جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

38 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1385 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
کوههای آلپ___هزار سال بعد
یک پسر و دختر در حال کوهنوردی هستند.
دختر از پسر جلو میزند و سر دنبال دختر میدود.
ناگهان نگاه دختر به یک چاله می افتد و جیغی میکشد.پسر نیز حجلو میرود و سفید میشود.
درون چاله، یک اسکلت افتاده.
پسر نزدیک میرود ناگهان نوری کوه را فرا میگیرد.
دختر نیز به پسر میچسبد و ناگهان هردو غیب میشوند.
هزار سال پیش از آنان___طبیعت بکر سلطان آباد
ولدمورت و مرگخواران به پیک نیک آمده اند.
ولدی زیر سایه ی یک درخت کنار رود نشسته و بعضی از مرگخواران یک توپ والیبال برداشته و درحال بازی والی بالند.
بلیز، بلا و اسنیپ بغل دست ولدی نشسته و در حال گوش کردن به قصه ی او هستند.
بلیز: بعد چی شد ارباب؟
ولدی: بلا یه چایی دیگه بریز...هوووم... شاهزاده خانوم سیندرلا یک گاو نرو به کمر شاهزاده بست و اونو توی میدون ول داد...
اسنیپ: بعد چی شد؟
ولدی: بله... شاهزاده برنده شد و سیندرلا با اون ازدواج کرد و هردو به خوبی و خوشی رفتن ماه عسل...
بلیز: دیگه چی شد؟
ولدمورت: مرگ شد! کروشیو!
بلیز روی زمین می افتد میلرزد. سپس بلند مشود و مینشیند.
ولدی: اهان! بیز راستی مگه قرار نبود تو دوتا آدم خفن بیاری ما بکشیم؟ کرو...
بلیز: نه ارباب! ایناهاش دوتا آدم!
بلیز دست میکند پشت درخت و پسر و دختر قصه ی ما را ازانجا بیرون می آورد.
پسر و دخت کف کرده اند.
ولدی: اه بلیز بازم مثل همیشه کف کردن که! تو اأم ازین بهتر نداری؟کروشیو!
بلیز روی زمین می افتد و میلرزد. بعد از دو دقیقه بلند میشود و پشت بلا قایم میشود.
ولدی: خوب چاره ی دیگه ای هم نداریم... اول کدومشونو بکشم؟ ده بیس سی چل پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد... خوبه دخترجان بیا جلو!
پسر دادمیزند:
_ اینجا کجاست؟ چرا ما رو آوردین اینجا؟
ولدی: ها! بلیز یه پاداش پیش من داری! ایول حالا دخترو رو میکشم اول بعد پسره... آواداکداورا!
یک نور سبز از چوبدستی ولدی بیرون می آید به دختر میخورد. پسر کنار جناهزه اش مینشیند و گریه میکند.
مالدبر رو به همه ی مرگخواران میکند و میگوید:
_ بله به این میگن فوران احساسی...
ولدی مالدبر را در رودخانه می اندازد و خودش در مورد روانشناختی انسان صحبت میکند.
سپس پس را شکنجه و بعد میکشد.
در راه بازگشت_____
بلا: بلیز تو این آدما رو از کجا میاری؟
بلیز: ها بلا! هزار بده!
بلا یک کیسه گالیون به بلیز میدهد و بلیز شروع میکند.:
_ من وقتی پیر میشم میرم توی کوه آلپ میمیرم... اونوقت یک پورتی هم کنار خودم قرار میدم که هرکی بهم دست بزنه در هر ازمنه ی تاریخ، بیاد پیش من!
بلا : اُاُاُ!
و بدین ترتیب ترتیب میشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1385 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان:نامعلوم
مکان:طبقه بیست و چهارم برج ریدلها

صبح یک روز زیبای بهاری بلیز زابینی و بلاتریکس در اتاقی که روبروی دفتر لرد سیاه قرار گرفته نشسته اند و مشغول نوشیدن خون تازه خفاش آفریقایی میباشند.
بلیز:من واقعا از برگشتن لرد خوشحالم و میخوام به همین مناسبت خودم رو معاون لرد اعلام کنم..
بلاتریکس در حالیکه نصف خون خفاش روی ردایش ریخته شده بود:از کی تا حالا تو برای لرد معاون تعیین میکنی؟مگه زبونم لال خودش عرضه نداره؟
بلیز لیوان دیگری را که پر از خون اژدهای هفت سر کرده بود به طرف بلاتریکس میگیرد:خوب حالا اینو بگیر.لازم نیست عصبانی بشی. یه کاریش میکنیم.
بلاتریکس درحالیکه با شک و تردید به بلیز خیره شده لیوان حاوی خون اژدها را سر میکشد.

