جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

241 کاربر(ها) آنلاین هستند (181 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
236 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: شنبه 3 اسفند 1392 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
-مــکــانـی نــفــریــن شده. قــدرتـــی بــاســتــانی این دره را در دستان خودش می فشرد. رنــگــی قوی تــر از سیاهــی و خالص تر از سپــیدی، دور از تـمــام توصیفات خوبی و بــدی کلیشه ای امروزه. ایــن دره و نفریــنــش سالیــان سـال پیــش از بــوجــود آمدن شـر و خیــر در سـکــوت بر جــهان حــکــم رانی مــی کردند...

صــدای رسا و دلنشیـن دخترک مو طلایی لرزیــد و خــامــوش شد و رنــگ گــونــه و لــب هایــش را بــه سرعـــت تــرک کرد.
لــیــنـــی وارنــر بال های آبی رنگــش را بـــر هم زد و روی کــتــابی که در دستان فلور مانده بود خـــم شــد و جــمــله آخر را بــا صدای بلند برای شنوندگان تمام کرد:
-و هـــر کــس که خــطــری برایــشان محسوب می شد را بــه سمت خود کشــیــده از صـفـحه هستی مــحو می کردند.

ســرمــایی که از اسـتـخوانی بــه اســتخوان دیگر نفوذ می کرد و لــرزه بر انــدام مرگخواران مــی انداخت از هــوا نبود!
آتـــشی که اتاق را روشن مــی کرد کم نور تر بــه نــظــر می رسید. پــس از اندکی سکوت، پادما سوالی را کــه در ذهــن هــمــه جــولان می داد را بر زبان راند.
-امـــا کی قراره بــه مــا حمله کنــه؟! تمــام این ماجرا ها زیری سر کیه؟! محفل؟! دامبلدور؟!

لیــنـی اخم هایش را هم کشــید و بــه آرامی توضــیــح داد:
-خودِ دره! اون ما رو گروه به گروه به سمت خودش می کشه... و اگه آخرین غروب کسی این جا مونده باشه! کی مدونه چی پیش میاد؟

پــادما سرش را تکان داد و رو به کوه کتاب هایی که جلویش قـد علــَم کرده بود گفت:
-خــب.... هنوز می تونیم بگردیم... همه بــه پیش، قراره بــفـهــمــیم چه طوری قراره بـمیریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: شنبه 28 دی 1392 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب دیگه بجنب. برو ازشون بپرس.
- خودت برو بپرس.
- چطور جرئت می‌کنی به من دستور بدی؟
- برو بابا. من حاضرم واسه این که جلو ارباب نرم، به خود ارباب هم دستور بدم.
- می‌خواید بیاید جلو و حرفتون رو بزنید یا تا زمانی که کاسه‌ی صبر ما لبریز بشه و آواداکداورایی نثار هر دوتون کنیم، می‌خواید پشت ِ در اتاق ِ ارباب پچ پچ کنید؟

صدای سرد و آمرانه‌ی لُرد، بحث رز و بلاتریکس که به خیال خودشان، کاملاً بی‌صدا در جریان بود، پایان داد. رنگ از رخ هردو مرگخوار پرید و سرجایشان، خشکشان زد. لُرد بدون این که نگاهش را از منظره‌ی بیرون ِ پنجره‌ی اتاقش بردارد، بی‌حوصله گفت:
- بیاید تو. وقت ارباب رو بیشتر از این تلف نکنید.

رز با دیدن بی‌حوصلگی اربابش، بیش از پیش نگران شد. حداقل وقتی لُرد عصبانی بود، می‌دانست که وقت ِ پناه گرفتن است. ولی حالا...

- اوی!

برگشت نگاه خشمگینی نثار بلاتریکس کند که به زور هولش داده بود داخل اتاق لرد ولدمورت، ولی یک‌باره احساس کرد دمای اتاق چند درجه سردتر شده است. به آرامی برگشت و متوجه شد لُرد به او خیره شده است:
- با ما بودی ویزلی؟!

رز وحشت‌زده، دستانش را در هوا تکان داد:
- نـــــــــــــــه اربـــــــــاب! نــــه! بذارید بهتون بگم. ارباب ما... یعنی در واقع بلاتریکس می‌خواست ازتون یه سؤالی بپرسه.

لُرد چشمان کمرنگش را به آرامی به سمت بلاتریکس چرخاند:
- بلا؟

بلاتریکس که از رز خونسردتر می‌نمود، چند قدمی به ارباب محبوبش نزدیک شد:
- سرورم. شما ایوان و یه سری از بهترین مرگخوارا رو فرستادید دره‌ی سکوت. می‌خواستم بدونم از من خطایی سر زده یا لغزشی دیدید که منو اینجا نگه داشتید؟

لُرد به آرامی، سمت مبلی رفت که کنار شومینه قرار داشت. نشست و به شعله‌های آتش چشم دوخت:
- بلا. اگر این وفاداری بی حد و حصرت نبود، تا الان چند باری به خاطر خنگی ِ بی حد و حصرت مُرده بودی. پیشگویی، گفته زندگی تمام مرگخوارها و تمام ساکنان خانه‌ی ریدل به طرز خون‌باری به انتها می‌رسه. درسته؟

بلاتریکس که به خاطر جمله‌ی «وفاداری بی حد و حصر» در پوست خودش نمی‌گنجید، مشتاقانه به لُرد نزدیک‌تر شد:
- بله سرورم. هرچیزی که شما بگید بدون تردید درسته.
- بنابراین اگر اون بی‌عرضه‌هایی که رفتن دره‌ی سکوت، موفق نشن اون عصای پر ارزش رو به چنگ بیارن، عده‌ای باید اینجا باشن که از خونه و البته اجتماع مرگخوارها دفاع کنن.

رز مثل همیشه، بی‌موقع و بدون فکر، دهانش را باز کرد:
- یعنی ارباب شما هم موندید که از ما دفاع کنید؟!

خشم لُرد، ناگهان شعله کشید و نگاه مار مانندش، رز را مانند پرنده‌ای کوچک، سر جایش میخکوب کرد:
- معلومه که نه. ما اینجا موندیم چون خونه‌ی ماست. واقعاً فکر کردید برای ارباب اهمیتی دارید؟!

پیش از این که رز با لکنت و تته‌پته‌کنان حرفش را پس بگیرد، با دستش اشاره‌ای به آن دو کرد:
- بیش از حد وقت ما رو تلف کردید. برید و ببینید لینی و بقیه ریونکلاوی‌ها، چیزی در مورد این که این پایان خون‌بار به چه شکلی ممکنه اتفاق بیفته فهمیدن یا نه. اگر بدونیم دشمن کیه، دفاع بهتری خواهیم داشت.

بلاتریکس و رز بدون سر و صدا ناپدید شدند و لُرد سیاه را با افکارش، تنها، رها کردند تا به آتش ِ شومینه چشم بدوزد و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپی گانت در 1392/10/28 19:13:46
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1392 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

مه غلیظی دره را فرا گرفته بود، درختان کهنسالی که مدت ها قبل در بستر دره رشد کرده بودند علیرغم پوشش ضخیمی که داشتند، از سرمایی که مه با خود به ارمغان آورده بود می لرزیدند. مدتی بود که جنگل در سکوت فرو رفته بود و صدای نفس کشیدن درختان تنها رقیب این سکوت بود. چند سنجاب کوچک که در پای قدیمی ترین عضو اتحادِ بی صدای درختان مشغول بازی بودند، با شنیدن صدای قدم های جستجوگران این دره، پنهان شدند.

صدای همهمه ای که از میان درختان برخاست، تعیین کننده ی رقابت پنهان بین سکوت و درختان بود. اولین بار نبود که درختان، جستجوگرانی را که برای بدست آوردن اشیاء قیمتی و گنج های افسانه ای به این دره می آمدند را مسخره میکردند. با برخاستن صدا، همه ی بازدید کنندگان ناشناس ایستادند و به اطراف خود نگاه کردند، نور چوبدستی هایشان منطقه ی اطراف را روشن کرده بود ولی هیچ یک نمیتوانستد چیزی ببیند. صدای مردی که از لحنش میشد فهمید که رئیس گروه است، شکست نهایی سکوت را اعلام کرد و گفت:
- این درخت، نگهبان جنگل داخل دره هستش و نشون میده که ما داریم وارد محوطه ی اصلی دره میشیم، ما باید از این جنگل عبور کنیم تا چیزی رو که ارباب ازمون خواسته پیدا کنیم. هنوز هیچ کسی نمیدونه اونور این جنگل چه چیزی انتظارمون رو میکشه و این دره چی رو در خودش پنهان کرده، ولی ساکت باشید و اسم اینجا یادتون باشه، دره ی ...

- سکوت

زمزمه ی بقیه ی اعضای گروه نام آن مکان را کامل کرد، هیچ یک از جایی که در آن حضور داشتند راضی نبودند ولی ماموریتی بود که بر عهده ی آنان گذاشته شده بود و باید انجام میشد. رئیس گروه کلاه شنلش را کنار زد و جمجمه ی سفید خویش را به نمایش گذاشت و به جلو حرکت کرد.

فلش بک:

- بهم بگو چی می بینی پیشگو!

این چندمین باری بود که لرد ولدمورت این دستور را به زن پیشگو می داد ولی او همچنان ساکت نشسته و به گوشه ای خیره مانده بود. با بی جواب ماندن آخرین دستور لرد، ارباب خانه ی ریدل کنترل خود را از دست داد و از قدم زدن دست برداشت و رو به روی زن ایستاد و فریاد زد:
- بهم بگو که چه اتفاقی میفته، وگرنه من آخرین فردی خواهم بود که در زندگیت می بینی.

با صدای فریاد لرد، سیبیل تریلانی از جای خود بلند شد و با صدای دورگه ای شروع به صحبت کرد:
- در آخرین روز ِ آخرین ماه، زمانی که خورشید غروب میکند و سیاهی آغاز میشود، زندگی ساکنان این خانه به وحشیانه ترین صورت ممکن به پایان خواهد رسید و هیچ کسی را یارای مقابله با آن نیست مگر آنکه عصای زرین را بیابید، عصایی که در سرزمینی متعلق به کهن ترین تمدنان این جهان آرمیده است.

با تمام شدن پیشگویی، تریلانی بر زمین افتاد و بیهوش شد. لردولدمورت مطمئن بود که این پیشگویی به حقیقت خواهد پیوست و به همین دلیل بی توجه به پیشگو، به بیرون از اتاقش رفت و تمام مرگخوارانش را احضار کرد. در کسری از ثانیه سرسرای اصلی خانه ی ریدل از یارانش پر شده بود و لرد در حال تعریف کردن ماجرا بود:
- ... و ما دستور می دهیم که چند نفر از مرگخوارانمان این عصا را بدست بیاورند و قبل از غروب خورشید آخرین روز ِ آخرین ماه برگردند.

ایوان نگاهی به بقیه ی مرگخواران انداخت و گفت:
- اما ارباب، این سرزمینی که اشاره کردین، کجا قرار داره؟

لرد ولدمورت نگاهی به ایوان انداخت و چشمانش را بست، تصویر های نامفهومی از ذهنش گذشت، مکان هایی که در جوانی اش به آنجا سفر کرده بود و بر روی تصویر جنگلی بزرگ متوقف شد، جایی که سفر به آنجا باعث شد تا چشمانش به این شکل تغییر کنند.
- دره ی سکوت

با شنیدن این اسم، تمام مرگخواران ساکت شدند، گویی لردولدمورت با این اسم طلسم سکوت را بر روی آنها اجرا کرده باشد. ترس در چهره ی مرگخواران مشهود بود.

پایان فلش بک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1388 03:15
نمایش جزئیات
آفلاین
Attracproud دست هایش را در جیب ردایش کرده بود و با سرش که زیر انداخته بود در خیابان راه میرفت. در دلش احساس غم داشت. چیزی خالی بود. انتظار برخورد بهتری از خانواده اش را داشت. او جادوی سیاه را دوست داشت و تصمیم گرفته بود هرطور شده آن را دنبال کند، اما انتظار نداشت خانواده اش او را اینگونه از خود براند، اینگونه طرد کند ...

نیاز به کسی داشت که با او درد دل بکند. به سمت خانه تنها عشقش، نادیا، رفت. دختر زیبایی که چشمان درشتش هزاران راز میگشت و گوش های کوچکش سنگ صبور همیشگی اش بود. به خانه رسید. در زد، با لبخندی مثل همیشه در را باز کرد و سلام کرد. وقتی با سر اشاره میکرد که داخل شود موهایش در باد تاب میخورد. Attracproud وارد اتاق شد. تاریک و گرم بود. نادیا یک چراغ روشن کرد. Attracproud تازه فهمید دیروقت آمده و احتمالا از خواب بیدارش کرده است. وقتی لباس خواب نازکش را در نور چراغ دید از این موضوع مطمئن شد. به سمتش رفت ، در اغوشش کشید و گریه کرد. تمام وجودش ، تمام غصه هایش را در اشک تخیله کرد و موضوع را برایش تعریف کرد. وقتی داستانش تمام شد نادیا تکان نمیخورد. حتی گویی نفس هم نمیکشید. سرش را که بلند کرد نادیا با صدایی عجیب پرسید : « واقعا میخوای جادوی سیاه یاد بگیری ؟ »

در صدایش ترس موج میزد و در نگاهش نفرت. در یک لحظه، او هم برایش خانواده شد، او هم برایش همه مردم شد، او برایش هیچ شد و بدون اینکه بفهمد، بدون اینکه بخواهد، جلو پرید و گردن او را گاز گرفت و اندکی از خونش نوشید. سپس لباس خواب نازکش را به راحتی پاره کرد و با چاغوی آشپزخانه بدنش را تکه تکه کرد. Attracproud وقتی به خود آمد که از تنها عشقش یک حوض خون باقی مانده بود، و این پایان ماجرا بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1388 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز عصبانی کننده بود. او همیشه مغرور بود، هیچوقت کنترل اعصاب خودش را نداشت. او همیشه جاه طلب و تلافی جو بود.

انتظار چنین رفتاری را از خانواده اش نداشت. انتظار چنین برخورد و چنین عکس العملی را ، فقط به خاطر اینکه به دنبال علائق خودش رفته بود، فقط به خاطر اینکه راهی را که فکر نمیکرد غلط باشد طی کرده بود ...

در همین افکار بود که خودش را جلوی در خانه او دید. بی اختیار دستش جلو رفت ، دستگیره در چرخید و در باز شد. باز شد تا سرنوشت او را سختتر و شومتر از آنچه بود برایش رقم بزند. وقتی وارد شد ، خانه در سکوتی عجیب فرو رفته بود. همه حواسش واقعه ای شوم را حس میکرد. اما چیزی در برابرش بود که برایش جذابتر از واقعیت یک شکست بود، عصبانی بود ...

عصبانی بود ، از همه چیز و از همه کس نفرت داشت. از هرچیزی که سر راهش قرار میگرفت تلافی میخواست ، و اینبار راهش به اینجا افتاده بود.

وقتی وارد اتاق شد او آنجا بود. پیراهن سفید بلندی به تن داشت که تا بالای زانو هایش بود ، پاهای صاف و درخشانش شهوت برانگیز بود و موهای قهوه ای پریشانش عشق گوار ...

اما در وجود اترکپرود چیزی فرای عشق و غلاقه و شهوت ریشه دوانده بود ، نفرت ...

به سرعت جلو رفت. پیراهن سفیدش را کمی کشید و بدن گرمش را لمس کرد، دخترک زیبا بلافاصله با دیدن او خود را در آغوشش انداخت، اما این نیز یک اشتباه بود ...

اترکپرود نگاهش را در نگاه او دوخت و سپس همه احساساتش محو شد ، عشق ، نفرت ، تلافی ... هیچ چیز نبود ، مثل یک روبوت که از دستورات خاصی پیروی میکند ، برطبق غریزه ای خائنانه دندان هایش را بر گلوی دخترک فشرد، پوست و رگ ها شکافته شد و خون بیرون جهید ...

اترکپرود لبخند زد و اشک ریخت ، عشق و نفرت را حس کرد، شاد شد و غصه خورد ... و در یک لحظه خون تنها عشقش را ، نوشید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1388 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هوای بسیار سردی بود و باد به شدت می‌وزید. لباس سفید Attracproud با آنکه بسیار چسبان با بدنش بود اما حرکات موزونی را انجا میداد که هماهنگ با رقصهای سرخپوستان دهه قبل از میلاد بود. او بر بالاترین قسمت ساختمان ایستاده بود، جایی که هرگز فکرش را نمیکرد زمانی بدین قصد و بدین حالت وارد آن شو.

با حالتی آهنگین بر دیواره های ساختمان حرکت کرد و از پنجره اتاقی که گویی از قبل باز گذاشته شده بود داخل رفت، داخل اتاق سرد و تاریک بود و فضای آرام و سنگینی در آن جریان داشت، به طوری که سکوت نیز خود را در این محل غریبه می دانست.

آرام و پاورچین حرکت کرد، اکنون بر بالین زنی ایستاده بود که وجودش برای او عینیت پیدا میکرد، روزهایی که او را در آغوش میگرفت و صورت و دستانش را غرق بوسه میکرد هنوز در خاطرش قرار داشت، زن آرام و بی حرکت در بستر خفته بود و هیچ اعتراضی به ورود مرد غریبه ای که اکنون در کنار او قصد جانش را کرده بود نداشت، گویی خود نیزز چنین انتظاری داشت. انتظار آغوشی باز...

Attracproud دستانش را بر گردنش زن حلقه کرد و او را در آغوش کشید، زن هیچ حرکتی نکرد، هیچ جای برخورد و اعتراضی نبود، فقط چشمانش باز شد ، پر بار و سنگین، چشمان ِ زن نیز هیچ تمایلی برای یدن آن صحنه نداشت، اما چرا آن لحظه برخلاف تمایل زن باز گشته بود؟!! شاید برای آخرین بار روی معشوق خود را طلب میکرد!

Attracproud دهانش را بر گریبان زن قرار داد، جایی را که هر شب بوسه ای بر آن فرود می‌آورد نشان کرده و با تمام وجود آخرین بوسه را نثار معشوق خود کرد، خون ِ زن به رنگ لاله های پرپر از جای بوسه سرازیر می‌شد اما این او را ارضا نمیکرد، این آخرین بوسه بود، بایستی با احساس بیشتر در اعماق وجودش مزه میکرد... لبانش را مستحکمتر کرده و با آخرین توان می‌بوسید و می‌بوسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری فریز باود در 1388/5/1 13:04:42
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1388 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف دوم:

قطرات باران به شدت بر صورتش میبارید و آسمان یکی پس از دیگری رضایت خود را از این کار به صورت غرش بیان میکرد و او را در کار شومینی که قرار بود انجام دهد یاری میکرد.

یک خیابان بیشتر تا آن کلبه باقی نمانده بود، به سمت آن دوید و با طلسمی در را گشود، قلبش به شدت میزد، آرام آرام به اتاق خواب همسرش نزدیک میشد و او را با لباس ابریشمیه سفیدش در بسترش دید، زمانی او را دوست داشت و عشقش در قلبش بود ؛ اما هم اکنون نفرتش را در قلبش نگه داشته بود.

آرام آرام نزدیک شد و او را با طلسمی به سمت خود کشید ، دخترک چشمانش را گشود و وقتی کاملا به هوش آمد دید نیرویی او را به طرف همسرش میکشاند، هر چه سعی کرد نتوانست حرفی بزند ناتوان تسلیم وی شد.


Attracproud نمیخواست او را با جادو بکشد، بلکه میخواست او را ذره ذره نابود کند، به موهای دخترک چنگی زد و او را به طرف خود کشید طوری که فهمید دخترک شام را چه خورده است.

لبخند موزیانه ای زد و دهانش را به سمت گردن همسرش نزدیک کرد، از دست زن هیچ کاری بر نمی آمد.

Attracproud خون زن را همچون خون آشامان میمکید ، او زنش را همچنان دوست داشت و میخواست حداقل خونش درون بدن او باشد.

و هنگامی که زن مرد ، Attracproud آسوده با دهانی خونین به سمت بیرون کلبه حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1388 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف

با سرعت در خیابان پیش می رفت. باران با شدت بر سرش می بارید. شنلش را محکم به دورش پیچید تا از نفوذ سرما به بدنش جلوگیری کند. باید به کجا می رفت؟ پدر و مادر احمقش...

ناگهان پایش لیز خورد. دستش را به شاخه ی درختی گرفت تا از زمین خوردن خود جلوگیری کند. سرش را بالا آورد و خود را در مقابل خانه ی نامزدش یافت. چند قدم جلو تر رفت و زنگ در را به صدا در آورد.
-کیه؟
-باز کن. منم.
-بیا تو، عزیزم.

در باز شد و پسرک وارد خانه شد. از حیاط رد شد و در اصلی را یاز کرد.
-سلام.
دخترک یک پیراهن سفید و یک شلوار سیاه پوشیده بود. به سمت پسرک آمد و او را در آغوش گرفت.
-حالت خوبه؟
پسرک با صدای گرفته ای جواب داد:
-آره.
-ولی به نظر خوب نمیای.
این بار پسرک با لحن تندی گفت:
-گفتم حالم خوبه.
دخترک که کمی نگران شده بود، با صدای آرامی گفت:
-اوه، باشه. چیزی نمی خوای برات بیارم؟
پسرک که حوصله ی صحبت کردن نداشت زیر لب گفت:
-قهوه.

دخترک به سمت آشپزخانه رفت تا برای نامزدش قهوه درست کند. پسرک هم به سمت پذیرایی رفت و روی یکی از مبل ها نشست. به نامزدش فکر می کرد. به این که چقدر او را دوست داشت. اما اگر با هم ازدواج می کردند، او را به کجا می برد؟ او که پولی با خود نداشت. پول این خانه را هم که والدینش می دادند؛ ولی حالا که او را طرد کرده بودند، دیگر به نامزدش هم کاری نداشتند. باید همین جا تمامش می کرد. باید همین الان به او می گفت که نمی توانند با هم بمانند.

دخترک با یک فنجان قهوه وارد پذیرایی شد و کنار او نشست. پسرک دستهایش را محکم در دست های خود گرفت و به آن چشم های زیبا خیره شد. آیا می توانست از آنها دل بکند؟ اما باید آن کار را می کرد. برای راحتی خودش بود. تمام جرئتش را جمع کرد و گفت:
-من باید برم.
-دخترک که لحظه به لحظه نگران تر می شد، گفت:
-کجا؟
-پسرک که سعی می کرد نگاهش را از نامزدش بدزدد، گفت:
-معلوم نیست.
-کی بر می گردی؟
-معلوم نیست.
-منظورت چیه؟
-ما دو تا به درد هم نمی خوریم.

با این حرف پسرک از جا بلند شد. چند قدم عقب تر کرد و پشت به دخترک ادامه داد:
-یعنی من به درد تو نمی خورم. من...من همین الان از اینجا می رم و دیگه هیچوقتم بر نمی گردم.
دخترک از جایش بلند شد. نزدیک پسرک آمد و ناباورانه گفت:
-چرا؟
-این برای هر دومون بهتره.
-چرا؟
-چون پدر و مادرم منو طرد کردن.
-این که اشکالی نداره. ما با هم کار می کنیم و یه زندگی ساده رو شروع می کنیم.
پسرک چند قدم دیگر از نامزدش دور شد و گفت:
-یه دلیل دیگه هم داره.
-چی؟
-من...من یه خون آشامم.

دخترک چند قدم از نامزدش دور شد و در حالی که می خندید گفت:
-با من شوخی نکن. جادوگرای خیلی کمی وجود دارن که خون آشامم می شن.
-خوب، منم یکی از اونام.
پسرک بعد از گفتن این حرف به سرعت به سمت در رفت.
-اما از نظر من اشکالی نداره.
پسرک با شنیدن این حرف نامزدش در نیمه ی راه متوقف شد و گفت:
-چی؟

دخترک با آرامش به سمت پسرک آمد و گفت:
-ما می تونیم با هم خوشبخت شیم. من به تو اعتماد دارم. تو به من آسیب نمی زنی. حداقل تا الان که آسیبی به من نزدی.

پسرک که سعی می کرد از نامدش دور شود، گفت:
-به خاطر این که تا الان خودمو کنترل می کردم. ولی مطمئن نیستم اگه پول نداشته باشم، بازم بتونم خودمو به این خوبی کنترل کنم. من همین الانشم تشنه ام.

دخترک همان طور که به نامزدش نزدیک می شد، گفت:
-تو به من آسیب نمی زنی.
-به من نزدیک نشو.
-من به تو اعتماد دارم.
-من به خودم اعتماد ندارم. گفتم از من دور شو. نه!

دیگر هیچ چیزی زدست خودش نبود. تا همین الان هم به سختی این وضعیت را تحمل کرده بود. نمی توانست بوی دخترک را تحمل کند. او را در بر گرفت و دندان های تیزش را در گلوی او فرو برد. خون دخترک جاری شد و لباس های هر دویشان را خیس کرد. دخترک در میان دست های نامزدش جان می دادو بعد از یک دقیقه بی حرکت ماند. پسرک او را رها کرد و زیر لب گفت:
-بهت گفتم، بذار برم.
و از آنجا گریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1388 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تكليف!

- گفتم گمشو برو بيرون!
- تو چطور مي توني...اه...

دخترك شوكه شده بود.پسري كه او را آن قدر دوست مي داشت،كسي كه قرار بود تا چند ماه ديگر با او ازدواج كند،چطور...چطور مي توانست اين گونه با دخترك رفتار كند؟


دخترك اشكهايي كه روي گونه هايش جمع شده بودند را با آستينش پاك نمود.سپس به چشمان نفرت بار اترك خيره شد...

اترك در حال تكه تكه كردن گوشت يكي از دوستان صميمي اش بود.او،ديگر اترك قبلي اي نبود كه مي شناخت.پسري وحشي خونخوار و سياه شده بود.به هيچكس رحم نمي كرد.حتي نامزدش...

بوي تهوع آور خون ،در اتاق پيچيده بود.اترك برگشت و با خشم فرياد زد:
-مگه نمي گم برو گمشو؟مي خواي تو هم مثل اين بكنم؟مثل دوست صميميم؟

دخترك حرفي نزد.فقط خيره شده بود.

-ببين...من الان تشنه هستم...برو و من و اين خونه رو فراموش كن.برو تا نكشتمت.

جني حرفي نزد.حركتي نكرد.تنها كاري كه مي كرد خيره شدن به عشقش بود.اترك زيبا و جذاب...فكر مي كرد كه شايد بتواند با نگاه كردن به او ،نظرش را تغيير دهد...

اما...اترك چاقوي خونينش را محكم بر زمين انداخت و با لحن سردي گفت:
-متاسفم جني...من تشنه هستم...من الان ديوونه ام...من الان...من الان مي خوام تو رو هم بكشم.

چشمان جني از ترس و وحشت گشاد شده بودند.اما او كسي را نداشت.اگر اترك را ترك مي كرد ،شايد از نبود عشقش يا از گرسنگي يا تنهايي مي مرد.بنابراين ترجيح مي داد زندگي اش همين حالا به وسيله ي نامزدي كه از صميم قلب دوستش مي داشت،پايان يابد.پس سر جاي خود ثابت ماند و اشك مي ريخت...

اترك با فريادي از تشنگي به طرف گلوي زيباي جني رفت و آن را گاز گرفت.خون فواره مي زد و اترك را سير مي كرد.دخترك در حالي كه لحظه هاي آخر عمرش را مي گذراند،به بالا مي نگريست.خود را كامل در اختيار پسرك قرار داده بود تا از خوردن او لذت ببرد...

سپس در حالي كه اترك گاز ديگري از گردن او مي زد،با چشماني باز جان باخت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1388 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
به سرعت در حال راه رفتن بود ولی خودش هم نمی دانست کجا دارد می رود ؛ افکارش درهم بود و نمی توانست تصمیم درستی بگیرد در تمام مدت داشت به مشکلاته پیش امده فکر می کرد و
در اعماق مغزش دنبال راه حلی می گشت با این حال مغزش یاریش نمی کرد.
همه چیز به هم ریخته بود از خوانواده ترد شده بود و نامزدش هم در چنین موقیعتی او را تنها رها کرده بود با تمام این همه لطفی که در حقش کرده بود بازهم او را تنها گذاشته بود این تا مغز اوستخوان اترک را می سوزاند...
همان طور که در همین افکار بود به مردی برخورد کرد و مرد روی زمین افتاد اترک اول به مرد نگاهی کرد و بعد به اطراف نگاهی انداخت سپس فهمید پاهایش او را کجا اورده بود ؛ مقابل منزل نامزدش!
اترک چوبش را در اورد وبه مرد روی زمین نگاهی انداخت ، مرد داشت روی زمین خودش را می کشید و چشمانش از تعجب گشاد شده بود ، اترک لبخند تلخلی به مرد زد سپس فریاد زد:اوارا کداورا
مرد بی جان روی زمبن افتاد ؛ اترک نگاهش را از جسد برداشت و به خانه نگریست...
در خانه را با پا باز کرد و به سمت راه پله ها رفت ، وقتی به پاگرد خانه شماره 7 رسید اول نگاهی به در انداخت سپس طلسمی را روانه کرد و در از جا کنده شد ، به داخل خانه که رسید صحنه ای را دید که خشمش را بیش از پیش بر انگیخت...
نامزد سابقش در اغوش مرد جوانی روی کاناپه نشسته بود و در حال عیشو نوش بود که با صدا از جا کنده شدن در هر دو از جا پریدند و به اترک خیره شدند.
سیسیل(نامزد سایقش):اترک من می تونم برات توضیح بدم که ...
مرد جوان:این عوضی تو خونه من چی کار می کنه؟
اترک:شما مرد جوان این اخرین حرفی بود که در زندگی کثیفت زدی ... اوادا کداورا
سیسیل:جـــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
اترک:حالا موندیم منو تو ؛ بگو ببینم من مگه چی کار کرده بودام ها؟
سیسیل:خاهش می کنم ... تمنا می کنم ...
سیسیل چوبه جادویش را در اورد ولی اترک سریعتر عمل کرد و او را خلع سلاح کرد...
اترک:کارت به جایی رسیده رو من چوب هم می کشی عفریته!
سیسیل:عزیزم خواهش می کنم با من این کارو نکن
اترک:اگه این کارو نکنم تا اخر عمر ارامش نخواهم داشت...
اترک یه سمت سیسیل حمله ور می شه و گلویه اونو با ولع بسیار میدره و دخترو پرت می کنه عقب ؛ دختر می افته رو زمین و با چشمانی عاجز یه اترک نگاه می کنه تا اینکه عمرش به پایان می رسه.
اترک تا اخر عمرش هرگز نگاه دخترک را فرا موش نکرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.