدم!!!...رو به قبله ميخوابوننش که من هم خوابوندمش!!!....ديگه چي ميمونه؟!!!...زدن گردنش!!!
بيگانه کاردو ميبره بالا و تا ميخواد بياره پايين يه صدا مياد
ابرفورث:واستا بيگي واستا!!!
بيگانه:اين بشر از کجا فهميد ميخوام بزاشو سر ببرم؟!!!حتما طلسمشون کرده!!!
ابرفورث:هيچ ميدوني نزديک بود سر ويکتورو ببري؟!!!!
هري دهن بز رو که در واقع کرام بود باز ميکنه!!!!
کرام:من بدبخت اومدم براي نجات تو...اون وقت ميخواستي سرمنو ببري؟!!!
بيگانه:
هری:ابر از کجا فهمیدی...این بزه کرامه؟
ابرفورث:اولا من همه بزامو میشناسم!!!....ثانیا ویکتور ممکنه جستجوگر خوبی باشه!!ولی بز خوبی نیست!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کرام اسبق!

قدرت منتقل شد!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 17 فروردین 1384 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
این فیلم اصلا جنبۀ توهین ندارد و خیلی هم واقعی است افتاد الان!!!
توجه!!!: از همۀ کسانی که نامشون در این فیلم بود بخاطر اینکه اگر توهینی بهشون شده عضر خواهی می کنم.

استدیوی شاهزادۀ دورگه مووی تقدیم می کند.
درضمن دیدن این فیلم برای افراد زیر 18- ممنوع می باشد.

***خیانت در امانت***

با شرکت:
السامور پاراگات------------------------------ جـــــــاســــــــــــــــم
ویکتور کرام------------------------------ویکتور بلاگوییچ ایوانف کــرام
حاجی دارکی------------------------------مشاور و معلم مــــــعارف
گراوپی------------------------------ناظم مدرسه، راننده تــــــاکسی
هرمیون گرنجر------------------------------دوســـــــــــت دختر کرام
دراکو مالفوی و برو بچز------------------------در نـقش ارازل و اوباش
نویسنده، تهیه کننده و کارگردان---------------------شـاهزادۀ دورگه
دستیار کاگردان--------------------------------------------------کریچر
فیلم بردار و نور پرداز-------------------------------------دنیس کروی
دکوراسیون-------------------------------------------------چوچــــانگ
حمل و نقل، تدارکات، منشی صحنه، جلوه های ویزه-----سـوسک

صدا... دوربین... حرکت!!!

دوربین تصویر کرۀ زمین را از بالا نشان می دهد!!! مناطق سفید پوش از برف؛ دوربین زوم می کند و با سرعت از آسمون پایین می آید و از پنجرۀ خونه ای... دوربین شکست!!! هوی مگه من به شما نگفتم پنجره رو باز کنید قربان... قربان هوا سرد بود ترسیدم بچام (این صدای سوسک مسئول حمل و نقل، تدارکات و... بود.) قربان شما می دونی که بدن یک سوسک نمی تونه چنین سرمایی رو تحمل کنه و... بسه دیگه!!! ا به اصفل الصافرین ادامه فیلم....

بله!!! دوربین از پنجره وارد خونه می شود و اتاق مجلل و شیکی را نشان می دهد؛ داخل اتاق انواع و اقسام وسایل عجیب وجود داشت که برای یک فرد غیر جادوگری خیلی تعجب انگیز بود؛ همچنین در گوشۀ اتاق تختی بسیار زیبا دیده می شد که یک نفر در آن خوابیده بود سکوت آرامش بخش با صدای وحشتناکی شکسته شد!!! دیشتو دیشتون دیشتا دیشتـ... بوم! فردی که بر رو تخت خوابیده بود با پتک بر روی ساعت کوبید و ساعت را در جا به قتل رساند!
فردی که روی تخت خوابیده بود انگار خواب زده شده بود چون دیگه نرفت بخوابه بلند شد و به طرف دستشویی رفت و صورت و دهان خود را شست؛ مشغول خشک کردن دست و صورت خود با حوله بود که صدایی از پایین به گوش رسید که می گفت: ویکتور ویکی جون بیا پایین صبحونه حاضره پسر گفت: اومدم مامان!!! پسر اکنون چهرۀ اخمویی به خود گرفته بود و مانند اردک قدم برمی داشت که به طبقۀ پایین برود.