یک ساعت بعد دفتر مخصوص لرد سیاه:
سیزده نفر از مرگخواران مخصوص لرد در دفتر لرد سیاه دور میز بزرگی نشسته اند.دفتر لرد مثل همیشه تاریک و سرد است وبرای بلاتریکس یاد آور دوران سختی است که در آزکابان گذارانده بود.
لرد پس از بررسی کاغذهایی که در مقابلش گذاشته شده در حالیکه کاملا مشخص است که از کاغذها سر در نیاورده باعصبانیت رو به بلیز میکند:تو فکر میکنی وقت من اونقدر بی ارزشه که باید برای خوندن این اراجیف تلف بشه؟
صدای بلاتریکس با برخورد به دیوارهای اتاق منعکس میشود ولی حتی با وجود این انعکاس هم مرگخواران نمیتوانند چیزی را که شنیده اند باور کنند.
-بگو سواد ندرم...بگو چشمام ضعیف شده.اصلا نمیدونم با اون چشمای آلبالویی خوشرنگت چطوری اطرافتو میبینی.دورگه هم که هستی..شاید علت زیر صفر بودن آیکیوت همین باشه.
سکوت وحشتناکی اتاق را در بر میگیرد.حتی لرد هم نمیتواند چنین جسارتی را باور کند.
-آره داشتم میگفتم...پیر هم که شدی..شصت سالته بابا..اونم ضرب در هفت تا هورکراکس کنیم میشه چند؟...
با صدای فریاد لرد رنگ همه مرگخواران-بجز بلاتریکس-همرنگ گچهای رنگ و رو رفته دیوار میشود.
-تو..تو..به چه جراتی؟؟؟
رودولف با ناامیدی به بلا خیره شده.لوسیوس با تاسف سر تکان میدهد.پیتر با وحشت زیر چشمی به لرد سیاه نگاه میکند..بلیز...بلیز لبخند نامحسوسی میزند و کسی صدایش را در همهمه اتاق نمیشنود:حالا میتونی معاونت لرد رو فراموش کنی بلا...
سه روز بعد...
آرامینتا از ماموریت سخت و خطرناکی که لرد به عهده اش گذاشته بود با موفقیت بازگشته.ولی وقتی به مقابل خانه ریدلها میرسد با منظره عجیبی مواجه میشود..
-لوسیوس..اون موجودی که اون بالا تاب میخوره چیه؟
-هان؟اونو میگی؟اون بلاس دیگه..بلاتریکس..
-اون بالا رفته برای چی؟داره پرواز یاد میگیره؟
-نه..راستش تا جاییکه من میدونم بلیز یک لیوان خون اژدها به خوردش داده که البته به کمک اسنیپ توش معجون برعکس ریخته بود.کاش بودی و میدیدی چه حرفایی به لرد زد.ارباب میخواست همونجا کارشو تموم کنه ولی رودولف خواهش کرد اول تحقیق کنن ببینن چرا بلا اینجوری شده.الان سه روزه بلا رو از موهاش آویزون کردن اونجا که درس عبرتی بشه برای بقیه مرگخوارا که هر چی بهشون دادن فوری نوش جان نکنن.تازه قراره امروز بیارنش پایین بره تو زیر زمین پیش جنها پوست ماگلها رو بکنه و برای زمستون لرد پالتو پوست بدوزه..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آبان 1385 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب وارد کافه مرگخواران شد همه بلافاصله سیخ شدند ارباب گفت بتمرگین بابا!...
همه گرخیدن...ارباب دهان مبارک را تا بناگوش باز کرد و گفت شوخی کردم بابا نترسین...حالا بتمرگین دوباره ...
ارباب به سوی اناکین که پشت دخل بود و گفت کی میخواست تو اتاق خصوصی منو ببینه؟
اناکین:انتونی
ارباب: یه دونه از اون نوشیدنیهای غیر اسلامی برای من بریز تا من برگردم....اوهویییییی...پیشته...کجائی عمو؟گوشی دستته؟...چشماتو درویش کن پدر سوخته تا یه کرشیو حرومت نکردم...اناکین رفته بود تو نخ یکی از ساحره های مرگخوار و بعد از گیلاسی که زده بود چشاش شونصد تا شده بود...
***************
.....ارباب خودشو غیب کرده بود و وارد اتاق شده بود او با منظره عجیب و هولناکی برخورد کرد....دالاهوف بزرگ شکنجه گر برگزیده و دارای عناوین:دکترای افتخاری شکنجه های روحی جسمی/دکترای افتخاری ناخن کشی پوست کنی پوست کله کنی/چشم سیرابی شش پاچه کنی و...
با شونصد تا دستمال کاغذی مچاله شده خودشو ول داده گوشه اتاق داره میگه:ایییییییییی.....ننه...من ننمو(با کلاسا بخونن:مامی)میخوام.........فینننننننننننن و دماغشو پاک میکنه...ارباب پیش خودش گفت این دماغ نیست که دودکش کشتیه...
ارباب یواشکی یه کرشیو به سمت دالاهوف در کرد و دالاهوف یه دفه مثل ماهی توی مایتابه جز و ولزش بلند شد...ایییییییی...سوختم...کی بود؟....بر پدر و مادر کسی لعنت که...ولی دالاهوف جملشو نیمه کاره گذاشت و بلند گفت..بینم اینجا بوی گند سبزی پلو ماهی شب عید میاد غلط نکنم اربابه....سپس تا زاویه 90 درجه خم شد و گفت:ای جونمممممممم...باقلوا زولبیا بامیه هندونه گل پونه ای کچل زشت مامانی خودم کجائی که دل انتونی برات اندازه یک گنجشک یا مرغ مگس خوار شده...اخه دیگه هفته ای یه بار بیشتر نمیتونم بیام و افتخار دست بوسیت را داشته باشم...یه دفه ارباب ظاهر شد و با خنده ای تا بناگوش گفت:ای پدرسوخته از کجا فهمیدی..وببین در پاچه خواری به چه مقام رفیعی رسیدی که بوی منم تشخیص میدی...ولی خدائی بوی من از تو که بوی ابگوشت ننه مش قلی جعفر چوپون را میدی که بهتره...
...ارباب من فعلا برم دیگه تا هفته بعد کار نداری برم بمیرم؟غرض دیدار روی ارباب بود که حاصل شد...
ارباب:چرا یه کار دارم یه لحظه روتو اونور کن..
انتونی:من همیشه میگم چشم ولی میشه بگم چرا؟
ارباب:نه
انتونی:بازم چشم....و روشو پشت به ارباب میکنه و میگه:ببخحشید پشتم به شماست ها...
خواهش میکنم:ماهی دودی که پشت و رو نداره
انتونی:چی چی؟
...در همین حین ارباب یه کرشیو به پشت انتونی در میکنه و میگه حالا میخوای بری برو کار ندارم بری بمیری
انتونی با ماتحتی سوخته چشمانی اشکبار و قلبی مالامال از عشق ارباب غیب میشه....
برگی از خاطرات یک مرگخوار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1385 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ویرایش: ناظر جون من تازه همین الان فهمیدم اسم این تاپیک عوض شده ! این پستو ندید بگیر... شرمنده!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برگی از خاطرت یک ساحره؛ در باب بی اف جی (جی=جادوگر!)

و او موجوديست از اجناس ذكور كه بسي اهل دل باشد و او را تفريحات سالم ماگلی سيگار و چارليتري و ضعيفه باشد و ناسالمش نيز آن باشد كه ما را از بيان آن عرق شرم بر جبين آيد! و اوراست عشقي بي پايان به تـِـيك آف و 180و 360 و دستي و او را افه بسيار است بر دست فرمان. لكن روز در ميان از فرط شاسگولي تصادف كند و اتول خويش بر [سانسور] دهد و به خانه بازگردد و گويد كه: اصلا من بي تقصير بودم. يارو از پشت زد. و چون او را گويند كه چون است كه تو را جلوي اتول بر باد رفتست؟ گويد كه: اِاِاِاِ بابا من از اون لحاظ ميگم. چرا نميگيري؟ يعني فكر ميكني تقصير من بوده؟
و چون والن تاين در راه باشد از يك هفته قبل جي اف خود را ندا دهد كه مرا بايد كه به لندن شوم كه كنسرت سيستم آف اِ داون و قق بازی در راه باشد و مرا بايد كه از محضر ايشان تلمذ و كسب فيض كنم! و مدتي در خانه خويش نشيند و دو روز بعد از والن تاين بر جي اف خويش وارد شود و در اينحال همه چيز رله گشته و در اين امر چند حسن باشد كه مهمترين آن صرفه جويي مبلغي حدود 40 تا 50 هزار تومان باشد كه اين مبلغ خود مايه بسي از تفريحات ناسالم باشد كه بسيار مفرح تر از جي اف باشند.
و از ابزار كار اوست ابزاری ماگلی نظیر ژل و تيغ و فندك و تانك. كه ژل بر موي پريشان و ضايع زند تا صاف و ضايع تر شود و تيغ بر صورت كشد تا محاسن ( بلكن معايب ) خويش ژانگولر وار اصلاح نمايد و فندك از براي افه از جيب خويش خارج كند و بر همگان اعلان سازد كه بزرگ شده ام و سيگار ميكشم و كفشهايي بسان تانك بر پا كند و چون او را اعتراض كني كه اين چيست بر پايت؟ گويد كه: مگه نميبيني چقدر شيكه؟
و جي اف خويش اطمينان بخشد كه اين دل خانه ابدي توست لكن او را دل بسان كاروانسرا باشد و رفت و آمد جعفا در آن بسيار باشد كه البت(ــه) اين رفتار ايشان بدليل ضعف جعفا باشد كه در هيچ يك تمام خصايل نيك يكجا يافت نكني كه يكي از ايشان با محبت باشد، دگري را آي كيو زياد باشد، آن دگري با كلاس باشد، عده اي با نمك باشند و دسته اي مايه دار و بي اف نيز برآن است كه تك تك اين خصايل تجربه كند.
و اوراست تبحري خاص در خالي بندي و هماره اظهار دارد كه او را تني چند از بستگان نزديك در يكي از بلاد استكبار باشند و او را عزم بر آن است كه بزودي به ايشان ملحق شده و در بلاد استكبار به صفا مشغول شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوِروس اسنيپ در 1385/8/4 16:06:18
ویرایش شده توسط سوِروس اسنيپ در 1385/8/4 19:54:39
شک نکن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
شگفت انگیز بود.فوق العاده بود.تقریبا فراتر از چیزی بود که بتوان باور کرد.
جای زخمم خوب شده بود.دیگری جایی از آن در روی پیشانیه من نبود.
روحیه مرگ خواران مثل حلقه های دودی که از جسد ارباب شعله ورشان بالا میرفت،از وجود آنها پر می کشید،و در همان لحظات،روحیه من به شدت تقویت می شد.احساس می کردم که از شدت شادی و شوق رهایی،چیزی نمانده نمانده قلبم از جایش کنده شود.در سیاه ترین لحظاتی که ما را در بر گرفته بود،با وجود اندک بودت نفراتمان نسبت به مرگ خواران،بر خلاف تمام انتظار ها،ما جنگ را برده بودیم.
نقشه های نابود کننده آنها را از دم تیغ گذرانده بودیم.حتی در پرشورترین رویاهایم،نمیتوانستم شیرین تر از این را تجربه کنم.جای
نگاهم به لوپین افتاد که به طرف لبه سکو می آمد!او لرد را شکست داده بود.جادوگر خشته بود و عرق میریخت.اما برقی در چشمانش می درخشید که همه غار را روشن کرده بود.میان مرگ خوار های مبهوت و حیرت زده،مرا دید،لبخند زد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید.
در همین لحظه دراکو مالفوی وحشیانه فریاد کشید و از پست سر لوپین خود را محکم بر روی او پرت کرد.
لوپین به طرف جلو شیرجه زد و دستهایش در هوا تکان خوردند و به نرده چسبیدند.انگار در یک لحظه،با وجوداینکه او می خواست نرده را محکم بگیرد و خود را بالا بکشد،وزنش با سرعتی وحشتناک،او را از روی نرده پایین کشید،از نقظه ی امن و بی خطر دور شد...پشت سر ارباب مرگخواران،به طرف گودال پایین رفت.
ریموس مرد!دوست عزیز من!رفیق من!او مرد!
ناگهان!
در خانه ای در پرایوت درایو!هری از خواب بیدار شد!صورتش عرق کرده بود و جای زخمش به شدت میسوخت.عینکش را به چشمش زد و با نگرانی به دور اطراف نگاه کرد.با ترس و لرز از تخت پایین آمد و به طرف پنجره شکسته ای که دادلی از بیرون قبلا یک بار شیشه آن را شکسته بود رفت.بیرون را نگاه کرد.هوا به شدت بارونی بود و او همچنان عرق میریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آذر 1384 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام!بعد از مدت ها اومدم!!!! آخه امسال پیشم و خوب،یه کمی درسا زیاده!!! (یه کم!!!)ولی در هر حال مهم اینه که وقت شد یه پست بزنم!
حالا گذشته از اینا یه سوالی تو ذهنم هی بالا و پایین میره!اونم اینه که این پستای اخیر چه ربطی به قبلیا داشتن؟!نمیگم کاملا نامربوطنا!ولی آخه اگه دقت کرده باشین من تو اکثر پستام یه جوری طنز رو وارد کرده بودم،درسته؟(شاید به این موضوع که ریشه ی اسمم یعنی طناز،طنزه برمیگرده!!!! )در حالی که اینا یا خشنن یا غمناک!
نمیدونم وقت بشه ادامه اش بدم یا نه ولی اگه نشد خواهشن:
1.ساحره ها ادامه اش بدن!(چون عنوانش همینه!)
2.حتی المقدور سیاه باشن!(بازم به همون دلیل!)
3.طنز یادشون نره!
فکر میکنم با وضعیت امروز جامعه ی ما طنز میتونه خیلی کمک کنه.در پایان حرف دیگه ای ندارم فقط آقا!قربون دستت!بگو بی زحمت کوییدیچشو زیاد کنن!
(راستی دستتون درد نکنه!طلسماتون رسید!ولی خواهشن دفعه ی دیگه جدا جدا نفرستین!همه رو با هم بفرستین!اصلا چه معنی داره!درهمه!سوایی که نیست!)
نتیجه ی اخلاقی روز:لطفا بی بهداشت بازی در نیارین!فقط کتاب طلسم استاندارد!مهم نیست که چی باشه،فقط باید پاستوریزه باشه!
تا پست بعدی،

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 آذر 1384 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
روز آفتابی و در عین حال با نسیم پاییزی زیبایی بود در کنار خانه ی متروکه هنوز هیچ کسی پیدا نیست از بعد از اون ماجرا احدی تویه اون خونه پا نگذاشته (فلو ربا دوربین چشمیش داره مدتی خونه ی متروک رو می پاد)

ناگهان مردی شنل پوش وارد خونه می شه سریع و در عین حال محکم
در رو باز می کنه و وارد می شه
دو نفر دیگه در جلوی در ظاهر می شن و وارد خونه می شن

ناگهان دسته ای شخصی ردا پوش که صورتش معلوم نیست رو در بر می گیرن و از حیاط پشتی خونه وارد خونه می شن ناگهان نور سبزی به بیرون بازتاب می کنه

حس کنجکاویم زیاد می شه و وارد حیاط پشتی می شم و خودمو به در خونه می رسونم اما نه نمی تونم وارد خونه بشم پس پنجره ای رو انتخاب می کنم و با استفاده از خرت و پرتایی که تو حیاط ریخته مکانی رو درست می کنم که بتونم از پنجره تو رو ببینم

مرد ردا پوش در وسط ایستاده و 10-12 نفر حلقه ی دایره ای بستن در دست مرد یک دفترچه خاطرات دیده می شه ازش خون می چکه و سطح زمین رو قرمز می کنه ناگهان مرد ردا پوش با صدایی دو رگه می گه: و این است آن کتاب تاریخ سیاهان این ساحره رو باید هرچه زودتر پیدا کرد حدس می زنم که یک خوناشام باشه فرد خوبیه و انتخابی دقیق بانویی خوناشام

پسری با حالت چاپلوسانه از بین جمع می گه: هرچه لرد سیاه بگه همونه و همان خواهد شد

مرد ردا پوش که حالا رد سیاه هست کتاب رو به طرف پسر پرتاب می کنه و می گه : دلم می خواد بدونم آخرین خاطره اش چیه

پسر با لحن کشداری شروع به خوندن می کنه:

و من می دانم که روزی با این دفتر خاطرات به خدمت لردسیاه در خواهم امد

و لرد قه قه ای می زنه و می گه: همونه همونه خودشه حرکت کنید و اونو پیدا کنید هرچه سریع تر
همه ناگهان غیق می شن

ولی نور سبز سو سو می زنه و خون ریخته در ته اتاق می ردخشه

منکه از ترس می لرزم سریع خودمو به خونه می رسونم و به محفلی ها خبر می دم که بانویی خون آشام به زودی به مرگ خواران می پیونده که ممکنه کارهایه مهمی بکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 آذر 1384 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
به این نمیشه گفت یه خاطره اما ...
روز اولی بود که میخاستم برم مدرسه خیلی هیجان داشتم دوست داشتم زود تر ببینم این هاگوارتزی که میگن چه جور جاییه و ببینم این سوروس درست میگفته یا نه آخه اون 10 سال از من بزرگتره خلاصه رفتیم تو ایستگاه و آماده به رفتن همه بچه ها هم خوشحال بودن هم ناراحت چون که داشتن از خانوادشون جدا میشدن با قطار رفتیم ... خلاصه جشن اول سالو حرفهای دامبلدور و گروه بندی که من رفتم تو اسلایترین بقیشم میدونین من اون موقع شاگرد اول کلاس معجون و دفاع در برابر جادوی سیاه بودم تازه دامبلدورم هوامو داشت خلاصه 7 سال که تو هاگوارتز بودم بعدش رفتم پی کسب تجربه از اروپا افریقا گرفته تا قطب بیشتر کشور ها رو رفتم خیلی برام جالب بود جادوگرای جاهای دیگه خیلی منو تحویل میگرفتن چون من تو هاگوارتز درس خونده بودم از هر فرهنگ و هر جایی چیزی یاد میگرفتم علاوه بر جادوگرا غولها گرگینه ها
و خیلی از موجودات دیگه رو هم ملاقات کردم خیلیاشون اول منو نمیپذیرفتن مثلا خون آشام های هندی حتی میخاستن تیکه تیکم کنن اما وقتی جریان زندگیمو براشون تعریف میکردم همراهیم میکردن اون مو قع که من سفرمو شروع کردم لرده عزیز داشتن قدرت می گرفتن حالام که برگشتم میبینم دوباره هم لرد سیاه دارن حکمرانی میکنن و چه بهتر دیدم که بیام به ایشون خدمت کنم حالام دارم سفر ناممو مینویسم که احتمالا 10 جلد میشه و میتونین بگیرین و از تجربیاتم استفاده کنین
حالا یه خاطره کوچیک براتون تعریف میکنم
خلاصه تو سفرام از ایرانم که رد میشدم اون موقع بین مشنگا جنگ بود منم با چند تا از جادوگرای ایرانی تصمبم گرفتیم بریم یه حالی بکنیم خلاصه یه روز که عراقیا عملیات داشتن من رفتمو با طلسم فرمان فرمانده ایرانیرو کنترل میکردم اون شب تمام نیروهارو جمع کرئم و تصمیم گرفتم نیروهای عراقی رو دور بزنم و غافلگیرشون کنم خلاصه نیرو هارو جمع کردمو سریع راه افتادیم رفتیم از پشت پدرشون رو در آوردیم فرمانده عراقیا باورش نمیشد و زد به سرش میگفت چه توهمیییی سگ و گربه دارن با هم میرخصن

ببخشید که سرتونو درد آوردم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زنده باد لرد سیاه تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: یکشنبه 29 آبان 1384 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اول سپتامبر سال 1991

امروز قراره دراکو به مدرسه جادوگری هاگوارتز بره، من و پدرش لوسیوس اونو با هم به ایستگاه قطار می بریم
من واقعا خوشحالم ... یک احساس شادی مادرانه آمیخته به غرور ... پسرم بزرگ شده و حالا اون به مدرسه میره
آه هیچ فراموش نمی کنم روزهایی رو که بهش خوندن و نوشتن یاد دادم ...

دوم سپتامبر سال 1991

آه دراکو ... جای خالی اش رو به خوبی احساس میکنم، غیر قابل تحمله ! باورم نمیشه، چه زود بزرگ شد ...
حتی با نقاشی کردن هم نمی تونم خلائی رو که تو فضای قصر احساس میکنم، پر کنم
ساعتها ست که توی سرسرا نشسته و مشغول کامل کردن پرتره " ترتیاس سیلزیا " روی بوم هستم ... آه به نظرم اون تنها کسی که لیاقت کشیدن و جاودانه کردن پرتره اش رو داره، من عاشق اشعارشم ... چقدر دلم میخواست به جای نگاه کردن به چهره ی سیاه و سفیدش تو قدح خاطرات لوسیوس در عالم واقیت ببینمش ...
ولی با هیچ یک از این کارها نمی تونم لحظه ای دراکو رو فراموش کنم ... دلم براش تنگ شده


سوم سپتامبر سال 1991


امروز لوسیوس تعدادی از دوستانش رو برای شام دعوت کرده، جن های خونگی آرامش رو ازم گرفته، لحظه به لحظه غیب شده و چند ثانیه بعد با صدای شترق بلندی ظاهر میشن ...
ساعت نه شب بود که بالاخره کراب و گویل به همران کاترینا و گلوریا بعد از کرنلیوس فاج وزیر سحر و جادو به قصر اومدن ... گلوریا بسته ای بهم هدیه داد که الان که بازش کردم، یک گردنبند طلایی با یاقوت آبی رنگ توش بود ... بد نیست !
مثل اینکه میدونست یاقوت آبی دوست دارم


چهارم سپتامبر 1991

آه امروز هوا ابری هست ... دلم گرفته، ولی لوسیوس ازم می خواد برای تمشای یکی از شوها خواهران عجیب به اپرای دلفانسو بریم
به هیچ وجه حوصله صدای اونها رو ندارم، ولی باهاش میرم ... به هر حال شاید گردشی هم تو پارک فلوریا بکنیم، من این پارک جادویی رو دوست دارم، علل الخصوص گلهای سرخش رو که همیشه در حال تغییر شکل هستن ... گاهی به شکل پرنده ها ... گاهی به شکل قلب سرخ و گاهی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این نیز بگذرد !
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: چهارشنبه 4 آبان 1384 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز هوا گرفته است به نظرم رسید یک سر به بیرون بزنم
اوه اینجارو بازم اون خونه ی قدیمی!
خیلی دلم می خواد برای یکبار هم که شده بدونم اون تو چه خبره هوم نه من شجاعم امروز روز گرفته اییه شاید با رفتن به این خونه ی قدیمی روزم باز بشه

قیژژژژژژژژژژژژ تق

هوم چه صدایی معلومه خیلی وقته این لولاهاشو عوض نکردن
اوه چه جالب یک کاناپه ی پاره ولی چرا پاره است؟ وای خدای من خون خون خشک شده حیرت آوره چند وقته اینجا کسی زندگی نکرده

سالنش که جالبه با اون قابهایه خالی و گرد گرفته

قیچ قیچ قیژژژژژژژ

وای خدای من چه میز تحریر قشنگی ببینم تو کشوش چیه!

چه دفتر قدیمی و خاک گرفته ای یعنی چی می تونه باشه؟ خدای من با خون نوشته

دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!

ساحره سیاه اصیل؟ بزار توشو ببینم

چه خط خرچنگ قورباغه ایی داره این ساحره

امروز جمعه است از صبح هوا گرگ و می شه صدای گرگ وحشی از پشت کوه ها می یاد احساس ترس دارم تو خونه تنهام پدر بعد از فرار ناپدید شده هر لحطه احساس می کنم می خواد حالمو بگیره بهتون پیشنهاد می کنم هیچ وقت حال کسی رو نگیرید!

حالا ساعت 3 ظهره هوا بهتره از صبحه ترسم کمتر شده ولی باز شب در راهه بازم زوزه ی گرگ بازم وحشت از تنهایی!

ساعت 12 شبه هوم تازه فهمیدیم برای چی می ترسم آخه امروز هالییونه ولی نه ترس از پدر ربطی به ترس هالیوون نداره می خوام بخوابم دارم شمع رو خواموش می کنم هوم خاموش شد!


هوم جالب نوشته ترس از پدر حالگیری پدر
دفتر خاطرات جالبیه ولی می ترسم ببرمش اینجا جاش امنتره هر وقت تونستم می یام می خونم
نه ...نه... شب شده وای... شب هالیوونه ... زوزه ی گرگ .... ترس ... ترس... ها .... وای مگس خشکیده ... بهتره برم خونه اینجا وحشت آوره!

****************************************

هوم جالب نشد ولی دلم کشیده بود اینجوری بنویسم با اینجوری نوشتن خیلی حال می کنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید