جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول:

روز جدید در دیاگون تازه شروع شده بود ولی جادوگرها و ساحره های پیر و جوان بی شماری در حال بالا و پایین کردن این کوچه بودند و حتی عده ای در مقابل بعضی مغازه ها که هنوز باز نکرده بودند هم صف کشیده بودند و زنبیل گذاشته بودند تا زودتربه اجناس کوپنی خود برسند
مردم در دیاگون دو دسته بودند: فروشندگان و مشتری ها. شاید تنها یک نفر بود که در این دو دسته قرار نداشت، کسی که نه جنسی برای عرضه داشت و نه قصدی برای خرید ولی هر روز از اول صبح تا وقتی که آخرین پرتو های خورشید از آن کوچه خارج می شد، آنجا حضور داشت...

آلفرد پیر درست مثل هر روز روبروی بانک گرینگوتز نشست، کلاه ردای پاره اش را تا روی بینی پایین کشید، پای چپش که مثل چوب خشک، بی فایده و بد قیافه بود را دراز کرد و چوبدستی کهنه ای که از وسط دو نیم شده بود را کنار آن گذاشت، سپس دست راستش را دراز کرد و منتظر اولین رهگذر نیکوکار شد!
زن جوان و زیبایی که دست کودکی را گرفته بود از بانک خارج شد. آلفرد دیالوگ های همیشگی اش را شروع کرد:

- خانم مهندس!!! مرلین نگهدار شما و این بچه باشه! من بی نوام... بد بختم... چوبدستیمو ببین...

زن بدون توجه به او، دست بچه را کشید و از آنجا دور شد...

- به حق مرلین اون بچه ات فشفشه از آب در بیاد... همه ی گالیونات توی بانک لپره کان باشن... سر از سنت مانگو در بیاری...

زیر چشمی نگاه کرد و متوجه جادوگر قد بلند و شیکی شد که کیف زیبا و گران قیمتی در دست داشت و دوباره با آه و ناله شروع کرد:

- ای خوش تیپ... ای قدرتمند... به این بی نوا نظری بنداز... پام چلاقه... چوبدستیم توی دوئل با جادوگرهای سیاه نابود شد و خودم کور شدم!... یه نظری به ما بنداز...

جادوگر بدون اینکه به آلفرد نگاه کنه، دست توی جیب کرد و چند نات جلوش انداخت.

چــــــیــــــــلیــــــــــــک... غــــــیـــــــــــــــــژ! ( صدای اول مربوط به گرفتن عکس، صدای دوم مربوط به عوض شدن فیلم! )

- هووووووووووورررراااااااا.... اولین عکسمو گرفتم!

آلفرد پیر که هم صدای اون وسیله ی عجیب به ظاهر خطرناک رو شنیده بود و هم شاهد بالا پایین پریدن نئو بود، به سرعت نقشه ای کشید.

- آاایییی.... مردم به دادم برسین... این مردک میخواست منو طلسم کنه ... ای داد... ای هو....
- هیس... چه خبرته باو؟! این کولی بازیا چیه؟ الان مردم فکر می کنن چی شده!

نئو که دستش را جلوی دهان آلفرد نگه داشته بود، با نگرانی به مردمی که در حال جمع شدن در اون اطراف بودند، لبخند های احمقانه می زد. یک نفر از میان جمعیت گفت:

- پیرمرد راست میگه... اون چیه دستت گرفتی؟ خیلی مشکوکه!
- کدوم؟ این... این اسمش دوربین عکاسیه...باهاش میشه تصاویرو ثبت کرد
- نه دروغ میگه... این پر از جادوی سیاهه... اول چشمام سیاهی رفت ، بعد هم پامو فلج کرد!!!
- عجب گیری افتادیما! جادوی سیاه کجا بود؟! می خواین عکس شما رو هم بگیرم ببینین هیچ اتفاقی نمیفته؟

ملت: جــــــــیـــــــــــــــــــغ! نه!

نئو که تازه راه خلاص شدن از این مهلکه را پیدا کرده بود، دوربینش را مقابل چشمانش گرفت و گفت:

- پس بذارین من برم!

ملت به سرعت جابجا شدند و یک مسیر خالی برای عبور نئو ایجاد کردند. آلفرد که نقشه اش برای به دست آوردن یکی دو گالیونی سر این قضیه نگرفته بود، با ناراحتی به تماشای دور شدن نئو نشست.

چند وقت بعد که دوباره می خواست کاسبی! هر روزش را شروع کند، در همان نقطه ای همیشه می نشست پاکت کوچکی دید؛ با تعجب به محتویات آن نگاه کرد... درون پاکت عکسی از او بود که داشت سکه ها را از روی زمین بر می داشت!

*****

سه اختراع دیگر نئو:

ترمز ABS برای چوبهای پرواز – رفع مشکل عدم امکان ایست ناگهانی در سرعت های بالا یا هنگام سقوط

رادیو جادوگران – تغییر روی مدل های رادیوی موگلی بطوری که بدون نیاز به برق و باطری و تنها با یک ورد نسبتا" ساده قادر به کار کردن باشند.

عینک سحرآمیز – عینکی که به هر شماره ی چشمی بخورد... نئو در اواخر عمر روی این اختراع کار میکرد و هیچوقت موفق نشد عینک های سحر آمیزش را به مرحله ی بهره برداری برساند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/5/19 14:51:54
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/5/19 15:09:29
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تكليف اول:

يك هفته بود كه عكاسخانه ي دالتون افتتاح شده بود.اما اهالي دهكده جرعت عكس گرفتن را نداشتند.زيرا به فتواي ريش سفيد آسلامي دهكده اين عمل حرام اعلام شده بود.اما هيچ كس نمي توانست حدس بزند كه "كريم چكش" تنها كسي است كهمتوجه اين فتوا نشده بود.در واقع او تا كنون هيچ چيز متوجه نشده بود!او ديوانه بود!

دالتون در عكاسخانه ي تاريك و خلوتش،سرش را بر روي ميز پيشخوان گذاشته بود و به خواب خوشي فرو رفته بود.با صداي غيژ بسيار بلند در،از خواب پريد.نور زرد رنگ خورشيد كه وارد عكاسخانه شده بود،چشم دالتون را زد.عكاسخانه هم اكنون روشن شده بود.درست در مقابل در، پيكر سياه و نامشخص فردي خودنمايي مي كرد.دالتون با خواب آلودگي به سوي در رفت و در آن جا بود كه براي اولين بار قيافه ي كج و كوله ي كريم چكش را مشاهده كرد.

-مي تونم كمكتون كنم آقا؟

-مي خوام عكس بگيرم!

هر چقدر خستگي و خماري در دالتون بود،با شنيدن اين جمله به يكباره از بين رفت.

-مرگ من؟جدي جدي مي خواين عكس بگيرين؟

به نظر مي رسيد كريم،حرف دالتون را نشنيده بود.زيرا ادامه داد:

-مي خوام عكس بگيرم!يه عكس دو نفره!

-

دالتون به آرامي و به گونه اي كه كريم متوجه نشود،پشت سر او را نگاه كرد.شايد كودك خردسالي در پشت سر او بود كه متوجه نشده بود.اما به غير از يك كوچه ي خلوت و تنگ در پشت سر كريم،هيچ چيز ديده نشد.

-ببخشيد با كي مي خوايد يه عكس دو نفره بگيرين؟

-با اين!

دست در جيب ردايش برد و چكشي چوبي را بيرون آورد.از حالت چهره ي كريم مشخص بود كه او به داشتن اين چكش افتخار مي كند.با دست هاي زمختش سر چكش را ناز مي كرد.گويي او جزيي از وجودش بود!دالتون با نارضايتي سش را تكان داد.آهي كشيد و گفت:

-از ان طرف لطفا!

و كريم را به سوي اتاق عكس راهنمايي كرد.

درون اتاق

كريم بر روي يك صندلي نشسته بود و دالتون در پشت يك دوربين چوبي بزرگ قرار گرفته بود.

-خيلي خوب لطف كنيد يه ژست بگيرين!

-

چيليك!(افكت صداي عكس گرفتن)

براي چند ثانيه نور سفيد و خيره كننده ي دوربين،روشن بخش اتاق تاريك شد.دالتون از جداركوچك پشت دوربين،فيلم آن را بيرون كشيد.چشمكي به كريم كه هنوز با حيرت به دوربين نگاه مي كرد زد و از اتاق بيرون رفت.

درون اتاق ظاهر سازي عكس

دالتون در برابر حوضچه ي كوچكي ايستاده بود.نور قرمز رنگ درون اتاق،قيافه پير و چروك دالتون را وحشتناك كرده بود.دست دالتون درون جيبش رفت و بطري كوچكي را بيرون آورد كه بر روي شيشه ي آن نوشته بود:

معجون جادوگري ظاهرسازي عكس

در آن را باز كرد و دو قطره از آن را درون حوضچه كه از مايع نوراني و قرمز رنگي پر شده بود ريخت.براي چند ثانيه جرقه هاي سبزرنگ در بالاي حوضچه پديدار شدند وبه همان سرعتي كه به وجود آمده بودند از بين رفتند.دالتون به سرعت فيلم دوربين را درون مايع فرو برد و مدتي آن را نگه داشت.سپس بيرون كشيد و آن را به طنابي كه در بالاي سر خود بود وصل كرد.

آري برادر!اين چنين بود كه اولين عكس جادويي كه در شكل مقابل مي بينيد به وجود آمد.-----<


=================
تكليف دوم:

1-بوق جادويي:

اين اختراع خفت كه در آن زمان توسط وزارت سحر و جادو ممنوع اعلام شد نوعي باسيليسك بود!با اين تفاوت كه اگر كسي در آن مي دميد،فرد مقابل با شنيدن صداي بوق،در همان موقع مي مرد!

2-يويوي جيغ جيغو:

اين اختراع كه هم اكنون نيز جز وسايل ممنوعه به شمار مي آيد،از اختراعات ديگر نئو است.تنها فرق آن با يويوهاي عادي آن است كه در صورتي كه بدنه آن با فردي تماس پيدا كند،يويو گاز محكمي از فرد مقابل مي گيرد.در حال حاضر تنها دارنده اين نوع يويو در دنياي جادوگري جيمز هري پاتر است!

3-اسنيچ!

جالب است بدانيد كه اولين دفعه اين توپ توسط نئو دالتون اختراع شد.زيرا تا قبل از آن به جاي توپ از سنگ استفاده مي كردند و نئو با اختراع اين توپ تحولي در بازي كوييديچ به وجود آورد و به همان مقدار ميزان تلفات را نيز كاهش داد!از ويژگي هاي توپ اسنيچ آن است كه موقع سقوط از هوا با سرعت كمي حركت مي كند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1387 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
« هی، این رو نگاه کن. اون ماسماسکِ توی دستش رو ببین. »
« ولش کن تام؛ بیا بریم. امروز باید برم و حال اون پسره رو بگیرم! »

دخترک کوچکی که دو پسر مسخره اش کرده بودند روی زمین نشسته بود. دوربین کوچک و مشکی رنگی که از پدر بزرگش گرفته بود را در دستانش چرخاند. تا به حال هیچ کس چنین چیزی در دنیای آن ها ندیده بود. کنار دیوار خرابه ای روی تکه روزنامه های داخل طلس آشغال چمپاتمه زده بود؛ و فقط دعا دعا میکرد که باران حوس باریدن نکند.

از تماشای دوربین عکاسی دست برداشت. عکس های زیادی با آن گرفته شده بود اما عکس هایی گرفته شده به دست مشنگ ها.
« هی، کریستی! »
با شنیدن صدای آشنای دوستش سرش را بلند کرد. او را دید که با قد بلند و هیکل لاغرش نزدیکش میشد. دخترک روی زمین نشست و در حالی که سعی میکرد مانع تپش وحشیانه ی قلبش شود، به زحمت گفت:

« دارن کیم رو اذیت میکنند.. ما باید بریم همین الان مدیر رو بیاریم. »
کیم، برادرش بود.. کریستی به چشمان دوستش نگاه کرد که گویی از ترس رنگ از آنها پریده بود. چشمانش آبی کم رنگ بود و حالا تقریبا سفید شده بود !

« کریستی! عجله کن! »
« صبر کن مانا، من یک فکری دارم.. »

و دوربینش را بلند کرد. در مقابل چشمان ابی رنگ مانا نگه داشت و سپس با لبخند او مواجه شد!

مدتی بعد
حیاط مدرسه

کریستی و مانا وارد محوطه ی چمن پشت مدرسه شدند. چند نفر از بچه ها با صدای بلندی می خندیدند و بقیه نیز از ترسشان ساکت بودند. شرترین بچه های مدرسه برادر کریستی ، کیم را گیر انداخته بودند و بلیزش را روی سر او کشیده بودند. دو نفر از دوستان تام نیز کیم را قلقلک میدادند و یا او را روی زمین می انداختند. کریستی دوربینش را بلند کرد و از فاصله ی دور عکسی انداخت.

« بریم جلو تر. »
حدودا دوازده عکس از کارهایی که تام و دوستانش با کیم کردند گرفت. با پیروزی به مانا خیره شد، او نیز لبخند بر لب داشت..

چند روز بعد
« اما پدر، شما باید باور کنید .. »
سالواتوره به سوی دخترک برگشت.
« کریستی؛ امروز باید کارمهمی انجام بدم. »
« ولی پدر، این هم مهمه که کسانی رو که پسرت رو اذیت میکنند از مدرسه اخراج کنی.. من میخوام که این عکس ها رو ظاهر کنی. این کارو بکن پدر.. میدونم که میتونیم ثابت کنیم کار تام بوده! »

سالواتوره به چهره ی نگران دخترش خیره شد. آنها در راه خانه بودند و سوار بر درشکه ای پر سر وصدا به سوی خانه اشان میرفتند. او مدت ها بود قصد داشت عکس هایی ظاهر کند که حرکت کنند، و این شروع کارش بود. میتوانست عکس هایی از تام و دوستانش در حال آزار و اذیت ِ تنها پسرش ظاهر کند و آن وقت تام از مدرسه اخراج میشد.

« این کار رو همین الان که رسیدم خونه انجام میدم کریستی. »
دخترک بدون هیچ کلامی گونه ی پدرش را بوسید و ساکت تر از گل های شقایق؛ در درشکه جمع شد.

چند روز بعد ، آزمایشگاه سالواتوره
« اممم.. فکر نمیکنم بتونم از اون ورد استفاده کنم. معجونش حاضره روی این معجون سال هاست که کار میکنم ، اما هنوز نتونسته ام ورد رو به طور کامل و بی نقص اجرا کنم. »
« پدر؛ سعیت رو بکن. تمام سعیت رو بکن. »

چشمان کریستین دردمندانه به پدرش خیره شد. بدبختی را از چشمانش میشد خواند، یک هفته بود که برای ظاهر شدن عکس ها لحظه شماری کرده بود اما آن شب، حس عجیبی به او میگفت که پدرش موفق خواهد شد..

« خب؛ دارم به روزی که تو به دنیا اومدی فکر میکنم.. »
مدتی چشمان سالواتوره روی هم بسته بود. مردی زیبا و قد بلند با هیکلی ورزشکارانه.

« آنتاربریژتا! »
چوبدستی اش مثل عقربه ی قطب نمایی سردرگم ، به لرزش افتاد. سپس ورد زرد رنگ به سوی عکس پرتاب شد؛ که حالا سالواتوره امید وارانه فریاد کشید.

« اینجارو.. »
اما بعد لبخندش محو شد. فقط برای لحظه ای عکس حرکت کرده بود. ساکت تر از قبل شد، کریستی نیز.
« پدر نگاه کن.. انگار داره حرکت میکنه. »
و چشمان سالواتوره به نا امیدی دست کریستی را دنبال کرد. به راستی عکس ها داشتند به حرکت در می آمدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1387 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین عکس تاریخی از چه کسی گرفته شد؟ چگونگی آن را شرح دهید(رول)

-----------------------------------------------------------------------
500 سال قبل از میلاد - خانه مرلین کبیر
_ آخه زن! من به تو چی بگم؟ از وقتی که با هم ازدواج کردیم من فقط از تو یک پسر خواستم!

یک قابلمه به طرف مرلین پرتاب میشه و صدای نه چندان زنانه زن مرلین شنیده شد:
_ میگی من چی کار کنم؟ مگه تقصیر خودمه که از خدا 14 تا بچه گرفتم همشون دخترن؟
و یک قابلمه دیگه به طرف مرلین پرتاب میکنه!

مرلین اینبار سرش رو محکم می زنه به دیوار و میگه : حالا ما بدهکار هم شدیم! زن ! یا پسر یا طلاق!
و با اتمام این جمله یک دمپایی به طرف مرلین پرتاب میشه که صاف میخوره تو صورتش!

کمی بعد
مرلین به همراه زنش و 14 تا دخترش تو هال نشستن و باز هم مرلین در حال جر و بحث کردن با زنشه!

زن مرلین که هر چهارده تا بچشو با هم شیر میداده() به مرلین میگه :
_ ببین ، یک بار دیگه امتحان کن! من نمیدونم چرا پسر نمیشه! همش میشه دختر!

مرلین آه میکشه و میگه : ببین زنم! من پسر می خوام خسته شدم هی نون خور میاری و یک دونش پسر نیست تا من دلم خوش باشه!

زن : حالا یک بار دیگه!

نیمه شب
بوق سانسور ! آه جیغ داد ! بوق سانسور ! - مرکز سانسور اضافی بفرست ! بوق بوق بوق جیغ داد آه ! بوق ناله سانسور بوــــــــــــــــــــــــــــــــــق!


3 ماه بعد
مرلین یک طراز رو شکم زنش میزاره و میبینه 30 درجه به جلو انحنا داره و یک لبخند میزنه!

3 ماه بعد از 3 ماه اولیه!
مرلین یک متر میبنده دور شکم زنش ، دور شکم نشون دهنده 1 متر و نیم هست در این موقع مرلین یک لبخند میزنه!

3 ماه بعد از 6 ماه اولیه
زن مرلین به پتو چنگ زده و مرلین هم چوبش رو به طرف زنش نشونه گرفته
در همین موقع تهیه کننده میاد تو کادر و به دوربین اشاره می کنه که بره یک گوشه صحنه منکراتی شده!

روز بعد
مرلین داره پشت سر هم نماز شکر می خونه و زنش و بچه اش هم که از قضا پسر این بار از آب در اومده ( یک ضرب المثله زیاد جدی نگیرید ) رو تخت خوابیدن!

مرلین بعد از اینکه سلام رو میده بر میگرده یک نگاه با مهر و محبت به پسر تازه به دنیا اومدش می کنه و چوب دستیش رو تکون میده و در همین لحظه ، یک برق ناگهانی از ته چوب دستی مرلین میزنه بیرون یک چیزی شبیه یک مستطیل و استوانه در دست های مرلین ایجاد میشه.

مرلین با لحن فیلسوفانه ای گفت: اینی رو که میبینید ، یک دوربین عکس برداریه که من از وقتی که نیت کردم یک پسر داشته باشم ایدش تو ذهنم بوده!
این دوربین صحنه ها رو به صورت متحرک ضبط می کنه و باعث میشه که بعضی از صحنه ها هیچ وقت از یادمون نره!
و بعد از اینکه جمله اش رو تموم کرد با لبخند پت و پهنی که بر لبش نقش بسته بود اولین عکس تاریخی رو از پسر خودش گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/5/16 22:26:23
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/5/16 22:28:23
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/5/16 22:29:39
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1387 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین عکس تاریخی از چه کسی گرفته شد؟ چگونگی آن را شرح دهید(رول)

گودریک گریفندور کنار پنجره نشسته بود و سخت در فکر فرو رفته بود،باید زودتر کاری میکرد این فکر مدام در سرش بود و داشت دیوانه میشد،باید هر چه سریع تر دل رونا ریونکلا رو به دست میاورد اما چگونه؟

شبی همان طور که خوابش نمیبرد،فکری به سرش زد،باید هر چه سریعتر احساسش نسبت به رونا را با او در میان میگذاشت.
نباید دست روی دست بگذارد؛بالاخره که چه؟باید به او میگفت.
تصمیم گرفت همین که خورشید از پشت کوه بیرون آمد به او بگوید.

با خواب آلودگی چشمانش را گشود،ناگهان تصمیمی که دیشب گرفته بود را به یاد آورد و بعد از این که خودش را روبه روی آینه زیبا کرد به سمت اتاق رونا رهسپار شد.

چند ضربه ای به در زد و صدای زیری از پشت در گفت:بفرمایین تو.
گودریک وقت را تلف نکرد و وارد اتاق شد.
رونا روی صندلی اش نشسته بود و مانند همیشه کتاب میخواند.
- اوه...گودریک!بفرمایین بشینین.
دست و پایش را گم کرده بود اما پس از چند لحظه کنترلش را به دست آورد و نشست.

چند لحظه ای گذشت و گودریک رونا را دید که مشتاقانه او را مینگرد.از بس حرف نزده بود گلویش خشک شده بود،به زحمت شروع به صحبت کردن کرد:
میخواستم بگم که...یه پیشنهادی بهت بدم.
چند لحظه ای چیزی نگفت و رونا گفت:خب...این پیشنهاد چی هست؟
- این بار بقیه ی پیشنهادام که در باره ی وضعیت هاگوارتز بود،فرق میکنه.میدونی...از وقتی که با تو آشنا شدم میخواستم بهت اینو بگم اما...به دلایلی شرایطش پیش نمی اومد.اول که مخالفت های مدام سالازار در مورد هاگوارتز و دشمنی من با او بود.حالا هم بالاخره عزمم روجزم کردم تا بهت بگم.
نفس عمیقی کشید و شمرده شمرده گفت:رونا،ازت میخوام که
با من...ازدواج کنی!

سرانجام این را گفته بود و خودش را خلاص کرده بود،با گفتن بله ی رونا همه چیز تمام میشد.
رونا اندکی تامل کرد و سپس گفت:گودریک،خودت میدونی که ما چهار تا موسس این مدرسه ی علوم و فنون هاگوارتزیم،اگه من و تو با هم ازدواج کنیم موجب خیلی مشکلات میشه.
اول همین دانش آموزان و دوم هم هلگا و سالازار.
همین قدر که بینمون اختلاف هست بسه.

دیگر کافی بود،معلوم بود که جواب رونا چیزی جز نه نبود.در یک لحظه از دست سالازار و هلگا و دانش آموزان عصبانی بود.
ولی رونا از طرفی درست میگفت،پس هیچ امکانی نداشت که این دو با هم ازدواج کنند.
باید از اول این را پیشبینی میکرد.

از بس ناراحت بود،نتوانست اختراعی که میخواست برای رونا درست کرده بود را به پایان برساند.
اما شروع به ادامه ی کارش کرد باید این هدیه را به رونا میداد،هر چند میدانست رونا با ازدواج با او مخالف است.

دیگر چیزی از اختراعش نمانده بود.کم کم رو به پایان بود.بعد از سه ماه ان را بالاخره ساخت.
با عجله به سمت رونا رفت و کادوی بسته بندی را به او داد:این...برای توئه!
رونا با اندکی خجالت بسته را گرفت و آن را گشود:این چیه؟
- اسمش رو گذاشتم دوربین،ماه هاست که دارم اینو درستش میکنم و میخواستم روز تولدت اینو بهت بدم.
- اوه...تو تولد منو یادته؟ممنون.
- میخوای اولین عکس رو از کی بگیریم؟
رونا که هر لحظه از خجالت سرخ و سرختر میشد گفت:از خودم بگیر میخوام ازت اینو یادگاری داشته باشم.

رونا جایی مناسب را یافت و گودریک از او عکسی زیبا گرفت و در سالن اجتماعت ان را زدند.
رونا رو به گودریک گفت:اگه این شرایطی که موجب مخالفت ازدواج من با تو میشد نداشتیم،...من پیشنهادت رو قبول میکردم.
این حرف کافی بود و گودریک از علاقه ی رونا به خودش به شدت راضی بود.

به این ترتیب اولین عکس تاریخی از رونا ریونکلا گرفته شد و هنوز هم بسیاری از جادوگران از ان دیدن میکنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سال ها پیش زمانی که دوربین اختراع نشده بود ، در میان یکی از خانواده های ثروتمند مردی باهوش توانست دوربین عکاسی را اختراع کند.
از آن جایی که علم هیچ پیشرفتی نکرده بود ، این دوربین بعد از گذشت چند دقیه عکس را می گرفت و کسانی که منتظر گرفتن عکس بودند را خسته می کرد.

علت اینکه عکس هایی که از زمان های قدیم گرفته شده دارای صورت های بدون لبخند و کمی خشمگین است این است که مردمی که منتظر گرفتن عکس بودند به مدت چند دقیه نمی توانستند بخندند و خسته و کمی عصبی می شدند بنابراین هیچ خنده ای در کار نبود.

به زمان اختراع اولین دوربین عکاسی بر می گردیم. پسرکی جوان روزها و شب ها به تحقیق و جستجو پرداخت و سرانجام بعد از مدتی توانست دوربین عکاسی اختراع کند. اولین عکس را از گلدانی گرفت که در نهایت موجب سوختن گل شد زیرا دوربین به جای گرفتن عکس از خود دود و غبار داغی خارج کرد و علاوه بر سیاه شدن صورت خودش ، گل نیز سوخت.

باز هم به تحقیق پرداخت و سعی و تلاش کرد و سر انجام دوربینی کامل تر از دوربین قبلی اختراع کرد. با توجه به تجربه ی قبلش ، عکس را از جاندار زنده نگرفت و به سراغ سنگی بزرگ رفت. دوربین را آماده کرد و عکس را گرفت.
کیفیت افتضاحی داشت و اصلا معلوم نبود سنگ است.

باز هم به تحقیق و تلاش پرداخت تا اینکه سر انجام توانست دوربین مناسبی اختراع کند. این بار به سراغ خانه ای رفت و آماده برای گرفتن عکس شد.

- چیلیک ...

بعد از چند دقیه عکس گرفته شد و بعد از انجام عملیاتی عکس ظاهر شده را به دقت دید. همه چیز همانند طبیعت بود و هیچ تغییری درونش دیده نمی شد ، تنها مشکلش این بود که سیاه و سفید بود. با خوش حالی به شهر رفت و مردم را از این اختراعش باخبر نمود.

همه مردم با ذوق و شوق و اشتیاق دوست داشتند عکس بگیرند اما از آنجایی که تعداد زیادی از مردم فقیر بودند فقط با آرزو در کنار مردمی که عکس می گرفتند می ایستادند و به آن ها می نگریستند.

پسرک اولین عکس را از خانواده ی خود گرفت. او خانواده اش را به بیشه زاری برد و آماده برای گرفتن عکس شد.
تمامی مردم شهر و دهکده های اطراف جمع شده بودند تا ببینند که این وسیله چه جوری کار می کند.

خانواده ی پسر جوان با خوش حالی و شادمانی به انتظار ایستادند و با لبخند به دوربین خیره شدند.

یک دقیقه گذشت و خنده ی آن ها بسته تر شد ... دو دقیه گذشت و خنده ی آن ها محو شد ... سه دقیقه گذشت و خنده ی آن ها تبدیل به خشم شد ... چهار دقیقه گذشت و ...

- چیلیک ...

عکس گرفته شد ، اولین عکس تاریخی از خانواده ی پسرکی گرفته شد که این دوربین را اختراع کرده بود. نام پسرک مارک پیلسون بود ، بنابراین اولین عکس تاریخی به نام خانواده ی پیلسون ثبت شد.

از آن روز به بعد مارک ، با گرفتن پول قابل توجهی از مردم مشتاق عکس می گرفت و باعث شادمانی آن ها می شد. عکسی که از خانواده ی پیلسون گرفته شد ، هم اکنون در موزه ی شهر نالینتون قرار دارد.

اینم عکسی که تو موزس: hammer:

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1387 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه چهارم تاریخ جادوگری
با تأسف به کلاس خالی نگاهی انداخت و اشک ریزان به سمت میز استادیش رفت. کاش آنقدر خسته کننده درس نمیداد. کاش آن همه شاگردانش را آزار نمیداد تا مجبور باشد برای در و دیوار تدریس کند درست همان لحظه فکری به ذهنش رسید به آرامی چوبش را تکان داد و وردی را زیر لب زمزمه کرد: لایووارودور لحظاتی بعد کلاس پر از دانش آموزان گچی و چوبی شده بود که مشغول گوش دادن به تدریس خسته کننده ریموس لوپین بودند و هرلحظه بیشتر به وا رفتن نزدیک میشدند: -همونطور که گفتم، نئو دالتون، اولین کسی بود که شیوه ساختن عکس جادویی متحرک را براساس ایده ای از برادرش الوا دالتون اختراع کرد. او، که یکی از جادوگران ماهر قرن خودش بود، با استفاده از چندین ورد باستانی و همچنین وردهای اختراعی خودش، معجونی ساخت که اگر آن را با مایع ظاهر کننده مشنگی مخلوط میکردند، باعث محرک شدن آن عکس میشد. از جمله این ورد ها،وردهای تراندوم، سالیرتاز و کژترازیومین بودند. او همچنین با اختراعات دیگری که کرد باعث پیشرفت جامعه جادوگری شد. - پس جادوگری به نام سالواتوره، که در حدود 20 سال پس از مرگ نئو به دنیا آمد، تصمیم به ادامه راه نئو گرفت.زیرا ساختن معجونی که نئو اختراع کرده بود نیاز به قدرت جادویی نسبتا زیادی داشت و همینطور ظاهر کردن عکس به طور متحرک در آن نیز زمان زیادی طول میکشید. - او چندین سال به طور مداوم بر روی ارتقا این مایع کار کرد تا سرانجام موفق شد مایعی را تولید کند که تنها با آمیختن چندین گیاه و اجرا کردن یک ورد ساده بر روی ان قابلیت تحرک بخشیدن به عکس را دارا بود. آمده است یکی از مواد مورد نیاز برای ساخت سنگ جادو یکی از این گیاهان به نام تراویسندال هست که بهتر است تاریخچه آن را از معلم کلاس گیاهشناسی خود درخواست نمایید. سپس بار دیگر چوبش را تکان داد و برای بهتر درک کردن دانش آموزانش تکالیف را از جنس آنان خلق کرد: اولین عکس تاریخی از چه کسی گرفته شد؟ چگونگی آن را شرح دهید(رول) تکلیف کمکی نام 3 اختراع دیگر نئو را به همراه کاربرد آن بنویسید(غیر رول-- حداکثر باعث افزوده شدن 5 امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/5/12 16:21:54
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/5/12 16:23:42
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/5/12 16:26:20
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/5/12 16:27:38
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1387 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات امتحانات میان ترم تاریخ جادوگری
انتظار داشتم همه تون سی بگیرین چون همه اش تو تدریسام اومده بود. فقط کارش یه دور خوندن پست های من بود.با این حال امتیازات شما به شرح زیره: گریفیندور پرسی ویزلی:30 اسلیترین فردی شرکت نکرده است هافلپاف پیوز: 30 راونکلاو گابریل دلاکور:4 لونا لاوگود: 5 لیلی پاتر: 3* * طبق قانون شماره 11 اساتید در تابلوی اعلانات، نمره ایشان به جای صفر، سه داده شد مجموع گریفیندور:6 اسلیترین:0 هافلپاف:6 راونکلاو:2.4 رند شده به 2

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/5/12 16:19:37
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1387 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
امتحان میان ترم



1) چرا جنگ جان این نام را بر خود گرفته است؟
دلیل این نامگذاری این هست که در این جنگ عده زیادی جانشون رو از دست دادند و زخمی شدند . 1400 نفر در این جنگ کشته شدند که هزار نفر جادوگر و چهار صد نفر جن بوده اند . زخمی ها هم که پنج هزار نفر بودند .


2) دلیل شروع جنگ میان جن ها و جادوگران چه بود؟با مثال.
همواره از زمان آشنایی انسان با جن ، اون رو برده و خدمتکار خودشون میدونستند . ازش به شدت کار میکشیدند و در اعزای اون مزد کمی میدادن ؛ چون فکر میکردند که خودشون نژاد برتر هستند . این دلیل شروع جنگ بین جادوگران و جن ها بود .


3)مانعی که برای جلوگیری از دزدی در معماری بانک گرینگوتز به کار رفته چیست؟
این مانع راه های پر پیچ و خم و صعب العبوری بود که فقط به وسیله واگن های رو باز ممکن بود تردد توشون که باعث ایجاد صدای زیادی میشد . همینطور راه هایی وجود داشت که در واقع به جایی ختم نمیشدند و صرفا برای گم کردن راه برای افرادی بود که اقدام به سرقت از بانک میکنند .


4)کار "فلوت اژدها" چیست و توسط چه کسی ساخته شده است؟
اگر فردی که از فلوت اژدها استفاده میکنه ، روی چیزی که توی ذهنش هست تمرکز کنه ، وقتی در فلوت میدمه ، صداش قابل فهم برای اژدها میشه و به اینصورت میتونه حرفش رو بزنه ! توسط فیانور ساخته شده .


5) کار "کمربند محافظ" چیست و توسط چه کسی ساخته شده است؟
کمربندی هست که در واقع به عنوان نوعی اخطار برای فرد استفاده کننده محسوب میشه و در زمان خطر گرم میشه و استفاده کننده متوجه میشه خطر رو . توسط آدین جادوگر هم ساخته شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
امتحان میان ترم:

1) چرا جنگ جان این نام را بر خود گرفته است؟

به دلیل اینکه نام تعداد زیادی از افرادی که در این جنگ شرکت داشتند ، جان بوده است. مهم ترین آن ها جان پیلوتون کسی بود که در این جنگ زودتر از دیگر هم رزمانش کشته شد.

2) دلیل شروع جنگ میان جن ها و جادوگران چه بود؟با مثال.

از زمان های قدیم جن ها و جادوگران رابطه ی خوبی با یکدیگر نداشتند. جن ها جادوگران را قبول نداشتند و جادوگران جن ها را. بنابراین به جنگ با یکدیگر پرداختند و هنوز هم جن ها و جادوگرانی هستند که از یکدیگر بدشان می آید و بر این اعتقادند که باید کشته شوند.

3)مانعی که برای جلوگیری از دزدی در معماری بانک گرینگوتز به کار رفته چیست؟

جادو یکی از مهم ترین مواردی هست که برای جلوگیری از دزدی در معماری به کار رفته است. ولی این تنها مانع ورود دزدان نمی شود و مسئله ای بین خود جن هاست که به ما نمی گویند.

4)کار "فلوت اژدها" چیست و توسط چه کسی ساخته شده است؟

با نواختن درون فلوت اژدها اهنگی دلنشین از آن خارج می شود و باعث خواب آلودگی و یا رام شدن اژدها می گردد. کسی که این فلوت را ساخته به من گفته اسمشو جایی لو ندم. چون از شهرت چندان خوشش نمی آید.

5) کار "کمربند محافظ" چیست و توسط چه کسی ساخته شده است؟

کمربند محافظت کمربندی است که از اسمش مشخص است. کار این کمربند محافظت کردن از شخص ، مکان و دیگر کارهاست. شخص سازنده ی آن مفقود الاثر شده و نام او مشخص نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!