نیم ساعت بعد همان روز در مدرسه:

بچه ها... بچه ها برید توی کلاس ها (این صدای گراوپی ناظم مدرسه بود.) برید... تند تر هی کرام تو این جا صبر کن باهات کار دارم کرام یکی از بچه های مدرسه که تو رو با هرمیون گرنجر دیده که داشتین باهم دل و قلوه می خوردید.

کرام که جان خورده بود گفت: من... چیز... آره هرمیون کیف پول همراهش نبود هوس قلوه کد منم براش خریدم؛ خوب حالا می تونم برم.
گراوپی ابروهایش رو بالا برد و گفت: بچه تو داری منو دست می اندازی هوم؟؟؟!!! تو فکر کردی من خرم ؟؟؟!!! یا خودتو خریت می زنی؟؟؟!!!
کرام که وحشت در چهره اش نمایان بود گفت: بل...بله... یعنی... نخیر
بچه ها ی بسیج دیدن که تو و هرمیون کارهای منکراتی می کنید!!! تو اعتراف می کنی؟؟؟
کرام: نه پروفسور اونا دروغ می گن.
گراوپی:مواظب حرف زدنت باش بچه! یعنی تو می خوای بگی آقای مالفوی دروغ می گند؟؟؟!!!
کرام نا خودآگاه رویش رو بر می گرداند و چهرۀ بی روح مالفوی(به قول رولینگ) که ایندفعه با روح بوده نگاه می کند.
مالفوی پوزخند زد و طوری که فقط کرام فهمید گفت: با اون گند زاده بهت خوش گذشت؟

کرام با عصبانیت دستهایش را مشت می کند و زیر زبون فحش (بی ناموسی!!!) بر زبان می آورد (اما فحشه زیادم بی ناموسی نبود!!!)
گراوپی با خوشحالی می گوید: آفرین آقای مالفوی شونصد امتیاز برای اسلایترین شما می تونی بری سره کلاست آقای مالفوی!
اینجا چه خبره؟؟؟ (این صدای آلبوس دامبلدور مدیر هاگوارتز بود)
گراوپی دست و پایش را گم می کند: مدیر... مدیر به من دیروز خبر دادند...
دامبلدور با حالتی غیر منتظره: بسه دیگه!!! من همه چیزو می دونم گراوپی! دیگه کافیه می تونی بری کرام!
گراوپی: ولب جناب مدیـ...
دامبلدور: ولی نداره! برو کرام!
گراوپی با ناراحتی: قربان من در هر صورت همه چیزو به حاجی گزارش می کنم.
دامبلدور با دستپاچگی:چی حاجی... این ده گالیون رو بگیر فعلا!
گراوپی دستش را دزار می کند که ده گالیونو بگیره
دامبلدور با حالتی عصبی: تو که به حاجی نمی گی نه!
گراوپی با حالتی رضایتمندانه: فعلا نه
دامبلدور پول را می اندازد توی دست گراوپی و می گوید: کوفتت بشه!

*****

در کلاس معارف با گروه اسلایترین:

حاجی: بله داشتم می گفتم اگر عین نجاست بر روی چیزی باشد و ما عین نجاست رو پاک کنیم و در برابر نور خورشید قرار دهیم و آب کر را بر روی آن بریزیم چی می شه؟

مالفوی: ببخشید پروفسور کرام می دونه!
حاجی: خیلی خوبه کرام بگو

کرام که در عل هرمیون سیر می کرد گفت: هم... هوم... ها؟
حاجی ابروانش رو بالا برد و گفت: جواب سوالم رو بده کرام.
کرام گیجو میج: کدوم سوال پروفسور.
حاجی: کرام تو ازکلاس اخراجی برو بیرون!!! همین حالا!!!
کرام با حالتی ملتسمانه: پروفسور می شه قبل از رفتنم با جاسم حرف بزنم.
حاجی: خوب باشه فقط یک کلمه!
کرام با خوشحالی!: باشه پروفسور
کرام از سر میزش بلند می شه و طرف جاسم رفیق صمیمیش می ره و میگه: جاسم یک خواهشی دارم.
جاسم: بگو!
کرام: در زمانی که من نیستم مواظب هرمیون باش!
جاسم خنده ای شیطانی می کند: باشه
کرام: پس من رفتم خداحافظ

*****

فردای آن روز در خیابان:

کرام توی خیابان مثل ولگردها قدم می زند چشمش به منظرۀ عجیبی می افتد و خشکش می زند.؛ هرمیون و جاسم سوار ماشین دارند با هم عاشقانه صحبت می کنند.

کرام از عصبانیت منفجر می شود، می پرید وسط جاده و می گوید: تاکسی... تاکسی نگه دار نه! مثل اینکه باید از زور استفاده کنم!.
چوب دستی خود را می گیرد و به طرف یکی از ماشین ها که با سرعت زیاد در حال حرکت بود می گیرد و فریاد می زند: پکی پکسی پاترونومی ماشین یک دفعه متوقف می شود انگار چیزی اون رو از حرکت باز نگه داشت.
کرام: هی اونو انو تعقیب کن.
راننده تاکسی: بازم تو کرام
کرام: پروفسور شمایین
گراوپی: بله منم معلمی که کفاف زندگی رو به تنهایی نمی ده
در ضمن اگر بفهمم راجع به این موضوع تو مدرسه حرف بزنی خودم می کشمت حالا برو پایین.
کرام از ماشین پایین می رودحتما تا حالا هرمیون خیلی از اون دور شده بود؛ آهنگ غمناکی شروع به نواختن می کند و کرام را که آرام با نا امیدی بسوی سرنوشت می رود را نشان می دهد.

پایان

من سفارش یک لو گو برای شرکت فیلم سازی Half Blood Lord Entertainment می دهم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در 1384/1/17 22:58:46
ویرایش شده توسط ويكتور كرام در 1384/1/18 7:34:28
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در 1384/1/18 12:54:20
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در 1384/1/18 13:25:53
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در 1384/1/18 13:37:58
Head of Detection and Confiscation of Counterfeit Pants Office
Emperor's Spokesman
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 17 فروردین 1384 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده










وعده ی دیدار

با شرکت هری پاتر در نقش پسر بچه ی دل باخته ی مدرسه ای
کرام در نقش دوست هری
حاجی در نقش معلم معارف
گراپی در نقش ناظم مدرسه
هرمیون در نقش دوست دختر هری
مالفوی و دوستان در نقش اراذل
ونوس در نقش مادر هریگیلدی در نقش پسری که در آخر فیلم با هرمیون سوار ماشین شد
نویسنده تهیه کننده و کارگردان: کریچر
دستیار کارگردان: کرام
دوربین: دنیس
نور: استار
حمل و نقل و تدارکات: نورممد و جاسم
منشی صحنه: مازامولا

این فیلم پاییز سال گزشته ساخته شد و به دلیل دیر گرفتن مجوز از وزارت ارشاد دیر به روی پرده ها رفت
بعد از اکران فیلم در جشنواره انجمن حمایت از زنان و انجمن حمایت از معلمان معارف علیه این فیلم شکایت کردند



صدای گوش خراش تلفن شنیده میشه و دوربین از یک ساعت زوم اوت میکنه
یک دفعه یک مشت کوبیده میشه رو ساعت و صدای ساعت قطع میشه
دوربین دست رو دنبال میکنه و به یک پسر میرسه که رو تخت خوابیده
یک صدایی از بیرون اتاق می یاد
ونوس: هری .... هری.... بلند شو
هری با غر غر: باشه
دوربین یک زن رو نشون میده که داره صبحانه آماده میکنه
ونوس: هری دیرت میشه ها
دوربین هری رو نشون میده که یک غلت میزنه و یک دفعه مثل برق گرفته ها از جاش بلند میشه و ساعتش رو نگاه میکنه
هری: لعنتی دیر شد
{ موزیک روی تصویر می یاد و دوربین هری رو نشون میده که از تختش بلند میشه و میره دست و صورتش رو میشوره و لباساش رو میپوشه و موهاش رو مرتب میکنه و در آخر کلی عطر به خودش میزنه و بدون این که صبحانه بخوره میره طرف در}
هری موقع بیرون رفتن: مامان من امروز دیر می یام کلاس فوق العاده دارم
دوربین از بالا یک مدرسه رو نشون میده که داخل حیاطش بچه ها صف بستن و ناظم داره براشون حرف میزنه
هری از گوشه ی حیاط میره تو صف وایسته تا دیده نشه
گراپی: پاتر بازم دیر اومدی بعدا از زنگ بیا دفترم

دوربین از رو دست گراپ فید اوت میکنه که در این حالته:
گراپی: این دفعه چه بهونه ای برای دیر اومدنت داری گر چه هیچ بهونه ای پذیرفته نمیشه و باید تنبیه بشی
دوست داری با خط کش کتک بخوری یا شلنگ
هری: نه تو رو خدا آقا قول میدم دیگه دیر نیام از این به بعد اگه دیر اومدم هر کار خواستین بکنین اصلا 2 برابر همیشه تنبیهم کنید
خواهش میکنم امروز تنبیهم نکنید
گراپی: چرا مگه امروز چه خبره؟
هری با خودش: اه چه سیریشیه
هری: آخه.... آخه امشب تولدمه خونه ی مادر بزرگم دعوتیم
گراپی: مادر بزرگت که هفته ی پیش فوت کرده بود
هری: اون یکی مادر بزرگم
گراپ:اون یکیم رو مگه ماه پیش نرفتی کمکش برای اسباب کشی
مگه نرفتن شهرستان؟
هری:
گراپی: کافیه... برو ولی اگه دفعه ی بعد دیر بیای همون کاری رو که گفتی باهات میکنم
تصویر سیاه میشه و روی صورت کرام می یاد که کنار هری تو حیاط نشستن
کرام: کی باهاش قرار گزاشتی؟
هری: بعد مدرسه
کرام: کجا؟
هری: همون کافی شاپ که با هم میریم همیشه
کرام: کی باهاش دوست شدی؟
هری: پری روز
در همین لحظه مالفوی و رفقاش از جلوی هری رد میشن
مالفوی: چیه پاتر لباس نو هات رو پوشیدی نکنه واسه مرگ مامان بزرگت تیپ زدی
اطرافیان مالفوی:
کرام: خفه شو مالفوی بیا بریم هری
کرام دست هری رو میگیره و از اونجا دور میشه

دوربین داخل کلاس رو نشون میده
هری داره از پنجره بیرون رو نگاه میکنه و معلم پای تخته داره درس میده
حاجی: ما سه نوع آب داریم آب قلیل و آب کر و آب جاری و هر کدوم خاصیت مخصوص به خود رو داره
بیگانه: ببخشید آقا اگه آب قلیل نجس رو با آب کر پاک قاطی کنیم و با آب جاریی که در پاک بودنش شک داریم قاطی کنیم میشه با اون آب تیمم کرد
حاجی: کی میتونه جواب این سوال رو بده
مالفوی: پاتر میتونه آقا
حاجی: بگو پاتر
هری: چیزه... یعنی... نمیدونم آقا
حاجی: مگه به درس گوش نمی دادی؟
برو بیرون دم در وایستا
هری:

دوربین اتاق گراپی رو نشون میده
گراپی به ساعتش نگاه میکنه و از پشت میزش بلند میشه و میره زنگ رو میزنه
دوربین از بالا مدرسه رو نشون میده
اولین کسی که از مدرسه بیرون می یاد هریه
هری به سرعت از توی کوچه ها و خیابونا میدوئه و بعد از مدتی میرسه به کافی شاپ از شیشه یک نگاهی به داخل میکنه و دختر رو میبینه که پشت یک میز نشسته
نهری وارد میشه و میره سر میز
هری: سلام
هرمیون: سلام خوبی؟
هری: خیلی وقته اینجا نشستی؟
هرمیون: نه تازه اومدم
{ موزیک روی فیلم گزاشته میشه و دوربین هری و هرمیون رو نشون میده که با هم حرف میزنن و میخندن و نوشیدنی میخورن و بعد یک مدت از کافی شاپ میرن بیرون وتو خیابونا قدم میزنن بعد هرمیون با دست به یک مغازه اشاره میکنه و میرن تو اون وبعد چند لحظه دست پر می یان بیرون و میرن تو یک پارک میشینن و در آخر سر یک خیاون میرسن و موزیک قطع میشه
هرمیون در حالی که پشت خرواری از هدیه ها گم شده: خیلی خوش گذشت هری
هری: یه من هم خیلی خوش گذشت
هرمیون: خداحافظ
هرمیون از هری جدا میشه و از یک طرف خیابون میره و هری از طرف دیگش


چند روز بعد
هری داره به سمت خونه میره که میرسه سر همون خیابون که یک دفعه هریمون رو از دور میبینه
می یاد بره جلو که میبینه یک پسری اومد طرف هرمیون و هرمیون بهش سلام میکنه و با هم سوار یک ماشین شدن
کیف از دست هری می افته و دوربین از تصویر هری فید اوت میکنه و آهنگ غمناک پخش میشه و تیراژ می یاد بالا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر